به مناسبت نیمه شعبان- سال ۱۴۰۰
ز ختم رُسُل احمد و عترتش
دو صد سال و شصت از پس هجرتش
به صدر آمد آن گوهر آخرین
فروغ ولایت به رخسار دین
به اثنی عَشَر آن امام همام
هزاران درود و هزاران سلام
پناه ستمدیدگان جهان
تو ای صاحب عصر و صاحب زمان
بیا و جهان را تو آباد کن
همه جای عالم پر از داد کن
نمایان کن آن چهره ی تابناک
ز هجر تو شد سینه ها دردناک
بیا و هویدا کن اسلام راست
که از نای جان بانگ و فریاد خاست
فرود آر شمشیر حیدر علی
به فرق خرافات و شرک جَلی
به پایان رسان جنگ هفتاد قوم
به رسم نبی و به امداد قوم
چو فصل بهار از پس این خزان
نشاطی به دلهای ما بر فشان
دعا گویمت در فرج کن شتاب
چو آمین گویی شود مستجاب
ز ختم رُسُل احمد و عترتش
دو صد سال و شصت از پس هجرتش
به صدر آمد آن گوهر آخرین
فروغ ولایت به رخسار دین
به اثنی عَشَر آن امام همام
هزاران درود و هزاران سلام
پناه ستمدیدگان جهان
تو ای صاحب عصر و صاحب زمان
بیا و جهان را تو آباد کن
همه جای عالم پر از داد کن
نمایان کن آن چهره ی تابناک
ز هجر تو شد سینه ها دردناک
بیا و هویدا کن اسلام راست
که از نای جان بانگ و فریاد خاست
فرود آر شمشیر حیدر علی
به فرق خرافات و شرک جَلی
به پایان رسان جنگ هفتاد قوم
به رسم نبی و به امداد قوم
چو فصل بهار از پس این خزان
نشاطی به دلهای ما بر فشان
دعا گویمت در فرج کن شتاب
چو آمین گویی شود مستجاب
" نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی"
صیقلی بر دل و جان داده و قابل باشی
از نسیمی که دهد جان و منادی حیات
بهره ای برده و مشمول فضایل باشی
روشنی بخش دل و مونس انفاس لطیف
کوش تا طالب آن نیک خصایل باشی
مهر تابان تجلی به طلوع آمده باز
که تو خود جویی اگر رهرو منزل باشی
چشم بگشای و از این خوان پر از نقش و نگار
سهم خود گیر اگر طالب عاقل باشی
زخمه بر ساز دل انداز بسان مرغ سحر
تا برازنده ی آن شاهد محفل باشی
روی در روی نگار و قدحی از می ناب
پایکوبان و غزلخوان محافل باشی
رستخیزی است مکرر که در این سر وجود
بانگ صور ار شنوی سالک واصل باشی
گرچه جان حامل رنج است ز بیداد زمان
فرج از رحمت حق جوی چو سائل باشی
فخریا کوش به تحقیق که اندر همه حال جانب اهل صفا بوده و یکدل باشی
صیقلی بر دل و جان داده و قابل باشی
از نسیمی که دهد جان و منادی حیات
بهره ای برده و مشمول فضایل باشی
روشنی بخش دل و مونس انفاس لطیف
کوش تا طالب آن نیک خصایل باشی
مهر تابان تجلی به طلوع آمده باز
که تو خود جویی اگر رهرو منزل باشی
چشم بگشای و از این خوان پر از نقش و نگار
سهم خود گیر اگر طالب عاقل باشی
زخمه بر ساز دل انداز بسان مرغ سحر
تا برازنده ی آن شاهد محفل باشی
روی در روی نگار و قدحی از می ناب
پایکوبان و غزلخوان محافل باشی
رستخیزی است مکرر که در این سر وجود
بانگ صور ار شنوی سالک واصل باشی
گرچه جان حامل رنج است ز بیداد زمان
فرج از رحمت حق جوی چو سائل باشی
فخریا کوش به تحقیق که اندر همه حال جانب اهل صفا بوده و یکدل باشی
در وصف دولت ابراهیم رئیسی
بشنوید این وعده ها را زان جناب
پیش از آن بازی و قبل از انتصاب
گفت ما پاکیم و هر دم پر خروش
بهر خدمت دائما در جنب و جوش
ما کنیم آباد این ملک و بلاد
ما هجوم آریم بر فقر و فساد
من توّرم را رسانم تا به صفر
روشن است اعمال من چون ماه و مهر
وعده ها را یک به یک بر می شمرد
از حقیقت آن دغل بویی نبرد
چون که بر مسند نشست آن روسیاه
با حمایتهای بی چون سپاه
تیشه ای در دست بگرفت آن عنود
تا بکوبد هرچه سالم مانده بود
نیست دولت هیأت آن شش کلاس
فرقة جهل و فریب و اختلاس
مُلک در فقر و فلاکت غرقه شد
ثروت و مکنت نصیب فرقه شد
تشت رسوایی ز بام افتاده است
زانکه از عمامه و لباده است
چاره ما چیست در این مملکت
جاهلان دارای شأن و منقبت
هرکه او دانش فزون افسرده تر
هرکه مداحی کند پر کرّ و فرّ
ما همه ز افعال اینان خسته ایم
پیش فرزندان خود شرمنده ایم
یا رب این بیداد رأی ما نبود
ای پناه بی پناهان ای ودود
بی سرانجامیم و در گِل مانده ایم
چون قطار از ریل دور افتاده ایم
رشتة تسبیح بگسست ای حبیب
نیست ما را چاره ای امّن یجیب
ساکنان این وطن منگ اند و مست
ظلمت شبهای یلدا حاکم است
قدرت مطلق فساد مطلق است
دور ما صد بل هزاران خندق است
ما به در گوییم شاید آن جدار
بشنود این نکته های بی شمار
بشنوید این وعده ها را زان جناب
پیش از آن بازی و قبل از انتصاب
گفت ما پاکیم و هر دم پر خروش
بهر خدمت دائما در جنب و جوش
ما کنیم آباد این ملک و بلاد
ما هجوم آریم بر فقر و فساد
من توّرم را رسانم تا به صفر
روشن است اعمال من چون ماه و مهر
وعده ها را یک به یک بر می شمرد
از حقیقت آن دغل بویی نبرد
چون که بر مسند نشست آن روسیاه
با حمایتهای بی چون سپاه
تیشه ای در دست بگرفت آن عنود
تا بکوبد هرچه سالم مانده بود
نیست دولت هیأت آن شش کلاس
فرقة جهل و فریب و اختلاس
مُلک در فقر و فلاکت غرقه شد
ثروت و مکنت نصیب فرقه شد
تشت رسوایی ز بام افتاده است
زانکه از عمامه و لباده است
چاره ما چیست در این مملکت
جاهلان دارای شأن و منقبت
هرکه او دانش فزون افسرده تر
هرکه مداحی کند پر کرّ و فرّ
ما همه ز افعال اینان خسته ایم
پیش فرزندان خود شرمنده ایم
یا رب این بیداد رأی ما نبود
ای پناه بی پناهان ای ودود
بی سرانجامیم و در گِل مانده ایم
چون قطار از ریل دور افتاده ایم
رشتة تسبیح بگسست ای حبیب
نیست ما را چاره ای امّن یجیب
ساکنان این وطن منگ اند و مست
ظلمت شبهای یلدا حاکم است
قدرت مطلق فساد مطلق است
دور ما صد بل هزاران خندق است
ما به در گوییم شاید آن جدار
بشنود این نکته های بی شمار
گشت کشور در فنا و تیر خوردیم از قفا
در کمند روس افتادیم و صیادان چین
شیخ ما که آهنگ استقلال و عزت می سرود
شد مرید و خاکبوس درگه خاقان چین
گفتمش شیخا چرا با کافران همدم شدی
می ندانی ای فقیه از رسم کفرستان چین
گفت باشد اوجب الواجب حراست از نظام
گرچه سر تا پا پناه آریم در دامان چین
گفتمش ملا مگر نشنیده ای از آن دیار
از مصیبتها و آلام مسلمانان چین
گفت خامش ورنه گویم از تنت سوپی پزند
همرفقیان و عزیزانم که در ووهان چین
در کمند روس افتادیم و صیادان چین
شیخ ما که آهنگ استقلال و عزت می سرود
شد مرید و خاکبوس درگه خاقان چین
گفتمش شیخا چرا با کافران همدم شدی
می ندانی ای فقیه از رسم کفرستان چین
گفت باشد اوجب الواجب حراست از نظام
گرچه سر تا پا پناه آریم در دامان چین
گفتمش ملا مگر نشنیده ای از آن دیار
از مصیبتها و آلام مسلمانان چین
گفت خامش ورنه گویم از تنت سوپی پزند
همرفقیان و عزیزانم که در ووهان چین
به مناسبت نوروز و ماه رمضان ۱۴۰۴
رمضان است و بهار است و دلم در تب و تاب
منم و یک طبق از شوق و دلی ریش و کباب
روز و شب در پی غفلت به بطالت بگذشت
فکر اوهام و هوسها و بدنبال سراب
در شب قدر به هنگام مناجات و نیاز
از درون دادرسی در نظر آمد به خطاب
گفت جانا طَلَبت چیست در این باقی عمر
گفتمش همدمی حضرت رب االارباب
آتش شوق تو انداخته در دل شرری
نظری کن به غلامت بِرَهانم ز عذاب
به شراب و می و مطرب چه نیاز است مرا
چو خیالت کُنَدَم مست به از صد می ناب
به طربناکی ایام وصال اندیشم
به نوایی که به دل زخمه زَنَد همچو رباب
رمضان است و بهار است و دلم در تب و تاب
منم و یک طبق از شوق و دلی ریش و کباب
روز و شب در پی غفلت به بطالت بگذشت
فکر اوهام و هوسها و بدنبال سراب
در شب قدر به هنگام مناجات و نیاز
از درون دادرسی در نظر آمد به خطاب
گفت جانا طَلَبت چیست در این باقی عمر
گفتمش همدمی حضرت رب االارباب
آتش شوق تو انداخته در دل شرری
نظری کن به غلامت بِرَهانم ز عذاب
به شراب و می و مطرب چه نیاز است مرا
چو خیالت کُنَدَم مست به از صد می ناب
به طربناکی ایام وصال اندیشم
به نوایی که به دل زخمه زَنَد همچو رباب
❤1
