انسان هزاره هشتم
119 subscribers
1.01K photos
74 videos
16 files
139 links
(ادبی تاریخ فلسفه)

ارتباط با ادمین. @Mithra1991
Download Telegram
اگر مغزت را دغدغه هایی گنگ از هم بپاشد
تو را در نیمه ی تاریک ماه خواهم دید انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
هرکسی اسمی تو زندگیش هست که تا ابد هر جایی بشنوه ناخودآگاه برمی گرده به همون سمت... یا از روی ذوق، یا از روی حسرت و یا از روی نفرت!
- هاروکی موراکامی انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
انتخاب دختر شایسته-قرن19 امریکا انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
انتخاب دختر شایسته (Miss Subway) قرن 19-آمریکا (1) شرایط شرکت در مسابقات دختر شایسته آمریکا"Miss America" داشتن قد بلند و بلوند بودن،بوده اما این مسابقات که اطلاعیه آنها در مترو نصب می شده است به "Miss Subway" معروف بوده و شرایط دیگری داشته است.از جمله مهمترین شرایط میس ساب وی قومیت،تناسب اندام و زیبایی بوده است. در این پست تصمیم داریم تا شما را با برخی از این دختران شایسته قرن نوزدهم آشنا کرده و تفاوت چهره های آنها را در گذر ایام ببینید انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
خانم آنجلا ورستگ، دختری 18 ساله بود که به عنوان اولین دختر شایسته مترو انتخاب شد..انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
خانم فیونا گاردنر نیز در سال 1945 به عنوان برجسته ترین دختر متروی نیویورک انتخاب شد ...انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
انتخاب دختر شایسته (Miss Subway)-آمریکا.1941-1976 انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
انتخاب دختر شایسته (Miss Subway)-آمریکا.1941-1976 انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
انتخاب دختر شایسته (Miss Subway)-آمریکا.1941-1976 انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
گفته ام و شنیده ام ، خاموش شده و باز بر افروخته ام ، پرخاش کرده و باز خود دار شده ام ، خشم گرفته ام و لحظاتی بعد احساس کرده ام چشمانم داغ شده اند و دارند گر می گیرند ، مثل وقتی که انسان بخواهد اشک بریزد و نتواند . اشک هرگز!
(سلوک - محمود دولت آبادی ) انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
اثر انگشت ما
از قلب هایی که لمسشان کردیم هیچ وقت پاک نمی شود .
زن‌ها _ چارلز بوکوفسکی https://telegram.me/tarikh21
بوی بهار نارنج هوای شیراز را پر کرده در بهاری که از عصر ما چندین قرن فاصله دارد بوی بنزین سوخته وگرد وغبار نیست، دوست داری قبل از رفتن به ارگ کریم خان کجا برویم؟
من دلتنگ آرامگاه حافظم، برویم حافظیه؟!
حالا دیگر خیلی دیر است، فردا به ارگ می رویم، آنجا حرف، حرف ایلی هست که چندی پیش نمک گیرمان کردند به شامی نیم خورده وفرشی تار و پود ش همه سبزه.
من و تو در یک شب بهاری که بوی بهار نارنج هوای شیراز را پر کرده در دو سوی حافظیه خوابیده ایم، آرام بخواب، این شهر امن وامان است، ارگ در وسط شهر با چهار باروی خود سر به آسمان کشیده است، اتاق ها وایوانها در چهار جهت مزین به معماری ایرانی است، حمامی بزرگ در تو توی ارگ مزین به کاشی های منقش
ساختمان های اداری کمی آنسوتر از اتاق های مسکونی است، برای اولین بار در تاریخ ایران زمین ارگ شبیه کاخ سلطنتی نیست وبيشتر شکلی اداری دارد.
بیا من خودم را به شکل ماری در می آورم، مرا در آستینت پنهان کن واز دروازه شمالی وارد شو، اینجا از هرکسی می توان شکایت کرد، کریم خان وکیل الرعایاست به حرف هایت گوش می دهد، اصلا چرا بهانه؟!
بگو به شکایت تاریخ آمده ام بگو از بهار سال 1388 ماری مرا سرگردان بخت سراب گونه خود کرده که سراب را اب میبینم وهرچه میدوم نمیرسم،
بگو زمان را در بی زمانی پیموده ام، سوار اسبی از خیالی واقعی تر از واقعیت تاریخ نا مدون سرزمین رنج کشیده ام، نظاره گر تصویر هایی از اشک وخون واندوه ومرگ و حماقت که در دو سوی من کابوسی میشود در تکراری بر تکراری دیگر.
_چه میگویی، این ماری که در آستین با خود آورده ای یکروز خونت را سیاه میکند، من نیز ماری در آستین پروردم که بر گلویم دشنه خیانت شد "
این را کریم خان میگوید با تو ومن که لای آستینت به تو اعتماد کرده ام، از ترس به خود میلرزم اینکه مبادا باور شود در تو این اندیشه وتو میگویی :
_مار من بی خط وخال است، او بیشتر از من رنج کشیده تاریخ را و بیشتر از من دویده، گواه پای تاول زده نداشته اش، اصلا مار من بود که گفت تو عادلی،شاه بی تاج وتختی، حکومت تو بر دلهاست نه بر شانه ها "
کریم خان مکثی میکند وزیر چشمی به آستینت خیره میشود، من از ترس سرم را فروتر میبرم واو ناگهان سر بلند میکند ومیپرسد :
_راستی تو گفتی از چه سالی می آیی؟!
و تو دوباره تکرار میکنی از بهار سال 1388 ودوباره کریم خان است که میپرسد :
"در زمان شما نقشه ایران به چه شکلی است؟! "
تو میگویی :
"شکل یک گربه خوابیده "
کریم خان چینی در ابروانش میدواند، تیری از پشت استخوانش بالا می آید از نازکای نایش عبور میکند و در گلوی خشکش آهی میشود کوتاه، آرام با دستش اشاره میکند که بنشینی و تو روی فرشی که نقش آهوی گریز پایی را دارد بر زانو هایت مینشینی، شاه به تو فکر میکند، به من که کمی سر از آستینت بیرون کشیده ام و به گربه ای که...
کریم خان سوی تو می آید، دستی بر سرت میکشد، من به چشم هایت نگاه میکنم، چقدر آن دو مهره لرزان در صورتت آرام میشوند، تو بی اختیار دست هایش را می بوسی وشاه سرت را بر شانه هایش میگذارد و می گوید :"اندوه به خود راه نده فرزندم، ایران زمین ریشه در تاریخی به درازای اساطیری کهن دارد، درست میشود کمی دندان بر جگر بگذار "
بپرس از او کارت با محمد حسن خان قاجار به کجا کشید؟
تو می پرسی واو میگوید :
"فردا کارش را یکسره میکنم، اما این جمله را با تو با اندوهی غریب میگوید
باز هم صحنه کارزار است که مهیا میشود، آن ایل که ما شبی مهمانشان بودیم به جنگ کریم خان می آید، هر دو بزرگند، هم قواره هم، کریم خان همیشه آرزو میکرد با محمد حسن رودررو نباشد، همه آرزویش این بود که او را با بزرگی اش در کنار خود داشته باشد، اما این رییس ایل قزلباش که حالا آن فرزندش که ما در تولدش بودیم نو جوانی شده، خود با همه بزرگی تشنه قدرت است.
دوباره جنگ جنگ جنگ، خون است که خون را میشوید وطومار ایل در هم میپیچد با شمشیر شاه وفرزندان محمد حسن به اسیری به شیراز می آیند
علی نفیسی
انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
👆👆👆👆👆👆👆👆
موسیقی فیلم گنج قارون اجرای جدید
انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
روباه گفت: تو برای من پسربچه ای بیش نیستی,مثل صدها هزار پسربچه دیگر و من نیازی بتو ندارم توهم نیازی به من نداری.من نیز برای تو روباهی هستم شبیه به صدها هزار روباه دیگر.ولی تو اگر مرا اهلی کنی هردو به هم نیازمند خواهیم شد.تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود..
- -هیچ چیز را تا اهلی نکنی نمی توانی بشناسی.

- بدان که جز با چشم دل نمی توان دید.انچه اصل است از دیده پنهان است.

- آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند ولی تو نباید فراموش کنی.تو هرچه را اهلی کنی همیشه مسئول ان خواهی بود.

- چیزی که بیابان را زیبا می کند چاه ابی است که در گوشه ان پنهان است.

-آدم اگر تن به اهلی شدن باشد باید،پیه گریه کردن را به تن خود بمالد

(.شازه کوچولو.)

ولنتاین مبارک ❤️❤️❤️❤️
انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
❤️❤️❤️❤️❤️❤️
رقص و انسان انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
رقص پاسخ غم های عمیق است وقتی گریه دیگر پاسخگو نیست.رقص پاسخ شادی های عمیق است وقتی که خنده دیگر پاسخگو نیست.هنگامیکه اندام انسان به کمک او می آید برای ریزش احساساتش.رقص کلمه است زبان اندام است.گاهی لحن اش شعر گونه است گاهی فریاد است گاهی غرش می کند.گاهی می نشیند کنارت و با تو عشق بازی می کند.یا با تو حرف میزند از جهان پیشه رو.گاهی می آید تا تو را بدست بیاورد.و گاهی با تمنایی شکننده دنبال دلبری می گردد.رقص نهایت است.نهایت امید یا نهایت پوچی .
.ذهن توام با رنج انسان در خط زمان نیاز به فراموشی دارد و زمانیکه هیجانات عمیق انسانی دچار ریزش می شوند از بعد زمان خارج می شود و زمانی دایره ای وار می سازد.در حالت سرخوشی قرار میگیرد و کلماتش را تکرار می کند. (میترا-عزیزی) انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
اطلاعات لطفا (داستان کوتاه) انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21 خیلی کوچک بودم، اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم. هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده، قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف می زد می ایستادم و گوش می کردم و لذت می بردم. بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند اسم این موجود “اطلاعات لطفا” بود، و به همه سوالها پاسخ می داد ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا می کرد، بار اولی که با این موجود عجیب رابطه برقرارکردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود، رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی می کردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد، انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که می مکیدمش دور خانه راه می رفتم، تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد!
فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم، تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم: اطلاعات لطفا.
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت: اطلاعات.
“انگشتم درد گرفته…” حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود، اشکهایم سرازیر شد
پرسید: مامانت خانه نیست؟
گفتم که هیچکس خانه نیست.
پرسید: خونریزی داری؟
جواب دادم: نه، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.
پرسید: دستت به جا یخی می رسد؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم.
صدا گفت: برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار
یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم.
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت: اطلاعات.
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند؟ و او جوابم را داد.
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفا تماس می گرفتم.
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست.
سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد.
او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم.
روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفا تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم. او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عموما بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند، ولی من راضی نشدم. پرسیدم: چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی می کنند عاقبتشان این است که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل می شوند؟
فکر می کنم عمق درد و احساس مرا فهمید، چون که گفت: عزیزم، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد.
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم… دلم خیلی برای دوستم تنگ شد. اطلاعات لطفا متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمی رسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم. وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم، خاطرات بچگیم را همیشه دوره می کردم، در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم، احساس می کردم که “اطلاعات لطفا” چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه می کرد. سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک می کردم، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد، ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم: اطلاعات لطفا! صدای واضح و آرامی که به خوبی می شناختمش، پاسخ داد اطلاعات.
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت: فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده.
خندیدم و گفتم: پس خودت هستی، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی؟
گفت: تو هم می دانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم.
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم، پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم؟
گفت: لطفا این کار را بکن، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم.
سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم، یک صدای نا آشنا پاسخ داد: اطلاعات، گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم.
پرسید: دوستش هستید؟ گفتم: بله یک دوست بسیار قدیمی.
گفت: متاسفم، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت.
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت: صبر کنید، ماری برای شما پیغامی گذاشته
یادداشتش کردم که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم، بگذارید بخوانمش.
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند:
“به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند..” خودش منظورم را می فهمد… انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21