@tarikh21
زندگی درد و رنج است، زندگی ترس است، و انسان بدبخت. زندگی سراسر درد و رنج است. اکنون، انسان زندگی را دوست دارد،زیرا درد و رنج و ترس را دوست دارد. او را چنین آفریده اند. اکنون زندگی را با درد و رنج و ترس معاوضه می کند، و همین خدعه و فریب است. انسان امروز هنوز انسان نیست. انسان تازه ای به وجود خواهد آمد، خوشبخت و سرفراز کسی که زندگی کردن و زندگی ناکردن برایش یکسان باشد، او انسان تازه است. کسی که درد و رنج و ترس را مغلوب خواهد کرد و خود او خدا خواهد شد. دیگر خدایی نخواهد بود
"تسخير شدگان"
#فئودور_داستايوفسكی
برگردان: علي اصغر خبره زاده
#داستان_هاي_روسي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
زندگی درد و رنج است، زندگی ترس است، و انسان بدبخت. زندگی سراسر درد و رنج است. اکنون، انسان زندگی را دوست دارد،زیرا درد و رنج و ترس را دوست دارد. او را چنین آفریده اند. اکنون زندگی را با درد و رنج و ترس معاوضه می کند، و همین خدعه و فریب است. انسان امروز هنوز انسان نیست. انسان تازه ای به وجود خواهد آمد، خوشبخت و سرفراز کسی که زندگی کردن و زندگی ناکردن برایش یکسان باشد، او انسان تازه است. کسی که درد و رنج و ترس را مغلوب خواهد کرد و خود او خدا خواهد شد. دیگر خدایی نخواهد بود
"تسخير شدگان"
#فئودور_داستايوفسكی
برگردان: علي اصغر خبره زاده
#داستان_هاي_روسي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
-پس به عقیده شما، خدا وجود دارد؟
- او وجود ندارد، اما هست. در تخته سنگ درد و رنج وجود ندارد،اما در ترس از تخته سنگ درد و رنج وجود دارد. خدا، همان درد و رنج ترس از مرگ است. کسی که درد و رنج و ترس را مغلوب کند، خود او خدا خواهد شد.
"تسخير شدگان"
#فئودور_داستايوفسكی
برگردان: علي اصغر خبره زاده
#داستان_هاي_روسي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
-پس به عقیده شما، خدا وجود دارد؟
- او وجود ندارد، اما هست. در تخته سنگ درد و رنج وجود ندارد،اما در ترس از تخته سنگ درد و رنج وجود دارد. خدا، همان درد و رنج ترس از مرگ است. کسی که درد و رنج و ترس را مغلوب کند، خود او خدا خواهد شد.
"تسخير شدگان"
#فئودور_داستايوفسكی
برگردان: علي اصغر خبره زاده
#داستان_هاي_روسي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
Forwarded from مداد سبز (Mithra ♠️)
رعد دوم زد. باران شروع به باریدن کرد. بر پله های اولین خانه ای که پیشانی جلویی داشت نشستم. پناهگاه دنجی بود. به نظر می رسید ساکنی ندارد با قدمتی قریب به بیشتر از 70 سال
مردم را می دیدم با قدم های تند, که از برابرم می گذشتند و با زبان بیگانه حرف می زدند. هوا تاریک شده بود و چراغ های خیابان هم روشن شدند، جایی ک پای آن در روزهای عادی ، محل ایستادن آدم ها بود.
همیشه اعماق ظلمت را انتخاب کرده ام. در تاریکی، نگرانی از تاریکیه نیامده; وجود ندارد. هرچه در عمق تاریکی فرو رفته ام ،آرامش ام افزون تر می شده است. در آنجا خبری از روشنایی نیست، تاریک شدنی هم در کار نیست و این خود، یک روشنایی مطلق است.
خمیازه ای کشید —ته مانده خوابش — و سپس ادامه داد:
امید .امید جنایت نابخشودنی طبیعت علیه بشریت است. همیشه معتقد بودم اگر خدایی وجود داشته باشد، باید موجودی خبیث باشد. گرچه اکنون کمی متفاوت تر می اندیشم: به نظرم آن خدا باید موجودی محزون باشد که از سادیسم انسان آزاری رنج می برد که این یحتمل باید جنایت خدایی دیگر باشد.
تاریکی یک پناهگاه است پناهگاه انسان همه اعصار که انسان مدرن زمانه خویش اند. در پناهگاه هنگامیکه زندگی سراغ آدم می آید تا چیزی را از او بستاند، دست هایش را خالی می بیند سپس راهش را می گیرد و می رود سراغ آدم بعدی.آن زمان که به این موضوع پی بردم از دوران شاداب جوانی به دوران کهن جوانی رسیده بودم . اوایل دهه سی سالگی، که من غربت را انتخاب کردم.و کمی بعد تر از آن زیر پیشانی خانه ای بر پله ها نشسته بودم تا پایان باران. و نگاهم بی هیچ زاویه ای بر روبرویم و آدم ها با سرعت از برابرم می گذشتند و با زبان بیگانه با یکدیگر حرف می زدند .
کهنسالی دستانش لرزیدند ، حالا معنی آن اتاق بی اثاثیه را فهمیدم . اتاقی که یک تخت دارد ، پنجره ای با چارچوب زنگ زده با لکه هایی که در طی سالها بر روی شیشه اش رسوب کرده اند، که باعث شده است رویدادهای پشت پنجره وضوح خود را از دست بدهند. و البته با یک چهارپایه که من بر رویه آن نشسته ام.
.
.
.
قسمتی از داستان "دست های انسان"
دهه #سی_سالگی
#ميترا_عزيزي
https://t.me/natamameman21
مردم را می دیدم با قدم های تند, که از برابرم می گذشتند و با زبان بیگانه حرف می زدند. هوا تاریک شده بود و چراغ های خیابان هم روشن شدند، جایی ک پای آن در روزهای عادی ، محل ایستادن آدم ها بود.
همیشه اعماق ظلمت را انتخاب کرده ام. در تاریکی، نگرانی از تاریکیه نیامده; وجود ندارد. هرچه در عمق تاریکی فرو رفته ام ،آرامش ام افزون تر می شده است. در آنجا خبری از روشنایی نیست، تاریک شدنی هم در کار نیست و این خود، یک روشنایی مطلق است.
خمیازه ای کشید —ته مانده خوابش — و سپس ادامه داد:
امید .امید جنایت نابخشودنی طبیعت علیه بشریت است. همیشه معتقد بودم اگر خدایی وجود داشته باشد، باید موجودی خبیث باشد. گرچه اکنون کمی متفاوت تر می اندیشم: به نظرم آن خدا باید موجودی محزون باشد که از سادیسم انسان آزاری رنج می برد که این یحتمل باید جنایت خدایی دیگر باشد.
تاریکی یک پناهگاه است پناهگاه انسان همه اعصار که انسان مدرن زمانه خویش اند. در پناهگاه هنگامیکه زندگی سراغ آدم می آید تا چیزی را از او بستاند، دست هایش را خالی می بیند سپس راهش را می گیرد و می رود سراغ آدم بعدی.آن زمان که به این موضوع پی بردم از دوران شاداب جوانی به دوران کهن جوانی رسیده بودم . اوایل دهه سی سالگی، که من غربت را انتخاب کردم.و کمی بعد تر از آن زیر پیشانی خانه ای بر پله ها نشسته بودم تا پایان باران. و نگاهم بی هیچ زاویه ای بر روبرویم و آدم ها با سرعت از برابرم می گذشتند و با زبان بیگانه با یکدیگر حرف می زدند .
کهنسالی دستانش لرزیدند ، حالا معنی آن اتاق بی اثاثیه را فهمیدم . اتاقی که یک تخت دارد ، پنجره ای با چارچوب زنگ زده با لکه هایی که در طی سالها بر روی شیشه اش رسوب کرده اند، که باعث شده است رویدادهای پشت پنجره وضوح خود را از دست بدهند. و البته با یک چهارپایه که من بر رویه آن نشسته ام.
.
.
.
قسمتی از داستان "دست های انسان"
دهه #سی_سالگی
#ميترا_عزيزي
https://t.me/natamameman21
Telegram
مداد سبز
دست نوشته های من
Forwarded from انسان هزاره هشتم
آنچه اساسا ميتوان گفت ميتوان به روشني گفت
و از آنچه كه نميتوان درباره آن سخن گفت بايد به سكوت گذشت
مقدمه #تراكتاكوس(رساله ويتگنشتاين)
#لودويگ_ویتگنشتاین
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
عكاس:Swarat Ghosh
و از آنچه كه نميتوان درباره آن سخن گفت بايد به سكوت گذشت
مقدمه #تراكتاكوس(رساله ويتگنشتاين)
#لودويگ_ویتگنشتاین
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
عكاس:Swarat Ghosh
مسیحی مومنی از دوستانم اقرار می کرد که نخستین احساسی که انسان هنگام نزدیک شدن گدایی به خانه اش در خود می یابد ناخوشایند است. بسیار خوب، در مورد من، کار بدتر بود: من از فرط شادی ذوق می کردم.
سقوط
#آلبر_کامو
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
سقوط
#آلبر_کامو
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
Forwarded from مداد سبز (Mithra ♠️)
انگار سال های زیادی اینجا بوده ام. حالا برایم این شهر روزهای از دست رفته دارد، دلتنگی لحظات سپری شده دارد. آن پرنده ای که از مقابل دیدگانمان پرواز کرد و بر شاخه زمستانی آن درخت نشست، به من یادآور شد جهان با ساختمان ها و درخت ها و پرندگانش چه قدرتمند است. آن ها همیشه می مانند، زندگانی مغلوب ما پر از رویدادهای از دست رفته است. می دانم بعدها، به آن پرنده فکر می کنم درخت زمستانی و ساختمان فرو رفته در مه ، که در مقابل دیدگان کسان دیگر اند. ما آنجا نیستیم و ما در آنجا از دست رفته ایم و سپس آه می کشم و با خود می گویم عجب روز دلنشینی بود.
روزهای دیگری در مقابل دیدگانمان می آید، و بعد دلتنگ آن می شویم. در کنار یکدیگر شاید، باز هم دلتنگ لحظاتی که داشته ایم می شویم. همیشه همین بوده است.
#میترا_عزیزی
@natamameman21
روزهای دیگری در مقابل دیدگانمان می آید، و بعد دلتنگ آن می شویم. در کنار یکدیگر شاید، باز هم دلتنگ لحظاتی که داشته ایم می شویم. همیشه همین بوده است.
#میترا_عزیزی
@natamameman21
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
#فروغ_فرخزاد
عکس: بازمانده برف دیشب بر برگ های ظهر امروز
توسط میترا
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
#فروغ_فرخزاد
عکس: بازمانده برف دیشب بر برگ های ظهر امروز
توسط میترا
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
اشیا برای آدمی ارزشمند است، چیزها به حافظه او کمک می کنند، تا او باور داشته باشد آنچه از دست رفته، وجود داشته است. از این رو او برای آینده اش تلاش بسیار می کند، تا هم گذشته ای پر ارج داشته باشد و هم چیزها را ثابت نگاه دارد، تا حافظه اش یادآور رنج از دست رفتگی نباشد .
#میترا_عزیزی
@tarikh21
تصویر: سر در خانه ای در #تبریز
#میترا_عزیزی
@tarikh21
تصویر: سر در خانه ای در #تبریز
مقامات روحانی همه ی مذاهب مختلف، یعنی بهترین نمایندگان هر مذهب، چیزی به من نگفتند جز آنکه آنان در حقیقت هستند و دیگران در گمراهی، و تنها کاری که آنان می توانند برای دیگران انجام دهند دعا کردن است.
#اعتراف
#لئو_تولستوی
#آبتین_گلکار
@tarikh21
#اعتراف
#لئو_تولستوی
#آبتین_گلکار
@tarikh21
افرادی که از اوصاف والا و زیبایی ها بی بهره یا کم بهره باشند، از تحقیر و بدگویی نسبت به دیگران برای والا نمایاندن خود و جلب محبت و توجه استفاده می کنند. کافیست فاقد هوش بالا و توانایی ها و یا در عرصه هایی از زندگی دچار ناکامی شده باشند، آن گاه است که چون موجودی خطرناک در موقعیت های اجتماعی، در نقش اجتماعی خود ظاهر می شوند.
این افراد فاقد جلوه هایی هستند که نمی توانند داشته باشند، و برای اینکه به دیگران نشان دهند که جلوه ای را دارا هستند، آن را از دیگری سلب می کنند. به طور مثال معمولا می گویند: "فلانی چقدر بی رحم است" او از این روش، صفت رحم را از دیگری سلب می کند تا وانمود کند بی رحمی از جلوه های خود نمی تواند باشد و در نسبت با سلب صفت رحم از دیگری، رئوف به نظر برسد.
این افراد در طول زندگی خود اغلب در حال وانمود کردن اند، و اوقات خود را در بدگویی سپری می کنند غافل از اینکه آنچه باعث جذابیت انسان می شود جلوه های درونی و اوصاف حقیقی و زیبایی وجودی اوست نه آنچه که سعی می کند به خود نسبت دهد.
#میترا_عزیزی
@tarikh21
این افراد فاقد جلوه هایی هستند که نمی توانند داشته باشند، و برای اینکه به دیگران نشان دهند که جلوه ای را دارا هستند، آن را از دیگری سلب می کنند. به طور مثال معمولا می گویند: "فلانی چقدر بی رحم است" او از این روش، صفت رحم را از دیگری سلب می کند تا وانمود کند بی رحمی از جلوه های خود نمی تواند باشد و در نسبت با سلب صفت رحم از دیگری، رئوف به نظر برسد.
این افراد در طول زندگی خود اغلب در حال وانمود کردن اند، و اوقات خود را در بدگویی سپری می کنند غافل از اینکه آنچه باعث جذابیت انسان می شود جلوه های درونی و اوصاف حقیقی و زیبایی وجودی اوست نه آنچه که سعی می کند به خود نسبت دهد.
#میترا_عزیزی
@tarikh21
زنان و میدان نبرد
از کتابهای تاریخ چنین بر می آید که زنان ایران قدیم غالبا همراه مردان به میدان نبرد می رفته در پیکار بطور مستقیم و غیر مستقیم شرکت میکردهاند و همواره در تحريك و تشجیع مردان وظیفه بس مهم داشته فتح ها و پیروزیهای شگرفی را باعث شده اند.
پلوتارك در این باب داستان دلنشینی دارد که مربوط به جنگ کورش با (استیاج) آخرین پادشاه ماد است. وی مینویسد: و سربازان کورش در میدان پیکار از بسیاری سپاه دشمن به وحشت افتادند و از نبرد روی برتافتند و به جانب شهر خویش بازگشتند. دشمنان ایشان را دنبال نمودند و خطر تصرف آنی شهر پیش آمد. در این هنگام زنان پارسی که وضع را بدین سان دیدند بطور دسته جمعی از شهر بیرون آمده راه را بر سربازان فراری ایران بسته، پیراهن ها را بالا زده، شکمها را بدیشان نموده با بانگ بلند چنین گفته اند: های نامردان و ای بی خردان به کجا می گریزید، شما که از شکم های ما زاده شده اید نمیتوانید بار دیگر به آغوش ما باز گردید زیرا که کنار ما ملجاء و پناهگاه بزدلان و ناجوانمردان نبوده و نخواهد بود. این سخنان به شدت در سپاهیان کارگر افتاده است. بطوریکه بلافاصله به میدان نبرد بازگشته با پایداری و دلاوری کم نظیر دشمن را به خاک شکست و هلاکت نشانده اند.
"زن در ایران باستان"
#دکتر_فرخرو_پارسای
برگردان: هما_آهی
@tarikh21
از کتابهای تاریخ چنین بر می آید که زنان ایران قدیم غالبا همراه مردان به میدان نبرد می رفته در پیکار بطور مستقیم و غیر مستقیم شرکت میکردهاند و همواره در تحريك و تشجیع مردان وظیفه بس مهم داشته فتح ها و پیروزیهای شگرفی را باعث شده اند.
پلوتارك در این باب داستان دلنشینی دارد که مربوط به جنگ کورش با (استیاج) آخرین پادشاه ماد است. وی مینویسد: و سربازان کورش در میدان پیکار از بسیاری سپاه دشمن به وحشت افتادند و از نبرد روی برتافتند و به جانب شهر خویش بازگشتند. دشمنان ایشان را دنبال نمودند و خطر تصرف آنی شهر پیش آمد. در این هنگام زنان پارسی که وضع را بدین سان دیدند بطور دسته جمعی از شهر بیرون آمده راه را بر سربازان فراری ایران بسته، پیراهن ها را بالا زده، شکمها را بدیشان نموده با بانگ بلند چنین گفته اند: های نامردان و ای بی خردان به کجا می گریزید، شما که از شکم های ما زاده شده اید نمیتوانید بار دیگر به آغوش ما باز گردید زیرا که کنار ما ملجاء و پناهگاه بزدلان و ناجوانمردان نبوده و نخواهد بود. این سخنان به شدت در سپاهیان کارگر افتاده است. بطوریکه بلافاصله به میدان نبرد بازگشته با پایداری و دلاوری کم نظیر دشمن را به خاک شکست و هلاکت نشانده اند.
"زن در ایران باستان"
#دکتر_فرخرو_پارسای
برگردان: هما_آهی
@tarikh21
آن کلاغی که پرید
از فراز سر ما
و فرو رفت در اندیشهٔ آشفتهٔ ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزهٔ کوتاهی، پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
همه میدانند
همه میدانند
که من و تو از آن روزنهٔ سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخهٔ بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه میترسند
همه میترسند، اما من و تو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم
سخن از پیوند سست دو نام
و همآغوشی در اوراق کهنهٔ یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت منست
با شراره هاي بوسه ي تو...
#فروغ_فرخزاد
@tarikh21
از فراز سر ما
و فرو رفت در اندیشهٔ آشفتهٔ ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزهٔ کوتاهی، پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
همه میدانند
همه میدانند
که من و تو از آن روزنهٔ سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخهٔ بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه میترسند
همه میترسند، اما من و تو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم
سخن از پیوند سست دو نام
و همآغوشی در اوراق کهنهٔ یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت منست
با شراره هاي بوسه ي تو...
#فروغ_فرخزاد
@tarikh21
دلیل این که دوست داریم در دامان طبیعت باشیم این است که طبیعت هیچ نظری دربارهی ما ندارد.
"انسانی بسیار انسانی"
#فریدریش_نیچه
برگردان: #داریوش_آشوری
@tarikh21
"انسانی بسیار انسانی"
#فریدریش_نیچه
برگردان: #داریوش_آشوری
@tarikh21
هرگز ممکن نیست یک مادر سعادتمند نباشد.
این را با اولین قدم های فرزندم با خود گفتم.
حالا هربار موهای بلندش را شانه می کند، میخواهم دستش را بگیرم و دنیا را درنوردم و سهم خوشبختی اش را از جهان بستانم. به سوی گل ها برای او کشانده می شوم تا او را از رایحه و جلوه اش سیراب سازم. چرا که او آخرین معشوق من و من اولین معشوق او هستم.
آیا عشقی زیباتر و اصیل تر از عشق به فرزند هست؟
با داشتنش اش چگونه سعادتمند نباشم!!!
#مادرانگی
#نگار_دلدار
@tarikh21
این را با اولین قدم های فرزندم با خود گفتم.
حالا هربار موهای بلندش را شانه می کند، میخواهم دستش را بگیرم و دنیا را درنوردم و سهم خوشبختی اش را از جهان بستانم. به سوی گل ها برای او کشانده می شوم تا او را از رایحه و جلوه اش سیراب سازم. چرا که او آخرین معشوق من و من اولین معشوق او هستم.
آیا عشقی زیباتر و اصیل تر از عشق به فرزند هست؟
با داشتنش اش چگونه سعادتمند نباشم!!!
#مادرانگی
#نگار_دلدار
@tarikh21
مکس: یه دفعه پلیس بازداشتم کرد بعد که دیدن به جز خودم برای کسی خطری ندارم ولم کردن!
Mary and Max (2009)
@tarikh21
Mary and Max (2009)
@tarikh21
آخرین جمله اسفار باکونون: "اگر جوانتر بودم، تاریخ حماقت بشر را مینوشتم و به قله کوه مککیب میرفتم و با تاریخم به جای بالش، به پشت دراز میکشیدم؛ و از روی زمین کمی سم آبی مایل به سفید، که از انسان مجسمه میسازد، برمیداشتم و از خودم مجسمهای میساختم، خوابیده به پشت، با لبخندی مخوف بر لب و انگشت بر بینی رو به آنی که تو میشناسیاش."
"گهواره گربه"
#كورت_ونه_گات
برگردان: #علیاصغر_بهرامی
@tarikh21
"گهواره گربه"
#كورت_ونه_گات
برگردان: #علیاصغر_بهرامی
@tarikh21
حقوق حیوانات ، حقوق دگر باش ها ، حقوق زنان ، سلامت محیط زیست ، حقوق پناهندگان و... کمپین و نهادهایی برای حمایت از آن ها شکل گرفته بود و از قضا آن روزها بازار گرمی داشت. اما انسان همچون گذشته سرگردان بود و چیزی از اندوهش کاسته نشده بود.
بخشی از داستان "دست های انسان"
فصل "دهه سی سالگی"
#میترا_عزیزی
@tarikh21
عکس: گربه ای که موازی با قدم های شبانه آسوده آرمیده بود.
اواسط فروردین۱۴۰۰ خیابان انقلاب تهران.
بخشی از داستان "دست های انسان"
فصل "دهه سی سالگی"
#میترا_عزیزی
@tarikh21
عکس: گربه ای که موازی با قدم های شبانه آسوده آرمیده بود.
اواسط فروردین۱۴۰۰ خیابان انقلاب تهران.