ديروز سالروز درگذشت خسرو شكيبايي بود .
ويدئو خاطره انگيز مادر من فيلم خواهران غريب تقديم به شما
👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼
#خسرو_شكيبايي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
ويدئو خاطره انگيز مادر من فيلم خواهران غريب تقديم به شما
👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼
#خسرو_شكيبايي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
« بزرگ ترین فاجعه آن روزی به سراغ بشریت می آید، كه خیال پردازان ناپدید گردند »
#فردريش_نيچه
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
#فردريش_نيچه
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
نه تنها آنانی که با رشک و نفرت از پی مان می آیند
خاطرمان را آزرده می سازند و مرزهایمان را محدود
که آن کسی که دوستمان دارد نیز کمتر از این نمی کند.
باشد که خدایان مرا از هر میل و رغبتی رهایی بخشند و
آزادگی یخین قله های سر برهنه ی کوه را ارزانی ام دارند.
آن که ناچیز می طلبد همه چیز دارد
و آن که هیچ نمی طلبد آزاد است،
آن که هیچ ندارد و هیچ تلاشی نیز برای یافتن چیزی نمی کند
خود در مقام انسان
به خدایان ماننده است.
#فرناندو_پسوآ
برگردان:حسین منصوری
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
نه تنها آنانی که با رشک و نفرت از پی مان می آیند
خاطرمان را آزرده می سازند و مرزهایمان را محدود
که آن کسی که دوستمان دارد نیز کمتر از این نمی کند.
باشد که خدایان مرا از هر میل و رغبتی رهایی بخشند و
آزادگی یخین قله های سر برهنه ی کوه را ارزانی ام دارند.
آن که ناچیز می طلبد همه چیز دارد
و آن که هیچ نمی طلبد آزاد است،
آن که هیچ ندارد و هیچ تلاشی نیز برای یافتن چیزی نمی کند
خود در مقام انسان
به خدایان ماننده است.
#فرناندو_پسوآ
برگردان:حسین منصوری
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
گیوم!
تو رفتهای، عشق رفته است؛
و به زودی، پُل هم خواهد رفت.
"پل ميرابو"
#گيوم_آپولينر
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
تو رفتهای، عشق رفته است؛
و به زودی، پُل هم خواهد رفت.
"پل ميرابو"
#گيوم_آپولينر
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
اگر چیزی بنویسم؛می ترسم اتفاق بیفتد
اگر کسی را زیاد دوست داشته باشم،می ترسم او را از دست بدهم
با وجود همه ی این ها نمی توانم دست از نوشتن و دوست داشتن بردارم
#ایزابل_آلنده
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
اگر کسی را زیاد دوست داشته باشم،می ترسم او را از دست بدهم
با وجود همه ی این ها نمی توانم دست از نوشتن و دوست داشتن بردارم
#ایزابل_آلنده
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
فکر کردن تیشه به ریشه زدن است،تیشه به ریشه ی خود زدن.دست به کاری زدن خطر کمتری دارد.عمل،فضای میان چیزها و مارا پر می کند،درحالی که تفکر این فضا را به طور خطرناکی افزایش می دهد.
#امیل_سیوران
@tarikh21
#امیل_سیوران
@tarikh21
@tarikh21
ابراهيم نبوى:
اگر پاسپورت تمام تروریست های پانزده سال اخیر در آمریکا را بررسی کنند، تروریست ها یا متولد عربستان بودند، یا مصر، یا پاکستان یا امارات، کلا به پنج تا نمی رسند. آن وقت به جای اینکه برای ورود و کار این تروریست ها مانع درست کنند، مانع ایرانی هایی می شوند که یا برای خوشگذرانی به آمریکا می روند، یا درس یا زندگی بهتر، اصلا ایرانی ممکن است ترور کند؟ اصلا ایرانی حال و حوصله این کارهای سخت و با دردسر را دارد.
اصولا یک ایرانی به پنج دلیل با ترور و عملیات تروریستی مخالف است:
یک، باید کار با برنامه باشد و همینطوری نمی توان الکی رفت ترور کرد، ایرانی هم حوصله این سوسول بازیها را ندارد.
دو، تروریست انتحاری باید به یک چیزی اعتقاد داشته باشد، ایرانی ها هر شش ماه یک بار نظرشان عوض می شود، زن تروریست ایرانی هم تا برسد به شب عملیات یکهو دیدی شد فمینیست وسط کالیفرنیا لخت مادرزاد با خواهران اوکراینی اعلام همبستگی کرد!!
سه، عملیات تروریستی پنهان کاری می خواهد، یک ایرانی اگر برای ترور هم بخواهد برود، اول به همه دوستان و فامیلش خبر می دهد، بعد هم استتوس می کند می گذارد توی فیسبوک، همه می فهمند. شما یک کودتا در ایران نام ببرید که از دو هفته قبلش لو نرفته باشد، اصلا ایرانی ها اهل مخفی کاری نیستند.
چهار، آدمی که مثل آب خوردن و به هیچ دلیلی فحش می دهد که ترور نمی کند، ترور کار آدمهای ضعیفی است که فحش دادن بلد نیستند. الآن شما یک استتوس بگذارید توی فیسبوک که امروز روز تولدم است. نیم ساعت بعد بیست تا کامنت می گذارند که « غلط کردی»، « تو گه خوردی به دنیا آمدی مزدور»، « ای خاک بر سر ما که تو به دنیا آمدی»، « به ما چه ربطی دارد که تو به دنیا آمدی، کاش مرده بودی.» طرف هم اصلا تو را نمی شناسد، ولی حال می کند به تو فحش بدهد. آدمی که بلد است فحش بدهد که دیگر ترور نمی کند.
پنج، کلا کاری که به نتیجه برسد، مطمئنا کار ایرانی نیست، مگر اینکه آن ایرانی سالها بیرون ایران زندگی کرده باشد و اصلا زبان فارسی هم از یادش رفته باشد و حداقل پنج سال از تربیت و مزه ی آخرین قورمه سبزی، لواشک، آبگوشت، سوهان و سماورش گذشته باشد.
نتیجه گیری امنیتی: آمریکایی ها اگر فقط سفر اتباع سعودی را به اروپا و آمریکا و اتباع اروپا و آمریکا را به سعودی کنترل کنند، شصت درصد از ترورهای جهان کم می شود.
#ابراهيم_نبوي
#طنز_سياسي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
ابراهيم نبوى:
اگر پاسپورت تمام تروریست های پانزده سال اخیر در آمریکا را بررسی کنند، تروریست ها یا متولد عربستان بودند، یا مصر، یا پاکستان یا امارات، کلا به پنج تا نمی رسند. آن وقت به جای اینکه برای ورود و کار این تروریست ها مانع درست کنند، مانع ایرانی هایی می شوند که یا برای خوشگذرانی به آمریکا می روند، یا درس یا زندگی بهتر، اصلا ایرانی ممکن است ترور کند؟ اصلا ایرانی حال و حوصله این کارهای سخت و با دردسر را دارد.
اصولا یک ایرانی به پنج دلیل با ترور و عملیات تروریستی مخالف است:
یک، باید کار با برنامه باشد و همینطوری نمی توان الکی رفت ترور کرد، ایرانی هم حوصله این سوسول بازیها را ندارد.
دو، تروریست انتحاری باید به یک چیزی اعتقاد داشته باشد، ایرانی ها هر شش ماه یک بار نظرشان عوض می شود، زن تروریست ایرانی هم تا برسد به شب عملیات یکهو دیدی شد فمینیست وسط کالیفرنیا لخت مادرزاد با خواهران اوکراینی اعلام همبستگی کرد!!
سه، عملیات تروریستی پنهان کاری می خواهد، یک ایرانی اگر برای ترور هم بخواهد برود، اول به همه دوستان و فامیلش خبر می دهد، بعد هم استتوس می کند می گذارد توی فیسبوک، همه می فهمند. شما یک کودتا در ایران نام ببرید که از دو هفته قبلش لو نرفته باشد، اصلا ایرانی ها اهل مخفی کاری نیستند.
چهار، آدمی که مثل آب خوردن و به هیچ دلیلی فحش می دهد که ترور نمی کند، ترور کار آدمهای ضعیفی است که فحش دادن بلد نیستند. الآن شما یک استتوس بگذارید توی فیسبوک که امروز روز تولدم است. نیم ساعت بعد بیست تا کامنت می گذارند که « غلط کردی»، « تو گه خوردی به دنیا آمدی مزدور»، « ای خاک بر سر ما که تو به دنیا آمدی»، « به ما چه ربطی دارد که تو به دنیا آمدی، کاش مرده بودی.» طرف هم اصلا تو را نمی شناسد، ولی حال می کند به تو فحش بدهد. آدمی که بلد است فحش بدهد که دیگر ترور نمی کند.
پنج، کلا کاری که به نتیجه برسد، مطمئنا کار ایرانی نیست، مگر اینکه آن ایرانی سالها بیرون ایران زندگی کرده باشد و اصلا زبان فارسی هم از یادش رفته باشد و حداقل پنج سال از تربیت و مزه ی آخرین قورمه سبزی، لواشک، آبگوشت، سوهان و سماورش گذشته باشد.
نتیجه گیری امنیتی: آمریکایی ها اگر فقط سفر اتباع سعودی را به اروپا و آمریکا و اتباع اروپا و آمریکا را به سعودی کنترل کنند، شصت درصد از ترورهای جهان کم می شود.
#ابراهيم_نبوي
#طنز_سياسي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
اگر ارامش را در یک کفه ی ترازو و مجاهدت خود برای رسیدن بدان رادر کفه ی دیگر قرار دهیم،کفه ی تلاش هایمان همواره سنگینتر خواهد بود.
#فرانتس_كافكا
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
تصوير:از فيلم نوستالوژيا
#فرانتس_كافكا
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
تصوير:از فيلم نوستالوژيا
@tarikh21
آدم را می خوابانند و یک تیغه ی پهن، به فرمان یک دستگاهی روی گردنش می افتد. اسم دستگاه گیوتین است و تیغه اش خیلی سنگین و پرزور است... سر محکوم چنان به سرعت می افتد آن طرف که فرصت ندارد پلک به هم بزند. ولی مقدمات کار خیلی ناگوار است، وقتی حکم اعدام را می خوانند و سر محکوم را می تراشند و دست هایش را می بندند و از سکوی اعدام بالایش می برند. این ها خیلی وحشتناک است.
مردم با عجله دور سکوی اعدام جمع می شوند.
البته، البته! عذاب عجیبی است! محکومی که من دیدم آدم باهوشی بود و نترس و قوی. عاقل مردی بود و اسمش لوگرو بود. ولی، می خواهید باور کنید یا نکنید،از سکو که بالا می رفت گریه می کرد. رنگش مثل گچ دیوار سفید شده بود. جدا فکرش را نمی شود کرد. وحشتناک است؟ کیست که از وحشت گریه کند؟ من نمی توانستم فکر کنم که یک آدم بزرگ، کسی که هیچ وقت گریه نکرده، یک مرد چهل و پنج ساله از وحشت گریه کند. به فکر آدم نمی گنجد که روح آدم در این چند دقیقه چه می کشد. تشنجش به کجا می رسد! این اهانت است به روح انسان، و غیر از این هیچ نیست! دین به ما می گوید: " نکش!" ولی انسانی را می کشند چون آدم کشته است! این که نمی شود! من این صحنه را یک ماه پیش دیدم و تا امروز هنوز آن را جلو چشم دارم. تا حالا چهار پنج بار خوابش را دیده ام.
پرنس ضمن گفتن این حرف ها حتی به شور آمده بود. چهره ی رنگ پریده اش کمی گل انداخته بود، گرچه لحن حرف زدنش عوض نشده و مثل گذشته آرام بود. پیشخدمت با علاقه و همدردی به حرف های او گوش می داد، مثل این بود که دلش نمی آمد خود را از او وابکـَند.شاید اهل تخیل بود و بدش هم نمی آمد اگر بتواند فکرکند.
پیشخدمت گفت: بازجای شکرش باقی است که وقتی سر به یک ضرب از بدن جدا می شود و به یک گوشه می افتد محکوم دردی حس نمی کند.پرنس با حرارت گفت: بله، می دانید؟ شما به نکته ی جالبی اشاره کردید. همه درست همین حرف شما را می زنند.
اين دستگاه، يعنی گيوتين را هم برای همين اختراع کرده اند. ولی من همان وقتی که اين صحنه را ديدم فکری به ذهنم رسيد: از کجا معلوم که عذاب اين مرگ بيشتر نباشد. شايد اين حرف به نظر شما مضحک بيايد. فکر کنيد که دری وری می گويم. ولی کافی است کمی قوه تخيله تان را به کار بيندازيد. آن وقت می بينيد که همين فکر به ذهن شما هم می آيد. يک خرده فکر کنيد، مثلا همين شکنجه را در نظر بگيريد. وقتی کسی را با شکنجه می کشند رنج و درد زخم ها جسمانی است. و اين عذاب جسمانی آدم را از عذاب روحی غافل ميکند، به طوری که تنها عذابی که می کشد از همان زخم هاست تا بميرد. حال آنکه چه بسا درد بزرگ، رنجی که به راستی تحمل ناپذير است از زخم نيست بلکه در اينست که می دانی و به يقين می دانی که يک ساعت ديگر، بعد ده دقيقه ديگر، بعد نيم دقيقه ديگر، بعد همين حالا، در همين آن روحت از تنت جدا می شود و ديگر انسان نيستی و ابدا چون و چرايی ندارد. بزرگ ترين درد همين است که چون و چرايی ندارید. در اينست که سرت را می گذاری درست زير تيغ و صدای غژ غژ فرود آمدن آن را می شنوی و همين ربع ثانيه از همه وحشنتناک تر است. می دانيد، اين حرف ها از خيال پردازی من نيست. خيلی ها همين حرف ها را زده اند. من به اين اعتقاد دارم، به قدری که رک و راست می گويم: مجازات اعدام به گناه آدم کشی، به مراتب وحشتناک تر از خود آدم کشی است. کشته شدن به حکم دادگاه به قدری هولناک است که هيچ تناسبی با کشته شدن به دست تبهکاران ندارد. آن کسی که مثلا شب، در جنگل يا به هر کيفيتی به دست دزدان کشته ميشود تا آخرين لحظه اميدوار است که به طريقی نجات يابد، هيچ حرفی در اين نيست. مواردی بوده است که کسی که سرش را گوش تا گوش می بريده اند هنوز دلش به فکر فرار گرم بوده يا التماس می کرده است که از خونش بگذرند. حال آنکه اينجا همين اميدی که تا آخرين دم دل را گرم می دارد و مرگ را ده برابر آسان تر می کند بی چون و چرا از محکوم گرفته می شود. اينجا حکم صادر شده و همين که حکم است و قطعی است و اجباری ست و هولناک ترين عذاب است و بدتر از آن چيزی نيست. سربازی را در ميدان جنگ جلو توپ بگذاريد و شليک کنيد. او تا آخرين لحظه اميدوار است. ولی حکم قطعی اعدام همین سرباز را برايش بخوانيد، از وحشت نا اميدی ديوانه می شود يا به گريه می افتد. چه کسی گفته است که انسان قادر است چنين عذابی را تحمل کند و ديوانه نشود؟ اين تجاوز ناهنجار و بی حاصل برای چه؟
نه، انسان را نبايد اينطور شكنجه كرد.
#ابله
#فئودور_داستايوفسكي
#داستان_هاي_روسي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
آدم را می خوابانند و یک تیغه ی پهن، به فرمان یک دستگاهی روی گردنش می افتد. اسم دستگاه گیوتین است و تیغه اش خیلی سنگین و پرزور است... سر محکوم چنان به سرعت می افتد آن طرف که فرصت ندارد پلک به هم بزند. ولی مقدمات کار خیلی ناگوار است، وقتی حکم اعدام را می خوانند و سر محکوم را می تراشند و دست هایش را می بندند و از سکوی اعدام بالایش می برند. این ها خیلی وحشتناک است.
مردم با عجله دور سکوی اعدام جمع می شوند.
البته، البته! عذاب عجیبی است! محکومی که من دیدم آدم باهوشی بود و نترس و قوی. عاقل مردی بود و اسمش لوگرو بود. ولی، می خواهید باور کنید یا نکنید،از سکو که بالا می رفت گریه می کرد. رنگش مثل گچ دیوار سفید شده بود. جدا فکرش را نمی شود کرد. وحشتناک است؟ کیست که از وحشت گریه کند؟ من نمی توانستم فکر کنم که یک آدم بزرگ، کسی که هیچ وقت گریه نکرده، یک مرد چهل و پنج ساله از وحشت گریه کند. به فکر آدم نمی گنجد که روح آدم در این چند دقیقه چه می کشد. تشنجش به کجا می رسد! این اهانت است به روح انسان، و غیر از این هیچ نیست! دین به ما می گوید: " نکش!" ولی انسانی را می کشند چون آدم کشته است! این که نمی شود! من این صحنه را یک ماه پیش دیدم و تا امروز هنوز آن را جلو چشم دارم. تا حالا چهار پنج بار خوابش را دیده ام.
پرنس ضمن گفتن این حرف ها حتی به شور آمده بود. چهره ی رنگ پریده اش کمی گل انداخته بود، گرچه لحن حرف زدنش عوض نشده و مثل گذشته آرام بود. پیشخدمت با علاقه و همدردی به حرف های او گوش می داد، مثل این بود که دلش نمی آمد خود را از او وابکـَند.شاید اهل تخیل بود و بدش هم نمی آمد اگر بتواند فکرکند.
پیشخدمت گفت: بازجای شکرش باقی است که وقتی سر به یک ضرب از بدن جدا می شود و به یک گوشه می افتد محکوم دردی حس نمی کند.پرنس با حرارت گفت: بله، می دانید؟ شما به نکته ی جالبی اشاره کردید. همه درست همین حرف شما را می زنند.
اين دستگاه، يعنی گيوتين را هم برای همين اختراع کرده اند. ولی من همان وقتی که اين صحنه را ديدم فکری به ذهنم رسيد: از کجا معلوم که عذاب اين مرگ بيشتر نباشد. شايد اين حرف به نظر شما مضحک بيايد. فکر کنيد که دری وری می گويم. ولی کافی است کمی قوه تخيله تان را به کار بيندازيد. آن وقت می بينيد که همين فکر به ذهن شما هم می آيد. يک خرده فکر کنيد، مثلا همين شکنجه را در نظر بگيريد. وقتی کسی را با شکنجه می کشند رنج و درد زخم ها جسمانی است. و اين عذاب جسمانی آدم را از عذاب روحی غافل ميکند، به طوری که تنها عذابی که می کشد از همان زخم هاست تا بميرد. حال آنکه چه بسا درد بزرگ، رنجی که به راستی تحمل ناپذير است از زخم نيست بلکه در اينست که می دانی و به يقين می دانی که يک ساعت ديگر، بعد ده دقيقه ديگر، بعد نيم دقيقه ديگر، بعد همين حالا، در همين آن روحت از تنت جدا می شود و ديگر انسان نيستی و ابدا چون و چرايی ندارد. بزرگ ترين درد همين است که چون و چرايی ندارید. در اينست که سرت را می گذاری درست زير تيغ و صدای غژ غژ فرود آمدن آن را می شنوی و همين ربع ثانيه از همه وحشنتناک تر است. می دانيد، اين حرف ها از خيال پردازی من نيست. خيلی ها همين حرف ها را زده اند. من به اين اعتقاد دارم، به قدری که رک و راست می گويم: مجازات اعدام به گناه آدم کشی، به مراتب وحشتناک تر از خود آدم کشی است. کشته شدن به حکم دادگاه به قدری هولناک است که هيچ تناسبی با کشته شدن به دست تبهکاران ندارد. آن کسی که مثلا شب، در جنگل يا به هر کيفيتی به دست دزدان کشته ميشود تا آخرين لحظه اميدوار است که به طريقی نجات يابد، هيچ حرفی در اين نيست. مواردی بوده است که کسی که سرش را گوش تا گوش می بريده اند هنوز دلش به فکر فرار گرم بوده يا التماس می کرده است که از خونش بگذرند. حال آنکه اينجا همين اميدی که تا آخرين دم دل را گرم می دارد و مرگ را ده برابر آسان تر می کند بی چون و چرا از محکوم گرفته می شود. اينجا حکم صادر شده و همين که حکم است و قطعی است و اجباری ست و هولناک ترين عذاب است و بدتر از آن چيزی نيست. سربازی را در ميدان جنگ جلو توپ بگذاريد و شليک کنيد. او تا آخرين لحظه اميدوار است. ولی حکم قطعی اعدام همین سرباز را برايش بخوانيد، از وحشت نا اميدی ديوانه می شود يا به گريه می افتد. چه کسی گفته است که انسان قادر است چنين عذابی را تحمل کند و ديوانه نشود؟ اين تجاوز ناهنجار و بی حاصل برای چه؟
نه، انسان را نبايد اينطور شكنجه كرد.
#ابله
#فئودور_داستايوفسكي
#داستان_هاي_روسي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
مجازات اعدام به گناه آدم کشی، به مراتب وحشتناک تر از خود آدم کشی است. کشته شدن به حکم دادگاه به قدری هولناک است که هيچ تناسبی با کشته شدن به دست تبهکاران ندارد.
#ابله
#فئودور_داستايوفسكي
@tarikh21
#ابله
#فئودور_داستايوفسكي
@tarikh21
@tarikh21
اخلاق چيني (١)
دانشمند چيني به عقايد مختلف احترام مي گذارد،زيرا درك مي كند كه حقيقت را نمي توان منحصر به ملت يا مذهب مخصوصي دانست.
يك فرد اصيل چيني پاييند ادب است و كوشش نمي كند كه عقايد خود را بر ديگران تحميل كند.او تيرگي اغلب موضوع ها را مي بيند و در نتيجه از افراط در هواخواهي خودداري مي كند.
(خصوصيت فلسفه چين بردباري و التقاط است)
#فلسفه_چين
(تحمل عقايد)
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
اخلاق چيني (١)
دانشمند چيني به عقايد مختلف احترام مي گذارد،زيرا درك مي كند كه حقيقت را نمي توان منحصر به ملت يا مذهب مخصوصي دانست.
يك فرد اصيل چيني پاييند ادب است و كوشش نمي كند كه عقايد خود را بر ديگران تحميل كند.او تيرگي اغلب موضوع ها را مي بيند و در نتيجه از افراط در هواخواهي خودداري مي كند.
(خصوصيت فلسفه چين بردباري و التقاط است)
#فلسفه_چين
(تحمل عقايد)
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
در گوشهی میدان بارسلون
در کافهی میرابو به یادت آبجویی می نوشم گیوم!
گارسون نمی شناسدت
و من فکر می کنم که شعر را هم چون عشق
آب می برد!
آب را که ژرف بخوانی، می گریی!
و عشق را همینکه به آبروان نشان بدهی،
تنها می شوی!
گیوم!
تو رفتهای، عشق رفته است؛
و به زودی، پُل هم خواهد رفت.
به عشقات نمی توانم نزدیک شوم؛
به آب گذران هم نمی خواهم بیندیشم
آمدهام که دُرودی به شعر بفرستم
به پل که می نگرم، چشم شعر تر می شود
گیوم!
روی پلِ میرابو
در نگاههای کنجکاو رهگذران به یادت نوشیدم!
و با نگاهام، نگاهات را
روی آبها و منظرهها بوسیدم!
"پُل میرابو"
#گيوم_آپولينر
برگردان: رضا فرمند
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
در گوشهی میدان بارسلون
در کافهی میرابو به یادت آبجویی می نوشم گیوم!
گارسون نمی شناسدت
و من فکر می کنم که شعر را هم چون عشق
آب می برد!
آب را که ژرف بخوانی، می گریی!
و عشق را همینکه به آبروان نشان بدهی،
تنها می شوی!
گیوم!
تو رفتهای، عشق رفته است؛
و به زودی، پُل هم خواهد رفت.
به عشقات نمی توانم نزدیک شوم؛
به آب گذران هم نمی خواهم بیندیشم
آمدهام که دُرودی به شعر بفرستم
به پل که می نگرم، چشم شعر تر می شود
گیوم!
روی پلِ میرابو
در نگاههای کنجکاو رهگذران به یادت نوشیدم!
و با نگاهام، نگاهات را
روی آبها و منظرهها بوسیدم!
"پُل میرابو"
#گيوم_آپولينر
برگردان: رضا فرمند
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
من ميخوام برگردم به كودكي!!
ديگه چي؟
كم و كسري نداري؟ديگه چيزي نميخواي؟
كمكم كن نازي.
ما بايد خوب بخوابيم تا بتونيم فردا،برسيم به كارمون!
اگه ما كار نكنيم چطوري جوراب و شلغم بخريم؟
هاي،آهاي،به هيچي اعتماد نكن
اگه خواستي از خونه بري بيرون
بي چراغ دستي و بي كلاه و شال،بيرون نرو!
ممكنه،خورشيد يهو خاموش بشه
يا اينكه سقوط كنه
يا يهو يخ بزنه.
#حسين_پناهي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
من ميخوام برگردم به كودكي!!
ديگه چي؟
كم و كسري نداري؟ديگه چيزي نميخواي؟
كمكم كن نازي.
ما بايد خوب بخوابيم تا بتونيم فردا،برسيم به كارمون!
اگه ما كار نكنيم چطوري جوراب و شلغم بخريم؟
هاي،آهاي،به هيچي اعتماد نكن
اگه خواستي از خونه بري بيرون
بي چراغ دستي و بي كلاه و شال،بيرون نرو!
ممكنه،خورشيد يهو خاموش بشه
يا اينكه سقوط كنه
يا يهو يخ بزنه.
#حسين_پناهي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
ما تنها زمانی از مردم سرد می شویم که دیگر نتوانیم آنها را هضم کنیم .
مردم گریزی فقط نتیجه ء عشق مفرط به مردم و نوعی '' مردم خوری '' است .
ای شاهزاده هملت , آخر چه کسی به تو دستور داد که مردم را مانند صدف ببلعی !
#حکمت_شادان
(مردم گریزی و مردم گرایی)
#فردريش_نيچه
#فلسفه
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
ما تنها زمانی از مردم سرد می شویم که دیگر نتوانیم آنها را هضم کنیم .
مردم گریزی فقط نتیجه ء عشق مفرط به مردم و نوعی '' مردم خوری '' است .
ای شاهزاده هملت , آخر چه کسی به تو دستور داد که مردم را مانند صدف ببلعی !
#حکمت_شادان
(مردم گریزی و مردم گرایی)
#فردريش_نيچه
#فلسفه
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
در حافظه هرچه بخواهی هست، حافظه نوعی داروخانه یا آزمایشگاه شیمی است، که در آن اتفاقی دستت گاه به دارویی آرامبخش و گاه به زهری خطرناک میرسد!
"در جستجوي زمان از دست رفته"
#مارسل_پروست
@tarikh21
"در جستجوي زمان از دست رفته"
#مارسل_پروست
@tarikh21
@tarikh21
تنها راه برای توضیح این پدیده ( رومانتیسم ) که من یافتهام ، پی بردن به هویت این افراد ، خاصه در آلمان است، واقعیت این است که این افراد گروهی آدم بریده از دین بودند ،آدمهای فقیر ، محجوب، مولا نقطی و ناا هم خوان با جامعه ، به اسانی میشد ناا دیدشان بگیری، ، ناچار بودند با شغل معلم سر خانه به خدمت بزرگان در آیند ، همواره آماج ناسزا و غضب بودند ، بدیهی است که اینگونه افراد در دنیا خود محدود ماندند ، شبیه همان شاخه کوچکی بودند که شیلر میگفت ، شاخهای که هر کس آن را خم میکرد ، بلافاصله به حال اول بر میگشت و به پشت آن شخص میکوبید.
بیگمان وضع این افراد تا حدودی به چگونگی امپراتوری پروس مربوط میشد، که خاستگاه اغلب آنان بود، یعنی دولت فوقالعاده پدر سالار فردریک کبیر که خود را پیرو مکتب سوداگری ( مرکانتالیسم )بود و بر ثروت پروس افزود، ارتش آن کشور را گسترش داد و پروس را نیرومندترین و توانگرترین دولت در میان دولتهای آلمان کرد.
اما در عین حال کشاورزان آن کشور را به فقر و بینوایی کشاند و بیشتر شهروندان آن را از فرصت بایسته محروم داشت ، این نیز درست است که این افراد که اغلب زادگان روحانیون و دیوانیان بودند ، از آموزشی بر خوردار شدند که برخی بلند پروازیهای عاطفی و فکری را به ایشان آموخت، و از آنجا که در امپراتوری پروس بیشتر مشاغل در دست اشرف زادگان بود ، تفاوت طبقاتی به سختترین روشها اعمال میشد، این افراد قادر نبودند چنان که بایست بلند پروازیهای خود را تحقق بخشند ، پس کم و بیش سرخورده شدند و رفته رفته به انواع خیال پردازیهای روی آوردند.
در این تردیدی نیست که جنبش رومانتیسم در آلمان آغاز شد و خاستگاه واقعی آن آلمان بود ، اما از مرزهای آلمان فراتر رفت ، و در هر کشوری که نوعی ناا رضایتی اجتماعی وجود داشت رخنه کرد ، خاصه در کشورهای که زیر چکمههای مشتی برگزیدگان خشن و سرکوب گر یا مردانی بی کفایت بودند ، به خصوص در شرق اروپا ، پر شورترین جلوههای رومانتیسم را شاید در انگلستان بیابیم، یعنی کشوری که در آن لرد بایرن ، رهبر کل جنبش رومانتیسم شد و در اوایل قرن نوزدهم اصطلاح بایرونیسم کم و بیش مترادف با رومانتیسم بود.
"ریشههای رومانتیسم در آلمان"
#ایزیا_برلین
ترجمه:عبدالله کوثری
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
تنها راه برای توضیح این پدیده ( رومانتیسم ) که من یافتهام ، پی بردن به هویت این افراد ، خاصه در آلمان است، واقعیت این است که این افراد گروهی آدم بریده از دین بودند ،آدمهای فقیر ، محجوب، مولا نقطی و ناا هم خوان با جامعه ، به اسانی میشد ناا دیدشان بگیری، ، ناچار بودند با شغل معلم سر خانه به خدمت بزرگان در آیند ، همواره آماج ناسزا و غضب بودند ، بدیهی است که اینگونه افراد در دنیا خود محدود ماندند ، شبیه همان شاخه کوچکی بودند که شیلر میگفت ، شاخهای که هر کس آن را خم میکرد ، بلافاصله به حال اول بر میگشت و به پشت آن شخص میکوبید.
بیگمان وضع این افراد تا حدودی به چگونگی امپراتوری پروس مربوط میشد، که خاستگاه اغلب آنان بود، یعنی دولت فوقالعاده پدر سالار فردریک کبیر که خود را پیرو مکتب سوداگری ( مرکانتالیسم )بود و بر ثروت پروس افزود، ارتش آن کشور را گسترش داد و پروس را نیرومندترین و توانگرترین دولت در میان دولتهای آلمان کرد.
اما در عین حال کشاورزان آن کشور را به فقر و بینوایی کشاند و بیشتر شهروندان آن را از فرصت بایسته محروم داشت ، این نیز درست است که این افراد که اغلب زادگان روحانیون و دیوانیان بودند ، از آموزشی بر خوردار شدند که برخی بلند پروازیهای عاطفی و فکری را به ایشان آموخت، و از آنجا که در امپراتوری پروس بیشتر مشاغل در دست اشرف زادگان بود ، تفاوت طبقاتی به سختترین روشها اعمال میشد، این افراد قادر نبودند چنان که بایست بلند پروازیهای خود را تحقق بخشند ، پس کم و بیش سرخورده شدند و رفته رفته به انواع خیال پردازیهای روی آوردند.
در این تردیدی نیست که جنبش رومانتیسم در آلمان آغاز شد و خاستگاه واقعی آن آلمان بود ، اما از مرزهای آلمان فراتر رفت ، و در هر کشوری که نوعی ناا رضایتی اجتماعی وجود داشت رخنه کرد ، خاصه در کشورهای که زیر چکمههای مشتی برگزیدگان خشن و سرکوب گر یا مردانی بی کفایت بودند ، به خصوص در شرق اروپا ، پر شورترین جلوههای رومانتیسم را شاید در انگلستان بیابیم، یعنی کشوری که در آن لرد بایرن ، رهبر کل جنبش رومانتیسم شد و در اوایل قرن نوزدهم اصطلاح بایرونیسم کم و بیش مترادف با رومانتیسم بود.
"ریشههای رومانتیسم در آلمان"
#ایزیا_برلین
ترجمه:عبدالله کوثری
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
عیبهای کوچکِ ژندهپوشان از خلال پارگیهای لباسهایشان نمایان میشود اما رداها و جامههای خَزِ دولتمندان همهی عیبها را پنهان میدارد.
"شاه لير"
#ويليام_شكسپير
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
"شاه لير"
#ويليام_شكسپير
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
قهرمان دیروز، مستبد فرداست، مگر آن که خود را همین امروز قربانی کند.
#جوزف_كمبل
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
#جوزف_كمبل
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
کهنه گويد : همين گونه که هستم از ازل بوده ام .
نو گويد : باش. ولی اگر خوب نباشی ، بايد بروی.
"نمايشنامه زندگي گاليله"
#برتولت_برشت
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
نو گويد : باش. ولی اگر خوب نباشی ، بايد بروی.
"نمايشنامه زندگي گاليله"
#برتولت_برشت
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
شب هنگام یکدیگر را دوست می داشتند، آن هم بدون اینکه یکدیگر را درست ببینند،کورمال کورمال.آیا جز این عشق در ظلمات ،عشق دیگری وجود داشت؟عشقی که در روشنایی روز فریاد زند.نمی دانست،ولی همین قدر می دانست که مارسل به او نیاز داشت و او هم به این نیاز ، نیازمند بود.میدانست که شب و روزش با همین احساس متقابل می گذرد.خصوصا شب ها،هر شب،مارسل نمی خواست تنها باشد،نمی خواست پیر شود یا بمیرد. و باز آن حالت حماقت را به خود میگرفت. حالتی که برای ژانین کاملا آشنا بود و گاهی آن را روی صورت دیگر مردان هم باز می شناخت،تنها حالت مشترک بین این دیوانگان که زیر حالت دروغین خردمندی،پنهان میشد تا اینکه هذیان آنها را فرا میگرفت و نومیدانه به طرف بدن یک زن پرتابشان میکرد تا بدون هیچ میلی، آنچه را تنهایی و شب از مفهوم ترس به آنها می بخشید،در آن پنهان سازند.
"تبعيد و سلطنت"
#آلبر_کامو
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
شب هنگام یکدیگر را دوست می داشتند، آن هم بدون اینکه یکدیگر را درست ببینند،کورمال کورمال.آیا جز این عشق در ظلمات ،عشق دیگری وجود داشت؟عشقی که در روشنایی روز فریاد زند.نمی دانست،ولی همین قدر می دانست که مارسل به او نیاز داشت و او هم به این نیاز ، نیازمند بود.میدانست که شب و روزش با همین احساس متقابل می گذرد.خصوصا شب ها،هر شب،مارسل نمی خواست تنها باشد،نمی خواست پیر شود یا بمیرد. و باز آن حالت حماقت را به خود میگرفت. حالتی که برای ژانین کاملا آشنا بود و گاهی آن را روی صورت دیگر مردان هم باز می شناخت،تنها حالت مشترک بین این دیوانگان که زیر حالت دروغین خردمندی،پنهان میشد تا اینکه هذیان آنها را فرا میگرفت و نومیدانه به طرف بدن یک زن پرتابشان میکرد تا بدون هیچ میلی، آنچه را تنهایی و شب از مفهوم ترس به آنها می بخشید،در آن پنهان سازند.
"تبعيد و سلطنت"
#آلبر_کامو
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21