@tarikh21
نامه ای به دختر نداشته ام !
دخترم
امروز چهارم اکتبر میلادی و دوازدهم مهر ماه خورشیدی و نمی دونم چندم قمری ( حس و حال سرچش و ندارم ولله ) سی و اندی سال قبل در چنین روزی در بیمارستان شهریار تقاطع خیابان آذربایجان، کارون ،در خانواده نه چندان مذهبی نه چندان فقیری دیده به جهان گشودم .
دخترم امروز که این نامه را برایت می نویسم .تو هنوز به این دنیای لعنتی نیامده ای ! شاید باور نکنی اما در این فعل مادری ام نداری ! اما دوست داشتم همچون دختر چاپلین و نیما یوشیج و ...به خود ببالی که پدرت نامه به یادگار برایت نگاشته است . شاید سری بین سران نداشته اما نامه نگاری تا حدودی بلد بوده
دخترم شاید وقتی این نامه را با این سر و شکل میخوانی به ریش پدر مرحومت بخندی! که چه روان پریشی بوده است ! اما اگر یک درصد از خودم ژن به ارث برده باشی نمی خندی و غلط می کنی که بخندی؛ چون در ایران چه معنی دارد دختر بخندد ؟
دختر عزیز بی نام نداشته ام !
اگر روزی دیده به جهان گشودی و بزرگ شدی و بزرگ و بزرگتر شدی و کم کم فهمیدی در کدام نقطه از کره زمین گیر کردی . روح مرا به فحش و فضیحت مگیر ، بر سنگ یاد بودم اعمال قبیح انجام مده ، بر مادر نازنینت متاز ، ما امید داشتیم به یک روز خوب ، خب تو هم داشته باش باور کن حال می دهد به جان مادرم ! به قول یاروسلاو هاشک نویسنده رمان شوایک :" همیشه یا این طوری بوده یا اون طوری ؛ این طوری نبوده که هیچ وقت هیچ طوری نباشه ، همیشه یک طوری بوده " پس بدان آگاه باش که یک طوری می شود بلاخره !
دخترم چنانچه به دنیا آمدی مرا ببخش که به قول اخوان ثالث : خون رسول یا امامی در رگانت نیست ؛ نیست خون هیچ خوان و پادشاهی نیست .
به هر حال تو خون منم نبود و مثل یابو کار کردم و همیشه هشتم گرو نهم بود . اما زندگی با شرافتی داشتم و تو نیز داشته باش. البته امیدوارم هنگامی که این نامه را میخوانی واژه " شرافت "نیازی به پاورقی نداشته باشد .
دخترم
پدرت طفل مکتب خیام بود .آنچه باید سرمایه آینده تو و مادر نبوده ات باشد را نوشید باز کلاهت بالا بیانداز که دود نکرد برود هوا . زیرا من در روزگاری زیستم که دود کردن و هوا بردن همه چیز آسان است!
دلبندم
اکنون که این نامه را برایت می نویسم در مقطع حساسی هستم به نام "مقطع حساس کنونی " پدرم و پدربزرگت و هفت پشتت نیز در این مقطع زیسته اند . پس تو نیز مقطع ات حساس و کنونی خواهد بود .بصیرت داشته باش و فریب نیرنگ های دشمن را نخور .
حاصل زندگانی ام
آخرین مادرت زن شریف و والایی بود . به غایت دوستش داشتم . هنوز هم داغ آخرین بوسه اش بر لبانم هست . هنوز دستانم از فشردن دست هایش گرم است . توله سگش و کره بز خطابش میکردم .هنوزم شب ها به یادش شعر میخوانم زیرا صدای انکرالاصواتم را دوست داشت .مارا ببخش که یکدگیر را ترک کردیم
روزگار مزخرفی بود آن دوران . دو من بودیم به مجاز و حقیقت ؛ دور بودیم و نزدیک و ....
عسلِ بابا
ما بی همه چیزان سر بلند تاریخ بودیم . آبی به آسیاب خدایی نریختیم . خدمت به درگاه هیچ ابلیسی نکردیم .ما بی چیز بودیم اما ناچیز نبودیم . سینه هامان سپر بود و قامتمان استوار .پس تو نیز چنین باش. گرچه دهنت صافه
قند و نبات بابا
مرا ببخش که مونث به دنیا آمدی .مرا ببخش که اینجا به دنیا امدی اصلن مرا ببخش که به دنیا آمدی .آخر زمان ما جملات فریبنده و زیبایی بود در باب بچه دار شدن
"بچه بیار خدا روزیش و می رسونه "بچه روزیش و با خودش میاره " بچه بیار زندگیت مستحکم میشه " بچه بیار .... بچه بیار ... اگر اوردمت و اوردیم تو را مرا ببخش
زیبای من
پدرت خیلی حرف داشت برای تو یا کسی شبیه تو . برای کسی که نیست ....
دوست دارت محسن صمغ آبادی مرد نجار و عاشق و مست
#محسن_صمغ_آبادى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
نامه ای به دختر نداشته ام !
دخترم
امروز چهارم اکتبر میلادی و دوازدهم مهر ماه خورشیدی و نمی دونم چندم قمری ( حس و حال سرچش و ندارم ولله ) سی و اندی سال قبل در چنین روزی در بیمارستان شهریار تقاطع خیابان آذربایجان، کارون ،در خانواده نه چندان مذهبی نه چندان فقیری دیده به جهان گشودم .
دخترم امروز که این نامه را برایت می نویسم .تو هنوز به این دنیای لعنتی نیامده ای ! شاید باور نکنی اما در این فعل مادری ام نداری ! اما دوست داشتم همچون دختر چاپلین و نیما یوشیج و ...به خود ببالی که پدرت نامه به یادگار برایت نگاشته است . شاید سری بین سران نداشته اما نامه نگاری تا حدودی بلد بوده
دخترم شاید وقتی این نامه را با این سر و شکل میخوانی به ریش پدر مرحومت بخندی! که چه روان پریشی بوده است ! اما اگر یک درصد از خودم ژن به ارث برده باشی نمی خندی و غلط می کنی که بخندی؛ چون در ایران چه معنی دارد دختر بخندد ؟
دختر عزیز بی نام نداشته ام !
اگر روزی دیده به جهان گشودی و بزرگ شدی و بزرگ و بزرگتر شدی و کم کم فهمیدی در کدام نقطه از کره زمین گیر کردی . روح مرا به فحش و فضیحت مگیر ، بر سنگ یاد بودم اعمال قبیح انجام مده ، بر مادر نازنینت متاز ، ما امید داشتیم به یک روز خوب ، خب تو هم داشته باش باور کن حال می دهد به جان مادرم ! به قول یاروسلاو هاشک نویسنده رمان شوایک :" همیشه یا این طوری بوده یا اون طوری ؛ این طوری نبوده که هیچ وقت هیچ طوری نباشه ، همیشه یک طوری بوده " پس بدان آگاه باش که یک طوری می شود بلاخره !
دخترم چنانچه به دنیا آمدی مرا ببخش که به قول اخوان ثالث : خون رسول یا امامی در رگانت نیست ؛ نیست خون هیچ خوان و پادشاهی نیست .
به هر حال تو خون منم نبود و مثل یابو کار کردم و همیشه هشتم گرو نهم بود . اما زندگی با شرافتی داشتم و تو نیز داشته باش. البته امیدوارم هنگامی که این نامه را میخوانی واژه " شرافت "نیازی به پاورقی نداشته باشد .
دخترم
پدرت طفل مکتب خیام بود .آنچه باید سرمایه آینده تو و مادر نبوده ات باشد را نوشید باز کلاهت بالا بیانداز که دود نکرد برود هوا . زیرا من در روزگاری زیستم که دود کردن و هوا بردن همه چیز آسان است!
دلبندم
اکنون که این نامه را برایت می نویسم در مقطع حساسی هستم به نام "مقطع حساس کنونی " پدرم و پدربزرگت و هفت پشتت نیز در این مقطع زیسته اند . پس تو نیز مقطع ات حساس و کنونی خواهد بود .بصیرت داشته باش و فریب نیرنگ های دشمن را نخور .
حاصل زندگانی ام
آخرین مادرت زن شریف و والایی بود . به غایت دوستش داشتم . هنوز هم داغ آخرین بوسه اش بر لبانم هست . هنوز دستانم از فشردن دست هایش گرم است . توله سگش و کره بز خطابش میکردم .هنوزم شب ها به یادش شعر میخوانم زیرا صدای انکرالاصواتم را دوست داشت .مارا ببخش که یکدگیر را ترک کردیم
روزگار مزخرفی بود آن دوران . دو من بودیم به مجاز و حقیقت ؛ دور بودیم و نزدیک و ....
عسلِ بابا
ما بی همه چیزان سر بلند تاریخ بودیم . آبی به آسیاب خدایی نریختیم . خدمت به درگاه هیچ ابلیسی نکردیم .ما بی چیز بودیم اما ناچیز نبودیم . سینه هامان سپر بود و قامتمان استوار .پس تو نیز چنین باش. گرچه دهنت صافه
قند و نبات بابا
مرا ببخش که مونث به دنیا آمدی .مرا ببخش که اینجا به دنیا امدی اصلن مرا ببخش که به دنیا آمدی .آخر زمان ما جملات فریبنده و زیبایی بود در باب بچه دار شدن
"بچه بیار خدا روزیش و می رسونه "بچه روزیش و با خودش میاره " بچه بیار زندگیت مستحکم میشه " بچه بیار .... بچه بیار ... اگر اوردمت و اوردیم تو را مرا ببخش
زیبای من
پدرت خیلی حرف داشت برای تو یا کسی شبیه تو . برای کسی که نیست ....
دوست دارت محسن صمغ آبادی مرد نجار و عاشق و مست
#محسن_صمغ_آبادى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
از مزارع و تاكستان ها
ميوه اي نيامد تا زينت جشن ها باشد،
جز گوشت قربانيان خون آلود
جزغاله شده بر آتشگاه ها،
و هرجا كه الهه ماتم دار
نگاه افسرده اش را برمى گرداند،
انسان را همه جا در ذلت عميق
مى بيند سى يرسى.*
"برادران كارامازوف"
#فئودور_داستايوفسكي
#داستان_هاي_روسي
(قرن نوزدهم)
برگردان: صالح حسينى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
*سى يرسى، اسم رومى دِمِتِر، الهه زرع و رستنيها.
پ.ن: اين شعر يحتمل از شيلر مى باشد.
از مزارع و تاكستان ها
ميوه اي نيامد تا زينت جشن ها باشد،
جز گوشت قربانيان خون آلود
جزغاله شده بر آتشگاه ها،
و هرجا كه الهه ماتم دار
نگاه افسرده اش را برمى گرداند،
انسان را همه جا در ذلت عميق
مى بيند سى يرسى.*
"برادران كارامازوف"
#فئودور_داستايوفسكي
#داستان_هاي_روسي
(قرن نوزدهم)
برگردان: صالح حسينى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
*سى يرسى، اسم رومى دِمِتِر، الهه زرع و رستنيها.
پ.ن: اين شعر يحتمل از شيلر مى باشد.
@tarikh21
براي آدمى بر روى زمين رنج و گرفتارى فراوان است. يك وقت خيال نكنى ددى هستم در لباس افسرى، كه ودكا مى نوشم و زندگى را به ولنگارى سر مى كنم. به چيزى جز آن انسان به ذلت افتاده نمى انديشم-اگر دروغ نگفته باشم. خدا را شكر كه الان دروغ نمى گويم و تظاهر نمى كنم.
درباره آن انسان مى انديشم، چون آن انسان خود منم.
"برادران كارامازوف"
#فئودور_داستايوفسكي
#داستان_هاي_روسي
(قرن نوزدهم)
برگردان: صالح حسينى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
براي آدمى بر روى زمين رنج و گرفتارى فراوان است. يك وقت خيال نكنى ددى هستم در لباس افسرى، كه ودكا مى نوشم و زندگى را به ولنگارى سر مى كنم. به چيزى جز آن انسان به ذلت افتاده نمى انديشم-اگر دروغ نگفته باشم. خدا را شكر كه الان دروغ نمى گويم و تظاهر نمى كنم.
درباره آن انسان مى انديشم، چون آن انسان خود منم.
"برادران كارامازوف"
#فئودور_داستايوفسكي
#داستان_هاي_روسي
(قرن نوزدهم)
برگردان: صالح حسينى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
پيش مى روم و نمى دانم به سوى شر مى روم يا نور و شادى. گرفتارى همين است، چون همه چيز اين عالم معما است!
"برادران كارامازوف"
#فئودور_داستايوفسكي
#داستان_هاي_روسي
(قرن نوزدهم)
برگردان: صالح حسينى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
پيش مى روم و نمى دانم به سوى شر مى روم يا نور و شادى. گرفتارى همين است، چون همه چيز اين عالم معما است!
"برادران كارامازوف"
#فئودور_داستايوفسكي
#داستان_هاي_روسي
(قرن نوزدهم)
برگردان: صالح حسينى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
و هرگاه در فرومايه ترين ذلت ها فرو مى شوم (كه هميشه پيش آمده است) هميشه آن شعر را درباره سى يرسى مى خوانم. آيا به راه صلاحم برده است؟ هرگز! چون كارامازوف ام. چون هروقت به مغاك فرو مى جهم، با سر مى روم، و خوشحال مى شوم با آن حالت ذلت بار مى افتم، و آن را چيزى زيبا تلقى مى كنم. و در اعماق آن مذلت سرود ستايش سر مى دهم.
"برادران كارامازوف"
#فئودور_داستايوفسكي
#داستان_هاي_روسي
(قرن نوزدهم)
برگردان: صالح حسينى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
و هرگاه در فرومايه ترين ذلت ها فرو مى شوم (كه هميشه پيش آمده است) هميشه آن شعر را درباره سى يرسى مى خوانم. آيا به راه صلاحم برده است؟ هرگز! چون كارامازوف ام. چون هروقت به مغاك فرو مى جهم، با سر مى روم، و خوشحال مى شوم با آن حالت ذلت بار مى افتم، و آن را چيزى زيبا تلقى مى كنم. و در اعماق آن مذلت سرود ستايش سر مى دهم.
"برادران كارامازوف"
#فئودور_داستايوفسكي
#داستان_هاي_روسي
(قرن نوزدهم)
برگردان: صالح حسينى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
حالا مى خواهم از حشراتى برايت بگويم كه خدا به آن ها "شهوت" داد.
به حشرات-شهوت.
برادر، من آن حشره ام، و اين شهوت بخصوص در شأن من آمده. همگى ما كارامازوف ها چنان حشراتى هستيم، و هرچند تو فرشته باشى، آن حشره در تو نيز زندگى مى كند و در خونت طوفان به پا مى كند. طوفان ها، چون شهوت طوفان است- بدتر از طوفان!
"برادران كارامازوف"
#فئودور_داستايوفسكي
#داستان_هاي_روسي
(قرن نوزدهم)
برگردان: صالح حسينى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
حالا مى خواهم از حشراتى برايت بگويم كه خدا به آن ها "شهوت" داد.
به حشرات-شهوت.
برادر، من آن حشره ام، و اين شهوت بخصوص در شأن من آمده. همگى ما كارامازوف ها چنان حشراتى هستيم، و هرچند تو فرشته باشى، آن حشره در تو نيز زندگى مى كند و در خونت طوفان به پا مى كند. طوفان ها، چون شهوت طوفان است- بدتر از طوفان!
"برادران كارامازوف"
#فئودور_داستايوفسكي
#داستان_هاي_روسي
(قرن نوزدهم)
برگردان: صالح حسينى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
در اسپانیا یکی از مسابقات پرطرفدار، ایجاد مناره انسانی است. افراد با حامی هم تیمی شان، روی هم قرار می گیرند.
#عكس_روز
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
#عكس_روز
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
اگر دارای شخصیت ثابتی باشیم، تجربهای معمول داریم که پیوسته تکرار می شود.
"فراسوی نیک و بد"
#فريدريش_نيچه
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
عكاس: Suzan Pektas
(عكاس اهل تركيه)
"فراسوی نیک و بد"
#فريدريش_نيچه
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
عكاس: Suzan Pektas
(عكاس اهل تركيه)
@tarikh21
برای خلق مجرمیت و مکافات احتیاجی به وجود خداوند نیست. همنوعان ما با کمک خود ما برای این کار کفایت میکنند. شما از روز داوری الهی سخن میگویید،
اجازه بدهید با کمال احترام به این حرف بخندم، من چیزی را دیده ام که به مراتب از آن سختتر است؛
من داوری آدمیان را دیده ام.
"سقوط"
#آلبر_کامو
برگردان: شورانگیز فرخ
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
برای خلق مجرمیت و مکافات احتیاجی به وجود خداوند نیست. همنوعان ما با کمک خود ما برای این کار کفایت میکنند. شما از روز داوری الهی سخن میگویید،
اجازه بدهید با کمال احترام به این حرف بخندم، من چیزی را دیده ام که به مراتب از آن سختتر است؛
من داوری آدمیان را دیده ام.
"سقوط"
#آلبر_کامو
برگردان: شورانگیز فرخ
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
به ياد فريدون فرخزاد كه اين مهرماه ٨٢ ساله ميشد، اگر بود.
"شرقي غمگين"
#حسين_منصورى و #ايندو
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
با سپاس از حسين منصورى گرامى براى در اختيار گذاشتن اين موزيك ويدئو
"شرقي غمگين"
#حسين_منصورى و #ايندو
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
با سپاس از حسين منصورى گرامى براى در اختيار گذاشتن اين موزيك ويدئو
Forwarded from انسان هزاره هشتم
Forwarded from انسان هزاره هشتم
در روزهای آخر اسفند،
در نیمروز روشن،
وقتی بنفشهها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبههای کوچک چوبین جای میدهند
جوی هزار زمزمهی درد و انتظار
در سینه میخروشد و بر گونهها روان.
ای کاش آدمی،
وطناش را همچون بنفشهها
میشد با خود ببرد هر کجا که خواست!
*
در روشنایی باران،
در آفتاب پاک،
در روزهای آخر اسفند،
در نیمروز روشن،
وقتی بنفشهها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبههای کوچک چوبین جای میدهند
جوی هزار زمزمهی درد و انتظار
در سینه میخروشد و بر گونهها روان.
ای کاش آدمی،
وطناش را همچون بنفشهها
میشد با خود ببرد هر کجا که خواست!
#فرهاد_مهراد
#محمدرضا_شفیعی_کدکنی
#كوچ_بنفشه_ها
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
در نیمروز روشن،
وقتی بنفشهها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبههای کوچک چوبین جای میدهند
جوی هزار زمزمهی درد و انتظار
در سینه میخروشد و بر گونهها روان.
ای کاش آدمی،
وطناش را همچون بنفشهها
میشد با خود ببرد هر کجا که خواست!
*
در روشنایی باران،
در آفتاب پاک،
در روزهای آخر اسفند،
در نیمروز روشن،
وقتی بنفشهها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبههای کوچک چوبین جای میدهند
جوی هزار زمزمهی درد و انتظار
در سینه میخروشد و بر گونهها روان.
ای کاش آدمی،
وطناش را همچون بنفشهها
میشد با خود ببرد هر کجا که خواست!
#فرهاد_مهراد
#محمدرضا_شفیعی_کدکنی
#كوچ_بنفشه_ها
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
از زلزله و عشق خبر کس ندهد
آن لحظه خبر شوی که ویران شده ای
#محمدرضا_شفيعى_کدکنی
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
عكاس: پدرو لوئيس رائوتا
(عكاس آرژانتينى)
آن لحظه خبر شوی که ویران شده ای
#محمدرضا_شفيعى_کدکنی
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
عكاس: پدرو لوئيس رائوتا
(عكاس آرژانتينى)
@tarikh21
انسان با مردها در جنگ باشد بهتر است تا با زن خود. اين است چهارراه زندگى، جوان، حالا هر راهى كه مى خواهيد، انتخاب كنيد.
"بابا گوريو"
#اونوره_دو_بالزاك
#داستان_هاي_فرانسوي
(نيمه ابتدايى قرن نوزدهم)
برگردان: ادوارد ژوزف
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
انسان با مردها در جنگ باشد بهتر است تا با زن خود. اين است چهارراه زندگى، جوان، حالا هر راهى كه مى خواهيد، انتخاب كنيد.
"بابا گوريو"
#اونوره_دو_بالزاك
#داستان_هاي_فرانسوي
(نيمه ابتدايى قرن نوزدهم)
برگردان: ادوارد ژوزف
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
مى دانيد در اين جا چطور راه ترقى را طى مى كنند؟ يا با نشان دادن استعداد و نبوغ از خود، يا با استفاده از راه فساد. بايد در اين توده مردم خود را مانند گلوله توپ يا مرض طاعون جا زد. درستى و شرافت به درد نمى خورد.
"بابا گوريو"
#اونوره_دو_بالزاك
#داستان_هاي_فرانسوي
(نيمه ابتدايى قرن نوزدهم)
برگردان: ادوارد ژوزف
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
مى دانيد در اين جا چطور راه ترقى را طى مى كنند؟ يا با نشان دادن استعداد و نبوغ از خود، يا با استفاده از راه فساد. بايد در اين توده مردم خود را مانند گلوله توپ يا مرض طاعون جا زد. درستى و شرافت به درد نمى خورد.
"بابا گوريو"
#اونوره_دو_بالزاك
#داستان_هاي_فرانسوي
(نيمه ابتدايى قرن نوزدهم)
برگردان: ادوارد ژوزف
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
در مقابل قدرت نبوغ، همه سر تعظيم فرود مى آورند، از آن كينه به دل مى گيرند، سعى دارند به آن افترا بزنند، زيرا هرچه به دست مى آورد با ديگرى تقسيم نمى كند. ولى اگر محكم ايستاد همه تسليم آنند. خلاصه در يك كلمه بگويم، همين كه ديدند آن را نمى توانند زمين بزنند، آن وقت در مقابل آن زانو به زمين مى زنند و آن را مى پرستند.
"بابا گوريو"
#اونوره_دو_بالزاك
#داستان_هاي_فرانسوي
(نيمه ابتدايى قرن نوزدهم)
برگردان: ادوارد ژوزف
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
در مقابل قدرت نبوغ، همه سر تعظيم فرود مى آورند، از آن كينه به دل مى گيرند، سعى دارند به آن افترا بزنند، زيرا هرچه به دست مى آورد با ديگرى تقسيم نمى كند. ولى اگر محكم ايستاد همه تسليم آنند. خلاصه در يك كلمه بگويم، همين كه ديدند آن را نمى توانند زمين بزنند، آن وقت در مقابل آن زانو به زمين مى زنند و آن را مى پرستند.
"بابا گوريو"
#اونوره_دو_بالزاك
#داستان_هاي_فرانسوي
(نيمه ابتدايى قرن نوزدهم)
برگردان: ادوارد ژوزف
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
تصور نمى كنم كه هرگز كسى از عشق ورزيدن دست بشويد. اما همانطور كه آدم مى تواند از نويسنده اى كه در نوجوانى ستايش مى كرده است، پيشي بگيرد، به همان راحتى هم مى تواند از عشق به كسى دست بكشد.
"ضيافت"
#گراهام_گرين
برگردان: حسن صالحى
#داستان_هاي_انگليسي
(قرن بيستم)
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
تصور نمى كنم كه هرگز كسى از عشق ورزيدن دست بشويد. اما همانطور كه آدم مى تواند از نويسنده اى كه در نوجوانى ستايش مى كرده است، پيشي بگيرد، به همان راحتى هم مى تواند از عشق به كسى دست بكشد.
"ضيافت"
#گراهام_گرين
برگردان: حسن صالحى
#داستان_هاي_انگليسي
(قرن بيستم)
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21