📛فوری، فریب نخورید و فایل را باز نکنید.
❌سلام و احترام خدمت اعضای محترم ، دوباره #کلاهبرداری و هک گوشی و حساب شما با پیام های فریبنده و برانگیزاننده احساسات❌
@tahtemahal
❌سلام و احترام خدمت اعضای محترم ، دوباره #کلاهبرداری و هک گوشی و حساب شما با پیام های فریبنده و برانگیزاننده احساسات❌
@tahtemahal
#داستان_شب
📚در یکی از روستاهای دورافتادهٔ روسیه، روستاییای را هنگام باز کردنِ پیچهای ریل قطار دستگیر کردند...
بازرس:
«میفهمی جانِ هزاران انسان را به خطر انداختهای؟ چرا آن پیچها را باز میکنی؟»
روستایی:
«فقط یک پیچ است ارباب... برای سنگین کردنِ قلابِ ماهیگیریام لازمش دارم. منکه به کسی آسیب نمیزنم. تازه، همهٔ اهل روستا همین کار را میکنند؛ یک پیچ را باز میکنیم و بعدی را میگذاریم بماند. در درس فیزیک خواندهایم، بار تقسیم میشود و قطار واژگون نمیشود.»
بازرس:
«این دیوانگی است! یعنی دهدار این را نمیبیند؟»
روستایی:
«چطور نبیند؟ او حتی قفلهای پاسگاه و خانهٔ خودش را هم از همین پیچها ساخته. بالاخره مفت است دیگر...»
بازرس:
«خب، اگر حقوقتان را زیاد کنیم چه؟ دست از این دزدی برمیدارید؟»
روستایی:
«مسئله پول نیست ارباب، مسئله عادت است. اگر عدالت و اخلاق را در کودکیمان یادمان ندهید، بزرگ هم که بشویم، حتی اگر جیبمان پر از پول شود، باز هم به باز کردنِ آن پیچها ادامه میدهیم.»
بازرس که از این حجمِ جهالت وحشتزده شده بود، برای نوشتنِ گزارش خود سوار قطاری شد که به مقصد پایتخت میرفت.
همانطور که از پشت پنجره به بیرون چشم دوخته بود، زیر لب زمزمه کرد:
«این فلاکت روزی به یک فاجعه ختم خواهد شد...»
در همین لحظه، کودک خردسالی را کنار ریل دید که دو پیچ در دست داشت.
کودک لبخندزنان دست تکان میداد.
بازرس از سرِ وحشت و هراس فریاد کشید:
«قطار را نگه دارید!»
اما دیگر خیلی دیر شده بود. صدای مهیب و کرکنندهای از برخوردِ فلزات به گوش رسید.
آن کودک نه فیزیک میدانست و نه قاعدهٔ «یکی درمیان باز کردن» را.
او فقط همان کاری را کرده بود که از بزرگترها دیده بود؛ با این تفاوت که دو پیچِ کنار هم را با هم باز کرده بود.
قطار واژگون شد.
بذری که جهالت کاشته بود، در خاکی که با بیعدالتی آبیاری شده بود، به شکل فاجعهای عظیم درو شد.
تقصیر کیست یا گناهکار کیست؟
مجرم اصلی کیست؟
«جامعهای که جهل را عادی میانگارد،
نظامی که منفعت را بر اخلاق مقدم میداند، فرهنگِ "چیزی نمیشود" و تمام کسانی که در برابر نادرستی سکوت میکنند.»
چرا که برخی جوامع یکباره فر و نمیریزند.
نخست، پیچهایشان شل میشود.
#آنتوان_چخوف
@tahtemahal
📚در یکی از روستاهای دورافتادهٔ روسیه، روستاییای را هنگام باز کردنِ پیچهای ریل قطار دستگیر کردند...
بازرس:
«میفهمی جانِ هزاران انسان را به خطر انداختهای؟ چرا آن پیچها را باز میکنی؟»
روستایی:
«فقط یک پیچ است ارباب... برای سنگین کردنِ قلابِ ماهیگیریام لازمش دارم. منکه به کسی آسیب نمیزنم. تازه، همهٔ اهل روستا همین کار را میکنند؛ یک پیچ را باز میکنیم و بعدی را میگذاریم بماند. در درس فیزیک خواندهایم، بار تقسیم میشود و قطار واژگون نمیشود.»
بازرس:
«این دیوانگی است! یعنی دهدار این را نمیبیند؟»
روستایی:
«چطور نبیند؟ او حتی قفلهای پاسگاه و خانهٔ خودش را هم از همین پیچها ساخته. بالاخره مفت است دیگر...»
بازرس:
«خب، اگر حقوقتان را زیاد کنیم چه؟ دست از این دزدی برمیدارید؟»
روستایی:
«مسئله پول نیست ارباب، مسئله عادت است. اگر عدالت و اخلاق را در کودکیمان یادمان ندهید، بزرگ هم که بشویم، حتی اگر جیبمان پر از پول شود، باز هم به باز کردنِ آن پیچها ادامه میدهیم.»
بازرس که از این حجمِ جهالت وحشتزده شده بود، برای نوشتنِ گزارش خود سوار قطاری شد که به مقصد پایتخت میرفت.
همانطور که از پشت پنجره به بیرون چشم دوخته بود، زیر لب زمزمه کرد:
«این فلاکت روزی به یک فاجعه ختم خواهد شد...»
در همین لحظه، کودک خردسالی را کنار ریل دید که دو پیچ در دست داشت.
کودک لبخندزنان دست تکان میداد.
بازرس از سرِ وحشت و هراس فریاد کشید:
«قطار را نگه دارید!»
اما دیگر خیلی دیر شده بود. صدای مهیب و کرکنندهای از برخوردِ فلزات به گوش رسید.
آن کودک نه فیزیک میدانست و نه قاعدهٔ «یکی درمیان باز کردن» را.
او فقط همان کاری را کرده بود که از بزرگترها دیده بود؛ با این تفاوت که دو پیچِ کنار هم را با هم باز کرده بود.
قطار واژگون شد.
بذری که جهالت کاشته بود، در خاکی که با بیعدالتی آبیاری شده بود، به شکل فاجعهای عظیم درو شد.
تقصیر کیست یا گناهکار کیست؟
مجرم اصلی کیست؟
«جامعهای که جهل را عادی میانگارد،
نظامی که منفعت را بر اخلاق مقدم میداند، فرهنگِ "چیزی نمیشود" و تمام کسانی که در برابر نادرستی سکوت میکنند.»
چرا که برخی جوامع یکباره فر و نمیریزند.
نخست، پیچهایشان شل میشود.
#آنتوان_چخوف
@tahtemahal
#شهریور
🍀🌾🌻🌾🍀
🙋♂🙋♀با درود فراوان و تقدیم مهر، صبح زیبای اولین روز شهریورتان رنگارنگ و الوان ،
روزگارتان اهورایی و لحظاتتون به دور از دلتنگی، مهرتان افزون و سایه تان مستدام، عاقبتتان خجسته و همایون 🌻❤️🍀
@tahtemahal
🍀🌾🌻🌾🍀
🍀🌾🌻🌾🍀
🙋♂🙋♀با درود فراوان و تقدیم مهر، صبح زیبای اولین روز شهریورتان رنگارنگ و الوان ،
روزگارتان اهورایی و لحظاتتون به دور از دلتنگی، مهرتان افزون و سایه تان مستدام، عاقبتتان خجسته و همایون 🌻❤️🍀
@tahtemahal
🍀🌾🌻🌾🍀
🍃🍃🍃🍃
در صبحگاهان همراه و همدل شویم با شعری ناب از فروغی بسطامی
🍃🍃🍃🍃
دل بہ دنبال وفا رفت و من از دنبالش
تا بہ دنبالهٔ این ڪار ببینم حالش
جمعے افتادہ بہ خاڪ از روش چالاڪش
خلقے آغشتہ بہ خون از مژہ فتانش
مژدهٔ قتل مرا داد و بہ تعجیل گذشت
ترسم آخر گذرد عمر من از اهمالش
گر بیاید ز سفر یار پریپیڪر من
میرود جان گران مایہ بہ استقبالش
دلم از نقطهٔ سوداے غمش خالے نیست
تا ڪشیدم بہ نظر صورت مشڪین خالش
هر دلیلے ڪہ حڪیم از دم شب ڪرد بیان
هیچ معلوم نڪردیم ز استدلالش
هر مریضے ڪہ طبیبش تو شڪرلب باشی
بهر آن است ڪہ بهتر نشود احوالش
بہ امیدے ز چمن دستهٔ سنبل برخاست
ڪہ سر زلف دراز تو ڪند پامالش
زلف ڪوتاہ تو از شوق همین گشت بلند
ڪہ شبے دست ڪشد شاہ بلند اقبالش
مالڪ اختر فیروز ملڪ ناصردین
ڪہ بہ هر ڪار خدا خواست مبارڪ فالش
خسروان بهر سجودش همہ بر خاڪ افتند
هر ڪجا خامهٔ نقاش ڪشد تمثالش
خسروا ڪام فروغے همہ جا ڪام تو باد
شڪرللہ ڪہ خدا داد همہ آمالش
@tahtemahal
در صبحگاهان همراه و همدل شویم با شعری ناب از فروغی بسطامی
🍃🍃🍃🍃
دل بہ دنبال وفا رفت و من از دنبالش
تا بہ دنبالهٔ این ڪار ببینم حالش
جمعے افتادہ بہ خاڪ از روش چالاڪش
خلقے آغشتہ بہ خون از مژہ فتانش
مژدهٔ قتل مرا داد و بہ تعجیل گذشت
ترسم آخر گذرد عمر من از اهمالش
گر بیاید ز سفر یار پریپیڪر من
میرود جان گران مایہ بہ استقبالش
دلم از نقطهٔ سوداے غمش خالے نیست
تا ڪشیدم بہ نظر صورت مشڪین خالش
هر دلیلے ڪہ حڪیم از دم شب ڪرد بیان
هیچ معلوم نڪردیم ز استدلالش
هر مریضے ڪہ طبیبش تو شڪرلب باشی
بهر آن است ڪہ بهتر نشود احوالش
بہ امیدے ز چمن دستهٔ سنبل برخاست
ڪہ سر زلف دراز تو ڪند پامالش
زلف ڪوتاہ تو از شوق همین گشت بلند
ڪہ شبے دست ڪشد شاہ بلند اقبالش
مالڪ اختر فیروز ملڪ ناصردین
ڪہ بہ هر ڪار خدا خواست مبارڪ فالش
خسروان بهر سجودش همہ بر خاڪ افتند
هر ڪجا خامهٔ نقاش ڪشد تمثالش
خسروا ڪام فروغے همہ جا ڪام تو باد
شڪرللہ ڪہ خدا داد همہ آمالش
@tahtemahal
#بسته_سلامت
آقایان لبنیات پرچرب نخورید!
تحقیقات نشان می دهد استفاده از لبنیات پرچرب علاوه بر چاقی و بیماری های قلبی باعث افزایش احتمال ابتلای مردان به سرطان_پروستات میشود.
@tahtemahal
آقایان لبنیات پرچرب نخورید!
تحقیقات نشان می دهد استفاده از لبنیات پرچرب علاوه بر چاقی و بیماری های قلبی باعث افزایش احتمال ابتلای مردان به سرطان_پروستات میشود.
@tahtemahal
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پدر و مادر ها حتما با دقت ببینند👆
فرمول جادویی تربیت زیر هفت سال رو بلدی؟
✨ تو تربیت بچههای زیر هفت سال، باید بهشون آزادی کامل بدیم و غرقشون کنیم تو محبت! 💖
وقتی بچهها محبت ببینن، همهچیزو بهتر یاد میگیرن.
فرمول جادویی ما هم اینه: ‘محبت + احترام’!
بیاید با هم دیگه این رابطه رو عمیقتر کنیم و قدمی برای آیندهای روشنتر برای بچههامون برداریم!
👌برای تربیت زیر هفت سال باید به این نکات توجه کنیم:
1. ایجاد فضای امن: فضایی بسازید که بچهها توش احساس راحتی کنن و راحت بتونن احساساتشون رو بگن.
2. محبت بیقید و شرط: بچهها نیاز دارن بدون قید و شرط محبت ببینن تا احساس کنند ارزشمند هستند.
3. احترام به احساسات: احساسات بچهها رو بپذیرید و بهشون احترام بذارید. اینجوری اعتماد به نفسشون بیشتر میشه.
4. آزادی عمل: به بچهها اجازه بدید تو کارهایی که میخوان تصمیم بگیرن و حتی اشتباه کنن. این کار کمک میکنه مستقلتر و مسئولتر بشن.
5. ارتباط مؤثر: با بچهها باید به زبان خودشون صحبت کرد
#فرزند_پروری
@tahtemahal
پدر و مادر ها حتما با دقت ببینند👆
فرمول جادویی تربیت زیر هفت سال رو بلدی؟
✨ تو تربیت بچههای زیر هفت سال، باید بهشون آزادی کامل بدیم و غرقشون کنیم تو محبت! 💖
وقتی بچهها محبت ببینن، همهچیزو بهتر یاد میگیرن.
فرمول جادویی ما هم اینه: ‘محبت + احترام’!
بیاید با هم دیگه این رابطه رو عمیقتر کنیم و قدمی برای آیندهای روشنتر برای بچههامون برداریم!
👌برای تربیت زیر هفت سال باید به این نکات توجه کنیم:
1. ایجاد فضای امن: فضایی بسازید که بچهها توش احساس راحتی کنن و راحت بتونن احساساتشون رو بگن.
2. محبت بیقید و شرط: بچهها نیاز دارن بدون قید و شرط محبت ببینن تا احساس کنند ارزشمند هستند.
3. احترام به احساسات: احساسات بچهها رو بپذیرید و بهشون احترام بذارید. اینجوری اعتماد به نفسشون بیشتر میشه.
4. آزادی عمل: به بچهها اجازه بدید تو کارهایی که میخوان تصمیم بگیرن و حتی اشتباه کنن. این کار کمک میکنه مستقلتر و مسئولتر بشن.
5. ارتباط مؤثر: با بچهها باید به زبان خودشون صحبت کرد
#فرزند_پروری
@tahtemahal
یكم شهريور سالروز ولادت شیخ الرئیس ابوعلی سینا و روز پزشک را بر تمامی طبیبان فرزانه تبریک و تهنیت عرض مینماییم.
@tahtemahal
@tahtemahal
وقتی دلار به ۲۰۰ هزار تومان و طلا به ۲۱.۵ میلیون تومان میرسد، مردم حق دارند بپرسند: حاصل این وضعیت چیست و مسئولیت آن با کیست؟
اعتراض به گرانی، تورم و سقوط قدرت خرید، وطنفروشی نیست.
مطالبهگری و پرسیدنِ دلیل این وضعیت، اغتشاش نیست.
مردم اگر از سفره کوچکتر، پول بیارزشتر و آینده نامطمئنتر ناراضیاند، باید بتوانند حرف بزنند و پاسخ بخواهند؛ بدون اینکه با برچسب «وطنفروش» یا «اغتشاشگر» ساکت شوند.
و خطاب به مسئولان: بهجای برچسبزدن به معترض، به صدای اعتراضی گوش دهید که ریشهاش در زندگی روزمره مردم است.
اگر مطالبه مردم «وطنفروشی» است، پس وطندوستی دقیقاً یعنی چه؟
@tahtemahal
اعتراض به گرانی، تورم و سقوط قدرت خرید، وطنفروشی نیست.
مطالبهگری و پرسیدنِ دلیل این وضعیت، اغتشاش نیست.
مردم اگر از سفره کوچکتر، پول بیارزشتر و آینده نامطمئنتر ناراضیاند، باید بتوانند حرف بزنند و پاسخ بخواهند؛ بدون اینکه با برچسب «وطنفروش» یا «اغتشاشگر» ساکت شوند.
و خطاب به مسئولان: بهجای برچسبزدن به معترض، به صدای اعتراضی گوش دهید که ریشهاش در زندگی روزمره مردم است.
اگر مطالبه مردم «وطنفروشی» است، پس وطندوستی دقیقاً یعنی چه؟
@tahtemahal
🔴🔴🔴 جرائم بیمه شخص ثالث از ۲ تا ۱۳ شهریور بخشیده میشود
👤 بیمه مرکزی:
🔹جرائم بیمهای وسایل نقلیه فاقد بیمهنامه شخص ثالث، به مناسبت آغاز هفته دولت، همزمان با هفته وحدت و اعیاد با سعادت ولادت پیامبر اعظم (ص) و امام جعفر صادق (ع) به مدت ۱۲ روز بهصورت ۱۰۰ درصدی بخشوده میشود.
@tahtemahal
👤 بیمه مرکزی:
🔹جرائم بیمهای وسایل نقلیه فاقد بیمهنامه شخص ثالث، به مناسبت آغاز هفته دولت، همزمان با هفته وحدت و اعیاد با سعادت ولادت پیامبر اعظم (ص) و امام جعفر صادق (ع) به مدت ۱۲ روز بهصورت ۱۰۰ درصدی بخشوده میشود.
@tahtemahal
✅قسمت دویست و هفتاد و هشتم
#شاهنامه_خوانی_به_نثر
▪️بازگشت رستم به ایران زمین
وقتی رستم سر دیو را به خواری برید، بر اسب کوه پیکرش نشست و تمام گله را جمع کرد و هر چه آذوقه که سپاه افراسیاب رها کرده بود، برداشت؛ بعد با پیل و آن گنج ها که دنیا یک سره از آنها آراسته بود رفت. به شاه خبر رسید که رستم با فرهی بازگشته است و در حالی که از اینجا برای گرفتن گورخر با کمند عزم کرده بود، در خشکی با دیو و پیل و پلنگ و در دریا با نهنگ جنگیده است. هیچ شیری نمی تواند از مقابل شمشیر او بگریزد. دیو و جنگجویان نیز از تیغش رهایی نمی یابند. شاه آماده ی استقبال از او شد و پهلوانان نیز کلاه بر سر گذاشتند و درفش شاه را با کرنا و ژنده پیل و زنگ بردند. هر لحظه سپاهیان بیشتری به استقبالش می رفتند و از شادمانی شاه آنها نیز شادی می کردند. وقتی رستم درفش شاه سرافراز را دید که برای استقبال از او می آید، از اسب پایین آمد و زمین ادب بوسید. خروشی از سپاه و پیل ها و طبل ها برخاست. رستم سرش را برخاک گذاشت و گفت: "ای شاه درخشان در مقابل تو من بنده ای کوچکم و بزرگی همچون تو نباید به استقبالم بیاید، به خصوص اینکه من برای شاه و نیاکانش بنده ای کوچک بوده ام."
خسرو با مهربانی او را ستود و گفت: "آسمان گردون یار شمشیرت باشد؛ روزگار کسی چون تو را به یاد ندارد. همیشه روح ما از وجود تو شاد است."
سران سپاه از اسب ها پیاده شدند. شاه در حالی که بر زین نشسته بود، اسب را برانگیخت و به سرور پهلوانان و بزرگ تاجبخش امر کرد تا بر روی رخش بنشیند. آنگاه از آنجا با گشاده دلی و شادکامی به کاخ شاه آمدند. رستم گله ی اسب ها را میان ایرانیان تقسیم کرد و خودش بر رخش سوار شد و پیل ها را به کنار پیل شاه فرستاد. یک هفته کاخ را آراستند و به بزم نشستند. در هنگام میگساری، رستم داستان اکوان دیو را برای شاه می گفت: "گورخری به زیبایی و آراستگی مانند آن ندیدم؛ وقتی شمشیر پوست تنش را درید، نه دشمن بر او رحم می آورد و نه دوست. سرش مانند سر پیل و موهای درازی داشت و دندان هایش مانند دندان های گراز بودند. دو چشمش سفید و لبهایش سیاه بود؛ طوری که کسی جرأت نگاه کردن به بدنش را نداشت. هیچ شتری به زورمندی او نبود و تمام دشت را همچون دریای خون می کرد. همین که با خنجر سر از تنش جدا کردم، باران خون از او به هوا پاشید."
کیخسرو از شنیدن آن بسیار تعجب کرد و جامش را بر زمین گذاشت. شروع به ستایش خداوند کرد که آن چنان پهلوانی را آفریده که کسی شگفت آورتر از آن را نه دیده و نه شنیده است؛ زیرا کردار او از مردمداری او سر می زد و مردانگی از قد و قامت و رویش بر می تافت. خسرو به درگاه خداوند گفت: "ای خداوند آسمان ها از مهر و عدل و داد مرا بی نصیب می کردی اگر این چنین فرمانبری که دیو و پیل در مقابلش شکست می خورند، نمی دادی."
دو هفته همچنان با شادی میگساری کردند و از جنگ رستم و اکوان دیو گفتند. هفته ی سوم تهمتن عزم کرد تا با دلی شاد به جایگاه خود برود و گفت: "آرزوی دیدار زال سام دارم و چنین آرزویی را نمی توان پنهان داشت. زود می روم و به درگاه باز می گردم؛ زیرا باید دوباره عزم جنگ کرد. کین خواهی سیاوش را نمی توان تنها با گرفتن اسب و گله این چنین خوار رها کرد."
شاه جهان در خزانه اش را گشود و هر چه گوهر با ارزش در نهان داشت، بیرون آورد. جامی پر از در و گنجی از طلاهای بافته شده و پنج جامه ی شاهی و غلام های رومی با کمربندهای زرین و کنیزانی با گردنبندهای زر و از گستردنی ها و تخت عاج و از دیبا و دینار و گردنبند و تاج همه را نزد رستم فرستاد و گفت که این هدایا را با خود ببرد و نیز از او خواست که امروز را هم بماند و بعد عزم رفتن کند. رستم نیز آن روز را ماند و مدتی دیگر میگساری کرد و آنگاه تصمیم به رفتن گرفت. شاه دو فرسنگ از راه را با او رفت و برای بدرود او را در آغوش گرفت. وقتی رستم به راه افتاد، شاه از آنجا برگشت؛ در حالی که تمام دنیا در تسخیر او بود و هر طور که می خواست بر آن حکم می راند.
برین گونه گردد همی چرخ پیر
گهی چون کمان ست و گاهی چو تیر
ازین کار اکوان سخن شد به سر
ابا پهلوان رستم نامور
کنون رزم بیژن بگویم که چیست
کزان رزم یکسر بباید گریست
برگردان به نثر: سیدعلی شاهری
@tahtemahal
#شاهنامه_خوانی_به_نثر
▪️بازگشت رستم به ایران زمین
وقتی رستم سر دیو را به خواری برید، بر اسب کوه پیکرش نشست و تمام گله را جمع کرد و هر چه آذوقه که سپاه افراسیاب رها کرده بود، برداشت؛ بعد با پیل و آن گنج ها که دنیا یک سره از آنها آراسته بود رفت. به شاه خبر رسید که رستم با فرهی بازگشته است و در حالی که از اینجا برای گرفتن گورخر با کمند عزم کرده بود، در خشکی با دیو و پیل و پلنگ و در دریا با نهنگ جنگیده است. هیچ شیری نمی تواند از مقابل شمشیر او بگریزد. دیو و جنگجویان نیز از تیغش رهایی نمی یابند. شاه آماده ی استقبال از او شد و پهلوانان نیز کلاه بر سر گذاشتند و درفش شاه را با کرنا و ژنده پیل و زنگ بردند. هر لحظه سپاهیان بیشتری به استقبالش می رفتند و از شادمانی شاه آنها نیز شادی می کردند. وقتی رستم درفش شاه سرافراز را دید که برای استقبال از او می آید، از اسب پایین آمد و زمین ادب بوسید. خروشی از سپاه و پیل ها و طبل ها برخاست. رستم سرش را برخاک گذاشت و گفت: "ای شاه درخشان در مقابل تو من بنده ای کوچکم و بزرگی همچون تو نباید به استقبالم بیاید، به خصوص اینکه من برای شاه و نیاکانش بنده ای کوچک بوده ام."
خسرو با مهربانی او را ستود و گفت: "آسمان گردون یار شمشیرت باشد؛ روزگار کسی چون تو را به یاد ندارد. همیشه روح ما از وجود تو شاد است."
سران سپاه از اسب ها پیاده شدند. شاه در حالی که بر زین نشسته بود، اسب را برانگیخت و به سرور پهلوانان و بزرگ تاجبخش امر کرد تا بر روی رخش بنشیند. آنگاه از آنجا با گشاده دلی و شادکامی به کاخ شاه آمدند. رستم گله ی اسب ها را میان ایرانیان تقسیم کرد و خودش بر رخش سوار شد و پیل ها را به کنار پیل شاه فرستاد. یک هفته کاخ را آراستند و به بزم نشستند. در هنگام میگساری، رستم داستان اکوان دیو را برای شاه می گفت: "گورخری به زیبایی و آراستگی مانند آن ندیدم؛ وقتی شمشیر پوست تنش را درید، نه دشمن بر او رحم می آورد و نه دوست. سرش مانند سر پیل و موهای درازی داشت و دندان هایش مانند دندان های گراز بودند. دو چشمش سفید و لبهایش سیاه بود؛ طوری که کسی جرأت نگاه کردن به بدنش را نداشت. هیچ شتری به زورمندی او نبود و تمام دشت را همچون دریای خون می کرد. همین که با خنجر سر از تنش جدا کردم، باران خون از او به هوا پاشید."
کیخسرو از شنیدن آن بسیار تعجب کرد و جامش را بر زمین گذاشت. شروع به ستایش خداوند کرد که آن چنان پهلوانی را آفریده که کسی شگفت آورتر از آن را نه دیده و نه شنیده است؛ زیرا کردار او از مردمداری او سر می زد و مردانگی از قد و قامت و رویش بر می تافت. خسرو به درگاه خداوند گفت: "ای خداوند آسمان ها از مهر و عدل و داد مرا بی نصیب می کردی اگر این چنین فرمانبری که دیو و پیل در مقابلش شکست می خورند، نمی دادی."
دو هفته همچنان با شادی میگساری کردند و از جنگ رستم و اکوان دیو گفتند. هفته ی سوم تهمتن عزم کرد تا با دلی شاد به جایگاه خود برود و گفت: "آرزوی دیدار زال سام دارم و چنین آرزویی را نمی توان پنهان داشت. زود می روم و به درگاه باز می گردم؛ زیرا باید دوباره عزم جنگ کرد. کین خواهی سیاوش را نمی توان تنها با گرفتن اسب و گله این چنین خوار رها کرد."
شاه جهان در خزانه اش را گشود و هر چه گوهر با ارزش در نهان داشت، بیرون آورد. جامی پر از در و گنجی از طلاهای بافته شده و پنج جامه ی شاهی و غلام های رومی با کمربندهای زرین و کنیزانی با گردنبندهای زر و از گستردنی ها و تخت عاج و از دیبا و دینار و گردنبند و تاج همه را نزد رستم فرستاد و گفت که این هدایا را با خود ببرد و نیز از او خواست که امروز را هم بماند و بعد عزم رفتن کند. رستم نیز آن روز را ماند و مدتی دیگر میگساری کرد و آنگاه تصمیم به رفتن گرفت. شاه دو فرسنگ از راه را با او رفت و برای بدرود او را در آغوش گرفت. وقتی رستم به راه افتاد، شاه از آنجا برگشت؛ در حالی که تمام دنیا در تسخیر او بود و هر طور که می خواست بر آن حکم می راند.
برین گونه گردد همی چرخ پیر
گهی چون کمان ست و گاهی چو تیر
ازین کار اکوان سخن شد به سر
ابا پهلوان رستم نامور
کنون رزم بیژن بگویم که چیست
کزان رزم یکسر بباید گریست
برگردان به نثر: سیدعلی شاهری
@tahtemahal
🔴 دایناسور خراسان یک هشدار بود؛ دیگر به چشمها اعتماد نکنید
💠 تصویر یک «دایناسور» در بیابانهای خراسان رضوی آنقدر واقعی به نظر میرسید که دستبهدست شد و حتی به سوژه خبری تبدیل شد؛ اما ادارهکل محیطزیست استان اعلام کرد تصویر کاملاً مصنوعی و ساختهشده با هوش مصنوعی است.
💠 ماجرا یک هشدار ساده دارد: در عصر هوش مصنوعی، «دیدن» دیگر بهتنهایی مدرک نیست.
💠 پیش از بازنشر یک تصویر عجیب، چند سؤال ساده بپرسید: منبع اولیه کجاست؟ ثبتکننده مشخص است؟ نسخه قدیمیتری وجود دارد؟ تصویر اطلاعات منشأ یا نشانه ویرایش با AI دارد؟ منبع مستقلی اصل ماجرا را تأیید کرده؟ و مهمتر از همه، آیا تصویر با واقعیت علمی، جغرافیایی و زمانی جور درمیآید؟
@tahtemahal
💠 تصویر یک «دایناسور» در بیابانهای خراسان رضوی آنقدر واقعی به نظر میرسید که دستبهدست شد و حتی به سوژه خبری تبدیل شد؛ اما ادارهکل محیطزیست استان اعلام کرد تصویر کاملاً مصنوعی و ساختهشده با هوش مصنوعی است.
💠 ماجرا یک هشدار ساده دارد: در عصر هوش مصنوعی، «دیدن» دیگر بهتنهایی مدرک نیست.
💠 پیش از بازنشر یک تصویر عجیب، چند سؤال ساده بپرسید: منبع اولیه کجاست؟ ثبتکننده مشخص است؟ نسخه قدیمیتری وجود دارد؟ تصویر اطلاعات منشأ یا نشانه ویرایش با AI دارد؟ منبع مستقلی اصل ماجرا را تأیید کرده؟ و مهمتر از همه، آیا تصویر با واقعیت علمی، جغرافیایی و زمانی جور درمیآید؟
@tahtemahal