آیا دوباره روی لیوانها خواهم رقصید؟
آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد؟
به مادرم گفتم: «دیگر تمام شد»
گفتم:" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم"
انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهایش
چگونه وقت جویدن سرود میخوانند
و چشمهایش
چگونه وقت خیره شدن میدرند
و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد
صبور
سنگین
سرگردان.
در ساعت چهار
در لحظهای که رشتههای آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیدهاند
و در شقیقههای منقلبش آن هجای خونین را
تکرارمی کند
سلام
سلام
آیا تو
هرگز آن چهار لالهٔ آبی را
بوییدهای؟
زمان گذشت
زمان گذشت و شب روی شاخههای لخت اقاقی افتاد
شب پشت شیشیههای پنجره سر میخورد
و با زبان سردش
ته ماندههای روز رفته را به درون میکشد
من از کجا میآیم؟
من از کجا میآیم؟
که این چنین به بوی شب آغشتهام؟
هنوز خاک مزارش تازه ست
مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم
چه مهربان بودی ای یار، ای یگانه ترین یار
چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی
چه مهربان بودی وقتی که پلکهای آینهها را میبستی
و چلچراغها را
از ساقهای سیمی میچیدی
و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق میبردی
تا آن بخار گیج که دنبالهٔ حریق عطش بود بر چمن خواب مینشست
و آن ستارهها مقوایی
به گرد لایتناهی میچرخیدند
چرا کلام را به صدا گفتند؟
چرا نگاه را به خانهٔ دیدار میهمان کردند!
چرا نوازش را
به حجب گیسوان باکرگی بردند؟
نگاه کن که در اینجا
چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رمیدن آرامید
به تیرهای توهم
مصلوب گشتهاست
و به جای پنج شاخهٔ انگشتهای تو
که مثل پنج حرف حقیقت بودند
چگونه روی گونه او مانده ست
سکوت چیست، چیست، ای یگانه ترین یار؟
سکوت چیست بجز حرفهای ناگفته
من از گفتن میمانم، اما زبان گنجشکان
زبان زندگی جملههای جاری جشن طبیعتست
زبان گنجشکان یعنی: بهار، برگ، بهار
زبان گنجشکان یعنی: نسیم، عطر، نسیم
زبان گنجشکان در کارخانه میمیرد
این کیست این کسی که روی جادهٔ ابدیت
بسوی لحظه توحید میرود
و ساعت همیشگیش را
با منطق ریاضی تفریقها و تفرقهها کوک میکند.
این کیست این کسی که بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمیداند
آغز بوی ناشتایی میداند
این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد
و در میان جامههای عروسی پوسیده ست
پس آفتاب سرانجام
در یک زمان واحد
بر هر دو قطب ناامید نتابید
تو از طنین کاشی آبی تهی شدی
و من چنان پرم که روی صدایم نماز میخوانند...
جنازههای خوشبخت
جنازههای ملول
جنازههای ساکت متفکر
جنازههای خوش بر خورد، خوش پوش، خوش خوراک
در ایستگاههای وقتهای معین
و در زمینهٔ مشکوک نورهای موقت
و شهوت خرید میوههای فاسد بیهودگی
آه
چه مردمانی در چار راهها نگران حوادثند
واین صدای سوتهای توقف
در لحظهای که باید، باید، باید
مردی به زیر چرخهای زمان له شود
مردی که از کنار درختان خیس میگذرد...
من از کجا میآیم؟
به مادرم گفتم:«دیگر تمام شد.»
گفتم:" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم.
سلام ای غرابت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم میکنیم
چرا که ابرهای تیره همیشه
پیغمبران آیههای تازه تطهیرند
و در شهادت یک شمع
راز منوری است که آن را
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب میداند
ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانههای باغهای تخیل
به داسهای واژگون شدهٔ بیکار
و دانههای زندانی
نگاه کن که چه برفی میبارد
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
و سال دیگر، وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه میشود
و در تنش فوران میکنند
فوارههای سبز ساقههای سبک بار
شکوفه خواهد داد ای یار، ای یگانه ترین یار
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...
#فروغ_فرخزاد
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد؟
به مادرم گفتم: «دیگر تمام شد»
گفتم:" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم"
انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهایش
چگونه وقت جویدن سرود میخوانند
و چشمهایش
چگونه وقت خیره شدن میدرند
و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد
صبور
سنگین
سرگردان.
در ساعت چهار
در لحظهای که رشتههای آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیدهاند
و در شقیقههای منقلبش آن هجای خونین را
تکرارمی کند
سلام
سلام
آیا تو
هرگز آن چهار لالهٔ آبی را
بوییدهای؟
زمان گذشت
زمان گذشت و شب روی شاخههای لخت اقاقی افتاد
شب پشت شیشیههای پنجره سر میخورد
و با زبان سردش
ته ماندههای روز رفته را به درون میکشد
من از کجا میآیم؟
من از کجا میآیم؟
که این چنین به بوی شب آغشتهام؟
هنوز خاک مزارش تازه ست
مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم
چه مهربان بودی ای یار، ای یگانه ترین یار
چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی
چه مهربان بودی وقتی که پلکهای آینهها را میبستی
و چلچراغها را
از ساقهای سیمی میچیدی
و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق میبردی
تا آن بخار گیج که دنبالهٔ حریق عطش بود بر چمن خواب مینشست
و آن ستارهها مقوایی
به گرد لایتناهی میچرخیدند
چرا کلام را به صدا گفتند؟
چرا نگاه را به خانهٔ دیدار میهمان کردند!
چرا نوازش را
به حجب گیسوان باکرگی بردند؟
نگاه کن که در اینجا
چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رمیدن آرامید
به تیرهای توهم
مصلوب گشتهاست
و به جای پنج شاخهٔ انگشتهای تو
که مثل پنج حرف حقیقت بودند
چگونه روی گونه او مانده ست
سکوت چیست، چیست، ای یگانه ترین یار؟
سکوت چیست بجز حرفهای ناگفته
من از گفتن میمانم، اما زبان گنجشکان
زبان زندگی جملههای جاری جشن طبیعتست
زبان گنجشکان یعنی: بهار، برگ، بهار
زبان گنجشکان یعنی: نسیم، عطر، نسیم
زبان گنجشکان در کارخانه میمیرد
این کیست این کسی که روی جادهٔ ابدیت
بسوی لحظه توحید میرود
و ساعت همیشگیش را
با منطق ریاضی تفریقها و تفرقهها کوک میکند.
این کیست این کسی که بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمیداند
آغز بوی ناشتایی میداند
این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد
و در میان جامههای عروسی پوسیده ست
پس آفتاب سرانجام
در یک زمان واحد
بر هر دو قطب ناامید نتابید
تو از طنین کاشی آبی تهی شدی
و من چنان پرم که روی صدایم نماز میخوانند...
جنازههای خوشبخت
جنازههای ملول
جنازههای ساکت متفکر
جنازههای خوش بر خورد، خوش پوش، خوش خوراک
در ایستگاههای وقتهای معین
و در زمینهٔ مشکوک نورهای موقت
و شهوت خرید میوههای فاسد بیهودگی
آه
چه مردمانی در چار راهها نگران حوادثند
واین صدای سوتهای توقف
در لحظهای که باید، باید، باید
مردی به زیر چرخهای زمان له شود
مردی که از کنار درختان خیس میگذرد...
من از کجا میآیم؟
به مادرم گفتم:«دیگر تمام شد.»
گفتم:" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم.
سلام ای غرابت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم میکنیم
چرا که ابرهای تیره همیشه
پیغمبران آیههای تازه تطهیرند
و در شهادت یک شمع
راز منوری است که آن را
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب میداند
ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانههای باغهای تخیل
به داسهای واژگون شدهٔ بیکار
و دانههای زندانی
نگاه کن که چه برفی میبارد
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
و سال دیگر، وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه میشود
و در تنش فوران میکنند
فوارههای سبز ساقههای سبک بار
شکوفه خواهد داد ای یار، ای یگانه ترین یار
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...
#فروغ_فرخزاد
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
آدم بى استحقاق براى هميشه در پس كوچه خودش ناپديد مى شود-پس كوچه كثيفش، پس كوچه محبوبش، همان جايى كه احساس راحتى مى كند و همان جايى كه به اختيار خويش و با لذت در كثافت و تعفن غرق مى شود.
"برادران كارامازوف"
#فئودور_داستايوفسكي
#داستان_هاي_روسي
(قرن نوزدهم)
برگردان: صالح حسينى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
آدم بى استحقاق براى هميشه در پس كوچه خودش ناپديد مى شود-پس كوچه كثيفش، پس كوچه محبوبش، همان جايى كه احساس راحتى مى كند و همان جايى كه به اختيار خويش و با لذت در كثافت و تعفن غرق مى شود.
"برادران كارامازوف"
#فئودور_داستايوفسكي
#داستان_هاي_روسي
(قرن نوزدهم)
برگردان: صالح حسينى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
پيش از ورود، صداى خنده نكره اى را شنيد كه آن را خوب مى شناخت و مى توانست بگويد كه پدرش به مرحله كيف رسيده است و هنوز خيلى مانده كه مست مست شود.
"برادران كارامازوف"
#فئودور_داستايوفسكي
#داستان_هاي_روسي
(قرن نوزدهم)
برگردان: صالح حسينى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
پيش از ورود، صداى خنده نكره اى را شنيد كه آن را خوب مى شناخت و مى توانست بگويد كه پدرش به مرحله كيف رسيده است و هنوز خيلى مانده كه مست مست شود.
"برادران كارامازوف"
#فئودور_داستايوفسكي
#داستان_هاي_روسي
(قرن نوزدهم)
برگردان: صالح حسينى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
او هنوز جوانى بود دور و بر بيست و چهار سال، و سخت مردم گريز و كم گو. چنين نبود كه آدمى پر حجب و حيا باشد. به عكس، آدمى از خود راضى بود، و به نظر مى آمد از همه تنفر دارد.
"برادران كارامازوف"
#فئودور_داستايوفسكي
#داستان_هاي_روسي
(قرن نوزدهم)
برگردان: صالح حسينى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
او هنوز جوانى بود دور و بر بيست و چهار سال، و سخت مردم گريز و كم گو. چنين نبود كه آدمى پر حجب و حيا باشد. به عكس، آدمى از خود راضى بود، و به نظر مى آمد از همه تنفر دارد.
"برادران كارامازوف"
#فئودور_داستايوفسكي
#داستان_هاي_روسي
(قرن نوزدهم)
برگردان: صالح حسينى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
گريگورى به پسرك خواندن و نوشتن يادش داد، و دوازده ساله كه شد، شروع كرد به آموختن كتاب مقدس به او. اما اين آموختن ره به جايى نبرد. در درس دوم يا سوم، پسرك ناگهان نيشش را به خنده باز كرد.
گريگورى، كه از زير عينك نگاه تهديد آميزى به او مى انداخت، پرسيد: "براى چه مى خندى؟"
پسرك: آه، هيچى. خدا روشنايى را روز اول آفريد، و خورشيد و ماه و ستارگان را به روز چهارم. روز اول روشنايى از كجا آمد؟
"برادران كارامازوف"
#فئودور_داستايوفسكي
#داستان_هاي_روسي
(قرن نوزدهم)
برگردان: صالح حسينى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
گريگورى به پسرك خواندن و نوشتن يادش داد، و دوازده ساله كه شد، شروع كرد به آموختن كتاب مقدس به او. اما اين آموختن ره به جايى نبرد. در درس دوم يا سوم، پسرك ناگهان نيشش را به خنده باز كرد.
گريگورى، كه از زير عينك نگاه تهديد آميزى به او مى انداخت، پرسيد: "براى چه مى خندى؟"
پسرك: آه، هيچى. خدا روشنايى را روز اول آفريد، و خورشيد و ماه و ستارگان را به روز چهارم. روز اول روشنايى از كجا آمد؟
"برادران كارامازوف"
#فئودور_داستايوفسكي
#داستان_هاي_روسي
(قرن نوزدهم)
برگردان: صالح حسينى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
مدرنيته داراى دو وجه مهم است يعنى عقل ابزارى كه با موضوعاتى چون علم و تكنولوژى مطرح مى شود و عقل انتقادى كه دربرگيرنده هنر و فلسفه مدرن است و به طور كلى تجلى آنچه را كه ما انديشه انتقادى مى ناميم.
🗣رامين جهانبگلو
"تمدن و تجدد"
(بخش اول/چگونه مى توان مدرن بود؟)
#رامين_جهانبگلو #جمشيد_بهنام
(گفتگو)
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
مدرنيته داراى دو وجه مهم است يعنى عقل ابزارى كه با موضوعاتى چون علم و تكنولوژى مطرح مى شود و عقل انتقادى كه دربرگيرنده هنر و فلسفه مدرن است و به طور كلى تجلى آنچه را كه ما انديشه انتقادى مى ناميم.
🗣رامين جهانبگلو
"تمدن و تجدد"
(بخش اول/چگونه مى توان مدرن بود؟)
#رامين_جهانبگلو #جمشيد_بهنام
(گفتگو)
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
واژه "تجدد" و "تجددخواهى" از قرن نوزدهم ميلادى در نوشته هاى نويسندگان ايرانى و ترك و عرب به چشم مى خورد و حكايت از خواست تغيير و نو كردن دارد. براى تجددخواهان ايرانى و ترك اين تغيير بر مبناى مدل غرب مى بايستى انجام بگيرد. ولى جالب اينجاست كه بسيارى از آنام همزمان در فكر دگرگونى جامعه و حفظ ميراث هاى فرهنگى خود هستند.
🗣رامين جهانبگلو
"تمدن و تجدد"
(بخش اول/چگونه مى توان مدرن بود؟)
#رامين_جهانبگلو #جمشيد_بهنام
(گفتگو)
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
واژه "تجدد" و "تجددخواهى" از قرن نوزدهم ميلادى در نوشته هاى نويسندگان ايرانى و ترك و عرب به چشم مى خورد و حكايت از خواست تغيير و نو كردن دارد. براى تجددخواهان ايرانى و ترك اين تغيير بر مبناى مدل غرب مى بايستى انجام بگيرد. ولى جالب اينجاست كه بسيارى از آنام همزمان در فكر دگرگونى جامعه و حفظ ميراث هاى فرهنگى خود هستند.
🗣رامين جهانبگلو
"تمدن و تجدد"
(بخش اول/چگونه مى توان مدرن بود؟)
#رامين_جهانبگلو #جمشيد_بهنام
(گفتگو)
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
ايرانى هميشه تجددخواه بود يعنى خواست تغيير داشته است و ميرزا آقاخان كرمانى همان كلمه فرانسه "شانزمان" را در اين باره به كار مى برد. ولى هميشه حد اين تغيير و تجديد و اصلاح مورد بحث بوده است. داستان همان داستان كشتى تزه در اساطير يونان است. كشتى تزه در اسكله آتن متوقف بود و هر روز كارگران بعضى از قطعات بدنه آن را عوض مى كردند و قطعات تازه به جاى آن مى گذاشتند و كم كم اين بحث پيش آمد كه اگر روزى همه قطعات قديم عوض شود آيا باز هم اين همان كشتى تزه خواهد بود؟ و بعد از يك بحث فلسفى به اين نتيجه رسيدند كه مسأله آخرين قطعه تعويض مهم است و بايد ديد حد اين كار در كجاست و در چه موقعى واقعاً كشتى هويت قديم خود را از دست خواهد داد.
🗣جمشيد بهنام
"تمدن و تجدد"
(بخش اول/چگونه مى توان مدرن بود؟)
#رامين_جهانبگلو #جمشيد_بهنام
(گفتگو)
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
ايرانى هميشه تجددخواه بود يعنى خواست تغيير داشته است و ميرزا آقاخان كرمانى همان كلمه فرانسه "شانزمان" را در اين باره به كار مى برد. ولى هميشه حد اين تغيير و تجديد و اصلاح مورد بحث بوده است. داستان همان داستان كشتى تزه در اساطير يونان است. كشتى تزه در اسكله آتن متوقف بود و هر روز كارگران بعضى از قطعات بدنه آن را عوض مى كردند و قطعات تازه به جاى آن مى گذاشتند و كم كم اين بحث پيش آمد كه اگر روزى همه قطعات قديم عوض شود آيا باز هم اين همان كشتى تزه خواهد بود؟ و بعد از يك بحث فلسفى به اين نتيجه رسيدند كه مسأله آخرين قطعه تعويض مهم است و بايد ديد حد اين كار در كجاست و در چه موقعى واقعاً كشتى هويت قديم خود را از دست خواهد داد.
🗣جمشيد بهنام
"تمدن و تجدد"
(بخش اول/چگونه مى توان مدرن بود؟)
#رامين_جهانبگلو #جمشيد_بهنام
(گفتگو)
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
سرگئی پروکوپیف و دیگر اعضای سفینه فضایی سایوز ام اس۹ بعد از بازگشت به زمین توسط اعضای گروه نجات از سفینه که در قزاقستان فرود آمد، خارج می شوند.
#عكس_روز
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
#عكس_روز
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
میبینم صورتمو تو آینه،
با لبی خسته میپرسم از خودم :
این غریبه کیه ؟ از من چی میخواد ؟
اون به من یا من به اون خیره شدم ؟
باورم نمیشه هر چی می بینم ،
چشامو یه لحظه رو هم می ذارم ،
به خودم میگم که این صورتکه ،
میتونم از صورتم ورش دارم!
میکشم دستامو روی صورتام،
هر چی باید بدونم دستام میگه،
منو توی آینه نشون میده،
میگه: این تو ای، نه هیچ کس دیگه!
جای پاهای تموم قصهها،
رنگ غربت تو تموم لحظهها،
مونده روی صورتات تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا!
*
آینه میگه: تو همون ای که یه روز
میخواستی خورشیدو با دست بگیری،
ولی امروز شهر شب خونهت شده،
داری بیصدا تو قلبات میمیری!
میشکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشتهها حرف بزنه!
آینه میشکنه هزار تیکه میشه،
اما باز تو هر تیکهش عکس من ئه!
عکسا با دهنکجی بهام میگن:
چشم امید و ببر از آسمون!
روزا با هم دیگه فرقی ندارن،
بوی کهنهگی میدن تمومشون!
#فرهاد_مهراد
#اردلان_سرافراز
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
با لبی خسته میپرسم از خودم :
این غریبه کیه ؟ از من چی میخواد ؟
اون به من یا من به اون خیره شدم ؟
باورم نمیشه هر چی می بینم ،
چشامو یه لحظه رو هم می ذارم ،
به خودم میگم که این صورتکه ،
میتونم از صورتم ورش دارم!
میکشم دستامو روی صورتام،
هر چی باید بدونم دستام میگه،
منو توی آینه نشون میده،
میگه: این تو ای، نه هیچ کس دیگه!
جای پاهای تموم قصهها،
رنگ غربت تو تموم لحظهها،
مونده روی صورتات تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا!
*
آینه میگه: تو همون ای که یه روز
میخواستی خورشیدو با دست بگیری،
ولی امروز شهر شب خونهت شده،
داری بیصدا تو قلبات میمیری!
میشکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشتهها حرف بزنه!
آینه میشکنه هزار تیکه میشه،
اما باز تو هر تیکهش عکس من ئه!
عکسا با دهنکجی بهام میگن:
چشم امید و ببر از آسمون!
روزا با هم دیگه فرقی ندارن،
بوی کهنهگی میدن تمومشون!
#فرهاد_مهراد
#اردلان_سرافراز
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ما حقيقت را در باغچه پيدا كرديم/ در نگاه شرم آگين گلى گمنام/ و بقا را در يك لحظه نامحدود/ كه دو خورشيد به هم خيره شدند.
#فروغ_فرخزاد
🗣 #حسين_منصورى: (با #ابراهيم_گلستان به تماشا نشسته ايم، به همراه دكلمه ترجمه شعر "پرنده فقط يك پرنده بود" به آلمانى، با ترجمه و صداى حسين منصورى و با تشكر از كلآوس اشتريگل و محمد مهدى شهابى)
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
#فروغ_فرخزاد
🗣 #حسين_منصورى: (با #ابراهيم_گلستان به تماشا نشسته ايم، به همراه دكلمه ترجمه شعر "پرنده فقط يك پرنده بود" به آلمانى، با ترجمه و صداى حسين منصورى و با تشكر از كلآوس اشتريگل و محمد مهدى شهابى)
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
"مرگ و انديشه پس از مرگ"
در نظر اپیکور اندیشههای خرافی مربوط به جهان پس از مرگ و شکنجه هایی که در آن گریبانگیر آدمی است، بزرگترین دشمن بشریت است.
جهان زیر زمین یونان قدیم، مانند « دوزخ دانته » کابوس وحشتناکی بود، و اپیکور به تمام کسانی که از این کابوس، از این خراف، در عذاب بودند میگفت : خوشحال باشید، دنیای پس از مرگی وجود ندارد.چون جسمتان فانی شد روحتان باقی نخواهد ماند که دست خوش شکنجه و عذاب قرار گیرد. مرگ پایان همهٔ وحشت ها و درد و رنجهای شماست.
اما هنوز این مسئله باقی است، و آن اندیشهٔ نابودی و پوچی بعد از مرگ است. آیا این خود دلیل بزرگترین ترسهای آدمی نیست؟
اپیکور میگوید نه. مگر شما از «نبودن» خویش پیش از تولد می ترسیدید؟
در این صورت چرا از نیستی خویش بعد از زندگی می هراسید؟
زندگی آدمی رؤیای میان دو خواب است. و خواب بی رؤیا همیشه شیرین تر از خوابی است که با رؤیاها درآمیزد.
به علاوه، طولانی ترین خواب ها لحظهٔ کوتاهی بیش نمینماید.
نیستی نیز خواه ده، یا صد، یا یک میلیون، یا هزار میلیون سال باشد، لحظه ای بیش نیست.
در ابدیت مرگ، انسان حتی از موجودیت خویش آگاه نیست.
ذات مردهٔ شما را با ذات زنده تان پیوندی نیست؛ پس نگرانی تان از چیست؟ بنابراین، از زندگی خود، که مانند روزی پر از پایکوبی میان دو شب آکنده از خواب است، لذت ببرید.
در حقیقت سراسر عالم جز رقص طبیعت در فضای بی پایان نیست؛ رقص اتم ها.
"ماجراهای جاودان در فلسفه"
#هنری_توماس و #دانلی_توماس
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
"مرگ و انديشه پس از مرگ"
در نظر اپیکور اندیشههای خرافی مربوط به جهان پس از مرگ و شکنجه هایی که در آن گریبانگیر آدمی است، بزرگترین دشمن بشریت است.
جهان زیر زمین یونان قدیم، مانند « دوزخ دانته » کابوس وحشتناکی بود، و اپیکور به تمام کسانی که از این کابوس، از این خراف، در عذاب بودند میگفت : خوشحال باشید، دنیای پس از مرگی وجود ندارد.چون جسمتان فانی شد روحتان باقی نخواهد ماند که دست خوش شکنجه و عذاب قرار گیرد. مرگ پایان همهٔ وحشت ها و درد و رنجهای شماست.
اما هنوز این مسئله باقی است، و آن اندیشهٔ نابودی و پوچی بعد از مرگ است. آیا این خود دلیل بزرگترین ترسهای آدمی نیست؟
اپیکور میگوید نه. مگر شما از «نبودن» خویش پیش از تولد می ترسیدید؟
در این صورت چرا از نیستی خویش بعد از زندگی می هراسید؟
زندگی آدمی رؤیای میان دو خواب است. و خواب بی رؤیا همیشه شیرین تر از خوابی است که با رؤیاها درآمیزد.
به علاوه، طولانی ترین خواب ها لحظهٔ کوتاهی بیش نمینماید.
نیستی نیز خواه ده، یا صد، یا یک میلیون، یا هزار میلیون سال باشد، لحظه ای بیش نیست.
در ابدیت مرگ، انسان حتی از موجودیت خویش آگاه نیست.
ذات مردهٔ شما را با ذات زنده تان پیوندی نیست؛ پس نگرانی تان از چیست؟ بنابراین، از زندگی خود، که مانند روزی پر از پایکوبی میان دو شب آکنده از خواب است، لذت ببرید.
در حقیقت سراسر عالم جز رقص طبیعت در فضای بی پایان نیست؛ رقص اتم ها.
"ماجراهای جاودان در فلسفه"
#هنری_توماس و #دانلی_توماس
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
زن جوانی در حاشیه مراسم سال نو در تایلند در یک مرکز خرید می رقصد.
#عكس_روز
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
#سال_نو_ميلادى
#عكس_روز
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
#سال_نو_ميلادى
سیدنی نخستین شهر بزرگ جهان است که آغاز سال جدید میلادی را جشن می گیرد. عکسی از آتش بازی بر فراز پل هاربر و سالن اوپرای این شهر در استرالیا.
#عكس_روز
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
#سال_نو_ميلادى
#عكس_روز
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
#سال_نو_ميلادى
@tarikh21
جامعه ای که در "انتخاب حاکم" نقشی ندارد، از اهرمهای سیاسی لازم برای "خلع حاکم" نیز برخوردار نیست
و تنها کاری که مردم در چنین جامعه ای می کنند لعن و نفرین کردن است
و اگر جامعه ای "قبیله ای دینی" باشد، این مسئولیت را به عهده ی خداوند میگذارند
"جامعه شناسی خودکامگی"
(تحليل جامعه شناختى ضحاك ماردوش)
#علیرضا_قلی
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
جامعه ای که در "انتخاب حاکم" نقشی ندارد، از اهرمهای سیاسی لازم برای "خلع حاکم" نیز برخوردار نیست
و تنها کاری که مردم در چنین جامعه ای می کنند لعن و نفرین کردن است
و اگر جامعه ای "قبیله ای دینی" باشد، این مسئولیت را به عهده ی خداوند میگذارند
"جامعه شناسی خودکامگی"
(تحليل جامعه شناختى ضحاك ماردوش)
#علیرضا_قلی
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
در دورهی انقلاب بهترین آدمها هستند که میمیرند. قانون ایثار فرصت گفتن را همیشه درنهایت در اختیار بزدلان و جبونان قرار میدهد، زیرا آن دیگران با تقدیم بهترینهایشان این فرصت را از دست دادهاند.
"يادداشت ها"
#آلبر_كامو
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
در دورهی انقلاب بهترین آدمها هستند که میمیرند. قانون ایثار فرصت گفتن را همیشه درنهایت در اختیار بزدلان و جبونان قرار میدهد، زیرا آن دیگران با تقدیم بهترینهایشان این فرصت را از دست دادهاند.
"يادداشت ها"
#آلبر_كامو
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
"روسپی گری و روسپی خانه های دوره صفویه"
روسپی گری و قحبه خانه ها سابقه نسبتا طولانی در تاریخ دارد.در دوره صفویه نیز روسپی گری و قحبه خانه رواج بسیاری داشت به طوریکه یکی از مراکز درآمد دولت بود.به طوریکه از نوشته های شاردن بر می آید به سبب رواج فساد و بچه بازی ، فواحش رسمی و غیر رسمی در دوره صفویه زیاد بود. به فاحشه خانه در دوره صفویه نیز اصطلاحا " بیت الطف " میگفتند. و به نوشته شاردن نزدیک به یازده هزار روسپی در پایتخت - شهر اصفهان - وجود داشت. کارری - از سیاحان اروپایی - در سفرنامه خود از محله " فاحشه ها " یاد کرده و میگوید: "...بعضی از زنان فاحشه رسمی هستند و سالانه مبلغی به عنوان مالیات به دولت میپردازند ، این زنان در شهر اصفهان به {بازار نوش} معروف هستند. در عهد شاه عباس بزرگ نیز روسپیان ، مخصوصا در اصفهان و سایر شهرهایی که در مسیر لشکریان قرار داشت فراوان بودند.البته وجود این روسپیان دلیل منطقی داشت چراکه سربازان ارتش که سالها از خانواده و زن های خود به دور بودند میبایست به نحوی عطش جنسی خود را سیراب مینمودند ؛ و جهت جلوگیری از هتک حرمت به نوامیس مردم ، وجود این روسپی ها در ارتش ضروری بود. به همین خاطر شاه عباس برای زنان فاحشه مقرراتی را تعیین کرده بود و همیشه در لشکرکشی های بزرگ گروهی از ایشان را همراه خود میبرد و ظاهرا همه ساله مالیات خاصی را از آنان میگرفت که اینگونه زنان را در آن زمان قحبه میخواندند(با عرض پوزش ) حتی شاه عباس بزرگ از این زنان روسپی در گروهی از فعالیت های سیاسی خود استفاده میکرد مثلا هنگامی که قندهار را از دولت هند بازپس گرفت برای واکنش به پادشاه هند - که ادعا کرده بود قرار است اصفهان را فتح کند - گروهی از روسپی ها را پیش از قوای قزلباش به داخل قلعه قندهار فرستاد و در ایران و هند چنین شایع شد که قلعه مستحکمی چون قندهار را گروهی از زنان روسپی فتح کرده اند!!! جان کارت رایت در سفرنامه خود از این زنان یاد کرده و میگوید: " معمولا این زنان صورت خود را با نقاب پوشش نمیدهند." شاردن - سیاح فرانسوی - در سفرنامه خود گوید: "...در ایران زنان بدکار بر خلاف سایر کشور های جهان زود شناخته میشوند و از حرکات و ادا و اطوار و طرز صحبت و نگاهشان به آسانی میتوان به کارشان پی برد. در سال ۱۶۶۶ میلادی - ۱۰۷۶ هجری - من در اصفهان بودم نزدیک به چهار هزار فاحشه در اصفهان میزیستند و نام همه این فاحشه ها - به سبب آنکه مالیات خاصی به دولت میپردازند و مدیر و ماموران خاصی از سمت دولت به آنها رسیدگی میکند - در دفاتر دیوانی ثبت شده است.میزان مالیاتی که دولت از این زنان میگیرد در سال به دویست هزار اکو(واحد پول فرانسه در آن زمان) میرسد. که به این گونه فواحش ، اصطلاحا فاحشه های رسمی میگفتند.گروهی از فاحشه ها بودند که نامشان در دیوان های دولت ثبت نشده بود و از پرداختن مالیات به دولت شانه خالی کرده و پول بیشتری کسب میکردند که آنها نیز جزء فواحش غیر رسمی بودند..." همین سیاح در جای دیگری از سفرنامه خود مینویسد: "...یکی از خصوصیات فواحش ایران آن است که به مقدار پولی که برای هر ملاقات میگیرند نامیده میشوند نامیده میشوند.مثلا فلان زن ده تومانی ، پنج تومانی یا دو تومانی است.هیچ زن بدکاری نیست که از یک تومان کمتر بگیرد. زنان عمومی که مالیات خاص میپردازند در کاروانسرا های مخصوص به سر میبرند ، زیرا مردم حاضر نیستند در جوار ایشان به سر برند ، علاوه بر آن در اصفهان محله ایست که آن را محله " بی نقابان " گویند.پیش از این در شهر بزرگ اصفهان مرسوم بود که تا شب فرا میرسید ، زنان فاحشه مثل دسته های کلاغ در سراسر شهر پراکنده میشدند و دنبال مشتری میگشتند. فاحشه ها غالبا به صورت مطرب ، رقاصه در مجالس مهمانی یا خصوصی حاضر میشدند.از میان شهر های ایران تنها در شهر اردبیل - که آرامگاه شیخ صفی الدین اردبیلی حد بزرگ و بسیاری از خاندان آن است - زندگی فاحشه ها ممنوع است. یکی از سفیران اروپایی که در زمان شاه صفی - جانشین شاه عباس - به ایران آمده بود در این خصوص گوید: "...زنان فاحشه را در {ایران } قحبه گویند و در مجالس میهمانی میرقصند...در بیشتر میهمانی ها زنان رقاصه دیده میشوند و صاحبخانه آنان را به هریک از مهمانان که تمایلی نشان دهد تقدیم میکند..." به گفته دن گارسیا دوسیلوا - سفیر اسپانیا در زمان شاه عباس - زنان روسپی بر خلاف زنان دیگر آزادانه در شهر گشت و گذار کرده و صورت خود را پوشش نمیدادند و سوار بر اسب شده و وجودشان برای سربازان ارتش ضروری بود.و لباس های رنگارنگی به تن میکردند.
"تاریخ اجتماعی ایران"
(جلد هفتم)
#مرتضی_راوندی
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
"روسپی گری و روسپی خانه های دوره صفویه"
روسپی گری و قحبه خانه ها سابقه نسبتا طولانی در تاریخ دارد.در دوره صفویه نیز روسپی گری و قحبه خانه رواج بسیاری داشت به طوریکه یکی از مراکز درآمد دولت بود.به طوریکه از نوشته های شاردن بر می آید به سبب رواج فساد و بچه بازی ، فواحش رسمی و غیر رسمی در دوره صفویه زیاد بود. به فاحشه خانه در دوره صفویه نیز اصطلاحا " بیت الطف " میگفتند. و به نوشته شاردن نزدیک به یازده هزار روسپی در پایتخت - شهر اصفهان - وجود داشت. کارری - از سیاحان اروپایی - در سفرنامه خود از محله " فاحشه ها " یاد کرده و میگوید: "...بعضی از زنان فاحشه رسمی هستند و سالانه مبلغی به عنوان مالیات به دولت میپردازند ، این زنان در شهر اصفهان به {بازار نوش} معروف هستند. در عهد شاه عباس بزرگ نیز روسپیان ، مخصوصا در اصفهان و سایر شهرهایی که در مسیر لشکریان قرار داشت فراوان بودند.البته وجود این روسپیان دلیل منطقی داشت چراکه سربازان ارتش که سالها از خانواده و زن های خود به دور بودند میبایست به نحوی عطش جنسی خود را سیراب مینمودند ؛ و جهت جلوگیری از هتک حرمت به نوامیس مردم ، وجود این روسپی ها در ارتش ضروری بود. به همین خاطر شاه عباس برای زنان فاحشه مقرراتی را تعیین کرده بود و همیشه در لشکرکشی های بزرگ گروهی از ایشان را همراه خود میبرد و ظاهرا همه ساله مالیات خاصی را از آنان میگرفت که اینگونه زنان را در آن زمان قحبه میخواندند(با عرض پوزش ) حتی شاه عباس بزرگ از این زنان روسپی در گروهی از فعالیت های سیاسی خود استفاده میکرد مثلا هنگامی که قندهار را از دولت هند بازپس گرفت برای واکنش به پادشاه هند - که ادعا کرده بود قرار است اصفهان را فتح کند - گروهی از روسپی ها را پیش از قوای قزلباش به داخل قلعه قندهار فرستاد و در ایران و هند چنین شایع شد که قلعه مستحکمی چون قندهار را گروهی از زنان روسپی فتح کرده اند!!! جان کارت رایت در سفرنامه خود از این زنان یاد کرده و میگوید: " معمولا این زنان صورت خود را با نقاب پوشش نمیدهند." شاردن - سیاح فرانسوی - در سفرنامه خود گوید: "...در ایران زنان بدکار بر خلاف سایر کشور های جهان زود شناخته میشوند و از حرکات و ادا و اطوار و طرز صحبت و نگاهشان به آسانی میتوان به کارشان پی برد. در سال ۱۶۶۶ میلادی - ۱۰۷۶ هجری - من در اصفهان بودم نزدیک به چهار هزار فاحشه در اصفهان میزیستند و نام همه این فاحشه ها - به سبب آنکه مالیات خاصی به دولت میپردازند و مدیر و ماموران خاصی از سمت دولت به آنها رسیدگی میکند - در دفاتر دیوانی ثبت شده است.میزان مالیاتی که دولت از این زنان میگیرد در سال به دویست هزار اکو(واحد پول فرانسه در آن زمان) میرسد. که به این گونه فواحش ، اصطلاحا فاحشه های رسمی میگفتند.گروهی از فاحشه ها بودند که نامشان در دیوان های دولت ثبت نشده بود و از پرداختن مالیات به دولت شانه خالی کرده و پول بیشتری کسب میکردند که آنها نیز جزء فواحش غیر رسمی بودند..." همین سیاح در جای دیگری از سفرنامه خود مینویسد: "...یکی از خصوصیات فواحش ایران آن است که به مقدار پولی که برای هر ملاقات میگیرند نامیده میشوند نامیده میشوند.مثلا فلان زن ده تومانی ، پنج تومانی یا دو تومانی است.هیچ زن بدکاری نیست که از یک تومان کمتر بگیرد. زنان عمومی که مالیات خاص میپردازند در کاروانسرا های مخصوص به سر میبرند ، زیرا مردم حاضر نیستند در جوار ایشان به سر برند ، علاوه بر آن در اصفهان محله ایست که آن را محله " بی نقابان " گویند.پیش از این در شهر بزرگ اصفهان مرسوم بود که تا شب فرا میرسید ، زنان فاحشه مثل دسته های کلاغ در سراسر شهر پراکنده میشدند و دنبال مشتری میگشتند. فاحشه ها غالبا به صورت مطرب ، رقاصه در مجالس مهمانی یا خصوصی حاضر میشدند.از میان شهر های ایران تنها در شهر اردبیل - که آرامگاه شیخ صفی الدین اردبیلی حد بزرگ و بسیاری از خاندان آن است - زندگی فاحشه ها ممنوع است. یکی از سفیران اروپایی که در زمان شاه صفی - جانشین شاه عباس - به ایران آمده بود در این خصوص گوید: "...زنان فاحشه را در {ایران } قحبه گویند و در مجالس میهمانی میرقصند...در بیشتر میهمانی ها زنان رقاصه دیده میشوند و صاحبخانه آنان را به هریک از مهمانان که تمایلی نشان دهد تقدیم میکند..." به گفته دن گارسیا دوسیلوا - سفیر اسپانیا در زمان شاه عباس - زنان روسپی بر خلاف زنان دیگر آزادانه در شهر گشت و گذار کرده و صورت خود را پوشش نمیدادند و سوار بر اسب شده و وجودشان برای سربازان ارتش ضروری بود.و لباس های رنگارنگی به تن میکردند.
"تاریخ اجتماعی ایران"
(جلد هفتم)
#مرتضی_راوندی
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
برای عده زیادی از مردم شب شیرین ترین قسمت روز است.پس شاید این که گفت تو نباید این قدر به پشت سرت نگاه کنی،درست گفت؛باید طرز نگاه مثبت تری اتخاذ کنم و سعی کنم بازمانده روز را دریابم.چه حاصلی دارد که مدام به پشت سرمان نگاه کنیم و خودمان را سرزنش کنیم که چرا زندگی مان آن طور که می خواسته ایم از آب درنیامده؟واقعیت سرسخت مسلما برای امثال بنده و شما،این است که چاره ای نیست،جز اینکه سرنوشت خودمان به دست آقایان برجسته ای بسپاریم که در مرکز این دنیا قرار دارند و خریدار خدمات ما هستند.فایده اش چیست که این قدر نگران باشیم که برای راه بردن زندگی خودمان چه کار هایی می توانستیم بکنیم یا نمی توانستیم بکنیم؟کافی است امثال بنده و شما دست کم سعی کنیم سهمی که به سرمایه این دنیا اضافه می کنیم،حائز حقیقت و ارزش باشد.
"بازمانده روز"
#کازائو_ایشی_گورو
#داستان_هاي_ژاپني
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
برای عده زیادی از مردم شب شیرین ترین قسمت روز است.پس شاید این که گفت تو نباید این قدر به پشت سرت نگاه کنی،درست گفت؛باید طرز نگاه مثبت تری اتخاذ کنم و سعی کنم بازمانده روز را دریابم.چه حاصلی دارد که مدام به پشت سرمان نگاه کنیم و خودمان را سرزنش کنیم که چرا زندگی مان آن طور که می خواسته ایم از آب درنیامده؟واقعیت سرسخت مسلما برای امثال بنده و شما،این است که چاره ای نیست،جز اینکه سرنوشت خودمان به دست آقایان برجسته ای بسپاریم که در مرکز این دنیا قرار دارند و خریدار خدمات ما هستند.فایده اش چیست که این قدر نگران باشیم که برای راه بردن زندگی خودمان چه کار هایی می توانستیم بکنیم یا نمی توانستیم بکنیم؟کافی است امثال بنده و شما دست کم سعی کنیم سهمی که به سرمایه این دنیا اضافه می کنیم،حائز حقیقت و ارزش باشد.
"بازمانده روز"
#کازائو_ایشی_گورو
#داستان_هاي_ژاپني
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
تو آن فصل را درمن ميبيني
هنگاميكه پاييز ، برگهاي زرد را به غارت برده است
وتنها جزچند برگ زرد
درمقابل سرما برخود مي لرزند باقي نيست
بر روي شاخه هايي كه پرندگان
مانند آوازخوان برروي آن تا دير زمان نغمه وآواز شيرين مي خواندند
تو خاموشي وشفق وغروب خورشيد را بر چهره من مي بيني
خورشيد بر رخت شب سر گذاشته
وپيرهني سياه برتن پوشيده
تو درمن افروختن وفروغ آن آتش را نظاره مي كني
كه بر خاكستر جواني نشسته
مانند بالين مرگ كه بايستي برآن آرامش يابد
مردن دربستري كه از آن زندگي گرفته بود
تو اين ها را نظاره مي كني ومي بيني وشوق اشتياقت
به آنكس كه مي داني بزودي تورا رها خواهد كرد
افزون تَر وبيشتر خواهد شد .
"آسمان آبي قلب من"
شاعر : #ويليام_شكسپير
برگردان : رويا امير قاسم خاني
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
ویلیام شکسپیر (به انگلیسی: William Shakespeare) (زاده ۱۵۶۴ - درگذشته ۱۶۱۶) شاعر و نمایشنامهنویس انگلیسی بود که بسیاری وی را بزرگترین نویسنده در زبان انگلیسی دانستهاند. «سخن سرای آون» (به انگلیسی: Bard of Avonلقبي است که به خاطر محل تولدش در آون واقع در استراتفورد انگلیس به وی دادهاند.
تو آن فصل را درمن ميبيني
هنگاميكه پاييز ، برگهاي زرد را به غارت برده است
وتنها جزچند برگ زرد
درمقابل سرما برخود مي لرزند باقي نيست
بر روي شاخه هايي كه پرندگان
مانند آوازخوان برروي آن تا دير زمان نغمه وآواز شيرين مي خواندند
تو خاموشي وشفق وغروب خورشيد را بر چهره من مي بيني
خورشيد بر رخت شب سر گذاشته
وپيرهني سياه برتن پوشيده
تو درمن افروختن وفروغ آن آتش را نظاره مي كني
كه بر خاكستر جواني نشسته
مانند بالين مرگ كه بايستي برآن آرامش يابد
مردن دربستري كه از آن زندگي گرفته بود
تو اين ها را نظاره مي كني ومي بيني وشوق اشتياقت
به آنكس كه مي داني بزودي تورا رها خواهد كرد
افزون تَر وبيشتر خواهد شد .
"آسمان آبي قلب من"
شاعر : #ويليام_شكسپير
برگردان : رويا امير قاسم خاني
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
ویلیام شکسپیر (به انگلیسی: William Shakespeare) (زاده ۱۵۶۴ - درگذشته ۱۶۱۶) شاعر و نمایشنامهنویس انگلیسی بود که بسیاری وی را بزرگترین نویسنده در زبان انگلیسی دانستهاند. «سخن سرای آون» (به انگلیسی: Bard of Avonلقبي است که به خاطر محل تولدش در آون واقع در استراتفورد انگلیس به وی دادهاند.