✅تقدیر مشرق یا عزم پهلوی
✍دکتر مجید تفرشی
شاید برخلاف عرف مرسوم پژوهشی، بهتر باشد که حرف آخر را اول بزنم. با توجه بهوجود تقریباً 350 هزار برگ سندی که در آرشیو انگلستان در مورد تحولات ایران بین سالهای 1921 تا 1941 میلادی موجود است؛ حیرتانگیز و تعجبآور است که فکر کنیم دولتهای خارجی هیچ نقشی در تحولات ایران نداشته و عوامل داخلی نقشآفرینی داشتند و کودتای سوم اسفند 1299بدون آگاهی، حمایت و تسهیلات قدرتهای بزرگ خارجی، بخصوص بریتانیا به انجام رسید.
یکی از مشکلات جدی در قضاوتهای تاریخی ایرانیان این است که ما در یک بحران قضاوت تاریخی به سر میبریم که همیشه وجود داشته، ولی از چهل سال قبل به شدت رسیده و آن نگاه اهورایی و اهریمنی است. نگاهی که در مقولاتی چون دوران رضاشاه و شخص او آشکارتر و شدیدتر میشود. کسانی که مخالف رضا شاه بودند وی را یک مزدور و دست پرورده خارجی میدیدند که تمام اقداماتش با دستور مستقیم بریتانیا انجام میشده است. از سوی دیگر موافقان رضاشاهاند که او را فرشته نجات و فاقد هر گونه لغزش و خطایی میدانند که همه اعمال او قابل توجیه است. در زمینه کودتای 1299 هم عدهای معتقدند همه مشکلات و تصمیمات داخلی بوده و دولتهای خارجی مطلقاً دخالتی در آن عملیات نداشتهاند. این نوع روایات و دیدگاههای افراطی و تفریطی، منجر به یک دعوای سیاسی شده است؛ دعوایی که یک سر آن دروغهای خارجی، ادعاهای تاریخدانهای هیچ ندان و شبکههای مجازی و تاریخ نگاری دروغ و مغرضانه شماری از رسانههای فارسی زبان خارج از کشور است و یک سر دیگر آن، روایت 40 ساله حکومت داخلی. هر دو یک روایت نادرست و مخدوش را ارائه کردهاند که تاریخ در اینجا ذبح شرعی شده است.
اگر از من میپرسید سیدضیا و رضاخان میخواستند که در ایران کودتا کنند و به آنها دستور داده شد، من میگویم حتماً میخواستند و کارشان جنبه دستوری از سوی دیگران نداشته، اما این تصمیم با اراده و عزم و نقشههای راهبردی شاکله قدرت و حکومت بریتانیا کاملاً همراه شد. منظورم از بریتانیا مقامات و نهادهای دست بالای آنان در لایهها و سطوح مختلف در حکومت آن امپراطوری است.
در اینجا، من شش عنصر و شش شاکله را که درروی کار آمدن رضاشاه نقش داشته است بازگو میکنم.
🔹اولین عنصر، مسائل و جنگ داخلی، مصائب اقتصاد و ناامنیهایی است که در داخل کشور بشدت وجود داشت. شاید ناامنی، یکی از مهمترین معضلات ایران، در سالهای 1918 تا 1921 میلادی است که هم در داخل و هم در مراودات منطقهای، کشور را فلج کرده و همه مسائل اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و بین المللی ایران را تحت تأثیر قرار داده بود.
🔹دومین موضوع، بحران موجود در خاندان قاجار، ضعف دربار و مشکلات شخص احمدشاه بود که ادامه کار را با او و خاندانش دشوار کرده بود و قدرتهای خارجی را درباره تأیید تداوم سلطنت قاجار به تردید جدی واداشته بود.
🔹سومین عنصر، ظهور یک طبقه متوسط جدید جوان از نخبگان قاجاری و غیر قاجاری بود که مصمم بودند تا برای تغییر حکومت و وضع موجود، به یک دیکتاتور فرهمند و مستبد مصلح کمک کنند.
🔹چهارم شخصیت و تواناییهای بالقوه شخص رضاشاه و جنمی که وی داشت که باید به آن توجه داشت و نمیشود و نباید آن را در سیر تحولات آن زمان نادیده گرفت.
🔹پنجمین عنصر مسائل راهبردی منطقهای، از جمله مسأله خلیج فارس، تحولات شبه قاره هند و موضوع نفت در منطقه است که خواسته یا ناخواسته ایران را در کانون توجهات قدرتهای مهم حاضر در منطقه و ساکنان این منطقه قرار میداد. در پرتو این تحولات بود که حتی مسلمان تحولخواه شبه قاره از جمله علامه محمد اقبال لاهوری در اوان قدرت گرفتن رضاشاه، در شعری از او این گونه تمجید میکند:
آن چه بر تقدیر مشرق قادر است
عزم جزم پهلوی و نادر است
🔹عنصر ششم تأثیرگذار در کودتا، نقش راهبردی و عملیاتی نیروها و قدرتهای خارجی بخصوص بریتانیا و اتحاد جماهیر شوروی است.
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
✍دکتر مجید تفرشی
شاید برخلاف عرف مرسوم پژوهشی، بهتر باشد که حرف آخر را اول بزنم. با توجه بهوجود تقریباً 350 هزار برگ سندی که در آرشیو انگلستان در مورد تحولات ایران بین سالهای 1921 تا 1941 میلادی موجود است؛ حیرتانگیز و تعجبآور است که فکر کنیم دولتهای خارجی هیچ نقشی در تحولات ایران نداشته و عوامل داخلی نقشآفرینی داشتند و کودتای سوم اسفند 1299بدون آگاهی، حمایت و تسهیلات قدرتهای بزرگ خارجی، بخصوص بریتانیا به انجام رسید.
یکی از مشکلات جدی در قضاوتهای تاریخی ایرانیان این است که ما در یک بحران قضاوت تاریخی به سر میبریم که همیشه وجود داشته، ولی از چهل سال قبل به شدت رسیده و آن نگاه اهورایی و اهریمنی است. نگاهی که در مقولاتی چون دوران رضاشاه و شخص او آشکارتر و شدیدتر میشود. کسانی که مخالف رضا شاه بودند وی را یک مزدور و دست پرورده خارجی میدیدند که تمام اقداماتش با دستور مستقیم بریتانیا انجام میشده است. از سوی دیگر موافقان رضاشاهاند که او را فرشته نجات و فاقد هر گونه لغزش و خطایی میدانند که همه اعمال او قابل توجیه است. در زمینه کودتای 1299 هم عدهای معتقدند همه مشکلات و تصمیمات داخلی بوده و دولتهای خارجی مطلقاً دخالتی در آن عملیات نداشتهاند. این نوع روایات و دیدگاههای افراطی و تفریطی، منجر به یک دعوای سیاسی شده است؛ دعوایی که یک سر آن دروغهای خارجی، ادعاهای تاریخدانهای هیچ ندان و شبکههای مجازی و تاریخ نگاری دروغ و مغرضانه شماری از رسانههای فارسی زبان خارج از کشور است و یک سر دیگر آن، روایت 40 ساله حکومت داخلی. هر دو یک روایت نادرست و مخدوش را ارائه کردهاند که تاریخ در اینجا ذبح شرعی شده است.
اگر از من میپرسید سیدضیا و رضاخان میخواستند که در ایران کودتا کنند و به آنها دستور داده شد، من میگویم حتماً میخواستند و کارشان جنبه دستوری از سوی دیگران نداشته، اما این تصمیم با اراده و عزم و نقشههای راهبردی شاکله قدرت و حکومت بریتانیا کاملاً همراه شد. منظورم از بریتانیا مقامات و نهادهای دست بالای آنان در لایهها و سطوح مختلف در حکومت آن امپراطوری است.
در اینجا، من شش عنصر و شش شاکله را که درروی کار آمدن رضاشاه نقش داشته است بازگو میکنم.
🔹اولین عنصر، مسائل و جنگ داخلی، مصائب اقتصاد و ناامنیهایی است که در داخل کشور بشدت وجود داشت. شاید ناامنی، یکی از مهمترین معضلات ایران، در سالهای 1918 تا 1921 میلادی است که هم در داخل و هم در مراودات منطقهای، کشور را فلج کرده و همه مسائل اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و بین المللی ایران را تحت تأثیر قرار داده بود.
🔹دومین موضوع، بحران موجود در خاندان قاجار، ضعف دربار و مشکلات شخص احمدشاه بود که ادامه کار را با او و خاندانش دشوار کرده بود و قدرتهای خارجی را درباره تأیید تداوم سلطنت قاجار به تردید جدی واداشته بود.
🔹سومین عنصر، ظهور یک طبقه متوسط جدید جوان از نخبگان قاجاری و غیر قاجاری بود که مصمم بودند تا برای تغییر حکومت و وضع موجود، به یک دیکتاتور فرهمند و مستبد مصلح کمک کنند.
🔹چهارم شخصیت و تواناییهای بالقوه شخص رضاشاه و جنمی که وی داشت که باید به آن توجه داشت و نمیشود و نباید آن را در سیر تحولات آن زمان نادیده گرفت.
🔹پنجمین عنصر مسائل راهبردی منطقهای، از جمله مسأله خلیج فارس، تحولات شبه قاره هند و موضوع نفت در منطقه است که خواسته یا ناخواسته ایران را در کانون توجهات قدرتهای مهم حاضر در منطقه و ساکنان این منطقه قرار میداد. در پرتو این تحولات بود که حتی مسلمان تحولخواه شبه قاره از جمله علامه محمد اقبال لاهوری در اوان قدرت گرفتن رضاشاه، در شعری از او این گونه تمجید میکند:
آن چه بر تقدیر مشرق قادر است
عزم جزم پهلوی و نادر است
🔹عنصر ششم تأثیرگذار در کودتا، نقش راهبردی و عملیاتی نیروها و قدرتهای خارجی بخصوص بریتانیا و اتحاد جماهیر شوروی است.
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
Telegram
صدای تاریخ(تاریخ بی دروغ)
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
https://telegram.me/tarbd
❤2👍2
Forwarded from literature
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تا به سر سودای آن گیسوی دامنگیر دارم
خاطری آزاد و پایی بسته در زنجیر دارم
خاطری آزاد و پایی بسته در زنجیر دارم
❤3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✅ بهای سنگین خطای انسان را حیوانات با مظلومیت تمام پرداختند.
📌 چه کسی میداند که چندین حیوان و پرنده در آتش سوختند. مسئول سوختن و کباب شدن این جانهای بیگناه، اشتباهات انسانی است.
#جنگل_هیرکانی
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
📌 چه کسی میداند که چندین حیوان و پرنده در آتش سوختند. مسئول سوختن و کباب شدن این جانهای بیگناه، اشتباهات انسانی است.
#جنگل_هیرکانی
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
😢9❤1
✅مناظرهٔ نیچه و مولانا
غروب بر دامنهٔ کوه خوابیده بود و اتاق، آکنده از سکوتی ازلی.
نیچه، با چشمانی که آذرخشی خاموش را پنهان کرده بود، رو به مولانا نشست.
مولانا، آرام و درخشان، همچون پیرِ باده نوشی که از طوفان درون عبور کرده باشد.
نیچه گفت:
جلالالدین! فضای خالیِ میان انسان و تقدیر، همان جایی ست که قدرت زاده میشود.
آنچه مرا نکشد، قوی ترم میکند.
انسان باید از خاک چکه کند، اما به آسمان بازنگردد؛
زیرا آسمان، زندانِ اراده است.
مولانا لبخند زد؛ لبخندی از جنس بادِ گرم کویر.
ای مردِ غرب…
تو از آسمان گریخته ای چون آسمانی که تو شناختی، آسمانِ کژدینان بود.
اما من از آسمان نیاموختم؛
من از نیستان آمدم.
از جایی که نخستین نالهٔ جدایی، جهان را شکافت.
نیچه ابرو درهم کشید:
پس هنوز به خداوندی دل بسته ای؟
به آن چوب دستی که مردمانت را هزارسال به زمین کوبید؟
به خدایی که سایه اش را بر «اراده» می اندازند تا انسان هرگز برخیزان نشود؟
مولانا آرام گفت:
خدایی که من دیدم، نه در مسجد بود و نه در کتاب.
اگر در من چوبِ نی بریدند، صدای او برآمد؛
اگر تو نیز درونت را بتراشند، صدای او میجوشد حتی اگر نامش را “اراده” بگذاری.
نیچه خندید؛ خنده ای تلخ اما شرافتمند:
ارادهٔ من، خدا نیست.
اما هرچه هست، از خاک من برمیخیزد، نه از آسمانی موهوم.
من جهان را با پاهای خودم اندازه گرفتم، نه با زنجیرهای ایمان.
مولانا چشمانش را بست:
من نیز زنجیر ایمان را بریدم؛
اما از ایمانِ قاضی و فقیه، نه ایمانِ دل.
اگر به ظاهرْ مسلمانم، بدان که اسلامِ من نه فقه و حنفیّت، که سلوکِ جان است.
من از اسلامِ مسجد عبور کردم؛
چنانکه تو از مسیحیانِ اروپا گذشتی.
نیچه مکث کرد. باد میان دو مرد گذشت.
تو از اسلام گذشتی، اما نه همه جانبه.
تو هنوز خدا را نگه داشتی، همچون نگه داشتنِ آخرین تکهٔ کشتی در طوفان.
اما من کل دریا را شکافتم و کشتی را سوزاندم.
مولانا گفت:
هرکه کشتی را بسوزاند، یا غرق میشود یا پرواز میکند.
تو، ای مردِ رعد، میان این دو مانده ای.
ابر تو بلند است، اما هنوز باران نشده ای.
نیچه به آهستگی گفت:
و تو، ای پیر شرقی…
تو بارانی، اما از ابرهایی که تو نبافتی؛
از ابرهای هزارسالگیِ قوم ات.
مولانا سرش را بلند کرد:
این درست.
من بارانم،
اما نه بارانِ شریعت.
بارانِ جدایی ام از خویش.
بارانِ دردی که از “نیستان” بریده شدن دارد.
تو از نی جدا نشده ای، تو نی را شکسته ای.
در نیِ شکسته، صدا نیست؛
غریو است.
نیچه با صدای آرام گفت:
انسان باید غریو باشد، نه ناله.
نالهٔ تو جهان را خواباند،
غریوِ من جهان را بیدار میکند.
مولانا با تبسمی عمیق:
جهان بیدار نمیشود مگر دل برآشوبد.
نه غریو برای بیداری کافی است و نه ناله برای رهایی.
انسان باید نخست بیخود شود تا خود گردد.
تو از خویش آغاز کردی،
من از بی خویشی.
هر دو راه در سپهر واحدند،
اما مقصد، از تو تا من، با هزار منزل تفاوت دارد.
بادِ گرم، پردهٔ اتاق را تکان داد.
سالها و قرنها میان دو نگاه جا به جا شدند.
نیچه گفت:
پس تو چه میگویی، جلال الدین؟
ابرِ من مهمتر است یا بارانِ تو؟
مولانا گفت:
نه ابر مهم است
نه باران.
مهم آن آسمانی ست که هر دو در آن میچرند.
آسمانی که نه خدا دارد
نه بی خدایی.
فقط “شدن” دارد.
نیچه برای نخستین بار، آرام سر تکان داد.
دو اقیانوس، از دو سوی جهان، به یکدیگر رسیده بودند:
یکی بی خدا اما به دنبال معنا،
دیگری خداجو اما رها از شریعت.
و سپهرِ رستا،
فرازتر از هر دو،
ساکت ایستاده بود
و میدید که چگونه جامعه،
در دو آینهٔ شرق و غرب،
به سوی انسان شدن میرود.
به سوی رستا....
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
غروب بر دامنهٔ کوه خوابیده بود و اتاق، آکنده از سکوتی ازلی.
نیچه، با چشمانی که آذرخشی خاموش را پنهان کرده بود، رو به مولانا نشست.
مولانا، آرام و درخشان، همچون پیرِ باده نوشی که از طوفان درون عبور کرده باشد.
نیچه گفت:
جلالالدین! فضای خالیِ میان انسان و تقدیر، همان جایی ست که قدرت زاده میشود.
آنچه مرا نکشد، قوی ترم میکند.
انسان باید از خاک چکه کند، اما به آسمان بازنگردد؛
زیرا آسمان، زندانِ اراده است.
مولانا لبخند زد؛ لبخندی از جنس بادِ گرم کویر.
ای مردِ غرب…
تو از آسمان گریخته ای چون آسمانی که تو شناختی، آسمانِ کژدینان بود.
اما من از آسمان نیاموختم؛
من از نیستان آمدم.
از جایی که نخستین نالهٔ جدایی، جهان را شکافت.
نیچه ابرو درهم کشید:
پس هنوز به خداوندی دل بسته ای؟
به آن چوب دستی که مردمانت را هزارسال به زمین کوبید؟
به خدایی که سایه اش را بر «اراده» می اندازند تا انسان هرگز برخیزان نشود؟
مولانا آرام گفت:
خدایی که من دیدم، نه در مسجد بود و نه در کتاب.
اگر در من چوبِ نی بریدند، صدای او برآمد؛
اگر تو نیز درونت را بتراشند، صدای او میجوشد حتی اگر نامش را “اراده” بگذاری.
نیچه خندید؛ خنده ای تلخ اما شرافتمند:
ارادهٔ من، خدا نیست.
اما هرچه هست، از خاک من برمیخیزد، نه از آسمانی موهوم.
من جهان را با پاهای خودم اندازه گرفتم، نه با زنجیرهای ایمان.
مولانا چشمانش را بست:
من نیز زنجیر ایمان را بریدم؛
اما از ایمانِ قاضی و فقیه، نه ایمانِ دل.
اگر به ظاهرْ مسلمانم، بدان که اسلامِ من نه فقه و حنفیّت، که سلوکِ جان است.
من از اسلامِ مسجد عبور کردم؛
چنانکه تو از مسیحیانِ اروپا گذشتی.
نیچه مکث کرد. باد میان دو مرد گذشت.
تو از اسلام گذشتی، اما نه همه جانبه.
تو هنوز خدا را نگه داشتی، همچون نگه داشتنِ آخرین تکهٔ کشتی در طوفان.
اما من کل دریا را شکافتم و کشتی را سوزاندم.
مولانا گفت:
هرکه کشتی را بسوزاند، یا غرق میشود یا پرواز میکند.
تو، ای مردِ رعد، میان این دو مانده ای.
ابر تو بلند است، اما هنوز باران نشده ای.
نیچه به آهستگی گفت:
و تو، ای پیر شرقی…
تو بارانی، اما از ابرهایی که تو نبافتی؛
از ابرهای هزارسالگیِ قوم ات.
مولانا سرش را بلند کرد:
این درست.
من بارانم،
اما نه بارانِ شریعت.
بارانِ جدایی ام از خویش.
بارانِ دردی که از “نیستان” بریده شدن دارد.
تو از نی جدا نشده ای، تو نی را شکسته ای.
در نیِ شکسته، صدا نیست؛
غریو است.
نیچه با صدای آرام گفت:
انسان باید غریو باشد، نه ناله.
نالهٔ تو جهان را خواباند،
غریوِ من جهان را بیدار میکند.
مولانا با تبسمی عمیق:
جهان بیدار نمیشود مگر دل برآشوبد.
نه غریو برای بیداری کافی است و نه ناله برای رهایی.
انسان باید نخست بیخود شود تا خود گردد.
تو از خویش آغاز کردی،
من از بی خویشی.
هر دو راه در سپهر واحدند،
اما مقصد، از تو تا من، با هزار منزل تفاوت دارد.
بادِ گرم، پردهٔ اتاق را تکان داد.
سالها و قرنها میان دو نگاه جا به جا شدند.
نیچه گفت:
پس تو چه میگویی، جلال الدین؟
ابرِ من مهمتر است یا بارانِ تو؟
مولانا گفت:
نه ابر مهم است
نه باران.
مهم آن آسمانی ست که هر دو در آن میچرند.
آسمانی که نه خدا دارد
نه بی خدایی.
فقط “شدن” دارد.
نیچه برای نخستین بار، آرام سر تکان داد.
دو اقیانوس، از دو سوی جهان، به یکدیگر رسیده بودند:
یکی بی خدا اما به دنبال معنا،
دیگری خداجو اما رها از شریعت.
و سپهرِ رستا،
فرازتر از هر دو،
ساکت ایستاده بود
و میدید که چگونه جامعه،
در دو آینهٔ شرق و غرب،
به سوی انسان شدن میرود.
به سوی رستا....
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
Telegram
صدای تاریخ(تاریخ بی دروغ)
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
https://telegram.me/tarbd
✅چرخهٔ معکوس: فتیشیسم رنج و توسعهگریزی
در سرزمینی که گفتمان مسلط، رنج و مرگ را نه به عنوان واقعیتهای تلخ، بلکه به عنوان «ارزشهای متعالی» بازتعریف میکند، نوعی وارونگی آرام و خزنده در سلسلهمراتب نیازهای انسانی روی میدهد.
در این وارونگی، زندگی از مرکز به حاشیه میلغزد، و هم توان زیستی جامعه تحلیل میرود و هم چشمانداز حقیقت تنگتر و تاریکتر میشود.
از تقدس تا فتیشیسم
وقتی از مرگ «فتیش» ساخته میشود، یعنی یک رویداد تاریخی به نمادی مقدس، خودبسنده و غیرقابل لمس تبدیل میگردد، زندگی ناگزیر کوچک و کمارج جلوه میکند.
در چنین جهانبینیای، توسعه، شادی، رفاه و خلاقیت، نه اهداف طبیعی یک جامعه زنده، بلکه خطراتی تلقی میشوند که میتوانند آن ارزش مقدسشده را کمرنگ کنند.
بسیاری از گفتمانهای ایدئولوژیک و ساختارهای ذهنی، رنج را زیباشناسی و نمایشی میکنند، و از آن برای مشروعیتبخشی به قدرت و تثبیت هویت جمعی بهره میگیرند. در این لحظه، درد از معنای اخلاقی به عرصه زیباییشناختی و نمایشی کشیده میشود و هرگونه حرکت به سوی زندگی و شکوفایی، تهدیدی علیه آن هویت تثبیتشده تلقی میگردد.
فرهنگی که مرگ را بر زندگی ترجیح دهد، دیر یا زود دچار اختلالی ساختاری میشود: ارزشها از جای خود کنده میشوند، و نیازهای انسانی به جای آنکه به سوی شکوفایی حرکت کنند، در مدار بقا میچرخند.
هویتسازی مبتنی بر رنج
برخی گفتمانها و حکومتهای ایدئولوژیک، هویت خود را نه بر سازندگی برای زندگی، بلکه بر روایت رنج، خطر دائمی، و مبارزه بیپایان بنا میکنند.
در این ساختار، مرگ به فضیلت نهایی تبدیل میشود و صلح معنایی معادل با سستی، انحراف یا حتی خیانت پیدا میکند.
این روند، ملتی را در چرخه توسعهگریزی گرفتار میکند؛ چرا که توسعه نیازمند ثبات، امید به آینده و عشق به زندگی است، نه دلبستگی به درد.
هویت زمانی پویایی و سلامت خود را حفظ میکند که درد به «تجربه» تبدیل شود، نه به «پرچم». وقتی رنج به پرچم بدل شود، هر حرکت به سمت صلح، رفاه، امنیت یا شادی، تهدیدی علیه ساختار تثبیتشده هویت جمعی تلقی میشود.
رنج به مثابه سرمایه
در این اقتصاد نمادین، رنج به منبعی برای مشروعیت تبدیل میشود. مردم، ناخواسته حاملان سرمایهای میشوند که مصرف آن به بازتولید قدرت میانجامد.
وقتی رنج زیباشناسی میشود، بستر تبدیلش به سرمایه نمادین فراهم میگردد.
اما عزتنفس جمعی سالم از جنگ و خون و درد نمیروید.
عزتنفس آنجاست که یک ملت بتواند با صدایی آرام اما استوار بگوید:
«ما رنج کشیدهایم؛ اما رنج، مالک ما نیست.»
چرا ملتها رنج را فتیش میکنند؟
رنج، سادهترین و کمهزینهترین راه برای ساختن هویت جمعی است. هویتی که در کوتاهمدت احساس قدرت و معنای کاذب میدهد، اما در بلندمدت توان رشد و بازسازی را میسوزاند.
جامعهای که از رنج هویت بگیرد، صلح را خالی، رفاه را سطحی و آینده را بیمعنا میبیند. از همینجاست که چرخه معکوس آغاز میشود: هرچه شرایط بهتر شود، آن هویتِ رنجمحور احساس خطر بیشتری میکند.
فرد و ملتِ گرفتار در رنج
فرد و ملتی که هویت خود را از رنج میگیرد، ناخودآگاه خوشبختی و آرامش را پس میزند. چنین فردی—و چنین جامعهای—حتی در فقدان رنج عینی، نوعی رنج ذهنی تولید میکند؛ چون رنج، ماده اولیه هویت اوست.
این سازوکار، آرام رخ میدهد؛ جامعه، همانند فردی است که از تروما هویت میگیرد: هر تلاشی برای التیام، به منزله از دست دادن خود تعبیر میشود.
پایان: عبور از زیباشناسی رنج
در سرزمینی که رنج به فتیش و زیباشناسی تبدیل میشود، فرصتها خاموش میگردند، آینده کوچک میشود و زندگی ناخواسته در سایه میماند.
اما این چرخه تنها زمانی از کار میافتد که جامعه میان تجربه رنج و پرستش رنج مرزی روشن بکشد؛
و یاد بگیرد که رنج را نه دلیل افتخار، نه سند مشروعیت، و نه پرچم هویتی بداند،
بلکه تنها دادهای برای فهم، و تجربهای برای گذار.
ملتهایی رشد میکنند که رنج را به حافظه میسپارند، نه به هویت؛
و آینده را نه بر استخوانهای درد، که بر اشتیاقِ زندگی بنا میکنند.
تا وقتی مرگ فضیلت باشد، زندگی بیارزش میشود.
و تنها مردمانی آزاد میشوند که زندگی را فضیلت بدانند.
قاسم سلطانی
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
در سرزمینی که گفتمان مسلط، رنج و مرگ را نه به عنوان واقعیتهای تلخ، بلکه به عنوان «ارزشهای متعالی» بازتعریف میکند، نوعی وارونگی آرام و خزنده در سلسلهمراتب نیازهای انسانی روی میدهد.
در این وارونگی، زندگی از مرکز به حاشیه میلغزد، و هم توان زیستی جامعه تحلیل میرود و هم چشمانداز حقیقت تنگتر و تاریکتر میشود.
از تقدس تا فتیشیسم
وقتی از مرگ «فتیش» ساخته میشود، یعنی یک رویداد تاریخی به نمادی مقدس، خودبسنده و غیرقابل لمس تبدیل میگردد، زندگی ناگزیر کوچک و کمارج جلوه میکند.
در چنین جهانبینیای، توسعه، شادی، رفاه و خلاقیت، نه اهداف طبیعی یک جامعه زنده، بلکه خطراتی تلقی میشوند که میتوانند آن ارزش مقدسشده را کمرنگ کنند.
بسیاری از گفتمانهای ایدئولوژیک و ساختارهای ذهنی، رنج را زیباشناسی و نمایشی میکنند، و از آن برای مشروعیتبخشی به قدرت و تثبیت هویت جمعی بهره میگیرند. در این لحظه، درد از معنای اخلاقی به عرصه زیباییشناختی و نمایشی کشیده میشود و هرگونه حرکت به سوی زندگی و شکوفایی، تهدیدی علیه آن هویت تثبیتشده تلقی میگردد.
فرهنگی که مرگ را بر زندگی ترجیح دهد، دیر یا زود دچار اختلالی ساختاری میشود: ارزشها از جای خود کنده میشوند، و نیازهای انسانی به جای آنکه به سوی شکوفایی حرکت کنند، در مدار بقا میچرخند.
هویتسازی مبتنی بر رنج
برخی گفتمانها و حکومتهای ایدئولوژیک، هویت خود را نه بر سازندگی برای زندگی، بلکه بر روایت رنج، خطر دائمی، و مبارزه بیپایان بنا میکنند.
در این ساختار، مرگ به فضیلت نهایی تبدیل میشود و صلح معنایی معادل با سستی، انحراف یا حتی خیانت پیدا میکند.
این روند، ملتی را در چرخه توسعهگریزی گرفتار میکند؛ چرا که توسعه نیازمند ثبات، امید به آینده و عشق به زندگی است، نه دلبستگی به درد.
هویت زمانی پویایی و سلامت خود را حفظ میکند که درد به «تجربه» تبدیل شود، نه به «پرچم». وقتی رنج به پرچم بدل شود، هر حرکت به سمت صلح، رفاه، امنیت یا شادی، تهدیدی علیه ساختار تثبیتشده هویت جمعی تلقی میشود.
رنج به مثابه سرمایه
در این اقتصاد نمادین، رنج به منبعی برای مشروعیت تبدیل میشود. مردم، ناخواسته حاملان سرمایهای میشوند که مصرف آن به بازتولید قدرت میانجامد.
وقتی رنج زیباشناسی میشود، بستر تبدیلش به سرمایه نمادین فراهم میگردد.
اما عزتنفس جمعی سالم از جنگ و خون و درد نمیروید.
عزتنفس آنجاست که یک ملت بتواند با صدایی آرام اما استوار بگوید:
«ما رنج کشیدهایم؛ اما رنج، مالک ما نیست.»
چرا ملتها رنج را فتیش میکنند؟
رنج، سادهترین و کمهزینهترین راه برای ساختن هویت جمعی است. هویتی که در کوتاهمدت احساس قدرت و معنای کاذب میدهد، اما در بلندمدت توان رشد و بازسازی را میسوزاند.
جامعهای که از رنج هویت بگیرد، صلح را خالی، رفاه را سطحی و آینده را بیمعنا میبیند. از همینجاست که چرخه معکوس آغاز میشود: هرچه شرایط بهتر شود، آن هویتِ رنجمحور احساس خطر بیشتری میکند.
فرد و ملتِ گرفتار در رنج
فرد و ملتی که هویت خود را از رنج میگیرد، ناخودآگاه خوشبختی و آرامش را پس میزند. چنین فردی—و چنین جامعهای—حتی در فقدان رنج عینی، نوعی رنج ذهنی تولید میکند؛ چون رنج، ماده اولیه هویت اوست.
این سازوکار، آرام رخ میدهد؛ جامعه، همانند فردی است که از تروما هویت میگیرد: هر تلاشی برای التیام، به منزله از دست دادن خود تعبیر میشود.
پایان: عبور از زیباشناسی رنج
در سرزمینی که رنج به فتیش و زیباشناسی تبدیل میشود، فرصتها خاموش میگردند، آینده کوچک میشود و زندگی ناخواسته در سایه میماند.
اما این چرخه تنها زمانی از کار میافتد که جامعه میان تجربه رنج و پرستش رنج مرزی روشن بکشد؛
و یاد بگیرد که رنج را نه دلیل افتخار، نه سند مشروعیت، و نه پرچم هویتی بداند،
بلکه تنها دادهای برای فهم، و تجربهای برای گذار.
ملتهایی رشد میکنند که رنج را به حافظه میسپارند، نه به هویت؛
و آینده را نه بر استخوانهای درد، که بر اشتیاقِ زندگی بنا میکنند.
تا وقتی مرگ فضیلت باشد، زندگی بیارزش میشود.
و تنها مردمانی آزاد میشوند که زندگی را فضیلت بدانند.
قاسم سلطانی
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
Telegram
صدای تاریخ(تاریخ بی دروغ)
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
https://telegram.me/tarbd
👍2
✅افتتاح مدرسهی دخترانهی انوشیروان دادگر در تهران، سال ۱۳۱۵
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
❤5
✅دانشآموزان یک مدرسه ابتدایی دخترانه در تهران - سال ۱۳۶۰
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
❤4😢4😡1
Forwarded from literature
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هیچ دشمنی، خطرناکتر از آن نیست که با فراموشی به تو حمله میکند.
به تو نمیگوید تسلیم شو؛
میگوید: «گذشته را بزرگ نکن.»
و همین جمله کافی است تا نسلها از هم گسسته شوند.
وقتی کودکی نتواند نام قهرمانانش را به یاد بیاورد، وقتی یک ملت نداند کدام زخمها او را ساختهاند، دشمن کار خودش را کرده است.
دشمنی با تاریخ، شمشیر نمیخواهد؛
دشنهاش را در حافظه جمعی فرو میبرد.
و آنگاه که گذشته نابود شود، آینده به ویرانه بدل میشود.
به تو نمیگوید تسلیم شو؛
میگوید: «گذشته را بزرگ نکن.»
و همین جمله کافی است تا نسلها از هم گسسته شوند.
وقتی کودکی نتواند نام قهرمانانش را به یاد بیاورد، وقتی یک ملت نداند کدام زخمها او را ساختهاند، دشمن کار خودش را کرده است.
دشمنی با تاریخ، شمشیر نمیخواهد؛
دشنهاش را در حافظه جمعی فرو میبرد.
و آنگاه که گذشته نابود شود، آینده به ویرانه بدل میشود.
👍2❤1
✅ راز ثروت آمریکا؛ روایت یک تمدن سازنده
✍علیرضا نوبخت
♈️ثروت آمریکا نه در خاک آن نهفته است و نه در معادنش؛ راز آن در «معماری ذهنی» و «نظم نهادی» نهفته است که طی بیش از یک قرن، لایهلایه بر پیکر این سرزمین نشسته و آن را به یکی از پرظرفیتترین جوامع بشری بدل ساخته است. اگر بخواهیم در یک عبارت جوهری سخن بگوییم، باید گفت: آمریکا پیش از آنکه یک جغرافیاست، یک سیستم است.
♈️در ژرفای این سیستم، نخست «ثبات نهادی» نشسته است؛ ثباتی که در آن قانون، همچون رودخانهای آرام و پیوسته، مسیر سرمایه و ابتکار را مشخص میکند. جامعهای که قواعدش تغییرات هیجانی نمیشناسد، سرمایه را به امنیت روانی میرساند و سازوکار اقتصاد را از اضطراب میرهاند. در چنین بستر مطمئنی است که کارآفرین میبالد، شرکت رشد میکند و سرمایه جهانی راه خود را به سوی این سرزمین بازمییابد.
♈️اما ستون دوم این کاخ بلند، روحیهٔ بیقرار نوآوری است؛ روحیهای که شکست را ننگ نمیداند و خیالپردازی را فضیلت میشمارد. از آزمایشگاههای دانشگاهی تا کارگاههای کوچک گمنام در حومهٔ شهرها، ایدهها در آمریکا فرصت تبدیل شدن به صنعت و جریان درآمد مییابند. فناوری اطلاعات، هوافضا، بیوتک، و اکنون هوش مصنوعی - همه فرزندان همین جهانبینیاند؛ جهانبینیای که میان جسارت و دانش پیمانی دیرین بسته است.
♈️در لایهای عمیقتر، امتیاز بزرگ جذب نخبگان جهان قرار دارد؛ امتیازی که کمتر تمدنی در تاریخ مدرن از آن بهرهمند شده است. آمریکا توانسته است استعدادهای دورترین نقاط جهان را به سوی خود بکشاند، و این مهاجرت پیوسته، سرمایه انسانی آن را به گنجینهای بیبدیل بدل کرده است. وقتی فرهنگ، ساختار حقوقی و فرصتهای اقتصادی در یک نقطه جمع شوند، مغزهای جهان به آن نقطه میل میکنند و این میل، موتور رقابتپذیری را همواره روشن نگه میدارد.
♈️و بر فراز همهٔ اینها، قدرت دلار و ژرفای بازار مالی نشسته است؛ نیرویی که همچون خون در رگهای اقتصاد جهانی جاری است. دلار نهفقط واحد پول، که «معیار اعتماد» است. شرکتها، دولتها و بانکها در سراسر جهان از آن بهره میجویند، و همین اعتماد جهانی، امکان میدهد که آمریکا سرمایهای تقریباً نامحدود را با هزینهای اندک جذب و آن را در نوآوری و توسعه صرف کند.
♈️سرانجام، وسعت بازار و زیرساختهای منسجم است که به شرکتهای آمریکایی قدرت مقیاس میبخشد. بازاری با بیش از سیصد میلیون مصرفکنندهٔ توانمند، بزرگترین آزمایشگاه رقابت و نوآوری است؛ بازاری که هر محصول و ایده را در ابعاد صنعتی میآزماید و زمینهٔ جهانی شدن را در دل خود میپرورد.
فرجام سخن
♈️راز ثروت آمریکا در این است که عناصر پراکنده -قانون، نوآوری، سرمایه انسانی، پول و زیرساخت- را به صورت یک دستگاه منسجم در کنار هم نشانده است. در این سرزمین، ثروت نه از دل منابع طبیعی، که از نظم فکری و نهادی میجوشد. همین همافزایی است که این کشور را از اقتصادهای وابسته به منابع طبیعی متمایز میکند.
♈️اگر تمدنی بخواهد مسیر ثروت پایدار را بیابد، باید نه به تقلید ظاهری از آمریکا، بلکه به درک روح سیستمسازی همت گمارد؛ زیرا ثروت حقیقی نه در مالکیت زمین، بلکه در #مالکیت_نظم، #آیندهبینی، و #جسارت ساختن جهانهای تازه است.
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
✍علیرضا نوبخت
♈️ثروت آمریکا نه در خاک آن نهفته است و نه در معادنش؛ راز آن در «معماری ذهنی» و «نظم نهادی» نهفته است که طی بیش از یک قرن، لایهلایه بر پیکر این سرزمین نشسته و آن را به یکی از پرظرفیتترین جوامع بشری بدل ساخته است. اگر بخواهیم در یک عبارت جوهری سخن بگوییم، باید گفت: آمریکا پیش از آنکه یک جغرافیاست، یک سیستم است.
♈️در ژرفای این سیستم، نخست «ثبات نهادی» نشسته است؛ ثباتی که در آن قانون، همچون رودخانهای آرام و پیوسته، مسیر سرمایه و ابتکار را مشخص میکند. جامعهای که قواعدش تغییرات هیجانی نمیشناسد، سرمایه را به امنیت روانی میرساند و سازوکار اقتصاد را از اضطراب میرهاند. در چنین بستر مطمئنی است که کارآفرین میبالد، شرکت رشد میکند و سرمایه جهانی راه خود را به سوی این سرزمین بازمییابد.
♈️اما ستون دوم این کاخ بلند، روحیهٔ بیقرار نوآوری است؛ روحیهای که شکست را ننگ نمیداند و خیالپردازی را فضیلت میشمارد. از آزمایشگاههای دانشگاهی تا کارگاههای کوچک گمنام در حومهٔ شهرها، ایدهها در آمریکا فرصت تبدیل شدن به صنعت و جریان درآمد مییابند. فناوری اطلاعات، هوافضا، بیوتک، و اکنون هوش مصنوعی - همه فرزندان همین جهانبینیاند؛ جهانبینیای که میان جسارت و دانش پیمانی دیرین بسته است.
♈️در لایهای عمیقتر، امتیاز بزرگ جذب نخبگان جهان قرار دارد؛ امتیازی که کمتر تمدنی در تاریخ مدرن از آن بهرهمند شده است. آمریکا توانسته است استعدادهای دورترین نقاط جهان را به سوی خود بکشاند، و این مهاجرت پیوسته، سرمایه انسانی آن را به گنجینهای بیبدیل بدل کرده است. وقتی فرهنگ، ساختار حقوقی و فرصتهای اقتصادی در یک نقطه جمع شوند، مغزهای جهان به آن نقطه میل میکنند و این میل، موتور رقابتپذیری را همواره روشن نگه میدارد.
♈️و بر فراز همهٔ اینها، قدرت دلار و ژرفای بازار مالی نشسته است؛ نیرویی که همچون خون در رگهای اقتصاد جهانی جاری است. دلار نهفقط واحد پول، که «معیار اعتماد» است. شرکتها، دولتها و بانکها در سراسر جهان از آن بهره میجویند، و همین اعتماد جهانی، امکان میدهد که آمریکا سرمایهای تقریباً نامحدود را با هزینهای اندک جذب و آن را در نوآوری و توسعه صرف کند.
♈️سرانجام، وسعت بازار و زیرساختهای منسجم است که به شرکتهای آمریکایی قدرت مقیاس میبخشد. بازاری با بیش از سیصد میلیون مصرفکنندهٔ توانمند، بزرگترین آزمایشگاه رقابت و نوآوری است؛ بازاری که هر محصول و ایده را در ابعاد صنعتی میآزماید و زمینهٔ جهانی شدن را در دل خود میپرورد.
فرجام سخن
♈️راز ثروت آمریکا در این است که عناصر پراکنده -قانون، نوآوری، سرمایه انسانی، پول و زیرساخت- را به صورت یک دستگاه منسجم در کنار هم نشانده است. در این سرزمین، ثروت نه از دل منابع طبیعی، که از نظم فکری و نهادی میجوشد. همین همافزایی است که این کشور را از اقتصادهای وابسته به منابع طبیعی متمایز میکند.
♈️اگر تمدنی بخواهد مسیر ثروت پایدار را بیابد، باید نه به تقلید ظاهری از آمریکا، بلکه به درک روح سیستمسازی همت گمارد؛ زیرا ثروت حقیقی نه در مالکیت زمین، بلکه در #مالکیت_نظم، #آیندهبینی، و #جسارت ساختن جهانهای تازه است.
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
Telegram
صدای تاریخ(تاریخ بی دروغ)
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
https://telegram.me/tarbd
👍4👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✅قدیمی ترین حمام جهان ...
نیاز به شامپو و صابونم نداره!!!
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
نیاز به شامپو و صابونم نداره!!!
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
❤2👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✅رفتار بیرحمانه با حیات وحش....
ظاهرا بعضی ها فراموش کرده اند که چندهزار سال پیش انسان ها دوران شکار را پشت سر گذاشته اند و متمدن شده اند.
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
ظاهرا بعضی ها فراموش کرده اند که چندهزار سال پیش انسان ها دوران شکار را پشت سر گذاشته اند و متمدن شده اند.
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
❤2😢2👍1🕊1
🌲🌲🌲
تنها راه لذت بردن از زندگی،
پذیرش این واقعیت است که
زندگی یک جریان و فرایند است
و نه رسیدن به یک مقصد.
پس منتظر زندگی نباشیم، بلکه هر لحظه را زندگی کنیم
صبح جمعه به نیکی و شادی
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
تنها راه لذت بردن از زندگی،
پذیرش این واقعیت است که
زندگی یک جریان و فرایند است
و نه رسیدن به یک مقصد.
پس منتظر زندگی نباشیم، بلکه هر لحظه را زندگی کنیم
صبح جمعه به نیکی و شادی
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
❤4👍1
✅به مناسبت ۱۶ آذر
روز دانشجو، در ایران به ۱۶ ماه آذر اطلاق میشود. این روز، به یاد سه دانشجو (مصطفی بزرگنیا و احمد قندچی و آذر شریعترضوی) که هنگام اعتراض به دیدار رسمی ریچارد نیکسون معاون رئیسجمهور وقت ایالات متحده آمریکا و همچنین از سرگیری روابط ایران با بریتانیا، در تاریخ ۱۶ آذر ۱۳۳۲ (حدود چهار ماه پس از کودتای ۲۸ مرداد همان سال) در دانشگاه تهران کشته شدند، گرامی داشته میشود.
-پیشینه و شرح واقعه
در دههٔ ۱۳۲۰ و اوایل دهه ۱۳۳۰، پس از سقوط حکومت رضاشاه پهلوی و ایجاد فضای بازتر، فعالیتهای سیاسی در بین دانشجویان دانشگاه تهران (تنها مؤسسه مدرن آموزش عالی آن زمان در ایران) بسیار افزایش یافت. در این دوران حزب توده، از نفوذ بسیاری در بین دانشجویان برخوردار بود چنانکه بنا به گزارشهای مختلف، بیش از نیمی از دانشجویان دانشگاه تهران عضو یا هوادار این حزب بودند. اما در دوران نخستوزیری محمد مصدق و افزایش محبوبیت جبههٔ ملی در اوایل دهه ۱۳۳۰، محوریت این حزب در دانشگاه به چالش کشیده شد. پس از وقوع کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، سازمانهای سیاسی تشکیل دهنده جبهه ملی، برای دوره کوتاهی در یک ائتلاف ضعیف، تحت نام نهضت مقاومت ملی به مقاومت سیاسی دست زدند و تظاهراتها و اعتصابهای پراکندهای در پاییز همان سال در دانشگاه تهران و همچنین بازار، از جمله در تاریخ ۱۶ مهر و ۲۱ آبان، در اعتراض به محاکمه مصدق برگزار شد.
چند هفته پس از این وقایع، اعلام شد که روابط ایران و بریتانیا (که در زمان نخستوزیری مصدق قطع شده بود) از سر گرفته خواهد شد و ریچارد نیکسون نایب ریاست جمهوری وقت آمریکا برای دیدار رسمی به ایران خواهد آمد. این موضوع بهانه لازم برای اعتراضات را فراهم کرد و در ۱۶ آذر به سفارش نهضت مقاومت ملی، دانشجویان فعال به سخنرانی در کلاسها پرداختند و ناآرامی تمامی محوطه دانشگاه تهران را فرا گرفت. دولت وقت برای پیشگیری از هرگونه اقدام بعدی تصمیم به سرکوب اعتراضات گرفت. سربازان و نیروهای ویژه ارتشی پس از هجوم به دانشگاه، به کلاسهای درس حمله کرده و صدها دانشجو را بازداشت و زخمی نمودند. نیروهای امنیتی در دانشکده فنی، اقدام به شلیک تیر کردند که موجب مرگ سه دانشجوی این دانشکده به نامهای احمد قندچی، آذر (مهدی) شریعترضوی و مصطفی بزرگنیا شد. فردای آن روز نیکسون به ایران آمد و دکترای افتخاری در رشته حقوق را در دانشگاه تهران که در اشغال مشهود نیروهای نظامی بود، دریافت کرد.
وقایع آذر ۱۳۳۲، نمایانگر واکنش دولت کودتا به فعالیتهای دانشجویی بود و به دنبال آن سرکوب نظاممند تمامی اشکال دیگر مخالفتها، روی داد.
۱۶ آذر، توسط کنفدراسیون دانشجویان ایرانی خارج از کشور که مرکز اجتماع و مباحثه مخالفان حکومت پهلوی در خارج از ایران بود، روز دانشجو نامیده شد. دانشجویان پس از آن، هر سال در این روز اعتصابهای دانشجویی به راه میانداختند. در واقع ۱۶ آذرماه نقطه عطفی در تاریخ مبارزات دانشجویی ایران شد.
این روز از آنزمان، همچنان از اهمیت تاریخی برجستهای در ایران برخوردار بودهاست.
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
روز دانشجو، در ایران به ۱۶ ماه آذر اطلاق میشود. این روز، به یاد سه دانشجو (مصطفی بزرگنیا و احمد قندچی و آذر شریعترضوی) که هنگام اعتراض به دیدار رسمی ریچارد نیکسون معاون رئیسجمهور وقت ایالات متحده آمریکا و همچنین از سرگیری روابط ایران با بریتانیا، در تاریخ ۱۶ آذر ۱۳۳۲ (حدود چهار ماه پس از کودتای ۲۸ مرداد همان سال) در دانشگاه تهران کشته شدند، گرامی داشته میشود.
-پیشینه و شرح واقعه
در دههٔ ۱۳۲۰ و اوایل دهه ۱۳۳۰، پس از سقوط حکومت رضاشاه پهلوی و ایجاد فضای بازتر، فعالیتهای سیاسی در بین دانشجویان دانشگاه تهران (تنها مؤسسه مدرن آموزش عالی آن زمان در ایران) بسیار افزایش یافت. در این دوران حزب توده، از نفوذ بسیاری در بین دانشجویان برخوردار بود چنانکه بنا به گزارشهای مختلف، بیش از نیمی از دانشجویان دانشگاه تهران عضو یا هوادار این حزب بودند. اما در دوران نخستوزیری محمد مصدق و افزایش محبوبیت جبههٔ ملی در اوایل دهه ۱۳۳۰، محوریت این حزب در دانشگاه به چالش کشیده شد. پس از وقوع کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، سازمانهای سیاسی تشکیل دهنده جبهه ملی، برای دوره کوتاهی در یک ائتلاف ضعیف، تحت نام نهضت مقاومت ملی به مقاومت سیاسی دست زدند و تظاهراتها و اعتصابهای پراکندهای در پاییز همان سال در دانشگاه تهران و همچنین بازار، از جمله در تاریخ ۱۶ مهر و ۲۱ آبان، در اعتراض به محاکمه مصدق برگزار شد.
چند هفته پس از این وقایع، اعلام شد که روابط ایران و بریتانیا (که در زمان نخستوزیری مصدق قطع شده بود) از سر گرفته خواهد شد و ریچارد نیکسون نایب ریاست جمهوری وقت آمریکا برای دیدار رسمی به ایران خواهد آمد. این موضوع بهانه لازم برای اعتراضات را فراهم کرد و در ۱۶ آذر به سفارش نهضت مقاومت ملی، دانشجویان فعال به سخنرانی در کلاسها پرداختند و ناآرامی تمامی محوطه دانشگاه تهران را فرا گرفت. دولت وقت برای پیشگیری از هرگونه اقدام بعدی تصمیم به سرکوب اعتراضات گرفت. سربازان و نیروهای ویژه ارتشی پس از هجوم به دانشگاه، به کلاسهای درس حمله کرده و صدها دانشجو را بازداشت و زخمی نمودند. نیروهای امنیتی در دانشکده فنی، اقدام به شلیک تیر کردند که موجب مرگ سه دانشجوی این دانشکده به نامهای احمد قندچی، آذر (مهدی) شریعترضوی و مصطفی بزرگنیا شد. فردای آن روز نیکسون به ایران آمد و دکترای افتخاری در رشته حقوق را در دانشگاه تهران که در اشغال مشهود نیروهای نظامی بود، دریافت کرد.
وقایع آذر ۱۳۳۲، نمایانگر واکنش دولت کودتا به فعالیتهای دانشجویی بود و به دنبال آن سرکوب نظاممند تمامی اشکال دیگر مخالفتها، روی داد.
۱۶ آذر، توسط کنفدراسیون دانشجویان ایرانی خارج از کشور که مرکز اجتماع و مباحثه مخالفان حکومت پهلوی در خارج از ایران بود، روز دانشجو نامیده شد. دانشجویان پس از آن، هر سال در این روز اعتصابهای دانشجویی به راه میانداختند. در واقع ۱۶ آذرماه نقطه عطفی در تاریخ مبارزات دانشجویی ایران شد.
این روز از آنزمان، همچنان از اهمیت تاریخی برجستهای در ایران برخوردار بودهاست.
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
Telegram
صدای تاریخ(تاریخ بی دروغ)
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
https://telegram.me/tarbd
👍1👎1
✅رضاشاه و دانشگاه...
دکتر حسابی میگوید:
مسئولان میگفتند دانشگاه برای ایران زود است،اما رضاشاه وقتى فهمید با دانشگاه دیگرلازم نیست برای آبادی کشورنیازمند خارجه شدگفت:
قانونش رابنویسید،میگویم مجلس رای دهد.
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
دکتر حسابی میگوید:
مسئولان میگفتند دانشگاه برای ایران زود است،اما رضاشاه وقتى فهمید با دانشگاه دیگرلازم نیست برای آبادی کشورنیازمند خارجه شدگفت:
قانونش رابنویسید،میگویم مجلس رای دهد.
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
👍5❤4
Forwarded from معلمان شاد
افغانستان بعد از طالبان به عمیقترین نقطه چاه جهالت سقوط کرد!
پزشک متخصص مرد، برای جراحی بیمار زن، از پشت پرده به پزشکای زن مشورت میده و نمیتونه خودش دست به بیمار بزنه!!
@moallemshad
پزشک متخصص مرد، برای جراحی بیمار زن، از پشت پرده به پزشکای زن مشورت میده و نمیتونه خودش دست به بیمار بزنه!!
@moallemshad
😢6👏2🤬2😡1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بهشت در دست مادر بود،
مادر آن را زمین گذاشت تا ما را در آغوش بگیرد
اکنون میگویند بهشت زیر پای مادران است
روز زن و مادر به تمامی زنان و مادران ایران زمین مبارک باد...
مادر آن را زمین گذاشت تا ما را در آغوش بگیرد
اکنون میگویند بهشت زیر پای مادران است
روز زن و مادر به تمامی زنان و مادران ایران زمین مبارک باد...
❤7👍1
.
🟩 *واردشدن اجباریِ کَل اسدالله بهحمام زنانه*
مهدی محبی کرمانی داستانی دارد بهنام *کُتِ زوک*.
کُت بهکرمانی یعنی سوراخ و زوک همان لولههای سفالی است.
داستان از اینقرار است که در نوبت حمام خانمها(حمام، نوبتی زنانه و مردانه بوده)، کُتِ زوکِ خزینه میگیرد و آب، بهمقدارزیادی گرممیشود و غیر قابل استفاده.
صاحبجان، یکی از زنان حمام، نزد کَلاسدالله (که مسئول حمام است) میرود و از او میخواهد بهحمام بیاید و کُت را بازکند. او میگوید:
《کَلاسدالله، کَلاسدالله! دستم بهدومنت!. کُتِ زوکِ خزونه گرفته. آبا داغشدن آتش، زِنِکا میخوان جونشونه ور آب بِکِشَن، بشورن بیان بهدر، نمیتونن . . . الانم اذانِ میگن، مَردِکا میریزن تو حموم، رسوایی میشه، وَخی یهفکری بکن. تو رو دونی خدا، وخی ...》
خلاصه اینکه کلاسدالله اولش بهانهمیآورد که نه! نمیشود و زنها لخت هستند و از اینحرفها. اما گویا اینپیشآمد بیسابقه نبوده و کلاسدالله هم راهِ رفتن بهحمام زنانه را خوب بلد است.
این است که با صابجان همراهمیشود . . .
پاچههای شلوارش را بالامیکشد و در ورودیِ حمام، دادمیزند:
«اوی، زِنکا، چشماتون ببندین، مرد داره میا تو» زنهای لخت، چشمهایشان را ببندن که کل اسدالله واردشود!
و صابجان هم پشتبند او داد میزند: «اوی، چشماتون ببندین، مرد داره میا تو، چشماتون ببندین»
وَ اینگونه است که کَلاسدالله وارد حمام میشود. از میان زنان لخت، که دست بر چشم دارند، میگذرد و کُتِ زوک را بازمیکند!
آب، ولرم میشود و کلاسدالله میرود.
مادر اوسشکرالله، که در حمام بوده، بهسمت خزینه میرود، دستی توی آب میزند و با رضایت میگوید:
« بارکالله کلاسدالله بارکالله ... خدا خیرش بده ...»
و سپس با لحنی فیلسوفانه ادامهمیدهد:
«ولی کَلاسدالله میباس چشماشِ ببنده، نه ما!»
و صابجان با لحنی حقبهجانب پاسخمیدهد:
«خب، اُوَخ کُتِ چطو وابُکنه؟ »
📌📌📌بدون شرح....
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
🟩 *واردشدن اجباریِ کَل اسدالله بهحمام زنانه*
مهدی محبی کرمانی داستانی دارد بهنام *کُتِ زوک*.
کُت بهکرمانی یعنی سوراخ و زوک همان لولههای سفالی است.
داستان از اینقرار است که در نوبت حمام خانمها(حمام، نوبتی زنانه و مردانه بوده)، کُتِ زوکِ خزینه میگیرد و آب، بهمقدارزیادی گرممیشود و غیر قابل استفاده.
صاحبجان، یکی از زنان حمام، نزد کَلاسدالله (که مسئول حمام است) میرود و از او میخواهد بهحمام بیاید و کُت را بازکند. او میگوید:
《کَلاسدالله، کَلاسدالله! دستم بهدومنت!. کُتِ زوکِ خزونه گرفته. آبا داغشدن آتش، زِنِکا میخوان جونشونه ور آب بِکِشَن، بشورن بیان بهدر، نمیتونن . . . الانم اذانِ میگن، مَردِکا میریزن تو حموم، رسوایی میشه، وَخی یهفکری بکن. تو رو دونی خدا، وخی ...》
خلاصه اینکه کلاسدالله اولش بهانهمیآورد که نه! نمیشود و زنها لخت هستند و از اینحرفها. اما گویا اینپیشآمد بیسابقه نبوده و کلاسدالله هم راهِ رفتن بهحمام زنانه را خوب بلد است.
این است که با صابجان همراهمیشود . . .
پاچههای شلوارش را بالامیکشد و در ورودیِ حمام، دادمیزند:
«اوی، زِنکا، چشماتون ببندین، مرد داره میا تو» زنهای لخت، چشمهایشان را ببندن که کل اسدالله واردشود!
و صابجان هم پشتبند او داد میزند: «اوی، چشماتون ببندین، مرد داره میا تو، چشماتون ببندین»
وَ اینگونه است که کَلاسدالله وارد حمام میشود. از میان زنان لخت، که دست بر چشم دارند، میگذرد و کُتِ زوک را بازمیکند!
آب، ولرم میشود و کلاسدالله میرود.
مادر اوسشکرالله، که در حمام بوده، بهسمت خزینه میرود، دستی توی آب میزند و با رضایت میگوید:
« بارکالله کلاسدالله بارکالله ... خدا خیرش بده ...»
و سپس با لحنی فیلسوفانه ادامهمیدهد:
«ولی کَلاسدالله میباس چشماشِ ببنده، نه ما!»
و صابجان با لحنی حقبهجانب پاسخمیدهد:
«خب، اُوَخ کُتِ چطو وابُکنه؟ »
📌📌📌بدون شرح....
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
Telegram
صدای تاریخ(تاریخ بی دروغ)
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
https://telegram.me/tarbd
👍5❤4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✅ شگفتی انعکاس صدا در مسجد شاه عباس اصفهان
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
❤8