نمادى براى آزادى
در روزى مثل امروز، يكصد و سى ويك سال پيش
١٧ ژوئن ١٨٨٥
زيرپاى مجسمه آزادى فرياد ضد برده دارى را در گوش مردمان سرزمين جديد ميخواند.
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
در روزى مثل امروز، يكصد و سى ويك سال پيش
١٧ ژوئن ١٨٨٥
زيرپاى مجسمه آزادى فرياد ضد برده دارى را در گوش مردمان سرزمين جديد ميخواند.
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
نمادى براى آزادى
در روزى مثل امروز، يكصد و سى ويك سال پيش
١٧ ژوئن ١٨٨٥،
آنچه در سالهاى بعد مشخص ترين نماد سرزمين آمريكا شد
آنچه بنام مجسمه آزادى خوانده شد
و در جزيره اليست،
در درگاه نيويورك با مشعلى در دست و نگاهى بدرياى گسترده پيش
ايستاده،
سوار بر كشتى كه از فرانسه ميامد و نه يكپارچه بساحل دنياى جديد، آمريكا رسيد.
اما تا يكسالى بصورت قطعات جدا از هم در جزيره كوچك اليست بر زمين خوابيده بود تا تكليفش روشن و بودجه مخارج برپا نگاه داشتنش تامين شود.
برخلاف آنچه در اذهان عمومى باور شده، اين مجسمه را دولت فرانسه بامريكا تقديم نكرد.
بلكه هزينه ساخت آنرا شهروندان عادى آمريكا و فرانسه تامين كردند.
دولت ها ازين هنرها ندارند و ازين ناپرهيزى ها نميكنند. آنچه شد كار ملت ها بود.
طراح اين مجسمه سمبوليك و عظيم مسين "فردريك آگوسته برتولدى" و مهندس سازنده آن سازنده برج ايفل گوستاو ايفل معروف است.
مجسمه آزادى در سالهاى اوليه قرن بيستم بصورت دروازه رسيدن بامريكا در آمد چون اداره مهاجرت آمريكا در همان جا تكليف خيل مهاجرين را روشن ميكرد كه درياها را پشت سر ميگذاشتند تا بسرزمينى رسند كه نويد فرصت ها براى همه ميداد.
اما همين برپاكردن اداره مهاجرت براى ورود سيل مسافران از راه رسيده نيز بدون مخالفت ها و سر وصدا نبود.
ميدانيد معمولا آنها كه خرشان از پل ميكذرد يادشان ميرود كه خود زمانى اين سوى پل بودند.
البته بلانسبت ايرانيان عزيز خودمان كه گاه ميبينم چنين زود فراموش كرده اند همين سالهاى نه چندان دور گذشته را كه با چه ترس و لرزى پرونده هايشان را زير بغل داشتند و خدا خدا ميكردند كه با مامور ناتو و ايرادگيرى در اداره امور مهاجرت روبرو نشوند.
نگران نباشيد دوستان اين اخلاق و خوى بيشتر آدمهاى آمده از هرسو به سرزمينيست كه با مهاجرين ساخته شده و امروز خودشان را صاحب اصلى اين مملكت فرض كرده و ميگويند بايد جلوى ورود اين خارجى ها بكلى گرفته شود انگار خودشان از اول داخلى بوده اند و قباله مالكيت آمريكا را كه از ابوى بارث برده اند در جيب دارند.
آنچه باز قابل تعمق است آنكه طراح اين مجسمه در ذهن خود زن مسلمانى را ترسيم كرده كه در آن زمان صد البته لچك بعنوان نماد او محسوب نميشد.و انصافا هم كدام انسانى بيشتر از زن مسلمان نيازمند بهره مندى و حتى درك آزاديست كه بيرحمانه تا اين زمان ازو دريغ شده؟
و بر پاى اين مجسمه زنجيرهائيست كه گسسته شده اما زيرپاى مجسمه آزادى فرياد ضد برده دارى را در گوش مردمان سرزمين جديد ميخواند،
اين مجسمه آزادى ،
همسفران گرامى
چون بهمت و ابتكار ملت ها طراحى و ساخته شده، پيام هاى رستگارى بسيار را با خود دارد كه بايد عميقا ديد و درك كرد. پاره اى از اين مهاجرين ديروز و شهروندان امروز اما از ديدن اين پيام هاى روشن كه رستگارى همگان بان وابسته است ناتوانند.
نگاهى لازم دارند كه اندكى دورتر از نوك دماغ را ببينند
و همان را ندارند
#احمدرضا_بهارلو
#مجسمه_آزادي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
نمادى براى آزادى
در روزى مثل امروز، يكصد و سى ويك سال پيش
١٧ ژوئن ١٨٨٥،
آنچه در سالهاى بعد مشخص ترين نماد سرزمين آمريكا شد
آنچه بنام مجسمه آزادى خوانده شد
و در جزيره اليست،
در درگاه نيويورك با مشعلى در دست و نگاهى بدرياى گسترده پيش
ايستاده،
سوار بر كشتى كه از فرانسه ميامد و نه يكپارچه بساحل دنياى جديد، آمريكا رسيد.
اما تا يكسالى بصورت قطعات جدا از هم در جزيره كوچك اليست بر زمين خوابيده بود تا تكليفش روشن و بودجه مخارج برپا نگاه داشتنش تامين شود.
برخلاف آنچه در اذهان عمومى باور شده، اين مجسمه را دولت فرانسه بامريكا تقديم نكرد.
بلكه هزينه ساخت آنرا شهروندان عادى آمريكا و فرانسه تامين كردند.
دولت ها ازين هنرها ندارند و ازين ناپرهيزى ها نميكنند. آنچه شد كار ملت ها بود.
طراح اين مجسمه سمبوليك و عظيم مسين "فردريك آگوسته برتولدى" و مهندس سازنده آن سازنده برج ايفل گوستاو ايفل معروف است.
مجسمه آزادى در سالهاى اوليه قرن بيستم بصورت دروازه رسيدن بامريكا در آمد چون اداره مهاجرت آمريكا در همان جا تكليف خيل مهاجرين را روشن ميكرد كه درياها را پشت سر ميگذاشتند تا بسرزمينى رسند كه نويد فرصت ها براى همه ميداد.
اما همين برپاكردن اداره مهاجرت براى ورود سيل مسافران از راه رسيده نيز بدون مخالفت ها و سر وصدا نبود.
ميدانيد معمولا آنها كه خرشان از پل ميكذرد يادشان ميرود كه خود زمانى اين سوى پل بودند.
البته بلانسبت ايرانيان عزيز خودمان كه گاه ميبينم چنين زود فراموش كرده اند همين سالهاى نه چندان دور گذشته را كه با چه ترس و لرزى پرونده هايشان را زير بغل داشتند و خدا خدا ميكردند كه با مامور ناتو و ايرادگيرى در اداره امور مهاجرت روبرو نشوند.
نگران نباشيد دوستان اين اخلاق و خوى بيشتر آدمهاى آمده از هرسو به سرزمينيست كه با مهاجرين ساخته شده و امروز خودشان را صاحب اصلى اين مملكت فرض كرده و ميگويند بايد جلوى ورود اين خارجى ها بكلى گرفته شود انگار خودشان از اول داخلى بوده اند و قباله مالكيت آمريكا را كه از ابوى بارث برده اند در جيب دارند.
آنچه باز قابل تعمق است آنكه طراح اين مجسمه در ذهن خود زن مسلمانى را ترسيم كرده كه در آن زمان صد البته لچك بعنوان نماد او محسوب نميشد.و انصافا هم كدام انسانى بيشتر از زن مسلمان نيازمند بهره مندى و حتى درك آزاديست كه بيرحمانه تا اين زمان ازو دريغ شده؟
و بر پاى اين مجسمه زنجيرهائيست كه گسسته شده اما زيرپاى مجسمه آزادى فرياد ضد برده دارى را در گوش مردمان سرزمين جديد ميخواند،
اين مجسمه آزادى ،
همسفران گرامى
چون بهمت و ابتكار ملت ها طراحى و ساخته شده، پيام هاى رستگارى بسيار را با خود دارد كه بايد عميقا ديد و درك كرد. پاره اى از اين مهاجرين ديروز و شهروندان امروز اما از ديدن اين پيام هاى روشن كه رستگارى همگان بان وابسته است ناتوانند.
نگاهى لازم دارند كه اندكى دورتر از نوك دماغ را ببينند
و همان را ندارند
#احمدرضا_بهارلو
#مجسمه_آزادي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
خسرو و شيرين
قسمت سوم
وقتی خسرو دوباره به سوی چشمه نگاه میکند دیگر اثری از دختر نمیبیند. این دو نفر گرچه یکدیگر را نشناختهاند ولی نادانسته بههم علاقمند میشوند.
شیرین به سفرش ادامه میدهد تا به مدائن میرسد و بهقصر خسرو وارد میشود. در آنجا کنیزان او را میپذیرند اما از روی حسادت با او بدرفتاری میکنند. شیرین از آنان میخواهد تا قصری جداگانه برای او در محلی خوش آب و هوا بسازند. ولی کنیزان به بنّائی که قرار است قصر شیرین را بسازد فرمان میدهند که قصر را در محلی دورافتاده و و دلگیر بسازد. بنّا هم قصر را در محلی سنگلاخ و بد آبوهوا در 60 کیلومتری کرمانشاهان میسازد. شیرین بههمراه چند کنیز به آنجا (که بیشباهت به زندان نیست) رفته و بهانتظار خسرو مینشیند.
از سوی دیگر خسرو به ارمنستان میرسد و مهینبانو او را با احترام فراوان استقبال کرده از او میخواهد مدتی در ارمنستان مهمان او باشد. خسرو مدتی در آنجا به عیش و خوشی میپردازد تا وقتی که شاپور به حضورش میرسد و ماجرای شیرین و رفتن او به مدائن را تعریف میکند. خسرو مطمئن میشود که دختری را که در چشمه مشغول آبتنی دیده است همان شیرین بوده است. خسرو شاپور را مأمور برگرداندن شیرین به ارمنستان میکند.
همان روز مهینبانو وارد بزم خسرو میشود و خسرو ماجرای آمدن شاپور و رسیدن شیرین به مدائن را بهاو خبر میدهد و میگوید بهزودی شاپور را برای بازگرداندن شیرین به مدائن میفرستم. مهینبانو پیشنهاد میکند که برای رفتن شاپور به مدائن از اسبی بهنام گلگون که همانند شبدیز تندرو و رهوار است استفاده شود و خسرو میپذیرد
وقتی شاپور به مدائن میرسد و سراغ شیرین را میگیرد؛ او در قصرش مییابد و چون از او میپرسد چرا در این جای دلگیر ساکن شدهاست شیرین میگوید: " اینجا را به همنشینی با کنیزان فتنهجوی خسرو ترجیح میدهم ". شاپور خبر رسیدن خسرو به ارمنستان را به او شیرین میدهد و از او میخواهد که با هم بهنزد خسرو بروند.
قبل از اینکه شیرین و شاپور به ارمنستان برسند؛ به خسرو خبر میدهند که پدرش هرمز درگذشته است و او باید برای تصاحب تاج و تخت به مدائن برگردد. خسرو به مدائن میرود و بر تخت سلطنت مینشیند. پس از سامان گرفتن کارها، وقتی جویای شیرین میشود به او میگویند که مدتی قبل به همراه شاپور به جائی نامعلوم رفته است.
هنگامی که شیرین و شاپور به ارمنستان میرسند خسرو از آنجا رفته است. اما مهینبانو از شیرین استقبال میکند؛ فرار بیخبر او را بهرویش نمیآورد و دوباره آن هفتاد ندیمه و قصر و خدمتکاران را به او میدهد تا روزگار را به شادی بگذراند.
ادامه دارد...
#خسرو_و_شيرين
#نظامي_گنجوي
#ادبيات
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
خسرو و شيرين
قسمت سوم
وقتی خسرو دوباره به سوی چشمه نگاه میکند دیگر اثری از دختر نمیبیند. این دو نفر گرچه یکدیگر را نشناختهاند ولی نادانسته بههم علاقمند میشوند.
شیرین به سفرش ادامه میدهد تا به مدائن میرسد و بهقصر خسرو وارد میشود. در آنجا کنیزان او را میپذیرند اما از روی حسادت با او بدرفتاری میکنند. شیرین از آنان میخواهد تا قصری جداگانه برای او در محلی خوش آب و هوا بسازند. ولی کنیزان به بنّائی که قرار است قصر شیرین را بسازد فرمان میدهند که قصر را در محلی دورافتاده و و دلگیر بسازد. بنّا هم قصر را در محلی سنگلاخ و بد آبوهوا در 60 کیلومتری کرمانشاهان میسازد. شیرین بههمراه چند کنیز به آنجا (که بیشباهت به زندان نیست) رفته و بهانتظار خسرو مینشیند.
از سوی دیگر خسرو به ارمنستان میرسد و مهینبانو او را با احترام فراوان استقبال کرده از او میخواهد مدتی در ارمنستان مهمان او باشد. خسرو مدتی در آنجا به عیش و خوشی میپردازد تا وقتی که شاپور به حضورش میرسد و ماجرای شیرین و رفتن او به مدائن را تعریف میکند. خسرو مطمئن میشود که دختری را که در چشمه مشغول آبتنی دیده است همان شیرین بوده است. خسرو شاپور را مأمور برگرداندن شیرین به ارمنستان میکند.
همان روز مهینبانو وارد بزم خسرو میشود و خسرو ماجرای آمدن شاپور و رسیدن شیرین به مدائن را بهاو خبر میدهد و میگوید بهزودی شاپور را برای بازگرداندن شیرین به مدائن میفرستم. مهینبانو پیشنهاد میکند که برای رفتن شاپور به مدائن از اسبی بهنام گلگون که همانند شبدیز تندرو و رهوار است استفاده شود و خسرو میپذیرد
وقتی شاپور به مدائن میرسد و سراغ شیرین را میگیرد؛ او در قصرش مییابد و چون از او میپرسد چرا در این جای دلگیر ساکن شدهاست شیرین میگوید: " اینجا را به همنشینی با کنیزان فتنهجوی خسرو ترجیح میدهم ". شاپور خبر رسیدن خسرو به ارمنستان را به او شیرین میدهد و از او میخواهد که با هم بهنزد خسرو بروند.
قبل از اینکه شیرین و شاپور به ارمنستان برسند؛ به خسرو خبر میدهند که پدرش هرمز درگذشته است و او باید برای تصاحب تاج و تخت به مدائن برگردد. خسرو به مدائن میرود و بر تخت سلطنت مینشیند. پس از سامان گرفتن کارها، وقتی جویای شیرین میشود به او میگویند که مدتی قبل به همراه شاپور به جائی نامعلوم رفته است.
هنگامی که شیرین و شاپور به ارمنستان میرسند خسرو از آنجا رفته است. اما مهینبانو از شیرین استقبال میکند؛ فرار بیخبر او را بهرویش نمیآورد و دوباره آن هفتاد ندیمه و قصر و خدمتکاران را به او میدهد تا روزگار را به شادی بگذراند.
ادامه دارد...
#خسرو_و_شيرين
#نظامي_گنجوي
#ادبيات
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
زمانی می رسد که انسان دیگر جوشش عشق را حس نمی کند.
آنچه که می ماند تنها تراژدی ست.زیستن برای کسی یا چیزی
دیگر معنایی ندارد.دیگر هیچ چیز معنایی ندارد جز اندیشه مردن به
خاطر چیزی.
#آلبر_كامو
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
زمانی می رسد که انسان دیگر جوشش عشق را حس نمی کند.
آنچه که می ماند تنها تراژدی ست.زیستن برای کسی یا چیزی
دیگر معنایی ندارد.دیگر هیچ چیز معنایی ندارد جز اندیشه مردن به
خاطر چیزی.
#آلبر_كامو
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
کلئو پاترا: بهتر است برای عزیمت خود بهانه و دلیلی پیدا نکنی.هنگامی که قصد اقامت داشتی،آن موقع،موقع سخن گفتن بود.در آن وقت صحبتی از رفتن نمی شد و ابدیت در چشمان و لبان ما هویدا بود و سعادت بر پیشانی ما جای داشت.در آن موقع نظیر ما جز فرشتگان آسمان کسی نبود.یا هنوز وضع چنین است یا تو که بزرگترین سرباز دنیا هستی مبدل به بزرگترین دروغ گو شده ای
آنتونی: چطور؟
کلئوپاترا: "کاش من قامت تو را داشتم آنوقت می فهمیدی که در مصر قلبی هم وجود دارد."
"نمايشنامه آنتوني و كلئوپاترا"
#ويليام_شكسپير
اقتباس از تاريخ پلوتارك
#داستان_هاي_انگليسي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
کلئو پاترا: بهتر است برای عزیمت خود بهانه و دلیلی پیدا نکنی.هنگامی که قصد اقامت داشتی،آن موقع،موقع سخن گفتن بود.در آن وقت صحبتی از رفتن نمی شد و ابدیت در چشمان و لبان ما هویدا بود و سعادت بر پیشانی ما جای داشت.در آن موقع نظیر ما جز فرشتگان آسمان کسی نبود.یا هنوز وضع چنین است یا تو که بزرگترین سرباز دنیا هستی مبدل به بزرگترین دروغ گو شده ای
آنتونی: چطور؟
کلئوپاترا: "کاش من قامت تو را داشتم آنوقت می فهمیدی که در مصر قلبی هم وجود دارد."
"نمايشنامه آنتوني و كلئوپاترا"
#ويليام_شكسپير
اقتباس از تاريخ پلوتارك
#داستان_هاي_انگليسي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
بزرگ ترین موفقیت زندگی ام این بوده که با چشم های خودم ببینم که چه طور فراموشم می کنند!
#گابریل_گارسیا_مارکز
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
#گابریل_گارسیا_مارکز
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
عمویم گفت :
چه جوری به مدرسه می روی ؟؟
گفتم : با اتوبوس
پوزخندی زد و گفت :
من وقتی به سن تو بودم ده کیلو متر پیاده می رفتم ..
عمویم گفت :
چقدر بار را می توانی بلند کنی ؟؟
گفتم : یک گونی برنج...
پوزخندی زد و گفت : من وقتی هم سن تو بودم
یک گاری را به حرکت در می آوردم و یک گوساله را بلند می کردم ....
عمویم گفت :
تا حالا چند بار دعوا کرده ای ؟؟
گفتم : دو بار و هر دو بار هم کتک خوردم ..
پوزخندی زد و گفت : من وقتی هم سن تو بودم
هر روز دعوا می کردم و هیچ وقت هم کتک نمی خوردم ...
عمویم گفت :
چند سالته ؟؟؟
گفتم : نه سال و نیم ...
بادی به غبغب انداخت و گفت : من وقتی سن تو بودم
"ده سالم بود"
#شل_سيلوراستاين
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
عمویم گفت :
چه جوری به مدرسه می روی ؟؟
گفتم : با اتوبوس
پوزخندی زد و گفت :
من وقتی به سن تو بودم ده کیلو متر پیاده می رفتم ..
عمویم گفت :
چقدر بار را می توانی بلند کنی ؟؟
گفتم : یک گونی برنج...
پوزخندی زد و گفت : من وقتی هم سن تو بودم
یک گاری را به حرکت در می آوردم و یک گوساله را بلند می کردم ....
عمویم گفت :
تا حالا چند بار دعوا کرده ای ؟؟
گفتم : دو بار و هر دو بار هم کتک خوردم ..
پوزخندی زد و گفت : من وقتی هم سن تو بودم
هر روز دعوا می کردم و هیچ وقت هم کتک نمی خوردم ...
عمویم گفت :
چند سالته ؟؟؟
گفتم : نه سال و نیم ...
بادی به غبغب انداخت و گفت : من وقتی سن تو بودم
"ده سالم بود"
#شل_سيلوراستاين
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
چه قدر دردناک است
این مشکل که
همیشه برای فرار از دستِ یک " آدم"
به آدم دیگری پناه برده ایم
اعتیاد به آدم ها
بدترین نوع اعتیاد است.
#ریچارد_یاتس
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
Nicholas Godden :عكاس
این مشکل که
همیشه برای فرار از دستِ یک " آدم"
به آدم دیگری پناه برده ایم
اعتیاد به آدم ها
بدترین نوع اعتیاد است.
#ریچارد_یاتس
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
Nicholas Godden :عكاس
ما از شیطان پوزش می طلبیم،
نباید فراموش کنیم که ما فقط یک طرف داستان را شنیدهایم،
چون می گویند تمام کتاب ها را خدا نوشته است!
#ساموئل_باتلر
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
نباید فراموش کنیم که ما فقط یک طرف داستان را شنیدهایم،
چون می گویند تمام کتاب ها را خدا نوشته است!
#ساموئل_باتلر
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
آنچه را امروز طبیعت زنانه می نامند، چیزی یکسره تصنعی است، زیرا محصول سرکوب در برخی جهات و تشویق و ترغیب در جهاتی دیگر است. زنان به خاطر حرکت در مسیر خواست مردان، چنان از خلاقیت و اندیشه به دور مانده اند، و چنان عواطف و احساساتشان رشد یافته است، که دیگر نمی توانیم بگوییم طبیعت واقعی آنان چگونه است؛
چنانکه "اگر نیمی از یک گیاه را در گلخانه و نیمه ی دیگرش را در برف" قرار دهیم نمی توانیم طبیعت واقعی آن گیاه را تشخیص دهیم. اگر زنان از همان آزادیها و آموزشهایی که در دسترس مردان است برخوردار شوند، آن گاه تقریباً همه ی تفاوتهای ظاهری میان زن و مرد از میان خواهد رفت. و این وضعیت به نفع مردان نیز خواهد بود، زیرا قدرت بیش از حد انسان را متکبر و خودپسند می سازد...
"انقياد زنان"
#جان_استوارت_میل
برگردان: علاءالدین طباطبایی
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
آنچه را امروز طبیعت زنانه می نامند، چیزی یکسره تصنعی است، زیرا محصول سرکوب در برخی جهات و تشویق و ترغیب در جهاتی دیگر است. زنان به خاطر حرکت در مسیر خواست مردان، چنان از خلاقیت و اندیشه به دور مانده اند، و چنان عواطف و احساساتشان رشد یافته است، که دیگر نمی توانیم بگوییم طبیعت واقعی آنان چگونه است؛
چنانکه "اگر نیمی از یک گیاه را در گلخانه و نیمه ی دیگرش را در برف" قرار دهیم نمی توانیم طبیعت واقعی آن گیاه را تشخیص دهیم. اگر زنان از همان آزادیها و آموزشهایی که در دسترس مردان است برخوردار شوند، آن گاه تقریباً همه ی تفاوتهای ظاهری میان زن و مرد از میان خواهد رفت. و این وضعیت به نفع مردان نیز خواهد بود، زیرا قدرت بیش از حد انسان را متکبر و خودپسند می سازد...
"انقياد زنان"
#جان_استوارت_میل
برگردان: علاءالدین طباطبایی
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
خوشبختی همان احساس ترحمی است که به بدبختی دیگران داریم
"سقوط"
#آلبر_كامو
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
Photo By: Fabian Schreyer
"سقوط"
#آلبر_كامو
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
Photo By: Fabian Schreyer
@tarikh21
"خسرو و شيرين"
قسمت چهارم:
در مدائن پس از مدتی، یکی از سرداران هرمز (پدر خسرو) بهنام بهرام چوبین به طمع پادشاهی، سپاهیان را بر ضد خسرو میشوراند و به همه اعلام میکند که خسرو مسبب مرگ پدرش است و لیاقت پادشاهی را ندارد. خسرو وقتی میبیند توانائی مقابله با توطئهگران را ندارد؛ به آذربایجان میگریزد.
خسرو در شکارگاههای آذربایجان و نزدیک ارمنستان گروهی را میبیند که بهشکار آمدهاند وقتی نزدیک میگردند معلوم میشود که شیرین و همراهانش هستند. در این لحظه عاشق و معشوق برای اولین بار رودرو با هم صحبت میکنند و همدیگر را میشناسند. شیرین خسرو را به ارمنستان دعوت میکند. در ارمنستان مهینبانو از خسرو استقبال میکند و کاخی به همراه وسائل پذیرائی و خدمتکاران در اختیار او قرار میدهد.
مهینبانو که از عشق خسرو و شیرین خبردار شده است به برادرزادهاش اندرز میدهد: « تو دختری پاک و بیتجربه هستی؛ حواست باشد که در عشق پاکدامن باشی و نگذاری خسرو با کامجوئی از تو بدنامت کند». شیرین قول میدهد که: «بهجز پس از ازدواج بر طبق دین و آئین، دست خسرو به من نخواهد رسید. »
یک ماه را خسرو و شیرین به تفریح و شکار و بزم، در کنار هم میگذرانند. روزی خسرو در مجلسی که خالی از بیگانگان است به شیرین اظهار عشق میکند و از او میخواهد که آرزوی دیرینهایش را برآورد. اما شیرین میگوید: «فرصت بسیار است. تو بهتر است اول سلطنت موروثی خود را از غاصبان بگیری. سپس من به همسری تو درمیآیم. » خسرو خشمگین میشود و میگوید: «عشق تو سلطنت مرا بر باد داد؛ اکنون هر کدام به راه خود خواهیم رفت» و از آنجا سوار بر شبدیز (که شیرین به او هدیه کرده است) یکسره به قسطنطنیه نزد قیصر (امپراطور) روم میرود.
قیصر روم از خسرو بهگرمی استقبال میکند و دخترش مریم را به همسری او در میآورد. پس از مدتی خسرو به کمک سپاهیانی که امپراطور روم در اختیارش قرار داده است به بهرام چوبین حمله میکند و دوباره تخت سلطنت را تصاحب میکند. وقتی کار مملکت سر و سامان میگیرد؛ عشق شیرین دوباره در دل خسرو شوری بر میانگیزد.
ادامه دارد....
#خسرو_و_شيرين
#نظامي_گنجوي
#ادبيات
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
"خسرو و شيرين"
قسمت چهارم:
در مدائن پس از مدتی، یکی از سرداران هرمز (پدر خسرو) بهنام بهرام چوبین به طمع پادشاهی، سپاهیان را بر ضد خسرو میشوراند و به همه اعلام میکند که خسرو مسبب مرگ پدرش است و لیاقت پادشاهی را ندارد. خسرو وقتی میبیند توانائی مقابله با توطئهگران را ندارد؛ به آذربایجان میگریزد.
خسرو در شکارگاههای آذربایجان و نزدیک ارمنستان گروهی را میبیند که بهشکار آمدهاند وقتی نزدیک میگردند معلوم میشود که شیرین و همراهانش هستند. در این لحظه عاشق و معشوق برای اولین بار رودرو با هم صحبت میکنند و همدیگر را میشناسند. شیرین خسرو را به ارمنستان دعوت میکند. در ارمنستان مهینبانو از خسرو استقبال میکند و کاخی به همراه وسائل پذیرائی و خدمتکاران در اختیار او قرار میدهد.
مهینبانو که از عشق خسرو و شیرین خبردار شده است به برادرزادهاش اندرز میدهد: « تو دختری پاک و بیتجربه هستی؛ حواست باشد که در عشق پاکدامن باشی و نگذاری خسرو با کامجوئی از تو بدنامت کند». شیرین قول میدهد که: «بهجز پس از ازدواج بر طبق دین و آئین، دست خسرو به من نخواهد رسید. »
یک ماه را خسرو و شیرین به تفریح و شکار و بزم، در کنار هم میگذرانند. روزی خسرو در مجلسی که خالی از بیگانگان است به شیرین اظهار عشق میکند و از او میخواهد که آرزوی دیرینهایش را برآورد. اما شیرین میگوید: «فرصت بسیار است. تو بهتر است اول سلطنت موروثی خود را از غاصبان بگیری. سپس من به همسری تو درمیآیم. » خسرو خشمگین میشود و میگوید: «عشق تو سلطنت مرا بر باد داد؛ اکنون هر کدام به راه خود خواهیم رفت» و از آنجا سوار بر شبدیز (که شیرین به او هدیه کرده است) یکسره به قسطنطنیه نزد قیصر (امپراطور) روم میرود.
قیصر روم از خسرو بهگرمی استقبال میکند و دخترش مریم را به همسری او در میآورد. پس از مدتی خسرو به کمک سپاهیانی که امپراطور روم در اختیارش قرار داده است به بهرام چوبین حمله میکند و دوباره تخت سلطنت را تصاحب میکند. وقتی کار مملکت سر و سامان میگیرد؛ عشق شیرین دوباره در دل خسرو شوری بر میانگیزد.
ادامه دارد....
#خسرو_و_شيرين
#نظامي_گنجوي
#ادبيات
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
فون بائر , طبیعت پژوه بزرگ , دلیل برتری اروپاییان در مقایسه با آسیایی ها را توانایی آموزش یافته ی آنان در بیان دلایل باور های خویش می داند و می گوید که آسیایی ها در این زمینه کاملا ناتوان هستند . اروپا را در مکتب اندیشه ی دقیق و انتقادی پا نهاده است و آسیا هنوز تفاوت بین حقیقت و ادبیات را نمی داند و از این نکته آگاه نیست که اعتقادات او بر پایه ی مشاهدات خویش یا اندیشه منظم و یا خیالپردازی بوده است . خرد در مدرسه سبب رسیدن اروپا به این جایگاه شده است و اروپا در سده های میانه همچنان در آن راه بود که بخشی یا دنباله از آسیا شود , یعنی آن مفهوم علمی را مرهون زحمات یونانیان بود , از دست دهد.
#انساني_بسيار_انساني
"خرد در مدرسه"
#فردريش_نيچه
#فلسفه_قرن_نوزدهم
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
خرد در مدرسه
فون بائر , طبیعت پژوه بزرگ , دلیل برتری اروپاییان در مقایسه با آسیایی ها را توانایی آموزش یافته ی آنان در بیان دلایل باور های خویش می داند و می گوید که آسیایی ها در این زمینه کاملا ناتوان هستند . اروپا را در مکتب اندیشه ی دقیق و انتقادی پا نهاده است و آسیا هنوز تفاوت بین حقیقت و ادبیات را نمی داند و از این نکته آگاه نیست که اعتقادات او بر پایه ی مشاهدات خویش یا اندیشه منظم و یا خیالپردازی بوده است . خرد در مدرسه سبب رسیدن اروپا به این جایگاه شده است و اروپا در سده های میانه همچنان در آن راه بود که بخشی یا دنباله از آسیا شود , یعنی آن مفهوم علمی را مرهون زحمات یونانیان بود , از دست دهد.
#انساني_بسيار_انساني
"خرد در مدرسه"
#فردريش_نيچه
#فلسفه_قرن_نوزدهم
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
خرد در مدرسه
وقتی مرتکب جنایت شدند،
عدل و داد را اختراع کردند.
و برای حفظ عدل و داد، کتابهای قطور قانون نوشتند و برای اجرای این قوانین، گیوتین به پا کردند.
#فئودور_داستايوفسكي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
عدل و داد را اختراع کردند.
و برای حفظ عدل و داد، کتابهای قطور قانون نوشتند و برای اجرای این قوانین، گیوتین به پا کردند.
#فئودور_داستايوفسكي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
آنها میخواهند آدم تمام مدت سرشار از انرژی باشد.
تمام راهپیماییها و بالا و پایین رفتنها و پرچم تکاندادنها فقط برای پر کردن جای خالی رابطهٔ جنسی است.
اگر در درونت شاد باشی، چرا باید برای برادر بزرگ و برنامه «سهساله» و «هفته ابراز تنفر» و بقیه کارهای آنها به هیجان بیایی؟؟؟
این گفته ورای آن چیزی بود که وینستون میخواست بشنود. نه فقط عشق و رابطه عاطفی بین افراد، بلکه غریزهٔ حیوانی، آن نیرویی بود که میتوانست حزب را درهم بشکند.
١٩٨٤
#جورج_اورول
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
آنها میخواهند آدم تمام مدت سرشار از انرژی باشد.
تمام راهپیماییها و بالا و پایین رفتنها و پرچم تکاندادنها فقط برای پر کردن جای خالی رابطهٔ جنسی است.
اگر در درونت شاد باشی، چرا باید برای برادر بزرگ و برنامه «سهساله» و «هفته ابراز تنفر» و بقیه کارهای آنها به هیجان بیایی؟؟؟
این گفته ورای آن چیزی بود که وینستون میخواست بشنود. نه فقط عشق و رابطه عاطفی بین افراد، بلکه غریزهٔ حیوانی، آن نیرویی بود که میتوانست حزب را درهم بشکند.
١٩٨٤
#جورج_اورول
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
بعدِ چهارده سال سیگارش را ترک کرده بود.
بهش گفتم چه حسی داری؟
گفت حس نترسیدن، حالا دیگه هرکسی رو بخوام می تونم ترک کنم.
" سید محمد مرکبیان"
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
بعدِ چهارده سال سیگارش را ترک کرده بود.
بهش گفتم چه حسی داری؟
گفت حس نترسیدن، حالا دیگه هرکسی رو بخوام می تونم ترک کنم.
" سید محمد مرکبیان"
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
خسرو و شيرين
قسمت پنجم:
شیرین هم از دوری خسرو بیتاب میشود اما مهینبانو او را بهشکیبائی فرا میخواند. چندی بعد، مهینبانو بیمار میشود و از دنیا میرود. پس از او شیرین سلطنت را بهدست میگیرد. از ایران خبرهائی دربارهی بهسلطنت رسیدن خسرو میرسد که شیرین را خوشحال میکند اما از ماجرای مریم دلگیر میشود؛ چون مریم از خسرو پیمان گرفتهاست که جز او همسری برنگزیند.
عاقبت شیرین از فراق خسرو طاقت از دست داده ؛ سلطنت را به فرد دیگری میسپارد و بههمراه شاپور به قصد دیدار خسرو به ایران میرود و در قصر خودش ساکن میشود. خبر آمدن شیرین به خسرو میرسد ولی از ترس مریم جرأت رفتن به دیدار او را پیدا نمیکند.
روزی خسرو در حرمسرا بهنزد مریم میرود و میگوید: « شیرین به عشق من مشهور است؛ بهتر است برای اینکه زبان بدخواهان را ببندیم او را به این قصر آورده و در جائی تحت نظر بگیریم. » اما مریم قبول نمیکند و میگوید: «میدانم که اگر او به اینجا بیاید با دلبریهایش تو را اسیر خود میکند. اگر او را به اینجا بیاوری من خودم را میکشم.» خسرو میفهمد که آوردن شیرین به حرمسرا غیرممکن است. بنابراین به پیامهائی که شاپور میبرد و میآورد قناعت میکند.
روزی خسرو صبوری از کف میدهد و شاپور را میفرستد که شیرین را پنهانی به حرمسرا بیاورد اما شیرین با پرخاش این خواسته را رد میکند که معشوقهی پنهان خسرو باشد و این ننگ را نمیپذیرد.
شیرین بیش از هر غذا و نوشیدنی به شیر علاقه دارد اما فاصلهی قصر دلگیر او تا محل گوسفندان بیش از 2 فرسنگ است؛ بنابراین به شیر تازه دسترسی ندارد. شاپور پیشنهاد میکند جوئی سنگی در کوه بکنند که با دوشیدن شیر در کوه، شیر بهسوی قصر سرازیر شود. او برای این کار سنگتراشی به فرهاد را معرفی میکند و شیرین میپذیرد.
وقتی فرهاد را به آنجا میآورند تا شیرین چگونگی اجرای کار را برای او توضیح دهد (گرچه شیرین از پشت پرده با او سخن میگوید) فرهاد فقط با شنیدن صدای او عاشقش میشود و در حالی که زبانش بند آمده است؛ فقط با گذاشتن دست بر چشم، انجام کار را بر عهده میگیرد.
فرهاد با شور عشقی که در دلش شعله کشیده است؛ در زمان اندکی جوی و حوضی که برای جمعآوری شیر لازم است را آماده میکند. به شیرین خبر میدهند که جوی شیر آماده است. او برای بازدید میرود و با خوشحالی بر دست و بازوی فرهاد آفرین میگوید و چند گوهر گرانقیمت را به او میدهد تا بفروشد و سرمایهای برای خودش بیاندوزد. فرهاد میپذیرد و تشکر میکند. سپس آن جواهرات را نثار قدمهای شیرین میکند.
ادامه دارد....
#خسرو_و_شيرين
#نظامي_گنجوي
#ادبيات
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
خسرو و شيرين
قسمت پنجم:
شیرین هم از دوری خسرو بیتاب میشود اما مهینبانو او را بهشکیبائی فرا میخواند. چندی بعد، مهینبانو بیمار میشود و از دنیا میرود. پس از او شیرین سلطنت را بهدست میگیرد. از ایران خبرهائی دربارهی بهسلطنت رسیدن خسرو میرسد که شیرین را خوشحال میکند اما از ماجرای مریم دلگیر میشود؛ چون مریم از خسرو پیمان گرفتهاست که جز او همسری برنگزیند.
عاقبت شیرین از فراق خسرو طاقت از دست داده ؛ سلطنت را به فرد دیگری میسپارد و بههمراه شاپور به قصد دیدار خسرو به ایران میرود و در قصر خودش ساکن میشود. خبر آمدن شیرین به خسرو میرسد ولی از ترس مریم جرأت رفتن به دیدار او را پیدا نمیکند.
روزی خسرو در حرمسرا بهنزد مریم میرود و میگوید: « شیرین به عشق من مشهور است؛ بهتر است برای اینکه زبان بدخواهان را ببندیم او را به این قصر آورده و در جائی تحت نظر بگیریم. » اما مریم قبول نمیکند و میگوید: «میدانم که اگر او به اینجا بیاید با دلبریهایش تو را اسیر خود میکند. اگر او را به اینجا بیاوری من خودم را میکشم.» خسرو میفهمد که آوردن شیرین به حرمسرا غیرممکن است. بنابراین به پیامهائی که شاپور میبرد و میآورد قناعت میکند.
روزی خسرو صبوری از کف میدهد و شاپور را میفرستد که شیرین را پنهانی به حرمسرا بیاورد اما شیرین با پرخاش این خواسته را رد میکند که معشوقهی پنهان خسرو باشد و این ننگ را نمیپذیرد.
شیرین بیش از هر غذا و نوشیدنی به شیر علاقه دارد اما فاصلهی قصر دلگیر او تا محل گوسفندان بیش از 2 فرسنگ است؛ بنابراین به شیر تازه دسترسی ندارد. شاپور پیشنهاد میکند جوئی سنگی در کوه بکنند که با دوشیدن شیر در کوه، شیر بهسوی قصر سرازیر شود. او برای این کار سنگتراشی به فرهاد را معرفی میکند و شیرین میپذیرد.
وقتی فرهاد را به آنجا میآورند تا شیرین چگونگی اجرای کار را برای او توضیح دهد (گرچه شیرین از پشت پرده با او سخن میگوید) فرهاد فقط با شنیدن صدای او عاشقش میشود و در حالی که زبانش بند آمده است؛ فقط با گذاشتن دست بر چشم، انجام کار را بر عهده میگیرد.
فرهاد با شور عشقی که در دلش شعله کشیده است؛ در زمان اندکی جوی و حوضی که برای جمعآوری شیر لازم است را آماده میکند. به شیرین خبر میدهند که جوی شیر آماده است. او برای بازدید میرود و با خوشحالی بر دست و بازوی فرهاد آفرین میگوید و چند گوهر گرانقیمت را به او میدهد تا بفروشد و سرمایهای برای خودش بیاندوزد. فرهاد میپذیرد و تشکر میکند. سپس آن جواهرات را نثار قدمهای شیرین میکند.
ادامه دارد....
#خسرو_و_شيرين
#نظامي_گنجوي
#ادبيات
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
کسانی که به من می گویند تو به جهنم می روی و ما به بهشت،
مرا خوشحال می کنند.
چون مطمئن می شوم که با آن ها به یک جا
نمی روم.
"مارتین ترمن"
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
مرا خوشحال می کنند.
چون مطمئن می شوم که با آن ها به یک جا
نمی روم.
"مارتین ترمن"
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
سقراط آن زنی را یافت , که نیاز داشت , اما اگر این زن را خوب می شناخت , اصلا به جستجوی زن نمی رفت و به همین دلیل هم آن روح قهرمان و آزاده هیچ گاه وجود نداشت . در واقع گزانتیپه سقراط را به این صورت به فعالیت بیش تر در حرفه ی خود واداشت که خانه را برایش غیر قابل تحمل و وحشتناک کرده بود و این چنین به او آموخت که در کوچه و خیابان و آن جایی زندگی کند که بتواند به خیال پردازی بپردازد و مفید فایده برای کسی نباشد .
به این طریق سقراط بزرگترین مجادله گر کوچه و خیابان های آتن شد و در نهایت خویشتن را به مانعی تشبیه کرد که همچون خدایی بر پشت اسب زیبای آتن نشسته است تا اجازه ندهد هیچ گاه آرامش به آن جا بازگردد .
#انسانی_بسیار_انسانی
"گزانتیپه"
#فردريش_نيچه
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
سقراط آن زنی را یافت , که نیاز داشت , اما اگر این زن را خوب می شناخت , اصلا به جستجوی زن نمی رفت و به همین دلیل هم آن روح قهرمان و آزاده هیچ گاه وجود نداشت . در واقع گزانتیپه سقراط را به این صورت به فعالیت بیش تر در حرفه ی خود واداشت که خانه را برایش غیر قابل تحمل و وحشتناک کرده بود و این چنین به او آموخت که در کوچه و خیابان و آن جایی زندگی کند که بتواند به خیال پردازی بپردازد و مفید فایده برای کسی نباشد .
به این طریق سقراط بزرگترین مجادله گر کوچه و خیابان های آتن شد و در نهایت خویشتن را به مانعی تشبیه کرد که همچون خدایی بر پشت اسب زیبای آتن نشسته است تا اجازه ندهد هیچ گاه آرامش به آن جا بازگردد .
#انسانی_بسیار_انسانی
"گزانتیپه"
#فردريش_نيچه
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
در واقع زمانی که عشقی را آغاز میکنیم تجربه و عقلمان به ما می گویند :روزی می رسد که ما به دلداری که امروز فقط به اندیشه او زندهایم همان اندازه بیاعتنا میشویم که امروزه به هر کسی جز او هستیم... روزی نامش را میشنویم و دیگر دچار هیچ لذت دردآلودی نمیشویم، خطش را میخوانیم و دیگر نمیلرزیم، در خیابان راهمان را کج نمیکنیم تا او را ببینیم، به او بر میخوریم و دست و پا گم نمیکنیم، به او دست مییابیم و از خود بیخود نمیشویم. آنگاه این آگاهی بیتردیدِ آینده، برغم این حس بیاساس اما نیرومند که شاید او را همواره دوست داشته باشیم، ما را به گریه میاندازد
"خوشیها و روزها"
#مارسل_پروست
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
در واقع زمانی که عشقی را آغاز میکنیم تجربه و عقلمان به ما می گویند :روزی می رسد که ما به دلداری که امروز فقط به اندیشه او زندهایم همان اندازه بیاعتنا میشویم که امروزه به هر کسی جز او هستیم... روزی نامش را میشنویم و دیگر دچار هیچ لذت دردآلودی نمیشویم، خطش را میخوانیم و دیگر نمیلرزیم، در خیابان راهمان را کج نمیکنیم تا او را ببینیم، به او بر میخوریم و دست و پا گم نمیکنیم، به او دست مییابیم و از خود بیخود نمیشویم. آنگاه این آگاهی بیتردیدِ آینده، برغم این حس بیاساس اما نیرومند که شاید او را همواره دوست داشته باشیم، ما را به گریه میاندازد
"خوشیها و روزها"
#مارسل_پروست
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21