انسان هزاره هشتم
119 subscribers
1.01K photos
74 videos
16 files
139 links
(ادبی تاریخ فلسفه)

ارتباط با ادمین. @Mithra1991
Download Telegram
@tarikh21
هميشه در عمق روياهايم ميديدم سايه مرگ را كه جايي دور يا نزديك در انتظار من ايستاده است انگاه ترس تمام وجودم را احاطه ميكرد...ترس از اينكه بميرم درحالي كه هنوز عشق را تجربه نكردم...و اي مرگ اكنون با اغوش باز ميپذيرمت

#آناكارنينا
#لئو_تولستوي
#داستان_هاي_روسي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
هركس دنبال همسر و همدمي ست كه نقايص او را رفع كند،تا مبادا اين نقايص دوباره توليد شود؛ مردي كه جسما ناتوان است،دنبال زني قوي ست.
"هركس در شخص ديگر آن چيزها را زيبا مي داند كه خود فاقد آن است، اگرچه آن امور گاهي خود نقص باشد.

#آرتور_شوپنهاور
#فلسفه_باختر
#قرن_نوزدهم
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
خسرو و شيرين
قسمت ششم:

فرهاد از عشق شیرین سر به کوه و بیابان می‌گذارد و داستان عشق او بر سر زبان‌ها می‌افتد. خبر به خسرو می‌رسد و او نگران از این رقیب سرسخت با نزدیکانش مشورت می‌کند. آنان کشتن او را به‌صلاح نمی‌دانند و پیشنهاد می‌کنند یا او را با پول و ثروت راضی کند یا کاری در مقابلش قرار دهد که تا عمر دارد از آن فراغت پیدا نکند. به دستور خسرو او را به دربار می‌آورند. اما فرهاد توجهی به شکوه و ثروت خسرو نمی‌کند. پس از مناظره‌ای بین این دو، خسرو متوجه می‌شود که فرهاد در عشق شیرین ثابت‌قدم است. خسرو شرط صرف‌نظر کردنش از عشق شیرین را، کندن راهی در میان دو کوه قرار می‌دهد (به امید این‌که او از پس این کار برنیاید). اما فرهاد شرط را قبول می‌کند و با قدرتی که از عشق گرفته است مشغول به کار می‌شود. او تصویری از شیرین بر کوه حک می‌کند و ضمن راز و نیاز هر روزه با او، دلیرانه به کندن کوه ادامه می‌دهد.
روزی شیرین به دیدار فرهاد می‌رود و جامی از شیر به او می‌دهد. فرهاد نیروئی تازه گرفته و با سرعت بیشتری به کارش ادامه می‌دهد. هنگام برگشتن، اسب شیرین از رفتن باز می‌ماند. فرهاد اسب و سوار را بر گردنش می‌گذارد و به قصر شیرین می‌آورد.
به خسرو خبر می‌دهند: «از روزی که شیرین به دیدن فرهاد رفته است نیروئی تازه گرفته است و مطمئناً تا یک ماه دیگر جاده را آماده می‌کند». خسرو از مشاورانش کمک می‌خواهد. آنان می‌گویند قاصدی به سویش بفرست که به دروغ خبر مرگ شیرین را به او بدهد تا شاید مدتی دست از کار بکشد و بتوان چاره‌ای برای این کار پیدا کرد....
فرهاد هنگامیکه خبر مرگ شیرین را میشنود تیشه ای را که با آن مشغول کندن کوه بوده بر فرق خود میزند و میمیرد.
خبر مرگ فرهاد برای شیرین بسیار ناگوار است او مدتی را به انزوا و سوگواری میپردازد. خسرو که از این کار شیرین دلخور شده دیگر سراغش را نمیگیرد و شیرین که در دل عشق خسرو دارد از کرده پشیمان میشود...


ادامه دارد...

#خسرو_و_شيرين
#نظامي_گنجوي
#ادبيات
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
آن که برای رسیدن به تو از همه کس می گذرد
عاقبت روزی تو را تنها خواهد گذاشت !
#خورخه_لوئیس_بورخس
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21

ludgero filipe :عكاس
نسل آخر// چارلز بوکوفسکی // برگردان :طاهر جام برسنگ
@tarikh21
نابغه بودن در سال‌های بیست، به مراتب آسان‌تر بود
تنها ۳ یا ۴ مجلۀ ادبی یافت می‌شد
و اگر ۴ یا ۵ بار در یکی از آن‌ها چاپ می‌شدی
سر از پذیرائی خانوادۀ گرتی در می‌آوردی
احتمالن گیلاسی شراب با پیکاسو می‌زدی،
یا شاید فقط با میرو.

و باری
اگر جنست را با مُهرِ پُست پاریس می‌فرستادی
موقعیت انتشارت بهتر می‌شد.
بیشتر نویسنده‌ها دست‌نویس خود را
با کلمۀ “پاریس” و تاریخ
به پایان می‌رساندند.

و با یک پشتیبان
فرصت بود برای نوشتن
خوردن، نوشیدن و رانندگی به ایتالیا
و بعضی وقت‌ها به یونان.
خوب بود که با دیگر همتاهای خود عکس بگیری
خوب بود که مرتب باشی، معماگونه و لاغر
عکس‌هائی که در ساحل گرفته می‌شدند
معرکه بودند

و باری
می‌توانستی به ۱۵ تا ۲۰ نفر دیگر
نامه بنویسی
و از این و آن شکوه کنی
شاید نامه‌ای از ازرا به دستت می‌رسید
یا از هِم؛
ازرا دوست داشت ارشاد کند
و هِم وقتی کاری دیگر نمی‌توانست
دوست داشت
در نامه‌هایش مشقِ نوشتن کند.

یک بازی کلانِ رومانتیک بود آن وقت‌ها
پر از هیجان و پر از کشف.

حالا

حالا تعدادِ ماها زیاد است،
صدها مجلۀ ادبی،
صدها روزنامه،
هزاران عنوان.

چه کسی از میان این همه پِهِن جان بدر می‌برد؟
پرسشی که تقریبن غیرعادی است.

بر می‌گردم، کتاب‌های زندگی پسرها
و دخترها در سال‌های بیست می‌خوانم
اگر آن‌ها نسل بازنده بودند، ما را که اینجا
در میان کلاهک‌ها نشسته‌ایم
با ماشین تحریرهای الکتریکی‌مان
چه خواهی نامید؟

نسل آخر؟

ترجیح می‌دهم نسل بازنده باشم تا آخر
اما وقتی این کتاب‌ها را می‌خوانم دربارۀ آن‌ها
حسی از ملاطفت می‌گیرم و سخاوت

و خودکشی هاری کروسبی را خواندم در اتاق هتل
با جنده‌اش
برای من آن قدر عینی بود که چکۀ شیر آب
در سینک حمام.

دوست دارم دربارۀ آن‌ها بخوانم:
می‌گفتند جویس
نابینا چون رطیلی در کتاب‌فروشی‌ها قدم می‌زد
دوس پاسوس با خبرپراکنی گزینشی‌اش
از یک نوار صورتی ماشین تحریر استفاده می‌کرد.
دی اچ حشری و تحریک شده، اچ دی. آن قدر زرنگ بود
که پیش‌نویس‌هایش را طوری استفاده کند
که ادبی‌تر از هیلدا دولیتل جلوه کند.

ج ب. شاو، از دیرباز با نوبل اعتبار یافته و
لال چون حق‌البوق
جسم و جانش به سنگ بدل گشته
به دخمه
هاکسلی مغزش را با شادی به گردش می‌برد
با لارنس بحث می‌کند که
عظمت در شکم و بیضه‌‌ها نیست
که در جمجمه است.

و سینکلر لویس نادان
به روشنائی می‌آید.

هم‌زمان
انقلاب به پایان می‌رسد
روسیه آزاد می‌شود و به احتضار می‌رود.
گورکی بی‌بهانه‌ای برای جنگیدن
در اتاق نشسته و سعی می‌کند
عباراتی در ستایش از دولت پیدا کند.
بسیاری دیگر در پیروزی
شکسته شده‌اند.

حالا

حالا ما بسیاریم
اما باید شاکر باشیم
چون
فکر کن
صد سال دیگر
اگر هنوز جهان ویران نشده باشد،
چه باقی می‌ماند از این همه:
کسی واقعن قادر به ناکامی و پیروزی نیست
تنها توانائی نسبی
که با تفوقِ شماره‌بندی شده‌مان
تقلیل می‌رود.
همۀ ما فهرست‌بندی و بایگانی شده‌ایم.
بسیار خوب…

اگر هنوز به آن عصر طلائی تردید داری
مخلوقان کنجکاو دیگری هستند:
ریچارد الدینگ‌تون، تدی دریسر، اف. اسکات، هارت کرین، ویندهام لویس،
نشر خورشیدِ سیاه.

اما برای من
کانونِ دهۀ بیست بیشتر همینگوی است
که از جنگ برگشته و شروع به تایپ کردن می‌کند.

همه چیز ساده بود، همه چیز وضوحی لذیذ داشت

حالا

تعداد ماها زیاد است.

ارنی، وقتی مغزت را در آب پرتقال پاشیدی
نمی‌دانستی
چهار دهه بعد
چه خوب می‌شود.

هر چند
تضمین می‌کنم که بهترین کارت نبود


"نسل آخر"
#چارلز_بوكوفسكي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
اما در اجتماعی که پول حکومت دارد کلید نیکی کردن هم در پول داشتن است. بخشش،رحم،کمک کردن به دیگران،نجات دادن گرسنه از گرسنگی و رهاندن بیمار از چنگ بیماری در گرو پول داشتن است.
و پول با بدی به دست می آید،با ربودن حاصل کار همان ها که باید بر آنان رحم آورد و یاریشان کرد. همان ها که باید پناهشان داد.پس خوبی دروغ می شود،غیر ممکن می شود. چون در جامعه سوداگر وسیلۀ نیکی کردن،با بدی کردن به دست می آید..

(برگرفته از مجموعه مقالات » گفتاری در آثار و اندیشه های برشت» در ابتدای نمایشنامه «زندگی گالیله» نوشته برتولت برشت ترجمه عبدالرحیم احمدی)

#برتولت_برشت
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
يادداشتي طنز از ابراهيم نبوي:

ابومسلم؛ بعد از عمل و قبل از عمل:

اگر بپرسند حزب اللهی یا مسلمان زیادی اصولگرا چه کسی است؟ باید چنین تعریف کنیم که انسان حزب الهی یک مسلمان عادی است که ضریب هوشی اش از یک حدی کمتر و میزان مطالعاتش از حد استانداردی پائین تر است.
حالا حکایت آقای علم الهدی است که بعد از سه چهار سال دعوا و جنگ و درگیری با مقامات ورزشی استان خراسان و تیم « ابومسلم» با این عنوان که « ابومسلم خراسانی یکی از دشمنان قسم خورده امام رضا بوده است.» اعلام کرد که اگر مسئولان تیم ابومسلم اسم تیم را تغییر بدهند، مطمئنا ورزش استان خراسان پیشرفت خواهد کرد. مقامات استان هم این تغییر را دادند و حالا منتظرند که ورزش استان خراسان به سرعت صوت پیشرفت کند. اما همین دیروز آقای عطاء الله مهاجرانی اعلام کرد که «ابومسلم یازده سال قبل از مرگ امام رضا از دنیا رفته بود.» یعنی کلا داستان دشمنی با امام رضا و سایر قضایا همگی کشک است. یعنی واقعا یکی در استان خراسان پیدا نمی شد که گوگل اش سرچ مختصری داشته باشد و با آقای علم الهدی اندکی همراهی کند که بگوید این عالم عظیم و این فیلسوف عالیجاه و این امام جمعه جانکاه کلا نمی دانسته که ابومسلم زمان زندگی امام رضا اصلا زنده نبود که طرفدار یا مخالف او باشد؟ و توضیحی بدهد تا چنین مشکلاتی ایجاد نشود؟ هان؟ هان؟

#ابراهيم_نبوي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
عدالت به ما می گوید ؛
انسان ها با هم برابر نیستند .

"چنین گفت زرتشت _ درباره ی رتیلان"
#فردريش_نيچه
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
چقدر باید بگذرد تا آدمی
بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟
و چقدر باید بگذرد تا دیگر او را دوست نداشت؟

#آنا_گاوالدا (Anna Gavalda)
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
Ian berry :عكاس
@tarikh21
خسرو و شيرين
قسمت پايانى:

شاپور نکیسا را نزدیک او می‌آورد و نکیسا رازهای عشق شیرین را به‌آواز می‌خواند. وقتی نوبت به باربد می‌رسد او از زبان خسرو راز عشق می‌گوید. پس از چند بار رد و بدل شدن این آوازها، خسرو می‌فهمد که کسی از پشت پرده نکیسا را یاری می‌دهد. بنابراین مجلس را خلوت می‌کند و از شاپور می‌خواهد وارسی کرده و آن شخص را پیدا کند. در این لحظه شیرین از پرده بیرون می‌آید و بر پای خسرو افتاده از گستاخی خود عذر می‌خواهد. خسرو باز آتش طمعش شعله‌ور می‌شود اما شیرین دیگربار چهره درهم می‌کشد. شاپور در گوش شاه علت ناراحتی شیرین را جلوگیری از بدنامیش می‌داند و خسرو سوگند می‌خورد جز به رسم و آئین دست به‌سوی شیرین دراز نکند. پس همان شب شیرین را به قصر برمی‌گرداند و مقدمات ازدواج با او را فراهم می‌کند. مدتی بعد شاه، باشکوه تمام عروسش را به مدائن می‌آورد.
در شب عروسی، شیرین به خسرو پیام می‌دهد امشب از باده‌گساری و مستی صرف‌نظر کن. اما خسرو به‌رسم همیشگی، شراب‌خواری از حد گذرانده و مست و لایعقل به حجله می‌آید. شیرین که از این کار خسرو دلخور شده است؛ برای تنبیه او، دایه‌اش (که پیرزنی فرتوت است) را لباس عروس پوشانده و به حجله می‌فرستد. چند دقیقه بعد از فریاد کمک پیرزن متوجه می‌شود خسرو آن‌چنان مست است که فرق گل و خار را نفهمد. پس به سوی خسرو میرود و ندیمان را میگوید تا مستی از سر خسرو به در برند. خسرو چون هشیار میشود از بدمستی عذر میخواهد و قول میدهد که دیگر بدمستی نکند. بنابراین شیرین در کمال زیبائی و دلبری، قدم به حجله‌ی خسرو می‌گذارد . . . . . . .
پس از ازدواج، خسرو با تشویق شیرین، به گسترش عدل و دانش می‌کوشد؛ مجلس می‌آراید و از دانشمندان حکمت می‌آموزد.
خسرو از مریم پسری بدنهاد به‌نام شیرویه دارد که در بددلی آن‌چنان است که در هنگام عروسی خسرو و شیرین (هنگامی که کودکی ده‌ساله است) می‌گوید: « کاش شیرین همسر من بود». شیرویه هنگامی که به جوانی می‌رسد؛ زمانی که خسرو برای عبادت به آتشکده رفته است زمام امور را در دست می‌گیرد و خسرو را زندانی می‌کند. در زندان تنها مونس او، همسر وفادارش شیرین است که از او دلجوئی می‌کند. شبی پس از آن‌که شیرین با کلام مهربانش به خسرو دلداری می‌دهد؛ هر دو به‌خواب می‌روند. ناگهان به دستور شیرویه، دژخیمی وارد زندان شده و با خنجر، پهلو و جگرگاه خسرو را از هم می‌درد. خسرو از شدت درد بیدار می‌شود و خود را زخمی و خونین می‌بیند. او که به خاطر خونریزی زیاد تشنه شده است تصمیم می‌گیرد شیرین را بیدارکند تا ظرف آبی به‌دستش دهد. اما می‌اندیشد اگر شیرین را در این حال بیدار کنم وقتی مرا این‌چنین خون‌آلود ببیند دیگر از شدت گریه و زاری خوابش نخواهد برد. پس به‌خاطر آرامش شیرین، تنها و غمگین و تشنه به تلخی جان می‌سپارد.
مدتی بعد، شیرین از رطوبت خون خسرو بیدار می‌شود؛ او که خواب بدی هم دیده است؛ پیکرشوهرش را غرق خون می‌بیند. شیرین فریاد به گریه و زاری بلند می‌کند و پس از عزاداری و شیون بسیار، پیکر خسرو را با گلاب و کافور می‌شوید و آماده‌ی برگزاری مراسم مرگ او می‌شود.
شیرویه که دلباخته‌ی شیرین است پنهانی به او پیغام می‌دهد: «دل‌خوش باش. من عاشق توام و پس از چند هفته سوگواری، تو را به همسری خود در می‌آورم و دوباره ملکه‌ی ایران زمین خواهی شد. » شیرین با این‌که از این بی‌شرمی و گستاخی شیرویه خشمگین است اعتراضی نمی‌کند تا او را فریب دهد. سپس تمام اسباب و لوازم و لباس‌های خسرو را به فقیران می‌بخشد.
در مراسم تشییع، به رسم زرتشتیان پیکر خسرو را در تابوتی گذاشته و به دخمه می‌برند. به دنبال تابوت شاه، شیرین چون عروسی با زیباترین لباس و آرایش، پای‌کوبان و شادی‌کنان قدم برمی‌دارد؛ به‌شکلی که گمان می‌رود از مرگ خسرو غمگین نیست. او هنگامی که جسد خسرو را در دخمه می‌گذارند؛ دیگران را از دخمه بیرون می‌فرستد تا با خسرو وداع کند. سپس با خنجری به سوی پیکر خسرو می‌رود. محل زخم خسرو را باز می‌کند ؛ بر آن بوسه می‌زند و همان محل از جگرگاه و پهلوی خود را با خنجر از هم می‌درد. زخم خسرو با خون شیرین تازه می‌شود. شیرین فریاد می‌زند: « اکنون دل به دلدار پیوست و جان به جانان رسید. » آنگاه لب بر لب خسرو می‌گذارد و در آغوش او جان می سپارد.

پایان

#خسرو_و_شيرين
#نظامي_گنجوي
#ادبيات
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
هگل در جایی میگوید همه ی شخصیت های بزرگ جهان از نو به شکلی ظاهر می شوند؛
وی فراموش کرده اضافه کند:

بار اول به صورتِ تراژدی ، و بار دوم به صورتِ کمدی ...

#كارل_ماركس
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
از نامه‌های کافکا به میلنا //برگردان : سینا کمال آبادی
.........................................
چیزهای کمی قطعیت دارند و یکی این است که ما هرگز باهم زندگی نخواهیم کرد، آپارتمان مشترکی نخواهیم داشت، شانه به شانه نخواهیم بود، سر یک میز نخواهیم نشست و حتی در یک شهر هم زندگی نخواهیم کرد. فکر می‌کنم منظورم را رسانده باشم، این موضوع همان قدر قطعیت دارد که می‌دانم فردا بیدار نخواهم شد و به اداره نخواهم رفت. ( خودم باید خودم را بلند کنم! خودم را می‌بینم که خودم را حمل می کنم، انگار صلیبی سنگین به شکمم چسبیده باشد و در زمین فرو رفته باشد و باید زحمت زیادی به خودم بدهم و قوز کنم و جنازه را کمی بلند کنم).
اما بیدار نشدن صبح را زیاد جدی نگیر، اوضاع تا این حد هم بد نیست. بیدار شدنِ فردا صبح من بسیار محتمل‌تر از زندگی مشترک دور از دسترس ماست. میلنا، زمانی که به من و خودت فکر می‌کنی، صدای دریاچه‌ی میان وین و پراگ با آن امواج بلند و سرکش را در ذهن داشته باش و این موضوع را بپذیر.

#فرانتس_كافكا
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
وﻣﻦ
ﻫﻤﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ
ﺩﺭ ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﮔﺮﻡ ﺗﻮ ﺧﻼﺻﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ !

#ﺍﺣﻤﺪ_ﺷﺎﻣﻠﻮ
#شعر
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
تولدت مبارک ، ماهی سیاه کوچولو...

#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
اگر ازدواج كنيم خوشبخت نخواهيم بود و اگر ازدواج نكنيم باز خوشبخت نخواهيم بود.
چه در عزلت چه در اجتماع ناراحتيم، مانند خارپشتاني هستيم كه براي گرم شدن به هم مي چسبند:اگر به هم بچسبند نيش خارشان به تن هم فرو مي رود و اگر جدا شوند از سرما رنج مي برند.

#آرتور_شوپنهاور
#فلسفه_باختر
#قرن_نوزدهم
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
جامعه به خاطر فراهم نکردن آموزش رایگان برای همه گناهکار است و باید به خاطر همه تاریکی‌هایی که درست کرده پاسخگو باشد. اگر روح در تاریکی رها شود گناه صورت خواهد گرفت. مجرم کسی نیست که گناه را انجام داده، بلکه کسی است که تاریکی را ایجاد کرده است.

"بی نوایان"
#ویکتور_هوگو
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
به زندگی بهترین و بارورترین انسان ها و ملت ها نگاه کنید و از خود بپرسید آیا درختی که می خواهد سرفراز و پابرجا باشد می تواند با هوای بد و توفانها مواجه نشود >؟
آیا دشمنی های بیرونی, مقاومت هاي خارجی , تمام انواع نفرت , حسد , لجاجت , بدگمانی , سرسختی , حرص و خشونت جزر و موارد مساعدی به حساب نمی آیند که بدون آن هیچ چیز حتی تقوا و فضیلت هم نمی تواند رشد زیادی داشته باشد ؟
سمی که موجودات ضعیف را هلاک می کند برای موجودات قوی تقویت کننده است ؛.....
در نتیجه آن را سم نمی نامند .

"حکمت شادان"/شر
#فردريش_نيچه
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
خوب که فکر می کنی ،

می بینی تمام خداحافظی ها سخت است ؛

حتی خداحافظی از دیوارهای یک خانه ی قدیمی ...


"تمام چیزهایی که جایشان خالی است"
#پتر_اشتام (Peter Stamm)
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
هاريلال پسر "گمراه" گاندي
(سرگذشت دردناك پسر يك مبارز)
👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
هاريلال پسر "گمراه" گاندي
(سرگذشت دردناك پسر يك مبارز)

قسمت اول:

‎در ژوئن ۱۹۴۸، پنج ماه پس از مرگ ماهاتما گاندی در دهلی، مردی مست و بی‌خانمان در بیمارستان شهرداری بمبئی در حال جان کندن است. نه نام و نشانی دارد، نه هوش و حواسی. فقط خودش را فرزند «باپو» (پدر) معرفی می‌کند.
‎پرستاران قاعدتاً این حرفش را به حساب حال بدش می‌گذارند: «بله، باپو پدر همه ما است. پدر خانوادگی خودت کیست؟» مرد آواره دوباره اصرار می‌کند: «باپو!» این صحنه پایان کار هاریلال گاندی، فرزند اول و پسر ارشد مهاتما گاندی، «پدر ملت» هند و آغاز و میانه فیلم «پدرم گاندی» (ساخته فیروز عباس خان، ۲۰۰۷) بود که بعدِ سال‌ها دوباره نام «پسر گمراه» گاندی را بر سر زبان‌ها انداخت.
‎هاریلال موهانداس گاندی در سال ۱۸۸۸ و در حالی به دنیا آمد که پدرش موهانداس کارامچاند گاندی هجده سال بیشتر نداشت. گاندی شش ماه بعد از به دنیا آمدن هاریلال برای ادامه تحصیل در رشته حقوق عازم انگلستان شد. تحصیلات خود را تمام کرد و به هندوستان برگشت و بعدتر در سال ۱۸۹۳ همراه خانواده خود به آفریقای جنوبی عزیمت کرد. در ادامه، سه پسر دیگر گاندی همراه پدرشان («باپو») و مادرشان کاستوربا («با») در آفریقای جنوبی ماندند، اما هاریلال به هندوستان بازگشت، خوش‌باشی پیشه کرد و در اوان جوانی به فکر ازدواج افتاد، در حالی که هنوز سودای ادامه تحصیل و وکیل دعاوی شدن در سر داشت. او مشتاق پا جا پای پدر گذاشتن و رفتن به راه گاندی بود. غافل از این که در این فاصله، پدرش گاندی راه خود را برای همیشه دگرگون کرده بود.

ادامه دارد...


#پيام_يزدانجو (نويسنده و پژوهشگر)
#هاريلال
#ماهاتما_گاندي
#سرگذشت
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
تو خيال می کنی که ما يک ماه است با هم آشنا هستيم . من از وقتی خود را می شناسم ترا هم می شناسم . اولين دفعه ترا در کجا ديدم ؟در خواب! بله در خواب ، شايد آن وقت پانزده ساله بودم . من هميشه عاشق چشم های زاغ بودم مانند چشم های تو، من هميشه موهای بور و زردو دوست داشتم مانند زلف های تو . يادت می آيد در شب اولی که با هم آشنا شديم چه گفتم ؟ من عاشق يک وهمی بودم و حالا می بينم که آن وهم در تو، در افکار پريشان تو، در زندگانی تو ، در روح ناراحت تو جلوه گر شده است ، تو که از زندگی من خبر داری. شما مردمان مخصوصی هستيد . من خوب می دانم که تو هميشه مرا دوست نخواهی داشت . موجی است می آيد و بعد می رود . موج می رود اما آب سر جای خود هست ، تو مرا فراموش می کنی . اين طور نيست؟ اما من فراموش نمی کنم . من به آرزوی خودم رسيده ام . زندگانی من به هدر نرفته است . تا به حال به عشق اين وهم زندگانی می کردم . از اين به بعد هم به ياد اين روز ها زندگی خواهم کرد .


#چمدان
#بزرگ_علوي
#داستان_هاي_ايراني
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21