انسان هزاره هشتم
119 subscribers
1.01K photos
74 videos
16 files
139 links
(ادبی تاریخ فلسفه)

ارتباط با ادمین. @Mithra1991
Download Telegram
رازی از جنگ جهانی دوم تا بهترین فیلم 2014 انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
رازی از جنگ جهانی دوم تا بهترین فیلم 2014 درباره فیلم(1) بازی تقلید (به انگلیسی: The Imitation Game) فیلمی مهیج تاریخ درباره زندگی آلن تورینگ و محصول مشترک بریتانیا و ایالات متحده در سال ۲۰۱۴ می‌باشد[۶]

"بازی تقلید"برنده "جایزه انتخاب مردم"، مهمترین جایزه سی و نهمین دوره جشنواره فیلم تورنتو شد. مورتن تیلدام کارگردان در پیامی به دست آوردن این جایزه را «افتخاری شگفت‌آور» توصیف کرد. در این فیلم بندیکت کامبربچ در نقش تورینگ در کنار کیرا نایتلی ظاهر شده است. داستان «بازی تقلید» درباره بخشی از زندگی تراژیک آلن تورینگ، ریاضی‌دان و دانشمند بریتانیایی است که گفته شد که با رمزگشایی پیام‌های محرمانه نیروی دریایی آلمان در جریان جنگ جهانی دوم توانست جان هزاران نفر را نجات دهد و مقدمه‌ای برای پایان این جنگ باشد. از اقدامات آقای تورینگ تجلیل شد، اما چند سال بعد در سال ۱۹۵۲ به دلیل همجنسگرایی که در آن زمان در بریتانیا جرم محسوب می‌شد، بشدت مورد غضب دولت قرار گرفت. او نهایتاً در سال ۱۹۵۴ به زندگی خود خاتمه داد.[۷] برنده اسکار بهترین فیلمنامه اقتباسی
کاندیدای اسکار بهترین فیلم
کاندیدای اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد
کاندیدای اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل زن
کاندیدای اسکار بهترین کارگردانی
کاندیدای اسکار بهترین تدوین
کاندیدای اسکار بهترین موسیقی متن
کاندیدای اسکار بهترین کارگردانی هنری انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
رازی از جنگ جهانی دوم تا بهترین فیلم 2014 درباره فیلم(2) منتقد: تاد مک‌کارتی - امتیاز ۸ از ۱۰ انگلستان تحت موشک باران آلمانهاست و نازی ها کم کم بر اروپا مسلط می شوند، این زمانی است که دولت انگلستان 6 نابغه شطرنج و ریاضی را جمع می کند تا رمز دستگاه رمزساز آلمان ها که به عقیده کارشناسان 159 میلیون میلیون میلیون حالت مختلف دارد را بشکنند. گروه که زیر نظر فرمانده دنیستون کهنه کار (چارلز دنس فوق العاده) و به رهبری قهرمان دوباره شطرنج، هیو الکساندر (متیو گود خونسرد) کار می کند استقبال زیاد گرمی از تورینگ نمی کند، زیرا تورینگ عقیده دارد از همه باهوش تر است و حتی اگر تنها کار کند می تواند موفق شود. در نمایی می بینیم بعد از اینکه دنیستون از او به ستوه می آید او را اخراج می کند و تورینگ مستقیما به چرچیل نامه می نویسد تا هم حمایت و هم کمک مالی چرچیل را از آن خود کند. انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
رازی از جنگ جهانی دوم تا بهترین فیلم 2014 درباره فیلم(3) منتقد: اسکات فاندس - امتیاز ۸ از ۱۰ در انگلستان زمان تورینگ که رگه هایی از فرهنگ دوره ویکتوریایی را در خود داشت، همجنسگرا بودن به معنی شرمساری بود به خصوص اگر در حین انجام چنین کاری دستگیر می شدید یعنی همان اتفاقی که برای تورینگ در سال 1952 افتاد و با پسری 19 ساله دستگیر شد (دو سال پس از آن تورینگ در 41 سالگی خود را کشت). بازی تقلید از همینجا شروع می شود و تورینگ را می بینیم که توسط پلیسی دلسوز (روری کینیر) در حال بازجویی شدن است و بازی تقلید از این فرصت استفاده می کند تا صدای بازیگر اصلی را به عنوان راوی به فیلم اضافه کند. سپس به انگلستان سال 1939 در روزهای اول جنگ می رویم و شاهد این هستیم که تورینگ 27 ساله برای شغلی محرمانه جهت رمزگشایی کد پیچیده آلمانها درخواست می دهد. نازی ها از ماشینی به نام انیگما استفاده می کنند تا مکالمات رادیویی خود را رمز گذاری کنند و گشودن رمز آن می تواند کمک زیادی به نیروهای متفقین کند. انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
رازی از جنگ جهانی دوم تا بهترین فیلم 2014 درباره فیلم(3) منتقد: اندرو اُهیِر - امتیاز ۷ از ۱۰ نزدیکان تورینگ تا حدودی از گرایش جنسی او اطلاع داشتند اما او مجبور بود در بریتانیایی که سالانه افراد زیادی به دلیل اعمال همجنسگرایانه بازداشت و زندانی می شدند، ظاهر یک انسان عادی را به خود بگیرد. او حتی یک نامزدی قلابی با یکی از همکاران زن خود ترتیب داد (با بازی خوب کایرا نایتلی)، کسی که تورینگ را به شیوه خود دوست داشت و شرایط عجیب و غریب نامزدی تورینگ را پذیرفت. تورینگ و تعدادی از همکاران ریاضی دان و مهندس او را می توان افرادی اوتیستی دانست، انسان هایی که دست کم اعداد و رمزها را بهتر از بقیه انسان ها درک می کنند. بهترین نماهای بازی تقلید آنهایی هستند که درک برتر تورینگ در زمینه هوش مصنوعی را نشان می دهند و همزمان تضادهای او با سایر افراد در زمینه های دیگر را نمایان می کنند. او نمی تواند درک کند جملۀ "آلن ما داریم میریم نهار" یک دعوت از او برای رفتن به صرف نهار است و نه یک جمله خبری، وضعیت او در درک جوک ها دیگر مشخص است. انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
رازی از جنگ جهانی دوم تا بهترین فیلم 2014 درباره فیلم(3) منتقد: جیمز براردینلی - امتیاز ۸.۸ از ۱۰ (۳.۵ از ۴) در نقطه ای از فیلم، تورینگ و همکارانش با مساله ای غامض مواجه می شوند. بعد از شکستن کد انیگما آنها بلافاصله متوجه می شوند که آلمان ها در حال جمع کردن زیر دریایی های خود برای حمله به یک کاروان متفقین هستند. انتخابی که اعضای مستقر در بلچلی پارک دارند ساده است: باید هر چه زودتر به ارتش خبر داد و جلوی نابودی کاروان را گرفت (و با این کار آلمان ها را از لو رفتن انیگما آگاه کرد). اما انتخاب سخت تر سری نگه داشتن این اطلاعات و ادامه شنود کد انیگما است. شکستن کد انیگما کافی نبود و حالا آنها باید تصمیم بگیرند به کدام یک از حمله های آلمان ها پاسخ دهند و از کدام یک چشم پوشی کنند.این یک فیلم در مورد جنگ است که نه میدان نبردی در آن نمایش داده می شود و نه گلوله ای شلیک می شود. فیلم نشان می دهد که حتی در دهه 1940 هم، دانشمندان، مهندسان و ریاضی دانان در حال نبرد در جبهه ای مخفی بوده اند. تورینگ هم همانند رایرت اوپنهایمر، پدر بمب اتم، در راه استفاده از دانش خود با انتخاب های اخلاقی مواجه بود. در نهایت اما، نابغه ای که پشت تمام موفقیت های بلچلی پارک بود، توسط جامعه ای که او را درک نمی کرد از بین رفت. بازی تقلید این جنبه از تاریخ را مخفی نمی کند و این همان چیزی است که از آن فیلمی تلخ و گزنده ساخته است. انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
انسان هزاره هشتم(تاریخ-هنر-فلسفه)
https://telegram.me/tarikh21
انسان هزاره هشتم(تارخ-هنر-فلسفه)
https://telegram.me/tarikh21
در ادامه این راجع به انیگما و الن تورینگ اینجا خواهید خواند. فعلا تا بعد انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
آزادی حقیقی آن نیست که هرچه میل داریم انجام دهیم، بلکه آن است که آنچه را حق داریم بکنیم.

ویکتور کوزن


انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
تابلو درمه

نشانی اش را روی تپه ای در دامنه البرز داده بودند. می گفتند باید با چشم های خودت ببینی، کپی کار خودت هست، شاید تو کشیده باشی، سیصد سال پیش، در دارالاماره قزوین. امضایت هم هست، با خط خودت.
در هفت خوان چشم هایش مانده بودم، چند ماه بود که تابلو روی دستهایم مانده بود. یکی از رنگها گم بود، باید پیدایش میکردم.
از تپه بالا رفتم، هموار نبود، سنگلاخ هم نبود، باریکه راهی بود اندازه یکنفر، باقی همه سبزه وبوته بود.
دخترک را هم گویا از همین راه آورده بودند، دختر حاکم قزوین، سیصد سال پیش.
می گویند چهارده سال داشت، سل که گرفت آوردندش ییلاق، سوار اسبش کردند واز همین راه تنگ بردندش بالای تپه،شش نفر کنیز همراهش بودند ویک نفر بلد راه ومردی که کاروان را دستش سپرده بودند.
صدای سرفه های خشکش در کوه میپیچید وخون سیاه لخته شده را بیرون میداد.
آفتاب پس رفته بود ولی هنوز نرسیده بودم، لخته های خون دلمه شده با فاصله روی سبزه ها چسبیده بود، هرچه پیش می رفتم راه دشوارتر می شد.
کاروان قزوین عقب مانده بود، زنی ترانه می خواند، صدایش در کوهستان پیچیده بود، چیزی نمی فهمیدم ولی کلمات را حس میکردم،
کوه صدا را پس می داد، زنهایی در دامنه البرز می خواندند :
" قیزیم! قیزیم! قیزیم!
قصه یه مه
یولار گوتار اجاق
دردلر گوتار گوتار گوتار "
نیمه شب بود که رسیدم، برگها در آغوش هم خفته بودند، کوهستان تمام تنهایی اش را به من تکیه داده بود،کلبه را پیدا کردم، زیر درخت پیری خواب رفته بود، در را باز کردم، جیغ آرامی کشید، گویا کسی از خواب پرید، قبر دخترک درون کلبه بود در یک فلز چهارگوش، کلبه تاریک بود، دنبال درش می گشتم، دستم را روی چهار دیواری ضریح کشیدم. انگشتانم در حلقه زنگ زده قفل پیری گیر کرد، از پشت مربع کوچکی به داخل نگاه کردم.
کاروان قزوین رفته بود، سیصد سال پیش. دخترک را زیر درخت جوانی خاک کرده بودند.
باد بیرق های سیاه را بردروازه قزوین تکان می داد، صدای زنی در دشت پیچیده بود :
" قیزیم!
گت مه اون تزیدی
ته زه گل اشمشدون "
روی زانوهایم نشستم، شمعی گیراندم، تابلو بالای سر دختر بر دیواره ضریح تکیه داده بود، تصویر خودش بود، نقاش در رنگ چشم هایش مانده بود، لبخند می زد بادست چپ اش زیر چانه اش را گرفته بود، انگشتری اش در انگشت سبابه با نگینی صورتی و حاشیه ای سبز برق می زد، همه چیز آشنا بود، رنگها را می شناختم، شک نداشتم که همه چیز را از قبل دیده ام، گره کوری در تابلو پنهان بود که یک تجربه تلخ قدیمی را در من بیدار میکرد. چشم هایم را بستم ولی چیزی یادم نمی آمد، صدای سرفه خشکی سکوت کلبه را شکست، چشم هایم را باز کردم، کسی نبود، بیرون دویدم، کوهستان در سکوت سردی خوابیده بود. درخت سخت کلبه را در آغوشش فشرده بود، به درون کلبه برگشتم، خون تازه ای که به سیاهی می زد، زیر تابلو ریخته بود.
سرم را به دیواره ضریح تکیه دادم خواب روی پلکهایم سنگینی می کرد، صدای سرفه قطع نمی شد، چشم هایم را باز کردم، دخترک روی دو
زانو نشسته بود، خون از گوشه لبهایش چکه می کرد، با پشت دست
صورتش را پاک کرد، آشنا بود ولی یادم نمی آمد، جایی دیده بودمش،
مثل حرفی که نوک زبان آدم باشد در مغزم پیچ می خورد وبیرون نمی آمد. ناگهان صدایی در کلبه پیچید :
_ یادت آمد؟!
_نه!
_ فکر کن! یادت می آید، سیصد سال پیش، دارالاماره قزوین، مرضیه خاتون، صورتم را کشیدی، یادت آمد؟!
چیزی یادم نمی آمد ولی همه چیز آشنا بود، حتی صدایش
_ در هفت خوان چشم هایم مانده بودی یادت نیست؟!
جاده راهش را درچشم های دختر باز کرده بود، از اتوبوس پیاده شدم
قزوین در صبح مه آلودی گم شده بود، تنها خودم را میدیدم، مه تپه تپه پایین می آمد، اتومبیل صورتی روبروی آپارتمان پارک بود، زنگ در را زدم، منتظرم بودند، خیلی زود کسی به تالار راهنمایی ام کرد، دختر روی مبل فرو رفته بود، موهایش یک طرف صورتش را پوشانده بود، با انگشتانش مو هایش را کنار زد.
چند ساعت روی تابلو کار کردم، ولی تمام نمی شد، در هفت خوان چشم ها مانده بودم، سیاه بودند که تمام کردم، سیگاری گیراندم، پرده را که کنار زدند از مه خبری نبود، نور آفتاب خودش را تا چشم های دختر رسانده بود، سرم را که بلند کردم، چشم ها دیگر سیاه نبودند، سبز شده بودند سبز سبز، تابلو را بالای سر بردم وروی میز کوبیدم، صدای خنده اش در تالار پیچیده بود، رنگ ها از چهار گوشه میز چکه میکرد،به تابلو نگاه کردم صورت دخترمچاله وخون درشیار پیشانی اش راه باز کرده بود.
از مجموعه تاریخی هزار و یک شب نوشته علی نفیسی
انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
👆🏻👆🏻👆🏻تقدیر و اهدای بالاترین نشان لیاقت سلطنتی انگلیس به پدر صنعت خودرو سازی ایران!

نشان " سی بی ای" از عالیترین نشان های لیاقت سلطنتی در بریتانیا است.
نشانی به پاس تلاش های آقای خیامی در راه فرهنگ، آشتی انسان ها با ادیان و تمدن مختلف است.آقای خیامی اشاره کرده که اگر همین روند ادامه پیدا می کرد ما دیگه بعد از چند سال نیازی به پول نفت نداشتیم!!

مهم نیست کجا باشی اگر لیاقت داشته باشی، وقتی آقای خیامی از ایران رفت ، همه اموالش مصادره شد.

ایرانی در دنیا وجود نداره که با پیکان خاطره نداشته باشه , درود به خالق این همه خاطره برای یک کشور .
افتخار ما هستید

انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
وینستون چرچیل انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
سِر وینستون لئونارد اسپنسر چرچیل سیاست‌مدار و نویسندهٔ بریتانیایی است که بین سال‌های ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۵، یعنی در طول جنگ جهانی دوم، و بار دیگر بین سال‌های ۱۹۵۱ تا ۱۹۵۵ نخست‌وزیر بریتانیا بود. او افسر ارتش بریتانیا نیز بود. ویکی‌پدیا
تولد: ۳۰ نوامبر ۱۸۷۴ م.، کاخ بلنهایم، بریتانیا
مرگ: ۲۴ ژانویهٔ ۱۹۶۵ م.، لندن، بریتانیا
حزب: حزب محافظه‌کار
فرزندان: راندولف چرچیل، دایانا چرچیل، سارا چرچیل
والدین: لرد راندولف چرچیل، لیدی رندولف چرچیل
جوایز: جایزهٔ نوبل ادبیات انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
وینستون چرچیل در طول مدت خدمت سیاسی و فعالیتش به عنوان نویسنده افتخارات زیادی کسب کرده است.مردم بریتانیا در رای گیری نوامبر ۲۰۰۲ بی‌بی‌سی، سر وینستون چرچیل را به عنوان «بزرگ‌ترین بریتانیایی تمام تاریخ» انتخاب کردند. مارک تواین گفته است چرچیل "مردترین مردها" بود. وینستون چرچیل در کودکی تنبل ترین شاگرد مدرسه بود؛ «اودیس لکسی»، یعنی کندی یادگیری، داشت. در جوانی بهترین خبرنگار دیلی تلگراف بود.

از 5 جنگ در سه قاره گزارش تهیه کرد. در میانسالی منفورترین عضو پارلمان بریتانیا بود؛ به خاطر پیش بینی طولانی شدن جنگ جهانی اول و نیز ارائه طرح تانک جنگ طلب شناخته شد و در پیری محبوب ترین نخست وزیر تاریخ انگلیس شد؛ تنها رهبر اروپا که در برابر هیتلر ایستاد. در کتاب های درسی انگلیس به عنوان سخت کوش ترین فرد معرفی می شود؛ معروف است که تا سی سالگی نمی توانست حرف اس را تلفظ کند اما آن قدر تمرین کرد تا توانست. کمیته نوبل او را ماهرترین سخنران قرن بیست می دانست به خاطر همین سخنرانی ها و شش جلد خاطراتش در سال ۱۹۵۳ جایزه نوبل ادبیات گرفت.

انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
وینستون چرچیل(3) بهترین لحظه زندگی چرچیل از زبان روی جنکینز شهرت، محرک همیشگی اش بود، وقتی سخن می گفت کسی را توان مقابله با او نبود و کاملاً می دانست که درباره چه چیز سخن می گوید.او هفته ای یک بار و گاهی هم چند بار، با چند پروژه و طرح غیرممکن و مخاطره آمیز وارد دفترش می شد اما بعد از نیم ساعت، چیزی که ظاهر می شد اگرچه هنوز مخاطره آمیز بود، اما دیگر غیرممکن نبود!»چرچیل یک بار گفته است که تاریخ درباره او قضاوت خوبی خواهد داشت. البته او قصد داشت خودش تاریخ را بنویسد! عصر چرچیل به صورتی رؤیایی وهیجان انگیز، به امپراتوری قرن نوزدهم و انقلاب قرن بیستم متصل شده است. مردی نظامی که در «آمدورمن» مبارزه را شروع کرد و حدود شصت سال ، زمانی که بریتانیا مرکز جهان محسوب می شد، آن را ادامه داد. تصور درخشش نور آفتاب بر زرهی ، واهتزاز زیبای پرچمی ، همیشه درمورد او وجود دارد. شخصیت او ، همیشه چند وجهی است. درسال ۱۹۲۱ رئیس مستعمره کاریو بود . در آنجا سرگرم کشتن ملی گراهای مصری شد وشیفته لارنس عربستان ، که سلسله سلطنتی هاشمی را در اردن و ملتی جدید را درعراق به وجود آورده بود.

همان زمان به همراه همسرش به اورشلیم رفت تا با کاشتن درختی درآنجا تعهد انگلستان به یهود را نشان دهد. او رئیس مرکز مطالعات سیاست خارجی کشور هم بود ، هرچند که درآن دوره همیشه چهره ای اخمو داشت اما درآنجا بود که واژه هایی چون «سالهای جنگ سرد»، «پرده آهنین»، «همزیستی مسالمت آمیز» و «اجلاس سران» را ابداع کرد. انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
وینستون چرچیل(4) بهترین لحظه زندگی چرچیل از زبان روی جنکینز او مرد بزرگی بود ، البته نه از جهت جثه! قد او حدود ۸فوت، وکوتاهتر از هری ترومن بود. اما از نظر دوراندیشی وخویشتنداری مرد بزرگی بود . لجاجتی نداشت وبه راحتی با دشمنان گذشته اش طرح دوستی می ریخت. فرضاً دشمنان جنگ بوئر؛ لوئیس بوتا، جان اسماتس و نیز میشل کالینز. پس از آنکه درسال ۱۹۲۶ اعتصاب عمومی معدنچی ها را در هم شکست، مالکین معادن زغال سنگ را هم مجبور کرد تونل های حفاری معدن را ایمن تر کنند.

بالاترین هدف زندگی اش این بود : مقاومت به هنگام شکست و جوانمردی در زمان پیروزی . سخن گفتن درباره قدرت رهبری او مشکل نیست. رئیس جمهور وران هاردینگ ، سخنران زبردستی بود، جملاتش ارتش باشکوهی از عباراتی بودند که درجست وجوی عقیده ای حرکت می کرد. اما چرچیل سخنانش را به گونه ای دیگر می ساخت. هنگامی که آموزش زبان لاتینی اش درمدرسه شکست خورد، ساختار اصلی جمله عادی انگلیسی را بهتر فهمید. می دانست که مردم به دنبال عبارتی شرطی به حرکت درنمی آیند: «اگر آلمانی ها در سواحل ما فرود آیند، آنگاه باید بجنگیم…» استعارات زبانی اش برای همه بود: «دیکتاتور آلمانی به جای آنکه همه غذا را به یکباره از روی میز بردارد، راضی شده است که آن را به صورت تکه تکه برایش سرو کنند!» چرچیل مجموعه ای از عقاید رنگارنگ بود و در عین حال نمی دانست که کدام یک از آنها درست است. یکی از کارکنان ارشد وزارت کشور می گوید: «او هفته ای یک بار و گاهی هم چند بار، با چند پروژه و طرح غیرممکن و مخاطره آمیز وارد دفترش می شد اما بعد از نیم ساعت، چیزی که ظاهر می شد اگرچه هنوز مخاطره آمیز بود، اما دیگر غیرممکن نبود!») انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21