This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ما حقيقت را در باغچه پيدا كرديم/ در نگاه شرم آگين گلى گمنام/ و بقا را در يك لحظه نامحدود/ كه دو خورشيد به هم خيره شدند.
#فروغ_فرخزاد
🗣 #حسين_منصورى: (با #ابراهيم_گلستان به تماشا نشسته ايم، به همراه دكلمه ترجمه شعر "پرنده فقط يك پرنده بود" به آلمانى، با ترجمه و صداى حسين منصورى و با تشكر از كلآوس اشتريگل و محمد مهدى شهابى)
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
#فروغ_فرخزاد
🗣 #حسين_منصورى: (با #ابراهيم_گلستان به تماشا نشسته ايم، به همراه دكلمه ترجمه شعر "پرنده فقط يك پرنده بود" به آلمانى، با ترجمه و صداى حسين منصورى و با تشكر از كلآوس اشتريگل و محمد مهدى شهابى)
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
"مرگ و انديشه پس از مرگ"
در نظر اپیکور اندیشههای خرافی مربوط به جهان پس از مرگ و شکنجه هایی که در آن گریبانگیر آدمی است، بزرگترین دشمن بشریت است.
جهان زیر زمین یونان قدیم، مانند « دوزخ دانته » کابوس وحشتناکی بود، و اپیکور به تمام کسانی که از این کابوس، از این خراف، در عذاب بودند میگفت : خوشحال باشید، دنیای پس از مرگی وجود ندارد.چون جسمتان فانی شد روحتان باقی نخواهد ماند که دست خوش شکنجه و عذاب قرار گیرد. مرگ پایان همهٔ وحشت ها و درد و رنجهای شماست.
اما هنوز این مسئله باقی است، و آن اندیشهٔ نابودی و پوچی بعد از مرگ است. آیا این خود دلیل بزرگترین ترسهای آدمی نیست؟
اپیکور میگوید نه. مگر شما از «نبودن» خویش پیش از تولد می ترسیدید؟
در این صورت چرا از نیستی خویش بعد از زندگی می هراسید؟
زندگی آدمی رؤیای میان دو خواب است. و خواب بی رؤیا همیشه شیرین تر از خوابی است که با رؤیاها درآمیزد.
به علاوه، طولانی ترین خواب ها لحظهٔ کوتاهی بیش نمینماید.
نیستی نیز خواه ده، یا صد، یا یک میلیون، یا هزار میلیون سال باشد، لحظه ای بیش نیست.
در ابدیت مرگ، انسان حتی از موجودیت خویش آگاه نیست.
ذات مردهٔ شما را با ذات زنده تان پیوندی نیست؛ پس نگرانی تان از چیست؟ بنابراین، از زندگی خود، که مانند روزی پر از پایکوبی میان دو شب آکنده از خواب است، لذت ببرید.
در حقیقت سراسر عالم جز رقص طبیعت در فضای بی پایان نیست؛ رقص اتم ها.
"ماجراهای جاودان در فلسفه"
#هنری_توماس و #دانلی_توماس
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
"مرگ و انديشه پس از مرگ"
در نظر اپیکور اندیشههای خرافی مربوط به جهان پس از مرگ و شکنجه هایی که در آن گریبانگیر آدمی است، بزرگترین دشمن بشریت است.
جهان زیر زمین یونان قدیم، مانند « دوزخ دانته » کابوس وحشتناکی بود، و اپیکور به تمام کسانی که از این کابوس، از این خراف، در عذاب بودند میگفت : خوشحال باشید، دنیای پس از مرگی وجود ندارد.چون جسمتان فانی شد روحتان باقی نخواهد ماند که دست خوش شکنجه و عذاب قرار گیرد. مرگ پایان همهٔ وحشت ها و درد و رنجهای شماست.
اما هنوز این مسئله باقی است، و آن اندیشهٔ نابودی و پوچی بعد از مرگ است. آیا این خود دلیل بزرگترین ترسهای آدمی نیست؟
اپیکور میگوید نه. مگر شما از «نبودن» خویش پیش از تولد می ترسیدید؟
در این صورت چرا از نیستی خویش بعد از زندگی می هراسید؟
زندگی آدمی رؤیای میان دو خواب است. و خواب بی رؤیا همیشه شیرین تر از خوابی است که با رؤیاها درآمیزد.
به علاوه، طولانی ترین خواب ها لحظهٔ کوتاهی بیش نمینماید.
نیستی نیز خواه ده، یا صد، یا یک میلیون، یا هزار میلیون سال باشد، لحظه ای بیش نیست.
در ابدیت مرگ، انسان حتی از موجودیت خویش آگاه نیست.
ذات مردهٔ شما را با ذات زنده تان پیوندی نیست؛ پس نگرانی تان از چیست؟ بنابراین، از زندگی خود، که مانند روزی پر از پایکوبی میان دو شب آکنده از خواب است، لذت ببرید.
در حقیقت سراسر عالم جز رقص طبیعت در فضای بی پایان نیست؛ رقص اتم ها.
"ماجراهای جاودان در فلسفه"
#هنری_توماس و #دانلی_توماس
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
زن جوانی در حاشیه مراسم سال نو در تایلند در یک مرکز خرید می رقصد.
#عكس_روز
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
#سال_نو_ميلادى
#عكس_روز
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
#سال_نو_ميلادى
سیدنی نخستین شهر بزرگ جهان است که آغاز سال جدید میلادی را جشن می گیرد. عکسی از آتش بازی بر فراز پل هاربر و سالن اوپرای این شهر در استرالیا.
#عكس_روز
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
#سال_نو_ميلادى
#عكس_روز
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
#سال_نو_ميلادى
@tarikh21
جامعه ای که در "انتخاب حاکم" نقشی ندارد، از اهرمهای سیاسی لازم برای "خلع حاکم" نیز برخوردار نیست
و تنها کاری که مردم در چنین جامعه ای می کنند لعن و نفرین کردن است
و اگر جامعه ای "قبیله ای دینی" باشد، این مسئولیت را به عهده ی خداوند میگذارند
"جامعه شناسی خودکامگی"
(تحليل جامعه شناختى ضحاك ماردوش)
#علیرضا_قلی
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
جامعه ای که در "انتخاب حاکم" نقشی ندارد، از اهرمهای سیاسی لازم برای "خلع حاکم" نیز برخوردار نیست
و تنها کاری که مردم در چنین جامعه ای می کنند لعن و نفرین کردن است
و اگر جامعه ای "قبیله ای دینی" باشد، این مسئولیت را به عهده ی خداوند میگذارند
"جامعه شناسی خودکامگی"
(تحليل جامعه شناختى ضحاك ماردوش)
#علیرضا_قلی
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
در دورهی انقلاب بهترین آدمها هستند که میمیرند. قانون ایثار فرصت گفتن را همیشه درنهایت در اختیار بزدلان و جبونان قرار میدهد، زیرا آن دیگران با تقدیم بهترینهایشان این فرصت را از دست دادهاند.
"يادداشت ها"
#آلبر_كامو
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
در دورهی انقلاب بهترین آدمها هستند که میمیرند. قانون ایثار فرصت گفتن را همیشه درنهایت در اختیار بزدلان و جبونان قرار میدهد، زیرا آن دیگران با تقدیم بهترینهایشان این فرصت را از دست دادهاند.
"يادداشت ها"
#آلبر_كامو
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
"روسپی گری و روسپی خانه های دوره صفویه"
روسپی گری و قحبه خانه ها سابقه نسبتا طولانی در تاریخ دارد.در دوره صفویه نیز روسپی گری و قحبه خانه رواج بسیاری داشت به طوریکه یکی از مراکز درآمد دولت بود.به طوریکه از نوشته های شاردن بر می آید به سبب رواج فساد و بچه بازی ، فواحش رسمی و غیر رسمی در دوره صفویه زیاد بود. به فاحشه خانه در دوره صفویه نیز اصطلاحا " بیت الطف " میگفتند. و به نوشته شاردن نزدیک به یازده هزار روسپی در پایتخت - شهر اصفهان - وجود داشت. کارری - از سیاحان اروپایی - در سفرنامه خود از محله " فاحشه ها " یاد کرده و میگوید: "...بعضی از زنان فاحشه رسمی هستند و سالانه مبلغی به عنوان مالیات به دولت میپردازند ، این زنان در شهر اصفهان به {بازار نوش} معروف هستند. در عهد شاه عباس بزرگ نیز روسپیان ، مخصوصا در اصفهان و سایر شهرهایی که در مسیر لشکریان قرار داشت فراوان بودند.البته وجود این روسپیان دلیل منطقی داشت چراکه سربازان ارتش که سالها از خانواده و زن های خود به دور بودند میبایست به نحوی عطش جنسی خود را سیراب مینمودند ؛ و جهت جلوگیری از هتک حرمت به نوامیس مردم ، وجود این روسپی ها در ارتش ضروری بود. به همین خاطر شاه عباس برای زنان فاحشه مقرراتی را تعیین کرده بود و همیشه در لشکرکشی های بزرگ گروهی از ایشان را همراه خود میبرد و ظاهرا همه ساله مالیات خاصی را از آنان میگرفت که اینگونه زنان را در آن زمان قحبه میخواندند(با عرض پوزش ) حتی شاه عباس بزرگ از این زنان روسپی در گروهی از فعالیت های سیاسی خود استفاده میکرد مثلا هنگامی که قندهار را از دولت هند بازپس گرفت برای واکنش به پادشاه هند - که ادعا کرده بود قرار است اصفهان را فتح کند - گروهی از روسپی ها را پیش از قوای قزلباش به داخل قلعه قندهار فرستاد و در ایران و هند چنین شایع شد که قلعه مستحکمی چون قندهار را گروهی از زنان روسپی فتح کرده اند!!! جان کارت رایت در سفرنامه خود از این زنان یاد کرده و میگوید: " معمولا این زنان صورت خود را با نقاب پوشش نمیدهند." شاردن - سیاح فرانسوی - در سفرنامه خود گوید: "...در ایران زنان بدکار بر خلاف سایر کشور های جهان زود شناخته میشوند و از حرکات و ادا و اطوار و طرز صحبت و نگاهشان به آسانی میتوان به کارشان پی برد. در سال ۱۶۶۶ میلادی - ۱۰۷۶ هجری - من در اصفهان بودم نزدیک به چهار هزار فاحشه در اصفهان میزیستند و نام همه این فاحشه ها - به سبب آنکه مالیات خاصی به دولت میپردازند و مدیر و ماموران خاصی از سمت دولت به آنها رسیدگی میکند - در دفاتر دیوانی ثبت شده است.میزان مالیاتی که دولت از این زنان میگیرد در سال به دویست هزار اکو(واحد پول فرانسه در آن زمان) میرسد. که به این گونه فواحش ، اصطلاحا فاحشه های رسمی میگفتند.گروهی از فاحشه ها بودند که نامشان در دیوان های دولت ثبت نشده بود و از پرداختن مالیات به دولت شانه خالی کرده و پول بیشتری کسب میکردند که آنها نیز جزء فواحش غیر رسمی بودند..." همین سیاح در جای دیگری از سفرنامه خود مینویسد: "...یکی از خصوصیات فواحش ایران آن است که به مقدار پولی که برای هر ملاقات میگیرند نامیده میشوند نامیده میشوند.مثلا فلان زن ده تومانی ، پنج تومانی یا دو تومانی است.هیچ زن بدکاری نیست که از یک تومان کمتر بگیرد. زنان عمومی که مالیات خاص میپردازند در کاروانسرا های مخصوص به سر میبرند ، زیرا مردم حاضر نیستند در جوار ایشان به سر برند ، علاوه بر آن در اصفهان محله ایست که آن را محله " بی نقابان " گویند.پیش از این در شهر بزرگ اصفهان مرسوم بود که تا شب فرا میرسید ، زنان فاحشه مثل دسته های کلاغ در سراسر شهر پراکنده میشدند و دنبال مشتری میگشتند. فاحشه ها غالبا به صورت مطرب ، رقاصه در مجالس مهمانی یا خصوصی حاضر میشدند.از میان شهر های ایران تنها در شهر اردبیل - که آرامگاه شیخ صفی الدین اردبیلی حد بزرگ و بسیاری از خاندان آن است - زندگی فاحشه ها ممنوع است. یکی از سفیران اروپایی که در زمان شاه صفی - جانشین شاه عباس - به ایران آمده بود در این خصوص گوید: "...زنان فاحشه را در {ایران } قحبه گویند و در مجالس میهمانی میرقصند...در بیشتر میهمانی ها زنان رقاصه دیده میشوند و صاحبخانه آنان را به هریک از مهمانان که تمایلی نشان دهد تقدیم میکند..." به گفته دن گارسیا دوسیلوا - سفیر اسپانیا در زمان شاه عباس - زنان روسپی بر خلاف زنان دیگر آزادانه در شهر گشت و گذار کرده و صورت خود را پوشش نمیدادند و سوار بر اسب شده و وجودشان برای سربازان ارتش ضروری بود.و لباس های رنگارنگی به تن میکردند.
"تاریخ اجتماعی ایران"
(جلد هفتم)
#مرتضی_راوندی
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
"روسپی گری و روسپی خانه های دوره صفویه"
روسپی گری و قحبه خانه ها سابقه نسبتا طولانی در تاریخ دارد.در دوره صفویه نیز روسپی گری و قحبه خانه رواج بسیاری داشت به طوریکه یکی از مراکز درآمد دولت بود.به طوریکه از نوشته های شاردن بر می آید به سبب رواج فساد و بچه بازی ، فواحش رسمی و غیر رسمی در دوره صفویه زیاد بود. به فاحشه خانه در دوره صفویه نیز اصطلاحا " بیت الطف " میگفتند. و به نوشته شاردن نزدیک به یازده هزار روسپی در پایتخت - شهر اصفهان - وجود داشت. کارری - از سیاحان اروپایی - در سفرنامه خود از محله " فاحشه ها " یاد کرده و میگوید: "...بعضی از زنان فاحشه رسمی هستند و سالانه مبلغی به عنوان مالیات به دولت میپردازند ، این زنان در شهر اصفهان به {بازار نوش} معروف هستند. در عهد شاه عباس بزرگ نیز روسپیان ، مخصوصا در اصفهان و سایر شهرهایی که در مسیر لشکریان قرار داشت فراوان بودند.البته وجود این روسپیان دلیل منطقی داشت چراکه سربازان ارتش که سالها از خانواده و زن های خود به دور بودند میبایست به نحوی عطش جنسی خود را سیراب مینمودند ؛ و جهت جلوگیری از هتک حرمت به نوامیس مردم ، وجود این روسپی ها در ارتش ضروری بود. به همین خاطر شاه عباس برای زنان فاحشه مقرراتی را تعیین کرده بود و همیشه در لشکرکشی های بزرگ گروهی از ایشان را همراه خود میبرد و ظاهرا همه ساله مالیات خاصی را از آنان میگرفت که اینگونه زنان را در آن زمان قحبه میخواندند(با عرض پوزش ) حتی شاه عباس بزرگ از این زنان روسپی در گروهی از فعالیت های سیاسی خود استفاده میکرد مثلا هنگامی که قندهار را از دولت هند بازپس گرفت برای واکنش به پادشاه هند - که ادعا کرده بود قرار است اصفهان را فتح کند - گروهی از روسپی ها را پیش از قوای قزلباش به داخل قلعه قندهار فرستاد و در ایران و هند چنین شایع شد که قلعه مستحکمی چون قندهار را گروهی از زنان روسپی فتح کرده اند!!! جان کارت رایت در سفرنامه خود از این زنان یاد کرده و میگوید: " معمولا این زنان صورت خود را با نقاب پوشش نمیدهند." شاردن - سیاح فرانسوی - در سفرنامه خود گوید: "...در ایران زنان بدکار بر خلاف سایر کشور های جهان زود شناخته میشوند و از حرکات و ادا و اطوار و طرز صحبت و نگاهشان به آسانی میتوان به کارشان پی برد. در سال ۱۶۶۶ میلادی - ۱۰۷۶ هجری - من در اصفهان بودم نزدیک به چهار هزار فاحشه در اصفهان میزیستند و نام همه این فاحشه ها - به سبب آنکه مالیات خاصی به دولت میپردازند و مدیر و ماموران خاصی از سمت دولت به آنها رسیدگی میکند - در دفاتر دیوانی ثبت شده است.میزان مالیاتی که دولت از این زنان میگیرد در سال به دویست هزار اکو(واحد پول فرانسه در آن زمان) میرسد. که به این گونه فواحش ، اصطلاحا فاحشه های رسمی میگفتند.گروهی از فاحشه ها بودند که نامشان در دیوان های دولت ثبت نشده بود و از پرداختن مالیات به دولت شانه خالی کرده و پول بیشتری کسب میکردند که آنها نیز جزء فواحش غیر رسمی بودند..." همین سیاح در جای دیگری از سفرنامه خود مینویسد: "...یکی از خصوصیات فواحش ایران آن است که به مقدار پولی که برای هر ملاقات میگیرند نامیده میشوند نامیده میشوند.مثلا فلان زن ده تومانی ، پنج تومانی یا دو تومانی است.هیچ زن بدکاری نیست که از یک تومان کمتر بگیرد. زنان عمومی که مالیات خاص میپردازند در کاروانسرا های مخصوص به سر میبرند ، زیرا مردم حاضر نیستند در جوار ایشان به سر برند ، علاوه بر آن در اصفهان محله ایست که آن را محله " بی نقابان " گویند.پیش از این در شهر بزرگ اصفهان مرسوم بود که تا شب فرا میرسید ، زنان فاحشه مثل دسته های کلاغ در سراسر شهر پراکنده میشدند و دنبال مشتری میگشتند. فاحشه ها غالبا به صورت مطرب ، رقاصه در مجالس مهمانی یا خصوصی حاضر میشدند.از میان شهر های ایران تنها در شهر اردبیل - که آرامگاه شیخ صفی الدین اردبیلی حد بزرگ و بسیاری از خاندان آن است - زندگی فاحشه ها ممنوع است. یکی از سفیران اروپایی که در زمان شاه صفی - جانشین شاه عباس - به ایران آمده بود در این خصوص گوید: "...زنان فاحشه را در {ایران } قحبه گویند و در مجالس میهمانی میرقصند...در بیشتر میهمانی ها زنان رقاصه دیده میشوند و صاحبخانه آنان را به هریک از مهمانان که تمایلی نشان دهد تقدیم میکند..." به گفته دن گارسیا دوسیلوا - سفیر اسپانیا در زمان شاه عباس - زنان روسپی بر خلاف زنان دیگر آزادانه در شهر گشت و گذار کرده و صورت خود را پوشش نمیدادند و سوار بر اسب شده و وجودشان برای سربازان ارتش ضروری بود.و لباس های رنگارنگی به تن میکردند.
"تاریخ اجتماعی ایران"
(جلد هفتم)
#مرتضی_راوندی
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
برای عده زیادی از مردم شب شیرین ترین قسمت روز است.پس شاید این که گفت تو نباید این قدر به پشت سرت نگاه کنی،درست گفت؛باید طرز نگاه مثبت تری اتخاذ کنم و سعی کنم بازمانده روز را دریابم.چه حاصلی دارد که مدام به پشت سرمان نگاه کنیم و خودمان را سرزنش کنیم که چرا زندگی مان آن طور که می خواسته ایم از آب درنیامده؟واقعیت سرسخت مسلما برای امثال بنده و شما،این است که چاره ای نیست،جز اینکه سرنوشت خودمان به دست آقایان برجسته ای بسپاریم که در مرکز این دنیا قرار دارند و خریدار خدمات ما هستند.فایده اش چیست که این قدر نگران باشیم که برای راه بردن زندگی خودمان چه کار هایی می توانستیم بکنیم یا نمی توانستیم بکنیم؟کافی است امثال بنده و شما دست کم سعی کنیم سهمی که به سرمایه این دنیا اضافه می کنیم،حائز حقیقت و ارزش باشد.
"بازمانده روز"
#کازائو_ایشی_گورو
#داستان_هاي_ژاپني
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
برای عده زیادی از مردم شب شیرین ترین قسمت روز است.پس شاید این که گفت تو نباید این قدر به پشت سرت نگاه کنی،درست گفت؛باید طرز نگاه مثبت تری اتخاذ کنم و سعی کنم بازمانده روز را دریابم.چه حاصلی دارد که مدام به پشت سرمان نگاه کنیم و خودمان را سرزنش کنیم که چرا زندگی مان آن طور که می خواسته ایم از آب درنیامده؟واقعیت سرسخت مسلما برای امثال بنده و شما،این است که چاره ای نیست،جز اینکه سرنوشت خودمان به دست آقایان برجسته ای بسپاریم که در مرکز این دنیا قرار دارند و خریدار خدمات ما هستند.فایده اش چیست که این قدر نگران باشیم که برای راه بردن زندگی خودمان چه کار هایی می توانستیم بکنیم یا نمی توانستیم بکنیم؟کافی است امثال بنده و شما دست کم سعی کنیم سهمی که به سرمایه این دنیا اضافه می کنیم،حائز حقیقت و ارزش باشد.
"بازمانده روز"
#کازائو_ایشی_گورو
#داستان_هاي_ژاپني
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
تو آن فصل را درمن ميبيني
هنگاميكه پاييز ، برگهاي زرد را به غارت برده است
وتنها جزچند برگ زرد
درمقابل سرما برخود مي لرزند باقي نيست
بر روي شاخه هايي كه پرندگان
مانند آوازخوان برروي آن تا دير زمان نغمه وآواز شيرين مي خواندند
تو خاموشي وشفق وغروب خورشيد را بر چهره من مي بيني
خورشيد بر رخت شب سر گذاشته
وپيرهني سياه برتن پوشيده
تو درمن افروختن وفروغ آن آتش را نظاره مي كني
كه بر خاكستر جواني نشسته
مانند بالين مرگ كه بايستي برآن آرامش يابد
مردن دربستري كه از آن زندگي گرفته بود
تو اين ها را نظاره مي كني ومي بيني وشوق اشتياقت
به آنكس كه مي داني بزودي تورا رها خواهد كرد
افزون تَر وبيشتر خواهد شد .
"آسمان آبي قلب من"
شاعر : #ويليام_شكسپير
برگردان : رويا امير قاسم خاني
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
ویلیام شکسپیر (به انگلیسی: William Shakespeare) (زاده ۱۵۶۴ - درگذشته ۱۶۱۶) شاعر و نمایشنامهنویس انگلیسی بود که بسیاری وی را بزرگترین نویسنده در زبان انگلیسی دانستهاند. «سخن سرای آون» (به انگلیسی: Bard of Avonلقبي است که به خاطر محل تولدش در آون واقع در استراتفورد انگلیس به وی دادهاند.
تو آن فصل را درمن ميبيني
هنگاميكه پاييز ، برگهاي زرد را به غارت برده است
وتنها جزچند برگ زرد
درمقابل سرما برخود مي لرزند باقي نيست
بر روي شاخه هايي كه پرندگان
مانند آوازخوان برروي آن تا دير زمان نغمه وآواز شيرين مي خواندند
تو خاموشي وشفق وغروب خورشيد را بر چهره من مي بيني
خورشيد بر رخت شب سر گذاشته
وپيرهني سياه برتن پوشيده
تو درمن افروختن وفروغ آن آتش را نظاره مي كني
كه بر خاكستر جواني نشسته
مانند بالين مرگ كه بايستي برآن آرامش يابد
مردن دربستري كه از آن زندگي گرفته بود
تو اين ها را نظاره مي كني ومي بيني وشوق اشتياقت
به آنكس كه مي داني بزودي تورا رها خواهد كرد
افزون تَر وبيشتر خواهد شد .
"آسمان آبي قلب من"
شاعر : #ويليام_شكسپير
برگردان : رويا امير قاسم خاني
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
ویلیام شکسپیر (به انگلیسی: William Shakespeare) (زاده ۱۵۶۴ - درگذشته ۱۶۱۶) شاعر و نمایشنامهنویس انگلیسی بود که بسیاری وی را بزرگترین نویسنده در زبان انگلیسی دانستهاند. «سخن سرای آون» (به انگلیسی: Bard of Avonلقبي است که به خاطر محل تولدش در آون واقع در استراتفورد انگلیس به وی دادهاند.
@tarikh21
کاش چون پاییز بودم..کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموشو ملال انگیز بودم
برگهایم یکایک زرد میشد
آفتاب دیدگانم سر میشد
آسمان سینه ام پر درد میشد
ناگهان طوفان اندوهی بجانم چنگ می زد
اشکهایم همچو باران
دامنم را رنگ میزد
وه..چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور ورنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند..شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می زد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه ی من...
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم میریخت بر دلهای خسته
پیش رویم:
چهره ی تلخ زمستان جوانی
پشت سر:
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام:
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پاییز بودم..کاش چون پاییز بودم...
#فروغ_فرخزاد
#شعر
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
کاش چون پاییز بودم..کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموشو ملال انگیز بودم
برگهایم یکایک زرد میشد
آفتاب دیدگانم سر میشد
آسمان سینه ام پر درد میشد
ناگهان طوفان اندوهی بجانم چنگ می زد
اشکهایم همچو باران
دامنم را رنگ میزد
وه..چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور ورنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند..شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می زد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه ی من...
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم میریخت بر دلهای خسته
پیش رویم:
چهره ی تلخ زمستان جوانی
پشت سر:
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام:
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پاییز بودم..کاش چون پاییز بودم...
#فروغ_فرخزاد
#شعر
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
تمام زن هاى ما ديوانه اش شدند. آنان به دو دسته تقسيم گرديدند،يكدسته او را مى پرستيدند و دسته ديگر كينه اي كشنده به اون نشان مى دادند، اما هردو دسته عقل و شعور خود را باخته بودند. بعضى فريفاه آن راز و معمايى شده بودند كه مى بايست در اعماق روح اين مرد مخفى شده باشد؛ و بعضي ديگر فريفته اين حقيقت كه او يك جانى است.
"تسخير شدگان"
#فئودور_داستايوفسكي
برگردان: علي اصغر خبره زاده
#داستان_هاي_روسي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
تمام زن هاى ما ديوانه اش شدند. آنان به دو دسته تقسيم گرديدند،يكدسته او را مى پرستيدند و دسته ديگر كينه اي كشنده به اون نشان مى دادند، اما هردو دسته عقل و شعور خود را باخته بودند. بعضى فريفاه آن راز و معمايى شده بودند كه مى بايست در اعماق روح اين مرد مخفى شده باشد؛ و بعضي ديگر فريفته اين حقيقت كه او يك جانى است.
"تسخير شدگان"
#فئودور_داستايوفسكي
برگردان: علي اصغر خبره زاده
#داستان_هاي_روسي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
جهان بين و سرشناس كسى است كه درك و فهم آزاد داشته باشد. آيا حق ندارم اگر دلم خواست، سالوس و متعصب نباشم؟ بخاطر همين است كه تمام مردم تا روز قيامت از من بيزار و متنفرند.
"هميشه زهاد رياكار بيش از عقلا و دانشمندان بوده اند"* و من هم اين عقيده را دارم.
"تسخير شدگان"
#فئودور_داستايوفسكي
برگردان: علي اصغر خبره زاده
#داستان_هاي_روسي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
*جمله منتسب به پاسكال است
جهان بين و سرشناس كسى است كه درك و فهم آزاد داشته باشد. آيا حق ندارم اگر دلم خواست، سالوس و متعصب نباشم؟ بخاطر همين است كه تمام مردم تا روز قيامت از من بيزار و متنفرند.
"هميشه زهاد رياكار بيش از عقلا و دانشمندان بوده اند"* و من هم اين عقيده را دارم.
"تسخير شدگان"
#فئودور_داستايوفسكي
برگردان: علي اصغر خبره زاده
#داستان_هاي_روسي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
*جمله منتسب به پاسكال است
بالاخره علت ناراحتى اش را فهميدم: او چندبار به آينه اش نزديك شد و مدت درازى در برابر آن توقف كرد. بعد بطرف من برگشت و با نوميدى شگفتى گفت:
- دوستم، من از دست رفته ام.
"تسخير شدگان"
#فئودور_داستايوفسكي
برگردان: علي اصغر خبره زاده
#داستان_هاي_روسي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
عكاس: Suzan Pektas
(عكاس اهل تركيه)
- دوستم، من از دست رفته ام.
"تسخير شدگان"
#فئودور_داستايوفسكي
برگردان: علي اصغر خبره زاده
#داستان_هاي_روسي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
عكاس: Suzan Pektas
(عكاس اهل تركيه)
قدیمی ترین عکس موجود از تهران
این عکس را عکاس و مستشار ایتالیایی، لوئیجی پشه، یکصد و پنجاه سال پیش عکاسی کرده است.
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
این عکس را عکاس و مستشار ایتالیایی، لوئیجی پشه، یکصد و پنجاه سال پیش عکاسی کرده است.
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
Forwarded from انسان هزاره هشتم
تمدن،نخستین بار از آنجا آغاز شد
که انسان خشمگین به جای "سنگ"
"کلمه" پرتاب کرد...
#زیگموند_فروید
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
عكاس: يان بري
اتحاد جماهير شوروي
که انسان خشمگین به جای "سنگ"
"کلمه" پرتاب کرد...
#زیگموند_فروید
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
عكاس: يان بري
اتحاد جماهير شوروي
هرقدر بيشتر به تابلوى "سالهاى بى گناهى" نقاش انگليسى جاشوا رينولدز نگاه ميكنيم بيشتر به اين نتيجه ميرسيم كه در زندگى فقط يك شكست وجود دارد و آن هم اين است كه ديگر نميتوانيم كودك باشيم. ما بهشت را به دوران كودكى نسبت ميدهيم و با اين فرافكنى تسلا مى يابيم و فقدان آن را تاب مى آوريم. به دستهاى ظريف كودك نقاشى شده نگاه كنيد، دستهايى كه كودك آنها را طورى به روى سينه گرفته كه پندارى به يارى آنها ميخواهد در كمال خجلت زدگى از خوشبختى خود دفاع كند! آيا رينولدز واقعا اين همه را در اثر خود گنجانده است؟ آيا چشمان انديشمند كودك بيانگر يك خوف نامشخص است، خوفى كه حاكى از نگرانى او بابت زمانى ست كه ناگزير سپرى خواهد شد؟ كودكان درست مانند عاشقان حس ششمى دارند كه از پيش به آنها خبر ميدهد كه مرزهاى خوشبختى كجا قرار گرفته اند.
#اميل_سيوران
برگردان: #حسين_منصورى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
#اميل_سيوران
برگردان: #حسين_منصورى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
"خاطرهای از عباس کیارستمی
دربارهء #مهدی_اخوان_ثالث "
در فرودگاه مهر آباد، اخوان ثالث شبیه هر مسافر تازه کار و بی تجربه گویا اشکالاتی در باب اسباب و اثاثیه ی سفر داشت .قصد سفر به لندن داشت...به مسوول گمرک گفتم " این آقا مهدی اخوان ثالث است. مواظبش باش . خیلی عزیز است." مسوول گمرک از من پرسید : "کی؟ همین آدم ؟ "
گفتم "بله. همین آدم." به او نگاهی کرد ولی انگار او را به جا نیاورد. به دادش رسیدم و گفتم او شاعر است. اما باز هم افاقه نکرد. از پهلوی او که رد شدم به او سلام کردم. با خضوع و تواضع روستایی جواب سلام مرا داد. ظاهرا انتظار نداشت که کسی در چنین صحرای محشری او را بشناسد. توی هواپیما یک بار دیگر از کنارم رد شد. به مسافری که پهلویم نشسته بود گفتم "این آقا مهدی اخوان ثالث است." پرسید" کیه ؟" گفتم "شاعر است." سری تکان داد و تظاهر کرد که او را می شناسد. ولی نشناخته بود. چون پرسید "در تلویزیون کار می کند؟" به نظرم آمد اگر بخواهی جزو مشاهیر باشی باید صورتی آشنا داشته باشی نه نامی آشنا.
در فرودگاه لندن ، من و اخوان هر دو پیاده شدیم. هر کدام می خواستیم به جایی دیگر برویم. لازم بود در سالن ترانزیت مدتی منتظر پرواز بعدی مان باشیم. اخوان منتظر بود. توی یک صندلی فرو رفته بود. نگاهش می کردم. اصلا به کسی نمی مانست که اولین بار است به خارج سفر می کند.
چهار ساعت انتظار را نمی شد نشست و دیدنی های " دیوتی فری شاپ" فرودگاه را ندید. مدل های جدید دوربین عکاسی و ساعت های مدرن و... چون باز آمدم ، شاعر پیر را آسوده دیدم. هنوز همچنان ساکت. تکان نخورده بود. چه آرامشی داشت. چقدر چشم و دل سیر بود. چه تفاوت غریبی. دیدم هنوز مشغول همان " سیر بی دست و پا " است. با خودش است. در خودش است. غرق است. آرامش اخوان مرا به یاد دوستی انداخت که چندی پیش به لندن رفته بود و فروشگاه " هارودس" را از بالا تا پایین با دقت دیده بود و وقتی از فروشگاه بیرون آمده بود گفته بود خیلی قشنگ بود. همه ی چیزهایی که اینجا دیدم قشنگ بود ولی من چه خوشبختم که به هیچکدام شان احتیاجی ندارم. اینجا اخوان مثل اینکه ندیده می دانست به چیزی احتیاج ندارد و بی نیاز است. یادم آمد که او گفته است «باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟» این شعر، که اگر او همین یک شعر را گفته بود بازهم شاعر بزرگی بود.
"باغ بیبرگی"
#عباس_کیارستمی
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
"خاطرهای از عباس کیارستمی
دربارهء #مهدی_اخوان_ثالث "
در فرودگاه مهر آباد، اخوان ثالث شبیه هر مسافر تازه کار و بی تجربه گویا اشکالاتی در باب اسباب و اثاثیه ی سفر داشت .قصد سفر به لندن داشت...به مسوول گمرک گفتم " این آقا مهدی اخوان ثالث است. مواظبش باش . خیلی عزیز است." مسوول گمرک از من پرسید : "کی؟ همین آدم ؟ "
گفتم "بله. همین آدم." به او نگاهی کرد ولی انگار او را به جا نیاورد. به دادش رسیدم و گفتم او شاعر است. اما باز هم افاقه نکرد. از پهلوی او که رد شدم به او سلام کردم. با خضوع و تواضع روستایی جواب سلام مرا داد. ظاهرا انتظار نداشت که کسی در چنین صحرای محشری او را بشناسد. توی هواپیما یک بار دیگر از کنارم رد شد. به مسافری که پهلویم نشسته بود گفتم "این آقا مهدی اخوان ثالث است." پرسید" کیه ؟" گفتم "شاعر است." سری تکان داد و تظاهر کرد که او را می شناسد. ولی نشناخته بود. چون پرسید "در تلویزیون کار می کند؟" به نظرم آمد اگر بخواهی جزو مشاهیر باشی باید صورتی آشنا داشته باشی نه نامی آشنا.
در فرودگاه لندن ، من و اخوان هر دو پیاده شدیم. هر کدام می خواستیم به جایی دیگر برویم. لازم بود در سالن ترانزیت مدتی منتظر پرواز بعدی مان باشیم. اخوان منتظر بود. توی یک صندلی فرو رفته بود. نگاهش می کردم. اصلا به کسی نمی مانست که اولین بار است به خارج سفر می کند.
چهار ساعت انتظار را نمی شد نشست و دیدنی های " دیوتی فری شاپ" فرودگاه را ندید. مدل های جدید دوربین عکاسی و ساعت های مدرن و... چون باز آمدم ، شاعر پیر را آسوده دیدم. هنوز همچنان ساکت. تکان نخورده بود. چه آرامشی داشت. چقدر چشم و دل سیر بود. چه تفاوت غریبی. دیدم هنوز مشغول همان " سیر بی دست و پا " است. با خودش است. در خودش است. غرق است. آرامش اخوان مرا به یاد دوستی انداخت که چندی پیش به لندن رفته بود و فروشگاه " هارودس" را از بالا تا پایین با دقت دیده بود و وقتی از فروشگاه بیرون آمده بود گفته بود خیلی قشنگ بود. همه ی چیزهایی که اینجا دیدم قشنگ بود ولی من چه خوشبختم که به هیچکدام شان احتیاجی ندارم. اینجا اخوان مثل اینکه ندیده می دانست به چیزی احتیاج ندارد و بی نیاز است. یادم آمد که او گفته است «باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟» این شعر، که اگر او همین یک شعر را گفته بود بازهم شاعر بزرگی بود.
"باغ بیبرگی"
#عباس_کیارستمی
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سکانسی از #فیلم_کوتاه خواستگاری محصول۱۳۴۱
نویسنده و کارگردان: #ابراهیم_گلستان
با بازی #فروغ_فرخزاد
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
نویسنده و کارگردان: #ابراهیم_گلستان
با بازی #فروغ_فرخزاد
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
اجحاف بزرگی به فلسفه سیاسی است اگر کتاب «جامعه باز و دشمنانش»را یکی از آثار کلاسیک آن در قرن بیستم بدانیم.تفسیر ناراست پوپر از افلاطون و هگل و انداختن تقصیر دو جنگ جهانی بر گردن آنها بیشتر شبیه یک شعبدهبازی است.شعبدهای که تقصیر را درست گردن کسانی میاندازد که درباره مخاطرات دموکراسی تذکر داده بودند و در یک چشمبندی کمونیسم و فاشیسم را برآمده از فلسفههای افلاطون و هگل میبیند.
اگر در ناسیونالسوسیالیسم تلاش شد تا یادداشتهای پس از مرگ نیچه مصادره به مطلوب شود، هگل آنقدر چغر بود که امکان مصادره به مطلوب کردنش هم منتفی بود.
اینکه برای وحشت بزرگی مثل کمونیسم بگردیم تا ۲۵۰۰ سال پیش فیلسوفی را بیابیم تا همه کاسهها را سر او بشکنیم، بیشتر شبیه این است که مقصر سر کار آمدن جمهوری اسلامی در ایران را فارابی بدانیم.
فاشیسم و کمونیسم دو پدیده اروپایی بودند که از دل انقلاب دموکراتیک قرن نوزدهم سربرآوردند. تغییر مناسبات سیاسی-اجتماعی به مناسبات دموکراتیک اتفاقا دلیل اصلی «ظهور» این دو پدیده بود. افکار و ایدئولوژیها اگر بستر تحقق یافتن نداشته باشند، به قیل و قالی خلاصه میشوند، اما آنچه به این افکار و ایدئولوژیها قدرت تغییر در جهان خارج میدهد، قدرتی است که تغییر مناسبات اجتماعی و سیاسی بدانها میبخشد. کتاب پوپر از این جهت شعبدهبازی است، چون دقیقا روی دو فیلسوف دست میگذارد که بیشتر از بقیه به مخاطرات دموکراسی اشاره کرده بودند.
اگر قرار بود فیلسوف به نفس فیلسوف بودنش «منشأ اثر بیرونی» شود،اتفاقی که باید میافتاد این بود که برای حرف افلاطون و هگل و البته برک و توکویل گوش شنوایی پیدا شود و مهاری بر پوزه دموکراسی زده شود تا چنین بیپروا نتازد!یعنی اتفاقا اگر کسی حرف افلاطون و هگل را گوش کرده بود که چنین اتفاقاتی نمیافتاد!
فروکاستن کل اثر گرانسنگ افلاطون به آموزه نادرستی به نام فیلسوف-شاه و اتهام تاریخیگری به هگل که چیزی جز تفسیری ناشیانه از آثار او نیست،به بدفهمی بزرگی نسبت به این دو فیلسوف بزرگ دامن زده است. اینها حتی سادهسازی افلاطون و هگل هم نیست.
سادهسازی پولیتئیا افلاطون این است که یک شهر یا واحد سیاسی «خوب»بر اساس دانش و شناخت بنا میشود نه بر اساس نیازها، منافع،قراردادها و تعارضها.او خود با چشمان خود بحران دموکراسی آتنی و غلبه دماگوژی بر دموکراسی را دیده بود.شاگرد خود او ارسطو در جهت دیگری میاندیشید.نظام سیاسی خوب از نظر ارسطو بر پایه فرونسیس یعنی عمل مبتنی بر تجربه زندگی(تا شناخت نظری) سامان مییافت.با همه تفاوت این دو فیلسوف هر دو اما سیاست را بر «فضیلت» و «عدالت» بنا و استوار میکردند.افلاطون در نوموئی صریحا میگوید بهترین نظام سیاسی، حکومت قانون است.افلاطون و ارسطو میگویند ما به حاکمانی نیاز داریم که نه برای منافع خود و نه برای اعمال سلطه بلکه «برای» خیر عمومی شهر حکمرانی کنند. در دموکراسی مدرن اما جای خیر عمومی را «منافع» میگیرد. اینکه از تعارض منافع جنگ داخلی و جنگ جهانی برخواهد خاست «حقیقتی» بود که در قرن هفدهم،هجدهم،نوزدهم و بیستم در اروپا به واقعیت پیوست.
من قصد ندارم در تفسیر پوپر بر افلاطون و هگل بپیچم،اما میخواهم پرسشی درباره نسبت بین دموکراسی و حقیقت مطرح کنم. گفته میشود که «حقیقت» جایی در دموکراسی ندارد،دموکراسی بازی منافع است و اگر پای حقیقت وسط کشیده شود،هر کس مدعی حقیقت خواهد شد و از این طریق و به این بهانه که مالک حقیقت است بر دیگران اعمال زور خواهد کرد.پرسش اما اینجاست که آیا دموکراسی هیچ نسبتی با حقیقت ندارد؟آیا تمام بندهای یک قانون اساسی دموکراتیک اتفاق نظر اکثریت است؟(از تناقضات امکان چنین چیزی و از مسئله استبداد اکثریت میگذرم)آیا بر اساس ساز و کاری دموکراتیک میتوان حقوق اساسی انسانها را سلب کرد؟در قانون اساسی تمام کشورهایی که دارای ثبات هستند و با نام دموکراسی شناخته میشوند،اصول و ارزشهایی مندرج است که مدعای حقیقت دارند.اصولی همچون شأن و منزلت انسانی،حق مالکیت،آزادی،برابری در برابر قانون،آزادی وجدان و آزادی بیان،آزادی رفت و آمد و انتخاب شغل و شیوه زندگی و مسکن و..اصولی که در بسیاری از قانون اساسیها غیرقابل تعرض و تغییر هستند. پس دموکراسیهای مدرن نیز بر منافع صرف بنا نمیشوند بلکه پایههایی اخلاقی دارند که بحث درباره آنها بحث درباره نسبت بین حقیقت و دموکراسی است.چنین بحثی لازمه حرکت یک اجتماع یا کشور به سوی آزادی است. باید دانست که دموکراسی فینفسه چیزی ارزشمند نیست و میتوان مشروعیت آن را زیر سوال برد.باید دانست رای ۹۹ درصدی به چیزی مشروعیت نمیدهد.
باید دانست انتخاب اکثریت مسلمان یا مسیحی، فینفسه نه مشروع است و نه متضمن حقیقتی است.
#محمد_ايمانى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
اجحاف بزرگی به فلسفه سیاسی است اگر کتاب «جامعه باز و دشمنانش»را یکی از آثار کلاسیک آن در قرن بیستم بدانیم.تفسیر ناراست پوپر از افلاطون و هگل و انداختن تقصیر دو جنگ جهانی بر گردن آنها بیشتر شبیه یک شعبدهبازی است.شعبدهای که تقصیر را درست گردن کسانی میاندازد که درباره مخاطرات دموکراسی تذکر داده بودند و در یک چشمبندی کمونیسم و فاشیسم را برآمده از فلسفههای افلاطون و هگل میبیند.
اگر در ناسیونالسوسیالیسم تلاش شد تا یادداشتهای پس از مرگ نیچه مصادره به مطلوب شود، هگل آنقدر چغر بود که امکان مصادره به مطلوب کردنش هم منتفی بود.
اینکه برای وحشت بزرگی مثل کمونیسم بگردیم تا ۲۵۰۰ سال پیش فیلسوفی را بیابیم تا همه کاسهها را سر او بشکنیم، بیشتر شبیه این است که مقصر سر کار آمدن جمهوری اسلامی در ایران را فارابی بدانیم.
فاشیسم و کمونیسم دو پدیده اروپایی بودند که از دل انقلاب دموکراتیک قرن نوزدهم سربرآوردند. تغییر مناسبات سیاسی-اجتماعی به مناسبات دموکراتیک اتفاقا دلیل اصلی «ظهور» این دو پدیده بود. افکار و ایدئولوژیها اگر بستر تحقق یافتن نداشته باشند، به قیل و قالی خلاصه میشوند، اما آنچه به این افکار و ایدئولوژیها قدرت تغییر در جهان خارج میدهد، قدرتی است که تغییر مناسبات اجتماعی و سیاسی بدانها میبخشد. کتاب پوپر از این جهت شعبدهبازی است، چون دقیقا روی دو فیلسوف دست میگذارد که بیشتر از بقیه به مخاطرات دموکراسی اشاره کرده بودند.
اگر قرار بود فیلسوف به نفس فیلسوف بودنش «منشأ اثر بیرونی» شود،اتفاقی که باید میافتاد این بود که برای حرف افلاطون و هگل و البته برک و توکویل گوش شنوایی پیدا شود و مهاری بر پوزه دموکراسی زده شود تا چنین بیپروا نتازد!یعنی اتفاقا اگر کسی حرف افلاطون و هگل را گوش کرده بود که چنین اتفاقاتی نمیافتاد!
فروکاستن کل اثر گرانسنگ افلاطون به آموزه نادرستی به نام فیلسوف-شاه و اتهام تاریخیگری به هگل که چیزی جز تفسیری ناشیانه از آثار او نیست،به بدفهمی بزرگی نسبت به این دو فیلسوف بزرگ دامن زده است. اینها حتی سادهسازی افلاطون و هگل هم نیست.
سادهسازی پولیتئیا افلاطون این است که یک شهر یا واحد سیاسی «خوب»بر اساس دانش و شناخت بنا میشود نه بر اساس نیازها، منافع،قراردادها و تعارضها.او خود با چشمان خود بحران دموکراسی آتنی و غلبه دماگوژی بر دموکراسی را دیده بود.شاگرد خود او ارسطو در جهت دیگری میاندیشید.نظام سیاسی خوب از نظر ارسطو بر پایه فرونسیس یعنی عمل مبتنی بر تجربه زندگی(تا شناخت نظری) سامان مییافت.با همه تفاوت این دو فیلسوف هر دو اما سیاست را بر «فضیلت» و «عدالت» بنا و استوار میکردند.افلاطون در نوموئی صریحا میگوید بهترین نظام سیاسی، حکومت قانون است.افلاطون و ارسطو میگویند ما به حاکمانی نیاز داریم که نه برای منافع خود و نه برای اعمال سلطه بلکه «برای» خیر عمومی شهر حکمرانی کنند. در دموکراسی مدرن اما جای خیر عمومی را «منافع» میگیرد. اینکه از تعارض منافع جنگ داخلی و جنگ جهانی برخواهد خاست «حقیقتی» بود که در قرن هفدهم،هجدهم،نوزدهم و بیستم در اروپا به واقعیت پیوست.
من قصد ندارم در تفسیر پوپر بر افلاطون و هگل بپیچم،اما میخواهم پرسشی درباره نسبت بین دموکراسی و حقیقت مطرح کنم. گفته میشود که «حقیقت» جایی در دموکراسی ندارد،دموکراسی بازی منافع است و اگر پای حقیقت وسط کشیده شود،هر کس مدعی حقیقت خواهد شد و از این طریق و به این بهانه که مالک حقیقت است بر دیگران اعمال زور خواهد کرد.پرسش اما اینجاست که آیا دموکراسی هیچ نسبتی با حقیقت ندارد؟آیا تمام بندهای یک قانون اساسی دموکراتیک اتفاق نظر اکثریت است؟(از تناقضات امکان چنین چیزی و از مسئله استبداد اکثریت میگذرم)آیا بر اساس ساز و کاری دموکراتیک میتوان حقوق اساسی انسانها را سلب کرد؟در قانون اساسی تمام کشورهایی که دارای ثبات هستند و با نام دموکراسی شناخته میشوند،اصول و ارزشهایی مندرج است که مدعای حقیقت دارند.اصولی همچون شأن و منزلت انسانی،حق مالکیت،آزادی،برابری در برابر قانون،آزادی وجدان و آزادی بیان،آزادی رفت و آمد و انتخاب شغل و شیوه زندگی و مسکن و..اصولی که در بسیاری از قانون اساسیها غیرقابل تعرض و تغییر هستند. پس دموکراسیهای مدرن نیز بر منافع صرف بنا نمیشوند بلکه پایههایی اخلاقی دارند که بحث درباره آنها بحث درباره نسبت بین حقیقت و دموکراسی است.چنین بحثی لازمه حرکت یک اجتماع یا کشور به سوی آزادی است. باید دانست که دموکراسی فینفسه چیزی ارزشمند نیست و میتوان مشروعیت آن را زیر سوال برد.باید دانست رای ۹۹ درصدی به چیزی مشروعیت نمیدهد.
باید دانست انتخاب اکثریت مسلمان یا مسیحی، فینفسه نه مشروع است و نه متضمن حقیقتی است.
#محمد_ايمانى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21