@tarikh21
"خسرو و شیرین"
قسمت_اول
در ایران دورهی ساسانی، پس از مرگ خسرو انوشیروان، پسرش هرمز به پادشاهی میرسد. بعد از چندی، هرمز صاحب پسری میشود که او را خسرو پرویز مینامند. این پسر بزرگ میشود و تبدیل به جوانی زیبا، رشید و دلاور میگردد.
خسرو ندیم و همنشینی بهنام شاپور دارد که مردی جهاندیده و در نقاشی و صورتگری چیرهدست است. شاپور روزی از دیده و شنیدههای خود در سفرهایش سخن میگوید و کلامش بهآنجا میرسد که: «در سرزمین ارمنستان و کنار دریای خزر زنی از نسل شاهان بهنام مهینبانو حکومت میکند. این زن برادرزادهای بهنام شیرین داردکه در زیبائی و دلبری در تمام دنیا بیهمتاست. و مهینبانو او را به ولیعهدی خود برگزیده است. شیرین اسب سیاهرنگی بهنام شبدیز دارد که در تاخت و تاز، هیچ اسبی به گرد او نمیرسد و او همیشه (با هفتاد دختر که در خدمت او هستند) به گردش و تفریح در دشت و صحرا مشغول است. »
خسرو ندیده عاشق شیرین میشود و شاپور را برای بهدست آوردن او به ارمنستان میفرستد. شاپور در کوهستانهای ارمنستان به دیری میرسد که راهبان (عابدان مسیحی که ترک دنیا کردهاند) در آنجا به عبادت مشغولند. از آنان سراغ شیرین را میگیرد. راهبان میگویند که در پائین این کوه چمنگاهی است که هر روز جمعی از دختران، صبح تا عصر در آنجا تفریح میکنند.نآنجا ا شاپور سحرگاه قبل از آنکه شیرین و همراهانش بیایند، به چمنگاه آمده ؛ تصویری از خسرو را، با دقت تمام میکشد و آن را به درختی چسبانده و بهسرعت دور میشود.
وقتی شیرین و ندیمههایش برای تفریح میآیند؛ شیرین تصویر خسرو را روی درخت میبیند و دلباختهاش میشود. اما همراهان او، از ترس اینکه مبادا تصویر طلسم یا افسونی باشد آن را پاره میکنند.
شاپور دو روز دیگر این کار را تکرار میکند. در سومین مرتبه شیرین بیقرار میشود و به یکی از ندیمههایش دستور میدهد بر سر راه بنشیند تا شاید یکی از رهگذران از صاحب تصویر اطلاعی داشته باشد. شاپور به صورت رهگذری از آنجا عبور میکند و ندیمه او را به نزد شیرین میبرد. شیرین تصویر را به او نشان میدهد و میپرسد: «آیا او را میشناسی؟» شاپور (که نقشهاش عملی شده است) زبان به تعریف و تمجید از خسرو میگشاید که : «صاحب این تصویر خسرو پرویز ولیعهد و پادشاه آیندهی ایران است که در هفت کشور کسی به زیبائی، ثروت و قدرت او پیدا نمیشود.»
شیرین که طاقت از دست داده است راز دل را بر شاپور میگشاید و از او میخواهد اگر میتواند چارهای کند که او خسرو را ببیند.
ادامه دارد....
#خسرو_و_شیرین
#نظامی_گنجوی
#ادبیات
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
"خسرو و شیرین"
قسمت_اول
در ایران دورهی ساسانی، پس از مرگ خسرو انوشیروان، پسرش هرمز به پادشاهی میرسد. بعد از چندی، هرمز صاحب پسری میشود که او را خسرو پرویز مینامند. این پسر بزرگ میشود و تبدیل به جوانی زیبا، رشید و دلاور میگردد.
خسرو ندیم و همنشینی بهنام شاپور دارد که مردی جهاندیده و در نقاشی و صورتگری چیرهدست است. شاپور روزی از دیده و شنیدههای خود در سفرهایش سخن میگوید و کلامش بهآنجا میرسد که: «در سرزمین ارمنستان و کنار دریای خزر زنی از نسل شاهان بهنام مهینبانو حکومت میکند. این زن برادرزادهای بهنام شیرین داردکه در زیبائی و دلبری در تمام دنیا بیهمتاست. و مهینبانو او را به ولیعهدی خود برگزیده است. شیرین اسب سیاهرنگی بهنام شبدیز دارد که در تاخت و تاز، هیچ اسبی به گرد او نمیرسد و او همیشه (با هفتاد دختر که در خدمت او هستند) به گردش و تفریح در دشت و صحرا مشغول است. »
خسرو ندیده عاشق شیرین میشود و شاپور را برای بهدست آوردن او به ارمنستان میفرستد. شاپور در کوهستانهای ارمنستان به دیری میرسد که راهبان (عابدان مسیحی که ترک دنیا کردهاند) در آنجا به عبادت مشغولند. از آنان سراغ شیرین را میگیرد. راهبان میگویند که در پائین این کوه چمنگاهی است که هر روز جمعی از دختران، صبح تا عصر در آنجا تفریح میکنند.نآنجا ا شاپور سحرگاه قبل از آنکه شیرین و همراهانش بیایند، به چمنگاه آمده ؛ تصویری از خسرو را، با دقت تمام میکشد و آن را به درختی چسبانده و بهسرعت دور میشود.
وقتی شیرین و ندیمههایش برای تفریح میآیند؛ شیرین تصویر خسرو را روی درخت میبیند و دلباختهاش میشود. اما همراهان او، از ترس اینکه مبادا تصویر طلسم یا افسونی باشد آن را پاره میکنند.
شاپور دو روز دیگر این کار را تکرار میکند. در سومین مرتبه شیرین بیقرار میشود و به یکی از ندیمههایش دستور میدهد بر سر راه بنشیند تا شاید یکی از رهگذران از صاحب تصویر اطلاعی داشته باشد. شاپور به صورت رهگذری از آنجا عبور میکند و ندیمه او را به نزد شیرین میبرد. شیرین تصویر را به او نشان میدهد و میپرسد: «آیا او را میشناسی؟» شاپور (که نقشهاش عملی شده است) زبان به تعریف و تمجید از خسرو میگشاید که : «صاحب این تصویر خسرو پرویز ولیعهد و پادشاه آیندهی ایران است که در هفت کشور کسی به زیبائی، ثروت و قدرت او پیدا نمیشود.»
شیرین که طاقت از دست داده است راز دل را بر شاپور میگشاید و از او میخواهد اگر میتواند چارهای کند که او خسرو را ببیند.
ادامه دارد....
#خسرو_و_شیرین
#نظامی_گنجوی
#ادبیات
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
- خودت به خدا اعتقاد داری؟
- آره، هنوز چیزی پیدا نکردم جاش بذارم.
"فریدون سه پسر داشت" #عباس_معروفی
#داستان_های_ایرانی
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
- خودت به خدا اعتقاد داری؟
- آره، هنوز چیزی پیدا نکردم جاش بذارم.
"فریدون سه پسر داشت" #عباس_معروفی
#داستان_های_ایرانی
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
باورتان مي شود كه حالا دوست دارم در روزهاي معين جاهايي را كه در آنها به طريقي خوش بوده ام زيارت كنم و يادشان را گرامي دارم؟ دوست دارم كه امروز خود را در هماهنگي با ديروز باز نيامدني نو بسازم و اغلب با دلي گرفته و غم زده در خيابان ها و كوچه پس كوچه هاي پترزبورگ مثل سايه پرسه مي زنم بي آنكه آنجاها كاري داشته باشم يا هدفي را دنبال كنم. و چه خاطره هايي! مثلا به ياد دارم كه همين جا درست يك سال پيش٬ همين وقت٬ همين ساعت در همين پياده رو٬ درست مثل حالا تنها و مثل حالا غمگين و سرگردان بودم. به ياد مي آورم كه آن روز هم روياهايم پر از اندوه بود و گرچه پيش از آن وضع بهتر نبود.
"شب های روشن"
#فئودور_داستایوفسکی
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
باورتان مي شود كه حالا دوست دارم در روزهاي معين جاهايي را كه در آنها به طريقي خوش بوده ام زيارت كنم و يادشان را گرامي دارم؟ دوست دارم كه امروز خود را در هماهنگي با ديروز باز نيامدني نو بسازم و اغلب با دلي گرفته و غم زده در خيابان ها و كوچه پس كوچه هاي پترزبورگ مثل سايه پرسه مي زنم بي آنكه آنجاها كاري داشته باشم يا هدفي را دنبال كنم. و چه خاطره هايي! مثلا به ياد دارم كه همين جا درست يك سال پيش٬ همين وقت٬ همين ساعت در همين پياده رو٬ درست مثل حالا تنها و مثل حالا غمگين و سرگردان بودم. به ياد مي آورم كه آن روز هم روياهايم پر از اندوه بود و گرچه پيش از آن وضع بهتر نبود.
"شب های روشن"
#فئودور_داستایوفسکی
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
اگر كسي در مراسم درگذشت من گريه كند ديگر با او صحبت نخواهم كرد.
متن وصيت لورل كمدين سينما
زادروز استن لورل امروز ١٦ ژوئن
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
متن وصيت لورل كمدين سينما
زادروز استن لورل امروز ١٦ ژوئن
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
عشق ورزیدن برای من روالی اینچنینی دارد: ابتدا هیأتی زیبا، جذاب و دوست داشتنی نظر مرا جلب میکند، مرد یا زن فرقی نمیکند، زیرا آنجایی که تمنایی در کار نیست جنسیت نیز نقشی بازی نمیکند. جلوۀ بیرونی این هیأت مرا فریفته میسازد، سراپای وجود مرا مجذوب خود میسازد و به اسارت خویش درمی آورد. من تنها خواهان آن هستم که او را تماشا کنم، و در این حالت نیز هیچ چیز به اندازۀ آشنا شدن و سخن گفتن با آن انسان حقیقی که این هیات را به معرض تماشا میگذارد برایم وحشت انگیز نیست.
"كتاب ناآرامي"
#فرناندو_پسوآ
برگردان حسين منصوري
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
عشق ورزیدن برای من روالی اینچنینی دارد: ابتدا هیأتی زیبا، جذاب و دوست داشتنی نظر مرا جلب میکند، مرد یا زن فرقی نمیکند، زیرا آنجایی که تمنایی در کار نیست جنسیت نیز نقشی بازی نمیکند. جلوۀ بیرونی این هیأت مرا فریفته میسازد، سراپای وجود مرا مجذوب خود میسازد و به اسارت خویش درمی آورد. من تنها خواهان آن هستم که او را تماشا کنم، و در این حالت نیز هیچ چیز به اندازۀ آشنا شدن و سخن گفتن با آن انسان حقیقی که این هیات را به معرض تماشا میگذارد برایم وحشت انگیز نیست.
"كتاب ناآرامي"
#فرناندو_پسوآ
برگردان حسين منصوري
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
ما جهان را به همان زشتی و فساد که بازیافته بودیم ترک خواهیم گفت.
#ولتر
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
عكس:مادر درمانده اى كه با نصب تابلويى مى خواهد كودكان خود را بفروشد.
شيكاگو، ١٩٤٨
عكاس: Bettman
#ولتر
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
عكس:مادر درمانده اى كه با نصب تابلويى مى خواهد كودكان خود را بفروشد.
شيكاگو، ١٩٤٨
عكاس: Bettman
@tarikh21
"خسرو و شيرين"
قسمت دوم
شیرین که طاقت از دست داده است راز دل را بر شاپور میگشاید و از او میخواهد اگر میتواند چارهای کند که او خسرو را ببیند. شاپور پاسخ میدهد: «در حقیقت من از طرف خسرو آمدهام؛ چون او نیز با شنیدن آوازهی زیبائیت عاشق تو شده است. برای رسیدن به او، روزی به بهانهی شکار بیرون بیا و به سمت مدائن (پایتخت ساسانیان) حرکت کن. در آنجا به قصر برو و این انگشتر را که به تو میدهم به کنیزان او نشان بده تا تو را بپذیرند. در آنجا منتظر خسرو بمان تا به دیدار تو بیاید.»
شبهنگام شیرین از مهینبانو اجازهی شکار میگیرد و صبح با یارانش به شکار میرود. او در شکارگاه از یاران جدا میشود و به سرعت بهسوی ایران حرکت میکند. همراهانش گمان میکنند که اسب او (شبدیز) رم است اما هرچه به دنبال او میگردند اثری از او نمییابند. بنابراین به شهر برمیگردند و خبر گم شدن شیرین را به مهینبانو میدهند. مهینبانو با غم بسیار به این نتیجه میرسد که هیچ سواری به گرد پای شبدیز نمیرسد. پس منتظر میشود که شاید از او خبری برسد.
از سوی دیگر شیرین پس از چندین روز اسب تاختن به چمنزار و چشمهای میرسد و برای رفع خستگی، جامه از تن در میآورد ؛ پارچهای آبی رنگ به کمر میبندد و برای شستشو به داخل آب چشمه میرود.
در ایران، پس از آنکه شاپوربه ارمنستان میرود؛ دشمنان خسرو، بهنام او (که هنوز به پادشاهی نرسیده است) سکه ضرب میکنند و به شهرها میفرستند. با این کار، هرمز به فرزندش بدگمان میشود و تصمیم میگیرد او را بهزندان بفرستد. خسرو بهکمک یکی از درباریان از قصد پدر آگاه میشود و چاره را در آن میبیند که تا آرام شدن اوضاع، از کشور دور شود. پس به قصرش میرود و به کنیزانش سفارش میکند اگر دختری زیباروی با اسبی سیاه به اینجا آمد از او پذیرائی کنید و سپس بهسوی ارمنستان میگریزد.
پس از چندین روز سفر، خسرو در مسیرش به چمنزاری میرسد. تصمیم میگیرد ساعتی در آنجا به استراحت بپردازد. او بهتنهائی برای گردش بهسوی چشمهای که در آن نزدیکی است میرود. در آنجاست که شیرین مشغول شستشو و آبتنی است و موهایش بر صورتش ریخته و از دور و برش غافل است. وقتی شیرین موهایش را کنار میزند و بهاطرافش نگاهی میاندازد، جوان زیبائی را میبیند که او را تماشا میکند. او از ترس بهخود میلرزد و با موهایش بدنش را میپوشاند. خسرو که فریفتهی شیرین شده است لحظهای از او چشم برنمیدارد ولی وقتی میبیند دختر از نگاه او در رنج است چشم از او برمیگیرد و به مناظر دیگر نگاه میکند. شیرین از فرصت استفاده کرده و لباس پوشیده و بر شبدیز سوار میشود و بهسرعت دور میشود. وقتی خسرو دوباره به سوی چشمه نگاه میکند دیگر اثری از دختر نمیبیند. این دو نفر گرچه یکدیگر را نشناختهاند ولی نادانسته بههم علاقمند میشوند.
ادامه دارد...
#خسرو_و_شيرين
#نظامي_گنجوي
#ادبيات
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
"خسرو و شيرين"
قسمت دوم
شیرین که طاقت از دست داده است راز دل را بر شاپور میگشاید و از او میخواهد اگر میتواند چارهای کند که او خسرو را ببیند. شاپور پاسخ میدهد: «در حقیقت من از طرف خسرو آمدهام؛ چون او نیز با شنیدن آوازهی زیبائیت عاشق تو شده است. برای رسیدن به او، روزی به بهانهی شکار بیرون بیا و به سمت مدائن (پایتخت ساسانیان) حرکت کن. در آنجا به قصر برو و این انگشتر را که به تو میدهم به کنیزان او نشان بده تا تو را بپذیرند. در آنجا منتظر خسرو بمان تا به دیدار تو بیاید.»
شبهنگام شیرین از مهینبانو اجازهی شکار میگیرد و صبح با یارانش به شکار میرود. او در شکارگاه از یاران جدا میشود و به سرعت بهسوی ایران حرکت میکند. همراهانش گمان میکنند که اسب او (شبدیز) رم است اما هرچه به دنبال او میگردند اثری از او نمییابند. بنابراین به شهر برمیگردند و خبر گم شدن شیرین را به مهینبانو میدهند. مهینبانو با غم بسیار به این نتیجه میرسد که هیچ سواری به گرد پای شبدیز نمیرسد. پس منتظر میشود که شاید از او خبری برسد.
از سوی دیگر شیرین پس از چندین روز اسب تاختن به چمنزار و چشمهای میرسد و برای رفع خستگی، جامه از تن در میآورد ؛ پارچهای آبی رنگ به کمر میبندد و برای شستشو به داخل آب چشمه میرود.
در ایران، پس از آنکه شاپوربه ارمنستان میرود؛ دشمنان خسرو، بهنام او (که هنوز به پادشاهی نرسیده است) سکه ضرب میکنند و به شهرها میفرستند. با این کار، هرمز به فرزندش بدگمان میشود و تصمیم میگیرد او را بهزندان بفرستد. خسرو بهکمک یکی از درباریان از قصد پدر آگاه میشود و چاره را در آن میبیند که تا آرام شدن اوضاع، از کشور دور شود. پس به قصرش میرود و به کنیزانش سفارش میکند اگر دختری زیباروی با اسبی سیاه به اینجا آمد از او پذیرائی کنید و سپس بهسوی ارمنستان میگریزد.
پس از چندین روز سفر، خسرو در مسیرش به چمنزاری میرسد. تصمیم میگیرد ساعتی در آنجا به استراحت بپردازد. او بهتنهائی برای گردش بهسوی چشمهای که در آن نزدیکی است میرود. در آنجاست که شیرین مشغول شستشو و آبتنی است و موهایش بر صورتش ریخته و از دور و برش غافل است. وقتی شیرین موهایش را کنار میزند و بهاطرافش نگاهی میاندازد، جوان زیبائی را میبیند که او را تماشا میکند. او از ترس بهخود میلرزد و با موهایش بدنش را میپوشاند. خسرو که فریفتهی شیرین شده است لحظهای از او چشم برنمیدارد ولی وقتی میبیند دختر از نگاه او در رنج است چشم از او برمیگیرد و به مناظر دیگر نگاه میکند. شیرین از فرصت استفاده کرده و لباس پوشیده و بر شبدیز سوار میشود و بهسرعت دور میشود. وقتی خسرو دوباره به سوی چشمه نگاه میکند دیگر اثری از دختر نمیبیند. این دو نفر گرچه یکدیگر را نشناختهاند ولی نادانسته بههم علاقمند میشوند.
ادامه دارد...
#خسرو_و_شيرين
#نظامي_گنجوي
#ادبيات
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
درک این مسئله که نباید به چیزی امید بست بر من تاثیری عبرت آموز دارد .هفته ها و ماه ها و در واقع سالهاست که سرتاسر زندگی من به امید یک اتفاق گذشته، حادثه ای در جهان بیرون که زندگی ام را دستخوش تغییر و تحول کند ،وحال به یکباره ،تحت تاثیر نا امیدی مطلق آرام و قرار یافتم احساس می کردم باری گران از روی شانه هایم برداشته شده .
"مدار راس السرطان"
#هنري_ميلر
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
درک این مسئله که نباید به چیزی امید بست بر من تاثیری عبرت آموز دارد .هفته ها و ماه ها و در واقع سالهاست که سرتاسر زندگی من به امید یک اتفاق گذشته، حادثه ای در جهان بیرون که زندگی ام را دستخوش تغییر و تحول کند ،وحال به یکباره ،تحت تاثیر نا امیدی مطلق آرام و قرار یافتم احساس می کردم باری گران از روی شانه هایم برداشته شده .
"مدار راس السرطان"
#هنري_ميلر
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
حقیقت های کارا هیچ نیستند بجز ابزاری که آدمی پس از مصرف دورشان می اندازد...
بعنوان مامور تفتیش عقاید شهامت خود را برای بررسی ضعف های بدکاران از دست دادم وقتی که دیدم ضعف های بدکاران ضعف های قدیسین نیز هست.
دجال از دل زهد و تقوا ظهور میکند، از عشق متعصبانه و غیرتمندانه به خدا و به حقیقت...
"نام گل رز"
#امبرتو_اكو
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
حقیقت های کارا هیچ نیستند بجز ابزاری که آدمی پس از مصرف دورشان می اندازد...
بعنوان مامور تفتیش عقاید شهامت خود را برای بررسی ضعف های بدکاران از دست دادم وقتی که دیدم ضعف های بدکاران ضعف های قدیسین نیز هست.
دجال از دل زهد و تقوا ظهور میکند، از عشق متعصبانه و غیرتمندانه به خدا و به حقیقت...
"نام گل رز"
#امبرتو_اكو
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
تا زماني که يک تمدن بزرگ خود را از درون نابود نکرده باشد...
از بيرون تسخير نميشود!!!
#ويل_دورانت
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
از بيرون تسخير نميشود!!!
#ويل_دورانت
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
دروغ را فقط يک متخصص مي تواند بصورت يک حقيقت جلوه دهد اما اينگونه متخصصان فيلسوف نمي شوند زيرا سياست به وجودشان بيشتر احتياج دارد.
"لذات فلسفه"
#ويل_دورانت
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
"لذات فلسفه"
#ويل_دورانت
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
ما هرگز جز براي خود و براي آنان كه دوست مي داريم، نمي لرزيم. و هنگاميكه خوشبختي مان ديگر به دست آنان نيست در برابرشان چه آرام، چه آسوده و چه گستاخ مي شويم.
… حس ستايش را ؛ همواره به كساني داريم كه مي توانند بي هيچ مهاري با ما بدي كنند.
"طرف خانه سوان"
#مارسل_پروست
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
ما هرگز جز براي خود و براي آنان كه دوست مي داريم، نمي لرزيم. و هنگاميكه خوشبختي مان ديگر به دست آنان نيست در برابرشان چه آرام، چه آسوده و چه گستاخ مي شويم.
… حس ستايش را ؛ همواره به كساني داريم كه مي توانند بي هيچ مهاري با ما بدي كنند.
"طرف خانه سوان"
#مارسل_پروست
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
از وقتي كه تصميم گرفتم ديگه نبینم، خيلي چيزا ديدم.
"بيد مجنون"
#مجيد_مجيدي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
"شادى ناب"
كودك استراليايى پس از خريد يك جفت كفش نو، در خلال جنگ جهانى دوم
عكاس: جرالد والر
"بيد مجنون"
#مجيد_مجيدي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
"شادى ناب"
كودك استراليايى پس از خريد يك جفت كفش نو، در خلال جنگ جهانى دوم
عكاس: جرالد والر
من تازگی ها متوجه شده ام حتی افرادی که معتقد هستند سرنوشت همه از قبل تعیین شده و قابل تغییر نیست موقع رد شدن از خیابان، دو طرف خیابان را نگاه می کنند!
#استیون_هاوکینگ
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
#استیون_هاوکینگ
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
انسان و تصادف هر دو در یک زمان زاده شدند هریک زاییدۀ دیگری. انسان سراپا شکست و خسران است؛ گرگی در میان گرگان. زندگی کردن با این نقصِ خلقتش تا لحظۀ انفجار نهایی، شرافت اوست.
"مالارمه يا شاعر نیستی"
#ژان_پل_سارتر
#اگزيستانسياليسم
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
انسان و تصادف هر دو در یک زمان زاده شدند هریک زاییدۀ دیگری. انسان سراپا شکست و خسران است؛ گرگی در میان گرگان. زندگی کردن با این نقصِ خلقتش تا لحظۀ انفجار نهایی، شرافت اوست.
"مالارمه يا شاعر نیستی"
#ژان_پل_سارتر
#اگزيستانسياليسم
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
دروغ ظرافت داره، هنرمندانه است، اون چیزی رو بیان می کنه که باید می بود، در حالی که حقیقت محدود می شه به چیزی که هست.
"نوای اسرار آمیز"
#اریک_امانوئل_اشمیت
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
"نوای اسرار آمیز"
#اریک_امانوئل_اشمیت
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
یک بار دزدکی با هم رفتیم سینما و من دو ساعت تمام به جای فیلم او را تماشا کردم. دو سال گذشت. جیبهایم خالی بود و من هنوز عاشق فروغ بودم. گرسنگی از یادم رفته بود.
یک روز فروغ پرسید: «کی ازدواج می کنیم؟»
گفتم: «اگر ازدواج کردیم دیگر به جای تو باید به قبض های آب و برق و تلفن و قسط های عقب افتادۀ بانک و تعمیر کولر آبی و بخاری و آبگرمکن و اجاره نامه و اجاره نامه و اجاره نامه و شغل دوم و سوم و دویدن دنبال یک لقمۀ نان از کلۀ سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیبهای خالی و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم،
و تو به جای عشق باید دنبال آشپزی و خیاطی و جارو و شستن و خرید و میهمانی و نق و نوق بچه و ماشین لباسشوئی و جارو برقی و اتو و فریزر و فریزر و فریزر باشی. هر دومان یخ می زنیم. بیشتر از حالا پیش همیم اما کمتر از حالا همدیگر را می بینیم. نمی توانیم ببینیم. فرصت حرف زدن با هم را نداریم. در سیالۀ زندگی دست و پا می زنیم، غرق می شویم و جز دلسوزی برای یک دیگر کاری از دستمان ساخته نیست. عشق از یادمان می رود و گرسنگی جایش را می گیرد!
"عشق روي پياده رو"
#مصطفي_مستور
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
یک بار دزدکی با هم رفتیم سینما و من دو ساعت تمام به جای فیلم او را تماشا کردم. دو سال گذشت. جیبهایم خالی بود و من هنوز عاشق فروغ بودم. گرسنگی از یادم رفته بود.
یک روز فروغ پرسید: «کی ازدواج می کنیم؟»
گفتم: «اگر ازدواج کردیم دیگر به جای تو باید به قبض های آب و برق و تلفن و قسط های عقب افتادۀ بانک و تعمیر کولر آبی و بخاری و آبگرمکن و اجاره نامه و اجاره نامه و اجاره نامه و شغل دوم و سوم و دویدن دنبال یک لقمۀ نان از کلۀ سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیبهای خالی و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم،
و تو به جای عشق باید دنبال آشپزی و خیاطی و جارو و شستن و خرید و میهمانی و نق و نوق بچه و ماشین لباسشوئی و جارو برقی و اتو و فریزر و فریزر و فریزر باشی. هر دومان یخ می زنیم. بیشتر از حالا پیش همیم اما کمتر از حالا همدیگر را می بینیم. نمی توانیم ببینیم. فرصت حرف زدن با هم را نداریم. در سیالۀ زندگی دست و پا می زنیم، غرق می شویم و جز دلسوزی برای یک دیگر کاری از دستمان ساخته نیست. عشق از یادمان می رود و گرسنگی جایش را می گیرد!
"عشق روي پياده رو"
#مصطفي_مستور
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
نمادى براى آزادى
در روزى مثل امروز، يكصد و سى ويك سال پيش
١٧ ژوئن ١٨٨٥
زيرپاى مجسمه آزادى فرياد ضد برده دارى را در گوش مردمان سرزمين جديد ميخواند.
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
در روزى مثل امروز، يكصد و سى ويك سال پيش
١٧ ژوئن ١٨٨٥
زيرپاى مجسمه آزادى فرياد ضد برده دارى را در گوش مردمان سرزمين جديد ميخواند.
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
نمادى براى آزادى
در روزى مثل امروز، يكصد و سى ويك سال پيش
١٧ ژوئن ١٨٨٥،
آنچه در سالهاى بعد مشخص ترين نماد سرزمين آمريكا شد
آنچه بنام مجسمه آزادى خوانده شد
و در جزيره اليست،
در درگاه نيويورك با مشعلى در دست و نگاهى بدرياى گسترده پيش
ايستاده،
سوار بر كشتى كه از فرانسه ميامد و نه يكپارچه بساحل دنياى جديد، آمريكا رسيد.
اما تا يكسالى بصورت قطعات جدا از هم در جزيره كوچك اليست بر زمين خوابيده بود تا تكليفش روشن و بودجه مخارج برپا نگاه داشتنش تامين شود.
برخلاف آنچه در اذهان عمومى باور شده، اين مجسمه را دولت فرانسه بامريكا تقديم نكرد.
بلكه هزينه ساخت آنرا شهروندان عادى آمريكا و فرانسه تامين كردند.
دولت ها ازين هنرها ندارند و ازين ناپرهيزى ها نميكنند. آنچه شد كار ملت ها بود.
طراح اين مجسمه سمبوليك و عظيم مسين "فردريك آگوسته برتولدى" و مهندس سازنده آن سازنده برج ايفل گوستاو ايفل معروف است.
مجسمه آزادى در سالهاى اوليه قرن بيستم بصورت دروازه رسيدن بامريكا در آمد چون اداره مهاجرت آمريكا در همان جا تكليف خيل مهاجرين را روشن ميكرد كه درياها را پشت سر ميگذاشتند تا بسرزمينى رسند كه نويد فرصت ها براى همه ميداد.
اما همين برپاكردن اداره مهاجرت براى ورود سيل مسافران از راه رسيده نيز بدون مخالفت ها و سر وصدا نبود.
ميدانيد معمولا آنها كه خرشان از پل ميكذرد يادشان ميرود كه خود زمانى اين سوى پل بودند.
البته بلانسبت ايرانيان عزيز خودمان كه گاه ميبينم چنين زود فراموش كرده اند همين سالهاى نه چندان دور گذشته را كه با چه ترس و لرزى پرونده هايشان را زير بغل داشتند و خدا خدا ميكردند كه با مامور ناتو و ايرادگيرى در اداره امور مهاجرت روبرو نشوند.
نگران نباشيد دوستان اين اخلاق و خوى بيشتر آدمهاى آمده از هرسو به سرزمينيست كه با مهاجرين ساخته شده و امروز خودشان را صاحب اصلى اين مملكت فرض كرده و ميگويند بايد جلوى ورود اين خارجى ها بكلى گرفته شود انگار خودشان از اول داخلى بوده اند و قباله مالكيت آمريكا را كه از ابوى بارث برده اند در جيب دارند.
آنچه باز قابل تعمق است آنكه طراح اين مجسمه در ذهن خود زن مسلمانى را ترسيم كرده كه در آن زمان صد البته لچك بعنوان نماد او محسوب نميشد.و انصافا هم كدام انسانى بيشتر از زن مسلمان نيازمند بهره مندى و حتى درك آزاديست كه بيرحمانه تا اين زمان ازو دريغ شده؟
و بر پاى اين مجسمه زنجيرهائيست كه گسسته شده اما زيرپاى مجسمه آزادى فرياد ضد برده دارى را در گوش مردمان سرزمين جديد ميخواند،
اين مجسمه آزادى ،
همسفران گرامى
چون بهمت و ابتكار ملت ها طراحى و ساخته شده، پيام هاى رستگارى بسيار را با خود دارد كه بايد عميقا ديد و درك كرد. پاره اى از اين مهاجرين ديروز و شهروندان امروز اما از ديدن اين پيام هاى روشن كه رستگارى همگان بان وابسته است ناتوانند.
نگاهى لازم دارند كه اندكى دورتر از نوك دماغ را ببينند
و همان را ندارند
#احمدرضا_بهارلو
#مجسمه_آزادي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
نمادى براى آزادى
در روزى مثل امروز، يكصد و سى ويك سال پيش
١٧ ژوئن ١٨٨٥،
آنچه در سالهاى بعد مشخص ترين نماد سرزمين آمريكا شد
آنچه بنام مجسمه آزادى خوانده شد
و در جزيره اليست،
در درگاه نيويورك با مشعلى در دست و نگاهى بدرياى گسترده پيش
ايستاده،
سوار بر كشتى كه از فرانسه ميامد و نه يكپارچه بساحل دنياى جديد، آمريكا رسيد.
اما تا يكسالى بصورت قطعات جدا از هم در جزيره كوچك اليست بر زمين خوابيده بود تا تكليفش روشن و بودجه مخارج برپا نگاه داشتنش تامين شود.
برخلاف آنچه در اذهان عمومى باور شده، اين مجسمه را دولت فرانسه بامريكا تقديم نكرد.
بلكه هزينه ساخت آنرا شهروندان عادى آمريكا و فرانسه تامين كردند.
دولت ها ازين هنرها ندارند و ازين ناپرهيزى ها نميكنند. آنچه شد كار ملت ها بود.
طراح اين مجسمه سمبوليك و عظيم مسين "فردريك آگوسته برتولدى" و مهندس سازنده آن سازنده برج ايفل گوستاو ايفل معروف است.
مجسمه آزادى در سالهاى اوليه قرن بيستم بصورت دروازه رسيدن بامريكا در آمد چون اداره مهاجرت آمريكا در همان جا تكليف خيل مهاجرين را روشن ميكرد كه درياها را پشت سر ميگذاشتند تا بسرزمينى رسند كه نويد فرصت ها براى همه ميداد.
اما همين برپاكردن اداره مهاجرت براى ورود سيل مسافران از راه رسيده نيز بدون مخالفت ها و سر وصدا نبود.
ميدانيد معمولا آنها كه خرشان از پل ميكذرد يادشان ميرود كه خود زمانى اين سوى پل بودند.
البته بلانسبت ايرانيان عزيز خودمان كه گاه ميبينم چنين زود فراموش كرده اند همين سالهاى نه چندان دور گذشته را كه با چه ترس و لرزى پرونده هايشان را زير بغل داشتند و خدا خدا ميكردند كه با مامور ناتو و ايرادگيرى در اداره امور مهاجرت روبرو نشوند.
نگران نباشيد دوستان اين اخلاق و خوى بيشتر آدمهاى آمده از هرسو به سرزمينيست كه با مهاجرين ساخته شده و امروز خودشان را صاحب اصلى اين مملكت فرض كرده و ميگويند بايد جلوى ورود اين خارجى ها بكلى گرفته شود انگار خودشان از اول داخلى بوده اند و قباله مالكيت آمريكا را كه از ابوى بارث برده اند در جيب دارند.
آنچه باز قابل تعمق است آنكه طراح اين مجسمه در ذهن خود زن مسلمانى را ترسيم كرده كه در آن زمان صد البته لچك بعنوان نماد او محسوب نميشد.و انصافا هم كدام انسانى بيشتر از زن مسلمان نيازمند بهره مندى و حتى درك آزاديست كه بيرحمانه تا اين زمان ازو دريغ شده؟
و بر پاى اين مجسمه زنجيرهائيست كه گسسته شده اما زيرپاى مجسمه آزادى فرياد ضد برده دارى را در گوش مردمان سرزمين جديد ميخواند،
اين مجسمه آزادى ،
همسفران گرامى
چون بهمت و ابتكار ملت ها طراحى و ساخته شده، پيام هاى رستگارى بسيار را با خود دارد كه بايد عميقا ديد و درك كرد. پاره اى از اين مهاجرين ديروز و شهروندان امروز اما از ديدن اين پيام هاى روشن كه رستگارى همگان بان وابسته است ناتوانند.
نگاهى لازم دارند كه اندكى دورتر از نوك دماغ را ببينند
و همان را ندارند
#احمدرضا_بهارلو
#مجسمه_آزادي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
خسرو و شيرين
قسمت سوم
وقتی خسرو دوباره به سوی چشمه نگاه میکند دیگر اثری از دختر نمیبیند. این دو نفر گرچه یکدیگر را نشناختهاند ولی نادانسته بههم علاقمند میشوند.
شیرین به سفرش ادامه میدهد تا به مدائن میرسد و بهقصر خسرو وارد میشود. در آنجا کنیزان او را میپذیرند اما از روی حسادت با او بدرفتاری میکنند. شیرین از آنان میخواهد تا قصری جداگانه برای او در محلی خوش آب و هوا بسازند. ولی کنیزان به بنّائی که قرار است قصر شیرین را بسازد فرمان میدهند که قصر را در محلی دورافتاده و و دلگیر بسازد. بنّا هم قصر را در محلی سنگلاخ و بد آبوهوا در 60 کیلومتری کرمانشاهان میسازد. شیرین بههمراه چند کنیز به آنجا (که بیشباهت به زندان نیست) رفته و بهانتظار خسرو مینشیند.
از سوی دیگر خسرو به ارمنستان میرسد و مهینبانو او را با احترام فراوان استقبال کرده از او میخواهد مدتی در ارمنستان مهمان او باشد. خسرو مدتی در آنجا به عیش و خوشی میپردازد تا وقتی که شاپور به حضورش میرسد و ماجرای شیرین و رفتن او به مدائن را تعریف میکند. خسرو مطمئن میشود که دختری را که در چشمه مشغول آبتنی دیده است همان شیرین بوده است. خسرو شاپور را مأمور برگرداندن شیرین به ارمنستان میکند.
همان روز مهینبانو وارد بزم خسرو میشود و خسرو ماجرای آمدن شاپور و رسیدن شیرین به مدائن را بهاو خبر میدهد و میگوید بهزودی شاپور را برای بازگرداندن شیرین به مدائن میفرستم. مهینبانو پیشنهاد میکند که برای رفتن شاپور به مدائن از اسبی بهنام گلگون که همانند شبدیز تندرو و رهوار است استفاده شود و خسرو میپذیرد
وقتی شاپور به مدائن میرسد و سراغ شیرین را میگیرد؛ او در قصرش مییابد و چون از او میپرسد چرا در این جای دلگیر ساکن شدهاست شیرین میگوید: " اینجا را به همنشینی با کنیزان فتنهجوی خسرو ترجیح میدهم ". شاپور خبر رسیدن خسرو به ارمنستان را به او شیرین میدهد و از او میخواهد که با هم بهنزد خسرو بروند.
قبل از اینکه شیرین و شاپور به ارمنستان برسند؛ به خسرو خبر میدهند که پدرش هرمز درگذشته است و او باید برای تصاحب تاج و تخت به مدائن برگردد. خسرو به مدائن میرود و بر تخت سلطنت مینشیند. پس از سامان گرفتن کارها، وقتی جویای شیرین میشود به او میگویند که مدتی قبل به همراه شاپور به جائی نامعلوم رفته است.
هنگامی که شیرین و شاپور به ارمنستان میرسند خسرو از آنجا رفته است. اما مهینبانو از شیرین استقبال میکند؛ فرار بیخبر او را بهرویش نمیآورد و دوباره آن هفتاد ندیمه و قصر و خدمتکاران را به او میدهد تا روزگار را به شادی بگذراند.
ادامه دارد...
#خسرو_و_شيرين
#نظامي_گنجوي
#ادبيات
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
خسرو و شيرين
قسمت سوم
وقتی خسرو دوباره به سوی چشمه نگاه میکند دیگر اثری از دختر نمیبیند. این دو نفر گرچه یکدیگر را نشناختهاند ولی نادانسته بههم علاقمند میشوند.
شیرین به سفرش ادامه میدهد تا به مدائن میرسد و بهقصر خسرو وارد میشود. در آنجا کنیزان او را میپذیرند اما از روی حسادت با او بدرفتاری میکنند. شیرین از آنان میخواهد تا قصری جداگانه برای او در محلی خوش آب و هوا بسازند. ولی کنیزان به بنّائی که قرار است قصر شیرین را بسازد فرمان میدهند که قصر را در محلی دورافتاده و و دلگیر بسازد. بنّا هم قصر را در محلی سنگلاخ و بد آبوهوا در 60 کیلومتری کرمانشاهان میسازد. شیرین بههمراه چند کنیز به آنجا (که بیشباهت به زندان نیست) رفته و بهانتظار خسرو مینشیند.
از سوی دیگر خسرو به ارمنستان میرسد و مهینبانو او را با احترام فراوان استقبال کرده از او میخواهد مدتی در ارمنستان مهمان او باشد. خسرو مدتی در آنجا به عیش و خوشی میپردازد تا وقتی که شاپور به حضورش میرسد و ماجرای شیرین و رفتن او به مدائن را تعریف میکند. خسرو مطمئن میشود که دختری را که در چشمه مشغول آبتنی دیده است همان شیرین بوده است. خسرو شاپور را مأمور برگرداندن شیرین به ارمنستان میکند.
همان روز مهینبانو وارد بزم خسرو میشود و خسرو ماجرای آمدن شاپور و رسیدن شیرین به مدائن را بهاو خبر میدهد و میگوید بهزودی شاپور را برای بازگرداندن شیرین به مدائن میفرستم. مهینبانو پیشنهاد میکند که برای رفتن شاپور به مدائن از اسبی بهنام گلگون که همانند شبدیز تندرو و رهوار است استفاده شود و خسرو میپذیرد
وقتی شاپور به مدائن میرسد و سراغ شیرین را میگیرد؛ او در قصرش مییابد و چون از او میپرسد چرا در این جای دلگیر ساکن شدهاست شیرین میگوید: " اینجا را به همنشینی با کنیزان فتنهجوی خسرو ترجیح میدهم ". شاپور خبر رسیدن خسرو به ارمنستان را به او شیرین میدهد و از او میخواهد که با هم بهنزد خسرو بروند.
قبل از اینکه شیرین و شاپور به ارمنستان برسند؛ به خسرو خبر میدهند که پدرش هرمز درگذشته است و او باید برای تصاحب تاج و تخت به مدائن برگردد. خسرو به مدائن میرود و بر تخت سلطنت مینشیند. پس از سامان گرفتن کارها، وقتی جویای شیرین میشود به او میگویند که مدتی قبل به همراه شاپور به جائی نامعلوم رفته است.
هنگامی که شیرین و شاپور به ارمنستان میرسند خسرو از آنجا رفته است. اما مهینبانو از شیرین استقبال میکند؛ فرار بیخبر او را بهرویش نمیآورد و دوباره آن هفتاد ندیمه و قصر و خدمتکاران را به او میدهد تا روزگار را به شادی بگذراند.
ادامه دارد...
#خسرو_و_شيرين
#نظامي_گنجوي
#ادبيات
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
زمانی می رسد که انسان دیگر جوشش عشق را حس نمی کند.
آنچه که می ماند تنها تراژدی ست.زیستن برای کسی یا چیزی
دیگر معنایی ندارد.دیگر هیچ چیز معنایی ندارد جز اندیشه مردن به
خاطر چیزی.
#آلبر_كامو
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
زمانی می رسد که انسان دیگر جوشش عشق را حس نمی کند.
آنچه که می ماند تنها تراژدی ست.زیستن برای کسی یا چیزی
دیگر معنایی ندارد.دیگر هیچ چیز معنایی ندارد جز اندیشه مردن به
خاطر چیزی.
#آلبر_كامو
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21