@tarbd
گویند "سینوهه" شبی را به مستی کنار نیل به خواب می رود و صبح روز بعد یکی از برده های مصر که گوش ها و بینی اش به نشانه ی بردگی بریده بودند را بالای سر خودش می بیند.
در ابتدا می ترسد، اما وقتی به بی آزار بودن آن برده پی می برد،با او هم کلام می شود.
برده ، از ستم هایی که طبقه اشراف مصر بر او روا داشته بودند می گوید، از فئودالیسم بسیار شدید حاکم بر آن روزهای مصر .
برده از سینوهه خواهش می کند او را سر قبر یکی از اشراف ظالم و معروف مصر ببرد و چون سینوهه با سواد بود، جملاتی که خدایان روی قبر آن شخص ظالم را نوشته اند برای او بخواند.
سینوهه از برده سئوال می کند که چرا می خواهد سرنوشت قبر این شخص را بداند؟ و برده می گوید : سال ها قبل من انسان خوشبخت و آزادی بودم, همسر زیبا و دختر جوانی داشتم.مزرعه پر برکت اما کوچک من در کنار زمین های بیکران یکی از اشراف بود . روزی او با پرداخت رشوه به ماموران فرعون، زمین های مرا به نام خودش ثبت کرد و مقابل چشمانم به همسر و دخترم تجاوز کرد و بعد از اینکه گوش ها و بینی مرا برید و مرا برای کار اجباری به معدن فرستاد، سالهای سال از دختر و همسرم بهره برداری کرد و آنها را به عنوان خدمتکار فروخت و الان از سرنوشت آنها اطلاعی ندارم.
اکنون از از معدن رها شده ام ،شنیده ام آن شخص مرده است و برای همین آمده ام ببینم خدایان روی قبر او چه نوشته اند .
سینوهه با برده به شهر مردگان (قبرستان) می رود و قبرنوشته ی آن مرد را اینگونه می خواند:
"او انسان شریف و درستکاری بود که همواره در زندگی اش به مستمندان کمک می کرد و ناموس مردم در کنار او آرامش داشت و او زمین های خود را به فقرا می بخشید و هر گاه کسی مالی را مفقود می نمود،او از مال خودش ضرر آن شخص را جبران می کرد و او اکنون نزد خدای بزگ مصر (آمون) است و به سعادت ابدی رسیده است..."
در این هنگام.برده شروع به گریه می کند و می گوید:" آیا او انقدر انسان درستکار و شریفی بود و من نمی دانستم؟ درود خدایان بر او باد .... ای خدای بزرگ ای آمون مرا به خاطر افکار پلیدی که در مورد این مرد داشتم ببخش..."
سینوهه با تعجب از برده می پرسد که چرا علیرغم این همه ظلم و ستمی که بر تو روا شده، باز هم فکر می کنی او انسان خوب و درستکاری بوده است؟
و برده این جمله ی تاریخی را می گوید که:
"وقتی خدایان بر قبر او اینگونه نوشته اند، من حقیر چگونه می توانم خلاف این را بگویم ؟"
سینوهه بعد ها در یادداشت هایش به این داستان اشاره می کند و می نویسد :
"آنجا بود که پی بردم حماقت نوع بشر انتها ندارد!"
@tarbd
گویند "سینوهه" شبی را به مستی کنار نیل به خواب می رود و صبح روز بعد یکی از برده های مصر که گوش ها و بینی اش به نشانه ی بردگی بریده بودند را بالای سر خودش می بیند.
در ابتدا می ترسد، اما وقتی به بی آزار بودن آن برده پی می برد،با او هم کلام می شود.
برده ، از ستم هایی که طبقه اشراف مصر بر او روا داشته بودند می گوید، از فئودالیسم بسیار شدید حاکم بر آن روزهای مصر .
برده از سینوهه خواهش می کند او را سر قبر یکی از اشراف ظالم و معروف مصر ببرد و چون سینوهه با سواد بود، جملاتی که خدایان روی قبر آن شخص ظالم را نوشته اند برای او بخواند.
سینوهه از برده سئوال می کند که چرا می خواهد سرنوشت قبر این شخص را بداند؟ و برده می گوید : سال ها قبل من انسان خوشبخت و آزادی بودم, همسر زیبا و دختر جوانی داشتم.مزرعه پر برکت اما کوچک من در کنار زمین های بیکران یکی از اشراف بود . روزی او با پرداخت رشوه به ماموران فرعون، زمین های مرا به نام خودش ثبت کرد و مقابل چشمانم به همسر و دخترم تجاوز کرد و بعد از اینکه گوش ها و بینی مرا برید و مرا برای کار اجباری به معدن فرستاد، سالهای سال از دختر و همسرم بهره برداری کرد و آنها را به عنوان خدمتکار فروخت و الان از سرنوشت آنها اطلاعی ندارم.
اکنون از از معدن رها شده ام ،شنیده ام آن شخص مرده است و برای همین آمده ام ببینم خدایان روی قبر او چه نوشته اند .
سینوهه با برده به شهر مردگان (قبرستان) می رود و قبرنوشته ی آن مرد را اینگونه می خواند:
"او انسان شریف و درستکاری بود که همواره در زندگی اش به مستمندان کمک می کرد و ناموس مردم در کنار او آرامش داشت و او زمین های خود را به فقرا می بخشید و هر گاه کسی مالی را مفقود می نمود،او از مال خودش ضرر آن شخص را جبران می کرد و او اکنون نزد خدای بزگ مصر (آمون) است و به سعادت ابدی رسیده است..."
در این هنگام.برده شروع به گریه می کند و می گوید:" آیا او انقدر انسان درستکار و شریفی بود و من نمی دانستم؟ درود خدایان بر او باد .... ای خدای بزرگ ای آمون مرا به خاطر افکار پلیدی که در مورد این مرد داشتم ببخش..."
سینوهه با تعجب از برده می پرسد که چرا علیرغم این همه ظلم و ستمی که بر تو روا شده، باز هم فکر می کنی او انسان خوب و درستکاری بوده است؟
و برده این جمله ی تاریخی را می گوید که:
"وقتی خدایان بر قبر او اینگونه نوشته اند، من حقیر چگونه می توانم خلاف این را بگویم ؟"
سینوهه بعد ها در یادداشت هایش به این داستان اشاره می کند و می نویسد :
"آنجا بود که پی بردم حماقت نوع بشر انتها ندارد!"
@tarbd
Forwarded from Dr.m Ahmadi
https://telegram.me/joinchat/BK1Q9j6cFXsas6CFhXt_6w
گروه تخصصى معلمان تارىخ
گروه تخصصى معلمان تارىخ
Forwarded from Deleted Account
تست 4 درس اول تاریخ دهم.pdf
260.1 KB
سوالات تستی چهار درس اول تاریخ دهم
Forwarded from Deleted Account
سوالات_پیشنهادی_درس_هشتم_تاریخ_دهم_ا.pdf
274.1 KB
*افسانه تاسیس شهر رم*
در باب بنا شدن روم توسط رومولوس (Romulus)
میگویند دو برادر به نامهای رومولوس و ریموس (Remus) روم را بنا نهادند. پدر بزرگ آنها شاه بر حق آلبا (Alba) بود ولی برادرش وی را از قدرت خلع کرد. مادرشان میبایست برای ایزدبانو وستا (Vesta) کاهنه باشد و بالطبع باکره بماند ولی بعضی میگویند مارس، ایزد نبرد وی را باردار ساخت. عموی بزرگ آنها دریافت که رومولوس و ریموس، کودکانی عادی نیستند و تصمیم به نابودی آنها گرفت. خدمتکاری را مأمور این کار کرد ولی خدمتکار، آن دو را کنار رود تیبر (Tiber) رها ساخت. رودی که آن زمان در بالا آمده بود. ولی ماده گرگی آنها را پیدا کرد و به آن دو شیر داد. بعدها، خوکچرانی بچهها را پیدا کرد و به میان آدمیان بازگرداند.
رومولوس و ریموس مردانی قوی بار آمدند و رهبر چوپانان یاغی شدند که در اطراف و اکناف میزیستند. ریموس در نزاع با یکی از چوپانان پدربزرگش گرفتار شد. رومولوس کوشید برادرش را نجات دهد و حضور دوقلویهایی که سن و سالشان به نوههای پیرمرد میخورد حقیقت را آشکار کرد. آن دو با کمک افراد پدربزرگ و پیروان خود عموی غاصب را برانداختند و پدربزرگ را دوباره بر تخت نشاندند. رومولوس و ریموس میل نداشتند با عنوان شاه بر کسی حکم برانند و آلبا را ترک کردند تا شهر خویش را بنا کنند.
هر یک منطقهای متفاوت را برگزیدند و تصمیم گرفتند برای انتخاب مکان بهتر، منتظر فال نیکی بمانند. ریموس اطراف را نگریست و شش لاشخور دید که نشان خوبی بود. رومولوس ادعا که دوازده لاشخور دیده و نشانی بهتر است. در حین بحث، ریموس به حالت استهزا، از روی دیوارهایی که رومولوس ساخته بود پرید. دیگ خشم رومولوس به جوش آمد و برادر را کشت.
رومولوس، برادر را دفن کرد و به ساختن شهر خود ادامه داد. ولی مشکلی در کار بود. تمام ساکنان شهر، یعنی چوپانان، بردههای فراری، یاغیان سابق، مرد بودند. رومولوس، به افتخار ایزد کانسس (Consus) بازیهایی را ترتیب داد و از آن حوالی مردمی را دعوت کرد. در همان حین، رومولوس به مردم خود علامت داد و رومیان، دختران جوانی را که برای تماشای بازیها آمده بودند برداشتند و گریختند. مردان سابینی (Sabine) کوشیدند دختران خود را پس بگیرند ولی زمانی که موفق شدند دخترها با آدمربایان ازدواج کرده و بعضی مادر شده بودند. زنها خود را میان دو ارتش انداختند و التماس کردند که آنها را مجبور به انتخاب میان خویشان نسبی و سببی نکنند و بدین ترتیب، میان رومولوس و تاتیوس (Tatius)، شاه سابینیها صلح برقرار شد و دو قلمرو با یکدیگر متحد شدند. پنج سال بعد، تاتیوس کشته شدند و رومولوس به تنهایی بر هر دو قلمرو حکم راند.
رومولوس 38 سال بر روم حکومت کرد و سپس در توفانی هولناک ناپدید شد. میگفتند به آسمان رفته و با عنوان ایزد کوییرینوس (Quirinus) همچنان بر روم نظارت دارد.
@tarbd
Telegram.me/tarbd
شبکه ی معلمان تاریخ
در باب بنا شدن روم توسط رومولوس (Romulus)
میگویند دو برادر به نامهای رومولوس و ریموس (Remus) روم را بنا نهادند. پدر بزرگ آنها شاه بر حق آلبا (Alba) بود ولی برادرش وی را از قدرت خلع کرد. مادرشان میبایست برای ایزدبانو وستا (Vesta) کاهنه باشد و بالطبع باکره بماند ولی بعضی میگویند مارس، ایزد نبرد وی را باردار ساخت. عموی بزرگ آنها دریافت که رومولوس و ریموس، کودکانی عادی نیستند و تصمیم به نابودی آنها گرفت. خدمتکاری را مأمور این کار کرد ولی خدمتکار، آن دو را کنار رود تیبر (Tiber) رها ساخت. رودی که آن زمان در بالا آمده بود. ولی ماده گرگی آنها را پیدا کرد و به آن دو شیر داد. بعدها، خوکچرانی بچهها را پیدا کرد و به میان آدمیان بازگرداند.
رومولوس و ریموس مردانی قوی بار آمدند و رهبر چوپانان یاغی شدند که در اطراف و اکناف میزیستند. ریموس در نزاع با یکی از چوپانان پدربزرگش گرفتار شد. رومولوس کوشید برادرش را نجات دهد و حضور دوقلویهایی که سن و سالشان به نوههای پیرمرد میخورد حقیقت را آشکار کرد. آن دو با کمک افراد پدربزرگ و پیروان خود عموی غاصب را برانداختند و پدربزرگ را دوباره بر تخت نشاندند. رومولوس و ریموس میل نداشتند با عنوان شاه بر کسی حکم برانند و آلبا را ترک کردند تا شهر خویش را بنا کنند.
هر یک منطقهای متفاوت را برگزیدند و تصمیم گرفتند برای انتخاب مکان بهتر، منتظر فال نیکی بمانند. ریموس اطراف را نگریست و شش لاشخور دید که نشان خوبی بود. رومولوس ادعا که دوازده لاشخور دیده و نشانی بهتر است. در حین بحث، ریموس به حالت استهزا، از روی دیوارهایی که رومولوس ساخته بود پرید. دیگ خشم رومولوس به جوش آمد و برادر را کشت.
رومولوس، برادر را دفن کرد و به ساختن شهر خود ادامه داد. ولی مشکلی در کار بود. تمام ساکنان شهر، یعنی چوپانان، بردههای فراری، یاغیان سابق، مرد بودند. رومولوس، به افتخار ایزد کانسس (Consus) بازیهایی را ترتیب داد و از آن حوالی مردمی را دعوت کرد. در همان حین، رومولوس به مردم خود علامت داد و رومیان، دختران جوانی را که برای تماشای بازیها آمده بودند برداشتند و گریختند. مردان سابینی (Sabine) کوشیدند دختران خود را پس بگیرند ولی زمانی که موفق شدند دخترها با آدمربایان ازدواج کرده و بعضی مادر شده بودند. زنها خود را میان دو ارتش انداختند و التماس کردند که آنها را مجبور به انتخاب میان خویشان نسبی و سببی نکنند و بدین ترتیب، میان رومولوس و تاتیوس (Tatius)، شاه سابینیها صلح برقرار شد و دو قلمرو با یکدیگر متحد شدند. پنج سال بعد، تاتیوس کشته شدند و رومولوس به تنهایی بر هر دو قلمرو حکم راند.
رومولوس 38 سال بر روم حکومت کرد و سپس در توفانی هولناک ناپدید شد. میگفتند به آسمان رفته و با عنوان ایزد کوییرینوس (Quirinus) همچنان بر روم نظارت دارد.
@tarbd
Telegram.me/tarbd
شبکه ی معلمان تاریخ
Telegram
صدای تاریخ(تاریخ بی دروغ)
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
https://telegram.me/tarbd
🐐🐐🐐
بز کوهی و جایگاه آن نزد مردمان ایران
🐐🐐🐐
واژه «بُز» در اوستا به صورت های «بُوزَ» و «ایزَ» به معنای بُزِ نَر می باشد. این واژه در زبان سانسکریت «بُک» و در پهلوی به صورت «بُج» و « پاژَن» که نام گونه کوهی آن می باشد آمده است.
در فرهنگ باستانی، بز از جایگاهی وَرجاوند نزد مرمان ایران زمین برخوردار بوده است. بنابر اسطوره های مبتنی بر اوستا، هفتمین تجسم ایزد بهرام (وِرِثرَغنَه)، بُزِنَرِ جنگی می باشد و همچنین بز از نخستین جانوران سودمندی است که اهورامزدا پس از گاو آفریده و شامل پنج گونه خَربُز، تَبی، نَری، آهو و پازَن می باشد.
در میان متون باستانی، منظومه ای وجود دارد به نام درخت آسوریگ، این منظومه در رابطه با اهمیت بز در بینش ایرانیان باستان به ویژه آیین زرتشتی می باشد که موضوع آن، گفت و گویی است میان «بز» به عنوان نمادی از تمدن باستانی ایران و «درخت خرما» به عنوان نمادی از اقوام سامی. در این منظومه، بز و درخت خرما هر یک فواید خود را ذکر می کنند و در این بین بز برتری خود را نسبت به درخت خرما بنا به دلایلِ بی شماری می داند که مهمترین آن ها به کار رفتن شیرِ بز در آیین های پرستش یزدان، نیرو بخشیدن به ایزدِ چهار پایان و بافتن کُستی و سِدره از موی سپید بز می باشد که نیازهای معنوی مردمان باستانی ایران را بر آورده می سازد.
در میان نگاره های باقی مانده از هزاره های کهن، نگاره هایی بسیار از بزکوهی بر دیواره غارها، کوه ها و صخره های ایران باقی مانده است. اهمیت نقشمایه «بُز»، نزد مردم ایران به حدی است که بیش از 90 درصد نقوش سنگ نگارههای ایران به نقشمایهی بز کوهی اختصاص یافته است. به طوری که دکتر محمد ناصری فرد نویسنده کتاب سنگ نگاره های ایران، قدمت برخی از این نقوش در لرستان را «حدود چهل هزار سال» پیش می داند.
در روزگار باستان، مردمان ایران این نقش ها را بیشتر به عنوان نمادی به جهت رسیدن به مفهوم باروری، بارش باران و مبارزه با گرمای خورشید، آبخواهی، زایندگی، برکت و محافظت می نگاشتند. به همین خاطر سرچشمه این مفاهیم را می توان در اسطوره های باستانی ایران، جستجو کرد.
در داستان های کهن ایران زمین نیز ماجرایی تحت عنوان کشته شدن کیومرث (نخستین انسان) وجود دارد، که بر اساس این داستان کیومرث حدود 40 سال بر روی زمین زندگی میکند و پس از مبارزه با اهریمن کشته میشود، در این واقعه دو قطره از خونِ کیومرث بر روی زمین می ریزد و از آن یک بوته ریواس دوشاخه میروید. این دو شاخه ریواس برهم میپیچند و از یک شاخه آن پسر جوانی به اسم «مشی» و از شاخه دیگر دختر جوانی به اسم «مشیانه» متولد میشوند، و چون غذا خوردن را نمیدانستند، اهورا مزدا فرشته ای را در کالبد یک بز کوهی سفید رنگ میفرستد تا آن دو را شیر بدهد. بر مبنای این داستان، می توان به این نکته پی برد که تبدیل شدن بز کوهی به عنوان نمادی از محافظت ریشه در این ماجرا داشته است.
افزون بر آنچه تا کنون بیان شد، در فرهنگ باستانی، هر یک از اقوام ایرانی، بز کوهی را مقدس و آن را نماد یکی از عناصر مفید طبیعت و سبب برکت در زندگی خود در نظر میگرفتند و به جهت محافظت در مقابل نیرو های پلید و اهریمنی، تصویر آن را همراه با روحِ سادگی و دقت به شکل های واقع گرایانه، انتزاعی و نمادین به صورت ساده یا بالدار، بر صخره ها، سفال ها، مُهرها، گردن آویز و آثار زینتی می نگاشتند. به عنوان مثال نگاره های بز کوهی در لرستان، نمادی از خورشید (به همراه علامتی مانند گل نیلوفر در بین شاخ هایش) و گاهی به خاطر شاخ های خمیده آن، نماد هلال ماه و سبب ریزش باران می باشد و همچنین در شوش و ایلام، نقوش این حیوان نمادی از نیک بختی و ایزد زندگانی گیاهی به شمار می رفت و در روزگار ساسانیان نیز نقوش بز کوهی بیشتر اوقات در حال مراقبت از درخت ماه (در مقابل نیروهای اهریمنی) تصویر شده اند.
بنا به باوری دیگر، شاید کوهی بودن این حیوان موجب شده تا در فرهنگ باستانی مقدس شمرده شود، چرا که کوه در این فرهنگ، مقدس و نمادی از بزرگی، عظمت، جایگاه ایزدان و سرچشمه آبریزهایی است که زمین های اطراف خود را سیراب می کند و این حیوان نوید دهنده آب بوده است و به همین دلیل، در اکثر پدیده های هنری، آناهیتا (الهه آب) در کالبد بز کوهی به عنوان نماد آب و باران مجسم می شده است و مردمان باستان با نگاشتن نقوش آن از خدای خود درخواست بارش باران می کردند.
🐐🐐🐐🐐🐐🐐
@tarbd
Telegram.me/tarbd
شبکه ی معلمان تاریخ
بز کوهی و جایگاه آن نزد مردمان ایران
🐐🐐🐐
واژه «بُز» در اوستا به صورت های «بُوزَ» و «ایزَ» به معنای بُزِ نَر می باشد. این واژه در زبان سانسکریت «بُک» و در پهلوی به صورت «بُج» و « پاژَن» که نام گونه کوهی آن می باشد آمده است.
در فرهنگ باستانی، بز از جایگاهی وَرجاوند نزد مرمان ایران زمین برخوردار بوده است. بنابر اسطوره های مبتنی بر اوستا، هفتمین تجسم ایزد بهرام (وِرِثرَغنَه)، بُزِنَرِ جنگی می باشد و همچنین بز از نخستین جانوران سودمندی است که اهورامزدا پس از گاو آفریده و شامل پنج گونه خَربُز، تَبی، نَری، آهو و پازَن می باشد.
در میان متون باستانی، منظومه ای وجود دارد به نام درخت آسوریگ، این منظومه در رابطه با اهمیت بز در بینش ایرانیان باستان به ویژه آیین زرتشتی می باشد که موضوع آن، گفت و گویی است میان «بز» به عنوان نمادی از تمدن باستانی ایران و «درخت خرما» به عنوان نمادی از اقوام سامی. در این منظومه، بز و درخت خرما هر یک فواید خود را ذکر می کنند و در این بین بز برتری خود را نسبت به درخت خرما بنا به دلایلِ بی شماری می داند که مهمترین آن ها به کار رفتن شیرِ بز در آیین های پرستش یزدان، نیرو بخشیدن به ایزدِ چهار پایان و بافتن کُستی و سِدره از موی سپید بز می باشد که نیازهای معنوی مردمان باستانی ایران را بر آورده می سازد.
در میان نگاره های باقی مانده از هزاره های کهن، نگاره هایی بسیار از بزکوهی بر دیواره غارها، کوه ها و صخره های ایران باقی مانده است. اهمیت نقشمایه «بُز»، نزد مردم ایران به حدی است که بیش از 90 درصد نقوش سنگ نگارههای ایران به نقشمایهی بز کوهی اختصاص یافته است. به طوری که دکتر محمد ناصری فرد نویسنده کتاب سنگ نگاره های ایران، قدمت برخی از این نقوش در لرستان را «حدود چهل هزار سال» پیش می داند.
در روزگار باستان، مردمان ایران این نقش ها را بیشتر به عنوان نمادی به جهت رسیدن به مفهوم باروری، بارش باران و مبارزه با گرمای خورشید، آبخواهی، زایندگی، برکت و محافظت می نگاشتند. به همین خاطر سرچشمه این مفاهیم را می توان در اسطوره های باستانی ایران، جستجو کرد.
در داستان های کهن ایران زمین نیز ماجرایی تحت عنوان کشته شدن کیومرث (نخستین انسان) وجود دارد، که بر اساس این داستان کیومرث حدود 40 سال بر روی زمین زندگی میکند و پس از مبارزه با اهریمن کشته میشود، در این واقعه دو قطره از خونِ کیومرث بر روی زمین می ریزد و از آن یک بوته ریواس دوشاخه میروید. این دو شاخه ریواس برهم میپیچند و از یک شاخه آن پسر جوانی به اسم «مشی» و از شاخه دیگر دختر جوانی به اسم «مشیانه» متولد میشوند، و چون غذا خوردن را نمیدانستند، اهورا مزدا فرشته ای را در کالبد یک بز کوهی سفید رنگ میفرستد تا آن دو را شیر بدهد. بر مبنای این داستان، می توان به این نکته پی برد که تبدیل شدن بز کوهی به عنوان نمادی از محافظت ریشه در این ماجرا داشته است.
افزون بر آنچه تا کنون بیان شد، در فرهنگ باستانی، هر یک از اقوام ایرانی، بز کوهی را مقدس و آن را نماد یکی از عناصر مفید طبیعت و سبب برکت در زندگی خود در نظر میگرفتند و به جهت محافظت در مقابل نیرو های پلید و اهریمنی، تصویر آن را همراه با روحِ سادگی و دقت به شکل های واقع گرایانه، انتزاعی و نمادین به صورت ساده یا بالدار، بر صخره ها، سفال ها، مُهرها، گردن آویز و آثار زینتی می نگاشتند. به عنوان مثال نگاره های بز کوهی در لرستان، نمادی از خورشید (به همراه علامتی مانند گل نیلوفر در بین شاخ هایش) و گاهی به خاطر شاخ های خمیده آن، نماد هلال ماه و سبب ریزش باران می باشد و همچنین در شوش و ایلام، نقوش این حیوان نمادی از نیک بختی و ایزد زندگانی گیاهی به شمار می رفت و در روزگار ساسانیان نیز نقوش بز کوهی بیشتر اوقات در حال مراقبت از درخت ماه (در مقابل نیروهای اهریمنی) تصویر شده اند.
بنا به باوری دیگر، شاید کوهی بودن این حیوان موجب شده تا در فرهنگ باستانی مقدس شمرده شود، چرا که کوه در این فرهنگ، مقدس و نمادی از بزرگی، عظمت، جایگاه ایزدان و سرچشمه آبریزهایی است که زمین های اطراف خود را سیراب می کند و این حیوان نوید دهنده آب بوده است و به همین دلیل، در اکثر پدیده های هنری، آناهیتا (الهه آب) در کالبد بز کوهی به عنوان نماد آب و باران مجسم می شده است و مردمان باستان با نگاشتن نقوش آن از خدای خود درخواست بارش باران می کردند.
🐐🐐🐐🐐🐐🐐
@tarbd
Telegram.me/tarbd
شبکه ی معلمان تاریخ
Telegram
صدای تاریخ(تاریخ بی دروغ)
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
https://telegram.me/tarbd
Forwarded from Deleted Account
a_jjje8f3gkh38183m23k8g7g4i454ig020ll1g074248__6457c.mp4
28.7 MB
ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﯽ
ﺑﺎ ﻓﺘﺢ ﻣﺼﺮ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﮐﻤﺒﻮﺟﯿﻪ ﺩﺭ ۵۲۵ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﻣﯿﻼﺩ ، ﻓﯿﺜﺎﻏﻮﺭﺕ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪ ﯾﻮﻧﺎﻧﯽ ﻏﺎﻓﻞ ﮔﯿﺮ
ﺷﺪ .ﻓﯿﺜﺎﻋﻮﺭﺱ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ ﺟﺰﯾﺮﻩ ﺳﺎﻣﻮﺱ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﭘﻮﻟﯿﮑﺮﺍﺕ ، ﺣﺎﮐﻢ ﺟﺰﯾﺮﻩ ﺳﺎﻣﻮﺱ
ﻓﺮﺩﯼ ﻇﺎﻟﻢ ﺑﻮﺩ ، ﻓﯿﺜﺎﻏﻮﺭﺕ ﺍﺯ ﺳﺎﻣﻮﺱ ﺑﻪ ﻣﺼﺮ ﻣﻬﺎﺟﺮﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﺗﺎ ﺩﺭ ﻋﻠﻮﻡ ﻣﻬﻨﺪﺳﯽ ﻭ ﻫﻨﺪﺳﻪ
ﺧﺒﺮﻩ ﺷﻮﺩ . ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﻓﺘﺢ ﻣﺼﺮ ، ﮐﻤﺒﻮﺟﯿﻪ ﺑﻪ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﺑﺎﺑﻠﯽ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺍﻭ ﺑﻮﺩﻧﺪ ، ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ
ﻓﯿﺜﺎﻏﻮﺭﺱ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺎﺑﻞ ﺑﺒﺮﻧﺪ .ﻓﯿﺜﺎﻏﻮﺭﺱ ﻣﺪﺕ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺩﺭ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﺎﺑﻞ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﭼﯿﺰ ﻫﺎﯼ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺍﺯ
ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺍﺭﺱ ﺁﻣﻮﺧﺖ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺍﺭﺱ ﺯﯾﺮ ﭼﺘﺮ ﺩﻭﻟﺖ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﯽ ﺑﻮﺩ. ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺍﺭﺳﯽ
ﮐﻪ ﻓﯿﺜﺎﻓﻮﺭﺱ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﯾﺎﻓﺖ ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﻫﺎﯼ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﻣﺴﺌﻮﻝ ﺗﻘﻮﯾﻢ ﻭ ﻣﺤﺎﺳﺒﻪ ﻣﺎﻩ
ﻫﺎﯼ ﮐﺒﯿﺴﻪ ﻧﯿﺰ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﻏﺮﺍﻕ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺍﺭﺱ ﺭﺍ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﯿﺎﻥ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﮐﺮﺩﻧﺪ ! ﺑﻠﮑﻪ
ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﯿﺎﻥ ﺩﺭ ﺑﺴﻂ ﻭ ﮔﺴﺘﺮﺵ ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺍﺭﺱ ﻧﻘﺶ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ .ﻓﯿﺜﺎﻏﻮﺭﺱ ﺭﯾﺎﺿﯿﺎﺕ ﻭ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺷﻨﺎﺳﯽ ﺭﺍ
ﺩﺭ ﻣﺪﺍﺭﺱ ﺑﺎﺑﻞ ﺁﻣﻮﺧﺖ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻫﺎ ﺑﺎ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺍﺯ ﺩﺍﺭﯾﻮﺵ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﻪ ﻭﻃﻦ ﺧﻮﺩ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ . ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ
ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﯾﻮﻧﺎﻧﯽ ﺑﺎ ﺁﺏ ﻭ ﺗﺎﺏ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﺗﺎ ﺣﺪ ﺯﯾﺎﺩﯼ
ﻣﺪﯾﻮﻥ ﺗﻤﺪﻥ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ.
بن مایه :
ﻭﺍﻟﺘﺮ ﻫﯿﻨﺘﺲ ، ﺩﺍﺭﯾﻮﺵ ﻭ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ، ﺟﻠﺪ ﯾﮑﻢ
@tarbd
Telegram.me/tarbd
شبکه ی معلمان تاریخ
ﺑﺎ ﻓﺘﺢ ﻣﺼﺮ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﮐﻤﺒﻮﺟﯿﻪ ﺩﺭ ۵۲۵ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﻣﯿﻼﺩ ، ﻓﯿﺜﺎﻏﻮﺭﺕ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪ ﯾﻮﻧﺎﻧﯽ ﻏﺎﻓﻞ ﮔﯿﺮ
ﺷﺪ .ﻓﯿﺜﺎﻋﻮﺭﺱ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ ﺟﺰﯾﺮﻩ ﺳﺎﻣﻮﺱ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﭘﻮﻟﯿﮑﺮﺍﺕ ، ﺣﺎﮐﻢ ﺟﺰﯾﺮﻩ ﺳﺎﻣﻮﺱ
ﻓﺮﺩﯼ ﻇﺎﻟﻢ ﺑﻮﺩ ، ﻓﯿﺜﺎﻏﻮﺭﺕ ﺍﺯ ﺳﺎﻣﻮﺱ ﺑﻪ ﻣﺼﺮ ﻣﻬﺎﺟﺮﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﺗﺎ ﺩﺭ ﻋﻠﻮﻡ ﻣﻬﻨﺪﺳﯽ ﻭ ﻫﻨﺪﺳﻪ
ﺧﺒﺮﻩ ﺷﻮﺩ . ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﻓﺘﺢ ﻣﺼﺮ ، ﮐﻤﺒﻮﺟﯿﻪ ﺑﻪ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﺑﺎﺑﻠﯽ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺍﻭ ﺑﻮﺩﻧﺪ ، ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ
ﻓﯿﺜﺎﻏﻮﺭﺱ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺎﺑﻞ ﺑﺒﺮﻧﺪ .ﻓﯿﺜﺎﻏﻮﺭﺱ ﻣﺪﺕ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺩﺭ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﺎﺑﻞ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﭼﯿﺰ ﻫﺎﯼ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺍﺯ
ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺍﺭﺱ ﺁﻣﻮﺧﺖ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺍﺭﺱ ﺯﯾﺮ ﭼﺘﺮ ﺩﻭﻟﺖ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﯽ ﺑﻮﺩ. ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺍﺭﺳﯽ
ﮐﻪ ﻓﯿﺜﺎﻓﻮﺭﺱ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﯾﺎﻓﺖ ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﻫﺎﯼ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﻣﺴﺌﻮﻝ ﺗﻘﻮﯾﻢ ﻭ ﻣﺤﺎﺳﺒﻪ ﻣﺎﻩ
ﻫﺎﯼ ﮐﺒﯿﺴﻪ ﻧﯿﺰ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﻏﺮﺍﻕ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺍﺭﺱ ﺭﺍ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﯿﺎﻥ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﮐﺮﺩﻧﺪ ! ﺑﻠﮑﻪ
ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﯿﺎﻥ ﺩﺭ ﺑﺴﻂ ﻭ ﮔﺴﺘﺮﺵ ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺍﺭﺱ ﻧﻘﺶ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ .ﻓﯿﺜﺎﻏﻮﺭﺱ ﺭﯾﺎﺿﯿﺎﺕ ﻭ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺷﻨﺎﺳﯽ ﺭﺍ
ﺩﺭ ﻣﺪﺍﺭﺱ ﺑﺎﺑﻞ ﺁﻣﻮﺧﺖ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻫﺎ ﺑﺎ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺍﺯ ﺩﺍﺭﯾﻮﺵ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﻪ ﻭﻃﻦ ﺧﻮﺩ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ . ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ
ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﯾﻮﻧﺎﻧﯽ ﺑﺎ ﺁﺏ ﻭ ﺗﺎﺏ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﺗﺎ ﺣﺪ ﺯﯾﺎﺩﯼ
ﻣﺪﯾﻮﻥ ﺗﻤﺪﻥ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ.
بن مایه :
ﻭﺍﻟﺘﺮ ﻫﯿﻨﺘﺲ ، ﺩﺍﺭﯾﻮﺵ ﻭ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ، ﺟﻠﺪ ﯾﮑﻢ
@tarbd
Telegram.me/tarbd
شبکه ی معلمان تاریخ
Telegram
صدای تاریخ(تاریخ بی دروغ)
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
https://telegram.me/tarbd
Forwarded from Deleted Account
چهار درس اول تاریخ دهم.pdf
328.4 KB
تصاویری از کارگاه نقد کتاب تاریخ دهم با مشارکت گروه تاریخ آموزش و پرورش و گروه تاریخ دانشگاه اصفهان و انجمن تاریخ محلی ایرانیان