انسان هزاره هشتم
119 subscribers
1.01K photos
74 videos
16 files
139 links
(ادبی تاریخ فلسفه)

ارتباط با ادمین. @Mithra1991
Download Telegram
@tarikh21
برده داری (5) آزادی بندگان2

اکثریت بندگان به این خوشدل بودند که فرزند فراوانتر داشته باشند؛ به این ترتیب کار به جایی رسید که شماره آنان از مردم آزاد افزونتر شد. در زیر اجتماع بابلی، طبقه بندگان همچون نهر خروشانی در حال جریان بود..



#بختنصر#بابل
ج1- فصل نهم (تمدن بابل- رنجبران)
#تاریخ_تمدن
#ویل_دورانت
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
رقصندگانی از مونت کارلو در حال تمرین صحنه ای از نمایش "Trovatiara"، شب قبل از افتتاحیه در تئاتر جویس در نیویورک.



#عكس_روز
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
eyes wide shut -- با چشمان کاملا بسته
-- اخرین فیلم سینمایی استنلی کوبریک کارگردان شهیر و مولف سینمای امریکا است که ازنگاه بنده در عین حال عمیقترین و فلسفی ترین اثر او نیز محسوب می شود . . . راجع به این فیلم خیلی می توان حرف زد ولیکن قصد بنده فقط طرح یک پرسش است از خانم های گروه که امید ان میدارم با شهامت و دلیری و بدور از ملاحظات کوته نظرانه ی اجتماعی بدان پاسخ گویند . . در قسمتی از این فیلم ، بانوی خانه ( نیکول کیدمن ) پس از کشیدن مقداری ماری جوانا با همسرش ( تام کروز ) به او می گوید : در سفری که پارسال به فلان جا داشتیم .. در رستوران هتل محل اقامتمان، چشمان من برای لحظه ای کوتاه با چشمان مردی که ظاهرا افسر نیروی دریایی بود تلاقی کرده و انچنان مجذوب او شدم که حاضر بودم برای یک شب با او بودن همه چیزم را از کف بدهم !!! .. تو را و حتی دخترمان را و تمامی اینده ام را نیز هم !!!... دقت کنید : فقط یک نگاه ! .. و بعد همه ی زندگی ... پرسش این است : ان نگاه مگر حاوی چه امر خارق العاده ای می توانسته باشد ؟



#بهزاد_بابايى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
همه ی ما کم و بیش اینرا می دانیم که علتِ تمنیاتِ شدید ما در هر حوزه ای که امکان بروز ان تمنیات وجود دارد چیزی جز امکانِ تحقق لذتی که ان تمنا وعده ی ظهور انرا به ما می دهد نبوده و این روند چون قاعده ای در تمامی ارزوهای ما جاری است . مثلا چون مقرر است با معشوق خود ملاقات کنیم بدوا ارزوی ملاقات با وی در ما بر می جهد و این غبطه همچون علتی که معلولِ ان تحققِ واقعیِ ان لذت است خود را بر ما می گشاید . تحقق هر آرزویی فی حد ذاته معلولِ نیازِ پیشینی ما به براورده شدنِ موردِ ان آرزو است و چون موضوع ان آرزو براورده شد , بلادرنگ ارزویی دیگر جایگزین ان شده و این روند تا واپسین لحظه ی حیات در وجودمان جاری خواهد بود و من بعید می دانم بتوان کسی را یافت که ادعا کند با نگریستن به چشمهای یک انسان محتضر چیزی جز ارزوهای فروخفته و تمناهای خاموش او را که در اعماقِ دیدگانش با صراحتی غریب بانگِ خشم و اعتراض را بنمایش می گذارند مفهومِ دیگری را به فهم اورده باشد .



#بهزاد_بابايى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
وقتی ارزو و یا میلی شدید در ما ایجاد میشود بواقع اویی که از مواهب تحقق ان ارزو بهره مند میشود دقیقا کیست ؟ یک مثال شاید روشنگر باشد :
همه ی ما کم و بیش تجربه ی عاشقی را از سر گذرانده ایم ولی بندرت پیش امده که در خلال همان دوران از خود پرسیده باشیم مواهب و شادمانی های حاصل از این عشق ایا نصیب من است ؟!! و یا این قلبِ من است که از گشاده دستی های عاشقانه سرشار میشود ؟ .. همین پرسش را میتوان در ساحت دیگری از زندگی انسانی طرح نموده و پرسید :
- وقتی یکی از اندام هایمان ( مثلا دست چپمان ) بشدت درد می کند ؟ به واقعا کدامیک از ما در حال تحمل ان دردیم ؟ من ؟ و یا دست من ؟

یا در مناسبات جنسی کدامیک از ما در حالِ لذت بردن است ؟ من ؟ و یا التِ جنسی من ؟ و باز پرسش دیگری به ذهنم راه یافته و می پرسم :
به گاه ظهور تمنای جنسی چه کسی تحققِ قریب الوقوعِ انرا می خواهد ؟ من ؟ و یا ان اندامِ عجیب الخلقه ؟ و یا در پایانِ ماجرا کدامیک از ما غرق در لذت و بیخودی هستیم ؟ و اساسا ارتباط میان من با این عضوِ شریف از چه سنخی است ؟
یاداور می شوم که پیش از این چنین استدلال کرده بودم که هر انچه را که اگاهی من بتواند بدان تعلق گرفت را نمی توانم عقلا به مثابه ی ان چیزهایی قلمداد نمایم که داخل درمحصوره ای موسوم به " من " جای گرفته است . چرا که با عطف به قاعده اگر من بیایم و به دورِ کلمه ی " من " دایره ای را برای جدا کردن ان از ماسوایش ترسیم کنم در اینصورت فقط ان چیزهایی می تواند داخل در ان دایره باشد که اگاهیِ من بدانها بدونِ واسطه ی امورِ پسا تجربی حاصل شده باشد , حال انکه به عینه مشاهده می شود تمامی اگاهی من به انچه که انرا اندام های خود میخوانم وامدار به ان میزهای تشریحِ اجسادی است که جسدهای انسانی را در خلالِ اعصار و قرون برای کالبد شکافی بر روی انها قرار داده و پزشکانِ حاذق با واکاوی کالبد ان اجسادِ نگونبخت متدرجا به مکانیزم جاری در انها پی برده و بعد با گشاده دستی در قالبِ گزاره هایی بنام علم در اختیار بشریت گذارده اند .
پس تا بدینجای کار این یقین برایم فراهم شده که اندام هایم را نمی توانم جزیی از ان محصوره ای که پیش از این تنها عضو ان ' من ' بود بگنجانم ! چرا که اندام هایم موضوعی از برای اگاهی ' من ' هستند و ما فرض را بر ان قرار داده بودیم که اگاهی در محصوره ی ' من ' نمی تواند از جنسِ اگاهیِ پسا تجربی باشد . حال مجددا به پرسش واپسین باز گردیده و از خود می پرسم :
' حال که اندام جنسی ام چیزی جز ابژه ی اگاهی من نیست , به گاه لذت بردن از هماغوشی بواقع کدامیک از ما دارد مسیر محظوظ شدن از حظی وافر بنام التذاذ را در زمینه ای که انرا تن خود !! انگاشته ام می پیماید ؟ من ؟ و یا اندامِ جنسی ام ؟ .. خصوصا که مشاهده می شود تمامیِ انچه که ' من ' ( بعنوانِ هستنده ای که کلِ جریانِ لذتبخش در ساختار یکپارچه ای که انرا تن خود انگاشته جاری است ) انرا لذت بردن خود به گمان اورده ام در مکان دیگری ( رجولیت ) متجمع گردیده و در بهترین حالت شاید بتوان چنین استنباطی را داشت که ما مشترکا در برخورداری از امر لذتبخش با هم شریک هستیم و سلسله جنبانِ این شراکتِ قهری نیز شبکه ی پیچیده ای از مناسباتِ فهم گریزی است که از فرامینِ بی ضابطه ی مغزی در ناحیه ی فوقانی سرچشمه گرفته و متدرجا در سرتاسر جرمی که مرا احاطه کرده ( تنِ من ) می گسترد !! ..
در این بین انچه که اهمیتی دو چندان می یابد اینست که ' من ' !! همواره چون موش کوری فضول , مترصد کشفِ ان رخدادهای غریبی که در روند تن پیماییِ عبث فرامینِ صادره از مرجعیِ که صلاحیتش در پرده ای از ابهام قرار دارد ( مغز و عدم ثبوتِ صلاحیت ان در فرمان هایی که صادر میکند ) میباشد !! و از طرفی کل الگوریتم به گونه ای صورتبندی شده که شدت و حدت ورود ناگهانی نیروهایی که در نهایت تو را به اوجِ مرتبه ی رضایت و سرخوشی می رسانند همچون مانعی در مسیر شناخت ان نیروها عمل کرده و لذت متجمع , همواره مانع از اندیشیدنِ یکنواخت و تحصلی به عمقِ جریاناتِ جاری و ساری در ابدان ماست .




#بهزاد_بابايى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
کشیدن علامت صلیب شکسته (علامت نازی‌ها) توسط افراد ناشناس بر روی سنگ قبرهای یک گورستان یهودیان در شمال استراسبورگ، فرانسه. حوادثی چون حمله به یک کنیسه در آمریکا و رویدادهایی در اروپا نگرانی ها درباره یهودستیزی در جهان را افزایش داده است.


#عكس_روز
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
هيچ کس هرگز کاملآ آزاد نيست. آزادی بشر درست چند ساعت بعد از تولد از او سلب می شود. از همان لحظه ای که برای ما اسمی می گذارند و ما را به خانواده ای نسبت می دهند٬ ديگر فرار غير ممکن ميشود. قادر نيستيم زنجير را پاره کنيم و آزاد باشيم. ساختمان بزرگ اداره ثبت اسناد زندان ماست. همه ما لابه لای اوراق آن کتابها له شده ايم



"از طرف او"
#آلبادسس_پدس
ترجمه: بهمن فرزانه
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
آری، من زمان حالم، و آنچه اکنون نظرم را جلب میکند، این است که از آن دور تر نمیتوانم رفت.
چون مردی هستم که به زندان جاودانگی محکوم گشته باشد. دنیای چنین آدمی همیشه در زمان حال جاری است.
نیز مانند کسی هستم که‌میداند فردا و همه روزهای آینده همانند امروز است. چون برای انسان، آگهی از زمان حال، به منزله آن است که دیگر انتظاری نداشته باشد.
اگر مناظری هست که بیانگر حالت روحی است، همانا مبتذل ترین چشم انداز است. و من در همه جای این دیار در پی چیزی میگشتم
که نه‌از آن من، بلکه ناشی از این دیار بود.
همانند طعم میرندگی که بین ما مشترک بود.




"دلهره هستی"
#آلبر_كامو
#داستان_هاي_فرانسوي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
"ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد"


و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلودهٔ زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصل‌ها را می‌دانم
و حرف لحظه‌ها را می‌فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

در کوچه باد می‌آمد
در کوچه باد می‌آمد
و من به جفت گیری گل‌ها می‌اندیشم
به غنچه‌هایی با ساقه‌های لاغر کم خون
و این زمان خستهٔ مسلول
و مردی از کنار درختان خیس می‌گذرد
مردی که رشته‌های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلو گاهش
بالا خزیده‌اند و در شقیقه‌های منقلبش آن هجای خونین را
تکرار می‌کنند

سلام
سلام
و من به جفت گیری گل‌ها می‌اندیشم

در آستانه فصلی سرد
در محفل عزای آینه‌ها
و اجتماع سوگوار تجربه‌های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه می‌شود به آن کسی که می‌رود اینسان
صبور
سنگین
سرگردان
فرمان ایست داد
چگونه می‌شود به مرد گفت که او زنده نیست، او هیچوقت
زنده نبوده‌است

در کوچه باد می‌آید
کلاغ‌های منفرد انزوا
در باغ‌های پیر کسالت می‌چرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد

آنها ساده لوحی یک قلب را
با خود به قصر قصه‌ها بردند
و اکنون
دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست
و گیسوان کودکیش را
در آب‌های جاری خواهد رخت
و سیب را که سرانجام چیده‌است و بوییده‌است
در زیر پا لگد خواهد کرد؟

ای یار، ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده‌ها
نمایان شدند
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ‌های تازه که در شهوت نسیم نفس می‌زدند
انگار
آن شعله‌های بنفش که در ذهن پاک پنجره‌ها می‌سوخت
چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود

در کوچه‌ها باد می‌آمد
این ابتدای ویرانیست آن روز هم که دست‌های تو ویران شد
باد می‌آمد
ستاره‌های عزیز
ستاره‌های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان، دروغ وزیدن می‌گیرد
دیگر چگونه می‌شود به سوره‌های رسولان سر شکسته پناه
آورد؟
ما مثل مرده‌های هزاران هزار ساله به هم می‌رسیم و آنگاه
خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار «آن شراب مگر چند ساله بود؟»
نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشت‌های مرا می‌جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می‌داری؟

من سردم است و می‌دانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
ز چند قطره خون
چیزی بجا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکل‌های هندسی محدود
به پهنه‌های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم، عریانم، عریانم
مثل سکوت‌های میان کلام‌های محبت عریانم
و زخم‌های من همه از عشق است
از عشق، عشق، عشق
من این جزیرهٔ سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده‌ام
و تکه تکه شدن، راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره‌هایش آفتاب به دنیا آمد

سلام ای شب معصوم!
سلام ای شبی که چشم‌های گرگ‌های بیابان را
به حفره‌های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می‌کنی
ودر کنار جویبارهای تو، ارواح بیدها
ارواح مهربان تبرها را می‌بویند
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف‌ها و صداها می‌آیم
و این جهان به لانهٔ ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا می‌بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا می‌بافند
سلام ای شب معصوم

میان پنجره و دیدن
همیشه فاصله ایست
چرا نگاه نکردم؟
مانند آن زمانی که مردی از کنار درختان خیس گذر می‌کرد

چرا نگاه نکردم؟
انگار مادرم گریسته بود آن شب
آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت
آن شب که من عروس خوشه‌های اقاقی شدم
آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود
و آن کسی که نیمهٔ من بود، به درون نطفهٔ من بازگشته بود
و من در آینه میدیدش
که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود
و ناگهان صدایم کرد
و من عروس خوشه‌های اقاقی شدم
انگار مادرم گریسته بود آن شب
چه روشنایی بیهوده‌ای در این دریچه مسدود سر کشید
چرا نگاه نکردم؟
تمام لحظه‌های سعادت می‌دانستند
که دستهای تو ویران خواهد شد
و من نگاه نکردم
تا آن زمان که پنجرهٔ ساعت
گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
و من به آن زن کوچک بر خوردم
که چشمهایش، مانند لانه‌های خالی سیمرغان بودند
و آنچنان که در تحرک رانهایش می‌رفت
گویی بکارت رؤیای پرشکوه مرا
با خود بسوی بستر می‌برد

آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد؟
آیا دوباره باغچه‌ها را بنفشه خواهم کاشت؟
و شمعدانی‌ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟
آیا دوباره روی لیوان‌ها خواهم رقصید؟
آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد؟

به مادرم گفتم: «دیگر تمام شد»
گفتم:" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می‌افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم"

انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهایش
چگونه وقت جویدن سرود می‌خوانند
و چشمهایش
چگونه وقت خیره شدن می‌درند
و او چگونه از کنار درختان خیس می‌گذرد
صبور
سنگین
سرگردان.

در ساعت چهار
در لحظه‌ای که رشته‌های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده‌اند
و در شقیقه‌های منقلبش آن هجای خونین را
تکرارمی کند
سلام
سلام

آیا تو
هرگز آن چهار لالهٔ آبی را
بوییده‌ای؟

زمان گذشت
زمان گذشت و شب روی شاخه‌های لخت اقاقی افتاد
شب پشت شیشیه‌های پنجره سر می‌خورد
و با زبان سردش
ته مانده‌های روز رفته را به درون می‌کشد

من از کجا می‌آیم؟
من از کجا می‌آیم؟
که این چنین به بوی شب آغشته‌ام؟
هنوز خاک مزارش تازه ست
مزار آن دو دست سبز جوان را می‌گویم

چه مهربان بودی ای یار، ای یگانه ترین یار
چه مهربان بودی وقتی دروغ می‌گفتی
چه مهربان بودی وقتی که پلک‌های آینه‌ها را می‌بستی
و چلچراغ‌ها را
از ساق‌های سیمی می‌چیدی
و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق می‌بردی
تا آن بخار گیج که دنبالهٔ حریق عطش بود بر چمن خواب می‌نشست

و آن ستاره‌ها مقوایی
به گرد لایتناهی می‌چرخیدند
چرا کلام را به صدا گفتند؟
چرا نگاه را به خانهٔ دیدار میهمان کردند!
چرا نوازش را
به حجب گیسوان باکرگی بردند؟
نگاه کن که در اینجا
چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رمیدن آرامید
به تیرهای توهم
مصلوب گشته‌است
و به جای پنج شاخهٔ انگشتهای تو
که مثل پنج حرف حقیقت بودند
چگونه روی گونه او مانده ست

سکوت چیست، چیست، ای یگانه ترین یار؟
سکوت چیست بجز حرفهای ناگفته
من از گفتن می‌مانم، اما زبان گنجشکان
زبان زندگی جمله‌های جاری جشن طبیعتست
زبان گنجشکان یعنی: بهار، برگ، بهار
زبان گنجشکان یعنی: نسیم، عطر، نسیم
زبان گنجشکان در کارخانه می‌میرد

این کیست این کسی که روی جادهٔ ابدیت
بسوی لحظه توحید می‌رود
و ساعت همیشگیش را
با منطق ریاضی تفریق‌ها و تفرقه‌ها کوک می‌کند.
این کیست این کسی که بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمی‌داند
آغز بوی ناشتایی می‌داند
این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد
و در میان جامه‌های عروسی پوسیده ست

پس آفتاب سرانجام
در یک زمان واحد
بر هر دو قطب ناامید نتابید
تو از طنین کاشی آبی تهی شدی

و من چنان پرم که روی صدایم نماز می‌خوانند...

جنازه‌های خوشبخت
جنازه‌های ملول
جنازه‌های ساکت متفکر
جنازه‌های خوش بر خورد، خوش پوش، خوش خوراک
در ایستگاه‌های وقت‌های معین
و در زمینهٔ مشکوک نورهای موقت
و شهوت خرید میوه‌های فاسد بیهودگی
آه
چه مردمانی در چار راهها نگران حوادثند
واین صدای سوت‌های توقف
در لحظه‌ای که باید، باید، باید
مردی به زیر چرخ‌های زمان له شود
مردی که از کنار درختان خیس می‌گذرد...

من از کجا می‌آیم؟

به مادرم گفتم:«دیگر تمام شد.»
گفتم:" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می‌افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم.

سلام ای غرابت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم می‌کنیم
چرا که ابرهای تیره همیشه
پیغمبران آیه‌های تازه تطهیرند
و در شهادت یک شمع
راز منوری است که آن را
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب می‌داند

ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه‌های باغ‌های تخیل
به داس‌های واژگون شدهٔ بیکار
و دانه‌های زندانی
نگاه کن که چه برفی می‌بارد

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
و سال دیگر، وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه می‌شود
و در تنش فوران می‌کنند
فواره‌های سبز ساقه‌های سبک بار
شکوفه خواهد داد ای یار، ای یگانه ترین یار

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...



#فروغ_فرخزاد
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
آدم بى استحقاق براى هميشه در پس كوچه خودش ناپديد مى شود-پس كوچه كثيفش، پس كوچه محبوبش، همان جايى كه احساس راحتى مى كند و همان جايى كه به اختيار خويش و با لذت در كثافت و تعفن غرق مى شود.



"برادران كارامازوف"
#فئودور_داستايوفسكي
#داستان_هاي_روسي
(قرن نوزدهم)
برگردان: صالح حسينى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
پيش از ورود، صداى خنده نكره اى را شنيد كه آن را خوب مى شناخت و مى توانست بگويد كه پدرش به مرحله كيف رسيده است و هنوز خيلى مانده كه مست مست شود.



"برادران كارامازوف"
#فئودور_داستايوفسكي
#داستان_هاي_روسي
(قرن نوزدهم)
برگردان: صالح حسينى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
او هنوز جوانى بود دور و بر بيست و چهار سال، و سخت مردم گريز و كم گو. چنين نبود كه آدمى پر حجب و حيا باشد. به عكس، آدمى از خود راضى بود، و به نظر مى آمد از همه تنفر دارد.



"برادران كارامازوف"
#فئودور_داستايوفسكي
#داستان_هاي_روسي
(قرن نوزدهم)
برگردان: صالح حسينى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
گريگورى به پسرك خواندن و نوشتن يادش داد، و دوازده ساله كه شد، شروع كرد به آموختن كتاب مقدس به او. اما اين آموختن ره به جايى نبرد. در درس دوم يا سوم، پسرك ناگهان نيشش را به خنده باز كرد.
گريگورى، كه از زير عينك نگاه تهديد آميزى به او مى انداخت، پرسيد: "براى چه مى خندى؟"

پسرك: آه، هيچى. خدا روشنايى را روز اول آفريد، و خورشيد و ماه و ستارگان را به روز چهارم. روز اول روشنايى از كجا آمد؟




"برادران كارامازوف"
#فئودور_داستايوفسكي
#داستان_هاي_روسي
(قرن نوزدهم)
برگردان: صالح حسينى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
مدرنيته داراى دو وجه مهم است يعنى عقل ابزارى كه با موضوعاتى چون علم و تكنولوژى مطرح مى شود و عقل انتقادى كه دربرگيرنده هنر و فلسفه مدرن است و به طور كلى تجلى آنچه را كه ما انديشه انتقادى مى ناميم.



🗣رامين جهانبگلو
"تمدن و تجدد"
(بخش اول/چگونه مى توان مدرن بود؟)
#رامين_جهانبگلو #جمشيد_بهنام
(گفتگو)
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
واژه "تجدد" و "تجددخواهى" از قرن نوزدهم ميلادى در نوشته هاى نويسندگان ايرانى و ترك و عرب به چشم مى خورد و حكايت از خواست تغيير و نو كردن دارد. براى تجددخواهان ايرانى و ترك اين تغيير بر مبناى مدل غرب مى بايستى انجام بگيرد. ولى جالب اينجاست كه بسيارى از آنام همزمان در فكر دگرگونى جامعه و حفظ ميراث هاى فرهنگى خود هستند.



🗣رامين جهانبگلو
"تمدن و تجدد"
(بخش اول/چگونه مى توان مدرن بود؟)
#رامين_جهانبگلو #جمشيد_بهنام
(گفتگو)
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
ايرانى هميشه تجددخواه بود يعنى خواست تغيير داشته است و ميرزا آقاخان كرمانى همان كلمه فرانسه "شانزمان" را در اين باره به كار مى برد. ولى هميشه حد اين تغيير و تجديد و اصلاح مورد بحث بوده است. داستان همان داستان كشتى تزه در اساطير يونان است. كشتى تزه در اسكله آتن متوقف بود و هر روز كارگران بعضى از قطعات بدنه آن را عوض مى كردند و قطعات تازه به جاى آن مى گذاشتند و كم كم اين بحث پيش آمد كه اگر روزى همه قطعات قديم عوض شود آيا باز هم اين همان كشتى تزه خواهد بود؟ و بعد از يك بحث فلسفى به اين نتيجه رسيدند كه مسأله آخرين قطعه تعويض مهم است و بايد ديد حد اين كار در كجاست و در چه موقعى واقعاً كشتى هويت قديم خود را از دست خواهد داد.



🗣جمشيد بهنام
"تمدن و تجدد"
(بخش اول/چگونه مى توان مدرن بود؟)
#رامين_جهانبگلو #جمشيد_بهنام
(گفتگو)
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
سرگئی پروکوپیف و دیگر اعضای سفینه فضایی سایوز ام اس۹ بعد از بازگشت به زمین توسط اعضای گروه نجات از سفینه که در قزاقستان فرود آمد، خارج می شوند.


#عكس_روز
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
می‌بینم صورتمو تو آینه،
با لبی خسته می‌پرسم از خودم :
این غریبه کیه ؟ از من چی می‌خواد ؟
اون به من یا من به اون خیره شدم ؟

باورم نمیشه هر چی می بینم ،
چشامو یه لحظه رو هم می ذارم ،
به خودم می‌گم که این صورتکه ،
می‌تونم از صورتم ورش دارم!

می‌کشم دست‌ام‌و روی صورت‌ام،
هر چی باید بدونم دست‌ام می‌گه،
من‌و توی آینه نشون می‌ده،
می‌گه: این تو ای، نه هیچ کس دیگه!

جای پاهای تموم قصه‌ها،
رنگ غربت تو تموم لحظه‌ها،
مونده روی صورت‌ات تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا!

*

آینه می‌گه: تو همون ای که یه روز
می‌خواستی خورشیدو با دست بگیری،
ولی امروز شهر شب خونه‌ت شده،
داری بی‌صدا تو قلب‌ات می‌میری!

می‌شکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته‌ها حرف بزنه!
آینه می‌شکنه هزار تیکه می‌شه،
اما باز تو هر تیکه‌ش عکس من ئه!

عکسا با دهن‌کجی به‌ام می‌گن:
چشم امید و ببر از آسمون!
روزا با هم دیگه فرقی ندارن،
بوی کهنه‌گی می‌دن تموم‌شون!




#فرهاد_مهراد
#اردلان_سرافراز
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21