Forwarded from ─═हई ℳεнℜ❡αɴ ईह═─
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مستند اهرام درس 4 تاریخ دهم
@tarbd
گویند "سینوهه" شبی را به مستی کنار نیل به خواب می رود و صبح روز بعد یکی از برده های مصر که گوش ها و بینی اش به نشانه ی بردگی بریده بودند را بالای سر خودش می بیند.
در ابتدا می ترسد، اما وقتی به بی آزار بودن آن برده پی می برد،با او هم کلام می شود.
برده ، از ستم هایی که طبقه اشراف مصر بر او روا داشته بودند می گوید، از فئودالیسم بسیار شدید حاکم بر آن روزهای مصر .
برده از سینوهه خواهش می کند او را سر قبر یکی از اشراف ظالم و معروف مصر ببرد و چون سینوهه با سواد بود، جملاتی که خدایان روی قبر آن شخص ظالم را نوشته اند برای او بخواند.
سینوهه از برده سئوال می کند که چرا می خواهد سرنوشت قبر این شخص را بداند؟ و برده می گوید : سال ها قبل من انسان خوشبخت و آزادی بودم, همسر زیبا و دختر جوانی داشتم.مزرعه پر برکت اما کوچک من در کنار زمین های بیکران یکی از اشراف بود . روزی او با پرداخت رشوه به ماموران فرعون، زمین های مرا به نام خودش ثبت کرد و مقابل چشمانم به همسر و دخترم تجاوز کرد و بعد از اینکه گوش ها و بینی مرا برید و مرا برای کار اجباری به معدن فرستاد، سالهای سال از دختر و همسرم بهره برداری کرد و آنها را به عنوان خدمتکار فروخت و الان از سرنوشت آنها اطلاعی ندارم.
اکنون از از معدن رها شده ام ،شنیده ام آن شخص مرده است و برای همین آمده ام ببینم خدایان روی قبر او چه نوشته اند .
سینوهه با برده به شهر مردگان (قبرستان) می رود و قبرنوشته ی آن مرد را اینگونه می خواند:
"او انسان شریف و درستکاری بود که همواره در زندگی اش به مستمندان کمک می کرد و ناموس مردم در کنار او آرامش داشت و او زمین های خود را به فقرا می بخشید و هر گاه کسی مالی را مفقود می نمود،او از مال خودش ضرر آن شخص را جبران می کرد و او اکنون نزد خدای بزگ مصر (آمون) است و به سعادت ابدی رسیده است..."
در این هنگام.برده شروع به گریه می کند و می گوید:" آیا او انقدر انسان درستکار و شریفی بود و من نمی دانستم؟ درود خدایان بر او باد .... ای خدای بزرگ ای آمون مرا به خاطر افکار پلیدی که در مورد این مرد داشتم ببخش..."
سینوهه با تعجب از برده می پرسد که چرا علیرغم این همه ظلم و ستمی که بر تو روا شده، باز هم فکر می کنی او انسان خوب و درستکاری بوده است؟
و برده این جمله ی تاریخی را می گوید که:
"وقتی خدایان بر قبر او اینگونه نوشته اند، من حقیر چگونه می توانم خلاف این را بگویم ؟"
سینوهه بعد ها در یادداشت هایش به این داستان اشاره می کند و می نویسد :
"آنجا بود که پی بردم حماقت نوع بشر انتها ندارد!"
@tarbd
گویند "سینوهه" شبی را به مستی کنار نیل به خواب می رود و صبح روز بعد یکی از برده های مصر که گوش ها و بینی اش به نشانه ی بردگی بریده بودند را بالای سر خودش می بیند.
در ابتدا می ترسد، اما وقتی به بی آزار بودن آن برده پی می برد،با او هم کلام می شود.
برده ، از ستم هایی که طبقه اشراف مصر بر او روا داشته بودند می گوید، از فئودالیسم بسیار شدید حاکم بر آن روزهای مصر .
برده از سینوهه خواهش می کند او را سر قبر یکی از اشراف ظالم و معروف مصر ببرد و چون سینوهه با سواد بود، جملاتی که خدایان روی قبر آن شخص ظالم را نوشته اند برای او بخواند.
سینوهه از برده سئوال می کند که چرا می خواهد سرنوشت قبر این شخص را بداند؟ و برده می گوید : سال ها قبل من انسان خوشبخت و آزادی بودم, همسر زیبا و دختر جوانی داشتم.مزرعه پر برکت اما کوچک من در کنار زمین های بیکران یکی از اشراف بود . روزی او با پرداخت رشوه به ماموران فرعون، زمین های مرا به نام خودش ثبت کرد و مقابل چشمانم به همسر و دخترم تجاوز کرد و بعد از اینکه گوش ها و بینی مرا برید و مرا برای کار اجباری به معدن فرستاد، سالهای سال از دختر و همسرم بهره برداری کرد و آنها را به عنوان خدمتکار فروخت و الان از سرنوشت آنها اطلاعی ندارم.
اکنون از از معدن رها شده ام ،شنیده ام آن شخص مرده است و برای همین آمده ام ببینم خدایان روی قبر او چه نوشته اند .
سینوهه با برده به شهر مردگان (قبرستان) می رود و قبرنوشته ی آن مرد را اینگونه می خواند:
"او انسان شریف و درستکاری بود که همواره در زندگی اش به مستمندان کمک می کرد و ناموس مردم در کنار او آرامش داشت و او زمین های خود را به فقرا می بخشید و هر گاه کسی مالی را مفقود می نمود،او از مال خودش ضرر آن شخص را جبران می کرد و او اکنون نزد خدای بزگ مصر (آمون) است و به سعادت ابدی رسیده است..."
در این هنگام.برده شروع به گریه می کند و می گوید:" آیا او انقدر انسان درستکار و شریفی بود و من نمی دانستم؟ درود خدایان بر او باد .... ای خدای بزرگ ای آمون مرا به خاطر افکار پلیدی که در مورد این مرد داشتم ببخش..."
سینوهه با تعجب از برده می پرسد که چرا علیرغم این همه ظلم و ستمی که بر تو روا شده، باز هم فکر می کنی او انسان خوب و درستکاری بوده است؟
و برده این جمله ی تاریخی را می گوید که:
"وقتی خدایان بر قبر او اینگونه نوشته اند، من حقیر چگونه می توانم خلاف این را بگویم ؟"
سینوهه بعد ها در یادداشت هایش به این داستان اشاره می کند و می نویسد :
"آنجا بود که پی بردم حماقت نوع بشر انتها ندارد!"
@tarbd
Forwarded from Dr.m Ahmadi
https://telegram.me/joinchat/BK1Q9j6cFXsas6CFhXt_6w
گروه تخصصى معلمان تارىخ
گروه تخصصى معلمان تارىخ
Forwarded from Deleted Account
تست 4 درس اول تاریخ دهم.pdf
260.1 KB
سوالات تستی چهار درس اول تاریخ دهم
Forwarded from Deleted Account
سوالات_پیشنهادی_درس_هشتم_تاریخ_دهم_ا.pdf
274.1 KB
*افسانه تاسیس شهر رم*
در باب بنا شدن روم توسط رومولوس (Romulus)
میگویند دو برادر به نامهای رومولوس و ریموس (Remus) روم را بنا نهادند. پدر بزرگ آنها شاه بر حق آلبا (Alba) بود ولی برادرش وی را از قدرت خلع کرد. مادرشان میبایست برای ایزدبانو وستا (Vesta) کاهنه باشد و بالطبع باکره بماند ولی بعضی میگویند مارس، ایزد نبرد وی را باردار ساخت. عموی بزرگ آنها دریافت که رومولوس و ریموس، کودکانی عادی نیستند و تصمیم به نابودی آنها گرفت. خدمتکاری را مأمور این کار کرد ولی خدمتکار، آن دو را کنار رود تیبر (Tiber) رها ساخت. رودی که آن زمان در بالا آمده بود. ولی ماده گرگی آنها را پیدا کرد و به آن دو شیر داد. بعدها، خوکچرانی بچهها را پیدا کرد و به میان آدمیان بازگرداند.
رومولوس و ریموس مردانی قوی بار آمدند و رهبر چوپانان یاغی شدند که در اطراف و اکناف میزیستند. ریموس در نزاع با یکی از چوپانان پدربزرگش گرفتار شد. رومولوس کوشید برادرش را نجات دهد و حضور دوقلویهایی که سن و سالشان به نوههای پیرمرد میخورد حقیقت را آشکار کرد. آن دو با کمک افراد پدربزرگ و پیروان خود عموی غاصب را برانداختند و پدربزرگ را دوباره بر تخت نشاندند. رومولوس و ریموس میل نداشتند با عنوان شاه بر کسی حکم برانند و آلبا را ترک کردند تا شهر خویش را بنا کنند.
هر یک منطقهای متفاوت را برگزیدند و تصمیم گرفتند برای انتخاب مکان بهتر، منتظر فال نیکی بمانند. ریموس اطراف را نگریست و شش لاشخور دید که نشان خوبی بود. رومولوس ادعا که دوازده لاشخور دیده و نشانی بهتر است. در حین بحث، ریموس به حالت استهزا، از روی دیوارهایی که رومولوس ساخته بود پرید. دیگ خشم رومولوس به جوش آمد و برادر را کشت.
رومولوس، برادر را دفن کرد و به ساختن شهر خود ادامه داد. ولی مشکلی در کار بود. تمام ساکنان شهر، یعنی چوپانان، بردههای فراری، یاغیان سابق، مرد بودند. رومولوس، به افتخار ایزد کانسس (Consus) بازیهایی را ترتیب داد و از آن حوالی مردمی را دعوت کرد. در همان حین، رومولوس به مردم خود علامت داد و رومیان، دختران جوانی را که برای تماشای بازیها آمده بودند برداشتند و گریختند. مردان سابینی (Sabine) کوشیدند دختران خود را پس بگیرند ولی زمانی که موفق شدند دخترها با آدمربایان ازدواج کرده و بعضی مادر شده بودند. زنها خود را میان دو ارتش انداختند و التماس کردند که آنها را مجبور به انتخاب میان خویشان نسبی و سببی نکنند و بدین ترتیب، میان رومولوس و تاتیوس (Tatius)، شاه سابینیها صلح برقرار شد و دو قلمرو با یکدیگر متحد شدند. پنج سال بعد، تاتیوس کشته شدند و رومولوس به تنهایی بر هر دو قلمرو حکم راند.
رومولوس 38 سال بر روم حکومت کرد و سپس در توفانی هولناک ناپدید شد. میگفتند به آسمان رفته و با عنوان ایزد کوییرینوس (Quirinus) همچنان بر روم نظارت دارد.
@tarbd
Telegram.me/tarbd
شبکه ی معلمان تاریخ
در باب بنا شدن روم توسط رومولوس (Romulus)
میگویند دو برادر به نامهای رومولوس و ریموس (Remus) روم را بنا نهادند. پدر بزرگ آنها شاه بر حق آلبا (Alba) بود ولی برادرش وی را از قدرت خلع کرد. مادرشان میبایست برای ایزدبانو وستا (Vesta) کاهنه باشد و بالطبع باکره بماند ولی بعضی میگویند مارس، ایزد نبرد وی را باردار ساخت. عموی بزرگ آنها دریافت که رومولوس و ریموس، کودکانی عادی نیستند و تصمیم به نابودی آنها گرفت. خدمتکاری را مأمور این کار کرد ولی خدمتکار، آن دو را کنار رود تیبر (Tiber) رها ساخت. رودی که آن زمان در بالا آمده بود. ولی ماده گرگی آنها را پیدا کرد و به آن دو شیر داد. بعدها، خوکچرانی بچهها را پیدا کرد و به میان آدمیان بازگرداند.
رومولوس و ریموس مردانی قوی بار آمدند و رهبر چوپانان یاغی شدند که در اطراف و اکناف میزیستند. ریموس در نزاع با یکی از چوپانان پدربزرگش گرفتار شد. رومولوس کوشید برادرش را نجات دهد و حضور دوقلویهایی که سن و سالشان به نوههای پیرمرد میخورد حقیقت را آشکار کرد. آن دو با کمک افراد پدربزرگ و پیروان خود عموی غاصب را برانداختند و پدربزرگ را دوباره بر تخت نشاندند. رومولوس و ریموس میل نداشتند با عنوان شاه بر کسی حکم برانند و آلبا را ترک کردند تا شهر خویش را بنا کنند.
هر یک منطقهای متفاوت را برگزیدند و تصمیم گرفتند برای انتخاب مکان بهتر، منتظر فال نیکی بمانند. ریموس اطراف را نگریست و شش لاشخور دید که نشان خوبی بود. رومولوس ادعا که دوازده لاشخور دیده و نشانی بهتر است. در حین بحث، ریموس به حالت استهزا، از روی دیوارهایی که رومولوس ساخته بود پرید. دیگ خشم رومولوس به جوش آمد و برادر را کشت.
رومولوس، برادر را دفن کرد و به ساختن شهر خود ادامه داد. ولی مشکلی در کار بود. تمام ساکنان شهر، یعنی چوپانان، بردههای فراری، یاغیان سابق، مرد بودند. رومولوس، به افتخار ایزد کانسس (Consus) بازیهایی را ترتیب داد و از آن حوالی مردمی را دعوت کرد. در همان حین، رومولوس به مردم خود علامت داد و رومیان، دختران جوانی را که برای تماشای بازیها آمده بودند برداشتند و گریختند. مردان سابینی (Sabine) کوشیدند دختران خود را پس بگیرند ولی زمانی که موفق شدند دخترها با آدمربایان ازدواج کرده و بعضی مادر شده بودند. زنها خود را میان دو ارتش انداختند و التماس کردند که آنها را مجبور به انتخاب میان خویشان نسبی و سببی نکنند و بدین ترتیب، میان رومولوس و تاتیوس (Tatius)، شاه سابینیها صلح برقرار شد و دو قلمرو با یکدیگر متحد شدند. پنج سال بعد، تاتیوس کشته شدند و رومولوس به تنهایی بر هر دو قلمرو حکم راند.
رومولوس 38 سال بر روم حکومت کرد و سپس در توفانی هولناک ناپدید شد. میگفتند به آسمان رفته و با عنوان ایزد کوییرینوس (Quirinus) همچنان بر روم نظارت دارد.
@tarbd
Telegram.me/tarbd
شبکه ی معلمان تاریخ
Telegram
صدای تاریخ(تاریخ بی دروغ)
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
https://telegram.me/tarbd