میز شماره سه
189 subscribers
49 photos
2 videos
57 links
درهم و برهم احوالات فکری و تجربه‌های یه آدمی که به ساینس اجتماعی و ادبیات خیلی علاقه داره
@AMiRKHAN_97
Download Telegram
ارتباطات عمیق، مهم‌ترین پاسخ مسئله‌ی خوشحالی (مرور پادکست Speaking of Psychology، قسمت How to be happier)

بعید می‌دونم که کسی باشه که خوشحالی از اهداف اصلی زندگیش نباشه، خانم Sonja Lyubomirsky پژوهشگریه که حدود ۳۰ سال در مورد این موضوع تحقیق می‌کنه. توی این فرسته، نکات جالبی که ایشون توی این قسمت از پادکست speaking of psychology می‌زنه رو خواهم گفت

یه مسئله‌ی خیلی مهمی که در مورد خوشحالی مطرح میشه این که آیا پول خوشحالی میاره یا نه. مثل خیلی از سوال‌های دیگه، جواب این سوال هم اینه: بستگی داره. به طول کلی میشه گفت که پول آدم‌های خوشحال رو، خوشحال‌تر می‌کنه؛ در نتیجه اگر آدم ناراحتی هستید و فکر می‌کنید پول بیشتری داشته باشید، خوشحال‌تر می‌شید، احتمالا بهتره که یه تجدید نظری بابت چیزی که دنبالش هستید، بکنید. به طور خلاصه، برای تغییر وضعیت از ناراحتی به خوشحالی، بعیده که پول علاج درد باشه

همچنین، جور خرج کردن پول هم بر رابطه‌ی بین پول و خوشحالی تاثیر داره. بر اساس صحبتی که توی پادکست میشه، سه جور پول خرج کردن توی بالا بردن خوشحالی ما تاثیر داره:‌ اولیش بالا بردن ارتباطاتمونه، مثلا این که با پولی که درمیاریم، با دوستی بریم شام بخوریم. دومین راه هم خرج کردن برای رشد شخصیه، بالا بردن مهارت‌های شخصی مثل یاد گرفتن زبان جدید. آخرین مورد هم، خرج کردن توی مسیری است که اثرگذاری ما رو توی دنیا بالا ببره، مثلِ انجام دادن کارهای خیری مثل بردن یه بچه‌ی یتیم به سینما. بر عکس این جور موارد هم، خرج کردن پول برای خریدن تجهیزات خفن‌تر یا درست کردن زندگی لوکس‌تر، احتمالا توی بالا بردن سطح خوشحالی ما تاثیر خاصی نخواهد داشت

اما مهم‌ترین سوالی که پادکست بهش می‌پردازه این بود: چه کاری از دست ما برای بالا بردن میزان خوشحالی‌مون برمیاد؟ مهمترین جوابی که به این سوال داده میشه اینه: داشتن ارتباطات عمیق انسانی. به نظر میاد که مهم‌ترین چیزی که توی زندگی ما توی خوشحالی تاثیر داره، این که اتصال (connected) بالایی با یه چیزی غیر از خودمون داشته باشیم. این غیر از خود می‌تونه خدا یا حتی حیوان خانگی باشه. مهم‌ترین چیز اما به نظر، اتصال بالای ما با آدم‌های اطراف ما است. به طول خلاصه،‌ به نظر مهم‌ترین کاری که از دست ما برای بالا بردن خوشحالی‌مون برمیاد این که بتونیم با داشتن گفتگو‌هایی عمیق و مناسب (و دیگر ابزارها) ارتباطات انسانی‌مون رو ارتقاء بدیم

پ.ن: این قسمت از پادکست رو می‌تونید از این جا گوش کنید (یا با جستجوی اسمِ قسمت در هر نرم‌افزاری که پادکست گوش می‌کنید)

پ.ن ۲: توی سایت دانشگاهی که توی این قسمت صحبت می‌کرد، یه خبرنامه‌ی ایمیلی بود که به نظرم جذاب بود (خودم تازه ثبت‌نام کردم). اگر می‌خواهید یه سری راهنمایی از طریق ایمیل برای بالا بردن ارتباطات انسانی‌تون (و در نتیجه بالا بردن سطح خوشحالی‌تون) دریافت کنید، می‌تونید این جا ثبت‌نام کنید

پ.ن ۳: چیزی که این جا از خوشحالی گفته میشه، به نظر شبیه همون بحث‌های آرامش یا well-being‌ هست که جاهای دیگه مطرح میشه (منظور خوشحالی لحظه‌ای نیست)

@table_number3
#مرور_پادکست
2👍1🍓1
دعوا (از دوست داشتن)

دیروز یه دعوایی که توش من، آبجیم و مامان و بابا (البته در حاشیه‌) رخ داد، داستان این جوری بود که مامان بابت یه برنامه‌ای که من داشتم ابراز ناراحتی کرد و من هم اظهار ناراحتی متقابل و این جا بود که آبجی در دفاع از مامان با من دعوا کرد

این دعوا کردن دو تا نکته برام داشت، یکیش واکنش بی‌شعورانه‌ی خودم بود. وقتی دیدم دنیا به کامم جلو نمی‌ره، ناراحت شدم (طبیعی است که وقتی اوضاع طبق برنامه‌ی آدم جلو نمی‌ره، آدم ناراحت می‌شه). موقع ناراحتی، یه جور که انگار دلم نمی‌خواد که من فقط توی این شرایط ناراحت باشم، شروع کردم به اوقات تلخی، چیزی که باعث شد که دوباره آبجیم هم ناراحت بشه (من ناراحت شدم پس یه کاری کنم که یکی دیگه هم که به نظرم در این ناراحتی دخیل بوده، ناراحت بشه). به نظر که این جور واکنش‌ها یکی از اون بت‌های خودپرستی هست که باید تلاش کنم بشکونمشون

نکته‌ی دوم هم این که وقتی به این ماجرا نگاه می‌کنم، یه سری نشونه‌ها از دوست داشتن می‌بینم که برام خیلی ارزشمنده. این که آبجی برای مامان این قدر نگرانه. این که وقتی که ناراحت شد و خواست بره خونه‌شون،‌ ناراحت شدیم (هم من، هم بابا و مامان) و تلاش کردم از راه‌ها و با بهانه‌های مختلف که نره، نشونه‌های خیلی قشنگی از دوست داشتنه

پ.ن: رابطه‌ی خواهر برادری، از روابطی است که اگر تجربه‌اش نمی‌کردم به شدت حسرت می‌خوردم

#از_دوست_داشتن
9
برخی عقلی‌مسلک‌اند، برخی قلبی‌مسلک. من آن برخی قلبی‌مسلکم که همیشه رمانی زیر جانم بوده است. زندگی کردن با دو جان، برایم شادی‌های بدون شرحی دارد. اوایل رمان برایم همان خودِ زندگی بود که با رفتن به خانه‌ی شوهر نامش عوض شد: دیدن جنینی در شکم کائنات؛ جنینی فشرده که بطالت و پیش‌پاافتادگی‌های زندگی از آن حذف شده است. من همه‌چیز را از رمان آموختم. به نظرم رمان،‌ و به طور کلی ادبیات، بیشتر از خانواده،‌ آموزگار و جامعه مرا آموزانده است. خود رمان، ادبیات، تاریخ، فلسفه، عدالت اججتماعی، جامعه‌شناسی، هنر و تکامل انسان از افتتاح هستی تا حوضچه‌ی گرم داروین، همه را از رمان آموختم. در رمان است که بارها زندگی کرده و بارها مُرده‌ام. و چه فوت‌کردن‌های شورانگیزی! که در رمان‌ پدیده‌ها را جاودانه می‌کند.

از نوشته‌ی (خیال می‌کردم (راسکولنیکف)ام)، کتاب پارچه‌فروش عاشق، محمد صالح علاء

@table_number3
#گرته‌برداری
🍓3
فهرستِ دعا (از دوست داشتن)

با توجه به این که دانشجوی فردوسی مشهد بودم، وقتی می‌اومدم تهران، سوالی که پرسیده می‌شد ازم این بود که برای ما دعا کردی و از اون جایی هم که بنده در رسم و رسومات روزمره، انسانی خنگ هستم و حدالامکان ترجیح می‌دم دروغ نگم، در جواب این سوال‌ها نه می‌تونستم با ظرافت تعارفی زبان روزمره ملت رو بپیچونم و نه می‌شد که گفت که: نه دعا نکردم.

همچین ناتوانی باعث شد اسم اون‌هایی که ازم سوال می‌پرسیدن رو، توی Google Keep بنویسم، بعد از این که اون‌ها نوشتم، به نظرم اومد که اسم بقیه‌ی کسایی رو هم که می‌شناسم اضافه کنم.(الان نگاه کردم یه نفر هم که باهم دعوا کردیم و احتمالا هیچ وقت هم با هم، هم صحبت نشیم هم بود). وقتی که این فهرست رو داشتم می‌نوشتم، دقیقا نمی‌دونم چی ذهنم بوده ولی این جوری دعا کردن شاید یه یادآوری خوبی از دوست داشتن باشه

بعد جوری هم که آدم‌ها رو نوشتم، بامزه است:‌ فلانی (مرد بزرگ) {به خاطر تکیه‌کلامی که اون روز‌ها استفاده می‌کرد}، فلانی که فلان جا کار می‌کرد. فلانی اسکل اردبیلی، دکتر فلانی اینا طبقه پایین و بالاشون، زوج جوان، همان فلانی که بهمان خونده بود و دوستش، فلانی (ترک شیرازی)، سعید که بی اعتقاده و ...

پ.ن: اون بخش شکاک و ساینس‌محور شخصیتم هنوز قانع نشده که دعا اثر خاصی داشته باشه (به درک که قانع نشده 😂) ولی خب اون بخش معنادارم، این آئین و سنت رو خیلی دوست داره

پ.ن ۲:‌ دوشنبه که داشتم این متن رو می‌نوشتم، می‌خواستم برم مشهد و نشد، الان نسبتا اتفاقی دارم میرم کربلا (گردش از هزار کیلومتر شرق به هزار کیلومتر غرب) دوباره به منوال قبل، به یاد هر کسی باشم براش دعا می‌کنم (از جمله اعضای کل این کانال)

#از_دوست_داشتن
10👀4😁2❤‍🔥1🍓1
پشت‌روی آزادی (مرور پادکست در راه جان، قسمت هشتم: وقتی هیچ‌کس نمی‌داند، چه باید کرد؟)

بیش از یک سال پیش، توی صحبتی، از استادم شنیدم که معنی آزادی در گذشته‌ی زبان فارسی، متفاوت از چیزی که امروز به اون اشاره میشه بوده. به عبارت دیگه، ترجمه‌ی کلمه‌ی freedom در زبان فارسی، کلمه‌ی آزادی نیست (البته فارسی قدیم). اون روزی که حرف استادم رو شنیدم متوجه حرفش نشدم تا وقتی که صحبت‌های محمد مهدی اردبیلی توی این پادکست شنیدم و به نظرم اومد که شاید آزادی -به معنی قدیم کلمه- یکی از حلقه‌های گمشده‌ی آرامشی باشه که دنبالش هستیم

وقتی ما از آزادی صحبت می‌کنیم، معمولا شرایطی توی ذهنمون هست که توش افراد بتونند بر اساس خواسته و تقاضایی که دارند رفتار کنند ، اما در زبان قدیم فارسی، آزادی به معنای رهایی از قید و قیود دنیوی مطرح شده، مثلا این بیت از حافظ رو ببینید:‌
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

به عبارت دیگه، وقتی در ادبیات قدیم فارسی از آزادی صحبت می‌شده، بیشتر اشاره به این بوده که چه کسی چقدر می‌تونه در برابر خواسته‌های دنیایی که داره مقاومت کنه و اون‌ها رو نادیده بگیره (البته وقتی در مورد حکمرانی و بحث‌های مشابه صحبت می‌کنیم، این معنی از آزادی اهمیت داره ولی خب صحبت من این جا این که شاید لازم باشه که به معنی قدیمی‌تر آزادی توجه بیشتری داشته باشیم)

حالا توصیه‌ای که آقای اردبیلی توی این پادکست داره، این که آزادی رو به عنوان یه هدفی قرار بدیم که قراره توی زندگی به سمتش حرکت کنیم. از نظر ایشون، حرکت به سمت آزادی به ما کمک می‌کنه که آرامش بیشتری رو توی زندگی تجربه کنیم. وقتی که یه نفر تصمیم می‌گیره اهمیت کمتری برای قید و شرط دنیا قائل باشه، از دست دادن‌ها و ... دیگه براش اهمیت کمتری پیدا می‌کنه و در نتیجه توی زندگی هم به چیزهای کمتری وابسته میشه و کمتر درد می‌کشه

پدیده‌ی دیگه‌ای که بهش توی پادکست پرداخته میشه، حیرته. حیرت اون تلنگریه که وقتی یکی باهاش روبرو میشه، به فکر این می‌افته که دنبال آزادی بره، حیرت برای آدم‌ها زمانی رخ میده که با یک بحران بیرونی روبرو میشه. شاید مثال معروفش (و البته جلفش) که توی پادکست هم بهش اشاره میشه، زمانی که یه آدم از جفتش‌ (partner) جدا میشه. این لحظات، لحظاتی هستند که آدم‌ها به فکر فرو می‌روند و سوال‌هایی مثل این که (ایا این ارزش‌هایی که فرهنگ، جامعه و ... به من وارد کردند، واقعا ارزشمند هستند؟) این لحظات، می‌تونند لحظاتی حیرت‌انگیز، لحظاتی هستند که می‌تونند باعث بشند یه نفر جهت مسیر زندگیش رو به سمت آزادی تغییر بده

برای جمع‌بندی، میرم سراغ به یه گفتگوی دیگه‌ای که با استادم داشتم. توی بحثی، استادم می‌گفت یکی از قشنگی‌های عشق توی ادبیات فارسی، این که باعث میشه یه آدم توی مسیری قرار بگیره که خودش رو خیلی کوچیک ببینه و معشوق رو خیلی بزرگ (چیزی که من یادمه البته). این عشق احتمالا خیلی جاها یه معشوق زمینی نقل شده و احتمالا یه سری جاها خدا و ارزش‌های خیلی بزرگ‌تر. صرف نظر از معشوق، شاید بشه گفت که خود این از خود گذشتی و خودکوچک‌بینی شاید یه شکلی از همین آزادی باشه که این جا ازش صحبت میشه. در نتیجه، شاید عشق، یکی از مهم‌ترین المان‌های ادبیات فارسی، همون آزادی باشه که برای آرامش ما لازمه

پ.ن: این پادکست رو می‌تونید از این جا گوش کنید (البته ببنید :)

پ.ن ۲: موضوعات مختلفی توی پادکست مطرح میشه ولی خب ترجیح دادم صرفا به مطلب اصلی اشاره کنم

پ.ن ۳:‌ متن اگر خیلی جدی شد، بر من ببخشاید، هر چند که وقتی صحبت‌های یه فیلسوف رو مرور می‌کنی شاید این اتفاق ناگزیر رخ بده

پ.ن ۴: در نظر داشته باشید که جاهایی که نوشتم استادم این جوری گفته بود، چیزی بوده من یادم مونده و ممکنه من درست حرف استادم رو یادم نمونده باشه

@table_number3
#مرور_پادکست
👍5
Let us take one further example. In Western countries, and especially in America, it is assumed that men and women marry because they are in love. There is a broadly based popular mythology about the character of love as a violent, irresistible emotion that strikes where it will, a mystery that is the goal of most young people and often of the not-so-young as well. If one then investigates a little further into the behavior that is engaged in prior to marriage under the rather misleading euphemism of “courtship,” one finds channels of interaction that are often rigid to the point of ritual. The suspicion begins to dawn on one that, most of the time, it is not so much the emotion of love that creates a certain kind of relationship, but that carefully predefined and often planned relationships eventually generate the desired emotion.

invitation to sociology: a humanistic perspective, chapter 2: Sociology as a form consciousness, Peter L. Berger

این رو اتفاقی بهش برخوردم (کتابی که دارم می‌خونم بابت این موضوع نبود) ولی بعدا باهاش کار دارم

#گرته‌برداری
👍3🍓1
تراوش‌های ناخودآگاه ذهنم وسط نوشتن متن مقاله (از تکیه‌کلام‌های صالح‌علا)😁

#همین‌جوری‌نوشته‌ها
1👍1
به یاد خانم دکتر تهرانی و در مورد تنهایی (جستار)

هفته‌ی پیش یکی از دوستان خانوادگی ما، خانم دکتر تهرانی، فوت شد. گفتم بنویسم که هم یه دلیلی باشه که از ایشون و وقاری که داشت یاد کنم و هم از تنهایی که صدهزار سال نوری ازش متنفرم و انتخاب‌های مزخرفی که ما به خاطر فشار نرم‌های اجتماعی می‌گیریم، حرف بزنم

اول از همه از خود خانم دکتر و نحوه‌ی آشنایی‌مون باهاش صحبت کنم. خانم دکتر، از این خانم‌های سفت و دوست‌داشتنی و با وقار بود. بنده‌خدا حدود ۲۰ یا ۳۰ سال پیش همسرش فوت شده بود و تنها زندگی می‌کرد (پسر ایشون به آمریکا و دخترش به شیراز مهاجرت کردند) و این که واقعا خیلی محکم یه زندگی رو می‌چرخوند. توی مطبی که توی یکی از شهرهای اطراف تهران داشت، خیلی با آدم‌های اون محله برو و بیا داشت و توی کارهای خیر اون جا کمک می‌کرد. به طور کلی توی بافت اون محله خودش رو جا انداخته بود (در جریان زیست مردم اون جا قرار گرفته بود). آشنایی بابا با ایشون و در نتیجه بقیه‌ی ماها هم از یه سفر مکه شروع شد و بعد از اون بابا، به ایشون بابت کارهایی که داشتند کمک می‌کردند، کارهایی مثل اجاره دادن خونه‌ی خانم دکتر و ...، کمک کردن‌هایی از جنس کمک‌ کردن‌های یه پسر به مادرش (یاد اون مواقعی افتادم که خانم دکتر تو صحبت‌ها می‌گفت امیرجان تو هم مثل پسرمی و ...)

برم سراغ پسر خانم دکتر تهرانی. تا جایی که اطلاع دارم ایشون کامپیوتر شریف خونده بوده و چند سال پیش (قبل از آشنایی ما با خانم دکتر) اول به کانادا و بعدش هم به آمریکا مهاجرت می‌کنه. بر اساس شنیده‌ها فکر کنم ایشون توی آمازون مشغول به کار هست و رسما میشه ایشون رو در درسته‌ی آدم‌های موفق در نظر گرفت

اما وقتی من به پسر خانم دکتر فکر می‌کنم، همیشه به این سوال می‌رسم که واقعا تنهایی این جوری (البته ایشون با خانواده‌اش آمریکا بودش) واقعا به این موفقیت می‌ارزیده؟‌ اگر پسر خانم دکتر برگرده عقب، باز هم مهاجرت رو انتخاب خواهد کرد؟ آیا انتخاب خواهد کرد که یه آدم خیلی موفق بشه ولی از مادرش، خانم دکتر نازنین، این همه سال دور بمونه؟

ما شنبه بهشت‌زهرا بودیم و من گریه‌های یه پسر رو برای مادرش که چندین سال کیلو‌مترها دورتر ازش زندگی کرده بود رو و دیدم و باز از خودم از این جنس سوال‌ها پرسیدم که واقعا این‌ کارها که تو زندگی برای ما خیلی ارزشمنده، ارزش داره؟ موفقیت و کار کردن توی یه شرکت خیلی خفن آیا ارزشش رو داره آدم از کسی که خیلی زیاد دوستش داره سال‌ها جدا زندگی کنه؟ احتمالا آدم‌های مختلف جواب‌های مختلف به این سوال بدن ولی به نظر من واقعا نه، اصلا و ابدا دلم نمی‌خواهد با این‌ هزینه‌ها آدم موفقی بشم و زندگی ساده با نزدیکانم رو بیشتر ترجیح میدم

پ.ن: یادش به‌‌خیر، خانم دکتر داشت یه‌ بار تعریف می‌کرد که بعد از این که پسرش مهاجرت کرده بوده آمریکا، دخترش هم داشته می‌رفته آلمان و خانم دکتر بابت این موضوع خیلی ناراحت بوده و وقتی با خدا بابت این موضوع صحبت کرده، مقصد دخترش از آلمان تبدیل شده بود به شیراز

@table_number3
#جستار
7😢4👍1
محمد صالح‌علا یه حرفی میزنه که میگه n سال و m روزه دروغ نگفتم، بعد به چی میگه دروغ؟ به این که مثلا باباش بهش گفته که کتاب‌هایی که اولش بسم‌الله ندارند رو نخون و این چون میخواسته اون کتاب‌ها رو بخونه، اولش خودش بسم‌الله می‌نوشته

حالا این جور دقیق به دروغ نگاه کنیم، احتمالا خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر می‌کنیم دروغ میگیم، مثلا امروز من میخواستم فیلم ورکشاپ یکی از دوستانم که استاد زبان بود رو برای یه دوست دیگه‌ام بفرستم، به جای این که بگم بهش: (آیا اجازه هست که فیلم ورکشاپ‌تون رو برای یکی از دوستام بفرستم)، گفتم: (فلانی اگر بخواد فیلم ورکشاپتون رو ببینه، از کجا می‌تونه تهیه کنه) و تا جایی هم که میدونستم، اون بنده‌خدا، جایی اون فیلم ورکشاپ رو نمی‌فروخت، در نتیجه سوالم غیر مستقیم این بود که (فیلم ورکشاپ‌تون رو به دوستم بدم یا نه)

حالا همین رو بریم جلوتر، کلی از جاهای زندگیمون، داریم به خودمون دروغ میگیم، ساده‌ترینش که واقعا دوستش ندارم و سعی کردم زیربارش نرم، همین صحبت‌های احوال پرسی است

حتی توی لایه‌های عمیق‌تر هم ممکنه همین دروغ گفتن‌ها باشه، مثلا این که من به خودم میگم که می‌خوام جامعه‌ام رو بهبود بدم، بعد تهش شاید این ته ذهنم باشه که پرستیده بشم


#همین‌جوری‌نوشته‌ها
1👍1🤔1🍌1
باباجون (از دوست داشتن)

امروز صبح، بابا توی گپ یه داستان کوچیک همین جوری از باباجون تعریف کرد. قصه این جوری بوده که یه نفر که پول باباجون رو خورده بوده، خانومش مریض میشه. بعد باباجون برای این که پول درمون اون خانم رو بده میره یه فرش خونه رو می‌فروشه. زندگی از این زنده‌تر و واقعی‌‌تر میشه؟

#از_دوست_داشتن
3
There are some cases, however, where the reinterpretation of the past is part of a deliberate, fully conscious and intellectually integrated activity. This happens when the reinterpretation of one’s biography is one aspect of conversion to a new religious or ideological Weltanschauung, that is, a universal meaning system within which one’s biography can be located.
...
Satori, the experience of illumination sought in Zen Buddhism, is described as “seeing things with new eyes.” While this is manifestly apt with regard to religious conversions and mystic metamorphoses, the modern secular faiths provide very similar experiences for their adherents. The process of becoming a Communist, for instance, involves a drastic reassessment of one’s past life. Just as the new Christian now understands his previous life as a long night of sin and alienation from the saving truth, so the young Communist understands his past as a captivity in the “false consciousness” of a bourgeois mentality. Past events must be reinterpreted radically. What used to be carefree joy is now classified under the sin of pride, or what used to be personal integrity is now seen as bourgeois sentimentality. Consequently, past relationships must be reappraised too. Even the love of one’s parents may have to be discarded as a temptation to apostasy or as treason to the party.
...
Psychoanalysis provides for many people in our society a similar method of ordering the discrepant fragments of their biography in a meaningful scheme. This method is particularly functional in a comfortable middle-class society, too “mature” for the courageous commitment demanded by religion or revolution. Containing within its system an elaborate and supposedly scientific means of explaining all human behavior, psychoanalysis gives its adherents the luxury of a convincing picture of themselves without making any moral demands on them and without upsetting their socioeconomic applecarts. This is evidently a technological improvement in conversion management as compared with Christianity or Communism. Apart from that, the reinterpretation of the past proceeds in analogous fashion. Fathers, mothers, brothers, sisters, wives and children are thrown one by one into the conceptual cauldron and emerge as metamorphosed figures of the Freudian pantheon.

Invitation to Sociology: a humanistic perspective, chapter 3: Excursus: Alternation and Biography

صحبت کلی این فصل این که چجوری گذشته رو به اصطلاح بازتفسیر می‌کنیم، بعد میرسه یه جا میگه که نظام‌های فکری مختلف (مطمئن نیستم که اسم درستی دارم استفاده می‌کنم یا نه) یه جورهایی باعث می‌شند که ما نگاهمون به گذشته جور خاصی باشه و جای خاصیش رو داشته باشیم. مثلا این که فلان اتفاق رو خدا برام رقم زد که فلان بشه یا این که اگر این رفتار توی من هست، فلان اتفاق توی بچگی یا فلان رفتار توی بابای من بوده. حرف مهمی که میزنه: گذشته‌ای که ما به یاد داریم، یه چیز ثابت نیست

بعد نظام‌های ارزشی که نام می‌بره از مسیحیت شروع میشه (البته نویسنده مسیحی است) می‌رسه به بودایسم و حتی فردویدیسم و ...

#گرته‌برداری
👍1
Channel name was changed to «میز شماره سه»
Many of the elements just touched upon are enforced by external controls in any given class milieu. Thus the corporation executive who has the “wrong” address and the “wrong” wife will be subjected to considerable pressures to change both. The working-class individual who wants to join an upper-middle-class church will be made to understand in unmistakable terms that he “would be happier elsewhere.”

Invitation to Sociology: a humanistic perspective, chapter 4: Sociological perspective: A man in society

توی این بخش در مورد این کلاس‌بندی توی جامعه صحبت میشه، به طرز مسخره‌ای، انگار تحت تاثیر این کلاس‌بندی‌ها هستیم، در حد این که حتی ازدواج کردن‌هامون هم باید داخل کلاس باشه (البته بعیده که از این واقعیت بشه به این سادگی فرار کرد)

#گرته‌برداری
2🍓2
جمعه، برای مامان‌بزرگ سر خاکش برای مهمون‌ها شربت درست کرده بودیم. با توجه به تردد زیاد آدم‌ها، توی این موارد آدم باید بتونه به خیلی آدم‌هایی که رد میشن، برای شربت دادن نه بگه و این جور حساب و کتاب، برای مدیریت مراسم خیلی مهمه. توی یه صحنه یه پسر بچه اومد جلو و شربت خواست و طبق قوانین حرفه‌ای، سفت وایستادتم و بهش شربت ندادم و اون هم خیلی مظلومانه رفت. خدا رو شکر که بابا بعدش دنبالش رفت و براش شربت برد

همین جوری داشتم فکر می‌کردم که تو زندگی قراره تا چه حد حرفه‌ای بشم

#همین‌جوری‌نوشته‌ها
7👍1
Such sociological perspective on the character of identity gives us a deeper understanding of the human meaning of prejudice. As a result, we obtain the chilling perception that the prejudging not only concerns the victim’s external fate at the hands of his oppressors, but also his consciousness as it is shaped by their expectations. The most terrible thing that prejudice can do to a human being is to make him tend to become what the prejudiced image of him says that he is. The Jew in an anti-Semitic milieu must struggle hard not to become more and more like the anti-Semitic stereotype, as must the Negro in a racist situation. Significantly, this struggle will only have a chance of success when the individual is protected from succumbing to the prejudiced program for his personality by what we could call the counterrecognition of those within his immediate community.

Invitation to Sociology: a humanistic perspective, chapter 5: Sociological perspective: Society in Man

این تیکه از کتاب معرکه است. میگه قضاوت‌هایی که جامعه از آدم‌ها داره (هویت سیاه‌پوست‌ها فرضا فلان جور توی جامعه در نظر گرفته میشه) باعث میشه که انتظاراتی که فرد از هویت خودش هم داره، شبیه به همون چیزی بشه که جامعه ازش انتظار داره. حالا بعضی‌ها در برابر این فشار اجتماعی مقاومت می‌کنند (هویتی که جامعه می‌خواد بهشون تحمیل کنه رو نمی‌پذیرند)، حالا کی این مقاومت موفق خواهد بود؟ وقتی که جماعت (community) نزدیک اون فرد، ازش حمایت کنه و یه هویت جایگزین بهش بده (چیزی که جامعه بهش نمی‌ده)

#گرته‌برداری
4
میز شماره سه
Such sociological perspective on the character of identity gives us a deeper understanding of the human meaning of prejudice. As a result, we obtain the chilling perception that the prejudging not only concerns the victim’s external fate at the hands of his…
دیشب وقتی که این یه تیکه رو توی مترو خوندم، برای بابام با شوق فراوان این مکانیزم بامزه‌ی جامعه‌ رو توضیح دادم (اولین نفری بود که دیدمش). بعد امروز صبح بهش گفتم که دیشب متوجه شدی چی گفتم و ... . جواب داد که خودش در عمل به این نکته واقف بوده. من هم با بی‌شعوری تمام گفتم:‌ یعنی داری میگی انسان آگاهی هستی؟ 😂 (البته که ادعای آگاهی نکرده و صرفا بابت اون موضوع خاص گفته که میدونسته)

صرف نظر از این صحبت، من هر چقدر از حامی بودن این آدم نازنین تعریف کنم کمه. حقیقتا شک دارم که چیزی که دیشب بهش گفتم رو می‌دونسته یا نه (اصلا متوجه شده یا نه) ولی در عمل، شخصیتی که داره، همین جوریه. وقتی که پشت یه نفر رو میگیره، واقعا پشتش مثل کوه وای‌ می‌ایسته.

#همین‌جوری‌نوشته‌ها
3
مادری در ترازوی فایده‌گرایی

فیلسوفان فایده‌گرا نظیر بنتام و استوارت میل، اساس فلسفهٔ اخلاق را در «منفعت‌گرایی» می‌دانند. دقیق‌ترش در لذت و رنج. بنتام می‌‌گوید که «طبیعت نوع بشر تحت سلطهٔ دو حاکم مطلق است: رنج و لذت... معیار درست و نادرست.» به بیان دیگر آن چیزی اخلاقی است که باعث افزایش لذت (خوشبختی) و کاهش رنج (درد) شود. نکتهٔ مهم آنکه برای فهم درست مقصود فایده‌گرایان نباید صرفاً فهمی سطحی و بدن‌مند از لذت و رنج داشت.

با این مبنا مهر مادری (به جنس مادر محدودش نمی‌کنم، پدر هم مهر مادری می‌تواند داشته باشد) را در قیاس با سایر انواع مهرها چگونه می‌توان فهمید؟ مهرها همه نهایتاً در چرتکه می‌روند. مهرها همه محاسبه دارند. مهرها همه نوعی سرمایه‌گذاری محسوب می‌شوند. مهرها کمتر برای رضای خدای‌اند. مهرها قرارست دست‌کم در آخرِ خط خودِ ما را سوار کنند. به همان زبان بند اول، فایده‌مندی در خالص‌ترین مهرها هم عیار است.

در این «همه» مهر مادری جنسش به نظر بی‌مانندست. همه مشروط‌اند، این نامشروط. همه بامضایقه‌اند، این بی‌مضایقه. تا تهِ تهِ خط سود هم که بنشینی، می‌بینی مادران سوار کاروان سود نمی‌شوند. به زبان دیگر، به نظر همهٔ عاشقان و مهربانان دست‌آخرش به‌نحوی تاجرند، مادران اما قمارباز. آنها سهمی نگذاشته‌اند که روزی بردارند، گذاشته‌اند که بگذارند و احتمالاً ببازند.

با مبنای فایده‌گراییِ بنتامی و جان استوارت میلی، در تبیین مهر مادری فقط یک چیز می‌توان گفت: مهر مادری مهر می‌ورزد، عشق می‌بازد، چون اگر نورزد، رنج می‌بیند. لذتِ اینجا رنج‌نبردن است. بقیهٔ‌ سودها همه در نثار فرزند است. این رنج‌نبردن چنان اصیل است و نیازمند تبیین علّی، که می‌توانم از آن برای وجود خدا «برهان مادری» اقامه کنم!

عاشقان و مهربانانِ دیگر با عشق‌نورزیدن رنجی نمی‌برند، عاشقان و مهربانانِ دیگر بی‌عشق می‌توانند سر کنند، عاشقان و مهربانانِ دیگر اگر عشق بهشان سود نرساند، دست‌آخر رها می‌کنند و بر عاشقی اصرار نامشروط ندارند، اما مهر مادری این‌گونه نیست. مادر مهر می‌ورزد، چون سودش در تجارتِ بی‌سودِ مادری است. همین و بس.

#تأملات
@Hamesh1
👎2
نظریه به درد میخوره؟ (جستار)

این یه بخشی از توضیحاتی است که توی بحث با یکی از دوستان توی بخش نظرات دو تا پست بالاتر شکل گرفت

یه خورده با من آشنا باشید، احتمالا بدونید که بخش مهمی از زندگی من، به دانشگاه گره خورده و در نتیجه نمی‌تونم خودم رو خیلی از نظریه‌پردازی جدا کنم. این گره خوردن این قدر پر رنگه که حتی زمانی که بخوام یه موضوع معمولی زندگیم رو بررسی کنم، میرم دنبال فلان نظریه‌ی روانشناسی یا جامعه‌شناسی یا کلا سعی می‌کنم یه توضیح خوب بابتش پیدا کنم. ولی آیا واقعا نظریه‌هایی که من میخونم درست هستند؟ شاید تعجب کنید که بگم هیچ نظریه‌ی درستی توی دنیا وجود نداره

حالا اگر نظریه درست نیست، من چرا این قدر دنبال نظریه‌پردازی هستم؟ چون نظریه‌پردازی کار می‌کنه. برای توضیح بیشتر من از صحبت و توضیح مینزبرگ (یکی از نظریه‌پردازهای حوزه سازمان) استفاده می‌کنم. یه صحبتی داره با این مضمون که هیچ نظریه‌ای درست نیست، ولی بعضیاهاشون کار می‌کنند. برای توضیح هم به دو تا نظریه‌ی ساده اشاره می‌کنه.‌ نظریه‌ی اول این که زمین صافه، آیا این نظریه، درسته؟ قطعا نه. کار می‌کنه؟ یه سری جاها بله، اگر بخواهید کشتی بسازید، شکل زمین رو چجوری در نظر می‌گیرید؟ نظریه‌ی بعدی این که زمین کره‌ای شکله، درسته؟ باز هم نه، کلی از جاهای زمین، پستی و بلندی داره، کار می‌کنه؟ بعید می‌دونم که کسی بخواد ماهواره هوا کنه و جور دیگه زمین رو در نظر بگیره

برگردم به فرسته‌ی بالا، آیا فرسته‌ای که من توی کانال گذاشتم، فرسته‌ی درستی بود؟ بدیهی است نه، از مادرهای که مهر مادری ندارند بگذریم، من حتی توی مادرهای دوست‌داشتنی اطرافم لحظاتی رو میبینم که از خستگی و ... به طور موقت، بی‌خیال مهر مادری می‌شوند. این نظریه برای من کار می‌کنه؟ احتمالا آره، چون به نظرم میاد که برای به دست آوردن آرامش توی زندگی، همچین مهرورزی‌هایی نقش کلیدی داره. یه حرفی هم رویا زد که رفتارهای مادری رو میشه با نظریه‌هایی تکاملی توضیح داد، نظریات تکاملی میتونن این پدیده رو درست توضیح بدند؟ با توجه به این که تو هر نظریه‌پردازی ما با یه سطحی از ساده‌سازی روبرو هستیم، خیلی خیلی بعیده، آیا این نظریات کار می‌کند؟ احتمالا یه سری جاها آره ولی من (نمی‌دانم، اطلاعی ندارم)

من یه سری حدس‌ها می‌زنم بابت این که چرا این قدر این فرسته واکنش منفی داشت (در حدی که حتی سه نفر از کانال رفتند و به طرز عجیبی به نظر آدم‌های مذهبی بودند) احتمالا کتابی که بعداً همخوانی کنیم، یه سری توضیح نظری بابت این موضوع داشته باشه که اون موقع بهش اشاره خواهم کرد(خداوندا کمک کن که کتاب قبلی رو سریع‌تر تموم کنم)

#جستار
تفسیر ما از گذشته، بدون هیچ سوگیری و هیچ لنزی؟ (خلاصه کتاب Invitation to Sociology، فصل سوم: Alternation and Biography)

حرف کلی این فصل این که بگه چجوری ما به گذشته‌مون نگاه می‌کنیم، اگر از نظر فیزیکی نگاه کنیم، به این نتیجه می‌رسیم که یه گذشته بیشتر وجود نداره ولی خب متاسفانه ما بیش از یک گذشته داریم؛ دلیلش هم این که اون چه که در دنیای واقعی رخ میده، از طریق لنزهای نظری ما ثبت میشه و با توجه به ارزش‌های مختلفی که ما داریم، این که چه چیزی از کجای گذشته یادمون بیاد متفاوت میشه

نکته‌ی بعدی، آیین‌ها یا ادیان ماها، همون ابزارهایی هستند که این لنزها رو برای ما فراهم می‌کنند. از مسیحیت بگیرید که جوری میگه مسیر رستگاری شما از این جور جواث می‌گذره تا روان‌درمانی که یه جورایی شخصیت شما رو در برخوردها و رفتارهایی که در کودکی داشتید در نظر میگیره. توی همه‌ی این مورد بدانید و آگاه باشید که این آیین‌ها، نوعی نقش محدود کننده در بررسی گذشته رو براتون خواهند داشت

حرف آخر این فصل، آیا جامعه‌شناسی، قراره اون نسخه‌ای باشه که ما باهاش دقیق بتونیم گذشته‌ی خودمون رو تحلیل کنیم؟ اگر بخواهیم به جامعه‌شناسی به این دید نگاه کنیم، یه نسخه دیگه به آیین‌های دیگه اضافه کردیم که باز هم همون محدودیت‌ها رو باهاش مواجه هستیم. ما هر هر کاری کنیم، تهش با محدودیت ابزاری که باهاش دنیا رو تفسیر میکنیم روبرو هستیم ولی حرف اصلی که این فصل این که یه خورده دیدگاه شکاکانه به این جور ابزارها داشته باشیم و همین جوری کشکی کشکی صرفا یکی از این لنزها رو به چشممون نزنیم

#Invitation_to_Sociology
#خلاصه‌_کتاب
#پروژه_مترویی