انسان هزاره هشتم
119 subscribers
1.01K photos
74 videos
16 files
139 links
(ادبی تاریخ فلسفه)

ارتباط با ادمین. @Mithra1991
Download Telegram
@tarikh21
حتی بی‌فکرترین راهزنان برای آنکه با خاطری آسوده گلوله‌ای را در سر کشی شلیک کنند، یا خنده‌کنان سرش را از بدن جدا کنند، بایستی ابتدا، کم و بیش معتقد می‌شدند که انسان هیچ است ، حتی کمتر از هیچ!


"ستاره خواران"
#رومن_گاری
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
«پادشاه فصل ها»


آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستين سرد نمناك اش
باغ بى برگى... روز و شب تنهاست
با سكوت پاك غمناك اش
ساز او باران، سرودش باد
جامه اش شولتى عريانى ست
ور جز اينش جامه اى بايد
بافته بر شعبه ى زر تار و پودش باد
گو برويد يا نرويد هرچه در هرجا كه خواهد ، يا نمى خواهد باغبان و رهگذارى نيست
باغ نوميدان
چشم در راه بهارى نيست
گر ز چشم اش پرتو گرمى نمى تابد
و به رويش برگ لبخندى نمى رويد
باغ بى برگى كه مى گويد كه زيبا نيست؟
داستان از ميوه هاى سر به گردون ساى اينك
خفته در تابوت پست خاك مى گويد
باغ بى برگى
خنده اش خونى ست اشك آميز
جاودان بر اسب يال افشانِ زردش مى چمد
آن پادشاه فصل ها، پاييز!...



#مهدى_اخوان_ثالث
#شعر
#پاييز
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
برادرم را می‌بینم که به میدان زل زده. خورشید نرم نرمک پایین می‌رود. بیست و پنج سال دارم. بقیه زندگی‌ام جایی خواهد گذشت که نه چیزی از آن می‌دانم و نه می‌شناسمش، حتی شاید انتخابش نکنم. می‌خواهیم مقبره اجدادمان را پشت سر رها کنیم. می‌خواهیم اسم‌مان را ترک کنیم، همان اسم زیبایی که این ‌جا برای‌مان، عزت و احترام می‌آورد. چون تمام محله از تاریخ خاندان ما اگاه است. در خیابان‌های این جا، هنوز پیرمردهایی هستند که پدربزرگ‌هامان را بشناسند. این نام را به شاخه‌های درخت آویزان می‌کنیم و می‌رویم، درست مثل لباس بچگانه بی‌صاحبی که کسی برای بردنش نمی‌آید. آن‌جا که می‌رویم، کسی نیستیم. بینوا. بی اصل و نصب. بی‌پول......برادرم را می‌بینم که به میدان زل زده و می‌دانم که به همه این‌ها فکر می‌کند. چای‌مان را با کندی ترس‌آلودی می‌نوشیم. لیوان‌ها که خالی شوند، باید بلند شویم، حساب‌مان را صاف کنیم. چای‌مان را مثل گربه‌هایی که آب شیرین را با نوک زبان می‌لیسند، می نوشیم. ما این جاییم. چند دقیقه‌ای این جاییم. و کمی بعد، نخواهیم بود، تا ابد.......


#الدورادو
#لوران_گوده
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
پول وفاداری را به بی وفایی، عشق را به نفرت، نفرت را به عشق، فضیلت را به شرارت، شرارت را به فضیلت، خدمتکار را به ارباب، ارباب را به خدمتکار، حماقت را به هوش، هوش را به حماقت تبدیل می کند. چون پول به مثابه مفهومی فعال و موجود ارزش، تمام چیزها را در هم می آمیزد و معاوضه می کند، خود نیز بیانگر در هم آمیختگی و معاوضه ی عام همه چیزها یا به عبارتی درهم آمیختگی و معاوضه ی همه ی کیفیت های طبیعی و انسانی است.


"بخشی از دست نوشته های اقتصادی"
#كارل_ماركس
#فلسفه
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
من با خودم فکر کردم اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد،ستاره من باید دور،تاریک و بی معنی باشد،شاید من اصلا ستاره نداشته ام


بوف کور
#صادق_هدايت
@tarikh21
عكس:بر بالين سرباز
جنگ جهانى اول
@tarikh21
اغلب دانشمندان مصری از کاهنان بودند، چون دور از ناراحتیها و نگرانیهای زندگی به سر می بردند و، در معابد، از آسایش و راحت برخوردار می شدند؛ به همین جهت است که، با وجود پابند شدن به خرافات، همین کاهنانند که علم مصری را پی ریزی کرده اند.

#تاریخ_تمدن
#ویل_دورانت
ج1-فصل هشتم(مصر/تمدن و فرهنگ مصر/علوم)
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
کاهنان می توانستند روز بالا آمدن آب نیل را پیشگویی کنند و معابد خود را به نقطه ای که خورشید صبح روز اول انقلاب صیفی از آنجا طلوع می کند بسازند. شاید چیزهایی می دانستند و صلاح در آن نمی دیدند که این مطالب را در میان مردمی که خرافه پرستی آنان برای فرمانروایان گرانبهاترین سرمایه بود انتشار دهند؛ کاهنان اطلاعات نجومی خود را از علوم سری می دانستند و نمی خواستند راز آن بر توده مردم کشف شود.

#تاریخ_تمدن
#ویل_دورانت
ج1-فصل هشتم(مصر/تمدن و فرهنگ مصر/علوم)
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
دین و ثروت مصر، برای ایجاد هنر و پروراندن آن، دست به دست یکدیگر داده بودند؛ همین دین، در آن هنگام که قدرت و نفوذ مصر از میان رفت، در برانداختن هنر مصری سهمی بسزا داشت. دین، برای هنرمندان، موضوع الهام و محرک فکری فراهم می آورد، ولی آن اندازه قید و بند به دست و پای آنان می گذاشت که هنر، ناچار، بایستی پیوسته به معبد بستگی داشته باشد.

#تاریخ_تمدن
#ویل_دورانت
ج1-فصل هشتم(مصر/تمدن و فرهنگ مصر/هنر)
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
از خانه خانم و آقای الف بیرون می آیید و به دیدن خانواده ب می روید، و حماقت و بدجنسی و وضعیت اسف بار الف ها برایتان چون روز روشن می شود. سرشار از ستایش روشن بینی ب ها می شوید و شرمتان می آید از اینکه از اول برای الف ها احترام قائل بودید. اما وقتی دوباره به خانه شان می روید می بینید آنها هم ب ها را، تقریبا به همان شیوه خودشان، قصابی می کنند. از خانه یکی به خانه دیگری رفتن به بازدید از اردوگاه های متخاصم می ماند. منتها چون هیچ وقت اینها صدای آتشبار آنها را نمی شنوند، فکر ی بینی که اسلحه همان اسلحه و نیروی دو طرف ، یا به عبارت بهتر ضعف دو طرف، کمابیش مساوی ست، دیگر جایی برای ستایش از آنی که شلیک می کند، و تحقیر آنی که هدف قرار گرفته باقی نمی ماند. این مرحله شروع فرزانگی است. خود ِ فرزانگی آن است که با هر دو قطع رابطه کنی.


"خوشي ها و روزها"
#مارسل_پروست
برگردان: مهدي سحابي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
چراغ پرنور ضروری نیست ....
برای زندگی کردن در غرابت و شگفتی، شمعی باریک، کافی است. به شرط آنکه
صادقانه بسوزد .......!


#ساموئل_بکت
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
عكاس: مارتين فرانك
نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب می گذرد
"متبرک باد نام تو"

و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را
....

#احمد_شاملو
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
ناظم: چی شده شما گریه میکردی ؟
محمودی (دانش آموز 1): آقا اینا افتادن روی ما... کله مون خورد به سکو، باد کرد
ناظم: افتادن یا زدن ؟!
محمودی: ما رو زدن زمین، کله مون باد کرد
ناظم: خیلی درد اومد؟
محمودی: بله
ناظم: شما چرا اینو زدی زمین ؟!
ملک نیا (دانش آموز 2): آقا اینا دست ما رو کشیدن

ناظم: شما چیکار کردی ؟
ملک نیا: هلشون دادیم
ناظم: بعدش چی شد؟
ملک نیا: سرش خورد به سکوها
ناظم: دیدی سرش باد کرده ؟... دست بکش به سرش... حالا چیکار کنیم ؟... همون کاری که شما کردی، باید ایشون بکنه ! (خطاب به محمودی): شما این کارو میکنی ؟
محمودی: نه !... می بخشیمشون
ناظم: ملک نیا ! شما چون هنوز پشیمون نشدی، این زنگ رو کلاس نمیری... میری پشت دفتر می ایستی
محمودی: آقا بذارید بره... گناه داره !
ناظم: هنوز پشیمون نشده ها

محمودی: من بخشیدمش
ناظم: کار بدی کرده... شمام بخشیدیش... ولی هنوز پشیمون نشده... نره کلاس
محمودی: چرا آقا... باید بره !...
ناظم: چرا باید بره ؟!
محمودی (با گریه): درس یاد نمیگیره آقا !...


فیلم #اولی_ها
#عباس_كيارستمي
#ديالوگ_فيلم
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
بزرگ منشی خوب به انسان یاد نمی دهد که مانند مار از همه ی رخنه های پرچینی که به گرد انبار غذا کشیده اند بخزد. اما در عوض نیروی دیوانه واری به انسان وام می دهد تا در بدترین ساعاتی که تن آدمی ناتوان گشته است و روحش را تردید می خورد پایداری کند.


"جان شیفته"
#رومن_رولان
ترجمه: م. ا. به آذین
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
بگذار بگویمت که قصد دارم تا آخر به گناهانم ادامه دهم. چون گناه شیرین است؛ همه به آن بد می گویند، اما همگی آدم ها در آن زندگی می کنند، منتهی دیگران در خفا انجامش می دهند و من در عیان. و این است که دیگر گناهکاران بخاطر سادگی ام بر من می تازند. آلکسی فئودوروویچ بگذار بگویمت که بهشت تو به مذاقم سازگار نیست، این بهشت تو تازه اگر هم وجود داشته باشد، جایی مناسب برای آدمی محترم نیست. نظر خودم این است که به خواب می روم و دیگر بیدار نمی شوم، همین والسلام. اگر خوش داشته باشی، می توانی برای آمرزش روانم دعا کنی، اگر هم خوش نداشته باشی، دعا نکن، به جهنم! فلسفه ام این است.


"برادران کارامازوف"
#فئودور_داستايوفسكي
#داستان_هاي_روسي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
هرجای زخم، یادبود زخمی ست که التیام یافته
و هر زخم بر اثر برخوردی نامنتظر با جهان ایجاد شده،
یعنی یک تصادف یا چیزی که لازم نبوده اتفاق بیفتد.
امروز صبح که به آینه نگاه می کنی،
پی می بری سراسر زندگی چیزی به جز تصادف نیست
و تنها یک واقعیت محرز است،
اینکه دیر یا زود به پایان خواهد رسید.


"خاطرات زمستان"
#پل_استر
مترجم: خجسته کیهان
#داستان_هاي_آمريكايي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر میکردند


#فروغ_فرخزاد
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
انسان هزاره هشتم
عشق فيلسوف و فمينيست #ژان_پل_سارتر #سيمون_دوبوار #انسان_هزاره_هشتم @tarikh21
@tarikh21
داستان عاشقانه فیلسوف و #فمینیست!

«ژان – پل سارتر» و «سیمون دوبووار» یکدیگر را در حالی ملاقات می کنند که هر دو دانشجو هستند. بووار دانشجویی به شدت مستقل است که یکی از نخبه ترین دانشجویان رشته فلسفه محسوب می شود. وقتی فهرست دانشجویانی که آن سال در یک کلاس قرار می گیرند مشخص می شود، تنها یک نفر است که نخبه تر از دوبوو آراست. ژان پل سارتر.از همین سال است که زندگی آنها تا نیم قرن آینده به هم گره می خورد؛ هر چند مفهوم «زوج» برای آنها کمی با معنای معمول آن متفاوت است. اگرچه سارتر در ابتدا پیشنهاد می دهد که با بووار ازدواج کند اما در نهایت آنها رابطه خود را «عشقی ضروری» نام می نهند که معتقدند حتی اگر از هم جدا شده باشند هم باز آنها را به یکدیگر متصل می کند! اینگونه است که بووار که معتقد است نباید آزادی فردی را به پای هیچ چیزی قربانی کرد، استقلال زنان را می ستاید و از برابری زن و مرد سخن می گوید. هیچ گاه با سارتر ازدواج نمی کند.
از سوربن با عشقداستان از دانشکده ادبیات دانشگاه سوربن پاریس آغاز می شود. سیمون 21 سال دارد. سارتر همین روزهاست که او را «کاستور» به معنای «سگ آبی» صدا می کند: «سگ های آبی گروهی حرکت می کنند و همه حس ساختن در خود دارند.»روزهای دو دلداده جوان ادامه دارد تا اینکه هر دو در کنکور تربیت معلم پذیرفته می شوند. سیمون باید به «مارسی» برود و سارتر به «لو آور». جدایی برای آنها سخت است و سارتر برای اینکه تحمل این دوری جغرافیایی راحت تر شود به سیمون پیشنهاد ازدواج می دهد. سیمون این پیشنهاد را به سختی رد می کند: «باید بگویم حتی یک لحظه هم به پذیرفتن پیشنهاد او فکر نکردم.»سیمون دو بووار البته ایده های خاصی در مورد ازدواج داشت که بعدها آنها را در کتاب مشهورش «جنس دوم» که در 1949 منتشر شد، تشریح کرد. در سال 1932 او توانست به «روئن» انتقالی بگیرد و اینگونه به نزدیکی سارتر نقل مکان کرد. فاصله بین آنها در آن زمان با قطار تنها یک ساعت بود.سیمون در ژوئن و در مدرسه «ژان دارک» فلسفه تدریس می کرد. او در این مدرسه با همکارانش چندان خوب نبود. آنها را «پیردخترانی» می دانست که «فرهنگ دانشگاهی آنها را خشک مغز و کودن بار آورده است.» به همین دلیل او با برخی شاگردانش رابطه دوستانه ای داشت. همین دوستی ها با رسوایی هایی همراه بود که نام بووار را لکه دار کرد.
او در اوئن ابتدا در هتل «روشفوکو» اقامت دارد که در دو قدمی ایستگاه راه آهن قرار دارد و روبروی کلیسای «سنت رومن»: «در مدت چهار سالی که در اوئن تدریس می کردم، مرکز شهر برایم همیشه ایستگاه راه آهن بود.»نامه های فلسفی رابطه سارتر و دو بووار پیچیدگی های بسیاری داشته است. در یکی از نامه هایی که سارتر برای بووار نوشته9 به خوبی می توان دید که پدر اگزیستانسیالیسم چگونه با این پیچیدگی ها روبرو شده است.او در نامه ای که ششم نوامبر 1939 برای سیمون می نویسد، سیمون را «سگ آبی دوست داشتنی من» خطاب می کند و می گوید: «چقدر دیشب غم انگیز بود که این مرد کوچک را تنها در تاریکی رها کردی و رفتی. لحظه ای تصمیم گرفتم برگردم اما بعد با خودم فکر کردم چه فایده ای دارد؟ پنج دقیقه بیشتر می بینمت و دوباره باید از تو جدا شوم و آن وقت برایم سخت تر هم هست. به سرعت تا مدرسه قدم زدم. اما می دانی، راستش در عمق وجودم به شدت خوشحال بودم. تو می فهمی. این پنج روزی را که با تو گذراندم مرا به شدت تحت تاثیر قرار داده است. این پنج روز تنها یک چیز به من داده است؛ چیزی ساده اما پر ارزش: حضور تو، صورت کوچکت، لبخندهای شیرینت و … عشق من به تو واقعی است و این یعنی اینکه من هر جایی با تو می توانم زندگی کنم. راستش کمی نگران بودم. از خودم مطمئن نبودم. از خودم می پرسیدم اگر همه چیز خوب پیش برود تو چه تصمیمی می گیری. راستش زمینی سرد و تاریک را تصور می کردم.»سارتر در جایی دیگر از نامه اش می نویسد: «دلم می خواهد شدت عشق مرا به خودت حس کنی. وقتی برگشتم، همه وقتم را روی دفترچه ام و به نوشتن گذراندم اما نسبت به درستی همه چیزهایی که گفتیم مطمئن نیستم. من به شدت و عمیقا خوشحال بودم و اکنون نمی خواهم هیچ حسرتی داشته باشم. این همه آن چیزی است که باید می گفتم. همه طول روز را به این مسئله فکر می کردم که در کنار تو در موقعیتی بودم که می توانستم با نگاهی تازه به وضعیتم نگاه کنم. عشق عزیزم! گل زیبایم! من تو را به شدت دوست دارم؛ آنقدر شدید که حال مرا خوش کرده است. تو خوشبختی حقیقی را به یادم آوردی.»
ژان پل سارتر در 1980 در 75 سالگی درگذشت و دوبووار 6 سال بعد کنار او به خاک سپرده شد. گورستان مون پارناس، پاریس.


#ژان_پل_سارتر
#سيمون_دوبوار
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
هواهای نفسانی آدمی را به هر سو می کشاند، اما چون سپری شد شما را چه می ماند،؟ عذاب وجدان و اضمحلال روان. شادمانه می رویم و غمین باز می آییم، و خوشی های شام اندوه بامداد است. این چنین کام دل اول خوش می آید اما عاقبت می آزرد و می کُشد.


"خوشي ها و روزها"
#مارسل_پروست
برگردان: مهدي سحابي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
به آنچه آموخته ای مغرور مباش، و با حکیم و نادان یکسان سخن گوی. چه حذاقت را حدی نیست، همان گونه که هیچ صنعتگری نیست که از تمام مزایای فن خود برخوردار باشد. سخن زیبا از زمردی که به وسیله کنیزکان در میان سنگریزه به دست آید نایابتر است.

"پند پتاح- حوتپ فیلسوف مصر باستان به فرزندش" 2880ق.م
#تاریخ_تمدن
#ویل_دورانت
ج1-فصل هشتم(مصر/تمدن و فرهنگ مصر/فلسفه)
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
از آن بترس که با زبان برای خویش دشمنانی بتراشی ... پاس حق را نگاه دار؛ هیچ گاه کلامی را که شاهی یا گدایی، هنگام گشودن در صندوقچه دل خویش به تو گفته به دیگران باز مگوی، که این خشم و نفرت نفس را برمی انگیزد.


"پند پتاح- حوتپ فیلسوف مصر باستان به فرزندش" 2880ق.م
#تاریخ_تمدن
#ویل_دورانت
ج1-فصل هشتم(مصر/تمدن و فرهنگ مصر/فلسفه)
#انسان_هزاره_هشتم