@tarikh21
هتل كاليفرنيا (٥)
ما هم به سرمان زد كه روي اين آهنگ ترانهاي بگذاريم كه حالت دراماتيك و سينمايي داشته باشد:دمي در يك بزرگراه متروك ناگهان وارد يك هتل عجيب و غريب ميشود و ادامه داستان. اينطوري شنونده مجبور ميشد خودش به نوعي نتيجه گيري و استنباط شخصي برسد. دان، قالبِ اصلي ترانه را نوشت و من هم ترجيع بند را اضافه كردم. راستش ميخواستيم در اين ترانه جنبههاي تاريك شهرت و موفقيت را نشان دهيم. ميخواستيم روي ديگر اين بهشت كذايي را به مردم بشناسانيم. بهشتي كه آن روزها لسآنجلس مظهر آن بود. در واقع اين هتل كاليفرنيا همان شهر لسآنجلس آن سالهاست. البته حالا ميشود اينطوري به قضيه نگاه كرد كه هتل كاليفرنيا استعاره از كل دنياست، دنيايي كه اخلاقيات در آن هر روز بيشتر فراموش ميشود.
در دهه های 80 و 90 هتل رها شده بود و برای دو دهه متروکه بود،،،،،،،،، در سال 2001 یک زوج کانادایی بنام خانم و آقای استوارت هتل را خریدند، بعد از یک بازسازی شاهکار 16 اطاق قدیمی را به 11 سوئیت تبدیل کردند و رستوران و باری با دکورهای چشم نواز به هتل اضافه کردند و از محوطه پمپ بنزین قدیمی که اِل چینو در کنار هتل ساخته بود بعنوان بوتیک و گالری و بازار برای هتل استفاده کردند، حالا هتل کالیفرنیا به یک جواهر در دل بیابان تبدیل شده، روشنتر از گذشته، امروز هتل کالیفرنیا یک آیکون است، با تمام داستانها و افسانه هایش، و البته خاطرات خوش یا ناخوش مسافرانش، آن با گذشت زمان تغییر پیدا میکند اما روح حاکم بر آن هنوز ترکیبی از ابهام، خیال، ترس، تاریکی، عطر کولیتاس، و ،،،،
#هتل_كاليفرنيا
#ايگلز
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
هتل كاليفرنيا (٥)
ما هم به سرمان زد كه روي اين آهنگ ترانهاي بگذاريم كه حالت دراماتيك و سينمايي داشته باشد:دمي در يك بزرگراه متروك ناگهان وارد يك هتل عجيب و غريب ميشود و ادامه داستان. اينطوري شنونده مجبور ميشد خودش به نوعي نتيجه گيري و استنباط شخصي برسد. دان، قالبِ اصلي ترانه را نوشت و من هم ترجيع بند را اضافه كردم. راستش ميخواستيم در اين ترانه جنبههاي تاريك شهرت و موفقيت را نشان دهيم. ميخواستيم روي ديگر اين بهشت كذايي را به مردم بشناسانيم. بهشتي كه آن روزها لسآنجلس مظهر آن بود. در واقع اين هتل كاليفرنيا همان شهر لسآنجلس آن سالهاست. البته حالا ميشود اينطوري به قضيه نگاه كرد كه هتل كاليفرنيا استعاره از كل دنياست، دنيايي كه اخلاقيات در آن هر روز بيشتر فراموش ميشود.
در دهه های 80 و 90 هتل رها شده بود و برای دو دهه متروکه بود،،،،،،،،، در سال 2001 یک زوج کانادایی بنام خانم و آقای استوارت هتل را خریدند، بعد از یک بازسازی شاهکار 16 اطاق قدیمی را به 11 سوئیت تبدیل کردند و رستوران و باری با دکورهای چشم نواز به هتل اضافه کردند و از محوطه پمپ بنزین قدیمی که اِل چینو در کنار هتل ساخته بود بعنوان بوتیک و گالری و بازار برای هتل استفاده کردند، حالا هتل کالیفرنیا به یک جواهر در دل بیابان تبدیل شده، روشنتر از گذشته، امروز هتل کالیفرنیا یک آیکون است، با تمام داستانها و افسانه هایش، و البته خاطرات خوش یا ناخوش مسافرانش، آن با گذشت زمان تغییر پیدا میکند اما روح حاکم بر آن هنوز ترکیبی از ابهام، خیال، ترس، تاریکی، عطر کولیتاس، و ،،،،
#هتل_كاليفرنيا
#ايگلز
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
متن آهنگ هتل كاليفرنيا
On a dark desert highway cool wind in my hair
Warm smell of colitis rising up through the air
Up ahead in the distance I saw a shimmering light
My head grew heavy and my sight grew dim
I had to stop for the night
در جادهي بیابانی تاریک باد سردی به موهام می خوره
بوی گرم گیاهان بیابانی در هوا پیچیده بود
درفاصلهء دور سوسوی نوری را دیدم
سرم سنگینی می کرد و چشمانم تار شده بود
مجبور شدم شب را آنجا بمانم
There she stood in the doorway;
I heard the mission bell
And I was thinking to myself
'This could be Heaven or this could be Hell'
Then she lit up a candle and she showed me the way
There were voices down the corridor,
I thought I heard them say...
دختری در ورودی در ایستاده بود
صدای زنگ دعوت را شنیدم
و با خودم فکر کردم
این ممکنه بهشت باشه یا جهنم"
دختر شمعی را روشن و مسیر رو به من نشان داد
در انتهای راهرو صداهایی شنیده می شد
انگار می گفتند...
Welcome to the Hotel California
Such a lovely place
Such a lovely face
Plenty of room at the Hotel California
Any time of year, you can find it here
به هتل کالیفرنیا خوش آمدید
چه مکان دوست داشتنی (2)
چه چهرهي جذابي
اطاق به تعداد کافی در هتل کالیفرنیا
در هر موقع از سال، شما می توانید دراينجا اطاق خالي پیدا کنید
Her mind is Tiffany-twisted, she got the Mercedes bends
She got a lot of pretty, pretty boys, that she calls friends
How they dance in the courtyard, sweet summer sweat.
Some dance to remember, some dance to forget
خاطره ی او یک دستمال نازک به هم پیچیده است، او مرسدس بنز داشت
او تعدادی پسرهای بسيار زیبا داشت، که آنها را دوستان صدا ميزد
آنها چه زيبا در گرمای شیرین تابستان در حياط ميرقصند
بعضی برای به ياد آوردن میرقصند ، بعضی برای فراموشی
So I called up the Captain,
'Please bring me my wine'
He said, ‘we haven't had that spirit here since nineteen sixty nine'
And still those voices are calling from far away,
Wake you up in the middle of the night
Just to hear them say...
من کاپیتان را صدا زدم
لطفا شراب مرا بیاورید
او گفت: از سال 1969 آن مشروب الکلی را در اینجا نداشته ایم
و هنوز اون صداها از دور فریاد می زدند،
نیمه شب که از خواب بیدار می شوی
فقط می شنوی که آن ها می گویند
Welcome to the Hotel California
Such a lovely place
Such a lovely face
They live in it up at the Hotel California
What a nice surprise, bring your alibis
به هتل کالیفرنیا خوش آمدید
چه مکان دوست داشتنی (2)
چه چهرهي جذابي
آن ها در هتل کالیفرنیا زندگی می کنند
چه سورپریز جالبی (2)، بهانه ات را بیاور
Mirrors on the ceiling,
The pink champagne on ice
And she said 'We are all just prisoners here, of our own device'
And in the master's chambers,
They gathered for the feast
The stab it with their steely knives,
But they just can't kill the beast
سقف ها آینه کاری شده
شامپاین صورتی در یخ
و او (آن دختر) گفت: ما همگی زندانی مکرو حیله خود هستیم
و در اتاق رئیس
برای جشن جمع شده بودند
او را با چاقوهای فولادی زخمی کرده بودند
اما تنها چیزی که نمی تونند بکشند حیوانات هستند
Last thing I remember, I was
Running for the door
I had to find the passage back
To the place I was before
'Relax, ‘said the night man,
We are programmed to receive.
You can checkout any time you like,
But you can never leave
آخرین چیزی که یادم می یاد،
در حال دویدن به سمت در بودم
مجبور بودم مسیر برگشت رو پیدا کنم
جایی که قبلا آنجا بودم
نگهبان شب گفت: آرام باش
ما دستور داریم که روحت را بگیریم
شما هر زمانی که می خواهید انتخاب کنید
ولی هرگز نمی توانید خارج شوید.
#هتل_كاليفرنيا
#ايگلز
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
متن آهنگ هتل كاليفرنيا
On a dark desert highway cool wind in my hair
Warm smell of colitis rising up through the air
Up ahead in the distance I saw a shimmering light
My head grew heavy and my sight grew dim
I had to stop for the night
در جادهي بیابانی تاریک باد سردی به موهام می خوره
بوی گرم گیاهان بیابانی در هوا پیچیده بود
درفاصلهء دور سوسوی نوری را دیدم
سرم سنگینی می کرد و چشمانم تار شده بود
مجبور شدم شب را آنجا بمانم
There she stood in the doorway;
I heard the mission bell
And I was thinking to myself
'This could be Heaven or this could be Hell'
Then she lit up a candle and she showed me the way
There were voices down the corridor,
I thought I heard them say...
دختری در ورودی در ایستاده بود
صدای زنگ دعوت را شنیدم
و با خودم فکر کردم
این ممکنه بهشت باشه یا جهنم"
دختر شمعی را روشن و مسیر رو به من نشان داد
در انتهای راهرو صداهایی شنیده می شد
انگار می گفتند...
Welcome to the Hotel California
Such a lovely place
Such a lovely face
Plenty of room at the Hotel California
Any time of year, you can find it here
به هتل کالیفرنیا خوش آمدید
چه مکان دوست داشتنی (2)
چه چهرهي جذابي
اطاق به تعداد کافی در هتل کالیفرنیا
در هر موقع از سال، شما می توانید دراينجا اطاق خالي پیدا کنید
Her mind is Tiffany-twisted, she got the Mercedes bends
She got a lot of pretty, pretty boys, that she calls friends
How they dance in the courtyard, sweet summer sweat.
Some dance to remember, some dance to forget
خاطره ی او یک دستمال نازک به هم پیچیده است، او مرسدس بنز داشت
او تعدادی پسرهای بسيار زیبا داشت، که آنها را دوستان صدا ميزد
آنها چه زيبا در گرمای شیرین تابستان در حياط ميرقصند
بعضی برای به ياد آوردن میرقصند ، بعضی برای فراموشی
So I called up the Captain,
'Please bring me my wine'
He said, ‘we haven't had that spirit here since nineteen sixty nine'
And still those voices are calling from far away,
Wake you up in the middle of the night
Just to hear them say...
من کاپیتان را صدا زدم
لطفا شراب مرا بیاورید
او گفت: از سال 1969 آن مشروب الکلی را در اینجا نداشته ایم
و هنوز اون صداها از دور فریاد می زدند،
نیمه شب که از خواب بیدار می شوی
فقط می شنوی که آن ها می گویند
Welcome to the Hotel California
Such a lovely place
Such a lovely face
They live in it up at the Hotel California
What a nice surprise, bring your alibis
به هتل کالیفرنیا خوش آمدید
چه مکان دوست داشتنی (2)
چه چهرهي جذابي
آن ها در هتل کالیفرنیا زندگی می کنند
چه سورپریز جالبی (2)، بهانه ات را بیاور
Mirrors on the ceiling,
The pink champagne on ice
And she said 'We are all just prisoners here, of our own device'
And in the master's chambers,
They gathered for the feast
The stab it with their steely knives,
But they just can't kill the beast
سقف ها آینه کاری شده
شامپاین صورتی در یخ
و او (آن دختر) گفت: ما همگی زندانی مکرو حیله خود هستیم
و در اتاق رئیس
برای جشن جمع شده بودند
او را با چاقوهای فولادی زخمی کرده بودند
اما تنها چیزی که نمی تونند بکشند حیوانات هستند
Last thing I remember, I was
Running for the door
I had to find the passage back
To the place I was before
'Relax, ‘said the night man,
We are programmed to receive.
You can checkout any time you like,
But you can never leave
آخرین چیزی که یادم می یاد،
در حال دویدن به سمت در بودم
مجبور بودم مسیر برگشت رو پیدا کنم
جایی که قبلا آنجا بودم
نگهبان شب گفت: آرام باش
ما دستور داریم که روحت را بگیریم
شما هر زمانی که می خواهید انتخاب کنید
ولی هرگز نمی توانید خارج شوید.
#هتل_كاليفرنيا
#ايگلز
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
آهنگ هتل كاليفرنيا
و اجراي تصويري آهنگ هتل كاليفرنيا
(توسط گروه ايلگز)
#هتل_كاليفرنيا
#ايگلز
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻
و اجراي تصويري آهنگ هتل كاليفرنيا
(توسط گروه ايلگز)
#هتل_كاليفرنيا
#ايگلز
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻
چه غنائي به ما مي بخشد آنكه بي ما نمي تواند زندگي كند.
"جان شيفته"
#رومن_رولان
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
"جان شيفته"
#رومن_رولان
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
میان زنان و مردان یک عصر همترازی وجود ندارد(شاید هرگز هم وجود نداشته است). نسل زنان در قیاس با نسل مردان همیشه به اندازه یک عمر پیش یا پس افتاده است… زنان امروزین در کار به چنگ آوردن استقلال خود هستند. مردان سرگرم گواریدن آنند …
"جان شيفته"
#رومن_رولان
ترجمه:به آذين
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
میان زنان و مردان یک عصر همترازی وجود ندارد(شاید هرگز هم وجود نداشته است). نسل زنان در قیاس با نسل مردان همیشه به اندازه یک عمر پیش یا پس افتاده است… زنان امروزین در کار به چنگ آوردن استقلال خود هستند. مردان سرگرم گواریدن آنند …
"جان شيفته"
#رومن_رولان
ترجمه:به آذين
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
به این باشگاه دانشجویان و یا به هر محلی که مخصوص سرگرمی اشخاص ثروتمند است نگاه کن! باعث تاسف است، سینکلر عزیزم . هیچ چیز شادی آور در آنها وجود ندارد . مردمی که با این روش گرد هم جمع شده اند با ترس و شرارت دست به گریبان هستند ، هیچ یک از آنان به یکدیگر اعتماد ندارند ، آنها به آرمان های دلخوش هستند که دیگر وجود ندارد و هر کس که آرمان جدیدی ارائه دهد سنگسار می کنند.
"دميان"
#هرمان_هسه
برگردان: ليلي بور بور
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
به این باشگاه دانشجویان و یا به هر محلی که مخصوص سرگرمی اشخاص ثروتمند است نگاه کن! باعث تاسف است، سینکلر عزیزم . هیچ چیز شادی آور در آنها وجود ندارد . مردمی که با این روش گرد هم جمع شده اند با ترس و شرارت دست به گریبان هستند ، هیچ یک از آنان به یکدیگر اعتماد ندارند ، آنها به آرمان های دلخوش هستند که دیگر وجود ندارد و هر کس که آرمان جدیدی ارائه دهد سنگسار می کنند.
"دميان"
#هرمان_هسه
برگردان: ليلي بور بور
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
بعضی ها فکر میکنن آسمون آبیه چون ما توی چشم یه غول چشم آبی زندگی می کنیم...
#بازي_تاج_و_تخت
Game of Thrones - Season4
#ديالوگ
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
#بازي_تاج_و_تخت
Game of Thrones - Season4
#ديالوگ
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
قسمتي از مصاحبه با سالوادور دالي:
آیا هیچ وقت می خواستی که یک هنرمند باشی؟
در سن سه سالگی من می خواستم که یک زن آشپز باشم، و در هفت سالگی ناپلئون. بعد از رشد جاه طلبی، تنها می خواستم سالوادور دالی باشم و نه شخص دیگری، و هنوز که هنوز است دارم به هدفم نزدیک می شوم.
باید انتقادهای زیادی در این سال ها شنیده باشی.
من عاشق دشمنان باهوشم هستم؛ همانطور که از مدافعانم هنگامی که احمقانه از من دفاع می کنند بیزارم.
مثل تو بودن چه ویژگی های خاصی دارد؟
هر روز صبح وقتی از خواب بیدار می شوم، دوباره مسرت عالی سالوادور دالی بودن را تجربه می کنم و در حالت شعف و خلسه از خودم می پرسم: «امروز سالوادور دالی چه خواهد
کرد؟»
#سالوادور_دالي
(نقاش اسپانيايي قرن بيستم)
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
قسمتي از مصاحبه با سالوادور دالي:
آیا هیچ وقت می خواستی که یک هنرمند باشی؟
در سن سه سالگی من می خواستم که یک زن آشپز باشم، و در هفت سالگی ناپلئون. بعد از رشد جاه طلبی، تنها می خواستم سالوادور دالی باشم و نه شخص دیگری، و هنوز که هنوز است دارم به هدفم نزدیک می شوم.
باید انتقادهای زیادی در این سال ها شنیده باشی.
من عاشق دشمنان باهوشم هستم؛ همانطور که از مدافعانم هنگامی که احمقانه از من دفاع می کنند بیزارم.
مثل تو بودن چه ویژگی های خاصی دارد؟
هر روز صبح وقتی از خواب بیدار می شوم، دوباره مسرت عالی سالوادور دالی بودن را تجربه می کنم و در حالت شعف و خلسه از خودم می پرسم: «امروز سالوادور دالی چه خواهد
کرد؟»
#سالوادور_دالي
(نقاش اسپانيايي قرن بيستم)
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
اساسا بشر را دو نیرو اداره می کند هنگام صلح،سخن و کلام و هنگام جنگ شمشیر.
#تاريخ_تمدن
(فصل چهارم_قانون)
#ويل_دورانت
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
#تاريخ_تمدن
(فصل چهارم_قانون)
#ويل_دورانت
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
"استدلال عشق" (6)
عده ای از كمونیست ها هم عشق را مساله ای حاصل بورژوازی و لوكس برای انسان هایی دانسته اند كه همیشه در جایگاه برتر اجتماعی می نشینند. آنها عشق را نوعی حق برتر برای مرفهان بی درد دانسته اند. البته در میان متفكران چپ عده ای هم بودند كه عشق را برهم زننده معادلات اجتماعی جوامع سرمایه داری خواندند و شوری كه همچون انقلابی نهادهای منحط و اخلاقیات كاسبكارانه و مصنوعی جوامع سرمایه دار را رسوا می كند.
#استدلال_عشق
ديدگاه #كمونيست ها
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
"استدلال عشق" (6)
عده ای از كمونیست ها هم عشق را مساله ای حاصل بورژوازی و لوكس برای انسان هایی دانسته اند كه همیشه در جایگاه برتر اجتماعی می نشینند. آنها عشق را نوعی حق برتر برای مرفهان بی درد دانسته اند. البته در میان متفكران چپ عده ای هم بودند كه عشق را برهم زننده معادلات اجتماعی جوامع سرمایه داری خواندند و شوری كه همچون انقلابی نهادهای منحط و اخلاقیات كاسبكارانه و مصنوعی جوامع سرمایه دار را رسوا می كند.
#استدلال_عشق
ديدگاه #كمونيست ها
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
حاجی به شراب خیلی علاقه مند بود و در مجالسِ مهمانی بی ریا مینوشید ، قُمار هم میزد یعنی پاسور و تخته نرد ، آن هم وقتی که اطمینان داشت که از حریف خواهد بُرد ، ماه رمضان هم به بهانهٔ کسالت روزه را میخورد اما جلویِ مردم تسبیح می اَنداخت و اِستغفار می فرستاد و در مناقب روزه سخنرانی میکرد .
هر وقت که خواب بود یا با زنهایش کشمکش داشت و احیاناً کسی به دیدنش می آمد نوکرش عادت کرده بود که بگوید :
« آقا سرِ نمازه » یا « آقا به مسجد رفته»
حاجی معتقد بود که زندگی یعنی : تقلب ، دروغ ، تزویر ، پشتِ هم اندازی و کلاه برداری ، زیرا جامعهٔ او رویِ این اصول درست شده بود و هرکس بهتر میتوانست کلاه بگذارد و سنبل کاری بکند ، بهتر گلیمِ خود را از آب بیرون می کشید ، از این رو کارچاقکنی ، پشتِ هم اندازی ، جاسوسی، چاپلوسی و عوام فریبی جزوِ غریزهٔ او شده بود .
او می گفت تویِ دنیا دوطبقه مردم هستند : بچاپ و چاپیده ، اگر نمی خواهی جزوِ چاپیده ها باشی سعی کن که دیگران را بچاپی .
"حاجي آقا"
#صادق_هدايت
#داستان_هاي_ايراني
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
حاجی به شراب خیلی علاقه مند بود و در مجالسِ مهمانی بی ریا مینوشید ، قُمار هم میزد یعنی پاسور و تخته نرد ، آن هم وقتی که اطمینان داشت که از حریف خواهد بُرد ، ماه رمضان هم به بهانهٔ کسالت روزه را میخورد اما جلویِ مردم تسبیح می اَنداخت و اِستغفار می فرستاد و در مناقب روزه سخنرانی میکرد .
هر وقت که خواب بود یا با زنهایش کشمکش داشت و احیاناً کسی به دیدنش می آمد نوکرش عادت کرده بود که بگوید :
« آقا سرِ نمازه » یا « آقا به مسجد رفته»
حاجی معتقد بود که زندگی یعنی : تقلب ، دروغ ، تزویر ، پشتِ هم اندازی و کلاه برداری ، زیرا جامعهٔ او رویِ این اصول درست شده بود و هرکس بهتر میتوانست کلاه بگذارد و سنبل کاری بکند ، بهتر گلیمِ خود را از آب بیرون می کشید ، از این رو کارچاقکنی ، پشتِ هم اندازی ، جاسوسی، چاپلوسی و عوام فریبی جزوِ غریزهٔ او شده بود .
او می گفت تویِ دنیا دوطبقه مردم هستند : بچاپ و چاپیده ، اگر نمی خواهی جزوِ چاپیده ها باشی سعی کن که دیگران را بچاپی .
"حاجي آقا"
#صادق_هدايت
#داستان_هاي_ايراني
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
عرف به مرور زمان بر اساس تکرار استفاده ، حکم طبیعت ثانی را برای افراد پیدا می کند، به طوری که اگر فرد از حدود آنها تجاوز کند احساس ترس و پریشانی و ننگ در وجود او پدید می آید این همان وجدان و ضمیر و یا حس اخلاقی به شمار می رود. این ضمیر اخلاقی در مراحل تکامل خود که پیش می رود علت پیدایش ضمیر اجتماعی می گردد و به وسیله ی آن انسان به خوبی احساس می کند که وابسته به جماعتی است و باید آن را دوست بدارد و محترم شمارد.
#تاريخ_تمدن
(فصل چهارم_قانون)
#ويل_دورانت
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
عرف به مرور زمان بر اساس تکرار استفاده ، حکم طبیعت ثانی را برای افراد پیدا می کند، به طوری که اگر فرد از حدود آنها تجاوز کند احساس ترس و پریشانی و ننگ در وجود او پدید می آید این همان وجدان و ضمیر و یا حس اخلاقی به شمار می رود. این ضمیر اخلاقی در مراحل تکامل خود که پیش می رود علت پیدایش ضمیر اجتماعی می گردد و به وسیله ی آن انسان به خوبی احساس می کند که وابسته به جماعتی است و باید آن را دوست بدارد و محترم شمارد.
#تاريخ_تمدن
(فصل چهارم_قانون)
#ويل_دورانت
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
همیشه در دریا آرام بوده ام ،اگر چه امروز این احساس را دارم که آب های دریا اشک های همه جهان هستند .
"یادداشتها"
#آلبر_کامو
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
عكاس: Hengki Koentjoro
"یادداشتها"
#آلبر_کامو
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
عكاس: Hengki Koentjoro
آنكه مست آمد و دستي به دلِ ما زد و رفت
خواست تنهايي مارا به رُخ ما بِكشد .
#هوشنگ_ابتهاج
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
عكاس: Ed van der Elsken
خواست تنهايي مارا به رُخ ما بِكشد .
#هوشنگ_ابتهاج
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
عكاس: Ed van der Elsken
@tarikh21
سراسر زندگی اجتماعی بر کج فهمی عظیمی که سر منشاء آن گفتار است تکیه دارد...گمان می بری که اندیشه ات می تواند با دیگر اندیشه ها مربوط گردد؟ ارتباطی جز میان کلمات نیست. آنچه می گویی و می شنوی کلمات است. و یک کلمه نیست که در دو دهان مختلف همان معنا را داشته باشد. و تازه این چیزی نیست.هیچ، هیچ کلمه ای نیست که تمام معنایش در زندگی بگنجد. کلمات از واقعیتی که زیسته ایم فراتر می رود.
"ژان كريستف"
#رومن_رولان
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
سراسر زندگی اجتماعی بر کج فهمی عظیمی که سر منشاء آن گفتار است تکیه دارد...گمان می بری که اندیشه ات می تواند با دیگر اندیشه ها مربوط گردد؟ ارتباطی جز میان کلمات نیست. آنچه می گویی و می شنوی کلمات است. و یک کلمه نیست که در دو دهان مختلف همان معنا را داشته باشد. و تازه این چیزی نیست.هیچ، هیچ کلمه ای نیست که تمام معنایش در زندگی بگنجد. کلمات از واقعیتی که زیسته ایم فراتر می رود.
"ژان كريستف"
#رومن_رولان
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
برادران، شما را سوگند میدهم که به زمین وفادار مانید و باور ندارید آنانی را که با شما از امیدهای ابرزمینی سخن میگویند. اینان زهر پالایاند، که خود دانند یا ندانند. اینان خوار شمارندگانِ زندگیاند و خود زهرنوشیده و رو به زوال، که زمین از ایشان به ستوهاست. پس بهل تا سر خویش گیرند.
#فردريش_نيچه
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
برادران، شما را سوگند میدهم که به زمین وفادار مانید و باور ندارید آنانی را که با شما از امیدهای ابرزمینی سخن میگویند. اینان زهر پالایاند، که خود دانند یا ندانند. اینان خوار شمارندگانِ زندگیاند و خود زهرنوشیده و رو به زوال، که زمین از ایشان به ستوهاست. پس بهل تا سر خویش گیرند.
#فردريش_نيچه
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
اگر بر این زمینه ی طبیعی عرف، ترس از یک مجازات فوق بشری که نتیجه ی دین است افزوده شود،دراین صورت عرف موثر تر از قانون می شود.
#تاريخ_تمدن
#ويل_دورانت
(فصل چهارم_قانون)
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
#تاريخ_تمدن
#ويل_دورانت
(فصل چهارم_قانون)
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
فوسکا به شتاب در جاده ی رو به بیرون دهکده به راه افتاد؛ بسیار تند می رفت، انگار در ته افق چیزی انتظارش را می کشید: جهانی دفن شده زیر لایه ای از یخ، جهانی سفید و برهوت، بی انسان و بی زندگی، رژین فکر کرد: بگذار برود! بگذار برای همیشه برود! دور شدنش را تماشا می کرد، انگار توانسته بود طلسمی را که کالبد رژین را از وجودش تهی می کرد با خود ببرد؛ سر پیچ جاده ناپدید شد. ناپدید شده بود، اما رژین به همانگونه که او ساخته بودش به جا مانده بود: برگی ار علف، پشه ای، مورچه ای، مشتی از کف. رژین نگاهی به پیرامون خود انداخت: شاید راه گریزی مانده بود؛ احساسی گذرا چون جهش پلک چشم از دلش گذشت؛ احساسی که حتا به امید نمی مانست و در جا محو شد؛بی اندازه خسته بود. دست هایش را روی دهانش فشرد. سر به زیر انداخت، شکست خورده بود.
"همه می میرند"
#سيمون_دوبوار
#داستان_هاي_فرانسوي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
فوسکا به شتاب در جاده ی رو به بیرون دهکده به راه افتاد؛ بسیار تند می رفت، انگار در ته افق چیزی انتظارش را می کشید: جهانی دفن شده زیر لایه ای از یخ، جهانی سفید و برهوت، بی انسان و بی زندگی، رژین فکر کرد: بگذار برود! بگذار برای همیشه برود! دور شدنش را تماشا می کرد، انگار توانسته بود طلسمی را که کالبد رژین را از وجودش تهی می کرد با خود ببرد؛ سر پیچ جاده ناپدید شد. ناپدید شده بود، اما رژین به همانگونه که او ساخته بودش به جا مانده بود: برگی ار علف، پشه ای، مورچه ای، مشتی از کف. رژین نگاهی به پیرامون خود انداخت: شاید راه گریزی مانده بود؛ احساسی گذرا چون جهش پلک چشم از دلش گذشت؛ احساسی که حتا به امید نمی مانست و در جا محو شد؛بی اندازه خسته بود. دست هایش را روی دهانش فشرد. سر به زیر انداخت، شکست خورده بود.
"همه می میرند"
#سيمون_دوبوار
#داستان_هاي_فرانسوي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
زمین گرم است از باران خون ، امروز
ولی دلھا درون سینه ها سرد است.
#نادر_نادرپور
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
عكسى متاثر كننده از حمله تروريستى در شهر نيس فرانسه
عكاس: Eric Gaillard
ولی دلھا درون سینه ها سرد است.
#نادر_نادرپور
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
عكسى متاثر كننده از حمله تروريستى در شهر نيس فرانسه
عكاس: Eric Gaillard