📌📌در حقانیت خود اندکی درنگ کنیم؟؟!!
در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا یک دانشجوی دختر که از چهرهاش پیداست اروپایی است،سینی غذایش را تحویل میگیرد و سر میز مینشیند.
سپس یادش میافتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند میشود تا آنها را بیاورد.
وقتی برمیگردد، با شگفتی مشاهده میکند که یک مرد سیاهپوست آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!
بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس میکند.
اما بهسرعت افکارش را تغییر میدهد و فرض را بر این میگیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست.
او حتی این را هم در نظر میگیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذاییاش را ندارد.
در هر حال، تصمیم میگیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ میدهد.
دختر اروپایی سعی میکند کاری کند؛ اینکه غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود.
به این ترتیب، مرد سالاد را میخورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از کباب را برمیدارند، و یکی از آنها ماست را میخورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛
مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرمکننده و با مهربانی لبخند میزنند.
آنها ناهارشان را تمام میکنند. زن اروپایی بلند میشود تا قهوه بیاورد.
و اینجاست که کمی آنورتر پشت سر مرد سیاهپوست، در کنار میز بغلی کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی میبیند !
و ظرف غذایش را که دست نخورده و روی آن یکی میز مانده است.!!
توضیح پائولو کوئلیو:
من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم میکنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار میکنند و آنها را افرادی پایینمرتبه میدانند.
داستان را به همۀ این آدمها تقدیم میکنم که با وجود نیتهای خوبشان، دیگران را از بالا نگاه میکنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند.
چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیشداوریها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل کوته فکران رفتار کنیم؛
مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر میکرد در بالاترین نقطۀ تمدن است،
در حالی که آفریقاییِ دانش آموخته به او اجازه داد از غذايش بخورد :
زمين بهشت مي شود...
روزيكه مردم بفهمند ؛
هيچ چيز عيب نيست جز قضاوت ومسخره كردن ديگران...!
هيچ كس اسطوره نيست الا در مهربانى و انسانيت...!
در هيچ دينى چیزی با ارزشتر از انسانيت نيست...!
هيچ چيز جاودانه نمي ماند جز عشق...!
هيچ چيز ماندگار نيست جز خوبى ...
✍ پائولو کوئلیو
✍✍📚✍✍
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا یک دانشجوی دختر که از چهرهاش پیداست اروپایی است،سینی غذایش را تحویل میگیرد و سر میز مینشیند.
سپس یادش میافتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند میشود تا آنها را بیاورد.
وقتی برمیگردد، با شگفتی مشاهده میکند که یک مرد سیاهپوست آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!
بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس میکند.
اما بهسرعت افکارش را تغییر میدهد و فرض را بر این میگیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست.
او حتی این را هم در نظر میگیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذاییاش را ندارد.
در هر حال، تصمیم میگیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ میدهد.
دختر اروپایی سعی میکند کاری کند؛ اینکه غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود.
به این ترتیب، مرد سالاد را میخورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از کباب را برمیدارند، و یکی از آنها ماست را میخورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛
مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرمکننده و با مهربانی لبخند میزنند.
آنها ناهارشان را تمام میکنند. زن اروپایی بلند میشود تا قهوه بیاورد.
و اینجاست که کمی آنورتر پشت سر مرد سیاهپوست، در کنار میز بغلی کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی میبیند !
و ظرف غذایش را که دست نخورده و روی آن یکی میز مانده است.!!
توضیح پائولو کوئلیو:
من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم میکنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار میکنند و آنها را افرادی پایینمرتبه میدانند.
داستان را به همۀ این آدمها تقدیم میکنم که با وجود نیتهای خوبشان، دیگران را از بالا نگاه میکنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند.
چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیشداوریها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل کوته فکران رفتار کنیم؛
مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر میکرد در بالاترین نقطۀ تمدن است،
در حالی که آفریقاییِ دانش آموخته به او اجازه داد از غذايش بخورد :
زمين بهشت مي شود...
روزيكه مردم بفهمند ؛
هيچ چيز عيب نيست جز قضاوت ومسخره كردن ديگران...!
هيچ كس اسطوره نيست الا در مهربانى و انسانيت...!
در هيچ دينى چیزی با ارزشتر از انسانيت نيست...!
هيچ چيز جاودانه نمي ماند جز عشق...!
هيچ چيز ماندگار نيست جز خوبى ...
✍ پائولو کوئلیو
✍✍📚✍✍
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
Telegram
صدای تاریخ(تاریخ بی دروغ)
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
https://telegram.me/tarbd
✅سیمون بولیوار کیست؟
سیمون بولیوار در ۲۴ ژوییه ۱۷۸۳ در یک خانواده مرفه در ونزوئلا به دنیا آمد. او نهضتهای مستقل مختلفی را در امریکای جنوبی رهبری کرد که از آنها با عنوان "جنگهای بولیوار" یاد میکنند.
سیمون به قصد تحصیل در اروپا، موقتا وطن را ترک کرد. در اروپا با ماریا ترزا آلایزا ازدواج کرد. ماریا که دختری از یک خانواده معتبر و برجسته اسپانیولی بود، در همان سال اول ازدواجشان از دنیا رفت و سیمون بعد از او هرگز ازدواج نکرد. سیمون از عنفوان جوانی در این فکر بود که چه میشد اگر امریکای جنوبی از استعمار اسپانیا رهایی مییافت ...
به محض بازگشت به ونزوئلا در سال ۱۸۰۷، سیمون بولیوار دریافت که اسپانیا به خاطر یورشهای ارتش ناپلئون تضعیف شده است. با شروع سال ۱۸۰۸، او رهبری جنبشهای مستقل و احزاب مقاومت را در امریکای لاتین بر عهده گرفت. در سال ۱۸۱۳، تلاشهای بولیوار به اولین موفقیت انجامید، زمام کاراکاس، پایتخت ونزوئلا، را به دست گرفت و اعلام کرد که اکنون ونزوئلا از سلطه اسپانیا آزاد شده است.
بولیوار به تحرکات آزادی خواهانهاش ادامه داد و موفق شد که پرو، اکوادور، پاناما، کلمبیا و بولیوی را آزاد کند. جالب است بدانید که کشور بولیوی را بعد از بولیوار به این نام میخوانند. اگر چه بولیوار بعد از آزادی هر یک از این کشورها، خود را رئیس جمهور آن کشور میخواند، اما بیشتر شبیه به دیکتاتورها رفتار میکرد تا رئیس جمهورها.
بولیوار میخواست تمامی منطقه امریکای لاتین را تحت نام "کلمبیای بزرگ" متحد کند. او بدون معطلی، یک قانون اساسی برای کشور "کلمبیای بزرگ" تدوین کرد که او را به عنوان پیشوای مادام العمر معرفی میکرد. طبق این قانون، بولیوار محق بود که بعد از خودش، جانشینی به عنوان پیشوای جدید برگزیند. اما بولیوار به خاطر پارهای از نزاعهای داخلی در کشورهای منطقه، به بن بست رسید. رفته رفته محبوبیت بولیوار در نزد مردم کمرنگ و کمرنگ تر شد تا اینکه در سال ۱۸۳۰ بر اثر گسترده تر شدن موج اعتراضها، از ریاست جمهوری استعفا کرد.
سیمون بولیوار تصمیم گرفت به اروپا بازگردد. اما در حین سفر دریایی، در ۱۷ دسامبر سال ۱۸۳۰ بر اثر بیماری سل درگذشت. بولیوار هرگز فرزندی نداشت و نسلی بعد از او باقی نماند.
به پاس خدمات سیمون بولیوار، مجسمهها و یادبودهای فراوانی برای بزرگداشت او در سراسر قاره امریکای جنوبی به چشم میخورد. در تهران هم خیابانی به نام "سیمون بولیوار" وجود دارد که در منطقه جنت آباد واقع است. لازم به ذکر است که دو کشور در امریکای جنوبی نام خود را از بولیوار وام گرفتهاند: بولیوی و ونزوئلا. بولیوی که به وضوح از "بولیوار" ریشه گرفته است و نام رسمی ونزوئلا هم "جمهوری بولیواری ونزوئلا" است.
سحام نیوز
@tarbd
سیمون بولیوار در ۲۴ ژوییه ۱۷۸۳ در یک خانواده مرفه در ونزوئلا به دنیا آمد. او نهضتهای مستقل مختلفی را در امریکای جنوبی رهبری کرد که از آنها با عنوان "جنگهای بولیوار" یاد میکنند.
سیمون به قصد تحصیل در اروپا، موقتا وطن را ترک کرد. در اروپا با ماریا ترزا آلایزا ازدواج کرد. ماریا که دختری از یک خانواده معتبر و برجسته اسپانیولی بود، در همان سال اول ازدواجشان از دنیا رفت و سیمون بعد از او هرگز ازدواج نکرد. سیمون از عنفوان جوانی در این فکر بود که چه میشد اگر امریکای جنوبی از استعمار اسپانیا رهایی مییافت ...
به محض بازگشت به ونزوئلا در سال ۱۸۰۷، سیمون بولیوار دریافت که اسپانیا به خاطر یورشهای ارتش ناپلئون تضعیف شده است. با شروع سال ۱۸۰۸، او رهبری جنبشهای مستقل و احزاب مقاومت را در امریکای لاتین بر عهده گرفت. در سال ۱۸۱۳، تلاشهای بولیوار به اولین موفقیت انجامید، زمام کاراکاس، پایتخت ونزوئلا، را به دست گرفت و اعلام کرد که اکنون ونزوئلا از سلطه اسپانیا آزاد شده است.
بولیوار به تحرکات آزادی خواهانهاش ادامه داد و موفق شد که پرو، اکوادور، پاناما، کلمبیا و بولیوی را آزاد کند. جالب است بدانید که کشور بولیوی را بعد از بولیوار به این نام میخوانند. اگر چه بولیوار بعد از آزادی هر یک از این کشورها، خود را رئیس جمهور آن کشور میخواند، اما بیشتر شبیه به دیکتاتورها رفتار میکرد تا رئیس جمهورها.
بولیوار میخواست تمامی منطقه امریکای لاتین را تحت نام "کلمبیای بزرگ" متحد کند. او بدون معطلی، یک قانون اساسی برای کشور "کلمبیای بزرگ" تدوین کرد که او را به عنوان پیشوای مادام العمر معرفی میکرد. طبق این قانون، بولیوار محق بود که بعد از خودش، جانشینی به عنوان پیشوای جدید برگزیند. اما بولیوار به خاطر پارهای از نزاعهای داخلی در کشورهای منطقه، به بن بست رسید. رفته رفته محبوبیت بولیوار در نزد مردم کمرنگ و کمرنگ تر شد تا اینکه در سال ۱۸۳۰ بر اثر گسترده تر شدن موج اعتراضها، از ریاست جمهوری استعفا کرد.
سیمون بولیوار تصمیم گرفت به اروپا بازگردد. اما در حین سفر دریایی، در ۱۷ دسامبر سال ۱۸۳۰ بر اثر بیماری سل درگذشت. بولیوار هرگز فرزندی نداشت و نسلی بعد از او باقی نماند.
به پاس خدمات سیمون بولیوار، مجسمهها و یادبودهای فراوانی برای بزرگداشت او در سراسر قاره امریکای جنوبی به چشم میخورد. در تهران هم خیابانی به نام "سیمون بولیوار" وجود دارد که در منطقه جنت آباد واقع است. لازم به ذکر است که دو کشور در امریکای جنوبی نام خود را از بولیوار وام گرفتهاند: بولیوی و ونزوئلا. بولیوی که به وضوح از "بولیوار" ریشه گرفته است و نام رسمی ونزوئلا هم "جمهوری بولیواری ونزوئلا" است.
سحام نیوز
@tarbd