صدای تاریخ(تاریخ بی دروغ)
1.64K subscribers
4.36K photos
1.84K videos
803 files
4.44K links
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
Download Telegram
*دیوان حافظ* 👆👆👆
نفیس و قدیمی با تصاویر مینیاتور استاد تجویدی
یک صفحه شعر +یک تصویر متناسب با شعر...
🌒🌞🔥
یلدایی با طعم ماه تولدتون .
هر ماهی هستین بزنین رو اون ماه ببینید 👇👇


فروردین
http://goo.gl/HW9v7d

اردیبهشت
http://goo.gl/1VqEtB

خرداد
http://goo.gl/w5MTox

تیر
http://goo.gl/yLHSXU

مرداد
http://goo.gl/eLaQBF

شهریور
http://goo.gl/AfZkgf

مهر
http://goo.gl/dnuSTC

آبان
http://goo.gl/PqroFn

آذر
http://goo.gl/QYxyWA

دی
http://goo.gl/yRt1bK

بهمن
http://goo.gl/nQ67eZ

اسفند
http://goo.gl/tFrjNU
👆
شادباش شب یلدا با بیان پارسی گوی دکتر میر جلال الدین کزازی 🔥🌞🔥👆👆
Forwarded from Turk Music Translate
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فلسفه شب چله به زبان ترکی آذربایجانی

🆔 @TurkMusicTranslate 🇹🇷
❄️سوز و سرمای گلستانت بخیر
عطر باران، بوی بستانت بخیر

تیشه زن بر ریشه های این خزان
ناله های بت پرستانت بخیر

زیر پا افتاده این پائیز پیر
فرش زیبای مهستانت بخیر

جان به سر شد ماه آذر، دی رسید
اولین روز زمستانت بخیر❄️

🔻امیدوارم شروع فصل زمستان، آغازی برای برآورده شدن آرزوهاتون باشه❣️

❄️زمستان مبارک❄️

☃️☃️☃️
📘 کتاب " جشن های ایرانی: جشن شب یلدا در ایران "
نوشته حمید سفیدگر شهانقی

شب چله، آخرین شب آذرماه و درازترین شب سال است؛ شبی که صبح فردای آن آغاز زمستان است. زمستانی که سرما و تاریکی و ظلمت آن ماهها بر دل و جان و خان و مان انسان ایرانی چیره خواهد شد و برای دفع این مجمع الاشرار راهی جز برگزاری جشنی همگانی و طولانی نبود و اقوام مختلف ساکن در فلات ایران نیز همین کار را میکردند و به جشن و شب نشینی میپرداختند؛ در این پژوهش آئین ها و مراسم مختلف شب چله در بین اقوام مختلف ایرانی مورد بررسی قرار گرفته است...

فصل های کتاب:

فصل اول: آئین یلدا
فصل دوم: فال ها
فصل سوم: سفره شب یلدا
فصل چهارم: یلدا و ادبیات شفاهی
فصل پنجم: یلدا در ادبیات فارسی
@tarbd
👇👇👇
Forwarded from اصفهان خبر
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥روستایی در استان اصفهان که امکان تردد زمینی ندارد

📌پایگاه اصفهان خبر
@khabar_isf
Forwarded from اصفهان خبر
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥 ببینید/ قنات دوطبقه اردستان، تنها قنات دوطبقه جهان

🔹️قنات "مون" اردستان به عنوان عجیب‌ترین و تنها قنات دو طبقه جهان در تاریخ ۲۶ تیرماه ۱۳۹۵ در اجلاسیه استانبول ترکیه به عنوان بیستمین اثر ایران به ثبت جهانی رسید.

📌پایگاه اصفهان خبر
@khabar_isf
🏛جعبه‌ی پاندورا

به‌روایت افسانه‌های یونانی، جعبه‌ای بود با محتوای تمامی بلاها و شوربختی‌های ناشناخته بشریت از جمله کار، بیماری، مرگ و غیره.
پاندورا (اولین زن جهان) جعبه‌ای از زئوس دریافت کرد تا به انسان‌ها هدیه دهد و سفارش کند که هرگز آن را نگشایند؛ ولی پاندورا جعبه را گشود و بلاها و شوربختی‌ها از داخل آن سرریز کرده و بر روی زمین پراکنده شدند؛ زمینی که تا آن زمان هیچ‌گونه مشکل و بدبختی نمی‌شناخت. تنها امید در جعبه باقی ‌ماند تا تسلای بشر باشد.
امروزه اصطلاح «جعبه‌ی پاندورا» به‌عنوان ضرب‌المثل در رابطه با مواردی استفاده می‌شود که فلاکتی بی‌علاج به‌بار آمده باشد.

#اساطیر_یونان
@tarbd

Tarikhema.org
📌📌📌مردان برای تحقیر همدیگر از هرآنچه به زنان مرتبط است مایه می‌گذارند

"مادامی که مردان برای تحقیر همدیگر ، برای نشان دادن قدرت و برتری خودشان در جدل‌ها و کل‌کل‌ها از هرآنچه به زنان مرتبط است مایه می‌گذارند باید و باید به فمینیسم پرداخت.

از جمله‌هایی مانند «النگوهات نشکنه»، تو باید «لچک سرت کنی»، «باید می‌رفتی تو تیم فوتبال بانوان» و تا بهره‌گیری از نام اندام جنسی منتسب به زن، از فحش‌های جنسیتی که در میانه دعوا به اعضای مونث خانواده داده می‌شود، بی آنکه در ماجرای دعوا نقشی داشته باشند، تا پوشش زنانه را به ابزاری برای تمسخر و تحقیر تبدیلش می‌کنند.

نمونه یک دعوا میان دو بازیکن فوتبال که برای تحقیر، هر یک دیگری را لایق حضور در تیم فوتبال بانوان می‌داند.
یک نفر هم نیست یادشان بیاورد که آنهمه محدودیت دست و پاگیر که زنان ورزشکار در جامعه زن‌ستیز ایران دارند را اگر شما داشتید تا حالا هفت بار رخت بازیکنی فوتبال را به قلاب فراموشی آویزان کرده بودید..."

نظر شما چیست؟‌‌
🤔🤔🤔
وقتی خرش از پل گذشت!!!

در زمان ناصرالدین شاه قاجار پیرمردی کنار رودخانه ای آسیاب آبی داشت که با آسیاب کردن گندم روزگار خوبی را می گذراند￸

پیرمرد یک گاو ۸ گوسفند و ۴۰ درخت خرما و تعدادی مرغ داشت که درآن زمان وضع مالی خوبی بود￸

روزی دزدی سوار خر خود بود که چند شتر و چند کیسه طلا را دزدیده بود و برای فرار از دست سربازان شاه به کلبه پیرمرد رسید￸

دزد به پیرمرد گفت￸
می خواهم از رودخانه گذر کنم و اگر تو برای من یک پل درست کنی یک کیسه طلا به تو می دهم￸

پیرمرد که چشمش به کیسه طلا افتاد به رویاهایش فکر کرد که با فروختن طلاها خانه بزرگی درشهر می خرد و ثروتمند زندگی می کند ￸
برای همین قبول کرد￸

از فردای آن روز پیرمرد شروع به ساختن پل کرد
درختان خرمای خود را برید تا برای ساختن ستون های پل از آنها استفاده کند￸

روزها تا دیر وقت سخت کار می کرد و پیش خود می گفت دیگر به کلبه و آسیاب و حیوانات خود نیاز ندارم

پس هر روز حیوانات خود را می کشت و غذاهای خوب برای خود و دزد درست می کرد￸

حتی در ساختن پل از چوبهای کلبه و آسیاب خود استفاده می کرد￸
￸طوری که بعداز گذشت یک هفته ساختن پل ؛ دیگر نه کلبه ای برای خود جا گذاشت نه آسیابی

به دزدگفت پل تمام شد و تو می توانی از روی پل رد بشی￸

دزد به پیرمرد گفت من اول شترهای خود را از روی پل رد می کنم که از محکم بودن پل مطمئن بشوم و ببینم که به من و خرم که کیسه های طلا بار دارد آسیب نزند￸

پیرمرد که از محکم بودن پل مطمئن بود به دزد گفت تو بعد از گذشتن شترها خودت نیز از روی پل رد شو که خوب خاطر جمع بشوی و بعد کیسه طلا را به من بده￸

دزد بلافاصله همین کار را کرد و به پیرمرد گفت وقتی با خرم از روی پل رد شدیم تو بیا آن طرف پل و کیسه طلا را ازمن بگیر￸

پیرمرد قبول کرد ￸
و همانطور که دزد نقشه در سر کشیده بود اتفاق افتاد ￸

وقتی در آخر دزد با خر خود به آن طرف پل رسید پل را به آتش کشید و پیرمرد این سوی پل تنهای تنها ماند

وقتی سربازان پیرمرد را به جرم همکاری با دزد نزد شاه بردند ناصرالدین شاه از پیرمرد پرسید جریان را تعریف کن￸

پیرمرد نگاهی به او کرد و گفت همه چی خوب پیش می رفت￸
فقط نمی دانم چرا وقتی خرش از پل گذشت￸
شدم تنهای تنهای تنها

ضرب المثل خرش از پل گذشت از همین جا شروع شد

📘برگرفته ازکتاب دزدان قاجار

📌نتیجه￸:
توی زندگیت حواست باشه خر چه کسی رو از پل رد می کنی￸. اگر کمی به این داستان فکر کنیم، می بینیم که خیلی آموزنده است و ما خر خیلی ها را از پل گذراندیم و بعدش به ما خیانت کردند.
Forwarded from اصفهان خبر
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥 ببینید/ بارش برف در فریدن

📌پایگاه اصفهان خبر
@khabar_isf
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
سرایشی بسیار زیبا از زبان پهلوی ساسانی.
با صدای تاثیربرانگیز سام سرابی
(زبان کنونی ما برگرفته از پهلوی ساسانی بوده و پهلوی نوین نام‌ دارد و خط کنونی، تاحدود زیادی برگردانیست از خط پهلوی ساسانی که توسط دولت ساسانی برای اعراب دست نشانده آل لخم در حیره ابداع شد)
📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
🎄شبی که کاج شدم!


سال‌های اول تبعید، در غربتِ‌ لندن، سال نو مسیحی که نزدیک می‌شد، بچه‌ها کاج می‌خواستند که چراغانی کنند. من می‌گفتم خفه، کاج مال خارجی‌هاست، ما ایرانی هستیم! بچه‌ها می‌زدند زیر گریه که چرا «هُویک اینا» می‌خرند؟ آن‌ها هم که ایرانی‌اند. سرشان داد می‌زدم که آن‌ها ارمنی هستند. بچه‌ها گریه‌کنان می‌گفتند «خوب ما هم ارمنی هستیم!»

می‌نشستم چهار ساعت برایشان فرق مسیحی و مسلمان را توضیح می‌دادم. بچه‌ها می‌گفتند «پس خودت اگر مسلمانی، چرا مثل مادربزرگ نماز نمی‌خوانی؟» عصبانی می‌شدم می‌گفتم خفه! کاج خبری نیست.

مادربزرگشان می‌گفت مادر حالا یک کاج برایشان بخر. خوشحال می‌شوند. درخت که دیگر ارمنی و مسلمان ندارد.

می‌گفتم مادر شما چرا؟ می‌گفت مادر جان غریبی است دیگر. اگر توی مملکت خودمان بودیم اقلاً الآن می‌بردیمشان سینه‌زنی تماشا کنند. (آن سال محرم افتاده بود به آغاز سال میلادی).

مادرشان می‌گفت بچه‌ها می‌توانند کاج بگیرند بگذارند اتاق خودشان. می‌گفتم من به یک اتاق فکر نمی‌کنم زن، به یک مملکت فکر می‌کنم! به تاریخش، به تمدنش، به فرهنگش که این‌همه خون برای آن ریخته شده. می‌گفت خدا را شکر خون تو ریخته نشد!

زیر بار کاج نمی‌رفتم. هیچ‌وقت با هیچ درختی این‌قدر کینه نداشتم. حاضر نبودم یک پول سیاه به کاج بدهم. گدابازی نبود، مفت هم نمی‌خواستم. یک لجاجی بود که نمی‌دانم از کجا آمده بود و به کجا رفت!

مشکل من به جز کاج، انسانی هم می‌شد. بچه‌ها حرف از بابا‌نوئل می‌زدند که برایشان هدیه می‌آورد. من می‌گفتم خفه، ما عمونوروز داریم! مادرم می‌گفت کجا ما عمونوروز داریم مادر جان؟ این‌ها‌ فروشگاه‌هاشان پر از بابانوئل است. می‌گفتم مادر جان، حقه‌بازی است! آدم‌های معمولی را شکل بابانوئل درآورده‌اند! دخترکم می‌گفت ولی شوکولاتهاشان راست‌راستکی است. مادر می‌گفت من این‌همه سال عمر کردم، تابه‌حال یک عمونوروز در ایران ندیدم.

نگاه گلایه‌آمیز به مادرم می‌کردم که مادر جان! مرا جلوی بچه‌ها کنف نکن. می‌گفتم بچه‌ها! نوروز که می‌شود ما توی ایران حاجی‌فیروز داریم که می‌آید می‌زند و می‌رقصد. بچه‌ها می‌پرسیدند کادو هم به بچه‌ها می‌دهد؟ مادرم می‌گفت: نه بابا، یک‌چیزی هم‌دستی می‌گیرد! بچه‌ها را از مادرم دور می‌کردم و می‌نشستم برایشان از پیدایش نوروز و جمشید جم می‌گفتم. خشایارشا را برایشان توضیح می‌دادم! بچه‌ها علاقه‌ای به آشنایی با نیاکان باستانی نشان نمی‌دادند.

یک روز که از افتخارات باستانی تعریف می‌کردم، پرسیدم بچه‌ها می‌دانید در ایران قدیم، هُوَخشَترَه کی بود؟ پسرکم گفت: آره. شَتَرَق می‌زده توی گوش آدم! خواهرش در جوابش گفت نه‌خیر. آدم‌های آن موقع گوش نداشتند چون‌که گوش‌هایشان را می‌بریدند!

بعد از تعطیلات سال‌نو، بچه‌های ما، تنها -یا معدود- دانش‌آموزانی بودند که هیچ هدیه‌ای از خانواده نگرفته بودند تا برای همکلاسی‌ها و آموزگارانی که سراغ می‌گرفتند -رسم معلم‌هاشان است که بپرسند- تعریف کنند. در عوض به آن‌ها یاد داده بودیم که باافتخار بگویند، عید ما سه ماه دیگر، در اول بهار است، نه سر‌سیاه زمستان.

مدتی طول کشید تا فهمیدم شریک شدن در جشن مردم دیگر هیچ اشکال قانونی و ناسیونالیستی و شووینیستی و حتی مذهبی ندارد. بخصوص در عالم بی‌خط‌کشی بچه‌ها. تاره حسنش هم این است که آدم شادی می‌کند! مدت‌ها طول کشید تا به حقیقتی برسم که ندیدنش را به پناه بردن به افسانه، جبران کرده بودم.

یک سال، شب کریسمس، بچه‌ها را غافلگیر کردم. راستش از کاج‌هایی که با چراغ‌های کوچک و رنگارنگ پشت پنجره مردم می‌دیدم، خوشم آمده بود. تازه می‌فهمیدم بچه‌ها چه می‌کشند. هرچه فکر کردم، دیدم خطری نیاکان باستانی و افتخارات ملی مرا تهدید نمی‌کند. دیدم یک کاج، کوچک‌تر از آن است که تاریخ و تمدن مرا زیر سؤال ببرد. حتی فکر کردم آحاد نیاکان باستانی هم اگر الآن در لندن بودند، چه‌بسا کاجی روشن می‌کردند.

در آن غروب سرد و دلگیر لندن، یک کاج حسابی، ولخرجی کردم. النگ و دولنگ و زرق‌وبرق و سیم و لامپ‌های مربوطه را هم خریدم و بردم خانه، ولی دیر کرده بودم. طبق معمول، دیر کرده بودم. یک‌چند سالی دیر کرده بودم.

بچه‌ها که از شهر دانشگاهی‌شان برگشته بودند، مرا که با آن وضع دیدند، کاج را رها کردند و خودم را چسبیدند و سرپا واداشتندم روی صندلی و آن‌وقت همهٔ آن زلم‌زیمبوهای تزیینی و چراغانی را به من آویزان کردند، سیم برق را دورم پیچیدند و حسابی که آذین‌بندی شدم، دوشاخه را زدند به پریز و دوربین عکس و فیلم آوردند. مادرشان، هم‌زمان، لامپ سقف را خاموش کرد. مادرم می‌گفت اذیت نکنید بچه‌ام را!

جسم و جانم انگار بین زمین و هوا معلق بود، معلق و نورانی. یک احساس کاج شدن عجیبی به من دست داده بود.

هادی خرسندی
ــــــــــــــــــ