لذت آنچه را که امروز داری
با آرزوی آنچه نداری خراب نکن
روزهایی که میروند
دیگر باز نمیگردند
شادی عطری ست که
باید آنرا به خود زد
تا دیگران هم از بوی آن
بهرهمند شوند
درود.. پگاه و روزتون به نیکی و شادی
🌺🌺🌺
@tarbd
با آرزوی آنچه نداری خراب نکن
روزهایی که میروند
دیگر باز نمیگردند
شادی عطری ست که
باید آنرا به خود زد
تا دیگران هم از بوی آن
بهرهمند شوند
درود.. پگاه و روزتون به نیکی و شادی
🌺🌺🌺
@tarbd
Forwarded from سهام نیوز
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گراز وحشی در کنیا از ترس شیر به درون گودالی پناه برد، شیر آنقدر گرسنه بود که 7 ساعت به حفاری ادامه داد تا اینکه به طعمه رسید و آن را بلعید.
@Sahamnewsorg
@Sahamnewsorg
VID-20210227-WA0095.mp4
6 MB
چند نکته جالب در مورد نروژ:
🔺در سال 2014 نروژ از نظر شاخص ثروت و رفاه عنوان اول را کسب کرده بود.
🔺تمام زندانیان نروژ در سلول های خود به اینترنت دسترسی دارند.
🔺تمام دانشگاه های دولتی نروژ برای دانشجویان سراسر دنیا رایگان هستند.
🔺پادشاه هرالد نروژ قول داده بود که مجرد باقی بماند مگر اینکه بتواند با عشق واقعی خود دختر تاجر پارچه ازدواج کند. این دختر ملکه ی نروژ شد.
🔺نروژ اولین کشوری بود که در سال 2017 موج اف ام رادیو را خاموش کرده و به طور کامل به سیستم دیجیتال تغییر موضع داد.
🔺بعد از جنگ جهانی دوم تنها 10 افسر پلیس در نروژ کشته شده اند.
🔺در سال 2008، نروژ مبلغ یک میلیون دلار برای نجات جنگل های بارانی آمازون اهدا کرد.
🔺پیش بینی می شود که نروژ جز کشورهایی باشد که کمترین آسیب را از تغییرات آب و هوایی خواهند دید.
🔺نروژ با رقم 10.12 دلار برای هر گالن بنزین سوپر، دارای بالاترین قیمت بنزین در جهان است.
🔺در سال 2014 نروژ از نظر شاخص ثروت و رفاه عنوان اول را کسب کرده بود.
🔺تمام زندانیان نروژ در سلول های خود به اینترنت دسترسی دارند.
🔺تمام دانشگاه های دولتی نروژ برای دانشجویان سراسر دنیا رایگان هستند.
🔺پادشاه هرالد نروژ قول داده بود که مجرد باقی بماند مگر اینکه بتواند با عشق واقعی خود دختر تاجر پارچه ازدواج کند. این دختر ملکه ی نروژ شد.
🔺نروژ اولین کشوری بود که در سال 2017 موج اف ام رادیو را خاموش کرده و به طور کامل به سیستم دیجیتال تغییر موضع داد.
🔺بعد از جنگ جهانی دوم تنها 10 افسر پلیس در نروژ کشته شده اند.
🔺در سال 2008، نروژ مبلغ یک میلیون دلار برای نجات جنگل های بارانی آمازون اهدا کرد.
🔺پیش بینی می شود که نروژ جز کشورهایی باشد که کمترین آسیب را از تغییرات آب و هوایی خواهند دید.
🔺نروژ با رقم 10.12 دلار برای هر گالن بنزین سوپر، دارای بالاترین قیمت بنزین در جهان است.
✅ خودانتقادی یا خودزنی؟ پیرامون کلیشههای تاریخی
✍️ مجید علیپور (سردبیر مورخان) ماهنامه «قاف» شماره 12 اسفندماه 1399
🔹از جمله آفات گسترش و سهولت دسترسی به «رسانه» یکی هم به ابتذال کشیده شدن مفاهیم و اصطلاحات تخصصی و علمی است. اگر در گذشته عدهای معرکه برپا کرده و برای حل مشکلات مردم، به آنها خرافه میفروختند؛ امروزه نیز در حوزههای مختلف علمی، اجتماعی، روانشناختی، سلامت و ... میتوان ردپای شیادان، خودشیفتگان و متوهمانی که با پراکندن «شبه علم» (خرافههای مدرن) مشغول بازاریابی و بازارگرمی هستند را مشاهده کرد. یکی از مفاهیم و موضوعاتی که دچار این بلیه شده و بهجای کمک به فهم و تبیین بهتر امور، خود به مشکلی پیش پای ادراک و بینش ما از وضعیت موجود مبدل شده است مفاهیمی است که می توان آنها را «کلیشههای تاریخی» دانست.
🔹«محمدعلی جمالزاده» نخستین نویسندهای بود که با هدف توجه دادن ایرانیان به نوعی «خودشناسی»، خلقیات ما ایرانیان را نوشت و تلاش کرد توجه هموطنانش را به مقوله «خود انتقادی» جلب کند. استقبال از این کتاب به اندازهای زیاد بود که به نوعی باعث خلق ژانری ویژه شد که میتوان از آن به «خلقیات نویسی» یاد کرد. بعدها نویسندگانی چون «حسن نراقی»، « علیمحمد ایزدی »، «علی رضاقلی»، «مهدی بازرگان»، «مقصود فراستخواه»، «محمود سریع القلم» و ... راه او را پی گرفتند و هریک به زعم خود تلاش کردند همچون طبیب، نشانهها و علل «بیماری» را نشان دهند. جدا از تفاوتهای مشهودی که در کیفیت آثار این نویسندگان و متفکران وطنی وجود دارد، به مدد شیفتگانی که از همان ابتدا «تفکر انتقادی» را پیشپای نام و شهرت نویسندگان این دسته از آثار ذبح کرده و میزان استقبال از آنها را دلیلی بر درستی مندرجات میدانستند؛ این مسیر نو به سرعت به درهی بیمایگی و حرفهای پرطمطراق اما پوچ و تهی از معنا منحرف شد و «خودزنی» جای «خودانتقادی» را گرفت. تیراژ بالا و گستردگی استقبال جامعه از کتابهایی مانند «جامعهشناسی خودمانی»، « چرا عقب ماندهایم؟»، «جامعهشناسی نخبهکشی» و ... گویای چنین گرایشی است. کتابها و آثاری که در بسیاری از موارد بهجای تکیه بر مستندات و ارایهی دلایل علمی؛ مشتی داستان و حرفهای عامیانه، کلیبافیهای سطحی، تعمیمهای ناروا و آگاهیهای گزینش شده را پایه و مبناء اثبات فرضیهی خود قرار دادهاند: «ملتی تربیت ناشده»
🔹تاریخی که عموم مردم از آن آگاهند چیزی بیش از یک «برتر روایت» نیست. روایتی که به هرعلت، برای مدتی مقبول جامعه افتاده و همه را به این صرافت انداخته است تا براساس بینشی که متأثر از آن است، مسائل جامعه را فهم و به دنبال تبیین آنها بروند. آشکار است که در مقابل این روایت مقبول، همواره روایتهای رقیبی هم هستند که با توجه به تحولات سریعی که در دوره مدرن شاهدیم، در بسیاری از موارد، استحکام روایت غالب در برابر روایتهای مغلوب، تضعیف میشود و چهبسا به سرعت شاهد جابهجایی این دو با یکدیگر باشیم. بعد از آن است که با سیلی از تفسیرها و تحلیلهای ناشی از خوانش و بینش نو از تاریخ مواجه میشویم که با روایت و تحلیل نسلهای پیشین از تاریخ و شخصیتهای تاریخی تفاوت کلی دارند. تغییر دیدگاههای پارهای از نویسندگان و کنشگران دربارهی شخصیتهایی مانند «ملکم خان»، «فروغی»، «قوامالسلطنه»، «شریعتی» و ... نمونههایی از این تغییرات محتمل در تقابل و جابهجایی روایت غالب با روایتهای رقیب است که طبعاً اثرات و پیامدهای خود را در ساختارها و روابط سیاسی، فرهنگی، آموزشی و ... هم خواهد گذاشت.
🔹از مدعیات باورمندان به فرضیه «ملت محروم از حافظه تاریخی» برمیآید مدعای اصلی این است که: این ملت/ مردمِ فاقد تربیت و قدرناشناسند که سبب اصلی شکستها و ناکامیها و عقب ماندگی تاریخی خودشان هستند بنابراین اگر «تاریخ معلم انسانها» و «چراغ راه» میبود، قاعدتاً میبایست این مردم از حوادث تاریخی و تجارب تلخ گذشته، عبرت گرفته و خطاهای گذشته را از نو مرتکب نمیشدند! و در پی اثبات این مدعاست که غالبا روایتی سرسری، گزینش شده و مغشوش از رویدادهای تاریخی، مشحون از دیو و فرشتهسازی و تقسیم نقشآفرینان به خادم و خائن یا قهرمان و ضدقهرمان به دست میدهند که بیش از آنکه کمکی به تبیین و درک چرایی رویدادها نماید؛ در پی کشف «بز بلاگردان» ماجراست تا تقصیر همه شکستها و ناکامیها را به گردن او بیاندازد. زمانی انگشت اتهام چنین تاریخنویسانی به سوی «طبقهی حاکم خائن وطنی» و «استعمار خارجی» نشانه رفته بود و اکنون جهتش را با تغییری 180درجهای به سمت «عامهی مردم تربیت ناشده، قدرناشناس، فرصت ناشناس و ...» تغییر داده است!
متن کامل یادداشت در آدرس http://www.movarekhan.com/blog/stereotyped_historiography/
@tarbd
✍️ مجید علیپور (سردبیر مورخان) ماهنامه «قاف» شماره 12 اسفندماه 1399
🔹از جمله آفات گسترش و سهولت دسترسی به «رسانه» یکی هم به ابتذال کشیده شدن مفاهیم و اصطلاحات تخصصی و علمی است. اگر در گذشته عدهای معرکه برپا کرده و برای حل مشکلات مردم، به آنها خرافه میفروختند؛ امروزه نیز در حوزههای مختلف علمی، اجتماعی، روانشناختی، سلامت و ... میتوان ردپای شیادان، خودشیفتگان و متوهمانی که با پراکندن «شبه علم» (خرافههای مدرن) مشغول بازاریابی و بازارگرمی هستند را مشاهده کرد. یکی از مفاهیم و موضوعاتی که دچار این بلیه شده و بهجای کمک به فهم و تبیین بهتر امور، خود به مشکلی پیش پای ادراک و بینش ما از وضعیت موجود مبدل شده است مفاهیمی است که می توان آنها را «کلیشههای تاریخی» دانست.
🔹«محمدعلی جمالزاده» نخستین نویسندهای بود که با هدف توجه دادن ایرانیان به نوعی «خودشناسی»، خلقیات ما ایرانیان را نوشت و تلاش کرد توجه هموطنانش را به مقوله «خود انتقادی» جلب کند. استقبال از این کتاب به اندازهای زیاد بود که به نوعی باعث خلق ژانری ویژه شد که میتوان از آن به «خلقیات نویسی» یاد کرد. بعدها نویسندگانی چون «حسن نراقی»، « علیمحمد ایزدی »، «علی رضاقلی»، «مهدی بازرگان»، «مقصود فراستخواه»، «محمود سریع القلم» و ... راه او را پی گرفتند و هریک به زعم خود تلاش کردند همچون طبیب، نشانهها و علل «بیماری» را نشان دهند. جدا از تفاوتهای مشهودی که در کیفیت آثار این نویسندگان و متفکران وطنی وجود دارد، به مدد شیفتگانی که از همان ابتدا «تفکر انتقادی» را پیشپای نام و شهرت نویسندگان این دسته از آثار ذبح کرده و میزان استقبال از آنها را دلیلی بر درستی مندرجات میدانستند؛ این مسیر نو به سرعت به درهی بیمایگی و حرفهای پرطمطراق اما پوچ و تهی از معنا منحرف شد و «خودزنی» جای «خودانتقادی» را گرفت. تیراژ بالا و گستردگی استقبال جامعه از کتابهایی مانند «جامعهشناسی خودمانی»، « چرا عقب ماندهایم؟»، «جامعهشناسی نخبهکشی» و ... گویای چنین گرایشی است. کتابها و آثاری که در بسیاری از موارد بهجای تکیه بر مستندات و ارایهی دلایل علمی؛ مشتی داستان و حرفهای عامیانه، کلیبافیهای سطحی، تعمیمهای ناروا و آگاهیهای گزینش شده را پایه و مبناء اثبات فرضیهی خود قرار دادهاند: «ملتی تربیت ناشده»
🔹تاریخی که عموم مردم از آن آگاهند چیزی بیش از یک «برتر روایت» نیست. روایتی که به هرعلت، برای مدتی مقبول جامعه افتاده و همه را به این صرافت انداخته است تا براساس بینشی که متأثر از آن است، مسائل جامعه را فهم و به دنبال تبیین آنها بروند. آشکار است که در مقابل این روایت مقبول، همواره روایتهای رقیبی هم هستند که با توجه به تحولات سریعی که در دوره مدرن شاهدیم، در بسیاری از موارد، استحکام روایت غالب در برابر روایتهای مغلوب، تضعیف میشود و چهبسا به سرعت شاهد جابهجایی این دو با یکدیگر باشیم. بعد از آن است که با سیلی از تفسیرها و تحلیلهای ناشی از خوانش و بینش نو از تاریخ مواجه میشویم که با روایت و تحلیل نسلهای پیشین از تاریخ و شخصیتهای تاریخی تفاوت کلی دارند. تغییر دیدگاههای پارهای از نویسندگان و کنشگران دربارهی شخصیتهایی مانند «ملکم خان»، «فروغی»، «قوامالسلطنه»، «شریعتی» و ... نمونههایی از این تغییرات محتمل در تقابل و جابهجایی روایت غالب با روایتهای رقیب است که طبعاً اثرات و پیامدهای خود را در ساختارها و روابط سیاسی، فرهنگی، آموزشی و ... هم خواهد گذاشت.
🔹از مدعیات باورمندان به فرضیه «ملت محروم از حافظه تاریخی» برمیآید مدعای اصلی این است که: این ملت/ مردمِ فاقد تربیت و قدرناشناسند که سبب اصلی شکستها و ناکامیها و عقب ماندگی تاریخی خودشان هستند بنابراین اگر «تاریخ معلم انسانها» و «چراغ راه» میبود، قاعدتاً میبایست این مردم از حوادث تاریخی و تجارب تلخ گذشته، عبرت گرفته و خطاهای گذشته را از نو مرتکب نمیشدند! و در پی اثبات این مدعاست که غالبا روایتی سرسری، گزینش شده و مغشوش از رویدادهای تاریخی، مشحون از دیو و فرشتهسازی و تقسیم نقشآفرینان به خادم و خائن یا قهرمان و ضدقهرمان به دست میدهند که بیش از آنکه کمکی به تبیین و درک چرایی رویدادها نماید؛ در پی کشف «بز بلاگردان» ماجراست تا تقصیر همه شکستها و ناکامیها را به گردن او بیاندازد. زمانی انگشت اتهام چنین تاریخنویسانی به سوی «طبقهی حاکم خائن وطنی» و «استعمار خارجی» نشانه رفته بود و اکنون جهتش را با تغییری 180درجهای به سمت «عامهی مردم تربیت ناشده، قدرناشناس، فرصت ناشناس و ...» تغییر داده است!
متن کامل یادداشت در آدرس http://www.movarekhan.com/blog/stereotyped_historiography/
@tarbd
مورخان
خودانتقادی یا خودزنی؟! پیرامون کلیشههای تاریخی
شد غلامی که آب جوی آرَد / آب جوی آمد و غلام ببرد
✍🏻«استخدام طلاب برای دبیری تاریخ»
📄نامهٔ اتحادیه انجمنهای علمی دانشجویی تاریخ کشور به وزارت آموزش و پرورش
▪︎۱۹ اسفندماه ۱۳۹۹
@tarbd
"تاریخ تنها مزرعه ایست که در آن هیچ دانهء سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
https://t.me/tarbd
📄نامهٔ اتحادیه انجمنهای علمی دانشجویی تاریخ کشور به وزارت آموزش و پرورش
▪︎۱۹ اسفندماه ۱۳۹۹
@tarbd
"تاریخ تنها مزرعه ایست که در آن هیچ دانهء سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
https://t.me/tarbd
📙مراسم کوزه شکنی در چهارشنبه سوری
▪️سنت های رفتاری و آداب و رسوم، رفتار عمومی یک قوم یا ملت در بخشهـا و آیینهای مختلف زندگی عادی (جشن ها، مراسم ازدواج، سـوگواری، مهمـانی ، آداب غـذا خوردن، آداب لبـاس پوشـیدن، نحوه معاشرت، معاملات و...) هستند. با توجه به غنا و عمق شعر ایرانی این آداب، پشتیبان و زمینـه اثبات ادعاهای شاعرانه بسیاری بوده است.
▪️ یکی از این رسوم سنت کوزه شکنی است که در اشعار مختلف به آن پرداخته شده است.
با تن خاکی میسر نیست سیرابی ز وصل کوزه بشکن ، سر به جوی آب حیوانش گـذار
▪️از مراسم مخصوص چهارشنبه سوری آن بـود کـه درون کـوزه کهنـه ای مقـداری نمـک و زغال و سکه دهشاهی میریختند و به نیت دفع بلا آن را از پشت بام به کوچه می انداختند.
▪️سنت های رفتاری و آداب و رسوم، رفتار عمومی یک قوم یا ملت در بخشهـا و آیینهای مختلف زندگی عادی (جشن ها، مراسم ازدواج، سـوگواری، مهمـانی ، آداب غـذا خوردن، آداب لبـاس پوشـیدن، نحوه معاشرت، معاملات و...) هستند. با توجه به غنا و عمق شعر ایرانی این آداب، پشتیبان و زمینـه اثبات ادعاهای شاعرانه بسیاری بوده است.
▪️ یکی از این رسوم سنت کوزه شکنی است که در اشعار مختلف به آن پرداخته شده است.
با تن خاکی میسر نیست سیرابی ز وصل کوزه بشکن ، سر به جوی آب حیوانش گـذار
▪️از مراسم مخصوص چهارشنبه سوری آن بـود کـه درون کـوزه کهنـه ای مقـداری نمـک و زغال و سکه دهشاهی میریختند و به نیت دفع بلا آن را از پشت بام به کوچه می انداختند.
📙دعوای شاه و فرح بر سر کیک تولد ۲۰۰دلاری
▪️اسدالله علم در بخشی از خاطراتش مینویسد: به همراه شاه به اصفهان رفتیم و او سد شاه عباس را افتتاح کرد... شهبانو در آنجا به ما ملحق شد. سر شام به اطلاع ما رساند که یکی از مجلات هفتگی در شرح جشن تولد او در بیرجند ادعا کرده که فقط کیک تولد به تنهایی ۲۰۰ دلار هزینه برداشته.
▪️سپس افزود، خیلی بد است که روزنامه ها چنین اخباری چاپ کنند، که نمونه وحشتناکی از ریخت وپاش و اسراف است. شهبانو این نکات را در حضور من و نخست وزیر گفت ولی شاه بدون رودربایستی از ما خشمش را آشکار و گفت: تحمل این قبیل خودشیرینی ها را برای جلب افکار عمومی ندارم. در بیرجند شما بسیار هم از مراسم لذت بردید و خوش گذشت و کیک لعنتی را هم با اشتهای کامل میل کردید. اما به محض اینکه روزنامه ها یک مزخرفی چاپ می کنند، فروتنی تان گل می کند.
متن کامل در:
https://www.cafetarikh.com/news/48246
@tarbd
▪️اسدالله علم در بخشی از خاطراتش مینویسد: به همراه شاه به اصفهان رفتیم و او سد شاه عباس را افتتاح کرد... شهبانو در آنجا به ما ملحق شد. سر شام به اطلاع ما رساند که یکی از مجلات هفتگی در شرح جشن تولد او در بیرجند ادعا کرده که فقط کیک تولد به تنهایی ۲۰۰ دلار هزینه برداشته.
▪️سپس افزود، خیلی بد است که روزنامه ها چنین اخباری چاپ کنند، که نمونه وحشتناکی از ریخت وپاش و اسراف است. شهبانو این نکات را در حضور من و نخست وزیر گفت ولی شاه بدون رودربایستی از ما خشمش را آشکار و گفت: تحمل این قبیل خودشیرینی ها را برای جلب افکار عمومی ندارم. در بیرجند شما بسیار هم از مراسم لذت بردید و خوش گذشت و کیک لعنتی را هم با اشتهای کامل میل کردید. اما به محض اینکه روزنامه ها یک مزخرفی چاپ می کنند، فروتنی تان گل می کند.
متن کامل در:
https://www.cafetarikh.com/news/48246
@tarbd
🔵داور چرا خود را کشت؟
علیاکبر داور وزیر بانفوذ دوران رضا شاه، شامگاه ۲۰ بهمن ۱۳۱۵ در سن ۵۱ سالگی دست به خودکشی زد. پیکر نیمه جانش در بامداد ۲۱ بهمن مشاهده شد اما تلاش پزشکان نتوانست او را نجات دهد.
ادامه در:
https://www.cafetarikh.com/news/48251
علیاکبر داور وزیر بانفوذ دوران رضا شاه، شامگاه ۲۰ بهمن ۱۳۱۵ در سن ۵۱ سالگی دست به خودکشی زد. پیکر نیمه جانش در بامداد ۲۱ بهمن مشاهده شد اما تلاش پزشکان نتوانست او را نجات دهد.
ادامه در:
https://www.cafetarikh.com/news/48251
Forwarded from کشکول (زارعین)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
"داستان شتر گریان
بادیه نشینان ساکن مغولستان به مراقبت از دام هایشان مشغولند که دراین میان یکی از شتر ها فرزندی به دنیا می آورد .
فرزندازلحاظ نژاد و رنگ بسیار با مادرش متفاوت است و مادر از دیدن این رخ داد حیرت زده میشود .
مادر از دادن شیر به فرزندش خودداری میکند و از آنجا که بسان ماجرای زال ، این شتر نیز ازفرزند سپیدروی خود فراری است، مدام او را از خوددور میکند،به این نشانه که تو را به فرزندی نخواهم پذیرفت .
فرزنددائما به دنبال مادر می رود و در تمام این مدت هیچ چیز نمی خورد! زیرا او اصرار دارد که از شیر مادرش تغذیه کند اما مادرش این اجازه را نمی دهد.
حتی اهالی ایل سعی میکنند که با ظرف یا وسایل دیگر به فرزند شیر بدهند تا تلف نشود ، اما او لبهایش را محکم میفشارد تا هیچ شیری غیر از شیر مادرش اورانپرورد ! ... مدت ها میگذرد و تنها راه پناه بردن به موسیقی زیبا و غم انگیزمغولستان که درمراسمی آنرا برای فرزندومادر می نوازند تا مگر مادر مهر مادری اش را به یاد آورد.
آنچه که پس از نواختن موسیقی بین مادروفرزند رخ میدهد بسیار دیدنی است
و زیبا ترازهمه هنگامی که ازچشمان شتر ماده اشک سرازیر می شود!
@KSHKOLZAREINRIZI
✅برخی مناصب دوران صفوی
جایگاه #منجم_باشی در دوره صفوی:
منجم باشی همکار حکیم باشی بود. او هر روز به دربار میآمد و ساعات سعد و نحس را تعیین میکرد. این ساعات در مواردی چون مسافرت، بریدن پارچه برای پادشاه و پوشیدن لباس نو بسیار تعیین کننده بود. اعتقاد به مبارکی و یا نحس بودن زمان نزد شاهان صفوی بسیار رایج بود و تعداد منجمان در دوره شاه سلیمان بسیار افزایش یافته بود. منجمان فهرستی از ستارگان همراه خود داشتند و در هر لحظه خوش یمن بودن و یا بد یمن بودن زمان را گزارش میدادند.
#معیر_الممالک:
معیر الممالک امور مربوط به ضرابخانه را بر عهده داشت. هیچ کس حق نداشت در کارهای معیران دخالت کند. معیرالممالک بر تولید فلزات گرانبها نظارت میکرد و در سرتا سر ایران نمایندگی داشت. سکه زنان، صرافان، زرکشان و استادان دستگاههای سکه زنی زیر نظر او فعالیت میکردند.
#مهردار:
مهر دار در دوره صفوی مسئول حفظ و نگهداری از مهرها بود. او در روزهای تشریفاتی، مهر شاه را که زنجیری طلا به آن متصل بود همراه خود میآورد. بر روی این زنجیر جواهرات بسیاری مینشاندند و روی ان مینا کاری انجام میدادند. مهردار این زنجیر را به خود میآویخت.
پنج مهر دیگر شاه نیز در اختیار او بود و عرایض و تقاضاهایی که که شاه تایید میکرد را مهر کرده و به دست متقاضیان میداد. اما مهر مخصوص شاه دست مادر شاه یا گیس سفید حرم بود که به آن «مهر همایون» میگفتند. از این مهر در حرم و برای عریضه ها استفاده میشد.
#مهتر:
مهتر ها یکی از خسیسترین و کریهترین افراد در دوره صفویه بودند و همیشه خواجه بوده و مدام در قصر شاه زندگی میکردند.
#توشمال_باشی:
توشمال باشی بر آشپزخانه و خرج و مخارج مرتبط با آن نظارت داشت و میتوانست هر غذایی را که برای شاه می آورند برای خود نیز بردارد زیرا در جمع کردن سفره حضور داشت. او چاقویی داشت که آن را در ظرف خوراک مورد علاقه اش فرو میبرد و بلافاصله آن خوراک را به منزل او میبردند. او علاوه بر غذای خود حدود ۲۰۰ تومان نیز درآمد داشت.
#ادون_دار_باشی:
او ریاست و سرکردگی افرادی را بر عهده داشت که مسئول جمع کردن هیزم برای دربار شاه بودند و درآمد او چهل تا پنجاه تومان بود.
#معمار_باشی:
او مسئول تهیه طرح و نقشه برای بناهای سلطنتی بود و ناظر بنایی بود که شاه طرح آن را به تصویب رسانده بود.
#جارچی_باشی :
جارچی باشی یکی از مشاغل در دوره صفویه بود که فرمانهای شاه را در میادین عمومی با صدایی رسا و بلن داعلام میکرد. او گاها جارچیهایی را تحت فرمان خود داشت که این وظیفه را به آنها محول میکرد.
#چالشجی_باشی:
چالشچی باشی رهبر موسیقی در دوره صفویه بود. تمامی نوازندگان با سازهای گوناگونی چون طبل، نقاره، نی، انواع سازهای زهی و آوازخوانان زیر نظر چالشچی باشی فعالیت میکردند.
برخی از مناصب نیز از اهمیت کمتری برخوردار بودند چون زمین دار باشی (کسی که مسئولیت نگهداری از زمین اسبان را به عهده داشت. اوزنگی قورچیسی( کسی بود که برای سوار شدن پادشاه رکاب اسب را نگاه میداشت) یای قورچیسی (کسی که مسئول نگهداری تیر و کمان پادشاه بود).
آشنایی با این اصطلاحات ما را با برخی از مناصب درباری آشنا میکند و اطلاعاتی در مورد سیاست و کشورداری پادشاهان صفوی در اختیارمان میگذارد.
#مهماندار_باشی:
مهماندار باشی مسئول پذیرایی از میهمانان دربار و سفرا بود. او درخواستهای مهمانان را به وزیر اعظم اطلاع میداد و در میهمانیها و ضیافتها آنان را از خانه به دربار و برعکس همراهی میکرد و در طول اقامت مهمانان در دربار تلاش میکرد تا مدت اقامت آنها لذت بخش و مطبوع باشد.
#جبه_دار_باشی:
جبه دار باشی مقام ناظر بزرگ دربار در دوره صفویه را داشت. در مخزن جبه دار، انواع اسلحه، شمشیر، ساعت و انواع اشیاء هنگفت قیمتی چون طلا و نقره و سنگهای قیمتی و مروارید وجود داشت. اگر برای چیزی یا شیئی در دربار به عمد مشکلی پیش میآمد او باید حساب پس میداد و برای جبران خسارات پیش آمده گاهی دو گوش جبه دار را میبریدند.
#میرآب:
او مدیریت نهرها، و آبهای جاری و مجراهای آب را عهده دار بود. با جریان یافتن آب از کوهستان او با درایت این آبها را به نهرهای مختلف تقسیم میکرد و نظارت میکرد تا آب از روستایی به روستای دیگر جریان یابد و درست توزیع شود.
#شاه_بندر:
او رئیس گمرک دریایی و رئیس بندر بود. مدت خدمت شاه بندر یک سال بود و یکی از درباریان همیشه به این سمت گماشته میشد. بعدها به جای سمت شاه بندر عنوان «کنسول» به کار رفت و در اصطلاح به کنسولگری، شهبندری نیز میگفتند.
🖊️🖊️🖊️
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
جایگاه #منجم_باشی در دوره صفوی:
منجم باشی همکار حکیم باشی بود. او هر روز به دربار میآمد و ساعات سعد و نحس را تعیین میکرد. این ساعات در مواردی چون مسافرت، بریدن پارچه برای پادشاه و پوشیدن لباس نو بسیار تعیین کننده بود. اعتقاد به مبارکی و یا نحس بودن زمان نزد شاهان صفوی بسیار رایج بود و تعداد منجمان در دوره شاه سلیمان بسیار افزایش یافته بود. منجمان فهرستی از ستارگان همراه خود داشتند و در هر لحظه خوش یمن بودن و یا بد یمن بودن زمان را گزارش میدادند.
#معیر_الممالک:
معیر الممالک امور مربوط به ضرابخانه را بر عهده داشت. هیچ کس حق نداشت در کارهای معیران دخالت کند. معیرالممالک بر تولید فلزات گرانبها نظارت میکرد و در سرتا سر ایران نمایندگی داشت. سکه زنان، صرافان، زرکشان و استادان دستگاههای سکه زنی زیر نظر او فعالیت میکردند.
#مهردار:
مهر دار در دوره صفوی مسئول حفظ و نگهداری از مهرها بود. او در روزهای تشریفاتی، مهر شاه را که زنجیری طلا به آن متصل بود همراه خود میآورد. بر روی این زنجیر جواهرات بسیاری مینشاندند و روی ان مینا کاری انجام میدادند. مهردار این زنجیر را به خود میآویخت.
پنج مهر دیگر شاه نیز در اختیار او بود و عرایض و تقاضاهایی که که شاه تایید میکرد را مهر کرده و به دست متقاضیان میداد. اما مهر مخصوص شاه دست مادر شاه یا گیس سفید حرم بود که به آن «مهر همایون» میگفتند. از این مهر در حرم و برای عریضه ها استفاده میشد.
#مهتر:
مهتر ها یکی از خسیسترین و کریهترین افراد در دوره صفویه بودند و همیشه خواجه بوده و مدام در قصر شاه زندگی میکردند.
#توشمال_باشی:
توشمال باشی بر آشپزخانه و خرج و مخارج مرتبط با آن نظارت داشت و میتوانست هر غذایی را که برای شاه می آورند برای خود نیز بردارد زیرا در جمع کردن سفره حضور داشت. او چاقویی داشت که آن را در ظرف خوراک مورد علاقه اش فرو میبرد و بلافاصله آن خوراک را به منزل او میبردند. او علاوه بر غذای خود حدود ۲۰۰ تومان نیز درآمد داشت.
#ادون_دار_باشی:
او ریاست و سرکردگی افرادی را بر عهده داشت که مسئول جمع کردن هیزم برای دربار شاه بودند و درآمد او چهل تا پنجاه تومان بود.
#معمار_باشی:
او مسئول تهیه طرح و نقشه برای بناهای سلطنتی بود و ناظر بنایی بود که شاه طرح آن را به تصویب رسانده بود.
#جارچی_باشی :
جارچی باشی یکی از مشاغل در دوره صفویه بود که فرمانهای شاه را در میادین عمومی با صدایی رسا و بلن داعلام میکرد. او گاها جارچیهایی را تحت فرمان خود داشت که این وظیفه را به آنها محول میکرد.
#چالشجی_باشی:
چالشچی باشی رهبر موسیقی در دوره صفویه بود. تمامی نوازندگان با سازهای گوناگونی چون طبل، نقاره، نی، انواع سازهای زهی و آوازخوانان زیر نظر چالشچی باشی فعالیت میکردند.
برخی از مناصب نیز از اهمیت کمتری برخوردار بودند چون زمین دار باشی (کسی که مسئولیت نگهداری از زمین اسبان را به عهده داشت. اوزنگی قورچیسی( کسی بود که برای سوار شدن پادشاه رکاب اسب را نگاه میداشت) یای قورچیسی (کسی که مسئول نگهداری تیر و کمان پادشاه بود).
آشنایی با این اصطلاحات ما را با برخی از مناصب درباری آشنا میکند و اطلاعاتی در مورد سیاست و کشورداری پادشاهان صفوی در اختیارمان میگذارد.
#مهماندار_باشی:
مهماندار باشی مسئول پذیرایی از میهمانان دربار و سفرا بود. او درخواستهای مهمانان را به وزیر اعظم اطلاع میداد و در میهمانیها و ضیافتها آنان را از خانه به دربار و برعکس همراهی میکرد و در طول اقامت مهمانان در دربار تلاش میکرد تا مدت اقامت آنها لذت بخش و مطبوع باشد.
#جبه_دار_باشی:
جبه دار باشی مقام ناظر بزرگ دربار در دوره صفویه را داشت. در مخزن جبه دار، انواع اسلحه، شمشیر، ساعت و انواع اشیاء هنگفت قیمتی چون طلا و نقره و سنگهای قیمتی و مروارید وجود داشت. اگر برای چیزی یا شیئی در دربار به عمد مشکلی پیش میآمد او باید حساب پس میداد و برای جبران خسارات پیش آمده گاهی دو گوش جبه دار را میبریدند.
#میرآب:
او مدیریت نهرها، و آبهای جاری و مجراهای آب را عهده دار بود. با جریان یافتن آب از کوهستان او با درایت این آبها را به نهرهای مختلف تقسیم میکرد و نظارت میکرد تا آب از روستایی به روستای دیگر جریان یابد و درست توزیع شود.
#شاه_بندر:
او رئیس گمرک دریایی و رئیس بندر بود. مدت خدمت شاه بندر یک سال بود و یکی از درباریان همیشه به این سمت گماشته میشد. بعدها به جای سمت شاه بندر عنوان «کنسول» به کار رفت و در اصطلاح به کنسولگری، شهبندری نیز میگفتند.
🖊️🖊️🖊️
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
Telegram
صدای تاریخ(تاریخ بی دروغ)
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
https://telegram.me/tarbd
Forwarded from اصفهان خبر
🔻ورود به «صفه» و «ناژوان» در شب چهارشنبه سوری ممنوع است
🔻سرهنگ محمدرضا محمدی رئیس پلیس راهوراستان اصفهان:
🔹تا این لحظه محدودیتی نسبت به برگزاری سه شــنبه آخر سال معــروف به «چهارشنبه سوری» در سطح شهر اتخاذ نشده است.
🔹در سه شنبه آخر سال پوشش ترافیــکی وسیــع توســط پلیــس راهــور و دوربین های سطح شهر برقرار است و با افرادی که دســت به هنجارشکـــنی بزنند برخورد قاطع می شود.
🔹در سه شنبه آخر سال یا همان «چهارشنبه سوری» ورود به پارک جنــگلی ناژوان و کوه صفه ممنوع است.
🔹افرادی که با موتورسیکلت اقدام به رفتارهای پرخطر کنند توسط دوربین های ترافیکی و پلیس شناسایی می شوند و پس از احضار به دادگاه معرفی خواهند شد.
📌پایگاه اصفهان خبر
@khabar_isf
🔻سرهنگ محمدرضا محمدی رئیس پلیس راهوراستان اصفهان:
🔹تا این لحظه محدودیتی نسبت به برگزاری سه شــنبه آخر سال معــروف به «چهارشنبه سوری» در سطح شهر اتخاذ نشده است.
🔹در سه شنبه آخر سال پوشش ترافیــکی وسیــع توســط پلیــس راهــور و دوربین های سطح شهر برقرار است و با افرادی که دســت به هنجارشکـــنی بزنند برخورد قاطع می شود.
🔹در سه شنبه آخر سال یا همان «چهارشنبه سوری» ورود به پارک جنــگلی ناژوان و کوه صفه ممنوع است.
🔹افرادی که با موتورسیکلت اقدام به رفتارهای پرخطر کنند توسط دوربین های ترافیکی و پلیس شناسایی می شوند و پس از احضار به دادگاه معرفی خواهند شد.
📌پایگاه اصفهان خبر
@khabar_isf
🔥 چهارشنبه سوری به روایت شاهنامه
💠 سور به معناى میهمانى و جشن مى باشد. اما چرا چهارشنبه سورى و چرا آتش برافروختن و چرا از روى آتش پریدن؟ براساس سروده هاى پیروز پارسى، حکیم فردوسى، سیاوش فرزند کاووس شاه در هفت سالگى مادر را از دست مى دهد. پادشاه همسر دیگر را برمى گزیند، سودابه که زنى زیبا و هوسباز بود عاشق سیاوش مى شود:
یکى روز کاووس کى با پسر
نشسته که سودابه آمد ز در
زنـاگـاه روى سیاوش بدید
پراندیشه گشت و دلش بردمید
زعشق رخ او قرارش نماند
همه مهر اندر دل آتش نشاند
💠 سودابه در اندیشه بود تا به گونه اى سیاوش را به کاخ خویش بکشاند، دختر زیبا و جوان خود را بهانه حضور سیاوش کرده و او را فرا خواند:
که باید که رنجه کنى پاى خویش
نمائى مرا سرو بالاى خویش
بیاراسته خویش چون نوبهار
بگردش هم از ماهرویان هزار
💠 آنگاه که سودابه سیاوش را در کاخ خویش یافت به او گفت:
هر آنکس که از دور بیند ترا
شود بیهش و برگزیند ترا
زمن هر چه خواهى، همه کام تو
بر آرم، نپیچم سر از دام تو
من اینک به پیش تو افتاده ام
تن و جان شیرین ترا داده ام
💠 سودابه پس از این که از مهر و عشق خود به سیاوش مى گوید و همزمان به او نزدیک مى شود. ناگاه او را در آغوش کشیده و مى بوسد
سرش تنگ بگرفت و یک بوسه داد
همانا که از شرم ناورد یاد
رخان سیاوش چو خون شد ز شرم
بیاراست مژگان به خوناب گرم
چنین گفت با دل که از کار دیو
مرا دور داراد کیوان خدیو
نه من با پدر بى وفائى کنم
نه با اهرمن آشنائى کنم
💠 سیاوش با خشم و اضطراب و دلهره به نامادرى خود گفت:
سر بانوانى و هم مهترى
من ایدون گمانم که تو مادرى
💠 سیاوش خشمناک از جاى برخاسته و عزم خروج از کاخ سودابه را کرد. سودابه که از برملا شدن واقعه بیم داشت داد و فریاد کرد و درست بسان افسانه یوسف و زلیخا دامن پاره کرده و گناه را به سیاوش متوجه کرد … بارى سیاوش به سودابه مى گوید که پدر را آگاه خواهد کرد:
از آن تخت برخاست با خشم و جنگ
بدو اندر آویخت سودابه چنگ
بدو گفت من راز دل پیش تو
بگفتم نهانى بد اندیش تو
مرا خیره خواهى که رسوا کنى؟
به پیش خردمند رعنا کنى؟
بزد دست و جامه بدرید پاک
به ناخن دو رخ را همى کرد چاک
برآمد خروش از شبستان اوى
فغانش زایوان برآمد بکوى
💠 در پى جار و جنجال سودابه، کیکاووس پادشاه از جریان آگاه شده و از سیاوش توضیح خواست سیاوش به پدر گفت که پاکدامن است و براى اثبات آن آماده است تا از تونل و راهرو آتش عبور کند. سیاوش گفت اگر من گناهکار باشم در آتش خواهم سوخت و اگر پاکدامن باشم از آتش عبور خواهم کرد
سیاوش بیامد به پیش پدر
یکى خود و زرین نهاده به سر
سیاوش بدو گفت انده مدار
کزین سان بود گردش روزگار
سیاوش سپه را بدانسان بتاخت
تو گفتى که اسبش بر آتش بساخت
زآتش برون آمد آزاد مرد
لبان پر ز خنده برخ همچو ورد
چو بخشایش پاک یزدان بود
دم آتش و باد یکسان بود
سواران لشکر برانگیختند
همه دشت پیشش درم ریختند
💠 سیاوش به تندرستى و چاپکى و چالاکى به همراه اسب سیاهش از آتش عبور کرد و تندرست بیرون آمد.
یکى شادمانى شد اندر جهان
میان کهان و میان مهان
سیاوش به پیش جهاندار پاک
بیامد بمالید رخ را به خاک
که از نفت آن کوه آتش پَرَست
همه کامه دشمنان کرد پست
بدو گفت شاه، اى دلیر جهان
که پاکیزه تخمى و روشن روان
چنانى که از مادر پارسا
بزاید شود بر جهان پادشا
سیاوخش را تنگ در برگرفت
زکردار بد پوزش اندر گرفت
مى آورد و رامشگران را بخواند
همه کام ها با سیاوش براند
سه روز اندر آن سور مى در کشید
نبد بر در گنج بند و کلید!
💠 این اتفاق و آزمایش عبور از آتش در بهرام شید (سه شنبه) آخر سال روى داده بود و از چهارشنبه تا ناهید شید (جمعه یا آدینه) جشن ملى اعلام شد و در سراسر کشور پهناور…. به فرمان کیکاووس سورچرانى و شادمانى برقرار شد و از آن پس به یاد عبور سرفرازانه سیاوش از آتش همواره واپسین شبانه بهرام شید (سه شنبه شب) را به یاد سیاوش و پاکى او با پریدن از روى آتش جشن مى گیرند…
منبع: نشریه ارمغان ملی
✍✍📚✍✍
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
💠 سور به معناى میهمانى و جشن مى باشد. اما چرا چهارشنبه سورى و چرا آتش برافروختن و چرا از روى آتش پریدن؟ براساس سروده هاى پیروز پارسى، حکیم فردوسى، سیاوش فرزند کاووس شاه در هفت سالگى مادر را از دست مى دهد. پادشاه همسر دیگر را برمى گزیند، سودابه که زنى زیبا و هوسباز بود عاشق سیاوش مى شود:
یکى روز کاووس کى با پسر
نشسته که سودابه آمد ز در
زنـاگـاه روى سیاوش بدید
پراندیشه گشت و دلش بردمید
زعشق رخ او قرارش نماند
همه مهر اندر دل آتش نشاند
💠 سودابه در اندیشه بود تا به گونه اى سیاوش را به کاخ خویش بکشاند، دختر زیبا و جوان خود را بهانه حضور سیاوش کرده و او را فرا خواند:
که باید که رنجه کنى پاى خویش
نمائى مرا سرو بالاى خویش
بیاراسته خویش چون نوبهار
بگردش هم از ماهرویان هزار
💠 آنگاه که سودابه سیاوش را در کاخ خویش یافت به او گفت:
هر آنکس که از دور بیند ترا
شود بیهش و برگزیند ترا
زمن هر چه خواهى، همه کام تو
بر آرم، نپیچم سر از دام تو
من اینک به پیش تو افتاده ام
تن و جان شیرین ترا داده ام
💠 سودابه پس از این که از مهر و عشق خود به سیاوش مى گوید و همزمان به او نزدیک مى شود. ناگاه او را در آغوش کشیده و مى بوسد
سرش تنگ بگرفت و یک بوسه داد
همانا که از شرم ناورد یاد
رخان سیاوش چو خون شد ز شرم
بیاراست مژگان به خوناب گرم
چنین گفت با دل که از کار دیو
مرا دور داراد کیوان خدیو
نه من با پدر بى وفائى کنم
نه با اهرمن آشنائى کنم
💠 سیاوش با خشم و اضطراب و دلهره به نامادرى خود گفت:
سر بانوانى و هم مهترى
من ایدون گمانم که تو مادرى
💠 سیاوش خشمناک از جاى برخاسته و عزم خروج از کاخ سودابه را کرد. سودابه که از برملا شدن واقعه بیم داشت داد و فریاد کرد و درست بسان افسانه یوسف و زلیخا دامن پاره کرده و گناه را به سیاوش متوجه کرد … بارى سیاوش به سودابه مى گوید که پدر را آگاه خواهد کرد:
از آن تخت برخاست با خشم و جنگ
بدو اندر آویخت سودابه چنگ
بدو گفت من راز دل پیش تو
بگفتم نهانى بد اندیش تو
مرا خیره خواهى که رسوا کنى؟
به پیش خردمند رعنا کنى؟
بزد دست و جامه بدرید پاک
به ناخن دو رخ را همى کرد چاک
برآمد خروش از شبستان اوى
فغانش زایوان برآمد بکوى
💠 در پى جار و جنجال سودابه، کیکاووس پادشاه از جریان آگاه شده و از سیاوش توضیح خواست سیاوش به پدر گفت که پاکدامن است و براى اثبات آن آماده است تا از تونل و راهرو آتش عبور کند. سیاوش گفت اگر من گناهکار باشم در آتش خواهم سوخت و اگر پاکدامن باشم از آتش عبور خواهم کرد
سیاوش بیامد به پیش پدر
یکى خود و زرین نهاده به سر
سیاوش بدو گفت انده مدار
کزین سان بود گردش روزگار
سیاوش سپه را بدانسان بتاخت
تو گفتى که اسبش بر آتش بساخت
زآتش برون آمد آزاد مرد
لبان پر ز خنده برخ همچو ورد
چو بخشایش پاک یزدان بود
دم آتش و باد یکسان بود
سواران لشکر برانگیختند
همه دشت پیشش درم ریختند
💠 سیاوش به تندرستى و چاپکى و چالاکى به همراه اسب سیاهش از آتش عبور کرد و تندرست بیرون آمد.
یکى شادمانى شد اندر جهان
میان کهان و میان مهان
سیاوش به پیش جهاندار پاک
بیامد بمالید رخ را به خاک
که از نفت آن کوه آتش پَرَست
همه کامه دشمنان کرد پست
بدو گفت شاه، اى دلیر جهان
که پاکیزه تخمى و روشن روان
چنانى که از مادر پارسا
بزاید شود بر جهان پادشا
سیاوخش را تنگ در برگرفت
زکردار بد پوزش اندر گرفت
مى آورد و رامشگران را بخواند
همه کام ها با سیاوش براند
سه روز اندر آن سور مى در کشید
نبد بر در گنج بند و کلید!
💠 این اتفاق و آزمایش عبور از آتش در بهرام شید (سه شنبه) آخر سال روى داده بود و از چهارشنبه تا ناهید شید (جمعه یا آدینه) جشن ملى اعلام شد و در سراسر کشور پهناور…. به فرمان کیکاووس سورچرانى و شادمانى برقرار شد و از آن پس به یاد عبور سرفرازانه سیاوش از آتش همواره واپسین شبانه بهرام شید (سه شنبه شب) را به یاد سیاوش و پاکى او با پریدن از روى آتش جشن مى گیرند…
منبع: نشریه ارمغان ملی
✍✍📚✍✍
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
Telegram
صدای تاریخ(تاریخ بی دروغ)
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
https://telegram.me/tarbd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎼ترانه ی قدیمی چهارشنبه سوری در سال ۱۳۴۰ با صدای بانو هما و استاد ناصر مسعودی..... کلیپی کمیاب و زیرخاکی...
🔥چهارشنبه سوری مبارک🔥
🔥🔥🔥
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
🔥چهارشنبه سوری مبارک🔥
🔥🔥🔥
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
📙آیین چهارشنبهسوری در نقاط مختلف ایران
▪️رسـم چهارشنبه سوری و برافروختن آتش در تمام ایران یـکسان اسـت امـا در نواحی مختلف در مورد نحوه برگزاری مراسم تفاوتهایی دیده می شـود.
▪️در گیلان اسـپند، گلاب و شـمع حـتما باید در خانه باشد. بعضی از گیلانی ها خاکـستر آتـش افـروز شـب چهارشنبه سـوری را صـبح چهارشنبه پای درخت ها می ریزند و مـعتقدنـد کـه درخـت هـا بـارور مـی شود.
▪️در اصفهان هر جا کـه آتـش چهارشنبه سوری افروختـه شـود هیـزم هـا را سـه دسـته می کنند که بعضی آن را بـا سـه شعار اندیـشه نیـک، گفتـار نـیـک و کــردار نـیـک مـرتبط می دانـند.
▪️در روسـتاهای اطراف بندرعباس از ساعتی بـه غــروب مانـده در گوشـه و کنـار روستاها ساز و دهل می زنند و شادی می کنند، کپه های آتـش را در کـوچه یا صحن خانـه می گذارند و از روی آتـش مـی پرند.
▪️خـراسانی هـا هـفت بوتـه یـا هفـت تــوده هیـزم را در وسط کوچه یا صحن حیاط می گذارند و مقارن با غروب آفتاب آن را مـی افروزنـد و از روی آتـش مـی پرند.
▪️ در شیراز این سنت بیشتر خـانوادگی اسـت و تـعـداد کـپـه هــای هیـزم باید فـرد بـاشد .
منبع: کافه تاریخ
@tarbd
▪️رسـم چهارشنبه سوری و برافروختن آتش در تمام ایران یـکسان اسـت امـا در نواحی مختلف در مورد نحوه برگزاری مراسم تفاوتهایی دیده می شـود.
▪️در گیلان اسـپند، گلاب و شـمع حـتما باید در خانه باشد. بعضی از گیلانی ها خاکـستر آتـش افـروز شـب چهارشنبه سـوری را صـبح چهارشنبه پای درخت ها می ریزند و مـعتقدنـد کـه درخـت هـا بـارور مـی شود.
▪️در اصفهان هر جا کـه آتـش چهارشنبه سوری افروختـه شـود هیـزم هـا را سـه دسـته می کنند که بعضی آن را بـا سـه شعار اندیـشه نیـک، گفتـار نـیـک و کــردار نـیـک مـرتبط می دانـند.
▪️در روسـتاهای اطراف بندرعباس از ساعتی بـه غــروب مانـده در گوشـه و کنـار روستاها ساز و دهل می زنند و شادی می کنند، کپه های آتـش را در کـوچه یا صحن خانـه می گذارند و از روی آتـش مـی پرند.
▪️خـراسانی هـا هـفت بوتـه یـا هفـت تــوده هیـزم را در وسط کوچه یا صحن حیاط می گذارند و مقارن با غروب آفتاب آن را مـی افروزنـد و از روی آتـش مـی پرند.
▪️ در شیراز این سنت بیشتر خـانوادگی اسـت و تـعـداد کـپـه هــای هیـزم باید فـرد بـاشد .
منبع: کافه تاریخ
@tarbd
📘کتاب “سدیدالسلطنه و مطالعات زنان خلیج فارس اثر سیدقاسم یاحسینی توسط انتشارات هامون نو در ۱۷۰ صفحه در قطع وزیری منتشر شد.
در این کتاب به تلاشهای مردم شناختی و اجتماعی سدیدالسلطنه در باب زندگی روزمره زنان بوشهری پرداخته شده است.
سیدقاسم یاحسینی:
به لحاظ مبانی نظری و فکری پس زمینۀ ذهنی و فکری من هنگام نگارش این مقالات و یادداشتها، مباحث بین رشته ای و با عنایت به مکاتب فکری و رشتههایی چون «تاریخ از پائین»، «تاریخ خُرد»، «تاریخ روزمره»، «مطالعات زنان»، «تاریخنگاری زنان»، «انسانشناسی فرهنگی»، «تاریخ محلی»، »خلیج فارسشناسی» و «جامعه شناسی و تاریخ ادبیات» بوده است. بنابر این به قول خانم ژولیا کریستوا «متن پنهان» من در این مقالات، چنین مباحث و رشتههایی بوده است. در تمام این موارد، سعی کردهام آن مبانی فکری و رشتههای دانشگاهی را به طور عملی و کاربردی در ذهن و نگاه خودم بومی و لوکالیزه کرده و برای یک مطالعه موردی، سوژۀ رسالۀ حاضر، از آنها سود جویم
👉 https://www.ilna.news/fa/tiny/news-1052184
@tarbd
در این کتاب به تلاشهای مردم شناختی و اجتماعی سدیدالسلطنه در باب زندگی روزمره زنان بوشهری پرداخته شده است.
سیدقاسم یاحسینی:
به لحاظ مبانی نظری و فکری پس زمینۀ ذهنی و فکری من هنگام نگارش این مقالات و یادداشتها، مباحث بین رشته ای و با عنایت به مکاتب فکری و رشتههایی چون «تاریخ از پائین»، «تاریخ خُرد»، «تاریخ روزمره»، «مطالعات زنان»، «تاریخنگاری زنان»، «انسانشناسی فرهنگی»، «تاریخ محلی»، »خلیج فارسشناسی» و «جامعه شناسی و تاریخ ادبیات» بوده است. بنابر این به قول خانم ژولیا کریستوا «متن پنهان» من در این مقالات، چنین مباحث و رشتههایی بوده است. در تمام این موارد، سعی کردهام آن مبانی فکری و رشتههای دانشگاهی را به طور عملی و کاربردی در ذهن و نگاه خودم بومی و لوکالیزه کرده و برای یک مطالعه موردی، سوژۀ رسالۀ حاضر، از آنها سود جویم
👉 https://www.ilna.news/fa/tiny/news-1052184
@tarbd
💥مصدق و اسفند ماه
✍️علی مرادی مراغه ای
🌾مصدق یکی از جالبترین فرزندان تاریخ معاصر ایران است، وقتی هنوز جوان بود محمدعلی شاه مستبد از او خواست در رفع اختلاف بین او و سیدمحمد بهبهانی مشروطه خواه، میانجیگری کند مصدق که خود در اردوی مشروطه طلبان بود جمله ای در جواب شاه مستبد گفت که خودش در تمام عمر بدان پایبند بود او گفت:«سیدمحمد بهبهانی کالایی بنام مشروطیت میفروشد که مردم خریدار آن هستند اگر میخواهی دکان او و دکانهای دیگر را تخته کنی و ببندی باید خود طرفدار و فروشنده همان کالا باشی...!»
شاه مستبد نه تنها از پیشنهاد مصدق جوان خوشش نیامد بلکه نگاهی به قیافه این جوان انداخت و گفت:
«سرش بوی قیمه سبزی می دهد!»
خطای محمدعلی شاه در این بود که فکر میکرد چون مصدق از طبقه اعیان است حتما در طرفداری از شاه و قدرت مطلقه خواهد بود! همان حربه نخ نمایی که دشمنان مصدق در قبل و بعد از انقلاب خواسته اند او را با لقب مصدق السلطنه تحقیرش کنند!
🌾زمانیکه ۱۷ سال بیشتر نداشت به مستوفیگری خراسان گمارده میشود شغل دریافت مالیات یعنی منفورترین شغل نزد رعایا. یعنی با کتک و شلاق، مالیات را از مردم ستاندن...! اما نویسنده افضل التواریخ، مصدقِ17ساله را در شغل منفورِ مستوفی گری چنین معرفی میکند:
«ميرزامحمدخان مصدق السلطنه، مستوفى اول ديوان اعلا، با حداثت سن به اعلا مراتب تجربه و كهولت رسيده و داراى فضل و سواد و هوش سرشار است...مشاراليه مراتب ديگر دارند كه بر عظم ايشان مى افزايد از اهل هوش و فضل، و به قدرى آداب دان و قاعده پرداز است، كه هيچ مزيدى بر آن تصور نيست. گفتار و رفتار و پذيرايى و احترامات در حق مردمش، به طورى است كه خود او از متانت و بزرگى خارج نمىشود... چنين شخصى كه در سن شباب اينطور جلوه گرى كند، بايد از آيات بزرگ گردد»( افضل التواریخ...ص83)
🌾مرحوم فلسفی خاطره ای از دیدارش با مصدق در زمانِ نخست وزیری نقل میکند که نشانگر زمامداری مصدق است مینویسد:
«بهایی ها در شهرستانها مسئله ساز شده بودند و قدرت نمایی میکردند.به امر آیت الله العظمی آقای بروجردی،نزد مصدق رفتم...پیام آقای بروجردی را به ایشان رساندم و گفتم شما رئیس دولت اسلامی هستید و الان بهایی ها در شهرستانها فعال هستند و مشکلاتی برای مردم مسلمان ایجاد کرده اند...ایشان(آیت الله بروجردی)لازم دانستند که شما در این باره اقدامی بفرمایید.دکتر مصدق بعد از تمام شدن صحبتهای من،به گونه ای تمسخرآمیزی قاه قاه و با صدای بلند خندید و گفت:آقای فلسفی،از نظر من مسلمان و بهایی فرق ندارند، همه از یک ملت و ایرانی هستند.این پاسخ برای من بسیار شگفت آور بود. با این خنده ی تمسخرآمیز و موهن،دیگر جایی برای صحبت کردن و توضیح دادن باقی نماند.»(خاطرات محمدتقی فلسفی...ص139).
🌾در آبان 1304 در مجلس پنجم در زمانی که قزاقان رضاخان مجلس را در حصار خود گرفته بودند تا با تغییر سلطنت، رضاخان را رضاشاه کنند مصدق جزو چهار یا پنج نماینده بود که جانشان را بر کف گرفته و مخالفت کردند اما بزودی پس از تحکیم پایه های دیکتاتوری رضاشاه ، خشم اش دامن همه را گرفت، مصدق نیز راهی جز انزوا و پناه گرفتن در کنج احمدآباد نداشت اما سرپاس مختاری در آنجا هم به سراغش رفت تمام خانه را زیرو رو کردند تا برای بازداشتش مستمسکی یابند حتی شکایتی از گرانی نرخها! . بقول ایلیا ارنبورگ در کشورهای گرفتار توتالیتر حتی«رویش یک گل نیز رویداد سیاسی محسوب میگردد»! چیزی نیافتند اما باز به زندان بیرجند منتقل کردند.
از فرط فشار در بین راه خودکشی کرد مقدار زیادی قرص بلعید اما ناهمواری جاده باعث استفراغش شده و قرصها جذب نشدند!
زنده بیرون آمدنش از چنگ رضاشاه به معجزه شباهت داشت در تهران ارنست پرون(یار غار ولیعهد)مریض شده در زندان نجمیه که مادر مصدق آنرا احداث کرده بود بهبودی یافت در زمان تشکر،دکتر غلامحسین مصدق رییس بیمارستان از او خواهش کرد از طریق ولیعهد واسطه گردد برای آزادی پدرش...و بدین ترتیب مصدق از خطر جست! اما نتایج زندان و خشم دیکتاتور بر پدر،گریبان دختر کوچکش خدیجه را گرفته و برای همیشه راهی بیمارستان روانی ساخت...!
🌾با ورود متفقین و سقوط دیکتاتوری پدر،مصدق به سیاست بازگشت در مدت 12سال تا زمان کودتا و آغاز دیکتاتوری پسر، کارستانی چون ملی کردن صنعت نفت را رهبری کرد که برای همیشه در خاطره تاریخی ایرانیان ماند اما با کودتا و آغاز استبداد پسر، بار دیگر و برای همیشه به تبعید و کنج احمدآباد بازگشت...
در آن لحظات آخر که سرطان بر جانش چنگ انداخته و استبدادِ پسر، مانع درمانش در اروپا گشته بود در لحظات درد و رنج و توام با فشارهای عصبی دیرینه که بسراغش بازگشته بود شاید بارها به ياد این جمله شکسپير می افتاد زمانی که «مرکوتيو» در «رومئو و ژوليت» از ته دل فرياد برمی آورد:
«بر هر دو تبارتان لعنت باد...»
@tarbd
✍️علی مرادی مراغه ای
🌾مصدق یکی از جالبترین فرزندان تاریخ معاصر ایران است، وقتی هنوز جوان بود محمدعلی شاه مستبد از او خواست در رفع اختلاف بین او و سیدمحمد بهبهانی مشروطه خواه، میانجیگری کند مصدق که خود در اردوی مشروطه طلبان بود جمله ای در جواب شاه مستبد گفت که خودش در تمام عمر بدان پایبند بود او گفت:«سیدمحمد بهبهانی کالایی بنام مشروطیت میفروشد که مردم خریدار آن هستند اگر میخواهی دکان او و دکانهای دیگر را تخته کنی و ببندی باید خود طرفدار و فروشنده همان کالا باشی...!»
شاه مستبد نه تنها از پیشنهاد مصدق جوان خوشش نیامد بلکه نگاهی به قیافه این جوان انداخت و گفت:
«سرش بوی قیمه سبزی می دهد!»
خطای محمدعلی شاه در این بود که فکر میکرد چون مصدق از طبقه اعیان است حتما در طرفداری از شاه و قدرت مطلقه خواهد بود! همان حربه نخ نمایی که دشمنان مصدق در قبل و بعد از انقلاب خواسته اند او را با لقب مصدق السلطنه تحقیرش کنند!
🌾زمانیکه ۱۷ سال بیشتر نداشت به مستوفیگری خراسان گمارده میشود شغل دریافت مالیات یعنی منفورترین شغل نزد رعایا. یعنی با کتک و شلاق، مالیات را از مردم ستاندن...! اما نویسنده افضل التواریخ، مصدقِ17ساله را در شغل منفورِ مستوفی گری چنین معرفی میکند:
«ميرزامحمدخان مصدق السلطنه، مستوفى اول ديوان اعلا، با حداثت سن به اعلا مراتب تجربه و كهولت رسيده و داراى فضل و سواد و هوش سرشار است...مشاراليه مراتب ديگر دارند كه بر عظم ايشان مى افزايد از اهل هوش و فضل، و به قدرى آداب دان و قاعده پرداز است، كه هيچ مزيدى بر آن تصور نيست. گفتار و رفتار و پذيرايى و احترامات در حق مردمش، به طورى است كه خود او از متانت و بزرگى خارج نمىشود... چنين شخصى كه در سن شباب اينطور جلوه گرى كند، بايد از آيات بزرگ گردد»( افضل التواریخ...ص83)
🌾مرحوم فلسفی خاطره ای از دیدارش با مصدق در زمانِ نخست وزیری نقل میکند که نشانگر زمامداری مصدق است مینویسد:
«بهایی ها در شهرستانها مسئله ساز شده بودند و قدرت نمایی میکردند.به امر آیت الله العظمی آقای بروجردی،نزد مصدق رفتم...پیام آقای بروجردی را به ایشان رساندم و گفتم شما رئیس دولت اسلامی هستید و الان بهایی ها در شهرستانها فعال هستند و مشکلاتی برای مردم مسلمان ایجاد کرده اند...ایشان(آیت الله بروجردی)لازم دانستند که شما در این باره اقدامی بفرمایید.دکتر مصدق بعد از تمام شدن صحبتهای من،به گونه ای تمسخرآمیزی قاه قاه و با صدای بلند خندید و گفت:آقای فلسفی،از نظر من مسلمان و بهایی فرق ندارند، همه از یک ملت و ایرانی هستند.این پاسخ برای من بسیار شگفت آور بود. با این خنده ی تمسخرآمیز و موهن،دیگر جایی برای صحبت کردن و توضیح دادن باقی نماند.»(خاطرات محمدتقی فلسفی...ص139).
🌾در آبان 1304 در مجلس پنجم در زمانی که قزاقان رضاخان مجلس را در حصار خود گرفته بودند تا با تغییر سلطنت، رضاخان را رضاشاه کنند مصدق جزو چهار یا پنج نماینده بود که جانشان را بر کف گرفته و مخالفت کردند اما بزودی پس از تحکیم پایه های دیکتاتوری رضاشاه ، خشم اش دامن همه را گرفت، مصدق نیز راهی جز انزوا و پناه گرفتن در کنج احمدآباد نداشت اما سرپاس مختاری در آنجا هم به سراغش رفت تمام خانه را زیرو رو کردند تا برای بازداشتش مستمسکی یابند حتی شکایتی از گرانی نرخها! . بقول ایلیا ارنبورگ در کشورهای گرفتار توتالیتر حتی«رویش یک گل نیز رویداد سیاسی محسوب میگردد»! چیزی نیافتند اما باز به زندان بیرجند منتقل کردند.
از فرط فشار در بین راه خودکشی کرد مقدار زیادی قرص بلعید اما ناهمواری جاده باعث استفراغش شده و قرصها جذب نشدند!
زنده بیرون آمدنش از چنگ رضاشاه به معجزه شباهت داشت در تهران ارنست پرون(یار غار ولیعهد)مریض شده در زندان نجمیه که مادر مصدق آنرا احداث کرده بود بهبودی یافت در زمان تشکر،دکتر غلامحسین مصدق رییس بیمارستان از او خواهش کرد از طریق ولیعهد واسطه گردد برای آزادی پدرش...و بدین ترتیب مصدق از خطر جست! اما نتایج زندان و خشم دیکتاتور بر پدر،گریبان دختر کوچکش خدیجه را گرفته و برای همیشه راهی بیمارستان روانی ساخت...!
🌾با ورود متفقین و سقوط دیکتاتوری پدر،مصدق به سیاست بازگشت در مدت 12سال تا زمان کودتا و آغاز دیکتاتوری پسر، کارستانی چون ملی کردن صنعت نفت را رهبری کرد که برای همیشه در خاطره تاریخی ایرانیان ماند اما با کودتا و آغاز استبداد پسر، بار دیگر و برای همیشه به تبعید و کنج احمدآباد بازگشت...
در آن لحظات آخر که سرطان بر جانش چنگ انداخته و استبدادِ پسر، مانع درمانش در اروپا گشته بود در لحظات درد و رنج و توام با فشارهای عصبی دیرینه که بسراغش بازگشته بود شاید بارها به ياد این جمله شکسپير می افتاد زمانی که «مرکوتيو» در «رومئو و ژوليت» از ته دل فرياد برمی آورد:
«بر هر دو تبارتان لعنت باد...»
@tarbd