قدیمی ترین عکس موجود از تهران
این عکس را عکاس و مستشار ایتالیایی، لوئیجی پشه، یکصد و پنجاه سال پیش عکاسی کرده است.
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
این عکس را عکاس و مستشار ایتالیایی، لوئیجی پشه، یکصد و پنجاه سال پیش عکاسی کرده است.
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
Forwarded from انسان هزاره هشتم
تمدن،نخستین بار از آنجا آغاز شد
که انسان خشمگین به جای "سنگ"
"کلمه" پرتاب کرد...
#زیگموند_فروید
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
عكاس: يان بري
اتحاد جماهير شوروي
که انسان خشمگین به جای "سنگ"
"کلمه" پرتاب کرد...
#زیگموند_فروید
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
عكاس: يان بري
اتحاد جماهير شوروي
هرقدر بيشتر به تابلوى "سالهاى بى گناهى" نقاش انگليسى جاشوا رينولدز نگاه ميكنيم بيشتر به اين نتيجه ميرسيم كه در زندگى فقط يك شكست وجود دارد و آن هم اين است كه ديگر نميتوانيم كودك باشيم. ما بهشت را به دوران كودكى نسبت ميدهيم و با اين فرافكنى تسلا مى يابيم و فقدان آن را تاب مى آوريم. به دستهاى ظريف كودك نقاشى شده نگاه كنيد، دستهايى كه كودك آنها را طورى به روى سينه گرفته كه پندارى به يارى آنها ميخواهد در كمال خجلت زدگى از خوشبختى خود دفاع كند! آيا رينولدز واقعا اين همه را در اثر خود گنجانده است؟ آيا چشمان انديشمند كودك بيانگر يك خوف نامشخص است، خوفى كه حاكى از نگرانى او بابت زمانى ست كه ناگزير سپرى خواهد شد؟ كودكان درست مانند عاشقان حس ششمى دارند كه از پيش به آنها خبر ميدهد كه مرزهاى خوشبختى كجا قرار گرفته اند.
#اميل_سيوران
برگردان: #حسين_منصورى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
#اميل_سيوران
برگردان: #حسين_منصورى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
"خاطرهای از عباس کیارستمی
دربارهء #مهدی_اخوان_ثالث "
در فرودگاه مهر آباد، اخوان ثالث شبیه هر مسافر تازه کار و بی تجربه گویا اشکالاتی در باب اسباب و اثاثیه ی سفر داشت .قصد سفر به لندن داشت...به مسوول گمرک گفتم " این آقا مهدی اخوان ثالث است. مواظبش باش . خیلی عزیز است." مسوول گمرک از من پرسید : "کی؟ همین آدم ؟ "
گفتم "بله. همین آدم." به او نگاهی کرد ولی انگار او را به جا نیاورد. به دادش رسیدم و گفتم او شاعر است. اما باز هم افاقه نکرد. از پهلوی او که رد شدم به او سلام کردم. با خضوع و تواضع روستایی جواب سلام مرا داد. ظاهرا انتظار نداشت که کسی در چنین صحرای محشری او را بشناسد. توی هواپیما یک بار دیگر از کنارم رد شد. به مسافری که پهلویم نشسته بود گفتم "این آقا مهدی اخوان ثالث است." پرسید" کیه ؟" گفتم "شاعر است." سری تکان داد و تظاهر کرد که او را می شناسد. ولی نشناخته بود. چون پرسید "در تلویزیون کار می کند؟" به نظرم آمد اگر بخواهی جزو مشاهیر باشی باید صورتی آشنا داشته باشی نه نامی آشنا.
در فرودگاه لندن ، من و اخوان هر دو پیاده شدیم. هر کدام می خواستیم به جایی دیگر برویم. لازم بود در سالن ترانزیت مدتی منتظر پرواز بعدی مان باشیم. اخوان منتظر بود. توی یک صندلی فرو رفته بود. نگاهش می کردم. اصلا به کسی نمی مانست که اولین بار است به خارج سفر می کند.
چهار ساعت انتظار را نمی شد نشست و دیدنی های " دیوتی فری شاپ" فرودگاه را ندید. مدل های جدید دوربین عکاسی و ساعت های مدرن و... چون باز آمدم ، شاعر پیر را آسوده دیدم. هنوز همچنان ساکت. تکان نخورده بود. چه آرامشی داشت. چقدر چشم و دل سیر بود. چه تفاوت غریبی. دیدم هنوز مشغول همان " سیر بی دست و پا " است. با خودش است. در خودش است. غرق است. آرامش اخوان مرا به یاد دوستی انداخت که چندی پیش به لندن رفته بود و فروشگاه " هارودس" را از بالا تا پایین با دقت دیده بود و وقتی از فروشگاه بیرون آمده بود گفته بود خیلی قشنگ بود. همه ی چیزهایی که اینجا دیدم قشنگ بود ولی من چه خوشبختم که به هیچکدام شان احتیاجی ندارم. اینجا اخوان مثل اینکه ندیده می دانست به چیزی احتیاج ندارد و بی نیاز است. یادم آمد که او گفته است «باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟» این شعر، که اگر او همین یک شعر را گفته بود بازهم شاعر بزرگی بود.
"باغ بیبرگی"
#عباس_کیارستمی
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
"خاطرهای از عباس کیارستمی
دربارهء #مهدی_اخوان_ثالث "
در فرودگاه مهر آباد، اخوان ثالث شبیه هر مسافر تازه کار و بی تجربه گویا اشکالاتی در باب اسباب و اثاثیه ی سفر داشت .قصد سفر به لندن داشت...به مسوول گمرک گفتم " این آقا مهدی اخوان ثالث است. مواظبش باش . خیلی عزیز است." مسوول گمرک از من پرسید : "کی؟ همین آدم ؟ "
گفتم "بله. همین آدم." به او نگاهی کرد ولی انگار او را به جا نیاورد. به دادش رسیدم و گفتم او شاعر است. اما باز هم افاقه نکرد. از پهلوی او که رد شدم به او سلام کردم. با خضوع و تواضع روستایی جواب سلام مرا داد. ظاهرا انتظار نداشت که کسی در چنین صحرای محشری او را بشناسد. توی هواپیما یک بار دیگر از کنارم رد شد. به مسافری که پهلویم نشسته بود گفتم "این آقا مهدی اخوان ثالث است." پرسید" کیه ؟" گفتم "شاعر است." سری تکان داد و تظاهر کرد که او را می شناسد. ولی نشناخته بود. چون پرسید "در تلویزیون کار می کند؟" به نظرم آمد اگر بخواهی جزو مشاهیر باشی باید صورتی آشنا داشته باشی نه نامی آشنا.
در فرودگاه لندن ، من و اخوان هر دو پیاده شدیم. هر کدام می خواستیم به جایی دیگر برویم. لازم بود در سالن ترانزیت مدتی منتظر پرواز بعدی مان باشیم. اخوان منتظر بود. توی یک صندلی فرو رفته بود. نگاهش می کردم. اصلا به کسی نمی مانست که اولین بار است به خارج سفر می کند.
چهار ساعت انتظار را نمی شد نشست و دیدنی های " دیوتی فری شاپ" فرودگاه را ندید. مدل های جدید دوربین عکاسی و ساعت های مدرن و... چون باز آمدم ، شاعر پیر را آسوده دیدم. هنوز همچنان ساکت. تکان نخورده بود. چه آرامشی داشت. چقدر چشم و دل سیر بود. چه تفاوت غریبی. دیدم هنوز مشغول همان " سیر بی دست و پا " است. با خودش است. در خودش است. غرق است. آرامش اخوان مرا به یاد دوستی انداخت که چندی پیش به لندن رفته بود و فروشگاه " هارودس" را از بالا تا پایین با دقت دیده بود و وقتی از فروشگاه بیرون آمده بود گفته بود خیلی قشنگ بود. همه ی چیزهایی که اینجا دیدم قشنگ بود ولی من چه خوشبختم که به هیچکدام شان احتیاجی ندارم. اینجا اخوان مثل اینکه ندیده می دانست به چیزی احتیاج ندارد و بی نیاز است. یادم آمد که او گفته است «باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟» این شعر، که اگر او همین یک شعر را گفته بود بازهم شاعر بزرگی بود.
"باغ بیبرگی"
#عباس_کیارستمی
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سکانسی از #فیلم_کوتاه خواستگاری محصول۱۳۴۱
نویسنده و کارگردان: #ابراهیم_گلستان
با بازی #فروغ_فرخزاد
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
نویسنده و کارگردان: #ابراهیم_گلستان
با بازی #فروغ_فرخزاد
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
اجحاف بزرگی به فلسفه سیاسی است اگر کتاب «جامعه باز و دشمنانش»را یکی از آثار کلاسیک آن در قرن بیستم بدانیم.تفسیر ناراست پوپر از افلاطون و هگل و انداختن تقصیر دو جنگ جهانی بر گردن آنها بیشتر شبیه یک شعبدهبازی است.شعبدهای که تقصیر را درست گردن کسانی میاندازد که درباره مخاطرات دموکراسی تذکر داده بودند و در یک چشمبندی کمونیسم و فاشیسم را برآمده از فلسفههای افلاطون و هگل میبیند.
اگر در ناسیونالسوسیالیسم تلاش شد تا یادداشتهای پس از مرگ نیچه مصادره به مطلوب شود، هگل آنقدر چغر بود که امکان مصادره به مطلوب کردنش هم منتفی بود.
اینکه برای وحشت بزرگی مثل کمونیسم بگردیم تا ۲۵۰۰ سال پیش فیلسوفی را بیابیم تا همه کاسهها را سر او بشکنیم، بیشتر شبیه این است که مقصر سر کار آمدن جمهوری اسلامی در ایران را فارابی بدانیم.
فاشیسم و کمونیسم دو پدیده اروپایی بودند که از دل انقلاب دموکراتیک قرن نوزدهم سربرآوردند. تغییر مناسبات سیاسی-اجتماعی به مناسبات دموکراتیک اتفاقا دلیل اصلی «ظهور» این دو پدیده بود. افکار و ایدئولوژیها اگر بستر تحقق یافتن نداشته باشند، به قیل و قالی خلاصه میشوند، اما آنچه به این افکار و ایدئولوژیها قدرت تغییر در جهان خارج میدهد، قدرتی است که تغییر مناسبات اجتماعی و سیاسی بدانها میبخشد. کتاب پوپر از این جهت شعبدهبازی است، چون دقیقا روی دو فیلسوف دست میگذارد که بیشتر از بقیه به مخاطرات دموکراسی اشاره کرده بودند.
اگر قرار بود فیلسوف به نفس فیلسوف بودنش «منشأ اثر بیرونی» شود،اتفاقی که باید میافتاد این بود که برای حرف افلاطون و هگل و البته برک و توکویل گوش شنوایی پیدا شود و مهاری بر پوزه دموکراسی زده شود تا چنین بیپروا نتازد!یعنی اتفاقا اگر کسی حرف افلاطون و هگل را گوش کرده بود که چنین اتفاقاتی نمیافتاد!
فروکاستن کل اثر گرانسنگ افلاطون به آموزه نادرستی به نام فیلسوف-شاه و اتهام تاریخیگری به هگل که چیزی جز تفسیری ناشیانه از آثار او نیست،به بدفهمی بزرگی نسبت به این دو فیلسوف بزرگ دامن زده است. اینها حتی سادهسازی افلاطون و هگل هم نیست.
سادهسازی پولیتئیا افلاطون این است که یک شهر یا واحد سیاسی «خوب»بر اساس دانش و شناخت بنا میشود نه بر اساس نیازها، منافع،قراردادها و تعارضها.او خود با چشمان خود بحران دموکراسی آتنی و غلبه دماگوژی بر دموکراسی را دیده بود.شاگرد خود او ارسطو در جهت دیگری میاندیشید.نظام سیاسی خوب از نظر ارسطو بر پایه فرونسیس یعنی عمل مبتنی بر تجربه زندگی(تا شناخت نظری) سامان مییافت.با همه تفاوت این دو فیلسوف هر دو اما سیاست را بر «فضیلت» و «عدالت» بنا و استوار میکردند.افلاطون در نوموئی صریحا میگوید بهترین نظام سیاسی، حکومت قانون است.افلاطون و ارسطو میگویند ما به حاکمانی نیاز داریم که نه برای منافع خود و نه برای اعمال سلطه بلکه «برای» خیر عمومی شهر حکمرانی کنند. در دموکراسی مدرن اما جای خیر عمومی را «منافع» میگیرد. اینکه از تعارض منافع جنگ داخلی و جنگ جهانی برخواهد خاست «حقیقتی» بود که در قرن هفدهم،هجدهم،نوزدهم و بیستم در اروپا به واقعیت پیوست.
من قصد ندارم در تفسیر پوپر بر افلاطون و هگل بپیچم،اما میخواهم پرسشی درباره نسبت بین دموکراسی و حقیقت مطرح کنم. گفته میشود که «حقیقت» جایی در دموکراسی ندارد،دموکراسی بازی منافع است و اگر پای حقیقت وسط کشیده شود،هر کس مدعی حقیقت خواهد شد و از این طریق و به این بهانه که مالک حقیقت است بر دیگران اعمال زور خواهد کرد.پرسش اما اینجاست که آیا دموکراسی هیچ نسبتی با حقیقت ندارد؟آیا تمام بندهای یک قانون اساسی دموکراتیک اتفاق نظر اکثریت است؟(از تناقضات امکان چنین چیزی و از مسئله استبداد اکثریت میگذرم)آیا بر اساس ساز و کاری دموکراتیک میتوان حقوق اساسی انسانها را سلب کرد؟در قانون اساسی تمام کشورهایی که دارای ثبات هستند و با نام دموکراسی شناخته میشوند،اصول و ارزشهایی مندرج است که مدعای حقیقت دارند.اصولی همچون شأن و منزلت انسانی،حق مالکیت،آزادی،برابری در برابر قانون،آزادی وجدان و آزادی بیان،آزادی رفت و آمد و انتخاب شغل و شیوه زندگی و مسکن و..اصولی که در بسیاری از قانون اساسیها غیرقابل تعرض و تغییر هستند. پس دموکراسیهای مدرن نیز بر منافع صرف بنا نمیشوند بلکه پایههایی اخلاقی دارند که بحث درباره آنها بحث درباره نسبت بین حقیقت و دموکراسی است.چنین بحثی لازمه حرکت یک اجتماع یا کشور به سوی آزادی است. باید دانست که دموکراسی فینفسه چیزی ارزشمند نیست و میتوان مشروعیت آن را زیر سوال برد.باید دانست رای ۹۹ درصدی به چیزی مشروعیت نمیدهد.
باید دانست انتخاب اکثریت مسلمان یا مسیحی، فینفسه نه مشروع است و نه متضمن حقیقتی است.
#محمد_ايمانى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
اجحاف بزرگی به فلسفه سیاسی است اگر کتاب «جامعه باز و دشمنانش»را یکی از آثار کلاسیک آن در قرن بیستم بدانیم.تفسیر ناراست پوپر از افلاطون و هگل و انداختن تقصیر دو جنگ جهانی بر گردن آنها بیشتر شبیه یک شعبدهبازی است.شعبدهای که تقصیر را درست گردن کسانی میاندازد که درباره مخاطرات دموکراسی تذکر داده بودند و در یک چشمبندی کمونیسم و فاشیسم را برآمده از فلسفههای افلاطون و هگل میبیند.
اگر در ناسیونالسوسیالیسم تلاش شد تا یادداشتهای پس از مرگ نیچه مصادره به مطلوب شود، هگل آنقدر چغر بود که امکان مصادره به مطلوب کردنش هم منتفی بود.
اینکه برای وحشت بزرگی مثل کمونیسم بگردیم تا ۲۵۰۰ سال پیش فیلسوفی را بیابیم تا همه کاسهها را سر او بشکنیم، بیشتر شبیه این است که مقصر سر کار آمدن جمهوری اسلامی در ایران را فارابی بدانیم.
فاشیسم و کمونیسم دو پدیده اروپایی بودند که از دل انقلاب دموکراتیک قرن نوزدهم سربرآوردند. تغییر مناسبات سیاسی-اجتماعی به مناسبات دموکراتیک اتفاقا دلیل اصلی «ظهور» این دو پدیده بود. افکار و ایدئولوژیها اگر بستر تحقق یافتن نداشته باشند، به قیل و قالی خلاصه میشوند، اما آنچه به این افکار و ایدئولوژیها قدرت تغییر در جهان خارج میدهد، قدرتی است که تغییر مناسبات اجتماعی و سیاسی بدانها میبخشد. کتاب پوپر از این جهت شعبدهبازی است، چون دقیقا روی دو فیلسوف دست میگذارد که بیشتر از بقیه به مخاطرات دموکراسی اشاره کرده بودند.
اگر قرار بود فیلسوف به نفس فیلسوف بودنش «منشأ اثر بیرونی» شود،اتفاقی که باید میافتاد این بود که برای حرف افلاطون و هگل و البته برک و توکویل گوش شنوایی پیدا شود و مهاری بر پوزه دموکراسی زده شود تا چنین بیپروا نتازد!یعنی اتفاقا اگر کسی حرف افلاطون و هگل را گوش کرده بود که چنین اتفاقاتی نمیافتاد!
فروکاستن کل اثر گرانسنگ افلاطون به آموزه نادرستی به نام فیلسوف-شاه و اتهام تاریخیگری به هگل که چیزی جز تفسیری ناشیانه از آثار او نیست،به بدفهمی بزرگی نسبت به این دو فیلسوف بزرگ دامن زده است. اینها حتی سادهسازی افلاطون و هگل هم نیست.
سادهسازی پولیتئیا افلاطون این است که یک شهر یا واحد سیاسی «خوب»بر اساس دانش و شناخت بنا میشود نه بر اساس نیازها، منافع،قراردادها و تعارضها.او خود با چشمان خود بحران دموکراسی آتنی و غلبه دماگوژی بر دموکراسی را دیده بود.شاگرد خود او ارسطو در جهت دیگری میاندیشید.نظام سیاسی خوب از نظر ارسطو بر پایه فرونسیس یعنی عمل مبتنی بر تجربه زندگی(تا شناخت نظری) سامان مییافت.با همه تفاوت این دو فیلسوف هر دو اما سیاست را بر «فضیلت» و «عدالت» بنا و استوار میکردند.افلاطون در نوموئی صریحا میگوید بهترین نظام سیاسی، حکومت قانون است.افلاطون و ارسطو میگویند ما به حاکمانی نیاز داریم که نه برای منافع خود و نه برای اعمال سلطه بلکه «برای» خیر عمومی شهر حکمرانی کنند. در دموکراسی مدرن اما جای خیر عمومی را «منافع» میگیرد. اینکه از تعارض منافع جنگ داخلی و جنگ جهانی برخواهد خاست «حقیقتی» بود که در قرن هفدهم،هجدهم،نوزدهم و بیستم در اروپا به واقعیت پیوست.
من قصد ندارم در تفسیر پوپر بر افلاطون و هگل بپیچم،اما میخواهم پرسشی درباره نسبت بین دموکراسی و حقیقت مطرح کنم. گفته میشود که «حقیقت» جایی در دموکراسی ندارد،دموکراسی بازی منافع است و اگر پای حقیقت وسط کشیده شود،هر کس مدعی حقیقت خواهد شد و از این طریق و به این بهانه که مالک حقیقت است بر دیگران اعمال زور خواهد کرد.پرسش اما اینجاست که آیا دموکراسی هیچ نسبتی با حقیقت ندارد؟آیا تمام بندهای یک قانون اساسی دموکراتیک اتفاق نظر اکثریت است؟(از تناقضات امکان چنین چیزی و از مسئله استبداد اکثریت میگذرم)آیا بر اساس ساز و کاری دموکراتیک میتوان حقوق اساسی انسانها را سلب کرد؟در قانون اساسی تمام کشورهایی که دارای ثبات هستند و با نام دموکراسی شناخته میشوند،اصول و ارزشهایی مندرج است که مدعای حقیقت دارند.اصولی همچون شأن و منزلت انسانی،حق مالکیت،آزادی،برابری در برابر قانون،آزادی وجدان و آزادی بیان،آزادی رفت و آمد و انتخاب شغل و شیوه زندگی و مسکن و..اصولی که در بسیاری از قانون اساسیها غیرقابل تعرض و تغییر هستند. پس دموکراسیهای مدرن نیز بر منافع صرف بنا نمیشوند بلکه پایههایی اخلاقی دارند که بحث درباره آنها بحث درباره نسبت بین حقیقت و دموکراسی است.چنین بحثی لازمه حرکت یک اجتماع یا کشور به سوی آزادی است. باید دانست که دموکراسی فینفسه چیزی ارزشمند نیست و میتوان مشروعیت آن را زیر سوال برد.باید دانست رای ۹۹ درصدی به چیزی مشروعیت نمیدهد.
باید دانست انتخاب اکثریت مسلمان یا مسیحی، فینفسه نه مشروع است و نه متضمن حقیقتی است.
#محمد_ايمانى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
هگل و مذهب
هولدرلین در هیپریون می نویسد :
" خوشبخت انکسی که سرچشمه ی شادی و نیرومندیش در ابادانی میهن اوست " .
هگل می پرسد : ' در چه شرایطی یک مذهب میتواند زنده بماند ؟ و بعد با تاسی به روسو , دو شکل از تبارز مذهب در افهام انسانی را از هم جدا می کند . یکی از این اشکال 1) مذهب سابژکتیو [ درونی شده و شخصی ] و دو دیگر ان 2) مذهب ابژکتیو یا عینی است . .. مذهب شخصی یا سابژکتیو با الهیات ایجابی سر سازگاری نداشته و مراجع مذهبی نظیر روحانیون را به رسمیت نمی شناسد . فی الواقع مذهب نوع نخست در تباین صریح با مذهب نوع دوم است . از دید هگل این مذهب که پیش از این انرا مذهب درونی شده و یا شخصی خواندیم مذهب دل است . او می گوید : تنها این شکل از مذهب است که قادر است الهام بخش عظیمترین کردارها و خالق شریفترین اندیشه ها در اندرونی های شخصِ حامل خویش باشد چرا که بر تمامی وجود ادمی اثر گذار بوده و به حامل خود غنایی بس عظیم می بخشد . ولی مذهب عینی در عملکردی کاملا معکوس خود را مجاز می داند که نظم خود را در تمامی اذهان بپراکند و مبدل به دستگاهی قدرتمند و مستقر شود . او می خواهد کتابها و رساله ها بر پا دارد و معتقدات خویش را در هر شکلِ ممکن ( ولو با توسل به سرکوب اندیشه هایی که قادر به مجاب کردنشان نیست ) بر پای دارد . هگل بر پای داشتنِ قوانین مذهبی در اداره ی امور جامعه ی تئوکراتیک ( دین سالار ) را نمادی از تجلیِ روح دیانتِ عینی در این جوامع می داند . او مذهبِ نوع نخست را عالیترین جلوه ی دین می داند و بر انست که تنها دینداریِ شخصی است که می تواند در اعمال و عواطفِ مومن جلوه گر شده و از طریق مناسبات فردیِ شخص مومن با دیگر افراد , به بسط و نشرِ تجربه ی دینی در عالیترین سطوح ان بیانجامد و سرانجام همچون تجلی روحِ قومی در انتهای تاریخ به قوام و تکامل رسد . از نگاه او جهان در اعم معنایش ( که جهانِ روحانی را نیز شامل است ) باید همواره چنان باشد که نباید انگونه باشد . چرا که باید همواره چیزی بیرونی نظیر اخلاقیاتِ مترقی و یا اندیشه های بدیع وجود داشته باشد تا انرا بصورتی که باید باشد دراورد و مذهبِ ابژکتیو در تحقق این مهم , همچون مانع و رادعی ثبات جوی و گذشته گرای عمل میکند . او " کمونوته " [ جماعت ] را در مقابل " سوسیته " [ جامعه ] قرار داده و پرده از تفاوتِ بنیادین میان ایندو مفهوم بر میگیرد . به زعم او جامعه از مسیرِ باهمی افرادی که هر یک هدف خاصی را دنبال می کنند تشکیل می شود و لیکن در " جماعت " همبستگی های درون گروهی انقدر شدت میگیرد که شکلی از درونبودگی را موجب میشود که از تظاهرات ان میل به تمایز گذاری بین اعضای جماعت با جامعه از جانب اعضاء جماعت است . او در فرازی دیگر از درسگفتارهایش راجع به تاریخ به پس زده شدن مذاهب لاکتاب به توسط مسیحیت و دیگر ادیان سامی پرداخته و انرا از عجیب ترین و بزرگترین انقلابهای بی سر و صدا و ارام می داند که در عین سکوتش , بانی و باعثِ پر سر و صدا ترین انقلابات بشری بوده است . او جماعت گرایی را منافی با حرکتِ جامعه بسوی تحقق " وحدت در روح قومی " که به زعم او والاترینِ غایات است انگاشته و معتقد است که بدون احساسِ برخورداری از یک روحِ قومی مشترک امکان ندارد که فرد فرد اعضای جامعه توانایی تحقق کامل وجود خویش را بتوانند داشت . او تاکید می کند که نخستین نتیجه ای که پندارِ فقدانِ روح قومیِ مشترک در انسانها ایجاد می کند احساسِ روان سرکوبگرِ از خود بیگانگی است . . این احساس , موجباتِ بروز ضعف و فتور و سستی و پوچ انگاری را در تک تک اعضای جامعه فراهم اورده و انگیزه های حرکت و خیزش و افرینش را در ایشان می خشکاند . در نگاهی کلی , امکان تحقق خوشبختی فردی انگونه که هولدرلین در اغاز این متن بدان اشاره کرده متعذر و ناممکن می شود .
باری , نگاهی به وضعیتِ جامعه ی امروز ایران صحتِ پیش بینی های هگل را مو به مو تایید می کند
#بهزاد_بابايى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
هگل و مذهب
هولدرلین در هیپریون می نویسد :
" خوشبخت انکسی که سرچشمه ی شادی و نیرومندیش در ابادانی میهن اوست " .
هگل می پرسد : ' در چه شرایطی یک مذهب میتواند زنده بماند ؟ و بعد با تاسی به روسو , دو شکل از تبارز مذهب در افهام انسانی را از هم جدا می کند . یکی از این اشکال 1) مذهب سابژکتیو [ درونی شده و شخصی ] و دو دیگر ان 2) مذهب ابژکتیو یا عینی است . .. مذهب شخصی یا سابژکتیو با الهیات ایجابی سر سازگاری نداشته و مراجع مذهبی نظیر روحانیون را به رسمیت نمی شناسد . فی الواقع مذهب نوع نخست در تباین صریح با مذهب نوع دوم است . از دید هگل این مذهب که پیش از این انرا مذهب درونی شده و یا شخصی خواندیم مذهب دل است . او می گوید : تنها این شکل از مذهب است که قادر است الهام بخش عظیمترین کردارها و خالق شریفترین اندیشه ها در اندرونی های شخصِ حامل خویش باشد چرا که بر تمامی وجود ادمی اثر گذار بوده و به حامل خود غنایی بس عظیم می بخشد . ولی مذهب عینی در عملکردی کاملا معکوس خود را مجاز می داند که نظم خود را در تمامی اذهان بپراکند و مبدل به دستگاهی قدرتمند و مستقر شود . او می خواهد کتابها و رساله ها بر پا دارد و معتقدات خویش را در هر شکلِ ممکن ( ولو با توسل به سرکوب اندیشه هایی که قادر به مجاب کردنشان نیست ) بر پای دارد . هگل بر پای داشتنِ قوانین مذهبی در اداره ی امور جامعه ی تئوکراتیک ( دین سالار ) را نمادی از تجلیِ روح دیانتِ عینی در این جوامع می داند . او مذهبِ نوع نخست را عالیترین جلوه ی دین می داند و بر انست که تنها دینداریِ شخصی است که می تواند در اعمال و عواطفِ مومن جلوه گر شده و از طریق مناسبات فردیِ شخص مومن با دیگر افراد , به بسط و نشرِ تجربه ی دینی در عالیترین سطوح ان بیانجامد و سرانجام همچون تجلی روحِ قومی در انتهای تاریخ به قوام و تکامل رسد . از نگاه او جهان در اعم معنایش ( که جهانِ روحانی را نیز شامل است ) باید همواره چنان باشد که نباید انگونه باشد . چرا که باید همواره چیزی بیرونی نظیر اخلاقیاتِ مترقی و یا اندیشه های بدیع وجود داشته باشد تا انرا بصورتی که باید باشد دراورد و مذهبِ ابژکتیو در تحقق این مهم , همچون مانع و رادعی ثبات جوی و گذشته گرای عمل میکند . او " کمونوته " [ جماعت ] را در مقابل " سوسیته " [ جامعه ] قرار داده و پرده از تفاوتِ بنیادین میان ایندو مفهوم بر میگیرد . به زعم او جامعه از مسیرِ باهمی افرادی که هر یک هدف خاصی را دنبال می کنند تشکیل می شود و لیکن در " جماعت " همبستگی های درون گروهی انقدر شدت میگیرد که شکلی از درونبودگی را موجب میشود که از تظاهرات ان میل به تمایز گذاری بین اعضای جماعت با جامعه از جانب اعضاء جماعت است . او در فرازی دیگر از درسگفتارهایش راجع به تاریخ به پس زده شدن مذاهب لاکتاب به توسط مسیحیت و دیگر ادیان سامی پرداخته و انرا از عجیب ترین و بزرگترین انقلابهای بی سر و صدا و ارام می داند که در عین سکوتش , بانی و باعثِ پر سر و صدا ترین انقلابات بشری بوده است . او جماعت گرایی را منافی با حرکتِ جامعه بسوی تحقق " وحدت در روح قومی " که به زعم او والاترینِ غایات است انگاشته و معتقد است که بدون احساسِ برخورداری از یک روحِ قومی مشترک امکان ندارد که فرد فرد اعضای جامعه توانایی تحقق کامل وجود خویش را بتوانند داشت . او تاکید می کند که نخستین نتیجه ای که پندارِ فقدانِ روح قومیِ مشترک در انسانها ایجاد می کند احساسِ روان سرکوبگرِ از خود بیگانگی است . . این احساس , موجباتِ بروز ضعف و فتور و سستی و پوچ انگاری را در تک تک اعضای جامعه فراهم اورده و انگیزه های حرکت و خیزش و افرینش را در ایشان می خشکاند . در نگاهی کلی , امکان تحقق خوشبختی فردی انگونه که هولدرلین در اغاز این متن بدان اشاره کرده متعذر و ناممکن می شود .
باری , نگاهی به وضعیتِ جامعه ی امروز ایران صحتِ پیش بینی های هگل را مو به مو تایید می کند
#بهزاد_بابايى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
من خویشاوند نزدیك هر انسانی هستم. نه ایرانی را به غیر ایرانی ترجیح میدهم نه انیرانی را به ایرانی. من یك لر بلوچ كرد فارس، یك فارسی زبان ترك، یك افریقایی اروپایی استرالیایی امریكایی آسیاییام، یك سیاه پوست زردپوست سرخ پوست سفیدم كه نه تنها با خودم و دیگران كمترین مشكلی ندارم بلكه بدون حضور دیگران وحشت مرگ را زیر پوستم احساس میكنم. من انسانی هستم میان انسانهای دیگر بر سیاره ی مقدس زمین، كه بدون دیگران معنایی ندارم.
#احمد_شاملو
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
#فيروز_مشعوف
#احمد_شاملو
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
#فيروز_مشعوف
بعد از پایان یک جشنواره در شمال هند، مسافران در حال بازگشت هستند و این زن هندی سعی دارد از پنجره به زور وارد قطار شود.
#عكس_روز
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
#عكس_روز
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حرف های شنیدنی و روشنگرانه ی استاد" یحیی دهقان پور " عکاس پیش کسوت درباره ی تصاویر گرفته شده از مراسم خاکسپاری پریشادخت شعر معاصر ایران " فروغ فرخ زاد ".
#فروغ_فرخزاد
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
#فروغ_فرخزاد
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
(يادداشت #فریدون_فرخزاد به بهانه ی مرگ فروغ برای مجله ی فردوسی )
دوست عزیز
امروز که گفتی راجع به فروغ برایت بنویسم، حرفت را درست نفهمیدم بعد که به خانه آمدم مدتی درباره ی خواسته ی تو فکر کردم. آن فروغ که "شاعر" بود در دنیایی زنده گی می کرد که تو خود کم و بیش شاهد آن بودی و آن فروغ که "خواهر" من بود شاید هرگز زنده گی نمی کرد. ساده تر بگویم فروغ 17 سال تمام می مرد، از 16 سالگی تا 33 سالگی و بعد که مرد، پاک و منزه همانطور که همیشه بود، مجددا به دنیا آمد اکنون در دنیایی زنده گی می کند که لااقل از دست منتقدین به اصطلاح هنری راحت است.
نامه هایی که از فروغ دارم شاهد زنده ی رابطه ی فروغ با دنیای خارج او و با دوستان اوست. چه کسی می دانست که فروغ هفته ها به سختی مریض بود و پول دکتر و دوا نداشت و یا در زمستان آتش بخاری اش در نیمه ی هر ماه به علت کمبود نفت و نقص مالی خاموش می شد. فروغ پولی را که باید برای خرید نفت می داد برای خرج تحصیل من به آلمان می فرستاد یا خرج فرزندی می کرد که به فرزندی قبولش کرده بود.بعد ساعتها و روزها تنها در اتاق های دربسته ی منزلش می ماند، فکر می کرد، شعر می نوشت و شاید نامه ای برای من یا دیگر خواهران و برادرانم می نوشت و در آن زنده گی اش را تشریح می کرد. در اکثر نامه هایش این جمله به چشم می خورد: « تمام شماها رفته اید و من اینجا تک و تنها افتاده ام و دارم از تنهایی می میرم » قطعا این تنهایی را فقط نبودن ما برای او بوجود نیاورده بود، چون در زنده گی هر آدمی آدمهایی بالاخره یافت می شوند که تنهایی را از او می گیرند. چه کسی تنهایی را از فروغ می گرفت؟ آنهایی که امروز به من می گویند تو از فروغ حرف نزن ما می زنیم!!؟ اینها آن روزها کجا بودند؟
و عجبا که این فروغ که امروز تا این اندازه محبوب جماعت فهمیده است، همان فروغ دیروزی ست که از دست فهمیده ها هفته به هفته از منزل بیرون نیامد و با دیدن آنها گریه می کرد، فرار می کرد، خود را پنهان می کرد و برای من می نوشت: « تازه وقتی کتابت چاپ شد این عده به اصطلاح فهمیده بر می دارند و به عنوان نقد هنری تو را مسخره می کنند.. این زنده گی من است.» امروز کتاب تولدی دیگر یا به قولی تولد دیگری در ادبیات فارسی و شعر معاصر کمیاب و پرفروش می باشد و این همان کتابی ست که فروغ درباره ی آن برایم نوشت: « با هزار خواهش و التماس هزار تای آن را چاپ می کنند و بعد از ماهها که در ویترین مغازه ها خاک می خورد پنجاه تای آن بفروش می رسد » .....
« من هرگز به کسی بدی نکرده ام » این جمله از فروغ است.بعضی وقت ها این جمله را در نامه اش می نوشت. بعضی وقت ها آن را هق هق کنان و در لا به لای گریه هایش می گفت: « فریدون سعی کن آرام باشی یعنی دوست بدار، یعنی عشق، حس کن، لمس کن، و به خاطر آن راست و صادق باش، محبت را برای محبت بخواه » و صحبت از بدن نبود، فروغ هرگز در تمام مدتی که به یاد دارم سخن از " عشقی " که به ناحق نام عشق گرفته و منظور عده ای از منتقدان به اضطلاح هنری ما نیز آن بود نگفت. عشق فروغ پاک و عارفانه بود.او 16 سال عاشق پسرش بود که هرگز او را ندید و سالهای سال فقط و فقط با احترام از مردی سخن می گفت که زمانی همسرش بود و بزرگترین ناحقی را که همان اجازه ندادن برای دیدن فرزندش بود در حق او کرد.
یادم می آید یک روز برای تعطیلی تابستان از آلمان به تهران آمده بودم فقظ روی حساب فضولی و یا محبت دیرینه به مدرسه ی «فیروز بهرام» رفتم و با اصرار از ناظم مدرسه خواستم که چون داییِ پسرِ فروغ هستم او را ببینم، کامیار آمد، مرا دید و گریه کرد و از من فرار کرد ( به او گفته بودند باید از فرخ زاد جماعت فرار کنی ) بعد من به منزل رفتم و برای فروغ تعریف کردم که کامی را دیدم.فروغ اول حرفی نزد بعد خیلی عصبانی پرسید: «چرا رفتی؟» من گفتم: « چون دلم برای کامی خیلی تنگ شده بود.» فروغ حرفی نزد و از اتاق بیرون رفت بعد که او را دیدم بدنش می لرزید و گریه می کرد..
او برایم گفت که دلش می خواست خودش می توانست کامی را ببیند بعدها برایم تعریف کرد که او چندین بار به بهانه های مختلف به مدرسه ی کامی رفته بود، و او را بدون آن که بگوید مادر او است صدا زده بود و به او گفته بود: « مادر تو مرا فرستاده » و وقتی کامی گفته بود: ....... بعد فروغ گفته بود: « می دانی مادرت تو را خیلی دوست دارد » و بعد فروغ گریه کنان می رفت و روزها و هفته ها از منزل بیرون نمی آمد. فروغ از همان زمان که شروع به شعر گفتن کرد بدون حق شد، حق دیدن فرزند را از او گرفتند، حق تنها زنده گی کردن و اصولا زنده گی کردن را از او گرفتند..
#فروغ_فرخزاد
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
(يادداشت #فریدون_فرخزاد به بهانه ی مرگ فروغ برای مجله ی فردوسی )
دوست عزیز
امروز که گفتی راجع به فروغ برایت بنویسم، حرفت را درست نفهمیدم بعد که به خانه آمدم مدتی درباره ی خواسته ی تو فکر کردم. آن فروغ که "شاعر" بود در دنیایی زنده گی می کرد که تو خود کم و بیش شاهد آن بودی و آن فروغ که "خواهر" من بود شاید هرگز زنده گی نمی کرد. ساده تر بگویم فروغ 17 سال تمام می مرد، از 16 سالگی تا 33 سالگی و بعد که مرد، پاک و منزه همانطور که همیشه بود، مجددا به دنیا آمد اکنون در دنیایی زنده گی می کند که لااقل از دست منتقدین به اصطلاح هنری راحت است.
نامه هایی که از فروغ دارم شاهد زنده ی رابطه ی فروغ با دنیای خارج او و با دوستان اوست. چه کسی می دانست که فروغ هفته ها به سختی مریض بود و پول دکتر و دوا نداشت و یا در زمستان آتش بخاری اش در نیمه ی هر ماه به علت کمبود نفت و نقص مالی خاموش می شد. فروغ پولی را که باید برای خرید نفت می داد برای خرج تحصیل من به آلمان می فرستاد یا خرج فرزندی می کرد که به فرزندی قبولش کرده بود.بعد ساعتها و روزها تنها در اتاق های دربسته ی منزلش می ماند، فکر می کرد، شعر می نوشت و شاید نامه ای برای من یا دیگر خواهران و برادرانم می نوشت و در آن زنده گی اش را تشریح می کرد. در اکثر نامه هایش این جمله به چشم می خورد: « تمام شماها رفته اید و من اینجا تک و تنها افتاده ام و دارم از تنهایی می میرم » قطعا این تنهایی را فقط نبودن ما برای او بوجود نیاورده بود، چون در زنده گی هر آدمی آدمهایی بالاخره یافت می شوند که تنهایی را از او می گیرند. چه کسی تنهایی را از فروغ می گرفت؟ آنهایی که امروز به من می گویند تو از فروغ حرف نزن ما می زنیم!!؟ اینها آن روزها کجا بودند؟
و عجبا که این فروغ که امروز تا این اندازه محبوب جماعت فهمیده است، همان فروغ دیروزی ست که از دست فهمیده ها هفته به هفته از منزل بیرون نیامد و با دیدن آنها گریه می کرد، فرار می کرد، خود را پنهان می کرد و برای من می نوشت: « تازه وقتی کتابت چاپ شد این عده به اصطلاح فهمیده بر می دارند و به عنوان نقد هنری تو را مسخره می کنند.. این زنده گی من است.» امروز کتاب تولدی دیگر یا به قولی تولد دیگری در ادبیات فارسی و شعر معاصر کمیاب و پرفروش می باشد و این همان کتابی ست که فروغ درباره ی آن برایم نوشت: « با هزار خواهش و التماس هزار تای آن را چاپ می کنند و بعد از ماهها که در ویترین مغازه ها خاک می خورد پنجاه تای آن بفروش می رسد » .....
« من هرگز به کسی بدی نکرده ام » این جمله از فروغ است.بعضی وقت ها این جمله را در نامه اش می نوشت. بعضی وقت ها آن را هق هق کنان و در لا به لای گریه هایش می گفت: « فریدون سعی کن آرام باشی یعنی دوست بدار، یعنی عشق، حس کن، لمس کن، و به خاطر آن راست و صادق باش، محبت را برای محبت بخواه » و صحبت از بدن نبود، فروغ هرگز در تمام مدتی که به یاد دارم سخن از " عشقی " که به ناحق نام عشق گرفته و منظور عده ای از منتقدان به اضطلاح هنری ما نیز آن بود نگفت. عشق فروغ پاک و عارفانه بود.او 16 سال عاشق پسرش بود که هرگز او را ندید و سالهای سال فقط و فقط با احترام از مردی سخن می گفت که زمانی همسرش بود و بزرگترین ناحقی را که همان اجازه ندادن برای دیدن فرزندش بود در حق او کرد.
یادم می آید یک روز برای تعطیلی تابستان از آلمان به تهران آمده بودم فقظ روی حساب فضولی و یا محبت دیرینه به مدرسه ی «فیروز بهرام» رفتم و با اصرار از ناظم مدرسه خواستم که چون داییِ پسرِ فروغ هستم او را ببینم، کامیار آمد، مرا دید و گریه کرد و از من فرار کرد ( به او گفته بودند باید از فرخ زاد جماعت فرار کنی ) بعد من به منزل رفتم و برای فروغ تعریف کردم که کامی را دیدم.فروغ اول حرفی نزد بعد خیلی عصبانی پرسید: «چرا رفتی؟» من گفتم: « چون دلم برای کامی خیلی تنگ شده بود.» فروغ حرفی نزد و از اتاق بیرون رفت بعد که او را دیدم بدنش می لرزید و گریه می کرد..
او برایم گفت که دلش می خواست خودش می توانست کامی را ببیند بعدها برایم تعریف کرد که او چندین بار به بهانه های مختلف به مدرسه ی کامی رفته بود، و او را بدون آن که بگوید مادر او است صدا زده بود و به او گفته بود: « مادر تو مرا فرستاده » و وقتی کامی گفته بود: ....... بعد فروغ گفته بود: « می دانی مادرت تو را خیلی دوست دارد » و بعد فروغ گریه کنان می رفت و روزها و هفته ها از منزل بیرون نمی آمد. فروغ از همان زمان که شروع به شعر گفتن کرد بدون حق شد، حق دیدن فرزند را از او گرفتند، حق تنها زنده گی کردن و اصولا زنده گی کردن را از او گرفتند..
#فروغ_فرخزاد
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
Forwarded from انسان هزاره هشتم (Mithra ♠️)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ما حقيقت را در باغچه پيدا كرديم/ در نگاه شرم آگين گلى گمنام/ و بقا را در يك لحظه نامحدود/ كه دو خورشيد به هم خيره شدند.
#فروغ_فرخزاد
🗣 #حسين_منصورى: (با #ابراهيم_گلستان به تماشا نشسته ايم، به همراه دكلمه ترجمه شعر "پرنده فقط يك پرنده بود" به آلمانى، با ترجمه و صداى حسين منصورى و با تشكر از كلآوس اشتريگل و محمد مهدى شهابى)
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
#فروغ_فرخزاد
🗣 #حسين_منصورى: (با #ابراهيم_گلستان به تماشا نشسته ايم، به همراه دكلمه ترجمه شعر "پرنده فقط يك پرنده بود" به آلمانى، با ترجمه و صداى حسين منصورى و با تشكر از كلآوس اشتريگل و محمد مهدى شهابى)
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
در پاريس، مرد شريف و صالح كسى است كه سكوت اختيار مى كند و حاضر نيست با ديگران بند و بست كند....
اگر خدا از راه مزاح، در روز قيامت در محكمه عدالت خود حاضر نشود، آن وقت من مى توانم از راه مزاح قيافه اخموى اين تيره بختان را خوب مجسم كنم.
"بابا گوريو"
#اونوره_دو_بالزاك
#داستان_هاي_فرانسوي
(نيمه ابتدايى قرن نوزدهم)
برگردان: ادوارد ژوزف
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
در پاريس، مرد شريف و صالح كسى است كه سكوت اختيار مى كند و حاضر نيست با ديگران بند و بست كند....
اگر خدا از راه مزاح، در روز قيامت در محكمه عدالت خود حاضر نشود، آن وقت من مى توانم از راه مزاح قيافه اخموى اين تيره بختان را خوب مجسم كنم.
"بابا گوريو"
#اونوره_دو_بالزاك
#داستان_هاي_فرانسوي
(نيمه ابتدايى قرن نوزدهم)
برگردان: ادوارد ژوزف
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
زندگى از آشپزخانه تميزتر و زيباتر نيست، هرچه بخواهيد بوى گند از آن بلند مى شود. اگر بخواهيد خوراك بپزيد بايد دست هايتان را كثيف كنيد، فقط بايد توانايى داشته باشيد كه بعداً دست هايتان را پاك كنيد: تمام درس اخلاق زمانه ما همين حرف است و بس.
"بابا گوريو"
#اونوره_دو_بالزاك
#داستان_هاي_فرانسوي
(نيمه ابتدايى قرن نوزدهم)
برگردان: ادوارد ژوزف
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
زندگى از آشپزخانه تميزتر و زيباتر نيست، هرچه بخواهيد بوى گند از آن بلند مى شود. اگر بخواهيد خوراك بپزيد بايد دست هايتان را كثيف كنيد، فقط بايد توانايى داشته باشيد كه بعداً دست هايتان را پاك كنيد: تمام درس اخلاق زمانه ما همين حرف است و بس.
"بابا گوريو"
#اونوره_دو_بالزاك
#داستان_هاي_فرانسوي
(نيمه ابتدايى قرن نوزدهم)
برگردان: ادوارد ژوزف
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
بهتر است توجه كنى كه وقتى دشمنان نژاد مسيحيت زندانيم كنند و از من بخواهند ردّه بگويم و از مسيحى بودنم دست بكشم، كاملاً حق دارم بر طبق عقلم رفتار كنم، چون گناه نيست.
"برادران كارامازوف"
#فئودور_داستايوفسكي
#داستان_هاي_روسي
(قرن نوزدهم)
برگردان: صالح حسينى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
بهتر است توجه كنى كه وقتى دشمنان نژاد مسيحيت زندانيم كنند و از من بخواهند ردّه بگويم و از مسيحى بودنم دست بكشم، كاملاً حق دارم بر طبق عقلم رفتار كنم، چون گناه نيست.
"برادران كارامازوف"
#فئودور_داستايوفسكي
#داستان_هاي_روسي
(قرن نوزدهم)
برگردان: صالح حسينى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
بگذار بگويمت كه همگى ما در اينجا كم ايمانيم، تنها از روى بى توجهى، چون فرصت نداريم؛ كارهاى زيادى بر دوشمان است، و در ثانى، خداوند خدا فرصت بسيار اندكى به ما داده، فقط بيست و چهار ساعت در روز، طورى كه آدم حتى وقت ندارد خواب سيرى بكند، تا برسد به اينكه از گناهانش توبه كند.
"برادران كارامازوف"
#فئودور_داستايوفسكي
#داستان_هاي_روسي
(قرن نوزدهم)
برگردان: صالح حسينى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
بگذار بگويمت كه همگى ما در اينجا كم ايمانيم، تنها از روى بى توجهى، چون فرصت نداريم؛ كارهاى زيادى بر دوشمان است، و در ثانى، خداوند خدا فرصت بسيار اندكى به ما داده، فقط بيست و چهار ساعت در روز، طورى كه آدم حتى وقت ندارد خواب سيرى بكند، تا برسد به اينكه از گناهانش توبه كند.
"برادران كارامازوف"
#فئودور_داستايوفسكي
#داستان_هاي_روسي
(قرن نوزدهم)
برگردان: صالح حسينى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
اگر در آن وقت(شكنجه شدن بخاطر انكار نكردنِ ايمان به يك مذهب مثل مسيحيت) به خود حقيقت ايمان مى داشتم،و مكلف بودم ايمان داشته باشم، آنگاه در صورتى كه به خاطر ايمانم با شكنجه روبرو نمى شدم و كيش شرك را مى پذيرفتم، آنگاه در واقع عملى معصيت بار مى شد. اما البته آنگاه كار به شكنجه نمى كشيد، چون در همان لحظه كافى مى بود به كوه بگويم: "به حركت درآ و شكنجه گر را له كن." و كوه هم به حركت درمى آمد و شكنجه گر را مثل سوسك له مى كرد و من، در حال ستايش و تجليل خدا، از آنجا دور مى شدم، انگار نه انگار كه اتفاقى افتاده است.
اما، فرض كن كه در همان لحظه دست به اين كار مى زدم و به كوه بانگ مى زدم: "اين شكنجه گران را له كن،" و له نمى كرد، بفرما كه در چنين زمانى، و در چنان ساعت پر وحشتى، چگونه مى توانستم از شك كردن خوددارى كنم؟
"برادران كارامازوف"
#فئودور_داستايوفسكي
#داستان_هاي_روسي
(قرن نوزدهم)
برگردان: صالح حسينى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
اگر در آن وقت(شكنجه شدن بخاطر انكار نكردنِ ايمان به يك مذهب مثل مسيحيت) به خود حقيقت ايمان مى داشتم،و مكلف بودم ايمان داشته باشم، آنگاه در صورتى كه به خاطر ايمانم با شكنجه روبرو نمى شدم و كيش شرك را مى پذيرفتم، آنگاه در واقع عملى معصيت بار مى شد. اما البته آنگاه كار به شكنجه نمى كشيد، چون در همان لحظه كافى مى بود به كوه بگويم: "به حركت درآ و شكنجه گر را له كن." و كوه هم به حركت درمى آمد و شكنجه گر را مثل سوسك له مى كرد و من، در حال ستايش و تجليل خدا، از آنجا دور مى شدم، انگار نه انگار كه اتفاقى افتاده است.
اما، فرض كن كه در همان لحظه دست به اين كار مى زدم و به كوه بانگ مى زدم: "اين شكنجه گران را له كن،" و له نمى كرد، بفرما كه در چنين زمانى، و در چنان ساعت پر وحشتى، چگونه مى توانستم از شك كردن خوددارى كنم؟
"برادران كارامازوف"
#فئودور_داستايوفسكي
#داستان_هاي_روسي
(قرن نوزدهم)
برگردان: صالح حسينى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
ظرافت را نمی توانی
با چیزی در آمیزی، رام خوئی را هم
بیهوده شانه ام را
بر خز مپیچ.
بس است دیگر، خواهش می کنم،
نه کلامی از اولین عشق و نه آهی پرسوز
آن نگاه وحشی و گرسنه را
بهتر می شناسم!
#آنا_آخماتووا
برگردان: احمد پورى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
ظرافت را نمی توانی
با چیزی در آمیزی، رام خوئی را هم
بیهوده شانه ام را
بر خز مپیچ.
بس است دیگر، خواهش می کنم،
نه کلامی از اولین عشق و نه آهی پرسوز
آن نگاه وحشی و گرسنه را
بهتر می شناسم!
#آنا_آخماتووا
برگردان: احمد پورى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
او در این دنیا سه چیز را دوست داشت:
دعای شامگاهی، طاووس سفید
و نقشه ی رنگ پریده ی امریکا
و سه چیز را دوست نداشت:
گریه ی کودکان
مربای تمشک با چای
و پرخاشجویی زنانه!
و من همسر او بودم...
#آنا_آخماتووا
برگردان: احمد پورى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
او در این دنیا سه چیز را دوست داشت:
دعای شامگاهی، طاووس سفید
و نقشه ی رنگ پریده ی امریکا
و سه چیز را دوست نداشت:
گریه ی کودکان
مربای تمشک با چای
و پرخاشجویی زنانه!
و من همسر او بودم...
#آنا_آخماتووا
برگردان: احمد پورى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
« طرحی که فروغ از یداله رویایی کشید »
طراحی فروغ فرخزاد از چهره ی یدالّه رویائی. این طرح را استاد یداله رویایی منتشر کرده اند. در بخش پایینی طرح فروغ با الفبای انگلیسی نامش را نوشته است و به نوعی امضاء طراح پای اثر است.
#فروغ_فرخزاد
#يداله_رويايى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
طراحی فروغ فرخزاد از چهره ی یدالّه رویائی. این طرح را استاد یداله رویایی منتشر کرده اند. در بخش پایینی طرح فروغ با الفبای انگلیسی نامش را نوشته است و به نوعی امضاء طراح پای اثر است.
#فروغ_فرخزاد
#يداله_رويايى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
بالاخره علت ناراحتى اش را فهميدم: او چندبار به آينه اش نزديك شد و مدت درازى در برابر آن توقف كرد. بعد بطرف من برگشت و با نوميدى شگفتى گفت:
- دوستم، من از دست رفته ام.
بله، حقيقتاً از بيست سال پيش تا امروز، با وجود تمام "افكار نو و جديد" و "تغيير عقيده ها" ى "واروارپتروونا"، "استپان تروفى موويچ" گمان مى كرد كه بر او نفوذ دارد، نه تنها بعنوان يك "تبعيدى" يا "مرد دانشمند" بلكه به منزله يك "مرد زيبا". و حالا حاضر بود از تمام عقايد خويش چشم بپوشد اما اين عقيده را كه او زيباست همچنان حفظ كند.
"تسخير شدگان"
#فئودور_داستايوفسكي
برگردان: علي اصغر خبره زاده
#داستان_هاي_روسي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
بالاخره علت ناراحتى اش را فهميدم: او چندبار به آينه اش نزديك شد و مدت درازى در برابر آن توقف كرد. بعد بطرف من برگشت و با نوميدى شگفتى گفت:
- دوستم، من از دست رفته ام.
بله، حقيقتاً از بيست سال پيش تا امروز، با وجود تمام "افكار نو و جديد" و "تغيير عقيده ها" ى "واروارپتروونا"، "استپان تروفى موويچ" گمان مى كرد كه بر او نفوذ دارد، نه تنها بعنوان يك "تبعيدى" يا "مرد دانشمند" بلكه به منزله يك "مرد زيبا". و حالا حاضر بود از تمام عقايد خويش چشم بپوشد اما اين عقيده را كه او زيباست همچنان حفظ كند.
"تسخير شدگان"
#فئودور_داستايوفسكي
برگردان: علي اصغر خبره زاده
#داستان_هاي_روسي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21