صدای تاریخ(تاریخ بی دروغ)
1.64K subscribers
4.36K photos
1.84K videos
803 files
4.44K links
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
Download Telegram
🎄شبی که کاج شدم!


سال‌های اول تبعید، در غربتِ‌ لندن، سال نو مسیحی که نزدیک می‌شد، بچه‌ها کاج می‌خواستند که چراغانی کنند. من می‌گفتم خفه، کاج مال خارجی‌هاست، ما ایرانی هستیم! بچه‌ها می‌زدند زیر گریه که چرا «هُویک اینا» می‌خرند؟ آن‌ها هم که ایرانی‌اند. سرشان داد می‌زدم که آن‌ها ارمنی هستند. بچه‌ها گریه‌کنان می‌گفتند «خوب ما هم ارمنی هستیم!»

می‌نشستم چهار ساعت برایشان فرق مسیحی و مسلمان را توضیح می‌دادم. بچه‌ها می‌گفتند «پس خودت اگر مسلمانی، چرا مثل مادربزرگ نماز نمی‌خوانی؟» عصبانی می‌شدم می‌گفتم خفه! کاج خبری نیست.

مادربزرگشان می‌گفت مادر حالا یک کاج برایشان بخر. خوشحال می‌شوند. درخت که دیگر ارمنی و مسلمان ندارد.

می‌گفتم مادر شما چرا؟ می‌گفت مادر جان غریبی است دیگر. اگر توی مملکت خودمان بودیم اقلاً الآن می‌بردیمشان سینه‌زنی تماشا کنند. (آن سال محرم افتاده بود به آغاز سال میلادی).

مادرشان می‌گفت بچه‌ها می‌توانند کاج بگیرند بگذارند اتاق خودشان. می‌گفتم من به یک اتاق فکر نمی‌کنم زن، به یک مملکت فکر می‌کنم! به تاریخش، به تمدنش، به فرهنگش که این‌همه خون برای آن ریخته شده. می‌گفت خدا را شکر خون تو ریخته نشد!

زیر بار کاج نمی‌رفتم. هیچ‌وقت با هیچ درختی این‌قدر کینه نداشتم. حاضر نبودم یک پول سیاه به کاج بدهم. گدابازی نبود، مفت هم نمی‌خواستم. یک لجاجی بود که نمی‌دانم از کجا آمده بود و به کجا رفت!

مشکل من به جز کاج، انسانی هم می‌شد. بچه‌ها حرف از بابا‌نوئل می‌زدند که برایشان هدیه می‌آورد. من می‌گفتم خفه، ما عمونوروز داریم! مادرم می‌گفت کجا ما عمونوروز داریم مادر جان؟ این‌ها‌ فروشگاه‌هاشان پر از بابانوئل است. می‌گفتم مادر جان، حقه‌بازی است! آدم‌های معمولی را شکل بابانوئل درآورده‌اند! دخترکم می‌گفت ولی شوکولاتهاشان راست‌راستکی است. مادر می‌گفت من این‌همه سال عمر کردم، تابه‌حال یک عمونوروز در ایران ندیدم.

نگاه گلایه‌آمیز به مادرم می‌کردم که مادر جان! مرا جلوی بچه‌ها کنف نکن. می‌گفتم بچه‌ها! نوروز که می‌شود ما توی ایران حاجی‌فیروز داریم که می‌آید می‌زند و می‌رقصد. بچه‌ها می‌پرسیدند کادو هم به بچه‌ها می‌دهد؟ مادرم می‌گفت: نه بابا، یک‌چیزی هم‌دستی می‌گیرد! بچه‌ها را از مادرم دور می‌کردم و می‌نشستم برایشان از پیدایش نوروز و جمشید جم می‌گفتم. خشایارشا را برایشان توضیح می‌دادم! بچه‌ها علاقه‌ای به آشنایی با نیاکان باستانی نشان نمی‌دادند.

یک روز که از افتخارات باستانی تعریف می‌کردم، پرسیدم بچه‌ها می‌دانید در ایران قدیم، هُوَخشَترَه کی بود؟ پسرکم گفت: آره. شَتَرَق می‌زده توی گوش آدم! خواهرش در جوابش گفت نه‌خیر. آدم‌های آن موقع گوش نداشتند چون‌که گوش‌هایشان را می‌بریدند!

بعد از تعطیلات سال‌نو، بچه‌های ما، تنها -یا معدود- دانش‌آموزانی بودند که هیچ هدیه‌ای از خانواده نگرفته بودند تا برای همکلاسی‌ها و آموزگارانی که سراغ می‌گرفتند -رسم معلم‌هاشان است که بپرسند- تعریف کنند. در عوض به آن‌ها یاد داده بودیم که باافتخار بگویند، عید ما سه ماه دیگر، در اول بهار است، نه سر‌سیاه زمستان.

مدتی طول کشید تا فهمیدم شریک شدن در جشن مردم دیگر هیچ اشکال قانونی و ناسیونالیستی و شووینیستی و حتی مذهبی ندارد. بخصوص در عالم بی‌خط‌کشی بچه‌ها. تاره حسنش هم این است که آدم شادی می‌کند! مدت‌ها طول کشید تا به حقیقتی برسم که ندیدنش را به پناه بردن به افسانه، جبران کرده بودم.

یک سال، شب کریسمس، بچه‌ها را غافلگیر کردم. راستش از کاج‌هایی که با چراغ‌های کوچک و رنگارنگ پشت پنجره مردم می‌دیدم، خوشم آمده بود. تازه می‌فهمیدم بچه‌ها چه می‌کشند. هرچه فکر کردم، دیدم خطری نیاکان باستانی و افتخارات ملی مرا تهدید نمی‌کند. دیدم یک کاج، کوچک‌تر از آن است که تاریخ و تمدن مرا زیر سؤال ببرد. حتی فکر کردم آحاد نیاکان باستانی هم اگر الآن در لندن بودند، چه‌بسا کاجی روشن می‌کردند.

در آن غروب سرد و دلگیر لندن، یک کاج حسابی، ولخرجی کردم. النگ و دولنگ و زرق‌وبرق و سیم و لامپ‌های مربوطه را هم خریدم و بردم خانه، ولی دیر کرده بودم. طبق معمول، دیر کرده بودم. یک‌چند سالی دیر کرده بودم.

بچه‌ها که از شهر دانشگاهی‌شان برگشته بودند، مرا که با آن وضع دیدند، کاج را رها کردند و خودم را چسبیدند و سرپا واداشتندم روی صندلی و آن‌وقت همهٔ آن زلم‌زیمبوهای تزیینی و چراغانی را به من آویزان کردند، سیم برق را دورم پیچیدند و حسابی که آذین‌بندی شدم، دوشاخه را زدند به پریز و دوربین عکس و فیلم آوردند. مادرشان، هم‌زمان، لامپ سقف را خاموش کرد. مادرم می‌گفت اذیت نکنید بچه‌ام را!

جسم و جانم انگار بین زمین و هوا معلق بود، معلق و نورانی. یک احساس کاج شدن عجیبی به من دست داده بود.

هادی خرسندی
ــــــــــــــــــ
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎊مژده
❤️ای دل
🎊که مسیحا
❤️نفسی می‌آید
🎊كه ز انفاس خوشش
❤️بوی كسی می‌آید🎄🎄 🎄

@tarbd
Forwarded from BBCPersian
🔻رسانه های روسیه از مرگ جورج بلیک، یکی از مشهورترین جاسوسان دوران جنگ سرد در ۹۸ سالگی در مسکو خبر دادند.

جورج بلیک، جاسوس دو جانبه بود و مامور اطلاعاتی اتحاد جماهیر شوروی آن زمان بود که در سرویس اطلاعاتی بریتانیا کار می‌کرد.

او در سال ۱۹۶۰ بازداشت شد و به اتهام خیانت به ۴۲ سال زندان محکوم شد اما پنج سال بعد از زندانی در لندن گریخت و به مسکو رفت.

او در سال ۱۹۹۰ در مصاحبه با بی‌بی‌سی گفته بود که بیش از ۵۰۰ جاسوس غربی را لو داده است اما اینکه لو دادن و خیانت او به کشته شدن ۴۲ نفر از آنها منجر شده، را رد کرد.

ولادیمیر پوتین، رئیس جمهور روسیه پیشتر گفته بود که او شایسته تقدیر است.

https://bbc.in/3hiv1MV
@BBCPersian
روایت محمد شانه‌چی از جریان مسجد گوهرشاد

و اما راجع به جریان مسجد گوهرشاد، جریان این بود که بهلولی بود نظرم اسم کوچکش شیخ محمدتقی بهلول بود و ایشان با پدرم باز روابط نزدیک داشت. ایشان منزل ما زیاد می‌آمد. خوب یادم هست سفری که آمده بود، این سفر اخیرش در مشهد، رفته بود توی ایوان عباسی صحن مطهر حضرت رضا در آنجا ساکن شده بود که شب هم همان‌جا خوابید، پدرم برادر بزرگ من را فرستاد که چرا توی آن صحن خوابیدهای خب ما جاداریم به‌قدری که تو بخوابی گفت نه مصلحت من و مصلحت شما نیست که منزل شما بیایم و ایشان توی صحن خوابید.

فردای آن روز یکی از به اصطلاخ داش مشدی‌های مشهد به نام حسن اردکانی ایشان با یک عده از افرادش آمدند البته بهلول را شب پاسدارها یعنی پاسبان‌های آستان مقدس گرفته بودند و برده بودند در یک زندانی که در خود کشیک‌خانه‌ی آستانه بود او را حبس کرده بودند. آن حسن اردکانی و دارو دسته‌اش آمدند و در زندان را شکستند و بهلول را روی شانه‌شان گرفتند از توی حرم بردند توی مسجد گوهرشاد و در ایوان مقصوره که منبر بسیار بزرگی معروف به منبر صاحب‌الزمان است در آنجا بود برد و نشاند و ایشان هم مشغول سخنرانی و صحبت شد که جمعیت جمع شد و شهر تعطیل شد. دو سه روز شهر تعطیل بود و سخنرانی می‌کردند.

شب سوم بود که من هم اتفاقاً مرتب در آن جریانات بودم، دیدیم که عصری سربازهای خیلی زیادی در اطراف آستانه آمدند و روی پشت‌بام‌ها سنگر گرفتند. احتمال می‌دادیم که آن شب خطرناک باشد ولی درعین‌حال بودم حدود ساعت ۱۲ بود برادرم آمد و گفت که چرا نمی‌آیی منزل گفتم حالا همه هستند بیست و سی هزار نفر جمعیت است من هم جزو این‌ها حالا اینجا هستم گفتم نه درست نیست بیا برویم شام بخور و برگرد، ما رفتیم شام بخوریم سر کوچه منزلمان که رسیده بودیم صدای یا صاحب‌الزمان و صدای گلوله بلند شد. من می‌خواستم برگردم ببینم چه خبر است برادرم گفت نه مصلحت نیست توی این شلوغی ممکن است خدای‌نخواسته آسیبی به تو برسد.

صبح که من آمدم دیدم حکومت‌نظامی است. از هر جا خواستم بروم تو حرم و آستانه نشد و بعد معلوم شد که تعداد زیادی افرادی که آنجا معروف بود هزار و سیصد و خرده‌ای نفر افراد کشته شدن و یک تعداد زیادی هم مجروح شدند و یک تعداد بسیار زیادی ده و دوازده هزار نفر هم محبوس بودند که من‌جمله از بستگان خودمان در سه نفر محبوس بودند که بعد از دو سه ماه تا شش ماه آزاد کردند همه را آزاد کردند. جریان مسجد گوهرشاد این‌جوری بود که بعد در خود صحن مقدس آنجا مجلس جشنی برپا کردند کشف حجاب کردند آقایان و خانم‌ها آمدند و چادرهای‌شان را برداشتند.

س- درست است که حتی روحانیون را مجبور کرده بودند با خانم‌های‌شان به مجلس بروند؟

ج- البته بعضی از روحانیونی که وابسته‌ی به دستگاه و دربار بودند بله آمدند. ولی روحانیون اصیل نه. یک تعداد زیادی از روحانیون هم گرفتند و بردند زندان بعد هم یک عده‌ای از آنها را آوردند تهران.

این جریان کشف حجاب بود که کشف حجاب با این صورت عملی شد و به فاصله ده دوازده روز که دقیقاً من الآن تاریخ آن را یادم نیست آقای اسدی، محمدولی اسدی که از دوستان بسیار نزدیک رضاشاه بود و ایشان متولی آستان مقدس حضرت رضا بود و مرد بسیار فعال و زرنگ و جدی بود و خیلی هم مورد اعتماد رضاشاه بود. ایشان متولی بود ولی مذهبی بود، نه مذهبی قشری خشک.

مذهبی بود که می‌گفت از مشهد به دست من کشف حجاب نشود. رضاشاه نظرش این بود که از مشهد که شهر مقدسی است که آن زمان مشهد از قم خیلی جلوتر از جهت مذهبی بود، می‌گفت اگر در مشهد ما بتوانیم کشف حجاب بکنیم و علما بیایند صحه بگذارند بر این کشف حجاب، در سایر نقاط ایران چون همه چشم دوخته‌اند به مشهد و می‌گویند اینجا مذهبیون هستند و علمای بزرگ در اینجا هستند اگر اینجا کشف حجاب بشود جاهای دیگر خیلی آسان است به این مناسبت دلش می‌خواست در مشهد بشود. اسدی چون خودش مذهبی بود دلش نمی‌خواست به دست او و در شهر مشهد این کار انجام بشود احتمالاً این جریان مسجد گوهرشاد زیر پرده هم خود آقای اسدی دستی داشت.

اسدی را گرفتند و یک مدت کوتاهی زندان بود و محاکمه کردند تیرباران کردند و بعد بردند در قبرستان معمولی در قبرستان مردم دفنش کردند که بعد از سوم شهریور ۱۳۲۰ مردم رفتند قبر اسدی را شکافتند و ایشان را آوردند در آستان مقدس در مقبره‌ای که برای خودش درست کرده بود و در مشهد دو تا مقبره درست کرده بود یکی برای خودش یکی برای شاه و برای رضاشاه بردند در مقبره‌ی خودش دفنش کردند.

مصاحبه محمد شانه‌چی با پروژه تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد، نوار اول

https://t.me/tarikh_shafahi_iran_project
👍1
۷ دی ماه بزرگداشت شاعر قصیده سرای قرن هفتم کمال الدین اصفهانی معروف به خلاق المعانی☘️
📘معرفی کتاب: تخریب ایران ضروری است

📑 96 صفحه / چاپ 2019
نویسنده : ژان میشل مرنوشه
📝ترجمه حمید محوری

💠محورهای کتاب:

💢 همزمان با اعمال تحریمهای غیر انسانی و گسترده از سوی امریکا و دولت های غربی جهت اعمال فشار بر جمهوری اسلامی ایران، "ژان میشل ورنوشه" یکی از نویسندگان و روزنامه نگاران فرانسوی نیز اخیرا با انتشار کتابی تحت عنوان" ایران: تخریب ضروری" به بررسی این مسئله پرداخته است.وي که در کارنامه خود تدریس در مدرسه عالی خبرنگاری پاریس، تحلیلگری سیاسی در مجله "لوفیگارو"، "نامه ژنو" و"نشریه ژئو استراتژیک" را به همراه دارد، در حال حاظر تحلیل های خود را در حوزه بین الملل در سایتGéopolintel ارائه می دهد.از کتب منتشر شده توسط وی، می توان به عناوینی همچون" بیانیه ای برای مردم اروپا"، "اروپا: گاه شمار یک مرگ اعلام شده"، "حافظه فراموشی- 1990"، "اسلام انقلابی، تحلیل ژئوپلیتیک -2002"، "زندگی امروز در سودان- 2005 " و "جاده دمشق- 2007 " اشاره کرد.
🔻 این روزنامه نگار فرانسوی و تحلیلگر مسائل ژئوپلیتیک که به مدت ده سال طی سالهای 1985 تا 1995 به عنوان مامور توسعه همکاریها از سوی دولت فرانسه در کشور های لیبی و تونس فعالیت داشته، و چندین بار نیز به ایران سفر کرده و مقالات متعددی در مورد ایران نگاشته است، در کتاب اخیر خود نشان می دهد که چرا و چگونه و تحت چه دلایل و بهانه هایی، قدرتهای غربی ، طی بیش از یک دهه با دستکاری و انحراف افکار عمومی خود تلاش می کنند تا زمینه های لازم را برای در هم کوبیدن و نابودی ایران و نظام جمهوری اسلامی آن فراهم کنند. وی همچنین در این کتاب به تشریح و افشای ابزارها وروشهای رسانه ای و دستکاری افکار عمومی و شیوه جهت دهی به دیدگاهها و گرایشات مردم، که از سوی قدرتهای غربی و دستگاه عظیم تبلیغاتی آنها بکار گرفته می شوند، نیز می پردازد.
*♦️ ایران در مرکز اصلی اهداف تقابلی قدرت های غربی*
🔸 "ورنوشه"، در پاسخ به سوالی در خصوص علت انتخاب این تیتر شوک آور برای کتابش، پاسخ داد: "ابتدا تیتر این اثر "تخریب ایران" نام داشت، چرا که به عقیده من ایران در مرکز اصلی اهداف تقابلی قدرت های غربی و در راس آنها ناتو (ونیز عربستان سعودی، که البته خیلی موضع خصمانه ای علیه ایران نداشته اما به دلیل فشارهای آمریکا در جهت اعمال فشار بر ایران حرکت می کند،) قرار دارد. البته همه این فشارها، تحریمهای مالی و اقتصادی در زمینه صادرات نفت و انرژی، همگی در جهت همراه ساختن ایران با بازار بزرگ جهانی و نظام حاکم بر عرصه بین المللی بوده است. در واقع قدرتهای جهانی می خواهند ایران را به "دین" کافرانه خود یعنی" آئین بازار جهانی" وارد کنند.

🔸 طرفداران جنگ با ایران یک گروه یکدست نیستند*
قدرتهای غربی در تلاشند تا از طریق قیامهای مردمی در ایران، و یا اگر موفق نشدند، از طریق یک مداخله نظامی آشکار نظام سیاسی ایران را سرنگون کنند. این اقداماتی است که سالها از سوی برخی لابی ها در واشنگتن وبوِیژه از جانب اسرائیل توصیه شده است. اما اینان همانهایی هستند که دارای رفتار محتاطانه نیز هستند زیرا جنگ همزمان هم یک هنر است و هم مهارتی است در به کارگیری تکنیک. البته طرفداران جنگ با ایران هم خود یک گروه یکدست نیستند ودر درون خود آنها نیز اختلافاتی وجود دارد.

@tarbd
واژه مجعول دریای خزر (دریای مازندران یا دریای کاسپین ؟)

بکار بردن واژه «خزر» برای دریای «مازندران»، ناروا، ناپسند، و ضد ایرانی است….

در آغاز سده هفتم میلادی، دو قوم بزرگ در شمال «قفقاز» می زیستند. یكی از این دو قوم «بلغار ها»، و قوم دیگر «خزران» بودند كه دشت های سفلای رود «تِرِكْ» و رود «ولگا» جایگاه شان بود.

به عبارت دیگر، این قوم در فاصله میان شمال غربی این دریا و دریای سیاه سکونت داشتند. این‌ها، مردمی بودند از نژاد زرد (به تازی اصفر) که به صحراگردی و تاخت و تاز در ممالک همجوار اشتغال داشتند، و غالباً به طرف وادی رود «کورا» (کوروش کهن) می‌آمدند. در جنگ هایی كه به سال های ۵۸۹ و ۶۳۰-۶۲۶ میلادی روی داد، سرنوشت «خزران» با سر نوشت «خان آشینا» پیوندی سخت نزدیك یافت. از این رو در نوشته های مورخان رومی و ایرانی، نام های «تُرك» و «خزر» در كنار یكدیگر آمده است. «خزران» ها در صدد بودند تا «راه ابریشم» را زیر نظر بگیرند و از این رهگذر در روابط بازرگانی با روم شرقی (بیزانس) سود فراوان به چنگ آورند. سبب اتحاد «خزران» با «تُرکان» همین بوده است.

بعد ها در روزگار «خسرو انوشیروان» و نیز به هنگام فرمانروایی «هرمز» چهارم، «خسرو» دوم، و «كواذ» دوم تا پایان شاهنشاهی ساسانی، «خزران» یا «خزرها» كه از دیر زمان دشمن ایران بودند، دوش به دوش تُركان و رومیان با سپاه ساسانی پیكار كردند و ستم فراوان بر مردم قفقاز و آنروز ایران روا داشتند. ساختن استحکامات بزرگی چون شهر «دربند» یا (باب الابواب) در شمال قفقاز در عهد ساسانیان، که برای جلوگیری از تهاجم و راهزنی های «خزران» صورت گرفت، هنوز پا برجاست.

واج امروزی واژه «دریای خزر» به طور کلی به زمان اشغالگری روس‌ها در دوره قاجاریه و کوتاه سازی دست ایرانیان از این دریا برمی‌گردد. به اعتقاد «عنایت‌الله رضا»، «خزران»، قومی بودند که در زمان «خسرو انوشیروان» در قرن ششم میلادی، از بقایای آن‌ها به ناحیه شمال قفقاز آمدند و به ‌طور کلی در منطقه بخش وسطا و جنوبی رود «ولگا» زندگی می‌کردند و این، هیچ ربطی به دریای شمال ایران نداشته و فاصله قوم «خزر» تا این دریا بسیار زیاد بوده‌است.

او با اشاره به بررسی‌هایش برای پی بردن به دلیل نام‌گذاری دریای شمال ایران به نام «خزر» و آوردن اسم «خزر» در متون عربی، معتقد است: «در بررسی‌هایم در متون قدیمی متوجه شدم، تا قرن چهارم هجری قمری، اصلاً نام «خزر» بر دریای شمال ایران گذاشته نشده‌ است. مثلاً در کتاب «خوارزمی» و «سفرنامه ابن فضلان» اصلاً اسمی از «خزر» نیست. در دوره بنی‌امیه که حاکمان عرب، «قفقاز» را گرفتند، گروه مقابل «خزر» که با رم شرقی و بیزانس متحد بود، هنوز به‌طور کامل شکل نگرفته بود و غارتگری می‌کرد؛ از طریق رود «کر» به عرب‌ها حمله کرد. عرب‌ها به این دلیل که آن‌ها از رود «کر» حمله کردند، گمان کردند، از دریا به این رود آمده‌اند، پس استنباط کردند که گویا این دریا، دریای «خزر» است. به همین دلیل، آن را بر مبنای گفته‌ها، «بحر الخزر» نام نهادند؛ درحالی که این نام را بر چند دریای دیگر نیز گفته‌اند.

در متونی که ما به زبان عربی مشاهده می‌کنیم، اصلاً نام «خزر» را تا قرن چهارم هجری قمری نمی‌بینیم. نام «خزر» برای نخستین بار در کتاب «حدود العالم» و در کنار نام دریای «جُرجان»، «طبرستان» و دیگر نام‌ها ذکر شده، ولی هیچ دلیلی بر این‌ که این دریا «خزر» گفته شود، وجود نداشته‌است. اما در متون اسلامی و غربی قدیم، دو نام قدیم و مشهور دریای «هیرکانی‌» گرگان، «که بعدها در دوره اسلامی عرب‌ها آن را »جرجانیه« نامیدند و «دریای کاسپی» وجود ندارد.

اضافه بر نامگذاری دریای «هیرکان» و یا دریای «کاسپین»، واژه «کشوین» (قزوین) نیز در نوشته های تاریخی بچشم می خورد. بر پایهٔ دیدگاهی دیگر، «قزوین» که همان عربی و یونانی شده واژه «کاسپین» است، نام این بزرگترین دریاچه جهان است.

این نام امروزه از سوی کشورهای عربی به شکل «بحر القزوین» نیز به کار می‌رود. در زبان اردو نیز این دریا به نام «بحیره قزوین» خوانده می‌شود.

از اینرو، در حالی که جهانیان، حتا کشور های حاشیه خلیج فارس، نام این دریای زیبای شمال ایران را، «کاسپیان» و یا مازندران می خوانند، بکار بردن واژه «خزر» یک رفتار ناروا، ناپسند و ضد ایرانی است و باید بکوشیم که از استفاده از واژه «خزر» دوری گزینیم….

تاریخ معاصرایران
📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
تصویری تاریخی از ‏اطلاعیه شرکت ‎جنرال_موتورز_ایران...

کادیلاک ایران ۱۹۷,۴۸۶تومان شد...

شرکت جنرال موتورز ایران با توجه به موجود بودن مواد اولیه وقطعات کادیلاک به میزان قابل توجه تصمیم دارد برای بهره گیری از این سرمایه گذاری قبلی ساخت اتومبیل کادیلاک ایران را به یاری کارگران ومهندسین ایرانی ادامه دهد.

.....
قوی سفید سوگوار باعث تأخیر بیست‌وسه قطار در آلمان شد

قویی که روی ریل‌ راه‌آهنی در آلمان به سوگ جفت خود نشسته بود حرکت ۲۳ قطار را برای حدود یک ساعت به تعویق انداخت تا سرانجام آتش‌نشانان وارد شدند و او را به محل دیگری بردند.

طبق اعلام پلیس شهر کاسل آلمان این دو پرنده حین گشت‌وگذار در فاصلهٔ دو شهر کاسل و گوتینگن، به خط آهن سریع‌السیر نزدیک می‌شوند و ظاهرا یکی از آنها در کابل‌های برق بالای ریل‌ها گیر می‌افتد و می‌میرد. اما جفت او غمزده در کنار جسدش می‌نشیند و ریل‌بانان هرچه می‌کوشند نمی‌توانند او را از قوی مرده جدا کنند.
یورونیوز
#دانش_و_اندیشه

💢چرا وقت بارش برف دنیا آرام‌تر به نظر می‌رسد؟

عموم مردم به هنگام بارش برف آرامش و سکوتی ویژه را احساس می‌کنند. دانشمندان در یک تحقیق نشان داده‌اند که این تنها در ذهن افراد اتفاق نمی‌افتد، بلکه حاصل پدیده‌ای فیزیکی است و دلیلی علمی پشت سر خود دارد.

در حقیقت دانه‌های متخلخل برف صدا را جذب می‌کند و به همین خاطر وقتی مناظر پوشیده از برف می‌شوند، سر و صدای محیطی تا بخش قابل توجهی کاهش می‌یابد.

بنا بر پژوهش دانشگاه ایالتی میشیگان آمریکا، دانه‌های برف که شکل کریستال‌های شش وجهی دارند در ساختار خود دارای فضاهای خالی هستند و می‌توانند صدا را در درون خود جذب کنند.
وداع با قدرتمند ترین زن جهان

نمایندگان مردم آلمان فدرال با شش دقیقه تشویق مداوم و تحسین «رهبر جهان آزاد» را بدرقه کردند، رهبری که از ۲۶ مارس ۲۰۱۴ تا لحظه وداع طولانی‌ترین دوره تصدی دولت را در بین سران کشورهای عضو اتحادیه اروپا از آن خود کرد .

آنگلا مرکل پس از ۱۸ سال سکان داری قدرتمندترین حزب آلمان یعنی حزب دموکرات مسیحی با این جمله از قدرت کناره گیری کرد «من برای صدراعظم شدن زاده نشدم، من همیشه آرزویم این بوده که در مشاغلی که به‌عهده می‌گیریم آبرومندانه عمل کنم و آنها را آبرومندانه ترک کنم».

با لبخندی سرشار از مهربانی و رضایت جایگاهی را ترک کرد که شاید کمتر رهبری (حداقل در جهان سوم) بدون خونریزی آنرا ترک کند. تصمیم‌های حکیمانه ، مواضع انسان دوستانه و خدمات ارزشمندی که طی ۱۸ سال گذشته مرکل را به دومین شخص قدرتمند جهان تبدیل کرد که بالاترین رتبه‌ای است که یک زن تاکنون بدان دست یافته است.

مرکل باثروتی بی پایان از محبوبیت و احترام و بدون آنکه یک سنت به ثروت مادی خود بیافزاید یا بر املاک دولتی دست اندازی کند با قدرت وداع کرد تا همچنان در همان خانه کوچک سالیان گذشته در کنار همسرش زندگی کند.

📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
Forwarded from سخنرانی‌ها
🔊فایل صوتی

سخنرانی تاریخی وداع با هم‌وطنان، اثر جورج واشنگتن

▪️جورج واشنگتن (۱۷۳۲ - ١۷٩٩) اولین رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا بود. جورج واشنگتن در آخرین سخنرانی مهمی که در مقام رئیس جمهور آمریکا خطاب به مردم ایراد کرد، نسبت به دست‌بردن در قانون اساسی شدیدا هشدار داد. او باور داشت که تجربه، بهتر از هر آزمون دیگری قابلیت‌های قانون اساسی جدید را نشان می‌دهد.

او در سخنرانی‌اش ضمن تایید جنبه‌های مثبت حضور احزاب در کشورهای آزاد، از خطرات احتمالی ناشی از آن ابراز نگرانی کرد. او به‌ویژه نگران بود وابستگی‌های حزبی به تفکیک قوا و نظارت و توازن پیش‌بینی‌شده در قانون اساسی، آسیب وارد کند؛ مثلا اینکه نمایندگان کنگره و قضات هوادار حزب جمهوری‌خواه نسبت به رئیس جمهور برآمده از حزب متبوعشان تمکین بی‌مورد نشان دهند.

واشنگتن باور داشت که «فضیلت یا اخلاق ضرورتا سرچشمه هر حکومت مردمی است» و خطاب به مردم گفت: «تلاش کنید اولین و مهم‌ترین هدفتان ایجاد موسساتی برای گسترش و اشاعه معرفت باشد.»

.
🆔 @sokhanranihaa
🆑کانال سخنرانی ها
🌹
👆فایل صوتی ترجمه فارسی سخنرانی جرج واشینگتن بنیانگذار و اولین رئیس‌جمهور آمریکا را بشنوید👆
🖤🖤🖤قربانی شدن یکی دیگر از مدافعان آموزش....یک معلم دیگر قربانی کرونا شد.... همکار خوب و گرامی مان آقای کامیاب، دبیر فیزیک منطقه فولادشهر، دیروز قربانی کرونا شد.... 🖤روحش شاد🖤
Forwarded from BBCPersian
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در اسکاتلند امسال جشن پایان سال میلادی به دلیل همه‌گیری کرونا آنلاینی برگزار شد.
بخشی از آن تماشای نمایش پهپادهای نورانی بود که در آسمان به هنرنمایی پرداختند.
پهپادها در ادینبورگ و مناطق کوهستانی، به شکل حیوانات مختلف درآمدند؛ حتی گوزنی که یورتمه می‌رود.
برای تنظیم حرکات این پهپادها از هوش مصنوعی استفاده شده است.
@BBCPersian
در آغاز سال 2021 میلادی برای تمام مردم جهان صلح و آرامش آرزو می کنیم 🙏💫
«خواهی دید ، اینجا انقلاب خواهد شد!»

کتاب «زنی از مصر» زندگی نامه عمومی است که به قلم جهان سادات همسر انور سادات رئیس جمهور پیشین مصر نگاشته شده است.کتابی خوش خوان ، روان و با ترجمه ای رسا و پاکیزه از خانم مریم بیات که توسط فرهنگ نشر نو به صورت وزین و آراسته به چاپ رسیده است.بخش هایی از کتاب منبعی مهم در تاریخ نگاری پهلوی محسوب می گردد و شایسته استناد اما با احتیاط است.از یادداشت های جهان سادات پیداست که دوستی میان وی و فرح پهلوی هنوز پایدار و برقرار است.بخش های پایانی کتاب خاطرات وی و همسرش از حضور در تهران است که به مدت چهار روز مهمان شاه و فرح بودند.او از تشابهات تاریخی زنان دو کشور و بنای اولین مدرسه دخترانه در ایران می گوید.از سیاحت در تهران و دیدار از تالار آیینه در کاخ گلستان و تماشای موزه ها که فرح پهلوی او را به تماشا برده بود.علاقه فرح به هنر و برگزاری نمایشگاه های هنری و علاقه وی به آموزش را می ستاید و می گوید : «همچنین در سفرهایش به دور دنیا آثار عتیقه ی متعلق به ایران را خریده و به ایران بازگردانده بود..» (صفحه 543) جهان سادات در سیاحتی که دارد محو تماشای موزه جواهرات سلطنتی می گردد و همراه با فرح به بازدید از مدرن ترین بیمارستان ها ، مدارس و مهدکودک هایی می رود که در آن سال ها ایجاد شده است.او در یکی از موسسات آموزشی فیلمی از تلاش فرح برای آموزش سواد به مردم ایلات و عشایر دور دست را مشاهده می کند و می نویسد : «در شرایطی که بسیاری از بادیه نشینان مصر یکجانشین شده و مدارس دائمی در صحرا داشتند ، ایلات ایران هنوز دوران زندگی کوچ نشینی عشایری را سپری می کردند.» (همان) این دومین ملاقات جهان سادات با فرح بود.پیش از این ، فرح و محمدرضا پهلوی از مصر دیدار کرده بودند.اما شاه و انور سادات طبق آنچه جهان سادات می گوید مدت ها پیش همدیگر را می شناختند.انور نخستین بار شاه را در جریان یک رژه نظامی در قاهره به مناسبت ازدواج شاه با خواهر ملک فاروق در سال 1938 دیده بود و به عنوان یک افسر پایین مرتبه روستایی در برابر شاه که در آن هنگام وارث تاج و تخت بود رژه نظامی رفته بود.جالب است که آشنایی و دوستی این دو با یک مشاجره لفظی آغاز شده بود.پس از به آتش کشیده شدن مسجد الاقصی به دست یک گردشگر در سال 1969 ناصر ، انور را به نمایندگی مصر به اجلاس کنفرانس کشورهای اسلامی فرستاد تا ببیند برای حفاظت از اماکن مقدس اسلامی تحت اشغال اسرائیل چه گام هایی باید برداشته شود.انور پیشنهادهای شاه را ضعیف دانست و آن را به زبان عربی به سایر سران گفت.شاه با خشم پاسخ داد.مشاجره هنگامی پایان می یابد که انور متوجه می شود در ترجمه اظهار نظر وی به زبان فرانسه مطالب، تحریک آمیزتر شده است و او به زبان فارسی جمله ای خطاب به سران می گوید.این مساله باعث می گردد تا شاه که معروف بود به ندرت می خندد در این مورد از جا بلند شود و با لبخند برای انور کف زند.در اینجا بذر یک عمر دوستی میان انور و شاه آغاز می گردد.انور با نقل یک ضرب المثل عربی این دوستی را تعریف می کند : «هیچ دوستیی بدون دشمنی به وجود نمی آید.»(صفحه 544)از نکات جالب توجه در کتاب شباهت های بسیاری است که از قضای روزگار میان انور و شاه وجود دارد.هر دو متولد سال 1918 با اختلاف دو ماه می باشند.هر دو در سال 1938 با درجه ستوان دومی از دانشکده افسری فارغ التحصیل شدند.اما موقعیت اجتماعی و سیاسی ایران نیز ، از نگاه تیزبین جهان سادات پوشیده نمانده بود.وی علی رغم برخی نکات مثبتی که مطرح می کند شکاف موجود در جامعه ایران را به خوبی بیان می کند.از شکافی که میان مردم بسیار ثروتمند و فقیر فاصله انداخته بود.او می گوید علی رغم اصلاحات اجتماعی که شاه و فرح در کشور انجام می دادند شامل حال کسانی که نیازمند آن بودند ، نمی گردید.برای نمونه از نگرانی و نا امیدی اش می گوید هنگامی که فرح مدرسه کوچکی را نشان داده بود که در باغ بسیار معمولی شان در تهران ساخته بود که بچه هایی از طبقات مختلف بتوانند همراه فرزندان خودش در آن درس بخوانند.او چنین کاری را علی رغم حسن نیت مطابق رسم آن زمان نمی بیند.زیرا معتقد است راه رسیدن به دموکراسی این است که فرزندان خانواده سلطنتی مثل همه بچه ها به مدرسه بروند نه این که چند بچه دستچین شده برای درس خواندن به کاخ بیایند.نگرانی او بیشتر می گردد هنگامی که یکی از بلند پایگان حکومت مهمانی شام بسیار مفصلی به افتخار آن ها و شاه در مزرعه اش در خارج تهران برگزار کرده بود.او می گوید تا آن زمان که به کاخ های بی شماری در سراسر دنیا رفته بود چنین مهمانی مسرفانه ای با ریخت و پاش فراوان ندیده بود.او حتی صدای انقلاب ایران را می شنود.هنگامی که با هلیکوپتر از مهمانی به تهران باز می گردند به انور سادات می گوید :
👇👇👇
«احساس می کنم اینجا به زودی انقلاب می شود.پولدارها خیلی پولدارند و فقرا خیلی فقیر.طبقه متوسط هم به اندازه ی کافی نیستند که ثباتی ایجاد کنند.شاه باید فورا برای آرام کردن مردم دست به اقدامی بزند، از املاکش بیشتر به مردم ببخشد.شاید بهتر باشد لقب شاهنشاه را کنار بگذارد و خود را رئیس جمهور بنامد.الان به جز ژاپن امپراتوری دیگری در دنیا وجود ندارد و هیرو هیتو هم مثل ملکه انگلیس فقط یک مقام تشریفاتی است.دنیا دارد تغییر می کند و دیگر جایی برای امپراتوری نیست.این را به شاه خواهم گفت.»
انور منفجر شد.سرم فریاد کشید : « جهان ، تو هیچ چیز به او نخواهی گفت! به تو مربوط نیست.کی گفته تو دخالت کنی؟ شاه امپراتور است.برای امپراتور شدن متولد شده است.آن وقت می خواهی او عنوانش را به رئیس جمهور تغییر دهی؟ اجازه نداری این را به او بگویی ، شنیدی چه گفتم؟ اجازه نداری!»
اعتراض کردم : «ولی انور ، من شاه را دوست دارم.می خواهم به او بگویم.او و فرح دوستان عزیز ما هستند.شاید خودشان آن طور که دیگران ایران را می بینند ، نبینند ، شاید هم توجه ندارند.»
سرم فریاد کشید و گفت : «اگر به آن ها بگویی چگونه باید کشورشان را اداره کنند ، شاید دیگر دوستان عزیز ما باقی نمانند.نباید در کار دیگران فضولی کنی.ممکن است شاه از روی ادب به حرف های تو گوش کند.اما تغییری در چیزی به وجود نمی آورد.پس چرا حرف بیخود میزنی؟» بعد چشم غره ای به من رفت و اضافه کرد : «به تو دستور می دهم یک کلمه از این حرف ها را به شاه نزنی.»
روی حرف خودم ایستادم : « با وجود این ، خواهی دید ، انور ، اینجا انقلاب خواهد شد.» (صفحه 544)
جهان سادات درست می گفت.شاه در زمانی از شکوه امپراتوری سخن می گفت که عصر امپراتوری ها به پایان رسیده بود.کاریزمای امپراتوری در سایه رسانه ها و مطبوعات از بین رفته بود.زیرا یکی از عوامل راز و رمز فره شاهنشاهی در ایران پنهان بودن از دید مردم بود.اما در زمانه ای که رسانه ها و مطبوعات جهان چهره شاه را به نمایش می گذاشتند و از فساد دربار و اطرافیان شاه سخن می گفتند او دیگر یک شاهنشاه کاریزماتیک نبود.بلکه بزه کار بود.انور هم بیراه نمی گفت.برای کسی که امپراتور زاده شده است و دیگران او را در چشم سایه خدا بر روی زمین می دیدند چگونه می توانست از این جایگاه مینوی فرو آید و نماینده مردم باشد.در هر صورت انور سادات لطف شاه را فراموش نکرده بود.بخصوص این که او مدتی داماد مصریان بود.سیاست های منطقه ای شاه همسو با انور سادات بود.در جنگ مصر با اسرائیل در سال 1973 شاه از مصر حمایت کرده بود و حتی برای سادات نفت فرستاده بود.در موضوع صلح اسرائیل هم تنها کسی که از سادات حمایت کرد شاه بود.سادات به پاس این خدمات و حق مصاحبت ، مساعدت کرد و او را در کشورش پذیرا شد.سادات گفت : «برای بهترین استقبال ممکن از شاه هر چه در توانمان باشد انجام می دهیم.هیچ وقت کمک های او در جنگ اکتبر و پشتیبانی اش را از ابتکار صلح با اسرائیل از یاد نمی برم.حالا وظیفه ی ماست که در کنار او بایستیم.»(صفحه 507) این در حالی بود که شاه «ظالمانه ترین ضربه ها را از متحد خود ، آمریکا خورده بود.»(صفحه 542) سادات حتی به نیروهای مسلح ایران و کسانی که در این حوادث به شاه وفادار مانده بودند پیشنهاد پناهندگی داد.حتی به شاه پیشنهاد کرد : «چرا هواپیماهای نیروی هوایی و ناوگان های نیروی دریایی را خارج نمی کنی؟ مصر حاضر است تا آرام گرفتن اوضاع در ایران آن ها را حفظ کند.» ولی شاه با نومیدی و اندوه گفت : «آمریکایی ها اجازه را نمی دادند , مرا مجبور کردند کشورم را ترک کنم.سفیرشان در فرودگاه دقیقه به دقیقه به ساعتش نگاه می کرد و می گفت هر دقیقه تاخیر من نه به نفع خودم است و نه به نفع ایران.»(صفحه 509) به افتخار ورود شاه به مصر بیست و یک تیر توپ شلیک کردند و دسته موزیک نظامی سرود ملی دو کشور را نواختند.شاه هنگامی که در اتومبیل برای انور ماجرای وداع پرشور و احساساتی خود با افسرانش را در فرودگاه مهرآباد تعریف می کرد ، اشک بر گونه هایش جاری بود.به او گفته بود : «احساس فرماندهی را داشتم که میدان جنگ را ترک می کند.»(صفحه 508) جهان سادات و همسرش تا آن لحظه نمی دانستند که شاه به بیماری مهلک سرطان مبتلا شده است و ضعیف شدن او را ناشی از فشار زیادی که بر وی وارد آمده بود می دانستند.
👇👇👇
سادات حتی توصیه مشاورانش را که در استقبال از شاه حرارت زیادی نشان ندهد وقعی ننهاد.و به شاه گفت : «محمد ، خیالت آسوده باشد ، تو در مملکت خودت و میان مردم خودت و برادرانت هستی.»(صفحه 508)جهان از روزهای پایانی شاه هم نوشته است.اینکه از همیشه لاغرتر و رنگ پریده تر به نظر می رسید.به سختی نفس می کشید.اما هیچ نشانی از ضعف و ترحم در او مشاهده نمی شد.حتی به او گفت : «حالتان خیلی زود خوب می شود و با هم در اسکندریه اوقات خوشی را سپری می کنیم.»(صفحه 553) حتی با فرح که اشک آلود بود همدردی کرده و به او گفت : «شجاع باش ، احساست را به او نشان نده ، خیلی باهوش است و می فهمد»(همان) اما شاه ده روز بعد در بیست و ششم ژوئیه ی 1980 در قاهره درگذشت.مراسم تشییع باشکوه برگزار شده بود.جهان به توصیه انور در کنار فرح در مراسم شرکت کرده بود.زیرا انور به وی گفته بود : «هر کاری که فرح می کند تو هم بکن ، ما باید در گذراندن این اندوهبارترین و سخت ترین روز به او کمک کنیم.»(صفحه 553) این روایت پایان آخرین پادشاه ایران از جهان سادات است.گویا این سرنوشت مسلم دیکتاتورهاست که پایانی اندوه بار داشته باشند.کدام دیکتاتور را در تاریخ دیده اید که در غم غربت و یا به شکلی تراژیک از صحنه روزگار محو نشده باشد.گویا همگی در این امر مشترکند.به پایان زندگی ناپلئون بنگرید.از هیتلر که پیش از گذران پایانی شوم خود را کشت.از معمر قذافی که با چهره ای خونین و سری سرگردان توسط مخالفانش در برابر دیدگان همگان کشته شد.از صدام حسین که چون معمر پنهان گردیده و سپس اعدام گردید.و از رضاخان و فرزندش محمد رضا که هر دو در دور از کشور خود رها شدند.گویی تاریخ برای پایان تمامی دیکتاتورها یک نسخه پیچیده است.مرگ تراژیک!

مهران رضایی
📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd