احساساتِ بيان نشده...
هيچ وقت فراموش نمى شوند
"نوستالژيا"
#آندرى_تاركوفسكى
#ديالوگ_فيلم
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
عكاس: برت هاردى
هيچ وقت فراموش نمى شوند
"نوستالژيا"
#آندرى_تاركوفسكى
#ديالوگ_فيلم
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
عكاس: برت هاردى
@tarikh21
باﺭﻫﺎ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩهام
ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﻣﻦ ﯾﮏ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺎﺩهﺍﻡ
ﻭ ﺗﻮ ﺁﻥ ﺯﻧﯽ،
ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖﺩﺍﺭﺩ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﭘﺰﺷﮏ ﺑﺎﺷﺪ
ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺍﻫﻤﯿﺘﯽ نمیدﻫﻢ
ﻭ ﺣﺘﯽ ﻣﺤﮑﻢ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻗﺒﻞ
ﺁﺟﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻣﯽﭼﯿﻨﻢ
ﺣﺘﯽ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﺍﺯ ﭘﯿﺶ ﺁﻭﺍﺯ میخوانم
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻓﺮﻗﻮﻥِ ﻣﻼﺕ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ میگیرم
ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻧﻮﺭ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ میخورد
ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻧﺮﺩﺑﺎﻥﻫﺎ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﻫﺎﯾﻢ ﻣﯽﻟﺮﺯﻧﺪ
ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺗﺮﺍﺯﻫﺎ ﻫﻢ ﺍﺷﺘﺒﺎه میکنند
ﻣﻦ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ
ﺩﻗﯿﻘﺎ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻓﮑﺮ میکنم .....
کتاب: "عشق یک کارگر ساده"
#کارل_سندبرگ
#شعر
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
باﺭﻫﺎ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩهام
ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﻣﻦ ﯾﮏ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺎﺩهﺍﻡ
ﻭ ﺗﻮ ﺁﻥ ﺯﻧﯽ،
ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖﺩﺍﺭﺩ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﭘﺰﺷﮏ ﺑﺎﺷﺪ
ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺍﻫﻤﯿﺘﯽ نمیدﻫﻢ
ﻭ ﺣﺘﯽ ﻣﺤﮑﻢ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻗﺒﻞ
ﺁﺟﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻣﯽﭼﯿﻨﻢ
ﺣﺘﯽ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﺍﺯ ﭘﯿﺶ ﺁﻭﺍﺯ میخوانم
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻓﺮﻗﻮﻥِ ﻣﻼﺕ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ میگیرم
ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻧﻮﺭ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ میخورد
ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻧﺮﺩﺑﺎﻥﻫﺎ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﻫﺎﯾﻢ ﻣﯽﻟﺮﺯﻧﺪ
ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺗﺮﺍﺯﻫﺎ ﻫﻢ ﺍﺷﺘﺒﺎه میکنند
ﻣﻦ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ
ﺩﻗﯿﻘﺎ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻓﮑﺮ میکنم .....
کتاب: "عشق یک کارگر ساده"
#کارل_سندبرگ
#شعر
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
Forwarded from انسان هزاره هشتم (Mithra ♠️)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
yesterday when I was young
"دیروز وقتي كه بيست سالم بود"
#شارل_آيزناور
با زيرنويس فارسى
(ترانه معروف فرانسوى)
#موسيقى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
كيفيت ٢٤٠ (حجم: ٥/٨٧)
"دیروز وقتي كه بيست سالم بود"
#شارل_آيزناور
با زيرنويس فارسى
(ترانه معروف فرانسوى)
#موسيقى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
كيفيت ٢٤٠ (حجم: ٥/٨٧)
Forwarded from انسان هزاره هشتم (Mithra ♠️)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
yesterday when I was young
"دیروز وقتي كه بيست سالم بود"
#شارل_آيزناور
با زيرنويس فارسى
(ترانه معروف فرانسوى)
#موسيقى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
كيفيت ٣٦٠ (حجم: ١١/٦٢٧)
"دیروز وقتي كه بيست سالم بود"
#شارل_آيزناور
با زيرنويس فارسى
(ترانه معروف فرانسوى)
#موسيقى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
كيفيت ٣٦٠ (حجم: ١١/٦٢٧)
@tarikh21
"ملاقات اسماعیل فصیح با ارنست همینگوی"
کلاس من از اول فوریه شروع شد. بیشتر درسها دربارهی ادبیات جهان بود، با دو درس خاص دربارهی کارهای ارنست همینگوی. استادان به کارهای او بیشتر از کارهای دیگر نویسندگان آمریکا و اروپا توجه میکردند. ماهها بود که استادان ادبیات دانشگاه و دانشجویان علاقهمند از ارنست همینگوی، که همان نزدیکیها زندگی میکرد، دعوت کرده بودند روزی به دانشگاه بیاید و دربارهی زندگی و نوشتههای خود برایشان سخنرانی کند. همینگوی این دعوت را عقب انداخته و گفته بود حال و حوصله و توانش را ندارد. سرانجام در ماه آوریل جواب مثبت داد و قرار شد روز یکشنبه بیست و سوم آوریل، ساعت ده صبح، سخنرانیاش را انجام دهد.
آن روز من و آنابل صبح زود به دانشگاه رفتیم تا جای خوبی در سالن پیدا کنیم. نشان به آن نشانی که همینگوی تا ساعت یازده پیدایش نشد. سرانجام خبر رسید که وارد محوطهی دانشگاه شده. لباس اسپورت با شلوارک شکاری و پیراهن نیمتنهی ورزشی به تن داشت. او که در آن زمان شصتساله بود، به سالن اجتماعات نیامد. روی صندلیای وسط چمن باغ بزرگ نشست و رئیس دانشگاه استادان هم حریفش نشدند.
همهی حاضران، استادان و دانشجویان بهصورت نیمدایره جلویش نشستند. من و آنابل در اولین ردیف جا گرفتیم. همینگوی همین که منتظر بود همه سر جاهایشان بنشینند، مدام عصایش را از این دست به آن دست میکرد و به من خیره شده بود. لابد چون مثل بقیهی پسرها موبور و چشمآبی نبودم. با صدایی ظریف و کمی زنانه پرسید: «شما کجایی هستید؟»
حتماً فکر کرده بود من با آن خوشپوشی و پوست سبزه اهل آمریکای لاتین هستم. با لهجهی آمریکایی گفتم «آیرَن»، که البته دو معنی داشت: یکی «ایران» و یکی «من دویدم». با خنده سرش را بالا گرفت و پرسید: «تمام راه را؟ از آسیا تا آمریکا؟»
گفتم: نه، آقا! با اتوبوس و قطار و هواپیما.»
«چه میخوانید؟»
«زبان و ادبیات انگلیسی. من در تهران کتاب پیرمرد و دریا را خواندهام. در جهان کمنظیر است. بهترین رمانی است که تا کنون نوشته شده.»
«اینطور فکر میکنید؟»
«اثر ادبی جاودانهای است و کاملاً نمادین، زیرا وقتی مرد در دریای زندگی بزرگترین ماهی عمرش را گرفت و آن را با قایق به ساحل کشاند، کوسههای خونخوار از آن جز اسکلتی باقی نگذاشته بودند.»
با خندهای کمحوصله یک انگشتش را به طرف من من دراز کرد و پس از مکث کوتاهی فقط گفت «Right». همه دست زدند. آنابل برگشت و با عشق و تحسین به من نگاه کرد. فکری در سرم میچرخید. نمیدانستم ارنست همینگوی به من گفته «Right» یعنی درست است، یا «Write» یعنی بنویس.
روزی شگفتانگیز و نازنین از آب درآمد. تنها باری بود که او را، که در هشتاد کیلومتریام زندگی میکرد، دیدم. دفعهی بعدی وجود نداشت. یک ماه بعد شنیدم که با شلیک گلولهای در دهانش خود را کشته است.
#اسماعيل_فصيح
#ارنست_همينگوى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
"ملاقات اسماعیل فصیح با ارنست همینگوی"
کلاس من از اول فوریه شروع شد. بیشتر درسها دربارهی ادبیات جهان بود، با دو درس خاص دربارهی کارهای ارنست همینگوی. استادان به کارهای او بیشتر از کارهای دیگر نویسندگان آمریکا و اروپا توجه میکردند. ماهها بود که استادان ادبیات دانشگاه و دانشجویان علاقهمند از ارنست همینگوی، که همان نزدیکیها زندگی میکرد، دعوت کرده بودند روزی به دانشگاه بیاید و دربارهی زندگی و نوشتههای خود برایشان سخنرانی کند. همینگوی این دعوت را عقب انداخته و گفته بود حال و حوصله و توانش را ندارد. سرانجام در ماه آوریل جواب مثبت داد و قرار شد روز یکشنبه بیست و سوم آوریل، ساعت ده صبح، سخنرانیاش را انجام دهد.
آن روز من و آنابل صبح زود به دانشگاه رفتیم تا جای خوبی در سالن پیدا کنیم. نشان به آن نشانی که همینگوی تا ساعت یازده پیدایش نشد. سرانجام خبر رسید که وارد محوطهی دانشگاه شده. لباس اسپورت با شلوارک شکاری و پیراهن نیمتنهی ورزشی به تن داشت. او که در آن زمان شصتساله بود، به سالن اجتماعات نیامد. روی صندلیای وسط چمن باغ بزرگ نشست و رئیس دانشگاه استادان هم حریفش نشدند.
همهی حاضران، استادان و دانشجویان بهصورت نیمدایره جلویش نشستند. من و آنابل در اولین ردیف جا گرفتیم. همینگوی همین که منتظر بود همه سر جاهایشان بنشینند، مدام عصایش را از این دست به آن دست میکرد و به من خیره شده بود. لابد چون مثل بقیهی پسرها موبور و چشمآبی نبودم. با صدایی ظریف و کمی زنانه پرسید: «شما کجایی هستید؟»
حتماً فکر کرده بود من با آن خوشپوشی و پوست سبزه اهل آمریکای لاتین هستم. با لهجهی آمریکایی گفتم «آیرَن»، که البته دو معنی داشت: یکی «ایران» و یکی «من دویدم». با خنده سرش را بالا گرفت و پرسید: «تمام راه را؟ از آسیا تا آمریکا؟»
گفتم: نه، آقا! با اتوبوس و قطار و هواپیما.»
«چه میخوانید؟»
«زبان و ادبیات انگلیسی. من در تهران کتاب پیرمرد و دریا را خواندهام. در جهان کمنظیر است. بهترین رمانی است که تا کنون نوشته شده.»
«اینطور فکر میکنید؟»
«اثر ادبی جاودانهای است و کاملاً نمادین، زیرا وقتی مرد در دریای زندگی بزرگترین ماهی عمرش را گرفت و آن را با قایق به ساحل کشاند، کوسههای خونخوار از آن جز اسکلتی باقی نگذاشته بودند.»
با خندهای کمحوصله یک انگشتش را به طرف من من دراز کرد و پس از مکث کوتاهی فقط گفت «Right». همه دست زدند. آنابل برگشت و با عشق و تحسین به من نگاه کرد. فکری در سرم میچرخید. نمیدانستم ارنست همینگوی به من گفته «Right» یعنی درست است، یا «Write» یعنی بنویس.
روزی شگفتانگیز و نازنین از آب درآمد. تنها باری بود که او را، که در هشتاد کیلومتریام زندگی میکرد، دیدم. دفعهی بعدی وجود نداشت. یک ماه بعد شنیدم که با شلیک گلولهای در دهانش خود را کشته است.
#اسماعيل_فصيح
#ارنست_همينگوى
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
انسان هزاره هشتم
"عكس خانوادگى" ١٩٠٤م #شردوينگر #انسان_هزاره_هشتم @tarikh21
@tarikh21
در صفحات ابتدایی کتاب مکاتبات شرودینگر(عنوان آلمانی:Eine Entdeckung von ganz außerordentlicher Tragweite) به عکس جالبی برخوردم. یک عکس ظاهرا ساده خانوادگی، سیاه و سفید با ژست های قدیمی از سال 1904 که البته چندان هم معمولی و ساده نیست. این عکس بخش مهمی از تاریخ فیزیک جدید در قرن بیستم را در خود جای داده است. اروین شرودینگر در این عکس، دومین نفر ایستاده از سمت چپ جوانی است در آستانه شروع تحصیلات به همراه پدر و همچنین خانواده مادری. پدربزرگ او Hofrat Alexander Bauer کلاه به دست و نشسته در جلوی تصویر و دو دخترش مینی (املی) بامبرگر Minnie - Emély و کودکی که در آغوش گرفته (هلگا بامبرگر) و در سمت راست تصویر نیز مادر شرودینگر Georgina Bauer نشسته. از این جمع همگی درگذشته اند. تنها فردی که به نظرم رسید چه بسا هنوز زنده باشد نوزادی است که خاله شرودینگر در بغل دارد. هلگا بامبرگر. اما یک محاسبه و برآورد ذهنی ساده نشان می داد این نوزاد اگر امروز زنده باشد تقریبا باید 115 ساله باشد. صد و پانزده سال البته شدنی است و محال هم نیست. اما جستجوی بیشترنشان داد که هلگا بامبرگر، همان نوزاد در عکس در تاریخ نهم دسامبر 1937 در وین درگذشته است. یعنی در سن 33 سالگی. او با فردی به نام آدولف روپولت Adolf Roppolt ازدواج کرده بود و فرزند دختری هم داشت. دختری به نام Emmy Georgie Bamberger که البته او نیز در سال 2008 درگذشته اما پسری داشته به نام دکتر آندریاس کرافک Andreas Krafack که هنوز در قید حیات است و در وین اتریش زندگی می کند.
#شردوينگر
#هلگا_بامبرگر
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
در صفحات ابتدایی کتاب مکاتبات شرودینگر(عنوان آلمانی:Eine Entdeckung von ganz außerordentlicher Tragweite) به عکس جالبی برخوردم. یک عکس ظاهرا ساده خانوادگی، سیاه و سفید با ژست های قدیمی از سال 1904 که البته چندان هم معمولی و ساده نیست. این عکس بخش مهمی از تاریخ فیزیک جدید در قرن بیستم را در خود جای داده است. اروین شرودینگر در این عکس، دومین نفر ایستاده از سمت چپ جوانی است در آستانه شروع تحصیلات به همراه پدر و همچنین خانواده مادری. پدربزرگ او Hofrat Alexander Bauer کلاه به دست و نشسته در جلوی تصویر و دو دخترش مینی (املی) بامبرگر Minnie - Emély و کودکی که در آغوش گرفته (هلگا بامبرگر) و در سمت راست تصویر نیز مادر شرودینگر Georgina Bauer نشسته. از این جمع همگی درگذشته اند. تنها فردی که به نظرم رسید چه بسا هنوز زنده باشد نوزادی است که خاله شرودینگر در بغل دارد. هلگا بامبرگر. اما یک محاسبه و برآورد ذهنی ساده نشان می داد این نوزاد اگر امروز زنده باشد تقریبا باید 115 ساله باشد. صد و پانزده سال البته شدنی است و محال هم نیست. اما جستجوی بیشترنشان داد که هلگا بامبرگر، همان نوزاد در عکس در تاریخ نهم دسامبر 1937 در وین درگذشته است. یعنی در سن 33 سالگی. او با فردی به نام آدولف روپولت Adolf Roppolt ازدواج کرده بود و فرزند دختری هم داشت. دختری به نام Emmy Georgie Bamberger که البته او نیز در سال 2008 درگذشته اما پسری داشته به نام دکتر آندریاس کرافک Andreas Krafack که هنوز در قید حیات است و در وین اتریش زندگی می کند.
#شردوينگر
#هلگا_بامبرگر
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
هلگا بامبرگر(زن جوان سمت چپ تصویر) به همراه مادر و دخترش Emmy Georgie Bamberger
#شردوينگر
#هلگا_بامبرگر
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
#شردوينگر
#هلگا_بامبرگر
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
بنابراین دکتر #آندریاس_کرافک ، نوه همان نوزادی است که در عکس خانوادگی شرودینگر در سال 1904 دیده می شود. به عبارت دیگر از بین افراد داخل این عکس، فقط نوه آن نوزاد در قید حیات است. یعنی نوه دخترخاله شرودینگر.
#شردوينگر
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
👇🏼👇🏼👇🏼
بنابراین دکتر #آندریاس_کرافک ، نوه همان نوزادی است که در عکس خانوادگی شرودینگر در سال 1904 دیده می شود. به عبارت دیگر از بین افراد داخل این عکس، فقط نوه آن نوزاد در قید حیات است. یعنی نوه دخترخاله شرودینگر.
#شردوينگر
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
👇🏼👇🏼👇🏼
انسان هزاره هشتم
@tarikh21 بنابراین دکتر #آندریاس_کرافک ، نوه همان نوزادی است که در عکس خانوادگی شرودینگر در سال 1904 دیده می شود. به عبارت دیگر از بین افراد داخل این عکس، فقط نوه آن نوزاد در قید حیات است. یعنی نوه دخترخاله شرودینگر. #شردوينگر #انسان_هزاره_هشتم @tarikh21…
Andreas Krafack نوه همان نوزادی که در عکس سال 1904 دیده می شود
#شردوينگر
#آندریاس_کرافک
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
#شردوينگر
#آندریاس_کرافک
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
اما برگردیم به خود شرودینگر. شرودینگر زندگی خانوادگی عجیبی داشته است. او در ششم آوریل 1920 با آنه ماری برتل Annemarie Bertel ازدواج کرد لیکن از او هیچ فرزندی نداشت. شرودینگر با هیلدگونده مارچ، همسر دوست و همکارش آرتور مارچ ارتباط داشت و آنه ماری برتل (همسر شرودینگر) نیز با هرمان ویل Hermann Weyl. اما شرودینگر از رابطه خود با هیلدگونده مارچ فرزند دختری هم داشت به نام روت براونیتسر Ruth Braunizer. دختری که جمع آوری نامه های شرودینگر مدیون اوست. روت براونیتسر دختر شرودینگر اما متاسفانه حدودا یک ماه پیش در سن 84 سالگی در آلپباخ (شهری که شرودینگر نیز در آن مدفون است) درگذشت.
#شردوينگر
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
اما برگردیم به خود شرودینگر. شرودینگر زندگی خانوادگی عجیبی داشته است. او در ششم آوریل 1920 با آنه ماری برتل Annemarie Bertel ازدواج کرد لیکن از او هیچ فرزندی نداشت. شرودینگر با هیلدگونده مارچ، همسر دوست و همکارش آرتور مارچ ارتباط داشت و آنه ماری برتل (همسر شرودینگر) نیز با هرمان ویل Hermann Weyl. اما شرودینگر از رابطه خود با هیلدگونده مارچ فرزند دختری هم داشت به نام روت براونیتسر Ruth Braunizer. دختری که جمع آوری نامه های شرودینگر مدیون اوست. روت براونیتسر دختر شرودینگر اما متاسفانه حدودا یک ماه پیش در سن 84 سالگی در آلپباخ (شهری که شرودینگر نیز در آن مدفون است) درگذشت.
#شردوينگر
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
Ruth Braunizer همان است که بخش بزرگی از حدود ۲۹۴ نامه شرودینگر با ۳۴ نفر از همکاران و دوستان اش در باره مکانیک موجی به عنوان میراث در خانه او به جا مانده بود. نامه هایی که در ایسنبروک Innsbruck در خانه دختر شرودینگر نگهداری می شد. شهری نزدیک آلپباخ! یعنی همان جایی که شرودینگر در ۵ سال آخر عمرش اغلب در آنجا به سر برده بود. تا اینجای کار شاید به نظر برسد جز نوه دختر خاله شرودینگر (یعنی دکتر آندریاس کرافک) کسی را که به نوعی به آن عکس ربط پیدا کند نمی توان یافت. تقریبا همین طور است. اما روت براونیتسر (دختر شرودینگر از رابطه خارج از ازدواج او با هیلدگونده مارچ) که همین یک ماه پیش در گذشت، دختری دارد به نام ورنا توماسیک Verena Tomasik. بنابراین نوه شرودینگر که به گفته خود گربه هم دارد، اگر چه ربطی به آن عکس تاریخی پیدا نمی کند اما یکی از شخصیت های این داستان تاریخی است. او به عنوان مترجم درEuropean Forum Alpbach مشغول به کار است
#شردوينگر
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
Ruth Braunizer همان است که بخش بزرگی از حدود ۲۹۴ نامه شرودینگر با ۳۴ نفر از همکاران و دوستان اش در باره مکانیک موجی به عنوان میراث در خانه او به جا مانده بود. نامه هایی که در ایسنبروک Innsbruck در خانه دختر شرودینگر نگهداری می شد. شهری نزدیک آلپباخ! یعنی همان جایی که شرودینگر در ۵ سال آخر عمرش اغلب در آنجا به سر برده بود. تا اینجای کار شاید به نظر برسد جز نوه دختر خاله شرودینگر (یعنی دکتر آندریاس کرافک) کسی را که به نوعی به آن عکس ربط پیدا کند نمی توان یافت. تقریبا همین طور است. اما روت براونیتسر (دختر شرودینگر از رابطه خارج از ازدواج او با هیلدگونده مارچ) که همین یک ماه پیش در گذشت، دختری دارد به نام ورنا توماسیک Verena Tomasik. بنابراین نوه شرودینگر که به گفته خود گربه هم دارد، اگر چه ربطی به آن عکس تاریخی پیدا نمی کند اما یکی از شخصیت های این داستان تاریخی است. او به عنوان مترجم درEuropean Forum Alpbach مشغول به کار است
#شردوينگر
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
ورنا می گوید شخصا شرودینگر (یعنی پدربزرگ اش) را ندیده و در چهارم ژانویه 1961 یعنی روزی که شرودینگر در گذشته ، یک نوزاد بیست روزه بوده است. او به همراه همسر و پسر 16 ساله اش موریتس در وین زندگی می کند و به گفته خودش هر از گاهی هم به آلپباخ و مزار پدربزرگ اش شرودینگر سر می زند. ورنا می گوید که پسرش مورتیس هم هنوز علاقه ای به فیزیک ندارد و در پاسخ به توریست هایی که از معادله شرودینگر (که بر مزار شرودینگر حک شده) می پرسند پاسخی برای گفتن ندارد. ورنا می گوید اینکه چطور پدربزرگش گربه را مثال زده برایم روشن نیست. خود شرودینگر گربه نداشته بلکه دو سگ نگهداری می کرده است. تنها ربط شرودینگر به گربه می تواند این باشد که مادر ورنا (دختر شرودینگر که اخیرا درگذشت) گربه ای به نام آرتمیس Artemis نگهداری می کرده است.
#شردوينگر
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
ورنا می گوید شخصا شرودینگر (یعنی پدربزرگ اش) را ندیده و در چهارم ژانویه 1961 یعنی روزی که شرودینگر در گذشته ، یک نوزاد بیست روزه بوده است. او به همراه همسر و پسر 16 ساله اش موریتس در وین زندگی می کند و به گفته خودش هر از گاهی هم به آلپباخ و مزار پدربزرگ اش شرودینگر سر می زند. ورنا می گوید که پسرش مورتیس هم هنوز علاقه ای به فیزیک ندارد و در پاسخ به توریست هایی که از معادله شرودینگر (که بر مزار شرودینگر حک شده) می پرسند پاسخی برای گفتن ندارد. ورنا می گوید اینکه چطور پدربزرگش گربه را مثال زده برایم روشن نیست. خود شرودینگر گربه نداشته بلکه دو سگ نگهداری می کرده است. تنها ربط شرودینگر به گربه می تواند این باشد که مادر ورنا (دختر شرودینگر که اخیرا درگذشت) گربه ای به نام آرتمیس Artemis نگهداری می کرده است.
#شردوينگر
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
ورنا می گوید بر خلاف آنچه که به نظر می رسد و نام همسر شرودینگر آنی Annie هم بر مزار شرودینگر نقش بسته، پیکر آنی در این مزار نیست. بر اساس یک سنت آلپباخی ها استخوان های هر قبر پس از 21 سال جمع می شوند. اما برای شرودینگر در این بین استثناء قائل شده اند و کاری به مزارش نداشته اند.
#شردوينگر
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
ورنا می گوید بر خلاف آنچه که به نظر می رسد و نام همسر شرودینگر آنی Annie هم بر مزار شرودینگر نقش بسته، پیکر آنی در این مزار نیست. بر اساس یک سنت آلپباخی ها استخوان های هر قبر پس از 21 سال جمع می شوند. اما برای شرودینگر در این بین استثناء قائل شده اند و کاری به مزارش نداشته اند.
#شردوينگر
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21