@tarikh21
آنچه را امروز طبیعت زنانه می نامند، چیزی یکسره تصنعی است، زیرا محصول سرکوب در برخی جهات و تشویق و ترغیب در جهاتی دیگر است. زنان به خاطر حرکت در مسیر خواست مردان، چنان از خلاقیت و اندیشه به دور مانده اند، و چنان عواطف و احساساتشان رشد یافته است، که دیگر نمی توانیم بگوییم طبیعت واقعی آنان چگونه است؛
چنانکه "اگر نیمی از یک گیاه را در گلخانه و نیمه ی دیگرش را در برف" قرار دهیم نمی توانیم طبیعت واقعی آن گیاه را تشخیص دهیم. اگر زنان از همان آزادیها و آموزشهایی که در دسترس مردان است برخوردار شوند، آن گاه تقریباً همه ی تفاوتهای ظاهری میان زن و مرد از میان خواهد رفت. و این وضعیت به نفع مردان نیز خواهد بود، زیرا قدرت بیش از حد انسان را متکبر و خودپسند می سازد...
"انقياد زنان"
#جان_استوارت_میل
برگردان: علاءالدین طباطبایی
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
آنچه را امروز طبیعت زنانه می نامند، چیزی یکسره تصنعی است، زیرا محصول سرکوب در برخی جهات و تشویق و ترغیب در جهاتی دیگر است. زنان به خاطر حرکت در مسیر خواست مردان، چنان از خلاقیت و اندیشه به دور مانده اند، و چنان عواطف و احساساتشان رشد یافته است، که دیگر نمی توانیم بگوییم طبیعت واقعی آنان چگونه است؛
چنانکه "اگر نیمی از یک گیاه را در گلخانه و نیمه ی دیگرش را در برف" قرار دهیم نمی توانیم طبیعت واقعی آن گیاه را تشخیص دهیم. اگر زنان از همان آزادیها و آموزشهایی که در دسترس مردان است برخوردار شوند، آن گاه تقریباً همه ی تفاوتهای ظاهری میان زن و مرد از میان خواهد رفت. و این وضعیت به نفع مردان نیز خواهد بود، زیرا قدرت بیش از حد انسان را متکبر و خودپسند می سازد...
"انقياد زنان"
#جان_استوارت_میل
برگردان: علاءالدین طباطبایی
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
خوشبختی همان احساس ترحمی است که به بدبختی دیگران داریم
"سقوط"
#آلبر_كامو
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
Photo By: Fabian Schreyer
"سقوط"
#آلبر_كامو
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
Photo By: Fabian Schreyer
@tarikh21
"خسرو و شيرين"
قسمت چهارم:
در مدائن پس از مدتی، یکی از سرداران هرمز (پدر خسرو) بهنام بهرام چوبین به طمع پادشاهی، سپاهیان را بر ضد خسرو میشوراند و به همه اعلام میکند که خسرو مسبب مرگ پدرش است و لیاقت پادشاهی را ندارد. خسرو وقتی میبیند توانائی مقابله با توطئهگران را ندارد؛ به آذربایجان میگریزد.
خسرو در شکارگاههای آذربایجان و نزدیک ارمنستان گروهی را میبیند که بهشکار آمدهاند وقتی نزدیک میگردند معلوم میشود که شیرین و همراهانش هستند. در این لحظه عاشق و معشوق برای اولین بار رودرو با هم صحبت میکنند و همدیگر را میشناسند. شیرین خسرو را به ارمنستان دعوت میکند. در ارمنستان مهینبانو از خسرو استقبال میکند و کاخی به همراه وسائل پذیرائی و خدمتکاران در اختیار او قرار میدهد.
مهینبانو که از عشق خسرو و شیرین خبردار شده است به برادرزادهاش اندرز میدهد: « تو دختری پاک و بیتجربه هستی؛ حواست باشد که در عشق پاکدامن باشی و نگذاری خسرو با کامجوئی از تو بدنامت کند». شیرین قول میدهد که: «بهجز پس از ازدواج بر طبق دین و آئین، دست خسرو به من نخواهد رسید. »
یک ماه را خسرو و شیرین به تفریح و شکار و بزم، در کنار هم میگذرانند. روزی خسرو در مجلسی که خالی از بیگانگان است به شیرین اظهار عشق میکند و از او میخواهد که آرزوی دیرینهایش را برآورد. اما شیرین میگوید: «فرصت بسیار است. تو بهتر است اول سلطنت موروثی خود را از غاصبان بگیری. سپس من به همسری تو درمیآیم. » خسرو خشمگین میشود و میگوید: «عشق تو سلطنت مرا بر باد داد؛ اکنون هر کدام به راه خود خواهیم رفت» و از آنجا سوار بر شبدیز (که شیرین به او هدیه کرده است) یکسره به قسطنطنیه نزد قیصر (امپراطور) روم میرود.
قیصر روم از خسرو بهگرمی استقبال میکند و دخترش مریم را به همسری او در میآورد. پس از مدتی خسرو به کمک سپاهیانی که امپراطور روم در اختیارش قرار داده است به بهرام چوبین حمله میکند و دوباره تخت سلطنت را تصاحب میکند. وقتی کار مملکت سر و سامان میگیرد؛ عشق شیرین دوباره در دل خسرو شوری بر میانگیزد.
ادامه دارد....
#خسرو_و_شيرين
#نظامي_گنجوي
#ادبيات
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
"خسرو و شيرين"
قسمت چهارم:
در مدائن پس از مدتی، یکی از سرداران هرمز (پدر خسرو) بهنام بهرام چوبین به طمع پادشاهی، سپاهیان را بر ضد خسرو میشوراند و به همه اعلام میکند که خسرو مسبب مرگ پدرش است و لیاقت پادشاهی را ندارد. خسرو وقتی میبیند توانائی مقابله با توطئهگران را ندارد؛ به آذربایجان میگریزد.
خسرو در شکارگاههای آذربایجان و نزدیک ارمنستان گروهی را میبیند که بهشکار آمدهاند وقتی نزدیک میگردند معلوم میشود که شیرین و همراهانش هستند. در این لحظه عاشق و معشوق برای اولین بار رودرو با هم صحبت میکنند و همدیگر را میشناسند. شیرین خسرو را به ارمنستان دعوت میکند. در ارمنستان مهینبانو از خسرو استقبال میکند و کاخی به همراه وسائل پذیرائی و خدمتکاران در اختیار او قرار میدهد.
مهینبانو که از عشق خسرو و شیرین خبردار شده است به برادرزادهاش اندرز میدهد: « تو دختری پاک و بیتجربه هستی؛ حواست باشد که در عشق پاکدامن باشی و نگذاری خسرو با کامجوئی از تو بدنامت کند». شیرین قول میدهد که: «بهجز پس از ازدواج بر طبق دین و آئین، دست خسرو به من نخواهد رسید. »
یک ماه را خسرو و شیرین به تفریح و شکار و بزم، در کنار هم میگذرانند. روزی خسرو در مجلسی که خالی از بیگانگان است به شیرین اظهار عشق میکند و از او میخواهد که آرزوی دیرینهایش را برآورد. اما شیرین میگوید: «فرصت بسیار است. تو بهتر است اول سلطنت موروثی خود را از غاصبان بگیری. سپس من به همسری تو درمیآیم. » خسرو خشمگین میشود و میگوید: «عشق تو سلطنت مرا بر باد داد؛ اکنون هر کدام به راه خود خواهیم رفت» و از آنجا سوار بر شبدیز (که شیرین به او هدیه کرده است) یکسره به قسطنطنیه نزد قیصر (امپراطور) روم میرود.
قیصر روم از خسرو بهگرمی استقبال میکند و دخترش مریم را به همسری او در میآورد. پس از مدتی خسرو به کمک سپاهیانی که امپراطور روم در اختیارش قرار داده است به بهرام چوبین حمله میکند و دوباره تخت سلطنت را تصاحب میکند. وقتی کار مملکت سر و سامان میگیرد؛ عشق شیرین دوباره در دل خسرو شوری بر میانگیزد.
ادامه دارد....
#خسرو_و_شيرين
#نظامي_گنجوي
#ادبيات
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
فون بائر , طبیعت پژوه بزرگ , دلیل برتری اروپاییان در مقایسه با آسیایی ها را توانایی آموزش یافته ی آنان در بیان دلایل باور های خویش می داند و می گوید که آسیایی ها در این زمینه کاملا ناتوان هستند . اروپا را در مکتب اندیشه ی دقیق و انتقادی پا نهاده است و آسیا هنوز تفاوت بین حقیقت و ادبیات را نمی داند و از این نکته آگاه نیست که اعتقادات او بر پایه ی مشاهدات خویش یا اندیشه منظم و یا خیالپردازی بوده است . خرد در مدرسه سبب رسیدن اروپا به این جایگاه شده است و اروپا در سده های میانه همچنان در آن راه بود که بخشی یا دنباله از آسیا شود , یعنی آن مفهوم علمی را مرهون زحمات یونانیان بود , از دست دهد.
#انساني_بسيار_انساني
"خرد در مدرسه"
#فردريش_نيچه
#فلسفه_قرن_نوزدهم
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
خرد در مدرسه
فون بائر , طبیعت پژوه بزرگ , دلیل برتری اروپاییان در مقایسه با آسیایی ها را توانایی آموزش یافته ی آنان در بیان دلایل باور های خویش می داند و می گوید که آسیایی ها در این زمینه کاملا ناتوان هستند . اروپا را در مکتب اندیشه ی دقیق و انتقادی پا نهاده است و آسیا هنوز تفاوت بین حقیقت و ادبیات را نمی داند و از این نکته آگاه نیست که اعتقادات او بر پایه ی مشاهدات خویش یا اندیشه منظم و یا خیالپردازی بوده است . خرد در مدرسه سبب رسیدن اروپا به این جایگاه شده است و اروپا در سده های میانه همچنان در آن راه بود که بخشی یا دنباله از آسیا شود , یعنی آن مفهوم علمی را مرهون زحمات یونانیان بود , از دست دهد.
#انساني_بسيار_انساني
"خرد در مدرسه"
#فردريش_نيچه
#فلسفه_قرن_نوزدهم
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
خرد در مدرسه
وقتی مرتکب جنایت شدند،
عدل و داد را اختراع کردند.
و برای حفظ عدل و داد، کتابهای قطور قانون نوشتند و برای اجرای این قوانین، گیوتین به پا کردند.
#فئودور_داستايوفسكي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
عدل و داد را اختراع کردند.
و برای حفظ عدل و داد، کتابهای قطور قانون نوشتند و برای اجرای این قوانین، گیوتین به پا کردند.
#فئودور_داستايوفسكي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
آنها میخواهند آدم تمام مدت سرشار از انرژی باشد.
تمام راهپیماییها و بالا و پایین رفتنها و پرچم تکاندادنها فقط برای پر کردن جای خالی رابطهٔ جنسی است.
اگر در درونت شاد باشی، چرا باید برای برادر بزرگ و برنامه «سهساله» و «هفته ابراز تنفر» و بقیه کارهای آنها به هیجان بیایی؟؟؟
این گفته ورای آن چیزی بود که وینستون میخواست بشنود. نه فقط عشق و رابطه عاطفی بین افراد، بلکه غریزهٔ حیوانی، آن نیرویی بود که میتوانست حزب را درهم بشکند.
١٩٨٤
#جورج_اورول
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
آنها میخواهند آدم تمام مدت سرشار از انرژی باشد.
تمام راهپیماییها و بالا و پایین رفتنها و پرچم تکاندادنها فقط برای پر کردن جای خالی رابطهٔ جنسی است.
اگر در درونت شاد باشی، چرا باید برای برادر بزرگ و برنامه «سهساله» و «هفته ابراز تنفر» و بقیه کارهای آنها به هیجان بیایی؟؟؟
این گفته ورای آن چیزی بود که وینستون میخواست بشنود. نه فقط عشق و رابطه عاطفی بین افراد، بلکه غریزهٔ حیوانی، آن نیرویی بود که میتوانست حزب را درهم بشکند.
١٩٨٤
#جورج_اورول
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
بعدِ چهارده سال سیگارش را ترک کرده بود.
بهش گفتم چه حسی داری؟
گفت حس نترسیدن، حالا دیگه هرکسی رو بخوام می تونم ترک کنم.
" سید محمد مرکبیان"
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
بعدِ چهارده سال سیگارش را ترک کرده بود.
بهش گفتم چه حسی داری؟
گفت حس نترسیدن، حالا دیگه هرکسی رو بخوام می تونم ترک کنم.
" سید محمد مرکبیان"
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
خسرو و شيرين
قسمت پنجم:
شیرین هم از دوری خسرو بیتاب میشود اما مهینبانو او را بهشکیبائی فرا میخواند. چندی بعد، مهینبانو بیمار میشود و از دنیا میرود. پس از او شیرین سلطنت را بهدست میگیرد. از ایران خبرهائی دربارهی بهسلطنت رسیدن خسرو میرسد که شیرین را خوشحال میکند اما از ماجرای مریم دلگیر میشود؛ چون مریم از خسرو پیمان گرفتهاست که جز او همسری برنگزیند.
عاقبت شیرین از فراق خسرو طاقت از دست داده ؛ سلطنت را به فرد دیگری میسپارد و بههمراه شاپور به قصد دیدار خسرو به ایران میرود و در قصر خودش ساکن میشود. خبر آمدن شیرین به خسرو میرسد ولی از ترس مریم جرأت رفتن به دیدار او را پیدا نمیکند.
روزی خسرو در حرمسرا بهنزد مریم میرود و میگوید: « شیرین به عشق من مشهور است؛ بهتر است برای اینکه زبان بدخواهان را ببندیم او را به این قصر آورده و در جائی تحت نظر بگیریم. » اما مریم قبول نمیکند و میگوید: «میدانم که اگر او به اینجا بیاید با دلبریهایش تو را اسیر خود میکند. اگر او را به اینجا بیاوری من خودم را میکشم.» خسرو میفهمد که آوردن شیرین به حرمسرا غیرممکن است. بنابراین به پیامهائی که شاپور میبرد و میآورد قناعت میکند.
روزی خسرو صبوری از کف میدهد و شاپور را میفرستد که شیرین را پنهانی به حرمسرا بیاورد اما شیرین با پرخاش این خواسته را رد میکند که معشوقهی پنهان خسرو باشد و این ننگ را نمیپذیرد.
شیرین بیش از هر غذا و نوشیدنی به شیر علاقه دارد اما فاصلهی قصر دلگیر او تا محل گوسفندان بیش از 2 فرسنگ است؛ بنابراین به شیر تازه دسترسی ندارد. شاپور پیشنهاد میکند جوئی سنگی در کوه بکنند که با دوشیدن شیر در کوه، شیر بهسوی قصر سرازیر شود. او برای این کار سنگتراشی به فرهاد را معرفی میکند و شیرین میپذیرد.
وقتی فرهاد را به آنجا میآورند تا شیرین چگونگی اجرای کار را برای او توضیح دهد (گرچه شیرین از پشت پرده با او سخن میگوید) فرهاد فقط با شنیدن صدای او عاشقش میشود و در حالی که زبانش بند آمده است؛ فقط با گذاشتن دست بر چشم، انجام کار را بر عهده میگیرد.
فرهاد با شور عشقی که در دلش شعله کشیده است؛ در زمان اندکی جوی و حوضی که برای جمعآوری شیر لازم است را آماده میکند. به شیرین خبر میدهند که جوی شیر آماده است. او برای بازدید میرود و با خوشحالی بر دست و بازوی فرهاد آفرین میگوید و چند گوهر گرانقیمت را به او میدهد تا بفروشد و سرمایهای برای خودش بیاندوزد. فرهاد میپذیرد و تشکر میکند. سپس آن جواهرات را نثار قدمهای شیرین میکند.
ادامه دارد....
#خسرو_و_شيرين
#نظامي_گنجوي
#ادبيات
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
خسرو و شيرين
قسمت پنجم:
شیرین هم از دوری خسرو بیتاب میشود اما مهینبانو او را بهشکیبائی فرا میخواند. چندی بعد، مهینبانو بیمار میشود و از دنیا میرود. پس از او شیرین سلطنت را بهدست میگیرد. از ایران خبرهائی دربارهی بهسلطنت رسیدن خسرو میرسد که شیرین را خوشحال میکند اما از ماجرای مریم دلگیر میشود؛ چون مریم از خسرو پیمان گرفتهاست که جز او همسری برنگزیند.
عاقبت شیرین از فراق خسرو طاقت از دست داده ؛ سلطنت را به فرد دیگری میسپارد و بههمراه شاپور به قصد دیدار خسرو به ایران میرود و در قصر خودش ساکن میشود. خبر آمدن شیرین به خسرو میرسد ولی از ترس مریم جرأت رفتن به دیدار او را پیدا نمیکند.
روزی خسرو در حرمسرا بهنزد مریم میرود و میگوید: « شیرین به عشق من مشهور است؛ بهتر است برای اینکه زبان بدخواهان را ببندیم او را به این قصر آورده و در جائی تحت نظر بگیریم. » اما مریم قبول نمیکند و میگوید: «میدانم که اگر او به اینجا بیاید با دلبریهایش تو را اسیر خود میکند. اگر او را به اینجا بیاوری من خودم را میکشم.» خسرو میفهمد که آوردن شیرین به حرمسرا غیرممکن است. بنابراین به پیامهائی که شاپور میبرد و میآورد قناعت میکند.
روزی خسرو صبوری از کف میدهد و شاپور را میفرستد که شیرین را پنهانی به حرمسرا بیاورد اما شیرین با پرخاش این خواسته را رد میکند که معشوقهی پنهان خسرو باشد و این ننگ را نمیپذیرد.
شیرین بیش از هر غذا و نوشیدنی به شیر علاقه دارد اما فاصلهی قصر دلگیر او تا محل گوسفندان بیش از 2 فرسنگ است؛ بنابراین به شیر تازه دسترسی ندارد. شاپور پیشنهاد میکند جوئی سنگی در کوه بکنند که با دوشیدن شیر در کوه، شیر بهسوی قصر سرازیر شود. او برای این کار سنگتراشی به فرهاد را معرفی میکند و شیرین میپذیرد.
وقتی فرهاد را به آنجا میآورند تا شیرین چگونگی اجرای کار را برای او توضیح دهد (گرچه شیرین از پشت پرده با او سخن میگوید) فرهاد فقط با شنیدن صدای او عاشقش میشود و در حالی که زبانش بند آمده است؛ فقط با گذاشتن دست بر چشم، انجام کار را بر عهده میگیرد.
فرهاد با شور عشقی که در دلش شعله کشیده است؛ در زمان اندکی جوی و حوضی که برای جمعآوری شیر لازم است را آماده میکند. به شیرین خبر میدهند که جوی شیر آماده است. او برای بازدید میرود و با خوشحالی بر دست و بازوی فرهاد آفرین میگوید و چند گوهر گرانقیمت را به او میدهد تا بفروشد و سرمایهای برای خودش بیاندوزد. فرهاد میپذیرد و تشکر میکند. سپس آن جواهرات را نثار قدمهای شیرین میکند.
ادامه دارد....
#خسرو_و_شيرين
#نظامي_گنجوي
#ادبيات
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
کسانی که به من می گویند تو به جهنم می روی و ما به بهشت،
مرا خوشحال می کنند.
چون مطمئن می شوم که با آن ها به یک جا
نمی روم.
"مارتین ترمن"
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
مرا خوشحال می کنند.
چون مطمئن می شوم که با آن ها به یک جا
نمی روم.
"مارتین ترمن"
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
سقراط آن زنی را یافت , که نیاز داشت , اما اگر این زن را خوب می شناخت , اصلا به جستجوی زن نمی رفت و به همین دلیل هم آن روح قهرمان و آزاده هیچ گاه وجود نداشت . در واقع گزانتیپه سقراط را به این صورت به فعالیت بیش تر در حرفه ی خود واداشت که خانه را برایش غیر قابل تحمل و وحشتناک کرده بود و این چنین به او آموخت که در کوچه و خیابان و آن جایی زندگی کند که بتواند به خیال پردازی بپردازد و مفید فایده برای کسی نباشد .
به این طریق سقراط بزرگترین مجادله گر کوچه و خیابان های آتن شد و در نهایت خویشتن را به مانعی تشبیه کرد که همچون خدایی بر پشت اسب زیبای آتن نشسته است تا اجازه ندهد هیچ گاه آرامش به آن جا بازگردد .
#انسانی_بسیار_انسانی
"گزانتیپه"
#فردريش_نيچه
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
سقراط آن زنی را یافت , که نیاز داشت , اما اگر این زن را خوب می شناخت , اصلا به جستجوی زن نمی رفت و به همین دلیل هم آن روح قهرمان و آزاده هیچ گاه وجود نداشت . در واقع گزانتیپه سقراط را به این صورت به فعالیت بیش تر در حرفه ی خود واداشت که خانه را برایش غیر قابل تحمل و وحشتناک کرده بود و این چنین به او آموخت که در کوچه و خیابان و آن جایی زندگی کند که بتواند به خیال پردازی بپردازد و مفید فایده برای کسی نباشد .
به این طریق سقراط بزرگترین مجادله گر کوچه و خیابان های آتن شد و در نهایت خویشتن را به مانعی تشبیه کرد که همچون خدایی بر پشت اسب زیبای آتن نشسته است تا اجازه ندهد هیچ گاه آرامش به آن جا بازگردد .
#انسانی_بسیار_انسانی
"گزانتیپه"
#فردريش_نيچه
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
در واقع زمانی که عشقی را آغاز میکنیم تجربه و عقلمان به ما می گویند :روزی می رسد که ما به دلداری که امروز فقط به اندیشه او زندهایم همان اندازه بیاعتنا میشویم که امروزه به هر کسی جز او هستیم... روزی نامش را میشنویم و دیگر دچار هیچ لذت دردآلودی نمیشویم، خطش را میخوانیم و دیگر نمیلرزیم، در خیابان راهمان را کج نمیکنیم تا او را ببینیم، به او بر میخوریم و دست و پا گم نمیکنیم، به او دست مییابیم و از خود بیخود نمیشویم. آنگاه این آگاهی بیتردیدِ آینده، برغم این حس بیاساس اما نیرومند که شاید او را همواره دوست داشته باشیم، ما را به گریه میاندازد
"خوشیها و روزها"
#مارسل_پروست
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
در واقع زمانی که عشقی را آغاز میکنیم تجربه و عقلمان به ما می گویند :روزی می رسد که ما به دلداری که امروز فقط به اندیشه او زندهایم همان اندازه بیاعتنا میشویم که امروزه به هر کسی جز او هستیم... روزی نامش را میشنویم و دیگر دچار هیچ لذت دردآلودی نمیشویم، خطش را میخوانیم و دیگر نمیلرزیم، در خیابان راهمان را کج نمیکنیم تا او را ببینیم، به او بر میخوریم و دست و پا گم نمیکنیم، به او دست مییابیم و از خود بیخود نمیشویم. آنگاه این آگاهی بیتردیدِ آینده، برغم این حس بیاساس اما نیرومند که شاید او را همواره دوست داشته باشیم، ما را به گریه میاندازد
"خوشیها و روزها"
#مارسل_پروست
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
هميشه در عمق روياهايم ميديدم سايه مرگ را كه جايي دور يا نزديك در انتظار من ايستاده است انگاه ترس تمام وجودم را احاطه ميكرد...ترس از اينكه بميرم درحالي كه هنوز عشق را تجربه نكردم...و اي مرگ اكنون با اغوش باز ميپذيرمت
#آناكارنينا
#لئو_تولستوي
#داستان_هاي_روسي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
هميشه در عمق روياهايم ميديدم سايه مرگ را كه جايي دور يا نزديك در انتظار من ايستاده است انگاه ترس تمام وجودم را احاطه ميكرد...ترس از اينكه بميرم درحالي كه هنوز عشق را تجربه نكردم...و اي مرگ اكنون با اغوش باز ميپذيرمت
#آناكارنينا
#لئو_تولستوي
#داستان_هاي_روسي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
هركس دنبال همسر و همدمي ست كه نقايص او را رفع كند،تا مبادا اين نقايص دوباره توليد شود؛ مردي كه جسما ناتوان است،دنبال زني قوي ست.
"هركس در شخص ديگر آن چيزها را زيبا مي داند كه خود فاقد آن است، اگرچه آن امور گاهي خود نقص باشد.
#آرتور_شوپنهاور
#فلسفه_باختر
#قرن_نوزدهم
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
هركس دنبال همسر و همدمي ست كه نقايص او را رفع كند،تا مبادا اين نقايص دوباره توليد شود؛ مردي كه جسما ناتوان است،دنبال زني قوي ست.
"هركس در شخص ديگر آن چيزها را زيبا مي داند كه خود فاقد آن است، اگرچه آن امور گاهي خود نقص باشد.
#آرتور_شوپنهاور
#فلسفه_باختر
#قرن_نوزدهم
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
خسرو و شيرين
قسمت ششم:
فرهاد از عشق شیرین سر به کوه و بیابان میگذارد و داستان عشق او بر سر زبانها میافتد. خبر به خسرو میرسد و او نگران از این رقیب سرسخت با نزدیکانش مشورت میکند. آنان کشتن او را بهصلاح نمیدانند و پیشنهاد میکنند یا او را با پول و ثروت راضی کند یا کاری در مقابلش قرار دهد که تا عمر دارد از آن فراغت پیدا نکند. به دستور خسرو او را به دربار میآورند. اما فرهاد توجهی به شکوه و ثروت خسرو نمیکند. پس از مناظرهای بین این دو، خسرو متوجه میشود که فرهاد در عشق شیرین ثابتقدم است. خسرو شرط صرفنظر کردنش از عشق شیرین را، کندن راهی در میان دو کوه قرار میدهد (به امید اینکه او از پس این کار برنیاید). اما فرهاد شرط را قبول میکند و با قدرتی که از عشق گرفته است مشغول به کار میشود. او تصویری از شیرین بر کوه حک میکند و ضمن راز و نیاز هر روزه با او، دلیرانه به کندن کوه ادامه میدهد.
روزی شیرین به دیدار فرهاد میرود و جامی از شیر به او میدهد. فرهاد نیروئی تازه گرفته و با سرعت بیشتری به کارش ادامه میدهد. هنگام برگشتن، اسب شیرین از رفتن باز میماند. فرهاد اسب و سوار را بر گردنش میگذارد و به قصر شیرین میآورد.
به خسرو خبر میدهند: «از روزی که شیرین به دیدن فرهاد رفته است نیروئی تازه گرفته است و مطمئناً تا یک ماه دیگر جاده را آماده میکند». خسرو از مشاورانش کمک میخواهد. آنان میگویند قاصدی به سویش بفرست که به دروغ خبر مرگ شیرین را به او بدهد تا شاید مدتی دست از کار بکشد و بتوان چارهای برای این کار پیدا کرد....
فرهاد هنگامیکه خبر مرگ شیرین را میشنود تیشه ای را که با آن مشغول کندن کوه بوده بر فرق خود میزند و میمیرد.
خبر مرگ فرهاد برای شیرین بسیار ناگوار است او مدتی را به انزوا و سوگواری میپردازد. خسرو که از این کار شیرین دلخور شده دیگر سراغش را نمیگیرد و شیرین که در دل عشق خسرو دارد از کرده پشیمان میشود...
ادامه دارد...
#خسرو_و_شيرين
#نظامي_گنجوي
#ادبيات
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
خسرو و شيرين
قسمت ششم:
فرهاد از عشق شیرین سر به کوه و بیابان میگذارد و داستان عشق او بر سر زبانها میافتد. خبر به خسرو میرسد و او نگران از این رقیب سرسخت با نزدیکانش مشورت میکند. آنان کشتن او را بهصلاح نمیدانند و پیشنهاد میکنند یا او را با پول و ثروت راضی کند یا کاری در مقابلش قرار دهد که تا عمر دارد از آن فراغت پیدا نکند. به دستور خسرو او را به دربار میآورند. اما فرهاد توجهی به شکوه و ثروت خسرو نمیکند. پس از مناظرهای بین این دو، خسرو متوجه میشود که فرهاد در عشق شیرین ثابتقدم است. خسرو شرط صرفنظر کردنش از عشق شیرین را، کندن راهی در میان دو کوه قرار میدهد (به امید اینکه او از پس این کار برنیاید). اما فرهاد شرط را قبول میکند و با قدرتی که از عشق گرفته است مشغول به کار میشود. او تصویری از شیرین بر کوه حک میکند و ضمن راز و نیاز هر روزه با او، دلیرانه به کندن کوه ادامه میدهد.
روزی شیرین به دیدار فرهاد میرود و جامی از شیر به او میدهد. فرهاد نیروئی تازه گرفته و با سرعت بیشتری به کارش ادامه میدهد. هنگام برگشتن، اسب شیرین از رفتن باز میماند. فرهاد اسب و سوار را بر گردنش میگذارد و به قصر شیرین میآورد.
به خسرو خبر میدهند: «از روزی که شیرین به دیدن فرهاد رفته است نیروئی تازه گرفته است و مطمئناً تا یک ماه دیگر جاده را آماده میکند». خسرو از مشاورانش کمک میخواهد. آنان میگویند قاصدی به سویش بفرست که به دروغ خبر مرگ شیرین را به او بدهد تا شاید مدتی دست از کار بکشد و بتوان چارهای برای این کار پیدا کرد....
فرهاد هنگامیکه خبر مرگ شیرین را میشنود تیشه ای را که با آن مشغول کندن کوه بوده بر فرق خود میزند و میمیرد.
خبر مرگ فرهاد برای شیرین بسیار ناگوار است او مدتی را به انزوا و سوگواری میپردازد. خسرو که از این کار شیرین دلخور شده دیگر سراغش را نمیگیرد و شیرین که در دل عشق خسرو دارد از کرده پشیمان میشود...
ادامه دارد...
#خسرو_و_شيرين
#نظامي_گنجوي
#ادبيات
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
آن که برای رسیدن به تو از همه کس می گذرد
عاقبت روزی تو را تنها خواهد گذاشت !
#خورخه_لوئیس_بورخس
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
ludgero filipe :عكاس
عاقبت روزی تو را تنها خواهد گذاشت !
#خورخه_لوئیس_بورخس
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
ludgero filipe :عكاس
نسل آخر// چارلز بوکوفسکی // برگردان :طاهر جام برسنگ
@tarikh21
نابغه بودن در سالهای بیست، به مراتب آسانتر بود
تنها ۳ یا ۴ مجلۀ ادبی یافت میشد
و اگر ۴ یا ۵ بار در یکی از آنها چاپ میشدی
سر از پذیرائی خانوادۀ گرتی در میآوردی
احتمالن گیلاسی شراب با پیکاسو میزدی،
یا شاید فقط با میرو.
و باری
اگر جنست را با مُهرِ پُست پاریس میفرستادی
موقعیت انتشارت بهتر میشد.
بیشتر نویسندهها دستنویس خود را
با کلمۀ “پاریس” و تاریخ
به پایان میرساندند.
و با یک پشتیبان
فرصت بود برای نوشتن
خوردن، نوشیدن و رانندگی به ایتالیا
و بعضی وقتها به یونان.
خوب بود که با دیگر همتاهای خود عکس بگیری
خوب بود که مرتب باشی، معماگونه و لاغر
عکسهائی که در ساحل گرفته میشدند
معرکه بودند
و باری
میتوانستی به ۱۵ تا ۲۰ نفر دیگر
نامه بنویسی
و از این و آن شکوه کنی
شاید نامهای از ازرا به دستت میرسید
یا از هِم؛
ازرا دوست داشت ارشاد کند
و هِم وقتی کاری دیگر نمیتوانست
دوست داشت
در نامههایش مشقِ نوشتن کند.
یک بازی کلانِ رومانتیک بود آن وقتها
پر از هیجان و پر از کشف.
حالا
حالا تعدادِ ماها زیاد است،
صدها مجلۀ ادبی،
صدها روزنامه،
هزاران عنوان.
چه کسی از میان این همه پِهِن جان بدر میبرد؟
پرسشی که تقریبن غیرعادی است.
بر میگردم، کتابهای زندگی پسرها
و دخترها در سالهای بیست میخوانم
اگر آنها نسل بازنده بودند، ما را که اینجا
در میان کلاهکها نشستهایم
با ماشین تحریرهای الکتریکیمان
چه خواهی نامید؟
نسل آخر؟
ترجیح میدهم نسل بازنده باشم تا آخر
اما وقتی این کتابها را میخوانم دربارۀ آنها
حسی از ملاطفت میگیرم و سخاوت
و خودکشی هاری کروسبی را خواندم در اتاق هتل
با جندهاش
برای من آن قدر عینی بود که چکۀ شیر آب
در سینک حمام.
دوست دارم دربارۀ آنها بخوانم:
میگفتند جویس
نابینا چون رطیلی در کتابفروشیها قدم میزد
دوس پاسوس با خبرپراکنی گزینشیاش
از یک نوار صورتی ماشین تحریر استفاده میکرد.
دی اچ حشری و تحریک شده، اچ دی. آن قدر زرنگ بود
که پیشنویسهایش را طوری استفاده کند
که ادبیتر از هیلدا دولیتل جلوه کند.
ج ب. شاو، از دیرباز با نوبل اعتبار یافته و
لال چون حقالبوق
جسم و جانش به سنگ بدل گشته
به دخمه
هاکسلی مغزش را با شادی به گردش میبرد
با لارنس بحث میکند که
عظمت در شکم و بیضهها نیست
که در جمجمه است.
و سینکلر لویس نادان
به روشنائی میآید.
همزمان
انقلاب به پایان میرسد
روسیه آزاد میشود و به احتضار میرود.
گورکی بیبهانهای برای جنگیدن
در اتاق نشسته و سعی میکند
عباراتی در ستایش از دولت پیدا کند.
بسیاری دیگر در پیروزی
شکسته شدهاند.
حالا
حالا ما بسیاریم
اما باید شاکر باشیم
چون
فکر کن
صد سال دیگر
اگر هنوز جهان ویران نشده باشد،
چه باقی میماند از این همه:
کسی واقعن قادر به ناکامی و پیروزی نیست
تنها توانائی نسبی
که با تفوقِ شمارهبندی شدهمان
تقلیل میرود.
همۀ ما فهرستبندی و بایگانی شدهایم.
بسیار خوب…
اگر هنوز به آن عصر طلائی تردید داری
مخلوقان کنجکاو دیگری هستند:
ریچارد الدینگتون، تدی دریسر، اف. اسکات، هارت کرین، ویندهام لویس،
نشر خورشیدِ سیاه.
اما برای من
کانونِ دهۀ بیست بیشتر همینگوی است
که از جنگ برگشته و شروع به تایپ کردن میکند.
همه چیز ساده بود، همه چیز وضوحی لذیذ داشت
حالا
تعداد ماها زیاد است.
ارنی، وقتی مغزت را در آب پرتقال پاشیدی
نمیدانستی
چهار دهه بعد
چه خوب میشود.
هر چند
تضمین میکنم که بهترین کارت نبود
"نسل آخر"
#چارلز_بوكوفسكي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
نابغه بودن در سالهای بیست، به مراتب آسانتر بود
تنها ۳ یا ۴ مجلۀ ادبی یافت میشد
و اگر ۴ یا ۵ بار در یکی از آنها چاپ میشدی
سر از پذیرائی خانوادۀ گرتی در میآوردی
احتمالن گیلاسی شراب با پیکاسو میزدی،
یا شاید فقط با میرو.
و باری
اگر جنست را با مُهرِ پُست پاریس میفرستادی
موقعیت انتشارت بهتر میشد.
بیشتر نویسندهها دستنویس خود را
با کلمۀ “پاریس” و تاریخ
به پایان میرساندند.
و با یک پشتیبان
فرصت بود برای نوشتن
خوردن، نوشیدن و رانندگی به ایتالیا
و بعضی وقتها به یونان.
خوب بود که با دیگر همتاهای خود عکس بگیری
خوب بود که مرتب باشی، معماگونه و لاغر
عکسهائی که در ساحل گرفته میشدند
معرکه بودند
و باری
میتوانستی به ۱۵ تا ۲۰ نفر دیگر
نامه بنویسی
و از این و آن شکوه کنی
شاید نامهای از ازرا به دستت میرسید
یا از هِم؛
ازرا دوست داشت ارشاد کند
و هِم وقتی کاری دیگر نمیتوانست
دوست داشت
در نامههایش مشقِ نوشتن کند.
یک بازی کلانِ رومانتیک بود آن وقتها
پر از هیجان و پر از کشف.
حالا
حالا تعدادِ ماها زیاد است،
صدها مجلۀ ادبی،
صدها روزنامه،
هزاران عنوان.
چه کسی از میان این همه پِهِن جان بدر میبرد؟
پرسشی که تقریبن غیرعادی است.
بر میگردم، کتابهای زندگی پسرها
و دخترها در سالهای بیست میخوانم
اگر آنها نسل بازنده بودند، ما را که اینجا
در میان کلاهکها نشستهایم
با ماشین تحریرهای الکتریکیمان
چه خواهی نامید؟
نسل آخر؟
ترجیح میدهم نسل بازنده باشم تا آخر
اما وقتی این کتابها را میخوانم دربارۀ آنها
حسی از ملاطفت میگیرم و سخاوت
و خودکشی هاری کروسبی را خواندم در اتاق هتل
با جندهاش
برای من آن قدر عینی بود که چکۀ شیر آب
در سینک حمام.
دوست دارم دربارۀ آنها بخوانم:
میگفتند جویس
نابینا چون رطیلی در کتابفروشیها قدم میزد
دوس پاسوس با خبرپراکنی گزینشیاش
از یک نوار صورتی ماشین تحریر استفاده میکرد.
دی اچ حشری و تحریک شده، اچ دی. آن قدر زرنگ بود
که پیشنویسهایش را طوری استفاده کند
که ادبیتر از هیلدا دولیتل جلوه کند.
ج ب. شاو، از دیرباز با نوبل اعتبار یافته و
لال چون حقالبوق
جسم و جانش به سنگ بدل گشته
به دخمه
هاکسلی مغزش را با شادی به گردش میبرد
با لارنس بحث میکند که
عظمت در شکم و بیضهها نیست
که در جمجمه است.
و سینکلر لویس نادان
به روشنائی میآید.
همزمان
انقلاب به پایان میرسد
روسیه آزاد میشود و به احتضار میرود.
گورکی بیبهانهای برای جنگیدن
در اتاق نشسته و سعی میکند
عباراتی در ستایش از دولت پیدا کند.
بسیاری دیگر در پیروزی
شکسته شدهاند.
حالا
حالا ما بسیاریم
اما باید شاکر باشیم
چون
فکر کن
صد سال دیگر
اگر هنوز جهان ویران نشده باشد،
چه باقی میماند از این همه:
کسی واقعن قادر به ناکامی و پیروزی نیست
تنها توانائی نسبی
که با تفوقِ شمارهبندی شدهمان
تقلیل میرود.
همۀ ما فهرستبندی و بایگانی شدهایم.
بسیار خوب…
اگر هنوز به آن عصر طلائی تردید داری
مخلوقان کنجکاو دیگری هستند:
ریچارد الدینگتون، تدی دریسر، اف. اسکات، هارت کرین، ویندهام لویس،
نشر خورشیدِ سیاه.
اما برای من
کانونِ دهۀ بیست بیشتر همینگوی است
که از جنگ برگشته و شروع به تایپ کردن میکند.
همه چیز ساده بود، همه چیز وضوحی لذیذ داشت
حالا
تعداد ماها زیاد است.
ارنی، وقتی مغزت را در آب پرتقال پاشیدی
نمیدانستی
چهار دهه بعد
چه خوب میشود.
هر چند
تضمین میکنم که بهترین کارت نبود
"نسل آخر"
#چارلز_بوكوفسكي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
اما در اجتماعی که پول حکومت دارد کلید نیکی کردن هم در پول داشتن است. بخشش،رحم،کمک کردن به دیگران،نجات دادن گرسنه از گرسنگی و رهاندن بیمار از چنگ بیماری در گرو پول داشتن است.
و پول با بدی به دست می آید،با ربودن حاصل کار همان ها که باید بر آنان رحم آورد و یاریشان کرد. همان ها که باید پناهشان داد.پس خوبی دروغ می شود،غیر ممکن می شود. چون در جامعه سوداگر وسیلۀ نیکی کردن،با بدی کردن به دست می آید..
(برگرفته از مجموعه مقالات » گفتاری در آثار و اندیشه های برشت» در ابتدای نمایشنامه «زندگی گالیله» نوشته برتولت برشت ترجمه عبدالرحیم احمدی)
#برتولت_برشت
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
اما در اجتماعی که پول حکومت دارد کلید نیکی کردن هم در پول داشتن است. بخشش،رحم،کمک کردن به دیگران،نجات دادن گرسنه از گرسنگی و رهاندن بیمار از چنگ بیماری در گرو پول داشتن است.
و پول با بدی به دست می آید،با ربودن حاصل کار همان ها که باید بر آنان رحم آورد و یاریشان کرد. همان ها که باید پناهشان داد.پس خوبی دروغ می شود،غیر ممکن می شود. چون در جامعه سوداگر وسیلۀ نیکی کردن،با بدی کردن به دست می آید..
(برگرفته از مجموعه مقالات » گفتاری در آثار و اندیشه های برشت» در ابتدای نمایشنامه «زندگی گالیله» نوشته برتولت برشت ترجمه عبدالرحیم احمدی)
#برتولت_برشت
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
يادداشتي طنز از ابراهيم نبوي:
ابومسلم؛ بعد از عمل و قبل از عمل:
اگر بپرسند حزب اللهی یا مسلمان زیادی اصولگرا چه کسی است؟ باید چنین تعریف کنیم که انسان حزب الهی یک مسلمان عادی است که ضریب هوشی اش از یک حدی کمتر و میزان مطالعاتش از حد استانداردی پائین تر است.
حالا حکایت آقای علم الهدی است که بعد از سه چهار سال دعوا و جنگ و درگیری با مقامات ورزشی استان خراسان و تیم « ابومسلم» با این عنوان که « ابومسلم خراسانی یکی از دشمنان قسم خورده امام رضا بوده است.» اعلام کرد که اگر مسئولان تیم ابومسلم اسم تیم را تغییر بدهند، مطمئنا ورزش استان خراسان پیشرفت خواهد کرد. مقامات استان هم این تغییر را دادند و حالا منتظرند که ورزش استان خراسان به سرعت صوت پیشرفت کند. اما همین دیروز آقای عطاء الله مهاجرانی اعلام کرد که «ابومسلم یازده سال قبل از مرگ امام رضا از دنیا رفته بود.» یعنی کلا داستان دشمنی با امام رضا و سایر قضایا همگی کشک است. یعنی واقعا یکی در استان خراسان پیدا نمی شد که گوگل اش سرچ مختصری داشته باشد و با آقای علم الهدی اندکی همراهی کند که بگوید این عالم عظیم و این فیلسوف عالیجاه و این امام جمعه جانکاه کلا نمی دانسته که ابومسلم زمان زندگی امام رضا اصلا زنده نبود که طرفدار یا مخالف او باشد؟ و توضیحی بدهد تا چنین مشکلاتی ایجاد نشود؟ هان؟ هان؟
#ابراهيم_نبوي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
يادداشتي طنز از ابراهيم نبوي:
ابومسلم؛ بعد از عمل و قبل از عمل:
اگر بپرسند حزب اللهی یا مسلمان زیادی اصولگرا چه کسی است؟ باید چنین تعریف کنیم که انسان حزب الهی یک مسلمان عادی است که ضریب هوشی اش از یک حدی کمتر و میزان مطالعاتش از حد استانداردی پائین تر است.
حالا حکایت آقای علم الهدی است که بعد از سه چهار سال دعوا و جنگ و درگیری با مقامات ورزشی استان خراسان و تیم « ابومسلم» با این عنوان که « ابومسلم خراسانی یکی از دشمنان قسم خورده امام رضا بوده است.» اعلام کرد که اگر مسئولان تیم ابومسلم اسم تیم را تغییر بدهند، مطمئنا ورزش استان خراسان پیشرفت خواهد کرد. مقامات استان هم این تغییر را دادند و حالا منتظرند که ورزش استان خراسان به سرعت صوت پیشرفت کند. اما همین دیروز آقای عطاء الله مهاجرانی اعلام کرد که «ابومسلم یازده سال قبل از مرگ امام رضا از دنیا رفته بود.» یعنی کلا داستان دشمنی با امام رضا و سایر قضایا همگی کشک است. یعنی واقعا یکی در استان خراسان پیدا نمی شد که گوگل اش سرچ مختصری داشته باشد و با آقای علم الهدی اندکی همراهی کند که بگوید این عالم عظیم و این فیلسوف عالیجاه و این امام جمعه جانکاه کلا نمی دانسته که ابومسلم زمان زندگی امام رضا اصلا زنده نبود که طرفدار یا مخالف او باشد؟ و توضیحی بدهد تا چنین مشکلاتی ایجاد نشود؟ هان؟ هان؟
#ابراهيم_نبوي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
عدالت به ما می گوید ؛
انسان ها با هم برابر نیستند .
"چنین گفت زرتشت _ درباره ی رتیلان"
#فردريش_نيچه
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
انسان ها با هم برابر نیستند .
"چنین گفت زرتشت _ درباره ی رتیلان"
#فردريش_نيچه
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
چقدر باید بگذرد تا آدمی
بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟
و چقدر باید بگذرد تا دیگر او را دوست نداشت؟
#آنا_گاوالدا (Anna Gavalda)
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
Ian berry :عكاس
بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟
و چقدر باید بگذرد تا دیگر او را دوست نداشت؟
#آنا_گاوالدا (Anna Gavalda)
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
Ian berry :عكاس