صدای تاریخ(تاریخ بی دروغ)
1.64K subscribers
4.36K photos
1.84K videos
803 files
4.44K links
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
Download Telegram
صدای تاریخ(تاریخ بی دروغ)
قسمت اول سریال کوروش بزرگ برای این اثر زحمات بسیاری کشیده شده است. کارگردان و نویسنده: امیررضارضایی تصویرساز: فرنوش چنگیزی ریگر:نازنین نعمتی انیماتور:علی قنبر علیپور استوری برد و مشاور کارگردان: محمد صدرا پژوهیده گویندگان:کوروش: حسن رضایی راوی و هارپاگ:…
گذری بر تاریخ ایران۱۸
🔹هخامنشیان۴
#کورش_بزرگ
زندگی‌نامه کورش بزرگ

شجره‌نامه کورش از سمت خاندان پدری به پارس‌ها می‌رسد؛ که سال‌ها بر «انشان» (شمال خوزستان کنونی)، در جنوب غربی ایران، حاکم بودند؛ از سمت خاندان مادری به مادها می‌رسد.

از هرودوت روایت است که «آستیاگ» (پدربزرگ کورش) یک شب در خواب دید که از دخترش «ماندانا» نهر آب بزرگی روان است که نه‌تنها پایتخت او بلکه تمام آسیا را فراگرفت. معبرها خواب او را این‌گونه تعبیر کردند که فرزند دخترش روزی بر تمام آسیا غلبه می‌کند؛ به همین دلیل آستیاگ دخترش را به کمبوجیه شاه شهر انشان داد که نواده هخامنش بود. در همان سال آستیاگ دوباره خواب دید که تاکی از بدن ماندانا روئیده و تمام آسیا را گرفته‌‌ است. پس از وضع حمل ماندانا، آستیاگ فرزند دخترش را به یکی از بستگانش به نام «هارپاگ» سپرد و دستور داد که کودک را بکشد. هارپاگ، کورش‌ را به یکی از چوپان‌های شاه به نام «میترادات» داد و از او خواست که وی را به دستور شاه به کوهی در میان جنگل رها کند. چوپان کودک را به خانه برد. وقتی همسر چوپان از موضوع باخبر شد، با ناله و زاری به شوهرش اصرار کرد که بچه را نکشد و به‌ جای او، فرزند خود را که مرده به دنیا آمده بود، در جنگل رها سازد. چوپان نظر همسرش را پذیرفت و جسد فرزندش را به ماموران هارپاگ سپرد و به‌جای آن کورش را نزد خود نگه‌ داشت.
زمانی که کورش به ۱۰ سالگی رسید و همراه کودکان همسالش در حین گله‌داری بازی می‌کرد، دوستانش او را به‌عنوان شاه انتخاب کردند. او در میان بازی، دستور داد یکی از کودکان را تنبیه کنند. پدر آن پسر به نام «آرتمبر» نزد آستیاگ شکایت کرد و ادعا کرد که یکی از بردگان او فرزند درباریان را زده‌ است. کوروش‌ کبیر را نزد آستیاگ فرستادند تا تنبیه شود. شاه با وجود شباهت کورش با خانواده خود، باور نکرد که نوه‌اش باشد. شاه، چوپان را تهدید کرد که اگر حقیقت را نگوید، شکنجه خواهد شد و چوپان حقیقت را به زبان آورد. پس از آن، شاه هارپاگ را فراخواند و از او پرسید: «طفل دخترم را که به تو سپرده بودم، چگونه کشتی؟» هارپاگ با دیدن چوپان پاسخ داد که: «پس از آنکه طفل را به خانه بردم، خواستم طوری رفتار کنم که امر تو اجرا شده باشد و قاتل پسر دخترت هم نباشم.» او گفت حالا که طفل زنده است، باید خدا را شکر کرد و ضیافتی داد و از هارپاگ خواست به این مهمانی بیاید و فرزندش را هم همراه بیاورد. بدین ترتیب، که هارپاگ را برای صرف شام دعوت کرد و بدون آنکه او خبردار شود از بدن فرزندش که همسن کورش‌ کبیر بود، غذایی تهیه کرد و به پدرش داد.
آستیاگ کورش را نزد خود خواند و به او گفت: «فرزند عزیزم! به‌دلیل خوابی که دیده بودم، درباره تو بداندیشی کردم؛ اما خوابم به‌گونه‌ای دیگر تعبیر شد و به برکت بخت بلندت از سرنوشتی که برایت در نظر گرفته شده بود رهایی یافتی. اکنون به پارس راهی خواهی شد و در آنجا پدر و مادرت را باز خواهی شناخت». بدین ترتیب کورش دربار آستیاگ را ترک کرد و به درگاه کمبوجیه و خانواده خود رفت. هنگامی که به سن بلوغ رسید، دلیرترین و دوست داشتنی‌ترین نوجوان ایرانی شد.

کورش محل حکومت خاندانش را روی منشور استوانه شکل سفالی آورده است. بنیان‌گذار سلسله هخامنشی، شاه هخامنش انشان است. پس از مرگ شاه هخامنش، فرزندش چیش‌پیش به حکومت انشان رسید. حکومت چیش‌پیش نیز پس از مرگش توسط دو نفر از پسرانش کورش یکم شاه انشان و آریارامنه شاه پارس دنبال شد. سپس، پسران هرکدام، به‌ترتیب کمبوجیه یکم شاه انشان و آرشام شاه پارس، بعد از آن‌ها حکومت کردند. کمبوجیه یکم با شاهدخت ماندانا دختر «ایشوویگو» (آژی دهاک یا آستیاگ) پادشاه ماد ازدواج کرد و کورش نتیجه این ازدواج بود.
کورش با کاساندان شاهزاده‌ هخامنشی ازدواج کرد و صاحب دو پسر به نام‌های کمبوجیه‌ دوم و بردیا و سه دختر شد که دو تن از آن‌ها آتوسا و آرتیستونه نام داشتند و سومی احتمالا رکسانا بود. کمبوجیه دوم پس از مرگ پدر به‌جای او به تخت شاهی نشست و برادر دیگر خود بردیا را کشت. او زمانی که مصر را فتح کرد، در مسیر برگشت به ایران خودش را کشت.
منبع:
https://www.kojaro.com

@tarbd
📚📚📚📚📚
https://t.me/tarbd
2
در باب دموکراسی...

یووال نوح هراری

♈️ کارل پوپر، فیلسوف انگلیسی می‌گوید دموکراسی نه به معنای حاکمیت مردم است، نه حاکمیت اکثریت! مردم یا اکثریت هیچ‌وقت حکومت نکرده‌اند. مبنا و معیار دیگری نیاز است. آنچه دموکراسی را دموکراسی می‌کند «توانایی و حقِ عزل حاکمان است از سوی مردم، بدون خونریزی و براندازی».

♈️ وآنچه دیکتاتوری را دیکتاتوری می‌کند، «بی‌نصیب ماندن مردم از این توان و حق است، مگر با انقلاب و سرنگونی».
دموکراسی این سؤال افلاطونی را که «چه‌کس باید حکومت کند؟» کنار می‌زند و به جای آن می‌پرسد «چگونه باید حکومت کرد؟»
چنان باید حکومت کرد که شرورترین و رذل‌ترین حاکم را بتوان پایین آورد.

♈️ اگر این درس مهم و اساسی پوپر را بسط دهیم، می‌توانیم بگوییم حکومت دموکراتیک، نهادها و قوانین و دستگاه‌هایی دارد که از این توان و حق مردمی حمایت می‌کنند.
بر این اساس، خطاست اگر دموکراسی را به مجلس و رأی و چیزهایی از این جنس، تقلیل دهیم.
صندوق رأی و پارلمان، دموکراسی را تضمین نمی‌کنند. مقصود این نیست که دموکراسی بدون رأی گرفتن از مردم ممکن است، بلکه هر رأی‌گرفتنی، به معنای اجرای دموکراسی نیست.

♈️ البته که انتخابات ابزار لازم و ضروری است، اما این وسیله باید در خدمت غایتِ دموکراسی باشد؛ حقیقت انتخاباتِ و دموکراسی، عزل است نه نصب!
برای دستیابی به دموکراسی، به دستگاه و نظامی نیاز است که از حق و حقوق مردمان، و در ذیل آن حقِ عزل، پشتیبانی کند.
این‌ موضوع برای آموزش عمومی و افزایش آگاهی عامه مردم لازم است. بخصوص این‌روزها که در بسیاری از کشورها، همه در حال فکر کردن به راه چاره هستند؛ اینکه از کجا ضربه خورده‌اند و چرا همه‌ حرکت‌ها و جنبش‌های عدالت‌خواهانه به نتیجه نمیرسد؟

♈️ ژنرال شارل دوگل در جنگ جهانی دوم، رهبر آزادی بخش فرانسه بود. او بعد از جنگ به ریاست جمهوری رسید و غیر از تلاش‌هایی که برای آزادسازی فرانسه از اشغال آلمانِ نازی کرد، از اقدامات ارزشمند او آزاد سازی ۱۲ مستعمره آفریقایی فرانسه بود. او در سال ۱۹۶۹، رفراندومی برای اصلاحات قانونی و اجتماعی برگزار کرد.
دوگل مدعی بود برای رفع مشکلاتی که اعتراضات وسیع سال ۱۹۶۸ یکی از نشانه‌هایش بود، رئیس جمهور به قدرت و اختیارات بیشتری نیاز دارد.

♈️ مردم فرانسه علی‌رغم احترامی که برای شارل دوگل قائل بودند، به آن رفراندوم رأی منفی دادند و دوگل که نتوانسته بود اعتماد و موافقت مردم را جلب کند، از قدرت کناره‌گیری کرد. درس بزرگ مردمِ فرانسه برای مردم دنیا این بود که: سوابقِ جانفشانی و خدمت یک قهرمان, دلیل و توجیه کافی برای سپردن مقدرات زندگی یک ملت و کشور به دست آن قهرمان نیست؛ چون به سادگی امکان هیولا شدن را به قهرمان می‌دهد.

♈️ دموکراسی، متضمن برابری افراد جامعه و تبعیت حاکم از ملت است، هیچ حاکم فرهمندی نباید اختیار بیابد اراده‌اش را بر ملت تحمیل کند. دموکراسی فقط آن نیست که بتوان با رأی مردم کسی را به مقامی منصوب کرد، بلکه دموکراسی آنست که بشود آنکس را که در مسند قدرت است، با رأی مردم از قدرت عزل کرد.
در جامعهٔ برخوردار از دموکراسی، هیچ کسی در هیچ مکانیزمی نباید اختیاراتی بر ملت بیابد که بعداً نتوان جز به جنگ و جبر از او پس گرفت.

♈️ هیچ فضیلتی اعم از زهد، علم، قول، عهد و سوابق، ضمانت نمی‌کند که شخص حاکم، منافع خودش یا صنف و گروهش را در پای حقیقت و یا پای مردم قربانی کند. پس قدرت باید محدود، موقت، قابل نظارت و قابل استرداد باشد.
این سر رشته‌ای است که اگر در جامعه‌ای گم شود، زندگی در آن جامعه، زندان و جهنم می‌شود و هر بار وعده تازه‌ای برای رهایی و رستگاری، ما را به دنبال خود می‌کشد تا روزی برسد که بتوان از جهنمی که خود ساخته‌ایم نجات یابیم.

♈️ اگر در سال ۱۹۶۹، مردم طبق میل ژنرال دوگل رأی داده بودند، احتمالاً امروز دوگل به شدت فردی منفور شده بود مثل ژنرال فرانکو، معمرقذافی، موگابه، صدام حسین، حاکمان کره شمالی، کوبا،  و... و تا آخر عمر دوگل رئیس جمهور می‌ماند و هرگز بدون جنگ داخلی و انقلاب و شورش نمی‌شد قدرت را از او پس گرفت و به منتخبی دیگر انتقال داد، چه رسد به تحت تعقیب قرار دادن رئیس جمهور مجرم یا جنایتکار.


@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
👏21👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
منشور حقوق بشر کوروش به رسمیت شناخته شد

🔹در نشست یونسکو، «استوانه کوروش» به‌عنوان نخستین منشور‌های حقوق بشر جهان به رسمیت شناخته شد.

🔹منشور کوروش هخامنشی، نخستین و کهن‌ترین بیانیه حقوق بشر محسوب می‌شود و بخشی از هویت و تمدن ایرانیان به شمار می‌رود.

@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
5
Forwarded from literature
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آمده‌ام پرنده یادم دهد ..
نگاهم‌ چطور پرواز کند ...!


من آمده‌ام ..
در آتش بزرگ ِعشق به #وطن بسوزم ..!


تصاویر

مقبره شاه ماد(احتمالا دیااکو) مکان به شدت مقدس مردمان یارسان

#سرپل‌ذهاب
#کرمانشاه
#ایران
4👍1😢1
روایات امامان شیعه درباره دلایل خشکسالی و بازماندن باران

در متون معتبر اسلامی و سخنان اهل‌بیت(ع)، علت‌های گوناگونی برای حبس باران یا کاهش برکت‌های آسمانی بیان شده است.
📖 این روایات بیشتر بر ظلم، فساد، دروغ و ترکِ حقوق اجتماعی (زکات و عدالت) تأکید دارند


🔹 ۱. امام سجاد (ع)

> «الذنوبُ الّتی تحبسُ غیثَ السماء: جورُ الحُکّام فی القَضاء، و شَهادةُ الزّور، و کِتمانُ الشهادة.»
گناهانى که بارش آسمان را باز مى‌دارند عبارت‌اند از:
قضاوت ناعادلانه‌ی حاکمان، شهادت دروغ و کتمانِ شهادت.
📘 منبع: معانی الأخبار – شیخ صدوق
📗 بازنشر: خبرگزاری حوزه – «چه گناهانی سبب حبس باران می‌شود»



🔹 ۲. امام رضا (ع)

> «إذا كَذَبَ الوُلاةُ حُبِسَ المَطَرُ، وإذا جارَ السّلطانُ ضَعُفَتِ الدّولةُ، وإذا مُنِعَتِ الزَّكاةُ هَلَكَتِ المواشی.»
هرگاه حاکمان دروغ گویند، باران حبس می‌شود؛
هرگاه سلطان ستم کند، دولت ضعیف می‌گردد؛
و هرگاه زکات پرداخت نشود، چهارپایان تلف می‌شوند.
📘 منبع: عیون اخبار الرضا (ع)، ج ۲، ص ۲۹، ح ۱



🔹 ۳. روایات دیگر
در منابع دیگر نیز آمده است:

> ترکِ یاریِ نیازمندان، ظلم به یتیمان، و بی‌توجهی به فقرا از علل بسته شدن درهای رحمت الهی و خشکسالی است.
📗 منبع: وسائل‌الشیعه، ج ۱۵، باب الاستسقاء
👏5😢1
در برابر منشور کوروش؛ نخستین معنای انسانیت


در سفری که به لندن داشتم، روزی به موزهٔ بریتانیا رفتم؛ با شوق دیدار منشور کوروش، آن لوح کوچکِ گِلی که قرن‌هاست نام انسان را بلند کرده است. در بدو ورود، خود را در تالار ایلامیان یافتم؛ جایی که شکوه نیاکانم از دل خاک برمی‌خاست. خیال می‌کردم در امتداد همان تالار، به بخش پارس می‌رسم، اما راه دیگری باید می‌رفتم. از راهنما پرسیدم و گفت: «برو به تالار پنجاه‌ودو، طبقهٔ سوم.»

دیگر بخش‌ها را وانهادم. پله‌ها را دوتا یکی بالا رفتم، گویی چیزی در من به سوی خود می‌خواندم. به تالار پارس که رسیدم، بوی خاک آشنا در فضا پیچیده بود؛ سنگ‌نوشته‌ها، نقش‌ها، جام‌ها، همه از سرزمینی آمده بودند که مهرش در دل من می‌تپید. بر دیواره‌ای متن کوتاهی نوشته‌ بودند که مخاطب را از هیاهوی قرن‌ها دور می‌برد و به سکوتِ خشت و خط می‌سپارد:

ایران باستان

از ۳۰۰۰ پیش از میلاد تا ۶۵۱ میلادی

هزاران سال، ایران یکی از مهم‌ترین مراکز تمدن و امپراتوری در جهان باستان بود. اشیای موجود در این تالار، نمایانگر قدرت صنایع و هنرهای بومی آن و نیز پیوندهای تجاری نزدیکش با مناطق همسایه‌اند. قالب‌های اطراف دیوارها، برگرفته از نقش‌برجسته‌های پایتخت کهن پارس، یعنی تخت‌جمشید هستند.

نگاهم را در تالار چرخاندم، در پی منشور کوروش — اما نبود. در میانهٔ تالار، جمعیتی گرد آمده بودند. از میان سرها گذشتم و آن‌گاه دیدمش: منشور کوچکِ گِلی، درون محفظه‌ای شیشه‌ای، خاموش و فروتن، اما با نوری نهفته در دل. لحظه‌ای در جایم میخکوب شدم. نیرویی پنهان مرا می‌کشید. در آن لحظه حس کردم همهٔ آنانی که گرد آن نقطه آمده بودند، از هر زبان و رنگ و سرزمین، بی‌آنکه بدانند، به یک معنا خیره‌اند — معنای انسان.

همچنان در حیرت بودم که چشمم به گروهی کودک افتاد؛ با لباس‌های مدرسه، دفتر و قلم در دست، گردِ منشور ایستاده بودند. معلم‌شان با صدایی آرام از «حقوق بشر» سخن می‌گفت و آنها می‌نوشتند، از همان منشوری که روزگاری در خاک پارس نگاشته شده بود.

دلم لرزید. در محفظهٔ شیشه‌ای، لوحی از خاک وطنم بود که اکنون در سرزمینی دیگر، درس انسانیت می‌داد. نفسم بند آمد. به گوشه‌ای رفتم، بر سنگ‌فرش سرد نشستم و گریستم — گریه‌ای بی‌صدا، اما پر از فریاد. آه... اگر این منشور در همان خاستگاهش خوانده می‌شد، اگر ما هنوز به سخن او گوش می‌دادیم!

دوباره برگشتم و آهسته، دوربین را بالا بردم و ویدیویی از آن صحنه گرفتم. ویدیو کوتاه است، اما همه‌ی آنچه باید گفته شود در همان چند ثانیه پیداست.

امروز، در خبرها خواندم که یونسکو منشور کوروش را به‌عنوان نخستین منشور حقوق بشر جهان به رسمیت شناخته است. افتخاری بزرگ برای میهن من — اما در دل این افتخار، اندوهی آرام خانه دارد: که ما هنوز در سرزمین نخستین واژه‌های آزادی، از یاد برده‌ایم چگونه آزاد باشیم.
ما نخستین واژه‌های آزادی را نوشتیم، اما هنوز در جست‌وجوی معنایش سرگردانیم.

حسین ثنایی نژاد

@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
4
💧هشدار ۵۴ سال پیش که نادیده گرفته شد: در صورتی که جمعیت تهران از ۵ و نیم میلیون نفر تجاوز کند،آب اضافی برای ساکنین آن وجود نخواهد داشت!

👈 اکنون تهران شب‌ها بیش از ۹ میلیون جمعیت دارد که این عدد روزها بعضا تا ۱۲ میلیون نفر هم می‌رسد!

@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
2😢2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یاری کن... الهه یاری کن...

🔹جام سیمین (۴۰۰۰ ساله) #مرودشت؛

شما در حال تماشای ۲ سوی این جام فوق‌العاده زیبا هستید.

جام نقره‌ای زن عیلامی یا ایزدبانویی که با نام جام سیمین مرودشت شناخته شده است، از آثار باستانی دوره عیلام است.

پس از تحویل این جام به موزه، (۱۳۴۵)، مرحوم محسن مقدم تصمیم به برگردانِ متن نوشته‌ی روی این جام گرفتند، چند ماه بعد پروفسور والتر هینتس (ایران شناس آلمانی) به ایران سفر کرده و در جریان خواندن کتیبه جام سیمین مرودشت قرار گرفت. وی پس از ترجمه‌ی آن جام را متعلق به الهه  ناروندی  ( ایزد بانوی پیروزی ایلام باستان ) و كاهنه‌ی کوری ناهیتی دانست.

یاری کن، الهه یاری کن، من کوری ناهی تی، اهداکننده آشامیدنی نذری برای پروردگار، این بخشنده پاداش نیک خیر و برکت، ای الهه مقدس نازل شو، لطف و مرحمت الهی پیوسته باید به برپادارنده معبد ارزانی شود، یاری کن تو این جام را که از سوی یک بنده برگزیده اهدا شده، برای وی روز به روز مقدس دار!


@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برشی از جامعه ایران در سال ۱۳۳۸؛
۶۶ سال پیش....

با دیدن این فیلم زیر خاکی به گوشه هایی از رفتار ایرانیان در آن سال ها دقت کنیم:
به صف اتوبوس و فرهنگ مردم و لباسهای مرتب و تمیزی کوچه ها و آرامش آدمهای اون زمان دقت کنید... یک نفر از نفر جلویی سبقت نمیگیره که زودتر سوار بشه .....

@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
😢42👏1🤬1
مشروطه‌ای که تاریخ را لرزاند؛
نبرد برای آزادی (عروج و سقوط محمدعلی شاه: داستانی از قدرت و ذلت)

🔹یک صحنه‌ای از تاریخ مشروطه هست که خیلی جالبه! محمدعلی شاه در مقابل قانون مشروطه مقاومت می‌کند، مجلس‌را به توپ می‌بندد و قصد برگرداندن دوران شوکت قاجار را دارد، اما از فاتحان تهران (ستارخان و باقرخان، سرداراسعد بختیاری،محمدولی تنکابنی و...) شکست می‌خورد و به سفارت روسیه در زرگنده پناهنده می‌شود. بعد‌ مذاکراتی، قرار می‌شود که شاه ایران‌ را ترک کند! این قسمت داستان‌ را از زبان حسن تقی زاده در کتاب" تاریخ انقلاب مشروطیت ایران" بخوانید:

" برای اخراج محمدعلی‌شاه هیئتی تعیین شد که من هم جزء آنها بودم. روزی که ترتیب اخراج وی را دادیم، دارای قیافه‌ای تکیده و شکسته بود؛ همسر او نیز مرتب گریه می‌کرد و از دوری احمد [احمدشاه] ناراحت بود. با آن‌ که در مورد اخراج محمدعلی‌شاه خبری منتشر نشده بود، ولی عده‌ای زیادی در مقابل سفارت [روسیه] در زرگنده آمده بودند و بعضی هم با خود اسلحه داشتند و می‌خواستند انتقام خود را از آن مرد بگیرند. هیئت متوجه شد و از شهر درخواست کرد که عده‌ای قزاق بفرستند. قزاق‌ها آمدند و در دو طرف مستقر شدند. قیافه جمعیت بی‌نهایت غضبناک و عصبانی بود.هیئت انتظار داشت که واقعه‌ای روی بدهد. ازاین‌رو من جلو جمعیت رفته و آنها را به آرامش دعوت کردم. ولی جمعیت همچنان عصبانی بود. تصمیم گرفته شد شاه مخلوع را از در پنهانی سفارت خارج کنیم. شاه مخلوع وقتی مرا دید، با قیافه بغض‌ گرفته جلو آمده و به ترکی شروع به احوال‌پرسی کرد. گریه به شاه امان نمی‌داد. من به او گفتم چرا عاقل کند کاری که بازآرد پشیمانی؟ بغض شاه ترکید.گفت:

"خدا ذلیل کند شاپشال و امیربهادر جنگ را آنها مرا اغفال کردند تا روبه‌روی ملتم بایستم "

- گفتم:" عذر بدتر از گناه ".

- به او گفتم: " به‌هرحال الان چاره‌ای نیست و خودکرده را تدبیر نیست. باید هرچه‌ زودتر خاک ایران را ترک کنی. تا چه وقت می‌خواهی به این زندگی ذلت‌بار ادامه بدهی و زیر بیرق خارجی بمانی ".

شاه در این موقع با صدای بلند می‌گریست؛ بطوری‌ که همه هیئت و سفرای روس و انگلیس از این حالت روحی شاه متاثر شدند. محمدعلی‌شاه دیگر آن شاهی نبود که روبروی ملت خود ایستاده بود. مثل بچه مطیعی شده بود که پناهگاهی می‌جست. چون شایع بود که محمدعلی‌شاه قصد خروج مقداری از جواهرات سلطنتی را دارد، ستارخان به ترکی با فریاد گفت:

" جیب‌ها و اثاثه‌اش را بگردید "

من نزد ستارخان رفته و باز به ترکی به او گفتم:

" رعایت این مردک بیچاره را بکنید؛ این در وضع روحی بدی است "

- ستارخان گفت: " مَن بیلمیرم ". (یعنی من نمی‌دانم).

- اثاثیه شاه و حتی جیب‌هایش را به شکل زننده‌ای بازرسی کردند. چند قطعه جواهر پیدا کردند که بلافاصله صورت‌ مجلس شد و اعضای هیئت زیر آن را امضا کردند. ستارخان پا از این فراتر گذاشت و گفت:

" اثاثه ملکه‌جهان خانمش را هم بگردید ".

- من گفتم:" این کار زننده است ".

- ستارخان، چند زن را از بین کسانی که بیرون سفارت منتظر خروج محمدعلی‌شاه بودند، صدا کرد و به شکلی موهن گفت: " اثاثیه خانم و خدمه را هم بگردید ".

- زن‌ها حتی سینه‌بند خانم را هم گشتند و در آنجا چند قطعه الماس یافتند. شاه خواست مانع شود،ستارخان به ترکی گفت:

"هرچه جنایت کردی بس نبود، حالا می‌خواهی دارایی‌های رعیت را به تاراج ببری؟ "

- من هرچه خواستم ستارخان را دعوت به آرامش کنم، میسر نمی‌شد و او مرتب مثل شیر می‌غرید و اسلحه‌اش را تکان می‌داد... [در آخر محمدعلی‌شاه] به اعضای هیئت دست داد و از بعضی حلالیت طلبید، ولی چه سود؟ محمدعلی شاه لکه‌هایی را که بر دامن تاریخ گذاشت، هیچ‌وقت پاک نخواهد شد. او ملتی را که آزادی می‌خواست، کُشت. مجلس را به توپ بست. ملک‌المتکلمین و صوراسرافیل را در باغ شاه خفه کرد. به‌هرحال صحنه‌ای بود دردناک و ناراحت‌کننده. در دل گفتم:

" این است سرنوشت مستبدان و آدمکشان "

@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
👏3
Forwarded from تحلیل زمانه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
💠 بهره بردن نادرست از هوش مصنوعی فریاد استادان را در آورده است:
لامصب ها از چت جی پی تی استفاده نکنید

این کار تنبلی است. تقلب است. آخر باید برید مک دونالد کار کنید


پاینده ایران

اهل قلم و فرهنگ:


#تحلیل_زمانه
🌍 @TahlilZamane
👍6
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌲🌲🌲

زنده بودن نصف زندگیست!
اما،
امید داشتن همه زندگیست...

روزتون سرشار از خوبی ها....

@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
Forwarded from صدای تاریخ(تاریخ بی دروغ) (Dr.m Ahmadi)
📚 معرفی کتاب فراز و فرود ملت‌ها

چرا "گروه‌های ذینفع" در یک جامعه شکل می‌گیرند؟ آیا انباشت این گروه‌ها می‌تواند به "فراز و فرود ملت‌ها" بینجامد؟ با کدام دستگاه نظری می‌توان آثار و تبعات اقتصادی، اجتماعی و سیاسی آنها را تحلیل کرد؟
مَنسِر اولسون در کتاب فراز و فرود ملت‌ها با نگاهی میان‌رشته‌ای و تاریخی، چارچوب نظری خود را برای پاسخ‌دهی به این سؤالات ارائه و نشان می‌دهد که گروه‌های منافع خاص با سیطره بر نهادها و حامل‌های قدرت به ویژه دولت، باعث کاهش کارآیی و درآمد کل جوامع می‌شوند. ایده‌های اولسون می‌تواند بینش‌های جدیدی دربارۀ شیوۀ عمل و اقتضائات مقابله با این گروه‌ها در جامعه و اقتصاد ایران در اختیار ما بگذارد.

نام کتاب: فراز و فرود ملت‌ها
نویسنده: مَنسِر اولسون
مترجمان: جعفر خیرخواهان، محمد فاضلی
انتشارات روزنه
چاپ: سوم
تعداد صفحات: ۳۵۲

@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
2
مأموریت یک دیکتاتور برای ریشه کنی سرطان!!!!

پس از برکناری خروشچف،( دیکتاتور شوروی) به او پیشنهاد مسئولیت مرکز درمان سرطان شوروی را می‌دهند...!

خروشچف می‌گوید:
من‌که از سرطان چیزی سر در نمی‌آورم!

می‌گویند: اشکالی ندارد! آن‌زمان که مسئولیت کشاورزی را بر عهده داشتی، گندم از بین رفت؛ شاید اگر به امر سرطان بپردازی، آن‌هم از بین برود!

📚برگرفته از کتاب داس و خنده!!


@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
👍53🤬2
Forwarded from literature
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این قافلهٔ عمر عجب می‌گذرد
دریاب دمی که با طرب می‌گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می‌گذرد
#خیام

زنده شدن عکس‌های صد سال پیش کردستان
به لطف هوش مصنوعی
2👍1
تقدیر مشرق یا عزم پهلوی


دکتر مجید تفرشی

شاید برخلاف عرف مرسوم پژوهشی، بهتر باشد که حرف آخر را اول بزنم. با توجه به‌وجود تقریباً 350 هزار برگ سندی که در آرشیو انگلستان در مورد تحولات ایران بین سال‌های 1921 تا 1941 میلادی موجود است؛ حیرت‌انگیز و تعجب‌آور است که فکر کنیم دولت‌های خارجی هیچ نقشی در تحولات ایران نداشته و عوامل داخلی نقش‌آفرینی داشتند و کودتای سوم اسفند 1299بدون آگاهی، حمایت و تسهیلات قدرت‌های بزرگ خارجی، بخصوص بریتانیا به انجام رسید.

یکی از مشکلات جدی در قضاوت‌های تاریخی ایرانیان این است که ما در یک بحران قضاوت تاریخی به سر می‌بریم که همیشه وجود داشته، ولی از چهل سال قبل به شدت رسیده و آن نگاه اهورایی و اهریمنی است. نگاهی که در مقولاتی چون دوران رضاشاه و شخص او آشکارتر و شدیدتر می‌شود. کسانی که مخالف رضا شاه بودند وی را یک مزدور و دست پرورده خارجی می‌دیدند که تمام اقداماتش با دستور مستقیم بریتانیا انجام می‌شده است. از سوی دیگر موافقان رضاشاه‌اند که او را فرشته نجات و فاقد هر گونه لغزش و خطایی می‌دانند که همه اعمال او قابل توجیه است. در زمینه کودتای 1299 هم عده‌ای معتقدند همه مشکلات و تصمیمات داخلی بوده و دولت‌های خارجی مطلقاً دخالتی در آن عملیات نداشته‌اند. این نوع روایات و دیدگاه‌های افراطی و تفریطی، منجر به یک دعوای سیاسی شده است؛ دعوایی که یک سر آن دروغ‌های خارجی، ادعاهای تاریخدان‌های هیچ ندان و شبکه‌های مجازی و تاریخ نگاری دروغ و مغرضانه شماری از رسانه‌های فارسی زبان خارج از کشور است و یک سر دیگر آن، روایت 40 ساله حکومت داخلی. هر دو یک روایت نادرست و مخدوش را ارائه کرده‌اند که تاریخ در اینجا ذبح شرعی شده است.

اگر از من می‌پرسید سیدضیا و رضاخان می‌خواستند که در ایران کودتا کنند و به آنها دستور داده شد، من می‌گویم حتماً می‌خواستند و کارشان جنبه دستوری از سوی دیگران نداشته، اما این تصمیم با اراده و عزم و نقشه‌های راهبردی شاکله قدرت و حکومت بریتانیا کاملاً همراه شد. منظورم از بریتانیا مقامات و نهادهای دست بالای آنان در لایه‌ها و سطوح مختلف در حکومت آن امپراطوری است.

در اینجا، من شش عنصر و شش شاکله را که درروی کار آمدن رضاشاه نقش داشته است بازگو می‌کنم.
🔹اولین عنصر، مسائل و جنگ داخلی، مصائب اقتصاد و ناامنی‌هایی است که در داخل کشور بشدت وجود داشت. شاید ناامنی، یکی از مهم‌ترین معضلات ایران، در سال‌های 1918 تا 1921 میلادی است که هم در داخل و هم در مراودات منطقه‌ای، کشور را فلج کرده و همه مسائل اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و بین المللی ایران را تحت تأثیر قرار داده بود.

🔹دومین موضوع، بحران موجود در خاندان قاجار، ضعف دربار و مشکلات شخص احمدشاه بود که ادامه کار را با او و خاندانش دشوار کرده بود و قدرت‌های خارجی را درباره تأیید تداوم سلطنت قاجار به تردید جدی واداشته بود.

🔹سومین عنصر، ظهور یک طبقه متوسط جدید جوان از نخبگان قاجاری و غیر قاجاری بود که مصمم بودند تا برای تغییر حکومت و وضع موجود، به یک دیکتاتور فرهمند و مستبد مصلح کمک کنند.

🔹چهارم شخصیت و توانایی‌های بالقوه شخص رضاشاه و جنمی که وی داشت که باید به آن توجه داشت و نمی‌شود و نباید آن را در سیر تحولات آن زمان نادیده گرفت.

🔹پنجمین عنصر مسائل راهبردی منطقه‌ای، از جمله مسأله خلیج فارس، تحولات شبه قاره هند و موضوع نفت در منطقه است که خواسته یا ناخواسته ایران را در کانون توجهات قدرت‌های مهم حاضر در منطقه و ساکنان این منطقه قرار می‌داد. در پرتو این تحولات بود که حتی مسلمان تحول‌خواه شبه قاره از جمله علامه محمد اقبال لاهوری در اوان قدرت گرفتن رضاشاه، در شعری از او این گونه تمجید می‌کند:
آن چه بر تقدیر مشرق قادر است
عزم جزم پهلوی و نادر است

🔹عنصر ششم تأثیرگذار در کودتا، نقش راهبردی و عملیاتی نیروها و قدرت‌های خارجی بخصوص بریتانیا و اتحاد جماهیر شوروی است.

@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
2👍2
Forwarded from literature
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تا به سر سودای آن گیسوی دامنگیر دارم
خاطری آزاد و پایی بسته در زنجیر دارم
3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بهای سنگین خطای انسان را حیوانات با مظلومیت تمام پرداختند.

📌 چه کسی می‌داند که چندین حیوان و پرنده در آتش سوختند. مسئول سوختن و کباب شدن این جان‌های بی‌گناه، اشتباهات انسانی است.

#جنگل_هیرکانی

@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
😢91
مناظرهٔ نیچه و مولانا


غروب بر دامنهٔ کوه خوابیده بود و اتاق، آکنده از سکوتی ازلی.
نیچه، با چشمانی که آذرخشی خاموش را پنهان کرده بود، رو به مولانا نشست.
مولانا، آرام و درخشان، همچون پیرِ باده نوشی که از طوفان درون عبور کرده باشد.
نیچه گفت:
جلال‌الدین! فضای خالیِ میان انسان و تقدیر، همان جایی ست که قدرت زاده میشود.
آنچه مرا نکشد، قوی ترم میکند.
انسان باید از خاک چکه کند، اما به آسمان بازنگردد؛
زیرا آسمان، زندانِ اراده است.
مولانا لبخند زد؛ لبخندی از جنس بادِ گرم کویر.
ای مردِ غرب…
تو از آسمان گریخته ای چون آسمانی که تو شناختی، آسمانِ کژدینان بود.
اما من از آسمان نیاموختم؛
من از نیستان آمدم.
از جایی که نخستین نالهٔ جدایی، جهان را شکافت.
نیچه ابرو درهم کشید:
پس هنوز به خداوندی دل بسته ای؟
به آن چوب دستی که مردمانت را هزارسال به زمین کوبید؟
به خدایی که سایه اش را بر «اراده» می اندازند تا انسان هرگز برخیزان نشود؟
مولانا آرام گفت:
خدایی که من دیدم، نه در مسجد بود و نه در کتاب.
اگر در من چوبِ نی بریدند، صدای او برآمد؛
اگر تو نیز درونت را بتراشند، صدای او میجوشد حتی اگر نامش را “اراده” بگذاری.
نیچه خندید؛ خنده ای تلخ اما شرافتمند:
ارادهٔ من، خدا نیست.
اما هرچه هست، از خاک من برمیخیزد، نه از آسمانی موهوم.
من جهان را با پاهای خودم اندازه گرفتم، نه با زنجیرهای ایمان.
مولانا چشمانش را بست:
من نیز زنجیر ایمان را بریدم؛
اما از ایمانِ قاضی و فقیه، نه ایمانِ دل.
اگر به ظاهرْ مسلمانم، بدان که اسلامِ من نه فقه و حنفیّت، که سلوکِ جان است.
من از اسلامِ مسجد عبور کردم؛
چنانکه تو از مسیحیانِ اروپا گذشتی.
نیچه مکث کرد. باد میان دو مرد گذشت.
تو از اسلام گذشتی، اما نه همه جانبه.
تو هنوز خدا را نگه داشتی، همچون نگه داشتنِ آخرین تکهٔ کشتی در طوفان.
اما من کل دریا را شکافتم و کشتی را سوزاندم.
مولانا گفت:
هرکه کشتی را بسوزاند، یا غرق میشود یا پرواز میکند.
تو، ای مردِ رعد، میان این دو مانده ای.
ابر تو بلند است، اما هنوز باران نشده ای.
نیچه به آهستگی گفت:
و تو، ای پیر شرقی…
تو بارانی، اما از ابرهایی که تو نبافتی؛
از ابرهای هزارسالگیِ قوم ات.
مولانا سرش را بلند کرد:
این درست.
من بارانم،
اما نه بارانِ شریعت.
بارانِ جدایی ام از خویش.
بارانِ دردی که از “نیستان” بریده شدن دارد.
تو از نی جدا نشده ای، تو نی را شکسته ای.
در نیِ شکسته، صدا نیست؛
غریو است.
نیچه با صدای آرام گفت:
انسان باید غریو باشد، نه ناله.
نالهٔ تو جهان را خواباند،
غریوِ من جهان را بیدار میکند.
مولانا با تبسمی عمیق:
جهان بیدار نمیشود مگر دل برآشوبد.
نه غریو برای بیداری کافی است و نه ناله برای رهایی.
انسان باید نخست بیخود شود تا خود گردد.
تو از خویش آغاز کردی،
من از بی خویشی.
هر دو راه در سپهر واحدند،
اما مقصد، از تو تا من، با هزار منزل تفاوت دارد.
بادِ گرم، پردهٔ اتاق را تکان داد.
سالها و قرنها میان دو نگاه جا به جا شدند.
نیچه گفت:
پس تو چه میگویی، جلال الدین؟
ابرِ من مهمتر است یا بارانِ تو؟
مولانا گفت:
نه ابر مهم است
نه باران.
مهم آن آسمانی ست که هر دو در آن میچرند.
آسمانی که نه خدا دارد
نه بی خدایی.
فقط “شدن” دارد.
نیچه برای نخستین بار، آرام سر تکان داد.
دو اقیانوس، از دو سوی جهان، به یکدیگر رسیده بودند:
یکی بی خدا اما به دنبال معنا،
دیگری خداجو اما رها از شریعت.
و سپهرِ رستا،
فرازتر از هر دو،
ساکت ایستاده بود
و میدید که چگونه جامعه،
در دو آینهٔ شرق و غرب،
به سوی انسان شدن میرود.
به سوی رستا....

@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
چرخهٔ معکوس: فتیشیسم رنج و توسعه‌گریزی

در سرزمینی که گفتمان مسلط، رنج و مرگ را نه به عنوان واقعیت‌های تلخ، بلکه به ‌عنوان «ارزش‌های متعالی» بازتعریف می‌کند، نوعی وارونگی آرام و خزنده در سلسله‌مراتب نیازهای انسانی روی می‌دهد.
در این وارونگی، زندگی از مرکز به حاشیه می‌لغزد، و هم توان زیستی جامعه تحلیل می‌رود و هم چشم‌انداز حقیقت تنگ‌تر و تاریک‌تر می‌شود.

از تقدس تا فتیشیسم

وقتی از مرگ «فتیش» ساخته می‌شود، یعنی یک رویداد تاریخی به نمادی مقدس، خودبسنده و غیرقابل لمس تبدیل می‌گردد، زندگی ناگزیر کوچک و کم‌ارج جلوه می‌کند.
در چنین جهان‌بینی‌ای، توسعه، شادی، رفاه و خلاقیت، نه اهداف طبیعی یک جامعه زنده، بلکه خطراتی تلقی می‌شوند که می‌توانند آن ارزش مقدس‌شده را کمرنگ کنند.

بسیاری از گفتمان‌های ایدئولوژیک و ساختارهای ذهنی، رنج را زیباشناسی و نمایشی می‌کنند، و از آن برای مشروعیت‌بخشی به قدرت و تثبیت هویت جمعی بهره می‌گیرند. در این لحظه، درد از معنای اخلاقی به عرصه زیبایی‌شناختی و نمایشی کشیده می‌شود و هرگونه حرکت به سوی زندگی و شکوفایی، تهدیدی علیه آن هویت تثبیت‌شده تلقی می‌گردد.

فرهنگی که مرگ را بر زندگی ترجیح دهد، دیر یا زود دچار اختلالی ساختاری می‌شود: ارزش‌ها از جای خود کنده می‌شوند، و نیازهای انسانی به جای آنکه به سوی شکوفایی حرکت کنند، در مدار بقا می‌چرخند.

هویت‌سازی مبتنی بر رنج

برخی گفتمان‌ها و حکومت‌های ایدئولوژیک، هویت خود را نه بر سازندگی برای زندگی، بلکه بر روایت رنج، خطر دائمی، و مبارزه بی‌پایان بنا می‌کنند.
در این ساختار، مرگ به فضیلت نهایی تبدیل می‌شود و صلح معنایی معادل با سستی، انحراف یا حتی خیانت پیدا می‌کند.

این روند، ملتی را در چرخه توسعه‌گریزی گرفتار می‌کند؛ چرا که توسعه نیازمند ثبات، امید به آینده و عشق به زندگی است، نه دلبستگی به درد.
هویت زمانی پویایی و سلامت خود را حفظ می‌کند که درد به «تجربه» تبدیل شود، نه به «پرچم». وقتی رنج به پرچم بدل شود، هر حرکت به سمت صلح، رفاه، امنیت یا شادی، تهدیدی علیه ساختار تثبیت‌شده هویت جمعی تلقی می‌شود.

رنج به مثابه سرمایه

در این اقتصاد نمادین، رنج به منبعی برای مشروعیت تبدیل می‌شود. مردم، ناخواسته حاملان سرمایه‌ای می‌شوند که مصرف آن به بازتولید قدرت می‌انجامد.

وقتی رنج زیباشناسی می‌شود، بستر تبدیلش به سرمایه نمادین فراهم می‌گردد.
اما عزت‌نفس جمعی سالم از جنگ و خون و درد نمی‌روید.
عزت‌نفس آن‌جاست که یک ملت بتواند با صدایی آرام اما استوار بگوید:

«ما رنج کشیده‌ایم؛ اما رنج، مالک ما نیست.»

چرا ملت‌ها رنج را فتیش می‌کنند؟

رنج، ساده‌ترین و کم‌هزینه‌ترین راه برای ساختن هویت جمعی است. هویتی که در کوتاه‌مدت احساس قدرت و معنای کاذب می‌دهد، اما در بلندمدت توان رشد و بازسازی را می‌سوزاند.

جامعه‌ای که از رنج هویت بگیرد، صلح را خالی، رفاه را سطحی و آینده را بی‌معنا می‌بیند. از همین‌جاست که چرخه معکوس آغاز می‌شود: هرچه شرایط بهتر شود، آن هویتِ رنج‌محور احساس خطر بیشتری می‌کند.

فرد و ملتِ گرفتار در رنج

فرد و ملتی که هویت خود را از رنج می‌گیرد، ناخودآگاه خوشبختی و آرامش را پس می‌زند. چنین فردی—و چنین جامعه‌ای—حتی در فقدان رنج عینی، نوعی رنج ذهنی تولید می‌کند؛ چون رنج، ماده اولیه هویت اوست.

این سازوکار، آرام رخ می‌دهد؛ جامعه، همانند فردی است که از تروما هویت می‌گیرد: هر تلاشی برای التیام، به منزله از دست دادن خود تعبیر می‌شود.

پایان: عبور از زیباشناسی رنج

در سرزمینی که رنج به فتیش و زیباشناسی تبدیل می‌شود، فرصت‌ها خاموش می‌گردند، آینده کوچک می‌شود و زندگی ناخواسته در سایه می‌ماند.

اما این چرخه تنها زمانی از کار می‌افتد که جامعه میان تجربه رنج و پرستش رنج مرزی روشن بکشد؛
و یاد بگیرد که رنج را نه دلیل افتخار، نه سند مشروعیت، و نه پرچم هویتی بداند،
بلکه تنها داده‌ای برای فهم، و تجربه‌ای برای گذار.

ملت‌هایی رشد می‌کنند که رنج را به حافظه می‌سپارند، نه به هویت؛
و آینده را نه بر استخوان‌های درد، که بر اشتیاقِ زندگی بنا می‌کنند.

تا وقتی مرگ فضیلت باشد، زندگی بی‌ارزش می‌شود.
و تنها مردمانی آزاد می‌شوند که زندگی را فضیلت بدانند.

قاسم سلطانی

@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
👍2