@tarikh21
هیچ چیز را در این دنیا نمیتوان با چهره انسان مقایسه کرد. سرزمینی که هرگز در کاوش و تفحص در آن خسته نمیشویم.
آنچه در فیلمهایم جستوجو میکنم، آنچه میکوشم تا بهدست آورم، راهیابی به اندیشههای بازیگرانم از طریق بیان و حالتهای چهرههای آنهاست. زیرا این حالتها هستند که منش شخصیتها، احساس ناآگاهانهشان و رازهایی که در ژرفای روح ماندهاند را آشکار میکنند.
#كارل_تئودر_دراير
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
کارل تئودور درایر (1968-1889) یکی از بزرگترین فیلمسازان تاریخ محسوب میشود که در طول ۵۰ سال حیات حرفهای خود تنها ۱۴ فیلم ساخت. درایر دانمارکی که هموطن کیرکگور است انگار همو است که در قرن بیستم میخواهد با دوربین بیندیشد و اندیشههای او را بر پرده سینما بیاورد.
درایر از معدود کارگردانهایی است که مانند تارکوفسکی، برسون، برگمان، و اوزو که به "زبان سکوت" دست یافتهاند. فیلمسازانی که میتوانند آنچه ماورای تصویر است را به تصویر درآورند بیآنکه آن را نقض کنند و یا حتی تقلیل دهند.
هیچ چیز را در این دنیا نمیتوان با چهره انسان مقایسه کرد. سرزمینی که هرگز در کاوش و تفحص در آن خسته نمیشویم.
آنچه در فیلمهایم جستوجو میکنم، آنچه میکوشم تا بهدست آورم، راهیابی به اندیشههای بازیگرانم از طریق بیان و حالتهای چهرههای آنهاست. زیرا این حالتها هستند که منش شخصیتها، احساس ناآگاهانهشان و رازهایی که در ژرفای روح ماندهاند را آشکار میکنند.
#كارل_تئودر_دراير
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
کارل تئودور درایر (1968-1889) یکی از بزرگترین فیلمسازان تاریخ محسوب میشود که در طول ۵۰ سال حیات حرفهای خود تنها ۱۴ فیلم ساخت. درایر دانمارکی که هموطن کیرکگور است انگار همو است که در قرن بیستم میخواهد با دوربین بیندیشد و اندیشههای او را بر پرده سینما بیاورد.
درایر از معدود کارگردانهایی است که مانند تارکوفسکی، برسون، برگمان، و اوزو که به "زبان سکوت" دست یافتهاند. فیلمسازانی که میتوانند آنچه ماورای تصویر است را به تصویر درآورند بیآنکه آن را نقض کنند و یا حتی تقلیل دهند.
آزادی شهر از حصارش پیداست
از کینهی چوبههای دارش پیداست
فردای من و تو باز هم تاریک است
سالی که نکوست از بهارش پیداست
مجموعهی "مردی که نرفته است برمیگردد"
#سید_مهدی_موسوی
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
از کینهی چوبههای دارش پیداست
فردای من و تو باز هم تاریک است
سالی که نکوست از بهارش پیداست
مجموعهی "مردی که نرفته است برمیگردد"
#سید_مهدی_موسوی
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
Forwarded from برای " چیز " های باقیمونده (Nader beglou)
▫️
فصلِ دیگر
بیآنکه دیده بیند،
در باغ
احساس میتوان کرد
در طرحِ پیچپیچِ مخالفسرای باد
یأسِ موقرانهی برگی که
بیشتاب
بر خاک مینشیند.
بر شیشههای پنجره
آشوبِ شبنم است.
ره بر نگاه نیست
تا با درون درآیی و در خویش بنگری.
با آفتاب و آتش
دیگر
گرمی و نور نیست،
تا هیمهخاکِ سرد بکاوی
در
رؤیای اخگری.
این
فصلِ دیگریست
که سرمایش
از درون
درکِ صریحِ زیبایی را
پیچیده میکند.
یادش به خیر پاییز
با آن
توفانِ رنگ و رنگ
که برپا
در دیده میکند!
هم برقرارِ منقلِ اَرزیزِ آفتاب،
خاموش نیست کوره
چو دیسال:
خاموش
خود
منم!
مطلب از این قرار است:
چیزی فسرده است و نمیسوزد
امسال
در سینه
در تنم!
۱۳۴۹
از دفتر شُکفتن در مِه
احمد شاملو
@Baraye_Chizhaye_Baghimondeh
▫️
فصلِ دیگر
بیآنکه دیده بیند،
در باغ
احساس میتوان کرد
در طرحِ پیچپیچِ مخالفسرای باد
یأسِ موقرانهی برگی که
بیشتاب
بر خاک مینشیند.
بر شیشههای پنجره
آشوبِ شبنم است.
ره بر نگاه نیست
تا با درون درآیی و در خویش بنگری.
با آفتاب و آتش
دیگر
گرمی و نور نیست،
تا هیمهخاکِ سرد بکاوی
در
رؤیای اخگری.
این
فصلِ دیگریست
که سرمایش
از درون
درکِ صریحِ زیبایی را
پیچیده میکند.
یادش به خیر پاییز
با آن
توفانِ رنگ و رنگ
که برپا
در دیده میکند!
هم برقرارِ منقلِ اَرزیزِ آفتاب،
خاموش نیست کوره
چو دیسال:
خاموش
خود
منم!
مطلب از این قرار است:
چیزی فسرده است و نمیسوزد
امسال
در سینه
در تنم!
۱۳۴۹
از دفتر شُکفتن در مِه
احمد شاملو
@Baraye_Chizhaye_Baghimondeh
▫️
Telegram
attach 📎
آن زمان هنوز با کفش به اتاق آمدن قبیح بود، و روی صندلی نشستن معمول نشده بود، بدون لباس بلند از قبیل عبا یا لباده به حضور بزرگان رفتن بی ادبی بود... بسا بود که در بعضی کوچهها و محلهها متعرض فوکولیها میشدند و اگر فحش و کتک در کار نمیآمد مضمون و استهزاء فراوان بود... عینک زدن جوانها آن زمان خیلی به نظر غریب می آمد و حمل بر خودنمایی و فرنگیمآبی میشد... وقتی یکی از کسان من که او هم عینک میزد روز نهم محرم در کوچهای شنید یکی به دیگری می گوید این کافر را ببین که روز تاسوعا هم عینک می زند!... با کارد و چنگال غذا خوردن آن زمان معمول نبود و با دست غذا میخوردیم... تصور نفرمایید که این قصهها خارج از موضوع است. اینها تاریخ است و تاریخ مفید همین است... میدانید که امروز در تعلیم تاریخ بیشتر نظر دارند به چگونگی احوال و اخلاق و آداب و رسوم مردم و تفاوتهایی که به مرور زمان میکند.
"مقالات" (جلد اول)
#محمد_علی_فروغی
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
"مقالات" (جلد اول)
#محمد_علی_فروغی
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
ولادیمیر مایاکوفسکی در
چنین روزی با شلیک گلوله ای به زندگی خود پایان داد . او از مهمترین و بزرگترین شاعران روسیه و جهان بود .
یادداشت مایاکوفسکی قبل از مرگ خود خواسته اش : می میرم ، بخاطر همه ...
#ولادیمیر_مایاکوفسکی
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
چنین روزی با شلیک گلوله ای به زندگی خود پایان داد . او از مهمترین و بزرگترین شاعران روسیه و جهان بود .
یادداشت مایاکوفسکی قبل از مرگ خود خواسته اش : می میرم ، بخاطر همه ...
#ولادیمیر_مایاکوفسکی
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
اغلب می گوییم که زمان مرگ نامعلوم است ، اما هنگام گفتن اش این زمان را چنان در نظر می آوریم که در فضایی گنگ و دور دست جای داشته باشد ، تصور نمی کنیم که ربطی با روزی داشته باشد که آغاز شده است و معنی اش این باشد که مرگ - با نخستین چنگ اندازی جزیی اش بر ما ، که پس از این دیگر رهایمان نمی کند - شاید در همین بعد از ظهر فرا رسد ؛ بعد از ظهری نه چندان نامعلوم که برنامه ی همه ی ساعت هایش از پیش ریخته شده است .
"در جستجوی زمان از دست رفته"
(طرف گرمانت)
#مارسل_پروست
برگردان: مهدی سحابی
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
تصوير: مارسل پروست به سال 1922 ساعاتی پس از مرگ در بستر
"در جستجوی زمان از دست رفته"
(طرف گرمانت)
#مارسل_پروست
برگردان: مهدی سحابی
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
تصوير: مارسل پروست به سال 1922 ساعاتی پس از مرگ در بستر
رستم فرخزاد، فرزند فريدون فرخزاد، جلوى تابلويى كه خودش نقاشى كرده است #انسان_هزاره_هشتم @tarikh21
@tarikh21
ای جوانان پرتوان،بازی کنید،شاد باشید و ببالید؛زندگی تان تازه آغاز شده.و برای شما آسان تر خواهد بود:لازم نیست مثل ما پیوسته در جستجوی راهتان باشید،مبارزه کنید و در دل تاریکی از پا بیفتید و برخیزید.ما تقلا و تکاپو می کردیم که خود را برهانیم و چه بسیار از ما که نرهیدند ولی شما باید کاری کنید کارستان،تلاش کنید و دعای خیر این پیرمرد هم بدرقه ی راهتان خواهد بود.پس از دیدار امروز ،پس از آن حالاتی که از سر گذراندم ،فقط باید برای آخرین بار در برابرتان سر تعظیم فرود آورم و با اندوه؛ولی خالی از حسد،بی هیچ احساس ناخوشایندی ،با دیدن پایان راه و نظاره ی کردگاری که در انتظار من است،بگویم:سلام بر پیری و تنهایی!بسوز،تا به آخر بسوز،ای شمع بی حاصل زندگی!
"آشیانه اشراف"
#ایوان_تورگنیف
برگردان: آبتین گلکار
#داستان_هاي_روسي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
ای جوانان پرتوان،بازی کنید،شاد باشید و ببالید؛زندگی تان تازه آغاز شده.و برای شما آسان تر خواهد بود:لازم نیست مثل ما پیوسته در جستجوی راهتان باشید،مبارزه کنید و در دل تاریکی از پا بیفتید و برخیزید.ما تقلا و تکاپو می کردیم که خود را برهانیم و چه بسیار از ما که نرهیدند ولی شما باید کاری کنید کارستان،تلاش کنید و دعای خیر این پیرمرد هم بدرقه ی راهتان خواهد بود.پس از دیدار امروز ،پس از آن حالاتی که از سر گذراندم ،فقط باید برای آخرین بار در برابرتان سر تعظیم فرود آورم و با اندوه؛ولی خالی از حسد،بی هیچ احساس ناخوشایندی ،با دیدن پایان راه و نظاره ی کردگاری که در انتظار من است،بگویم:سلام بر پیری و تنهایی!بسوز،تا به آخر بسوز،ای شمع بی حاصل زندگی!
"آشیانه اشراف"
#ایوان_تورگنیف
برگردان: آبتین گلکار
#داستان_هاي_روسي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
* یکی آن پائین دارد می میرد...
«...اواخر دهه ی پنجاه در روستای" تراتون " از توابع الموت قزوین سپاهی دانش بودم . روزی یکی از شاگردانم که پدرش نمی گذاشت سر کلاس بیاید و برای چوپانی به صحرا می رفت گله رها کرده و سوی مدرسه دویده بود تا ازمن یاری بخواهد ، هراسان به شیشه ی کلاس می کوبید ، آنگاه که پنجره گشودم به انگشت دره ی دور دست روبروی مدرسه نشان داد و کلام در دهانش ماسید و با دستان کبره بسته چشمان نمناکش فشرد و سخن گفتن نتوانست ...
ماجرا این بود که پدر بزرگوارش پس از عمری بارکشی از یابوی خرمائی رنگی که دیگر فرتوت و لنگ و زخم و زیلی شده بود ، قصد داشته برای گریز از تیمار و گردن نگرفتن خرج علوفه ، چارپای پیر از بلندی به ته دره اندازد و به مصداق شتر مرد و حاجی خلاص ، کار رفیق قدیمی بسازد . حال شاگرد من آمده بود تا جلوی کار پدرش بگیرم . مردان ده همیشه می گفتند که یکبار همان یابو ، در شبی برفی همسر زائوی صاحبش به زایشگاه شهر رسانده است...
کلاس و مدرسه رها کردیم و همراه دیگر بچه ها یک نفس دویدیم ، آنجا که رسیدیم صاحب یابو دیدیم آسوده بر سنگی یله و دود چپق چاقش همچو ابری تیره دور سر او چرخ می زد و ناپدید می شد . از آن بالا چشم بر ته دره دوختیم ، گویی یابوی خرمایی اندک جانی داشت هنوز چرا که هر از گاه پاهایش می تکاند و گردن می کشید...
من و بچه ها ، هیچ کدام نه یارای سخن داشتیم و نه تماشای جهان ، مگر از پشت پرده های اشک جایی توان که دید..؟
به یاد نمی آورم آن روز چگونه راه دور رفته باز آمدیم دیگر بار ، من و شاگردانم...»
" چپقی چاق بعد هل دادن یابو ته دره ! "
#کاوه_گوهرین
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
* یکی آن پائین دارد می میرد...
«...اواخر دهه ی پنجاه در روستای" تراتون " از توابع الموت قزوین سپاهی دانش بودم . روزی یکی از شاگردانم که پدرش نمی گذاشت سر کلاس بیاید و برای چوپانی به صحرا می رفت گله رها کرده و سوی مدرسه دویده بود تا ازمن یاری بخواهد ، هراسان به شیشه ی کلاس می کوبید ، آنگاه که پنجره گشودم به انگشت دره ی دور دست روبروی مدرسه نشان داد و کلام در دهانش ماسید و با دستان کبره بسته چشمان نمناکش فشرد و سخن گفتن نتوانست ...
ماجرا این بود که پدر بزرگوارش پس از عمری بارکشی از یابوی خرمائی رنگی که دیگر فرتوت و لنگ و زخم و زیلی شده بود ، قصد داشته برای گریز از تیمار و گردن نگرفتن خرج علوفه ، چارپای پیر از بلندی به ته دره اندازد و به مصداق شتر مرد و حاجی خلاص ، کار رفیق قدیمی بسازد . حال شاگرد من آمده بود تا جلوی کار پدرش بگیرم . مردان ده همیشه می گفتند که یکبار همان یابو ، در شبی برفی همسر زائوی صاحبش به زایشگاه شهر رسانده است...
کلاس و مدرسه رها کردیم و همراه دیگر بچه ها یک نفس دویدیم ، آنجا که رسیدیم صاحب یابو دیدیم آسوده بر سنگی یله و دود چپق چاقش همچو ابری تیره دور سر او چرخ می زد و ناپدید می شد . از آن بالا چشم بر ته دره دوختیم ، گویی یابوی خرمایی اندک جانی داشت هنوز چرا که هر از گاه پاهایش می تکاند و گردن می کشید...
من و بچه ها ، هیچ کدام نه یارای سخن داشتیم و نه تماشای جهان ، مگر از پشت پرده های اشک جایی توان که دید..؟
به یاد نمی آورم آن روز چگونه راه دور رفته باز آمدیم دیگر بار ، من و شاگردانم...»
" چپقی چاق بعد هل دادن یابو ته دره ! "
#کاوه_گوهرین
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
« عکس: دیسکوتک تیفانی، رشت خیابان پهلوی سابق سال 1354 »
این کلاب بین سالهای ۱۳۵۲ و ۱۳۵۷ در شهر رشت پاتوق بسیاری از دختران و پسران شهر بود. این دیسکوتک را جوانی که از آلمان به ایران برگشته بود ( اکبر مهرپویا ) افتتاح شد. به گفته ی اکبر مهرپویا معماری داخلی این دیسکو هم تاثیر از دیسکو تیفانی شهر لندن گرفته است. دکوراسیون داخلی و سیستم صدا توسط خود آقای مهرپویا طراخی شده بود
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
این کلاب بین سالهای ۱۳۵۲ و ۱۳۵۷ در شهر رشت پاتوق بسیاری از دختران و پسران شهر بود. این دیسکوتک را جوانی که از آلمان به ایران برگشته بود ( اکبر مهرپویا ) افتتاح شد. به گفته ی اکبر مهرپویا معماری داخلی این دیسکو هم تاثیر از دیسکو تیفانی شهر لندن گرفته است. دکوراسیون داخلی و سیستم صدا توسط خود آقای مهرپویا طراخی شده بود
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
بزرگترین اشتباه در تاریخ بشر، کشف حقیقت بود. کشف حقیقت، ما را آزاد نکرد مگر از پندارهایی که تسلی مان می دادند و از قیدهایی که ما را حفظ می کردند. کشف حقیقت ما را خوشبخت نکرد، چون حقیقت زیبا نیست و شایستگی آن را ندارد که با این همه شور و اشتیاق دنبال شود. حالا که به آن نگاه می کنیم حیرت می کنیم که چرا اینقدر برای یافتنش بی تاب بوده ایم چون هر دلیلی برای وجود داشتن را از ما گرفته است به جز لذت های لحظه ای و امید ناچیز فردا را.
"درباره معنى زندگى"
#ويل_دورانت
ترجمه: شهاب الدین عباسی
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
بزرگترین اشتباه در تاریخ بشر، کشف حقیقت بود. کشف حقیقت، ما را آزاد نکرد مگر از پندارهایی که تسلی مان می دادند و از قیدهایی که ما را حفظ می کردند. کشف حقیقت ما را خوشبخت نکرد، چون حقیقت زیبا نیست و شایستگی آن را ندارد که با این همه شور و اشتیاق دنبال شود. حالا که به آن نگاه می کنیم حیرت می کنیم که چرا اینقدر برای یافتنش بی تاب بوده ایم چون هر دلیلی برای وجود داشتن را از ما گرفته است به جز لذت های لحظه ای و امید ناچیز فردا را.
"درباره معنى زندگى"
#ويل_دورانت
ترجمه: شهاب الدین عباسی
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
صرفا جنگ های بزرگ نیستند که ما را در بدبینی فرومی برند، چه برسد به افسردگی اقتصادی این سال های اخیر. ما در اینجا با چیزی به مراتب عمیق تر از کاهش ثروتمان یا حتی مرگ میلیون ها انسان مواجه ایم؛ این، خانه ها و خزانه های ما نیستند که خالی اند، “قلب” های ماست که خالی است. دیگر، اعتقاد داشتن به عظمت و بزرگی پایدار انسان یا قائل شدن به معنایی برای زندگی که با مرگ فسخ نشود، ناممکن به نظر می رسد. ما به دورانی از خستگی و دلمردگی قدم می گذاریم، شبیه آن دورانی که تشنه ی تولد مسیح بود.
"درباره معنى زندگى"
#ويل_دورانت
ترجمه: شهاب الدین عباسی
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
صرفا جنگ های بزرگ نیستند که ما را در بدبینی فرومی برند، چه برسد به افسردگی اقتصادی این سال های اخیر. ما در اینجا با چیزی به مراتب عمیق تر از کاهش ثروتمان یا حتی مرگ میلیون ها انسان مواجه ایم؛ این، خانه ها و خزانه های ما نیستند که خالی اند، “قلب” های ماست که خالی است. دیگر، اعتقاد داشتن به عظمت و بزرگی پایدار انسان یا قائل شدن به معنایی برای زندگی که با مرگ فسخ نشود، ناممکن به نظر می رسد. ما به دورانی از خستگی و دلمردگی قدم می گذاریم، شبیه آن دورانی که تشنه ی تولد مسیح بود.
"درباره معنى زندگى"
#ويل_دورانت
ترجمه: شهاب الدین عباسی
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
ارسطو می گوید همه چیز، بارها و بارها، کشف شده و از یاد رفته است. او به ما اطمینان خاطر می دهد که پیشرفت، یک توهم است؛ امور انسان مانند دریاست که در سطح خود هزاران حرکت و آشفتگی دارد و چنین به نظر می رسد که به سوی جایی پیش می رود، در حالی که در ته خود بالنسبه بی تغییر و آرام است. آنچه ما آن را پیشرفت می خوانیم شاید فقط تغییرات سطحی محض باشد.
"درباره معنى زندگى"
#ويل_دورانت
ترجمه: شهاب الدین عباسی
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
ارسطو می گوید همه چیز، بارها و بارها، کشف شده و از یاد رفته است. او به ما اطمینان خاطر می دهد که پیشرفت، یک توهم است؛ امور انسان مانند دریاست که در سطح خود هزاران حرکت و آشفتگی دارد و چنین به نظر می رسد که به سوی جایی پیش می رود، در حالی که در ته خود بالنسبه بی تغییر و آرام است. آنچه ما آن را پیشرفت می خوانیم شاید فقط تغییرات سطحی محض باشد.
"درباره معنى زندگى"
#ويل_دورانت
ترجمه: شهاب الدین عباسی
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
#عكس_هاى_كمتر_ديده_شده
سال 1361 عروسی ایرج نوذری
از راست : زنده یاد منوچهر نوذری، زنده یاد فهیمه راستکار( بازیگر و همسر نجف دریابندری )، مه لقا نوذری، منیژه نوذری ( همسر سیاووش کسرایی ) و گوگوش. عروس و داماد هم نشسته در تصویر دیده می شوند.
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
سال 1361 عروسی ایرج نوذری
از راست : زنده یاد منوچهر نوذری، زنده یاد فهیمه راستکار( بازیگر و همسر نجف دریابندری )، مه لقا نوذری، منیژه نوذری ( همسر سیاووش کسرایی ) و گوگوش. عروس و داماد هم نشسته در تصویر دیده می شوند.
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
"ساختار سیاسی"
طبیعی است که در چنین اجتماعی هرگز فکر دمکراسی راه پیدا نمی کند؛ شکل و رنگ اقتصادی آن، خود، مستلزم این است که حکومت مطلقه ای، متکی بر ثروت ، برقرار باشد. زمینداران و اشراف بزرگ واسطه میان مردم و شاه بودند. شاه تاج و تخت خود را به هریک از فرزندانش که می خواست به میراث وا می گذاشت. چرخ حکومت را، در حدود این خودکامگی نسبی، گروهی از کارمندان بزرگ اداری در پایتخت و استانها می گرداندند؛ و آن کارمندان را شخص شاه انتخاب می کرد. علاوه برایشان، در هر استان یا شهرستان شوراهای محلی، از اعیان و ریش سفیدان، وجود داشت که، حتی در زمان تسلط آشوریان نیز، این شوراهای محلی تا حدی از استقلال داخلی برخوردار بودند.
#بابل
ج1- فصل نهم (تمدن بابل-قانون)
#تاریخ_تمدن
#ویل_دورانت
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
"ساختار سیاسی"
طبیعی است که در چنین اجتماعی هرگز فکر دمکراسی راه پیدا نمی کند؛ شکل و رنگ اقتصادی آن، خود، مستلزم این است که حکومت مطلقه ای، متکی بر ثروت ، برقرار باشد. زمینداران و اشراف بزرگ واسطه میان مردم و شاه بودند. شاه تاج و تخت خود را به هریک از فرزندانش که می خواست به میراث وا می گذاشت. چرخ حکومت را، در حدود این خودکامگی نسبی، گروهی از کارمندان بزرگ اداری در پایتخت و استانها می گرداندند؛ و آن کارمندان را شخص شاه انتخاب می کرد. علاوه برایشان، در هر استان یا شهرستان شوراهای محلی، از اعیان و ریش سفیدان، وجود داشت که، حتی در زمان تسلط آشوریان نیز، این شوراهای محلی تا حدی از استقلال داخلی برخوردار بودند.
#بابل
ج1- فصل نهم (تمدن بابل-قانون)
#تاریخ_تمدن
#ویل_دورانت
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
"قانون نامه حموربی و اصلاحات سیاسی"
کارمندان اداری دولتی، و به طور کلی خود شاه، قانون نامه حموربی که در زمان حموربی وضع شده بود به رسمیت می شناختند و از آن تبعیت می کردند. روح این قانون بزرگ مدت پانزده قرن، با همه تغییراتی که در کشور پیش آمد، نافذ بود، فقط، در پاره ای از اوضاع و احوال، تغییراتی جزئی در آن داده شد. تطور و تکامل و تغییری که در این قانون پیش آمد آن بود که به جای کیفرهای دینی و فوق طبیعی، کیفرهای دنیوی قرار دادند، و از خشونت مجازات به طرف نرمی، و از کیفر بدنی به غرامت مالی توجه کردند.
#بابل
ج1- فصل نهم (تمدن بابل-قانون)
#تاریخ_تمدن
#ویل_دورانت
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
"قانون نامه حموربی و اصلاحات سیاسی"
کارمندان اداری دولتی، و به طور کلی خود شاه، قانون نامه حموربی که در زمان حموربی وضع شده بود به رسمیت می شناختند و از آن تبعیت می کردند. روح این قانون بزرگ مدت پانزده قرن، با همه تغییراتی که در کشور پیش آمد، نافذ بود، فقط، در پاره ای از اوضاع و احوال، تغییراتی جزئی در آن داده شد. تطور و تکامل و تغییری که در این قانون پیش آمد آن بود که به جای کیفرهای دینی و فوق طبیعی، کیفرهای دنیوی قرار دادند، و از خشونت مجازات به طرف نرمی، و از کیفر بدنی به غرامت مالی توجه کردند.
#بابل
ج1- فصل نهم (تمدن بابل-قانون)
#تاریخ_تمدن
#ویل_دورانت
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
"محاکمه و قضاوت"
در ابتدای کار، محاکمه متهمان با روش آزمایش (اوردالی) و استمداد از خدایان صورت می گرفت؛ اگر مردی به جادوگری، یا زنی به زنا متهم می شد، او را وا می داشتند تا خود را به نهر فرات بیفکند- و البته خدایان همیشه طرفدار کسانی بودند که بهتر شناوری می کردند. اگر زن از غرق شدن نجات می یافت، دلیل آن بود که بیگناه است؛ اگر «جادوگر» غرق می شد، دارایی وی به کسی می رسید که او را متهم ساخته بود، و در صورتی که نجات می یافت، تمام دارایی آن کس که به وی تهمت زده بود به او تعلق می گرفت. در ابتدای کار، قضات همان کاهنان بودند، و تا آخر دوره بابل جایگاه تشکیل بیشتر محاکم همان معابد بود؛ ولی از زمان حموربی به بعد، محکمه های غیردینی نیز تشکیل می شد که تنها درمقابل دولت مسئول بود؛ رفته رفته، این محاکم جانشین محاکمی شد که کاهنان معابد بر آنها ریاست داشتند.
#بابل
ج1- فصل نهم (تمدن بابل-قانون)
#تاریخ_تمدن
#ویل_دورانت
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
"محاکمه و قضاوت"
در ابتدای کار، محاکمه متهمان با روش آزمایش (اوردالی) و استمداد از خدایان صورت می گرفت؛ اگر مردی به جادوگری، یا زنی به زنا متهم می شد، او را وا می داشتند تا خود را به نهر فرات بیفکند- و البته خدایان همیشه طرفدار کسانی بودند که بهتر شناوری می کردند. اگر زن از غرق شدن نجات می یافت، دلیل آن بود که بیگناه است؛ اگر «جادوگر» غرق می شد، دارایی وی به کسی می رسید که او را متهم ساخته بود، و در صورتی که نجات می یافت، تمام دارایی آن کس که به وی تهمت زده بود به او تعلق می گرفت. در ابتدای کار، قضات همان کاهنان بودند، و تا آخر دوره بابل جایگاه تشکیل بیشتر محاکم همان معابد بود؛ ولی از زمان حموربی به بعد، محکمه های غیردینی نیز تشکیل می شد که تنها درمقابل دولت مسئول بود؛ رفته رفته، این محاکم جانشین محاکمی شد که کاهنان معابد بر آنها ریاست داشتند.
#بابل
ج1- فصل نهم (تمدن بابل-قانون)
#تاریخ_تمدن
#ویل_دورانت
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
انسان هزاره هشتم
@tarikh21 برده داری (5) آزادی بندگان2 اکثریت بندگان به این خوشدل بودند که فرزند فراوانتر داشته باشند؛ به این ترتیب کار به جایی رسید که شماره آنان از مردم آزاد افزونتر شد. در زیر اجتماع بابلی، طبقه بندگان همچون نهر خروشانی در حال جریان بود.. #بختنصر#بابل…
👆🏽👆🏽👆🏽در ادامه سری چکیده های قبلی از این کتاب
#بابل
ج1- فصل نهم
#تاریخ_تمدن
#ویل_دورانت
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
#بابل
ج1- فصل نهم
#تاریخ_تمدن
#ویل_دورانت
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21