✅توصيه فرزند شهید باکری به توییت تلخ محسن رضایی در مورد عملیات کربلای چهار
براي راحتي اعصاب بازماندگان جنگ ديگه ننويسيد مرهم نيستيد عذرخواهي بلد نيستيد لااقل سكوت را تمرين كنيد
@tarbd
براي راحتي اعصاب بازماندگان جنگ ديگه ننويسيد مرهم نيستيد عذرخواهي بلد نيستيد لااقل سكوت را تمرين كنيد
@tarbd
✅عواقب جدال و بازی با شیطان بزرگ...!
✍️علی مرادی مراغه ای
📌می گویند بازی با شیطان، تنها بازی است که هیچ بردی ندارد و باخت در آن، حتمی است، اما در واقعیت امر نیز چنین است: بیش از چهار دهه است که در این بازی می بازیم. گیریم که شیطان بزرگ است و گیریم که کودتای 28مرداد را راه انداخته و غیره...
اما با کدام عقلانیتی می توان با نیم درصد اقتصاد کشور ایران به جنگ این شیطانی بزرگ رفت که 23 درصد اقتصاد دنیا را تشکیل می دهد یعنی 46 برابر اقتصاد ما...!
📌گریزی از امروزمان می زنم به تاریخ 200 سال پیش مان که شبیه همین بلا بر سرمان نازل شد و هرگز قابل جبران نشد، یعنی آنجا که شور و احساسات بجای عقل و خرد نشست و تعیین کننده شد یعنی به آن جلسه شوم چمن سلطانیه که ایرانیان می خواستند جنگهای دوره دوم با روسها را آغاز کنند، در آنجا نیز شور و احساسات بر عقلانیت چربید و پراگماتیسم، فدای ایدئولوژی گردید، هنگامیکه طرفداران جنگ مخصوصا علما بر طبل جنک با کفار روس می کوبیدند در آن ميان اما در گوشه ای، مردى فرهيخته و انديشناك حضور داشت كه سخنى نمی گفت و همواره ساكت بود. اين مرد دانا، قائم مقام فراهانى بود. فتحعلیشاه متوجه سكوت او شد و احتمال داد كه مخالف جنگ باشد. از او رأى خواست و جواب شنيد:
«اهل قلم هستم، سران سپاه بيش از من در اظهار عقيده صلاحيت دارند.»
شاه عذر قائم مقام را نپذيرفت و با جديت از او نظر خواست.
قائم مقام با صراحت لهجه اى كه از خصايص وى بود، گفت:
«اعليحضرت چه مبلغ ماليات می گيرند؟»
شاه جواب داد: «شش كرور»
قائم مقام گفت: «دولت روس چه مبلغ ماليات می گيرد؟»
شاه جواب داد: «شنیده ام ششصد كرور»
قائم مقام گفت: «به قانونِ حساب، كسى كه شش كرور ماليات می گيرد با كسى كه ششصد كرور می گيرد، از در جنگ در نمی آيد!»
📌اما نه تنها سخن حكيمانه مرد دانا ناشنيده ماند بلكه موجبات طرد و تبعيدش شد، حتى انگ دوستى با روسهای کفار نيز بر او زده شد!
بدين ترتيب، آن جنگ شوم و منحوس با پيامدهاى منحوسترش آغاز شد. اما در عرض سه ماه، هنگامی که ایرانیان در تمام جبهه ها شکست خوردند و لشکر روس از ارس گذشت و شهرهای آذربایجان یکی پس از دیگری را به تسخیر خود درآورد و آمد تا زنجان، و نشست بر سینه ایرانیان. و تهدید میکرد که اگر تمام خواسته های روسیه را نپذیرند تهران را فتح خواهند کرد...!
📌به دستور عباس میرزا، رفتند دنبال آن مرد خردمند یعنی قائم مقام فراهانی و او را از تبعیدگاهش آوردند تا با آن عقل و درایتی که داشت با روسها بر سر قرارداد ترکمنچای سرو کله بزند تا بلکه روسها، شهرهای ایران را تخلیه کنند اما این قرارداد و مذاکره میان دو کشور نبود بلکه قرارداد بین یک غالب و فاتح با یک مغلوب و شکست خورده بود و در نتیجه، حریف پر زور و فاتح، بند بند آن قرارداد شوم را دیکته می کرد و تحمیل می کرد...
قائم مقام كه پس از این شكست سهمگين ايران در مذاكرات تركمنچاى طرف مذاكره بود در جمادى الآخر 1244 در نامه اى به ميرزا موسى به تحسر نوشت:
«.. خدا روى جنگويان ايران را سياه كند كه جنگ به راه انداختند و در ميدان نايستادند. دو سال است مرارت با ماست و باز راحت و فراغت با آنها...»(بنگرید به: سالهای زخمی، علی مرادی مراغه ای...ص210)
📌جدایی کامل شهرهای آنسوی رودخانه ارس و همچنین غرامت کمرشکن ده کرور که بر ایران به عنوان آغاز کننده جنگ، تحمیل گردیده بود کل خزانه را تهی ساخت. شهرهای آنسوی ارس جدا شد و شهرهای اینسوی ارس نیز که تا زنجان به اشغال روسها در آمده بود حتی پس از عقد ترکمنچای نیز تخلیه نمی کردند روسها تضمینی میخواستند برای پرداخت به موقع غرامت! و تضمین نبود...
کارد چنان به استخوان رسید که عباس ميرزا مجبور شد حتی طلاجات و جواهرآلات خانواده اش را نیز بفروشد...!
📌 و ایران، با این شکست کمرشکن و زخمی و لنگ لنگان پای به تاریخ مدرنِ جهانی نهاد! بطوریکه پس از قرارداد ترکمنچای و غرامت سنگین آن، دیگر هرگز نتوانست کمر راست کند. آنچه از ایران ماند، قحطی، گرسنگی، تخریب دهات و شهرها و بالاتر از آن، تضعیف و اضمحلال فضایل اخلاقی ایرانیان، مخصوصا رجال سیاسی بود. فردریک انگلس به راستی، گفته بود:
«قرارداد ترکمنچای، ایران را به تابع و دست نشانده روسیه بدل کرده است».
و این، ماحصل در افتادن با حریف پرقدرت بود، این بازی با شیطان بود....!
📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
✍️علی مرادی مراغه ای
📌می گویند بازی با شیطان، تنها بازی است که هیچ بردی ندارد و باخت در آن، حتمی است، اما در واقعیت امر نیز چنین است: بیش از چهار دهه است که در این بازی می بازیم. گیریم که شیطان بزرگ است و گیریم که کودتای 28مرداد را راه انداخته و غیره...
اما با کدام عقلانیتی می توان با نیم درصد اقتصاد کشور ایران به جنگ این شیطانی بزرگ رفت که 23 درصد اقتصاد دنیا را تشکیل می دهد یعنی 46 برابر اقتصاد ما...!
📌گریزی از امروزمان می زنم به تاریخ 200 سال پیش مان که شبیه همین بلا بر سرمان نازل شد و هرگز قابل جبران نشد، یعنی آنجا که شور و احساسات بجای عقل و خرد نشست و تعیین کننده شد یعنی به آن جلسه شوم چمن سلطانیه که ایرانیان می خواستند جنگهای دوره دوم با روسها را آغاز کنند، در آنجا نیز شور و احساسات بر عقلانیت چربید و پراگماتیسم، فدای ایدئولوژی گردید، هنگامیکه طرفداران جنگ مخصوصا علما بر طبل جنک با کفار روس می کوبیدند در آن ميان اما در گوشه ای، مردى فرهيخته و انديشناك حضور داشت كه سخنى نمی گفت و همواره ساكت بود. اين مرد دانا، قائم مقام فراهانى بود. فتحعلیشاه متوجه سكوت او شد و احتمال داد كه مخالف جنگ باشد. از او رأى خواست و جواب شنيد:
«اهل قلم هستم، سران سپاه بيش از من در اظهار عقيده صلاحيت دارند.»
شاه عذر قائم مقام را نپذيرفت و با جديت از او نظر خواست.
قائم مقام با صراحت لهجه اى كه از خصايص وى بود، گفت:
«اعليحضرت چه مبلغ ماليات می گيرند؟»
شاه جواب داد: «شش كرور»
قائم مقام گفت: «دولت روس چه مبلغ ماليات می گيرد؟»
شاه جواب داد: «شنیده ام ششصد كرور»
قائم مقام گفت: «به قانونِ حساب، كسى كه شش كرور ماليات می گيرد با كسى كه ششصد كرور می گيرد، از در جنگ در نمی آيد!»
📌اما نه تنها سخن حكيمانه مرد دانا ناشنيده ماند بلكه موجبات طرد و تبعيدش شد، حتى انگ دوستى با روسهای کفار نيز بر او زده شد!
بدين ترتيب، آن جنگ شوم و منحوس با پيامدهاى منحوسترش آغاز شد. اما در عرض سه ماه، هنگامی که ایرانیان در تمام جبهه ها شکست خوردند و لشکر روس از ارس گذشت و شهرهای آذربایجان یکی پس از دیگری را به تسخیر خود درآورد و آمد تا زنجان، و نشست بر سینه ایرانیان. و تهدید میکرد که اگر تمام خواسته های روسیه را نپذیرند تهران را فتح خواهند کرد...!
📌به دستور عباس میرزا، رفتند دنبال آن مرد خردمند یعنی قائم مقام فراهانی و او را از تبعیدگاهش آوردند تا با آن عقل و درایتی که داشت با روسها بر سر قرارداد ترکمنچای سرو کله بزند تا بلکه روسها، شهرهای ایران را تخلیه کنند اما این قرارداد و مذاکره میان دو کشور نبود بلکه قرارداد بین یک غالب و فاتح با یک مغلوب و شکست خورده بود و در نتیجه، حریف پر زور و فاتح، بند بند آن قرارداد شوم را دیکته می کرد و تحمیل می کرد...
قائم مقام كه پس از این شكست سهمگين ايران در مذاكرات تركمنچاى طرف مذاكره بود در جمادى الآخر 1244 در نامه اى به ميرزا موسى به تحسر نوشت:
«.. خدا روى جنگويان ايران را سياه كند كه جنگ به راه انداختند و در ميدان نايستادند. دو سال است مرارت با ماست و باز راحت و فراغت با آنها...»(بنگرید به: سالهای زخمی، علی مرادی مراغه ای...ص210)
📌جدایی کامل شهرهای آنسوی رودخانه ارس و همچنین غرامت کمرشکن ده کرور که بر ایران به عنوان آغاز کننده جنگ، تحمیل گردیده بود کل خزانه را تهی ساخت. شهرهای آنسوی ارس جدا شد و شهرهای اینسوی ارس نیز که تا زنجان به اشغال روسها در آمده بود حتی پس از عقد ترکمنچای نیز تخلیه نمی کردند روسها تضمینی میخواستند برای پرداخت به موقع غرامت! و تضمین نبود...
کارد چنان به استخوان رسید که عباس ميرزا مجبور شد حتی طلاجات و جواهرآلات خانواده اش را نیز بفروشد...!
📌 و ایران، با این شکست کمرشکن و زخمی و لنگ لنگان پای به تاریخ مدرنِ جهانی نهاد! بطوریکه پس از قرارداد ترکمنچای و غرامت سنگین آن، دیگر هرگز نتوانست کمر راست کند. آنچه از ایران ماند، قحطی، گرسنگی، تخریب دهات و شهرها و بالاتر از آن، تضعیف و اضمحلال فضایل اخلاقی ایرانیان، مخصوصا رجال سیاسی بود. فردریک انگلس به راستی، گفته بود:
«قرارداد ترکمنچای، ایران را به تابع و دست نشانده روسیه بدل کرده است».
و این، ماحصل در افتادن با حریف پرقدرت بود، این بازی با شیطان بود....!
📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
Telegram
صدای تاریخ(تاریخ بی دروغ)
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
https://telegram.me/tarbd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✅مدار تلسکوپ جیمزوب به این شکل است.
جیمزوب به جای اینکه به دور زمین بچرخد، به دور خورشید وبهموازات زمین، در فاصله نزدیک به یک میلیون مایلی ما به نام نقطه لاگرانژ 2 (L2) به دور خورشید خواهد چرخید.
در نقاط لاگرانژی نیروهای گرانشی اجسام با یک دیگر به تعادل میرسند.
در این نقطه لاگرانژی تلسکوپ وب یک "مدار هاله" خواهد داشت. همانطور که در این ویدئو نشان داده شده است، کشش گرانشی از زمین و خورشید باعث می شود که تلسکوپ به دور نقطه لاگرانژ بچرخد.
از این نقطه، جیمز وب همیشه از درون منظومه شمسی دور می شود و دربرابر هر گونه منبع گرمایی که می تواند بر توانایی آن در جمع آوری نور مادون قرمز تأثیر بگذارد محافظت می شود.
@tarbd
جیمزوب به جای اینکه به دور زمین بچرخد، به دور خورشید وبهموازات زمین، در فاصله نزدیک به یک میلیون مایلی ما به نام نقطه لاگرانژ 2 (L2) به دور خورشید خواهد چرخید.
در نقاط لاگرانژی نیروهای گرانشی اجسام با یک دیگر به تعادل میرسند.
در این نقطه لاگرانژی تلسکوپ وب یک "مدار هاله" خواهد داشت. همانطور که در این ویدئو نشان داده شده است، کشش گرانشی از زمین و خورشید باعث می شود که تلسکوپ به دور نقطه لاگرانژ بچرخد.
از این نقطه، جیمز وب همیشه از درون منظومه شمسی دور می شود و دربرابر هر گونه منبع گرمایی که می تواند بر توانایی آن در جمع آوری نور مادون قرمز تأثیر بگذارد محافظت می شود.
@tarbd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
💠🌀💠🌀💠🌀💠🌀💠🌀💠🌀
سخنان شنیدنی مهندس کلانی در تشریح جایگاه واقعی اما فراموش شدهٔ بانوان در جامعهٔ ایران ، از گذشته تا به امروز ...
⚜🔸⚜🔸⚜🔸⚜🔸⚜🔸⚜🔸
هر بار
که ترانه ای برایت سرودم
قومم بر من تاختند
که چرا برایِ میهن
شعری نمیسرایی؟
و آیا زن
چیزی به جز وطن است !؟...
#نزار_قبانی
🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
@tarbd
"تاریخ تنها مزرعه ایست که در آن هیچ دانهء سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
https://t.me/tarbd
سخنان شنیدنی مهندس کلانی در تشریح جایگاه واقعی اما فراموش شدهٔ بانوان در جامعهٔ ایران ، از گذشته تا به امروز ...
⚜🔸⚜🔸⚜🔸⚜🔸⚜🔸⚜🔸
هر بار
که ترانه ای برایت سرودم
قومم بر من تاختند
که چرا برایِ میهن
شعری نمیسرایی؟
و آیا زن
چیزی به جز وطن است !؟...
#نزار_قبانی
🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
@tarbd
"تاریخ تنها مزرعه ایست که در آن هیچ دانهء سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
https://t.me/tarbd
✅نسبت ما و تاریخ
یک جَوی راه افتاده و انگار مسابقه ای میان برخی اراذل و اوباش رسانه ای و برخی صاحبان تریبون ها شکل گرفته است که انگار هر کس بیشتر به ایران و تاریخ و فرهنگ و هویت ایرانی لگدپراکنی کند، جایزه بیشتری نصیبش خواهد شد.
در این راستا یکی فردوسی را روستایی شاه پرست خطاب می کند که از هنر شاعری بی بهره بوده و در ازای مبلغی برای نهضت شعوبیه خوراک فکری جعل می کرده است. دیگری حافظ را کاسه لیس حاکمان خطاب می کند که به خاطر چند سکه زر مدح شاهان می گفته است. دیگری مولوی و سعدی را زاهد خشک مغز معرفی می کند، دیگری به کُل کوروش و هخامنشیان و تخت جمشید را منکر می شود و دیگری نام انوشیروان را برنمیتابد و..
در این میان یکی از کسانی که آماج بیشترین حملات قرار دارد «کوروش» پادشاه بزرگ هخامنشی است که به اعتراف مورخان و باستان شناسان از پادشاهان دادگر تاریخ باستان محسوب می شود.
اما ریشه این حملات به تاریخ و فرهنگ و هویت ایران چیست و چه کسانی با چه نیاتی هیچ نام نیک و هیچ هویت برجسته ای از ایران را به رسمیت نمی شناسد و رسالت خود می دانند که سطل لجن برداشته و هر روز بر صورت گذشته و فرهنگ و ادب غنی و تاریخ فرهنگی این سرزمین بپاشند: (و از این غافلند که در این لجن پاشی بیش از همه صورت خودشان است که آلوده می شود)
۱- بنیادگرایان و محافظه کاران افراطی که تصور می کنند با تحقیر و نفی تاریخ ایران خودشان بزرگتر و عزیزتر به نظر می رسند. آنها بر این مبنا به هر پادشاه و هنرمند و دوره تاریخی قبل از خود حمله می کنند و از تخت جمشید و کوروش گرفته تا چهلستون و عالی قاپو و انوشیروان و ایوان مدائن را نمادهای ظلم و ستم می نامند و سعی در انکار آن دارند.
۲- تجزیه طلبان که سعی در انکار هویت ایرانی داشته و تلاش می کنند به هر شخصیت بزرگ تاریخ ایران حمله نمایند. این جماعت قبیله گرا که مدام ازطریق رسانه های مختلف مشغول جعل تاریخ برای ایران هستند، در تلاشند تا از وحشی ترین اقوامی که تاریخ به خود دیده است برای ایرانی ها اجداد و قهرمان بتراشند. آنها یک هدف بیشتر ندارند و آن انکار کل تاریخ و فرهنگ و ادب غنی و هویت ایرانی است.
۳- چپ های بی وطن:
این جماعت تصور می کنند که بار نجات و رهایی تمام انسانهای ساکن کره زمین بر دوش آنها نهاده شده است و در توهمات پس از نئشگی وظیفه خود می دانند که با حمله به تاریخ و فرهنگ و سنت های ایرانی ملت ایران را از چنگال امپریالیسم و شوونیسم ایرانی نجات بخشند.
۴- برخی از فعالین سیاسی و اجتماعی که از این موج «خودزنی» حاکم بر جامعه استفاده کرده و با انکار هویت و تاریخ و فرهنگ ایران سعی در بزرگ نشان دادن قد کوتاه خویش دارند. آنها می دانند که امروز این سخنان بی معنی و بریده مانند: «شوپنهاور گفت، بدبخت کسی است که به ملیت خود افتخار کند» یا «دفاع از ایران نژاد پرستی است» و «هیچکس بت نیست» و «همه آزادی بیان دارند و باید همه را نقد کرد» و امثالهم مُد روز است و از این طریق نهایت استفاده را برای گمراه کردن جامعه به کار می گیرند.
اما باید به خاطر داشت:
۱- کشورهای مختلف به خوبی آگاهند که برای ساخت یک "ملت" نیاز به اساطیر ملی و بزرگانی در تاریخ دارند تا حول نام آنها غرور ملی و میراث تاریخی خاص خود را ایجاد نمایند. امروزه ترکیه و قطر و.. سعی می کنند ابوریحان بیرونی و بوعلی و مولوی را از مفاخر اعراب و آناتولی معرفی کنند. ما ایرانیان هم برای داشتن اعتماد به نفس تاریخی نیازی به جعل فرهنگ و تاریخ نداریم اما وظیفه داریم از تمام بزرگان سرزمینمان دفاع کنیم و در مقابل مهمل بافی های مد روز درباره تاریخ کشورمان بایستیم.
۲- یکی از روشهای تحقیر و سلب اعتماد به نفس یک ملت، تحقیر تاریخ و بزرگان و فرهنگ و هنر آن سرزمین است.
در بسیاری از جوامع چنان حساسیتی نسبت به گذشته و میراث تاریخی و فرهنگی سرزمینشان وجود دارد که کوچکترین توهین و تحقیری نسبت به قهرمانان اساطیری و تاریخی و بزرگان فرهنگی خود را در حکم توهین به هویت ملی و هستی خود تلقی می کنند. (در انگلستان جعل سخن به نام شکسپیر جرم است) آنها به نیکی آگاهند که یک ملت برای ایستادن بر روی پاهای خود نیاز به زمین سفت و ستون های محکمی برای تکیه دادن دارد که ریشه همه آنها در تاریخ و هویتی است که روی شانه های گذشتگان بنا شده است.
ما نیازی به کاویدن مو به موی تاریخ برای جعلی یا درست بودن روایتهای در مورد کوروش نداریم. ما وظیفه داریم کوروش و انوشیروان خود را به همان عنوان که تاریخ به عنوان دادگر معرفی کرده است به نسلهای آتی معرفی نماییم و هر تلاشی به غیر از این (به هر اسمی) خیانت به این سرزمین رنگ پریده و ناخوش احوال است.
✍فرهاد قنبری
📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
یک جَوی راه افتاده و انگار مسابقه ای میان برخی اراذل و اوباش رسانه ای و برخی صاحبان تریبون ها شکل گرفته است که انگار هر کس بیشتر به ایران و تاریخ و فرهنگ و هویت ایرانی لگدپراکنی کند، جایزه بیشتری نصیبش خواهد شد.
در این راستا یکی فردوسی را روستایی شاه پرست خطاب می کند که از هنر شاعری بی بهره بوده و در ازای مبلغی برای نهضت شعوبیه خوراک فکری جعل می کرده است. دیگری حافظ را کاسه لیس حاکمان خطاب می کند که به خاطر چند سکه زر مدح شاهان می گفته است. دیگری مولوی و سعدی را زاهد خشک مغز معرفی می کند، دیگری به کُل کوروش و هخامنشیان و تخت جمشید را منکر می شود و دیگری نام انوشیروان را برنمیتابد و..
در این میان یکی از کسانی که آماج بیشترین حملات قرار دارد «کوروش» پادشاه بزرگ هخامنشی است که به اعتراف مورخان و باستان شناسان از پادشاهان دادگر تاریخ باستان محسوب می شود.
اما ریشه این حملات به تاریخ و فرهنگ و هویت ایران چیست و چه کسانی با چه نیاتی هیچ نام نیک و هیچ هویت برجسته ای از ایران را به رسمیت نمی شناسد و رسالت خود می دانند که سطل لجن برداشته و هر روز بر صورت گذشته و فرهنگ و ادب غنی و تاریخ فرهنگی این سرزمین بپاشند: (و از این غافلند که در این لجن پاشی بیش از همه صورت خودشان است که آلوده می شود)
۱- بنیادگرایان و محافظه کاران افراطی که تصور می کنند با تحقیر و نفی تاریخ ایران خودشان بزرگتر و عزیزتر به نظر می رسند. آنها بر این مبنا به هر پادشاه و هنرمند و دوره تاریخی قبل از خود حمله می کنند و از تخت جمشید و کوروش گرفته تا چهلستون و عالی قاپو و انوشیروان و ایوان مدائن را نمادهای ظلم و ستم می نامند و سعی در انکار آن دارند.
۲- تجزیه طلبان که سعی در انکار هویت ایرانی داشته و تلاش می کنند به هر شخصیت بزرگ تاریخ ایران حمله نمایند. این جماعت قبیله گرا که مدام ازطریق رسانه های مختلف مشغول جعل تاریخ برای ایران هستند، در تلاشند تا از وحشی ترین اقوامی که تاریخ به خود دیده است برای ایرانی ها اجداد و قهرمان بتراشند. آنها یک هدف بیشتر ندارند و آن انکار کل تاریخ و فرهنگ و ادب غنی و هویت ایرانی است.
۳- چپ های بی وطن:
این جماعت تصور می کنند که بار نجات و رهایی تمام انسانهای ساکن کره زمین بر دوش آنها نهاده شده است و در توهمات پس از نئشگی وظیفه خود می دانند که با حمله به تاریخ و فرهنگ و سنت های ایرانی ملت ایران را از چنگال امپریالیسم و شوونیسم ایرانی نجات بخشند.
۴- برخی از فعالین سیاسی و اجتماعی که از این موج «خودزنی» حاکم بر جامعه استفاده کرده و با انکار هویت و تاریخ و فرهنگ ایران سعی در بزرگ نشان دادن قد کوتاه خویش دارند. آنها می دانند که امروز این سخنان بی معنی و بریده مانند: «شوپنهاور گفت، بدبخت کسی است که به ملیت خود افتخار کند» یا «دفاع از ایران نژاد پرستی است» و «هیچکس بت نیست» و «همه آزادی بیان دارند و باید همه را نقد کرد» و امثالهم مُد روز است و از این طریق نهایت استفاده را برای گمراه کردن جامعه به کار می گیرند.
اما باید به خاطر داشت:
۱- کشورهای مختلف به خوبی آگاهند که برای ساخت یک "ملت" نیاز به اساطیر ملی و بزرگانی در تاریخ دارند تا حول نام آنها غرور ملی و میراث تاریخی خاص خود را ایجاد نمایند. امروزه ترکیه و قطر و.. سعی می کنند ابوریحان بیرونی و بوعلی و مولوی را از مفاخر اعراب و آناتولی معرفی کنند. ما ایرانیان هم برای داشتن اعتماد به نفس تاریخی نیازی به جعل فرهنگ و تاریخ نداریم اما وظیفه داریم از تمام بزرگان سرزمینمان دفاع کنیم و در مقابل مهمل بافی های مد روز درباره تاریخ کشورمان بایستیم.
۲- یکی از روشهای تحقیر و سلب اعتماد به نفس یک ملت، تحقیر تاریخ و بزرگان و فرهنگ و هنر آن سرزمین است.
در بسیاری از جوامع چنان حساسیتی نسبت به گذشته و میراث تاریخی و فرهنگی سرزمینشان وجود دارد که کوچکترین توهین و تحقیری نسبت به قهرمانان اساطیری و تاریخی و بزرگان فرهنگی خود را در حکم توهین به هویت ملی و هستی خود تلقی می کنند. (در انگلستان جعل سخن به نام شکسپیر جرم است) آنها به نیکی آگاهند که یک ملت برای ایستادن بر روی پاهای خود نیاز به زمین سفت و ستون های محکمی برای تکیه دادن دارد که ریشه همه آنها در تاریخ و هویتی است که روی شانه های گذشتگان بنا شده است.
ما نیازی به کاویدن مو به موی تاریخ برای جعلی یا درست بودن روایتهای در مورد کوروش نداریم. ما وظیفه داریم کوروش و انوشیروان خود را به همان عنوان که تاریخ به عنوان دادگر معرفی کرده است به نسلهای آتی معرفی نماییم و هر تلاشی به غیر از این (به هر اسمی) خیانت به این سرزمین رنگ پریده و ناخوش احوال است.
✍فرهاد قنبری
📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
Telegram
صدای تاریخ(تاریخ بی دروغ)
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
https://telegram.me/tarbd
✅ سیلی خوردن فرهنگ از سرهنگ!
✍️ فاطمه اکبری
📌 این روزها کلیپی از برخورد یک نیروی امنیتی با یک معلم در فضای مجازی دست به دست شد که نماد کاهش اعتبار معلمان در نزد حاکمیت شد، درین باره نکاتی قابل ذکرست:
📌 با مصداق «حرمت امامزاده را متولی آن نگه می دارد» اعتبار معلمان یک کشور را نیز حاکمیت آن کشور با توجه به اولویتهای خود تعیین می کند و می دانیم که آموزش و پرورش هیچگاه اولویت دولتهای ما نبوده است و این مساله را از میزان بودجه سرانه ای که هر ساله به این وزارتخانه اختصاص می یابد میتوان دریافت و نیاز به هیچ توضیح اضافه ای نیست.
📌 وقتی هر ماه واریز حقوق فرهنگیان از رسانه های دیداری و شنیداری بارها و بارها تکرار میشود تاثیر بسیار بدی در اذهان جامعه خواهد گذاشت گویا این پول صدقه ایست که از جیب دولت به فرهنگیان پرداخت میشود و نه حق بدیهی و مسلم آنان.
📌 آنجا که از معلمی بعنوان شغل انبیا نام برده میشود و با تقدس بخشیدن به آن، ناخودآگاه سطح توقع جامعه را از وی بالا برده و سطح توقع او پایین آورده می شود، اینگونه به وی تفهیم می کنند که تو نباید توقع دنیوی داشته باشی، حال آنکه این، یک مساله فرعی ست.
📌 وقتی که مسئول و مدیری که بالای سر فرهنگیان گمارده میشود از کمترین تخصصی در زمینه این شغل خطیر برخوردار نبوده و برخورد غیر فرهنگی و صرفا اداری و مستبدانه به موضوعات مربوطه دارد، انگیزه و توان معلمان را کاهش میدهد، حال آنکه مدیریت موفق هر سازمانی منوط به ایجاد انگیزه بیشتر در کارکنان آن سازمان دارد.
📌 وقتی که هر ساله طبق قراردادی از معلمان امضا گرفته میشود تا ارزشیابی سالانه ای را امضا کنند که هیچ سنخیتی با روح فرهنگی که باید بر این حیطه حاکم باشد، ندارد و در واقع از معلم انفعال و اطاعت را طلب می کنند، ونه پویایی و تفکر را. اینطور جا می افتد که: معلم خوب، معلم ساکت است.
📌 وقتی که معلم نقشی در محتوای کتاب تدریس و اجرای آن ندارد و فقط مجری و مطیع محض کتب تدوین شده است در واقع ابتکار و نیروی انسانی ویژه ی فردی او را نابود می کنند در عین حال در بحرانهای پیش آمده مانند کرونا همه خلأها را معلم باید پر کند و از تمام تجهیزات شخصی و ابزارهایی که به فکرش میرسد، استفاده کند تا روند آموزش متوقف نگردد.
📌 وقتی هیچ راه قانونی و مشخصی برای بیان انتقادهای معلمان درباره مسائل آموزشی و یا صنفی و...پیش بینی نشده و اگر اجحافی از جانب دانش آموزان، والدین ایشان و یا مدیر و مسئولی متوجه معلم شد، هیچ گوشی شنوای آن نیست و کلا در نطفه خفه می گردد.
📌 با این اوصاف، آیا می توان انتظار شأن و اعتباری برای جایگاه معلمان داشت و نقش الگو و هدایتگر بودن آنان را نزد شاگردانشان جستجو کرد؟!
📌 کشوری که معلمانش را تضعیف کند و عزت نفس آنان را خدشه دار کند، باید بزودی منتظر اختلال در تربیت صحیح فرزندانش و به تبع آن جامعه و نسل آینده اش باشد، که نه در شعار، بلکه در عمل، رکن اصلی تربیت، مدرسه و رکن اصلی مدرسه و سیستم آموزشی هر کشور، معلم و مربی آنست...
📌 این مجملی بود از یک حدیث مفصل، باشد که روزی نگاه ها به مقوله فرهنگ و آموزش و پرورش اصلاح گردد چرا که نسبت مستقیمی با مفهوم توسعه و تربیت نسل آینده کشور دارد!
@tarbd
✍️ فاطمه اکبری
📌 این روزها کلیپی از برخورد یک نیروی امنیتی با یک معلم در فضای مجازی دست به دست شد که نماد کاهش اعتبار معلمان در نزد حاکمیت شد، درین باره نکاتی قابل ذکرست:
📌 با مصداق «حرمت امامزاده را متولی آن نگه می دارد» اعتبار معلمان یک کشور را نیز حاکمیت آن کشور با توجه به اولویتهای خود تعیین می کند و می دانیم که آموزش و پرورش هیچگاه اولویت دولتهای ما نبوده است و این مساله را از میزان بودجه سرانه ای که هر ساله به این وزارتخانه اختصاص می یابد میتوان دریافت و نیاز به هیچ توضیح اضافه ای نیست.
📌 وقتی هر ماه واریز حقوق فرهنگیان از رسانه های دیداری و شنیداری بارها و بارها تکرار میشود تاثیر بسیار بدی در اذهان جامعه خواهد گذاشت گویا این پول صدقه ایست که از جیب دولت به فرهنگیان پرداخت میشود و نه حق بدیهی و مسلم آنان.
📌 آنجا که از معلمی بعنوان شغل انبیا نام برده میشود و با تقدس بخشیدن به آن، ناخودآگاه سطح توقع جامعه را از وی بالا برده و سطح توقع او پایین آورده می شود، اینگونه به وی تفهیم می کنند که تو نباید توقع دنیوی داشته باشی، حال آنکه این، یک مساله فرعی ست.
📌 وقتی که مسئول و مدیری که بالای سر فرهنگیان گمارده میشود از کمترین تخصصی در زمینه این شغل خطیر برخوردار نبوده و برخورد غیر فرهنگی و صرفا اداری و مستبدانه به موضوعات مربوطه دارد، انگیزه و توان معلمان را کاهش میدهد، حال آنکه مدیریت موفق هر سازمانی منوط به ایجاد انگیزه بیشتر در کارکنان آن سازمان دارد.
📌 وقتی که هر ساله طبق قراردادی از معلمان امضا گرفته میشود تا ارزشیابی سالانه ای را امضا کنند که هیچ سنخیتی با روح فرهنگی که باید بر این حیطه حاکم باشد، ندارد و در واقع از معلم انفعال و اطاعت را طلب می کنند، ونه پویایی و تفکر را. اینطور جا می افتد که: معلم خوب، معلم ساکت است.
📌 وقتی که معلم نقشی در محتوای کتاب تدریس و اجرای آن ندارد و فقط مجری و مطیع محض کتب تدوین شده است در واقع ابتکار و نیروی انسانی ویژه ی فردی او را نابود می کنند در عین حال در بحرانهای پیش آمده مانند کرونا همه خلأها را معلم باید پر کند و از تمام تجهیزات شخصی و ابزارهایی که به فکرش میرسد، استفاده کند تا روند آموزش متوقف نگردد.
📌 وقتی هیچ راه قانونی و مشخصی برای بیان انتقادهای معلمان درباره مسائل آموزشی و یا صنفی و...پیش بینی نشده و اگر اجحافی از جانب دانش آموزان، والدین ایشان و یا مدیر و مسئولی متوجه معلم شد، هیچ گوشی شنوای آن نیست و کلا در نطفه خفه می گردد.
📌 با این اوصاف، آیا می توان انتظار شأن و اعتباری برای جایگاه معلمان داشت و نقش الگو و هدایتگر بودن آنان را نزد شاگردانشان جستجو کرد؟!
📌 کشوری که معلمانش را تضعیف کند و عزت نفس آنان را خدشه دار کند، باید بزودی منتظر اختلال در تربیت صحیح فرزندانش و به تبع آن جامعه و نسل آینده اش باشد، که نه در شعار، بلکه در عمل، رکن اصلی تربیت، مدرسه و رکن اصلی مدرسه و سیستم آموزشی هر کشور، معلم و مربی آنست...
📌 این مجملی بود از یک حدیث مفصل، باشد که روزی نگاه ها به مقوله فرهنگ و آموزش و پرورش اصلاح گردد چرا که نسبت مستقیمی با مفهوم توسعه و تربیت نسل آینده کشور دارد!
@tarbd
Forwarded from فوتبال برتر
🟠گادوین منشا مهاجم مس 4 کودک رفسنجانی که به دلیل مشکلات شدید مالی ترک تحصیل کرده بودند، با هزینه شخصی خود به تحصیل بازگرداند.
🆔 @footballbartatv3ir
🆔 @footballbartatv3ir
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✅گاهی سرنوشت ملت حتی به نازکتر از مویی بند میشود!
✍️علی مرادی مراغه ای
امروز 8دی مصادف است با امضای قانون اساسی مشروطه از سوی مظفرالدین شاه در 1285.
هنگامیکه اولین مجلس مشروطه تشکیل شد فوری ترین وظيفۀ مجلس شورای ملى، انتخاب يك گروهی بود برای نوشتن قانون اساسى. چون ممکن بود مظفرالدین شاه بیمار قبل از امضای آن بمیرد و در نتیجه، جانشین او محمدعلی شاه منکر پارلمان و قانون اساسی گردد در نتیجه، مشروطه خواهان با عجله شروع کردند به نوشتن قانون اساسی(سایکس، تاریخ ایران...ج۲، ص۵۷۴).
«مىگويند كه مظفر الدين شاه سؤال كرد كه مقصود از مشروطيت چيست؟ گفتند: عدل و علم و ترقى و آبادى مملكت.
گفت: يعنى طهران مثل لندن مىشود؟،
گفتند: بلى.
گفت: چه بهتر از اين!»
(طهران در گذشته و حال... ص ۲۷۵)
عبد الله مستوفى درباره آخرين روزهاى زندگى مظفرالدين شاه مینويسد:
«حال شاه خيلى بد است مشروطه خواهان هم با عجله مواد متمم قانون اساسى را نوشته از مجلس گذراندند و بوسيلۀ مشيرالدوله براى امضاء نزد شاه فرستادند، شاه هم آنرا امضا كرد»
ده سال و هفت روز سلطنت کرد و به ناخوشيهاى گوناگون از جمله بيمارى كليه، در سن ۵۵ سالگى در ۲۴ ذيقعده ۱۳۲۴ه. ق. درگذشت اما نام نیکی از خود به یادگار گذاشت یعنی عدل مظفر. «و استقرار مجلس از اول تا آخر آرزوى وی بود»( هدایت، خاطرات و خطرات...ص ۱۴۴)
در آن زمان که مشروطه خواهان با عجله مفاد قانون اساسی ایران را از روی قانون اساس فرانسه و بلژیک می نوشتند، شاه چنان بیمار بود که نی قلیان را نیز نمی توانست در دست نگهدارد و مشروطه خواهان می خواستند در زمان حیات مظفرالدین شاه، کار را تمام کرده مجلس را افتتاح و قانون اساسی را از امضای مظفرالدین شاه بگذرانند و محمدعلی شاه جوانِ مستبد را در مقابل عمل انجام شده قرار دهند...
در این مورد، سید حسن تقی زاده خاطره ای عجیبی تعریف کرده، او میگوید:
«زمانی که ما با سرعت طاقت فرسایی قانون اساسی مشروطه را می نوشتیم شهرت داشت که حال مظفرالدین شاه خوب نیست و به زودی خواهد مُرد. ما می ترسیدیم که پیش از اینکه مظفرالدین شاه قانون اساسی را امضا کنند بمیرد و پسرش(محمدعلی شاه) هم هرگز قانون اساسی را تایید نکند. پس من که تقی زاده باشم با «میرزا محمدعلی خان تربیت» به دیدن پزشک انگلیسی شاه رفتیم و نگرانی خود را صریحا به او باز گفتیم و خواهش کردیم بکوشد که شاه را تا هنگام پایان یافتن قانون اساسی سر پا نگاه دارد. دکتر شاه جواب داد: شاه بیمار نیست اما بی نهایت ضعیف و علیل است به خاطر اینکه در هر کاری ناپرهیزی و زیاده روی می کند......
من [پزشک] هرچه می گویم این پسره عبدالعلی را از او دور کنند سودی نمی بخشد»
(بنگرید به: چهارده مقاله در ادبیات، اجتماع...نوشته، محمدعلی همایون کاتوزیان...)
📌خنده دار است اما تراژیک نیز است، گاهی سرنوشت یک ملت به نازکتر از تار مویی بند میشود یعنی به زیر کرسی...!
📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
✍️علی مرادی مراغه ای
امروز 8دی مصادف است با امضای قانون اساسی مشروطه از سوی مظفرالدین شاه در 1285.
هنگامیکه اولین مجلس مشروطه تشکیل شد فوری ترین وظيفۀ مجلس شورای ملى، انتخاب يك گروهی بود برای نوشتن قانون اساسى. چون ممکن بود مظفرالدین شاه بیمار قبل از امضای آن بمیرد و در نتیجه، جانشین او محمدعلی شاه منکر پارلمان و قانون اساسی گردد در نتیجه، مشروطه خواهان با عجله شروع کردند به نوشتن قانون اساسی(سایکس، تاریخ ایران...ج۲، ص۵۷۴).
«مىگويند كه مظفر الدين شاه سؤال كرد كه مقصود از مشروطيت چيست؟ گفتند: عدل و علم و ترقى و آبادى مملكت.
گفت: يعنى طهران مثل لندن مىشود؟،
گفتند: بلى.
گفت: چه بهتر از اين!»
(طهران در گذشته و حال... ص ۲۷۵)
عبد الله مستوفى درباره آخرين روزهاى زندگى مظفرالدين شاه مینويسد:
«حال شاه خيلى بد است مشروطه خواهان هم با عجله مواد متمم قانون اساسى را نوشته از مجلس گذراندند و بوسيلۀ مشيرالدوله براى امضاء نزد شاه فرستادند، شاه هم آنرا امضا كرد»
ده سال و هفت روز سلطنت کرد و به ناخوشيهاى گوناگون از جمله بيمارى كليه، در سن ۵۵ سالگى در ۲۴ ذيقعده ۱۳۲۴ه. ق. درگذشت اما نام نیکی از خود به یادگار گذاشت یعنی عدل مظفر. «و استقرار مجلس از اول تا آخر آرزوى وی بود»( هدایت، خاطرات و خطرات...ص ۱۴۴)
در آن زمان که مشروطه خواهان با عجله مفاد قانون اساسی ایران را از روی قانون اساس فرانسه و بلژیک می نوشتند، شاه چنان بیمار بود که نی قلیان را نیز نمی توانست در دست نگهدارد و مشروطه خواهان می خواستند در زمان حیات مظفرالدین شاه، کار را تمام کرده مجلس را افتتاح و قانون اساسی را از امضای مظفرالدین شاه بگذرانند و محمدعلی شاه جوانِ مستبد را در مقابل عمل انجام شده قرار دهند...
در این مورد، سید حسن تقی زاده خاطره ای عجیبی تعریف کرده، او میگوید:
«زمانی که ما با سرعت طاقت فرسایی قانون اساسی مشروطه را می نوشتیم شهرت داشت که حال مظفرالدین شاه خوب نیست و به زودی خواهد مُرد. ما می ترسیدیم که پیش از اینکه مظفرالدین شاه قانون اساسی را امضا کنند بمیرد و پسرش(محمدعلی شاه) هم هرگز قانون اساسی را تایید نکند. پس من که تقی زاده باشم با «میرزا محمدعلی خان تربیت» به دیدن پزشک انگلیسی شاه رفتیم و نگرانی خود را صریحا به او باز گفتیم و خواهش کردیم بکوشد که شاه را تا هنگام پایان یافتن قانون اساسی سر پا نگاه دارد. دکتر شاه جواب داد: شاه بیمار نیست اما بی نهایت ضعیف و علیل است به خاطر اینکه در هر کاری ناپرهیزی و زیاده روی می کند......
من [پزشک] هرچه می گویم این پسره عبدالعلی را از او دور کنند سودی نمی بخشد»
(بنگرید به: چهارده مقاله در ادبیات، اجتماع...نوشته، محمدعلی همایون کاتوزیان...)
📌خنده دار است اما تراژیک نیز است، گاهی سرنوشت یک ملت به نازکتر از تار مویی بند میشود یعنی به زیر کرسی...!
📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
Telegram
صدای تاریخ(تاریخ بی دروغ)
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
https://telegram.me/tarbd
✅افتتاح عمل دندان سازی
اعتمادالسلطنه وزیر انطباعات دوره ناصرالدین شاه قاجار در کتاب «الماثر و الآثار» در باب هشتم که «در شمار بعضی از ترقیات صنایع و علوم و تبدیلات آداب و رسوم» در دوره ناصری است، ضمن اشاره به افتتاح دکاکین فروش چای، پرده سازی، مبل سازی، رواج دوخته فروشی، چرخ مس تراشی، صنعت چتر سازی، ظهور عمل سالک کوبی، شیوع واکس، رواج صنعت ساعت سازی، افتتاح کارخانه فشنگ سازی و کارخانه لیمونات، اختراع زنگ اخبار درهای عمارات و..... به ورود دندان پزشکی به ایران نیز با توضیحات زیر اشاره کرده است که به نظر می رسد از قدیمی ترین توصیفات درباره دندان پزشکی نوین در ایران باشد: «افتتاح عمل دندان سازی
که فی الحقیقه برای حسن منظر و حفظ منطق نیز گذشته از تسهیل مأکل بکار است.»
✍️الاماثر و الآثار، محمدحسن خان اعتمادالسلطنه، چاپ سنگی ۱۳۰۶ هـ.ق، باب هشتم، ص ۱۲۶
🏛 تاریخ ما
@tarbd
اعتمادالسلطنه وزیر انطباعات دوره ناصرالدین شاه قاجار در کتاب «الماثر و الآثار» در باب هشتم که «در شمار بعضی از ترقیات صنایع و علوم و تبدیلات آداب و رسوم» در دوره ناصری است، ضمن اشاره به افتتاح دکاکین فروش چای، پرده سازی، مبل سازی، رواج دوخته فروشی، چرخ مس تراشی، صنعت چتر سازی، ظهور عمل سالک کوبی، شیوع واکس، رواج صنعت ساعت سازی، افتتاح کارخانه فشنگ سازی و کارخانه لیمونات، اختراع زنگ اخبار درهای عمارات و..... به ورود دندان پزشکی به ایران نیز با توضیحات زیر اشاره کرده است که به نظر می رسد از قدیمی ترین توصیفات درباره دندان پزشکی نوین در ایران باشد: «افتتاح عمل دندان سازی
که فی الحقیقه برای حسن منظر و حفظ منطق نیز گذشته از تسهیل مأکل بکار است.»
✍️الاماثر و الآثار، محمدحسن خان اعتمادالسلطنه، چاپ سنگی ۱۳۰۶ هـ.ق، باب هشتم، ص ۱۲۶
🏛 تاریخ ما
@tarbd
✅ *به انسانهای توسعهیافته نیاز داریم...*
*انسان توسعه یافته کیست؟*
- "انسان توسعه یافته" انسانی است که به حقوق و تکالیف مدنی خود آگاه است. به وظایف خودعمل میکند و حقوق خود را مطالبه مینماید.
- "انسان توسعه یافته" اعتماد بنفس منطقی دارد. به تواناییهای انسانیاش باور دارد، خودش را محیط بر مسائل زندگیاش میداند و میفهمد که انسان موجودی خلاق و مبتکر و توانمند است. میداند که در درون انسان، نیرویی وجود دارد که اگر اراده کند میتواند همۀ مشکلات را با تعقل و تدبیر، حلوفصل کند.
- "انسان توسعه یافته" مهربان و آرام است. خوب گوش میکند. خوب فکر میکند. با عجله سخن نمیگوید، وقتی با او برخورد میکنی، امواج آرامبخش و مهربانی، سراسر وجودتان را پر میکند.
- "انسان توسعه یافته" از نیاز به نمایش عبور کرده است، در سخن گفتن اظهار فضل نمیکند، و از چاپلوسی دیگران مشمئز میشود.
- "انسان توسعه یافته" روحیۀ مشارکتپذیری، همفکری و همکاری با دیگران دارد. به تفکر جمعی و مشورت اعتقاد دارد، تقسیم کار را میفهمد، اصول مقدماتی مدیریت را بلد است و کاملاً باور دارد که عقلِ کلّ نیست.
- "انسان توسعه یافته" جوّپذیر نیست، در مقابل تبلیغات زیانبار و یا کذب، روحیه پایداری و نگاه کارشناسی دارد. در گرداب تبلیغات سوء قرار نمیگیرد، و هر نگرشی را در قالب عقل و تجربه و مشورت به تجزیه و تحلیل میگیرد و بعد تصمیم میگیرد.
- "انسان توسعه یافته" روحیۀ همزیستی مسالمت آمیز با جامعه دارد، با خودش سازگار و با محیط زندگیاش هماهنگ است، محیط زندگیاش را تغییر میدهد، اما با شرایط نمیجنگد.
- "انسان توسعه یافته" به تندرستی جسمی و سلامتی روحی و روانی خود اهمیت میدهد. ورزش میکند، تفریح میکند و به واقع زندگی میکند. نوع لباس پوشیدنش، روش گفتاریاش، منش کرداریاش وحتی نوع نگاه وچهرهاش بگونهای است که مورد پذیرش اجتماع است، و در همه امورات متعادل است.
- "انسان توسعه یافته" اجازه میدهد دیگران حرف خود را تمام کنند. یاد گرفته است بیشتر سکوت کند تا حرف بزند، بیشتر بشنود تا بگوید.
- "انسان توسعه یافته" کتاب میخواند، "انسان توسعه یافته" کتاب میخواند، "انسان توسعه یافته" کتاب میخواند.
- "انسان توسعه یافته" برای کل جامعه و آینده آن تلاش میکند و نه صرفا برای باند، گروه، همفکران ویا اقوامخود.
- "انسان توسعه یافته" مرعوب مقامات اداری و حکومتی نیست. میداند که این مقامات تنها در سازمان متبوع خود صاحبِ مقام هستند و در عرصه اجتماع همگی خدمتگزار شهروندان هستند.
- "انسان توسعه یافته" با حیوانات مهربان است و به محیط زیست خود اهمیت میدهد.
- "انسان توسعه یافته" بخش مهمی از زندگی خود را برای به جای گذاشتن میراثی ارزشمند برای جامعه، طراحی میکند، مسئولیت کاری را که در آن تخصص ندارد نمیپذیرد، و مسئولیت کاری را به کسی که در آن کار تخصصی ندارد نمیسپارد، و اگر خواست ثروتمند شود، نهادهای دولتی و حکومتی را ترک میکند.
- "انسان توسعه یافته" قانونمند است و به قانون احترام میگذارد. حتی در مواقعی که قانون را مطابق میل خود نمیداند نیز حاضر نیست قانونشکنی کند و قانون را زیر پا بگذارد.....
📝محمود سریع القلم
📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
*انسان توسعه یافته کیست؟*
- "انسان توسعه یافته" انسانی است که به حقوق و تکالیف مدنی خود آگاه است. به وظایف خودعمل میکند و حقوق خود را مطالبه مینماید.
- "انسان توسعه یافته" اعتماد بنفس منطقی دارد. به تواناییهای انسانیاش باور دارد، خودش را محیط بر مسائل زندگیاش میداند و میفهمد که انسان موجودی خلاق و مبتکر و توانمند است. میداند که در درون انسان، نیرویی وجود دارد که اگر اراده کند میتواند همۀ مشکلات را با تعقل و تدبیر، حلوفصل کند.
- "انسان توسعه یافته" مهربان و آرام است. خوب گوش میکند. خوب فکر میکند. با عجله سخن نمیگوید، وقتی با او برخورد میکنی، امواج آرامبخش و مهربانی، سراسر وجودتان را پر میکند.
- "انسان توسعه یافته" از نیاز به نمایش عبور کرده است، در سخن گفتن اظهار فضل نمیکند، و از چاپلوسی دیگران مشمئز میشود.
- "انسان توسعه یافته" روحیۀ مشارکتپذیری، همفکری و همکاری با دیگران دارد. به تفکر جمعی و مشورت اعتقاد دارد، تقسیم کار را میفهمد، اصول مقدماتی مدیریت را بلد است و کاملاً باور دارد که عقلِ کلّ نیست.
- "انسان توسعه یافته" جوّپذیر نیست، در مقابل تبلیغات زیانبار و یا کذب، روحیه پایداری و نگاه کارشناسی دارد. در گرداب تبلیغات سوء قرار نمیگیرد، و هر نگرشی را در قالب عقل و تجربه و مشورت به تجزیه و تحلیل میگیرد و بعد تصمیم میگیرد.
- "انسان توسعه یافته" روحیۀ همزیستی مسالمت آمیز با جامعه دارد، با خودش سازگار و با محیط زندگیاش هماهنگ است، محیط زندگیاش را تغییر میدهد، اما با شرایط نمیجنگد.
- "انسان توسعه یافته" به تندرستی جسمی و سلامتی روحی و روانی خود اهمیت میدهد. ورزش میکند، تفریح میکند و به واقع زندگی میکند. نوع لباس پوشیدنش، روش گفتاریاش، منش کرداریاش وحتی نوع نگاه وچهرهاش بگونهای است که مورد پذیرش اجتماع است، و در همه امورات متعادل است.
- "انسان توسعه یافته" اجازه میدهد دیگران حرف خود را تمام کنند. یاد گرفته است بیشتر سکوت کند تا حرف بزند، بیشتر بشنود تا بگوید.
- "انسان توسعه یافته" کتاب میخواند، "انسان توسعه یافته" کتاب میخواند، "انسان توسعه یافته" کتاب میخواند.
- "انسان توسعه یافته" برای کل جامعه و آینده آن تلاش میکند و نه صرفا برای باند، گروه، همفکران ویا اقوامخود.
- "انسان توسعه یافته" مرعوب مقامات اداری و حکومتی نیست. میداند که این مقامات تنها در سازمان متبوع خود صاحبِ مقام هستند و در عرصه اجتماع همگی خدمتگزار شهروندان هستند.
- "انسان توسعه یافته" با حیوانات مهربان است و به محیط زیست خود اهمیت میدهد.
- "انسان توسعه یافته" بخش مهمی از زندگی خود را برای به جای گذاشتن میراثی ارزشمند برای جامعه، طراحی میکند، مسئولیت کاری را که در آن تخصص ندارد نمیپذیرد، و مسئولیت کاری را به کسی که در آن کار تخصصی ندارد نمیسپارد، و اگر خواست ثروتمند شود، نهادهای دولتی و حکومتی را ترک میکند.
- "انسان توسعه یافته" قانونمند است و به قانون احترام میگذارد. حتی در مواقعی که قانون را مطابق میل خود نمیداند نیز حاضر نیست قانونشکنی کند و قانون را زیر پا بگذارد.....
📝محمود سریع القلم
📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
Telegram
صدای تاریخ(تاریخ بی دروغ)
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
https://telegram.me/tarbd
Forwarded from کشکول (اکبر زارعین ریزی)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یعقوب لیث اثر شادروان استاد رسام ارژنگی
http://www.iranboom.ir/tazeh-ha/gozaresh-tasviri/3532-naghashi-arjangi-gozide-2.html
@tarbd
http://www.iranboom.ir/tazeh-ha/gozaresh-tasviri/3532-naghashi-arjangi-gozide-2.html
@tarbd
یعقوب پسر شمشیر - سرودۀ بانو هما ارژنگی
شب پرده میکشد به سرِ کلبه با درنگ
بر بوریا نشسته یـَلی، چهره آذرنگ
از تنگنای فتنۀ بیگانگان به تنگ
اندیشهاش رهایی ازآن یوغ وبند و ننگ
مامِ وطن به گوش دلش میزند نهیب:
تا کِی از این شکیب! تا چند از این درنگ؟!
اندوهگین، به دفترِ میهن کند نگاه
خواند به برگ برگِ وطن سوکنامه ای
نقشی نه از امیدی و رنگی نه از نشاط
نِی چنگ و رود و بانگِ سرود و چکامه ای
کشورنِزارِ فقر و اسیرِ غمِ خراج
مردم دچار نیستی و رنج و احتیاج
ای بس غرورِ خم شده در جست و جوی نان
دیگر نه از سخنور و از پارسی نشان
در کشورِغریب به بازارِ تازیان،
چوبِ حراج خورده به بالای گل رُخان
وان دلبران که گلبنِ این خانه بوده اند،
از دیده سیلِ اشکِ دمادم گشوده اند
یعقوب بر سیاهی شب خیره می شود
بر بارگاهِ ایزدِ جان سجده می برد
نالد که: ای خدای کهن ملکِ سروران،
این خاک را ز رستمِ دستان بُود نشان
هرگز مباد خانۀ بیدادِ دشمنان
من بر مدارِ دادم و بر دادگستری،
بیزارم از دروغ و بَری از ستمگری،
سوگندِ من به نار و به نور و به مهر و جان
دادارِ کردگار و فرازندۀ جهان
اینک، به نام و یادِ تو پیمان کنم درست
حاشا که رایِ من شود اندر میانه سست
با نقدِ جان ز ریشه من این فتنه بر کنم
سوزان شرر، به خرمنِ بیگانه افکنم
بازو گشاده، آن گزیده یَلِ ملکِ سیستان،
آن رویگر تبارِ جوانمرد و پهلوان،
پُتکِ گران گرفت به بازوی پر توان،
تا آورد دوباره به جو آبِ رفته را
وان آبروی خاکِ به خونابه خفته را
مردانه بود و نانِ جوین در نگاهِ او
گویی بهین خوراک و نکوتر نواله بود
یادِ شکوه و دولتِ دیرینِ سرزمین،
در جانِ او چو جوششِ مِی در پیاله بود
گُردِ نژاده ، با خرد و رای آهنین،1
سودای باژگونیِ بیگانگان گرفت
تاریخِ دیر پای و سخن گفتنِ دَری2
با کوششِ دوبارۀ او باز جان گرفت
وین سرزمینِ غم زده، توش و توان گرفت
لیک این همه بسنده نبودش به روزگار
از بیمِ بد نهادی آن تیره گوهران،
پیوسته دیده اش سوی بغداد خیره بود
وانگه که خسته جان به شبِ تار می غنود،
اندیشهاش ز دشمنِ مکار تیره بود
گویی روانِ مامِ وطن در سکوتِ شب،
در گوشِ او به نالۀ غمبار میسرود:
«تا دستگاهِ ظلمِ خلافت بود به پا
هرگز نمی شود دلم از چنگِ غم رها»
با آن که معتمد همه از بیمِ خشمِ او،*
وز آتشین گُدازۀ پیدا به چشمِ او،
فرمان نوشت و پنجرۀ آشتی گشود،3
فرمانِ او به سختۀ سِندان اثر نکرد
وان کهنه کینه را که غمی جاودانه بود،
دستانِ او ز سینهء سوزان بدر نکرد*
آنک سپاهِ جان به کفِ میرِ سیستان،
چون تیرِ تیزِ در شده از چلۀ کمان،
یا تندری که سینه شکافد از آسمان،
غُران به سوی دشمنِ ایران روانه گشت
جنگی گران بپا شد و جنگاورِسترگ
با تیغِ جان شکار پیِ تازیان گرفت
با رایتی تنیده در آن مهرِ آب و خاک،
رای شکارِ گرگِ بلند آستان گرفت
غافل ز حیله سازی و از دام گستری!
چون تیغِ بی امانِ دلیرانِ جم نژاد
در تار و پودِ دشمنِ دون رخنه می نمود،
ناگه به امرِ معتمد، آن خصمِ بد نهاد،
دستی به روی لشکریان دجله را گشود
دستی دگر شراره به دام و ستور زد*
یکسو لهیبِ آتش و یکسو شتابِ آب،
بانگ و خروش و ناله و فریاد و پیچ و تاب،
چون دشنهای به پیکرِگردِ غیور زد
آشفته میگذشت و به زندانِ سینهاش،
کوهی گران ز جوششِ خشم و نهیب داشت
در پشتِ دیدگانِ نم آلوده از غمش،
خورشیدِ خون گرفته، لهیبی غریب داشت
گویی لبانِ بی سخنش می کشد غریو:
«من ناگزیر می روم اکنون ولی بدان
تا هستم ای پلید مرا با تو کارهاست
گر مرگ ناگزیر گذارد مرا به خویش،
در سر مرا هماره هوای شکار هاست»
سِندانِ آهنین، پی درمان و چاره شد
رایش به درشکستنِ آن سنگِ خاره شد
با لشکری گزیده ز مردانِ کینه خواه،
آمادۀ نبرد و ستیزی دوباره شد
آه و فغان ز دشمنی چرخِ کژ مدار،
آیینِ کینه توزیِ این کهنه روزگار،
کاو ناگهان به پیکرِآن پیلِ استوار،
دردی گران نشاند و ربودش ز کف قرار
روز از غلافِ تیرۀ شب وارهیده بود
خورشیدِ زرنگار ز نو بردمیده بود
بر خیمه گاه سادۀ یعقوبِ قهرمان،
نقاشِ باد سایه و روشن کشیده بود
با چهره ای ز جوششِ اندیشه پر ملال،
گردِ گران ،به بسترِ خود آرمیده بود
نـَک قاصدی ز جانبِ بغداد می رسید
فرمانی از خلیفۀ شیاد می رسید*4
یک نامه هم به شیوۀ دلداری و کرم
از آن نمادِ فتنه و بیداد می رسید
چون پیکِ معتمد به ادب بر در ایستاد،
وان نامه و نبشتۀ او در میان نهاد،
یعقوبِ برگزیده هم او را به مهر خواند
قرصی ز نان و تیغۀ شمشیر در میان،
بر پیشگاهِ سفرۀ پر مایه اش نشاند
وانگه چُنین به شیوۀ مردان زبان گشود:
«مردی سپاهیام من وایران سرای من
خاکِ رَهش به دیده بُود توتیای من
با دشمنِ وطن نبود آشتی مرا
بر گو تو با خلیفۀ خود ماجرای من
دنباله نوشتار:
http://www.iranboom.ir/shekar-shekan/chame/11928-yaghob-pesar-shamshir.html
@tarbd
شب پرده میکشد به سرِ کلبه با درنگ
بر بوریا نشسته یـَلی، چهره آذرنگ
از تنگنای فتنۀ بیگانگان به تنگ
اندیشهاش رهایی ازآن یوغ وبند و ننگ
مامِ وطن به گوش دلش میزند نهیب:
تا کِی از این شکیب! تا چند از این درنگ؟!
اندوهگین، به دفترِ میهن کند نگاه
خواند به برگ برگِ وطن سوکنامه ای
نقشی نه از امیدی و رنگی نه از نشاط
نِی چنگ و رود و بانگِ سرود و چکامه ای
کشورنِزارِ فقر و اسیرِ غمِ خراج
مردم دچار نیستی و رنج و احتیاج
ای بس غرورِ خم شده در جست و جوی نان
دیگر نه از سخنور و از پارسی نشان
در کشورِغریب به بازارِ تازیان،
چوبِ حراج خورده به بالای گل رُخان
وان دلبران که گلبنِ این خانه بوده اند،
از دیده سیلِ اشکِ دمادم گشوده اند
یعقوب بر سیاهی شب خیره می شود
بر بارگاهِ ایزدِ جان سجده می برد
نالد که: ای خدای کهن ملکِ سروران،
این خاک را ز رستمِ دستان بُود نشان
هرگز مباد خانۀ بیدادِ دشمنان
من بر مدارِ دادم و بر دادگستری،
بیزارم از دروغ و بَری از ستمگری،
سوگندِ من به نار و به نور و به مهر و جان
دادارِ کردگار و فرازندۀ جهان
اینک، به نام و یادِ تو پیمان کنم درست
حاشا که رایِ من شود اندر میانه سست
با نقدِ جان ز ریشه من این فتنه بر کنم
سوزان شرر، به خرمنِ بیگانه افکنم
بازو گشاده، آن گزیده یَلِ ملکِ سیستان،
آن رویگر تبارِ جوانمرد و پهلوان،
پُتکِ گران گرفت به بازوی پر توان،
تا آورد دوباره به جو آبِ رفته را
وان آبروی خاکِ به خونابه خفته را
مردانه بود و نانِ جوین در نگاهِ او
گویی بهین خوراک و نکوتر نواله بود
یادِ شکوه و دولتِ دیرینِ سرزمین،
در جانِ او چو جوششِ مِی در پیاله بود
گُردِ نژاده ، با خرد و رای آهنین،1
سودای باژگونیِ بیگانگان گرفت
تاریخِ دیر پای و سخن گفتنِ دَری2
با کوششِ دوبارۀ او باز جان گرفت
وین سرزمینِ غم زده، توش و توان گرفت
لیک این همه بسنده نبودش به روزگار
از بیمِ بد نهادی آن تیره گوهران،
پیوسته دیده اش سوی بغداد خیره بود
وانگه که خسته جان به شبِ تار می غنود،
اندیشهاش ز دشمنِ مکار تیره بود
گویی روانِ مامِ وطن در سکوتِ شب،
در گوشِ او به نالۀ غمبار میسرود:
«تا دستگاهِ ظلمِ خلافت بود به پا
هرگز نمی شود دلم از چنگِ غم رها»
با آن که معتمد همه از بیمِ خشمِ او،*
وز آتشین گُدازۀ پیدا به چشمِ او،
فرمان نوشت و پنجرۀ آشتی گشود،3
فرمانِ او به سختۀ سِندان اثر نکرد
وان کهنه کینه را که غمی جاودانه بود،
دستانِ او ز سینهء سوزان بدر نکرد*
آنک سپاهِ جان به کفِ میرِ سیستان،
چون تیرِ تیزِ در شده از چلۀ کمان،
یا تندری که سینه شکافد از آسمان،
غُران به سوی دشمنِ ایران روانه گشت
جنگی گران بپا شد و جنگاورِسترگ
با تیغِ جان شکار پیِ تازیان گرفت
با رایتی تنیده در آن مهرِ آب و خاک،
رای شکارِ گرگِ بلند آستان گرفت
غافل ز حیله سازی و از دام گستری!
چون تیغِ بی امانِ دلیرانِ جم نژاد
در تار و پودِ دشمنِ دون رخنه می نمود،
ناگه به امرِ معتمد، آن خصمِ بد نهاد،
دستی به روی لشکریان دجله را گشود
دستی دگر شراره به دام و ستور زد*
یکسو لهیبِ آتش و یکسو شتابِ آب،
بانگ و خروش و ناله و فریاد و پیچ و تاب،
چون دشنهای به پیکرِگردِ غیور زد
آشفته میگذشت و به زندانِ سینهاش،
کوهی گران ز جوششِ خشم و نهیب داشت
در پشتِ دیدگانِ نم آلوده از غمش،
خورشیدِ خون گرفته، لهیبی غریب داشت
گویی لبانِ بی سخنش می کشد غریو:
«من ناگزیر می روم اکنون ولی بدان
تا هستم ای پلید مرا با تو کارهاست
گر مرگ ناگزیر گذارد مرا به خویش،
در سر مرا هماره هوای شکار هاست»
سِندانِ آهنین، پی درمان و چاره شد
رایش به درشکستنِ آن سنگِ خاره شد
با لشکری گزیده ز مردانِ کینه خواه،
آمادۀ نبرد و ستیزی دوباره شد
آه و فغان ز دشمنی چرخِ کژ مدار،
آیینِ کینه توزیِ این کهنه روزگار،
کاو ناگهان به پیکرِآن پیلِ استوار،
دردی گران نشاند و ربودش ز کف قرار
روز از غلافِ تیرۀ شب وارهیده بود
خورشیدِ زرنگار ز نو بردمیده بود
بر خیمه گاه سادۀ یعقوبِ قهرمان،
نقاشِ باد سایه و روشن کشیده بود
با چهره ای ز جوششِ اندیشه پر ملال،
گردِ گران ،به بسترِ خود آرمیده بود
نـَک قاصدی ز جانبِ بغداد می رسید
فرمانی از خلیفۀ شیاد می رسید*4
یک نامه هم به شیوۀ دلداری و کرم
از آن نمادِ فتنه و بیداد می رسید
چون پیکِ معتمد به ادب بر در ایستاد،
وان نامه و نبشتۀ او در میان نهاد،
یعقوبِ برگزیده هم او را به مهر خواند
قرصی ز نان و تیغۀ شمشیر در میان،
بر پیشگاهِ سفرۀ پر مایه اش نشاند
وانگه چُنین به شیوۀ مردان زبان گشود:
«مردی سپاهیام من وایران سرای من
خاکِ رَهش به دیده بُود توتیای من
با دشمنِ وطن نبود آشتی مرا
بر گو تو با خلیفۀ خود ماجرای من
دنباله نوشتار:
http://www.iranboom.ir/shekar-shekan/chame/11928-yaghob-pesar-shamshir.html
@tarbd
www.iranboom.ir
یعقوب پسر شمشیر - سرودۀ بانو هما ارژنگی
فردوسی خوانی / امیر خادم 41
@avabookchannel
🎧 فردوسی خوانی
👤 سازنده و اجرا: دکتر امیر خادم؛ دارای دکترای ادبیات تطبیقی و پژوهشگر سابق ادبیات در دانشگاه تورنتو
◀ برای دوستداران مبتدی شاهنامه
✔ قسمت 41: شروع داستان فرود سیاوش
🎧 کتابخانه صوتی " کتاب آوا "
🆔 @tarbd
👤 سازنده و اجرا: دکتر امیر خادم؛ دارای دکترای ادبیات تطبیقی و پژوهشگر سابق ادبیات در دانشگاه تورنتو
◀ برای دوستداران مبتدی شاهنامه
✔ قسمت 41: شروع داستان فرود سیاوش
🎧 کتابخانه صوتی " کتاب آوا "
🆔 @tarbd
✅فضول های احمق را بیاندازید بیرون!
✍مجتبی لشکربلوکی
🔹اول یک نامه تاریخی جالب را با هم بخوانیم:
فدايت شوم ميخواهيد بدون طول و تفصيل بنويسم كه [برای ایران] چه بايد كرد؟ جواب بنده ازاين قرار است: ... هزار نفر شاگرد به فرنگستان بفرستيد نه اينكه مثل سابق هر كدامي دو سه زن بگيرند بلكه تا ده سال در مدرسه هاي آنجا محبوس بمانند به طوري كه ثلث [یک سوم] آنها در زير كار بميرند و باقي ديگر آدم شوند اصول كار اينها هستند.
كارهاي فرنگستان عموماً به نظر ما عجيب مي آيند چرا؟ سببش اين است كه ما در ايران هوش و فراست طبيعي خود را با علوم دنيا به كلي مشتبه كرده ايم [اشتباه گرفته ایم]. كارهاي دنيا يك وقتي ساده بود و هر كس معني آنها را به هوش طبيعي مي توانست به سهولت درك نمايد. مهندسي عهد هوشنگ، حسابداني حسن صباح و وزارت كريم خان زند چندان عمقی نداشت كه فراست طبيعي نتواند آنها را بفهمد و ليكن در اين عهد تازه به واسطه ترقيات علوم چندان اسباب [تکنولوژی] و معاني [دانش] عجيب بروز كرده كه هوش طبيعي بدون علم هرگز قادر به ادراك آنها نخواهد بود.
ما در ايران از جميع آن علوم تازه كه قانون به كارهاي فرنگستان داد بي خبريم. وزراي ساير دول نيز از اغلب اين علوم بي خبرند. تكليف وزرا به هيچ وجه اين نيست كه داراي جميع علوم باشند نكته اين است كه هوش خود را با علوم دنيا مشتبه نكنند [توهم نزنند که عقل عرفیشان میتواند جایگزین دانش علمی باشد] وزراي فرنگستان هر علمي را كه تحصيل نكرده اند بدون خجالت ميگويند ما اين علوم را نخوانده ايم و به حكم اين اعتراف حكيمانه هميشه رجوع به اصحاب علم [کارشناسان] مينمايند.
برخلاف فرنگستان، ما در ايران در هر كار هوش و سليقه شخصي خود را حكم مطلق قرار ميدهيم. مسائل علمي كه از آن عميقتر و مشكلتر نیست حكم آن را در آن واحد جاري ميكنيم. هيچ لازم نيست از وزراي ما بپرسند كه اين علوم و كمالات را در چه زمان تحصيل كرده ايد؟ «جميع علوم را نخوانده مي دانند». «نمي دانم و نخوانده ام در زبان ايشان كفر است.» «دانستن جزو منصب است.» خيال ميكنند كه اگر احياناً در يك مسئله بگويند نميدانم شأن ایشان به كلي خواهد رفت. قسم ميخورم در ميان اين صد نفر فرنگي كه در تهران هستند يك نفر نيست كه جرأت كند بگويد من اكونومي پولتيك [اقتصاد سیاسی] ميدانم، اما جميع اهل درب خانه ما كل اين علوم را در سينه خود مضبوط دارند. اگر از سفراي انگليس و فرانسه بپرسيد بانك را چطور ترتيب ميدهند يقيناً بلاتأمل جواب خواهند داد ما نخوانده ايم و نمي دانيم اما اگر رجوع به مجلس وزرا نمائيم نه تنها جميع وزرا بر كل دقايق آن احكام قطعي جاري خواهند كرد بلكه فراش هاي خلوت ما نيز جميع معايب آن را در آن واحد خواهند شكافت.
دول فرنگستان به جهت ترقي علوم اكونومي پولتيك كرورها خرج مي كنند و چندين هزار نفر عمر خود را در تحصيل اين علوم صرف مينمايند تا اينكه چند نفر اكونوميست پيدا ميشوند. در ايران هيچ احتياج به اين نقلها نيست ما همه اكونوميست [اقتصاددان] كامل هستيم!
🔹اولاً آن فضول هاي احمق كه مي گويند همه اين علوم را مي دانيم بايد آنها را از مجلس وزرا بيرون كرد. ثانياً آن اشخاص باشعور كه ميگويند ما از اين علوم بيخبريم ولي اجراي اين كارها را موافق عقل ناگزير ميدانيم بايد دست اين اشخاص را بوسيد و ايشان را مأمور كرد كه اين قبيل كارها را مجرا بدارند....
🔵تجویز راهبردی:
آنچه خواندیم بخشی از نامه ای است منتسب به میرزاملکم خان. ۱۴۴ سال پيش این نامه به قولی برای شاه و به قولی برای یکی از وزرای وقت فرستاده شده. در مورد میرزاملکم خان حرف و حدیث بسیار زیاد است. بنابراین میتوان متن را رها کرد و به شخصیت و حواشی و اصالت نامه پرداخت و دوم اینکه فرض کنیم این نامه توسط یک ناشناس نوشته شده و از خود بپرسيم که چه نکات مهمی دارد. من مسیر دومی را انتخاب می کنم و سه نکته برای توسعه ایران برداشت می کنم:
🔹اعتراف حکمیانه «من نمیدانم» را جدی بگیریم و درک کنیم «نمیدانم» زینت آدم باشعور است و نه عیب.
🔹اولین درس مدیریت این است: مدیریت یعنی انجام امور به وسیله دیگران. بنابراین وظیفه مدیر دانش تخصصی نیست. مدیران ارشد بیش از آنکه دانش تخصصی داشته باشند باید یک بینش درست داشته باشند و توانایی کار کردن با متخصصان. توانایی ایجاد فضایی برای طرح، نقد و برگزیدن بهترین ایده ها. دیگر دوران مدیران سوپرمن تمام شده. عصر فعلی، عصر مدیرانی است که می توانند از باهوش ترین ها کار بکشند.
🔹نسبت به ۱۴۴ سال قبل خوشبختانه ما اکنون کارشناسان و دانشمندان و پژوهشگران بسیاری داریم و نیازی به تلف شدن یک سوم آنان زیر بار فشار تحصیل نیست. اما آنچیزی که نسبت به ۱۴۴ سال قبل تغییر نکرده باور به علم و تواضع در برابر علم است. ما بیش از فضول های احمق نیازمند باشعورهای متواضع هستیم.
@tarbd
✍مجتبی لشکربلوکی
🔹اول یک نامه تاریخی جالب را با هم بخوانیم:
فدايت شوم ميخواهيد بدون طول و تفصيل بنويسم كه [برای ایران] چه بايد كرد؟ جواب بنده ازاين قرار است: ... هزار نفر شاگرد به فرنگستان بفرستيد نه اينكه مثل سابق هر كدامي دو سه زن بگيرند بلكه تا ده سال در مدرسه هاي آنجا محبوس بمانند به طوري كه ثلث [یک سوم] آنها در زير كار بميرند و باقي ديگر آدم شوند اصول كار اينها هستند.
كارهاي فرنگستان عموماً به نظر ما عجيب مي آيند چرا؟ سببش اين است كه ما در ايران هوش و فراست طبيعي خود را با علوم دنيا به كلي مشتبه كرده ايم [اشتباه گرفته ایم]. كارهاي دنيا يك وقتي ساده بود و هر كس معني آنها را به هوش طبيعي مي توانست به سهولت درك نمايد. مهندسي عهد هوشنگ، حسابداني حسن صباح و وزارت كريم خان زند چندان عمقی نداشت كه فراست طبيعي نتواند آنها را بفهمد و ليكن در اين عهد تازه به واسطه ترقيات علوم چندان اسباب [تکنولوژی] و معاني [دانش] عجيب بروز كرده كه هوش طبيعي بدون علم هرگز قادر به ادراك آنها نخواهد بود.
ما در ايران از جميع آن علوم تازه كه قانون به كارهاي فرنگستان داد بي خبريم. وزراي ساير دول نيز از اغلب اين علوم بي خبرند. تكليف وزرا به هيچ وجه اين نيست كه داراي جميع علوم باشند نكته اين است كه هوش خود را با علوم دنيا مشتبه نكنند [توهم نزنند که عقل عرفیشان میتواند جایگزین دانش علمی باشد] وزراي فرنگستان هر علمي را كه تحصيل نكرده اند بدون خجالت ميگويند ما اين علوم را نخوانده ايم و به حكم اين اعتراف حكيمانه هميشه رجوع به اصحاب علم [کارشناسان] مينمايند.
برخلاف فرنگستان، ما در ايران در هر كار هوش و سليقه شخصي خود را حكم مطلق قرار ميدهيم. مسائل علمي كه از آن عميقتر و مشكلتر نیست حكم آن را در آن واحد جاري ميكنيم. هيچ لازم نيست از وزراي ما بپرسند كه اين علوم و كمالات را در چه زمان تحصيل كرده ايد؟ «جميع علوم را نخوانده مي دانند». «نمي دانم و نخوانده ام در زبان ايشان كفر است.» «دانستن جزو منصب است.» خيال ميكنند كه اگر احياناً در يك مسئله بگويند نميدانم شأن ایشان به كلي خواهد رفت. قسم ميخورم در ميان اين صد نفر فرنگي كه در تهران هستند يك نفر نيست كه جرأت كند بگويد من اكونومي پولتيك [اقتصاد سیاسی] ميدانم، اما جميع اهل درب خانه ما كل اين علوم را در سينه خود مضبوط دارند. اگر از سفراي انگليس و فرانسه بپرسيد بانك را چطور ترتيب ميدهند يقيناً بلاتأمل جواب خواهند داد ما نخوانده ايم و نمي دانيم اما اگر رجوع به مجلس وزرا نمائيم نه تنها جميع وزرا بر كل دقايق آن احكام قطعي جاري خواهند كرد بلكه فراش هاي خلوت ما نيز جميع معايب آن را در آن واحد خواهند شكافت.
دول فرنگستان به جهت ترقي علوم اكونومي پولتيك كرورها خرج مي كنند و چندين هزار نفر عمر خود را در تحصيل اين علوم صرف مينمايند تا اينكه چند نفر اكونوميست پيدا ميشوند. در ايران هيچ احتياج به اين نقلها نيست ما همه اكونوميست [اقتصاددان] كامل هستيم!
🔹اولاً آن فضول هاي احمق كه مي گويند همه اين علوم را مي دانيم بايد آنها را از مجلس وزرا بيرون كرد. ثانياً آن اشخاص باشعور كه ميگويند ما از اين علوم بيخبريم ولي اجراي اين كارها را موافق عقل ناگزير ميدانيم بايد دست اين اشخاص را بوسيد و ايشان را مأمور كرد كه اين قبيل كارها را مجرا بدارند....
🔵تجویز راهبردی:
آنچه خواندیم بخشی از نامه ای است منتسب به میرزاملکم خان. ۱۴۴ سال پيش این نامه به قولی برای شاه و به قولی برای یکی از وزرای وقت فرستاده شده. در مورد میرزاملکم خان حرف و حدیث بسیار زیاد است. بنابراین میتوان متن را رها کرد و به شخصیت و حواشی و اصالت نامه پرداخت و دوم اینکه فرض کنیم این نامه توسط یک ناشناس نوشته شده و از خود بپرسيم که چه نکات مهمی دارد. من مسیر دومی را انتخاب می کنم و سه نکته برای توسعه ایران برداشت می کنم:
🔹اعتراف حکمیانه «من نمیدانم» را جدی بگیریم و درک کنیم «نمیدانم» زینت آدم باشعور است و نه عیب.
🔹اولین درس مدیریت این است: مدیریت یعنی انجام امور به وسیله دیگران. بنابراین وظیفه مدیر دانش تخصصی نیست. مدیران ارشد بیش از آنکه دانش تخصصی داشته باشند باید یک بینش درست داشته باشند و توانایی کار کردن با متخصصان. توانایی ایجاد فضایی برای طرح، نقد و برگزیدن بهترین ایده ها. دیگر دوران مدیران سوپرمن تمام شده. عصر فعلی، عصر مدیرانی است که می توانند از باهوش ترین ها کار بکشند.
🔹نسبت به ۱۴۴ سال قبل خوشبختانه ما اکنون کارشناسان و دانشمندان و پژوهشگران بسیاری داریم و نیازی به تلف شدن یک سوم آنان زیر بار فشار تحصیل نیست. اما آنچیزی که نسبت به ۱۴۴ سال قبل تغییر نکرده باور به علم و تواضع در برابر علم است. ما بیش از فضول های احمق نیازمند باشعورهای متواضع هستیم.
@tarbd
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
✅ نخستین صدای یک زن از اعماق تاریخ ایران
👸 ملکه " ناپیرآسو "
@tarbd
📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
👸 ملکه " ناپیرآسو "
@tarbd
📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
Forwarded from اصفهان خبر
💢 آلمان ۶ نیروگاه هستهای را تعطیل کرد
🔸در پیگیری سیاست اتکای بیشتر به انرژیهای تجدیدپذیر، دولت آلمان امروز به فعالیت شش نیروگاه هستهای در این کشور پایان میدهد.
🔸تعطیلی این شش نیروگاه اتمی باعث کاهش تولید برق به میزان چهار گیگاوات خوهد شد که معادل برق تولیدی یکهزار توربین بادی است.
🔸با بستن این شش نیروگاه، تنها سه نیروگاه اتمی در آلمان فعال خواهد ماند که دولت در نظر دارد تا پایان سال آینده آنها را هم تعطیل کند.
🔸استفاده از نیروگاههای اتمی با مشکل تولید زباله اتمی و همچنین خطر آلودگی گسترده زیستمحیطی در صورت بروز حوادث در این مراکز همراه است. /بیبیسی
📌پایگاه اصفهان خبر
@khabar_isf
🔸در پیگیری سیاست اتکای بیشتر به انرژیهای تجدیدپذیر، دولت آلمان امروز به فعالیت شش نیروگاه هستهای در این کشور پایان میدهد.
🔸تعطیلی این شش نیروگاه اتمی باعث کاهش تولید برق به میزان چهار گیگاوات خوهد شد که معادل برق تولیدی یکهزار توربین بادی است.
🔸با بستن این شش نیروگاه، تنها سه نیروگاه اتمی در آلمان فعال خواهد ماند که دولت در نظر دارد تا پایان سال آینده آنها را هم تعطیل کند.
🔸استفاده از نیروگاههای اتمی با مشکل تولید زباله اتمی و همچنین خطر آلودگی گسترده زیستمحیطی در صورت بروز حوادث در این مراکز همراه است. /بیبیسی
📌پایگاه اصفهان خبر
@khabar_isf