انسان هزاره هشتم
119 subscribers
1.01K photos
74 videos
16 files
139 links
(ادبی تاریخ فلسفه)

ارتباط با ادمین. @Mithra1991
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حرف های شنیدنی و روشنگرانه ی استاد" یحیی دهقان پور " عکاس پیش کسوت درباره ی تصاویر گرفته شده از مراسم خاکسپاری پریشادخت شعر معاصر ایران " فروغ فرخ زاد ".


#فروغ_فرخزاد
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
(يادداشت #فریدون_فرخزاد به بهانه ی مرگ فروغ برای مجله ی فردوسی )



دوست عزیز
امروز که گفتی راجع به فروغ برایت بنویسم، حرفت را درست نفهمیدم بعد که به خانه آمدم مدتی درباره ی خواسته ی تو فکر کردم. آن فروغ که "شاعر" بود در دنیایی زنده گی می کرد که تو خود کم و بیش شاهد آن بودی و آن فروغ که "خواهر" من بود شاید هرگز زنده گی نمی کرد. ساده تر بگویم فروغ 17 سال تمام می مرد، از 16 سالگی تا 33 سالگی و بعد که مرد، پاک و منزه همانطور که همیشه بود، مجددا به دنیا آمد اکنون در دنیایی زنده گی می کند که لااقل از دست منتقدین به اصطلاح هنری راحت است.
نامه هایی که از فروغ دارم شاهد زنده ی رابطه ی فروغ با دنیای خارج او و با دوستان اوست. چه کسی می دانست که فروغ هفته ها به سختی مریض بود و پول دکتر و دوا نداشت و یا در زمستان آتش بخاری اش در نیمه ی هر ماه به علت کمبود نفت و نقص مالی خاموش می شد. فروغ پولی را که باید برای خرید نفت می داد برای خرج تحصیل من به آلمان می فرستاد یا خرج فرزندی می کرد که به فرزندی قبولش کرده بود.بعد ساعتها و روزها تنها در اتاق های دربسته ی منزلش می ماند، فکر می کرد، شعر می نوشت و شاید نامه ای برای من یا دیگر خواهران و برادرانم می نوشت و در آن زنده گی اش را تشریح می کرد. در اکثر نامه هایش این جمله به چشم می خورد: « تمام شماها رفته اید و من اینجا تک و تنها افتاده ام و دارم از تنهایی می میرم » قطعا این تنهایی را فقط نبودن ما برای او بوجود نیاورده بود، چون در زنده گی هر آدمی آدمهایی بالاخره یافت می شوند که تنهایی را از او می گیرند. چه کسی تنهایی را از فروغ می گرفت؟ آنهایی که امروز به من می گویند تو از فروغ حرف نزن ما می زنیم!!؟ اینها آن روزها کجا بودند؟
و عجبا که این فروغ که امروز تا این اندازه محبوب جماعت فهمیده است، همان فروغ دیروزی ست که از دست فهمیده ها هفته به هفته از منزل بیرون نیامد و با دیدن آنها گریه می کرد، فرار می کرد، خود را پنهان می کرد و برای من می نوشت: « تازه وقتی کتابت چاپ شد این عده به اصطلاح فهمیده بر می دارند و به عنوان نقد هنری تو را مسخره می کنند.. این زنده گی من است.» امروز کتاب تولدی دیگر یا به قولی تولد دیگری در ادبیات فارسی و شعر معاصر کمیاب و پرفروش می باشد و این همان کتابی ست که فروغ درباره ی آن برایم نوشت: « با هزار خواهش و التماس هزار تای آن را چاپ می کنند و بعد از ماهها که در ویترین مغازه ها خاک می خورد پنجاه تای آن بفروش می رسد » .....
« من هرگز به کسی بدی نکرده ام » این جمله از فروغ است.بعضی وقت ها این جمله را در نامه اش می نوشت. بعضی وقت ها آن را هق هق کنان و در لا به لای گریه هایش می گفت: « فریدون سعی کن آرام باشی یعنی دوست بدار، یعنی عشق، حس کن، لمس کن، و به خاطر آن راست و صادق باش، محبت را برای محبت بخواه » و صحبت از بدن نبود، فروغ هرگز در تمام مدتی که به یاد دارم سخن از " عشقی " که به ناحق نام عشق گرفته و منظور عده ای از منتقدان به اضطلاح هنری ما نیز آن بود نگفت. عشق فروغ پاک و عارفانه بود.او 16 سال عاشق پسرش بود که هرگز او را ندید و سالهای سال فقط و فقط با احترام از مردی سخن می گفت که زمانی همسرش بود و بزرگترین ناحقی را که همان اجازه ندادن برای دیدن فرزندش بود در حق او کرد.
یادم می آید یک روز برای تعطیلی تابستان از آلمان به تهران آمده بودم فقظ روی حساب فضولی و یا محبت دیرینه به مدرسه ی «فیروز بهرام» رفتم و با اصرار از ناظم مدرسه خواستم که چون داییِ پسرِ فروغ هستم او را ببینم، کامیار آمد، مرا دید و گریه کرد و از من فرار کرد ( به او گفته بودند باید از فرخ زاد جماعت فرار کنی ) بعد من به منزل رفتم و برای فروغ تعریف کردم که کامی را دیدم.فروغ اول حرفی نزد بعد خیلی عصبانی پرسید: «چرا رفتی؟» من گفتم: « چون دلم برای کامی خیلی تنگ شده بود.» فروغ حرفی نزد و از اتاق بیرون رفت بعد که او را دیدم بدنش می لرزید و گریه می کرد..
او برایم گفت که دلش می خواست خودش می توانست کامی را ببیند بعدها برایم تعریف کرد که او چندین بار به بهانه های مختلف به مدرسه ی کامی رفته بود، و او را بدون آن که بگوید مادر او است صدا زده بود و به او گفته بود: « مادر تو مرا فرستاده » و وقتی کامی گفته بود: ....... بعد فروغ گفته بود: « می دانی مادرت تو را خیلی دوست دارد » و بعد فروغ گریه کنان می رفت و روزها و هفته ها از منزل بیرون نمی آمد. فروغ از همان زمان که شروع به شعر گفتن کرد بدون حق شد، حق دیدن فرزند را از او گرفتند، حق تنها زنده گی کردن و اصولا زنده گی کردن را از او گرفتند..


#فروغ_فرخزاد
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
Forwarded from انسان هزاره هشتم (Mithra ♠️)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ما حقيقت را در باغچه پيدا كرديم/ در نگاه شرم آگين گلى گمنام/ و بقا را در يك لحظه نامحدود/ كه دو خورشيد به هم خيره شدند.
#فروغ_فرخزاد



🗣 #حسين_منصورى: (با #ابراهيم_گلستان به تماشا نشسته ايم، به همراه دكلمه ترجمه شعر "پرنده فقط يك پرنده بود" به آلمانى، با ترجمه و صداى حسين منصورى و با تشكر از كلآوس اشتريگل و محمد مهدى شهابى)
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
در پاريس، مرد شريف و صالح كسى است كه سكوت اختيار مى كند و حاضر نيست با ديگران بند و بست كند....
اگر خدا از راه مزاح، در روز قيامت در محكمه عدالت خود حاضر نشود، آن وقت من مى توانم از راه مزاح قيافه اخموى اين تيره بختان را خوب مجسم كنم.



"بابا گوريو"
#اونوره_دو_بالزاك
#داستان_هاي_فرانسوي
(نيمه ابتدايى قرن نوزدهم)
برگردان: ادوارد ژوزف
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
زندگى از آشپزخانه تميزتر و زيباتر نيست، هرچه بخواهيد بوى گند از آن بلند مى شود. اگر بخواهيد خوراك بپزيد بايد دست هايتان را كثيف كنيد، فقط بايد توانايى داشته باشيد كه بعداً دست هايتان را پاك كنيد: تمام درس اخلاق زمانه ما همين حرف است و بس.



"بابا گوريو"
#اونوره_دو_بالزاك
#داستان_هاي_فرانسوي
(نيمه ابتدايى قرن نوزدهم)
برگردان: ادوارد ژوزف
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
بهتر است توجه كنى كه وقتى دشمنان نژاد مسيحيت زندانيم كنند و از من بخواهند ردّه بگويم و از مسيحى بودنم دست بكشم، كاملاً حق دارم بر طبق عقلم رفتار كنم، چون گناه نيست.




"برادران كارامازوف"
#فئودور_داستايوفسكي
#داستان_هاي_روسي
(قرن نوزدهم)
برگردان: صالح حسينى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
بگذار بگويمت كه همگى ما در اينجا كم ايمانيم، تنها از روى بى توجهى، چون فرصت نداريم؛ كارهاى زيادى بر دوشمان است، و در ثانى، خداوند خدا فرصت بسيار اندكى به ما داده، فقط بيست و چهار ساعت در روز، طورى كه آدم حتى وقت ندارد خواب سيرى بكند، تا برسد به اينكه از گناهانش توبه كند.




"برادران كارامازوف"
#فئودور_داستايوفسكي
#داستان_هاي_روسي
(قرن نوزدهم)
برگردان: صالح حسينى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
اگر در آن وقت(شكنجه شدن بخاطر انكار نكردنِ ايمان به يك مذهب مثل مسيحيت) به خود حقيقت ايمان مى داشتم،و مكلف بودم ايمان داشته باشم، آنگاه در صورتى كه به خاطر ايمانم با شكنجه روبرو نمى شدم و كيش شرك را مى پذيرفتم، آنگاه در واقع عملى معصيت بار مى شد. اما البته آنگاه كار به شكنجه نمى كشيد، چون در همان لحظه كافى مى بود به كوه بگويم: "به حركت درآ و شكنجه گر را له كن." و كوه هم به حركت درمى آمد و شكنجه گر را مثل سوسك له مى كرد و من، در حال ستايش و تجليل خدا، از آنجا دور مى شدم، انگار نه انگار كه اتفاقى افتاده است.
اما، فرض كن كه در همان لحظه دست به اين كار مى زدم و به كوه بانگ مى زدم: "اين شكنجه گران را له كن،" و له نمى كرد، بفرما كه در چنين زمانى، و در چنان ساعت پر وحشتى، چگونه مى توانستم از شك كردن خوددارى كنم؟




"برادران كارامازوف"
#فئودور_داستايوفسكي
#داستان_هاي_روسي
(قرن نوزدهم)
برگردان: صالح حسينى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
ظرافت را نمی توانی
با چیزی در آمیزی، رام خوئی را هم
بیهوده شانه ام را
بر خز مپیچ.
بس است دیگر، خواهش می کنم،
نه کلامی از اولین عشق و نه آهی پرسوز
آن نگاه وحشی و گرسنه را
بهتر می شناسم!




#آنا_آخماتووا
برگردان: احمد پورى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
او در این دنیا سه چیز را دوست داشت:
دعای شامگاهی، طاووس سفید
و نقشه ی رنگ پریده ی امریکا
و سه چیز را دوست نداشت:
گریه ی کودکان
مربای تمشک با چای
و پرخاشجویی زنانه!
و من همسر او بودم...



#آنا_آخماتووا
برگردان: احمد پورى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
« طرحی که فروغ از یداله رویایی کشید »

طراحی فروغ فرخزاد از چهره ی یدالّه رویائی. این طرح را استاد یداله رویایی منتشر کرده اند. در بخش پایینی طرح فروغ با الفبای انگلیسی نامش را نوشته است و به نوعی امضاء طراح پای اثر است.


#فروغ_فرخزاد
#يداله_رويايى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
بالاخره علت ناراحتى اش را فهميدم: او چندبار به آينه اش نزديك شد و مدت درازى در برابر آن توقف كرد. بعد بطرف من برگشت و با نوميدى شگفتى گفت:
- دوستم، من از دست رفته ام.
بله، حقيقتاً از بيست سال پيش تا امروز، با وجود تمام "افكار نو و جديد" و "تغيير عقيده ها" ى "واروارپتروونا"، "استپان تروفى موويچ" گمان مى كرد كه بر او نفوذ دارد، نه تنها بعنوان يك "تبعيدى" يا "مرد دانشمند" بلكه به منزله يك "مرد زيبا". و حالا حاضر بود از تمام عقايد خويش چشم بپوشد اما اين عقيده را كه او زيباست همچنان حفظ كند.




"تسخير شدگان"
#فئودور_داستايوفسكي
برگردان: علي اصغر خبره زاده
#داستان_هاي_روسي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
گوش كن. او يك آدم نازك نارنجى است، اما براى تو بسيار خوبست.
وانگهى او آدم نازك نارنجى قابل ترحمى است، لياقت آن را ندارد كه دوستش بدارند، اما تو بايد بخاطر ضعف و ناتوانيش او را دوست بدارى.




"تسخير شدگان"
#فئودور_داستايوفسكي
برگردان: علي اصغر خبره زاده
#داستان_هاي_روسي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
اما چرا، چرا سوسياليست ها و كمونيست هاي هار و خشمگين، در عين حال ملاك و خسيس و تاجر هستند؟ غريزه مالكيت آنها درست نقطه مقابل عقايدشان است!

آخر چرا؟ آيا اين مسأله هم از احساساتي بودن آنان سرچشمه مي گيرد؟



"تسخير شدگان"
#فئودور_داستايوفسكی
برگردان: علي اصغر خبره زاده
#داستان_هاي_روسي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
زندگانى ما مى گذرد و زندگانى-اى ديگر آغاز مى شود، آنهم پايان مى يابد و زندگانى سومى شروع مى شود و همچنين تا آخر. دو سر زندگانى را چنان مى برند كه گويى با قيچى بريده اند. مى بينيد چه مبتذلاتى مو گويم، اما پر از حقيقت است!




"تسخير شدگان"
#فئودور_داستايوفسكي
برگردان: علي اصغر خبره زاده
#داستان_هاي_روسي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
در هر ميليون نفر ميان اين گله ى عظيم ده نفر آدم بى بند و بار پيدا مى شوند كه خود را بالاتر از همه، حتى بالاتر از قانون مى دانند. يكى از آن ها منم. شما هم اگر مردى هستيد كه از ديگران بالاتريد راست راه برويد و سر خود را بلند نگاه داريد. ولى بايد با رشك و حسد و افترا و ميانه رو بودن و خلاصه با همه كس در جدال و جنگ بود.




"بابا گوريو"
#اونوره_دو_بالزاك
#داستان_هاي_فرانسوي
(نيمه ابتدايى قرن نوزدهم)
برگردان: ادوارد ژوزف
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
شكار انواع مختلف دارد. عده اى جهيز شكار مى كنند، عده اى ديگر به شكار ورشكسته ها مى روند، يكى وجدان اشخاص را فدا مى كند، ديگرى مشتركين خود را دست و پا بسته مى فروشد. هركس كه با كيف پر از شكار برگشتمحبوب و محترم است، به افتخار او جشن برپا مى كنند و او را در اجتماع عالى راه مى دهند.




"بابا گوريو"
#اونوره_دو_بالزاك
#داستان_هاي_فرانسوي
(نيمه ابتدايى قرن نوزدهم)
برگردان: ادوارد ژوزف
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
غریب است سرگردانی در مه!
آنجا که تنهاست هرسنگ و بوته‌ای،
و هیچ درختی درخت دیگر را نمی‌بیند
همه تنهایند

پر از دوست بود دنیا برایم،
آنوقت که زندگی‌ام نور بود
اینک که مه فرو می‌افتد
دیگر کسی قابل روئیت نیست

راستی که هیچکس عاقل نمی‌شود،
مگر اینکه تاریکی را بشناسد،
که خاموش و گریز ناپذیر،
از همه جدا می‌کند او را

غریب است در مه سرگردان شدن!
زندگی تنها بودن است
هیچ کس چیز دیگری نمی‌شناسد
همه تنهایند...



"سرگردانی در مه"
#هرمان_هسه
ترجمه : فرشته وزیری نسب
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
هرمان هسه،ادیب، نویسنده ونقاش آلمانی-سوییسی و برندهٔ جایزهٔ نوبلِ سال ۱۹۴۶ در ادبیات..
@tarikh21
گلدموند ، گویی دچار بهتی شده و برای اینکه چیزی گفته باشد با لکنت زبان گفت : برتر... من از تو برتر باشم ؟
و نارتسیس ادامه داد : البته طبیعتهای از نوع تو ، که احساسی لطیف و نیرومند دارند ، آنها که عواطفشان زنده است ، خیال پردازان ، شاعران و عاشقان از ما اصحاب خرد ، همیشه برترند ، اصل و نسب شما مادرانه است . زندگی را به کمال تجربه می کنید . به شما نیرو و توانایی زیستن و چشیدن ارزانی شده است . ما خردمندان ، هر چند که اغلب ، و گاه به ظاهر شما را هدایت می کنیم و بر شما مسلطیم ، زندگی را چنانکه باید نمی چشیم . زندگی ما در خشکی و بی بری سپری می شود . وفور زندگی، شهد میوه ها ، طراوت و شادابی باغ عشق و سرزمین زیبای هنر ، همه برای شماست . وطن شما زمین و از آن ما اندیشه است . برای شما ، خطر ، غرقه شدن در دریای احساس است و برای ما خفقان در فضای لایتناهی خالی از هوا . تو هنرمندی ، من متفکر. ...




"نارتسیس و گلدموند"
#هرمان_هسه
برگردان: سروش حبیبی
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
هر قسم شناختی که از مسیر روئیت حاصل شود , شناخت بر خاصیت است و نه بر ماهیت . مشاهده ی مستقیم هیچگاه ماهیتِ یک پدیده را بر ما اشکار نمی سازد , چنانچه ما هر روزه نور را به عینه می بینیم ولی هرگز بر ماهیت ان واقف نمی شویم و جالب انکه با ازمون های تجربی هم ماهیتِ پدیده ها هرگز بر ما اشکار نمی گردد .



#بهزاد_بابايى
#جهان_بيني
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
-افسر سازمان پلیس مخفی آلمان: این کار شما ست؟
+پابلو پیکاسو: نه، کار شما ست.



#پابلو_پيكاسو
#انسان_هزاره_هشتم
@tarih21
گِرنیکا (به اسپانیایی: Guernica) نام اثری است از نقاش معاصر اسپانیایی، پابلو پیکاسو (۱۸۸۱ - ۱۹۷۳) که بمباران دهکده گِرنیکا در شمال این کشور توسط بمب‌افکن‌های آلمان نازی در ۲۶ آوریل ۱۹۳۷ و در خلال جنگ داخلی اسپانیا را به تصویر کشیده‌است