میز شماره سه
189 subscribers
50 photos
2 videos
58 links
درهم و برهم احوالات فکری و تجربه‌های یه آدمی که به ساینس اجتماعی و ادبیات خیلی علاقه داره
@AMiRKHAN_97
Download Telegram
دنبالِ چی هستی؟‌ (مرور پادکست Hidden Brain، You 2.0: What Is Your Life For)

پادکست با داستان دانشگاهی که مهمون برنامه است شروع میشه. بنده‌خدا وقتی که درگیر بازی‌های دانشگاه بوده (مقاله بده، مقام بگیر و ...) متوجه میشه قلب دخترش مشکل داره. دخترش یک بار توی ۹ سالگی تا مرز مرگ میره و به طور عجیبی می‌تونه از مرگ نجات پیدا کنه ولی آخرش توی ۱۹ سالگی فوت میشه (از نظر احساسی پادکست سنگین بود)

من بچه‌ای نداشتم ولی به نظر می‌رسه که بچه‌ی آدم یکی از پررنگ‌ترین نقاطی زندگی یه آدمه و وقتی یه نفر بچه‌اش رو از دست میده، به احتمال درگیر این سوال میشه که این زندگی به چه درد می‌خوره و ... . مهمون برنامه بعد از فوت دخترش، یه زمان طولانی رو با سر و کله زدن با همچین سوالی می‌گذرونه. چیزی که باعث میشه محور اصلی تحقیقات دانشگاهیش حول موضوع هدف زندگی، شکل بگیره

توی زندگی دنبال چی هستید؟ شاید توی برخورد اول یه سری‌ها فکر کنن که یه سوال لوکس هست و وقتی کسی به حد زیادی از امکانات توی زندگی دست پیدا می‌کنه، میره سراغ همیچن سوالی، ولی همچین موضوعی درست نیست و این سوال توی زندگی همه‌ی آدم‌ها وجود داره و جواب اون، توی نحوه‌ی زندگی کردنشون تاثیر زیاده داره.

ارزش‌های آدم‌ها توی زندگی (چیزی که دنبالش هستند) مستقیما به سلامت روانی که تجربه می‌کنند مرتبطه. وقتی یه نفر ارزش‌های فراشخصی داره (ترجمه‌ی transcending values، به معنی این که ارزش‌های حول چیزی که خودش به دست میاره مثل پول نباشه)، فعالیت توی قسمت‌هایی از مغزش که مربوط به ترس و پرخاشگری است کمتر میشه. در عوض، اون بخش‌هایی که مربوط به جهت‌گیری‌های بلند مدت و آینده‌نگارنه‌ی فرد هست، بیشتر درگیر می‌شند.

یه اثر دیگه‌ی ارزش‌های آدم این که قابلیت‌های آدم‌ها رو برای تقابل با استرس بالا می‌بره . اتفاقاتی که موجب استرس ما میشه، غیر قابل پیشگیری‌اند، در نتیجه استراتژی‌هایی که دنبال این هستند که این اتفاقات رو از بین ببرند، معمولا جواب نمی‌دند. به جای از بین بردن اون اتفاقات، آدم باید بره سمت این که توانایی مواجه با اون‌ها رو بالا ببره و توی این کار اهدافی که از روی ارزش‌های آدم‌ شکل گرفتند کمک‌کننده است، چون باعث می‌شند که آدم روی چیزی که براش مهمه تمرکز کنه و اون اتفاق طرف رو از مسیرش خارج نکنه (یه مفهومی گفته میشه به نام sense of purpose، به نظر معنیش میشه این که حسی که هدف داشتن توی زندگی برای آدم داره)، در نتیجه اثرات اون اتفاقات استرس‌زا توی زندگی کاهش پیدا می‌کنه

به طور کلی ارزش‌هایی که ماها داریم رو میشه به دو دسته‌ تقسیم کرد. دسته‌ی اول ارزش‌های دنیایی (hedonic) هستند. ارزش‌هایی مثل پولدار بودن یا چجوری در نظر دیگران بودن توی این دسته هستند. در نظر بگیریم که همه‌ی آدم‌ها با درجه‌ای توی زندگی‌شون از این ارزش‌ها دارند. دسته‌ی دیگه ارزش‌های فراشخصی است. توی این دسته، ارزش‌هایی مثل مهربونی، عشق، صلح‌طلبی قرار می‌گیره. نکته‌ی مهمی که وجود داره (بالاتر گفته شد) وقتی آدم بیشتر ارزش‌هاش از دسته‌ی دومه، اون قسمت از مغزش که ترس و پرخاشگری است کمتر فعال میشه و در عوض اون بخشی که بهش میتونه کمک کنه روی اهداف بلند‌مدتش تمرکز کنه بیشتر. این باعث میشه که در برابر اتفاقات استرس‌زا، تاب‌آوری بیشتری داشته و احتمالا کمتر از چیزهایی مثل افسردگی اذیت بشه

آخرین نکته‌ای که توی پادکست گفته میشه، شناختن نظام ارزشی‌مونه. شناخت و البته یادآوری این که چی توی زندگی‌مون مهمه، به ما کمک می‌کنه که رفتارهایی که روزمره داریم رو شکل بدیم. برای این کار می‌تونیم به این فکر کنیم که قراره ما به چی شناخته بشیم، مثلا روی سنگ قبرمون چی نوشته بشه. یکی از اثرات این توجه کردن، میتونه این باشه که از یه سری رفتارهایی که توی نظام ارزشی‌مون نیست، پرهیز کنیم. مثلا مهمون برنامه داشت می‌گفت که من تو زندگی دنبال این بودم که رکورد پرواز کردنم رو بشکونم ولی تهش دیدم که همچین چیزی در راستای ارزش‌هایی که داره نیست

پ.ن: این پادکست رو از این جا می‌تونید گوش کنید (البته اگر احساسی هستید، احتمالا گریه کنید)

پ.ن ۲: احساس می‌کنم که انسجام متنم پایین و در نتیجه کمی حوصله‌سربر بوده باشه، ولی دوست داشتم که تا جایی که میشه مطالبی که توی پادکست هست رو بنویسم

پ.ن ۳: به این واقعا فکر کنید که ارزش‌های زندگی‌تون چیه و کدوم رفتارهایی که دارید در راستای اون‌ها هست و کدوم‌ها نیست

@table_number3
#مرور_پادکست
2
میز شماره سه
دنبالِ چی هستی؟‌ (مرور پادکست Hidden Brain، You 2.0: What Is Your Life For) پادکست با داستان دانشگاهی که مهمون برنامه است شروع میشه. بنده‌خدا وقتی که درگیر بازی‌های دانشگاه بوده (مقاله بده، مقام بگیر و ...) متوجه میشه قلب دخترش مشکل داره. دخترش یک بار توی…
یه سوالی که توی این پادکست توصیه میشه از خودمون پرسیم این:

دوست دارید روی سنگ قبرتون چی درموردتون بنویسند؟
یا این که قراره صد سال دیگه، ازتون چی بگن؟

این سوال کمکمون می‌کنه که نظام ارزشی‌مون رو کشف کنیم

این که خودمون رو توی ادامه‌ی زندگی کجا می‌بینیم (تهش کجا میخواهیم برسیم)

یه جور مروری بر کتابی است که قراره آینده پرش کنیم
میز شماره سه
این تحت احساسات بالایی نوشته شده، در موردش با اعصاب (دقت) و دقیق‌تر می‌نویسم
محاسبه‌گری در کنار دوست داشتن (جستار)

متن رو با یکی از الگوهای مهم زندگیم، بابام شروع می‌کنم. یکی از تیکه‌هایی که در مورد خانواده‌ام شنیدم، پولدار بودن بوده (یه سری‌ها به شوخی این حرف رو می‌زنن و متاسفانه یه سری‌ها هم به نظر برای فحش دادن :). جنبه‌ی کنایه‌آمیز این موضوع رو بذاریم کنار، این حرف تا حدودی درسته و بابا توی زندگیش همچین کم پول درنیاورده (البته با معیارهایی میشه گفت که زیاد هم پول درنیاورده ؛). با این شرایط میشه گفت که بابا توی زندگی از محاسبه و این جور مسخره‌بازی‌های دنیا کاملا فاصله داشته؟ به نظر نه، به نظر حاج‌علی همچین هم غریبه از قواعد پول درآوردن نبوده. البته باید گفت که برای این کار از یه سری اصولی که داره دست نکشیده، چون فرصت‌هایی داشته که از این پروژه‌های رانتی که میلیون دلار برای آدم‌ها سود میارن، بگیره که بر خلاف اصولش بوده و در نتیجه دنبال همچین پروژه‌هایی نرفته

از اون طرف هم، مگه میشه گفت که بابای من، آدم‌ها رو دوست نداره؟ توی زندگی‌مون بارها و بارها دیدم که بابام تا جایی که توانش بوده به آدم‌های دیگه کمک کرده.‌ چند سال پیش بود که یکی از همکلاسی‌های کارشناسی ارشد من میخواست از دانشگاه انصراف بده، بابای من بدون این که اون آدم رو دیده باشه، چون فکر می‌کرد این کار براش ضرر داره، تلفنی کلی باهاش صحبت کرد که انصراف نده، تقریبا می‌تونم بگم اگر بهش همین جوری زنگ بزنید و بگید فلان مسئله رو دارید، در حد توانش پیگیری می‌کنه که اون مسئله رو براتون حل بشه

در مورد خودم، واقعا فکر می‌کنید که منی که این قدر از دوست داشتن تعریف می‌کنم، توی زندگیم اهل محاسبه نیستم؟ (دیروز نزدیک بود که یکی از دوستام بهم فحش بده که این قدر شعاری حرف نزن :) برای این که این شبهه مسخره برطرف بشه بذارید حداقل به یه مورد که من محاسباتی رفتار کردنم اعتراف کنم.‌ من توی چند سال گذشته، خیلی زیاد فرصت این رو داشتم که توی فضای اندیشکده‌ای فعالیت کنم ولی همیشه سعی کردم که از این فضا فاصله‌ام رو حفظ کنم، دلیل؟ چون حس می‌کنم توی حوزه‌ی صنعت مشاوره، خیلی ساده‌تر از فضای اندیشکده‌ای پول میشه درآورد

این تاکیدی که توی حرف‌های من بر دوست داشتن هست، به این معنی نیست که بی‌خیال ارزش‌های دنیایی بشیم. بلکه بیشتر منظور اولویت‌بندی ارزش‌های فراشخصی بر ارزش‌های دنیایی است. چیزی هم که این جا گفته میشه، همه‌ی آدم‌ها تا درجه‌ای توی زندگی‌شون، ارزش‌های دنیایی دارند ولی یه سری‌ها براشون این ارزش‌ها خیلی پر رنگه ولی برای یه سری‌های دیگه ارزش‌های دنیایی، در کنار ارزش‌های فراشخصی‌شون تعریف میشه. تاکیدی که هم من بر دوست داشتن دارم بابت این که همچین ارزشی (توی اون پادکست گفته می‌شد که بالاترین ارزش فراشخصی که یه نفر می‌تونه داشته باشه این که غریبه‌ها رو دوست داشته باشه) باعث میشه آرامش بیشتری رو تجربه کنیم (چیزی که توی پادکست گفته میشه این که ارزش‌های فراشخصی، تاب‌آوری آدم‌ها رو در برابر شرایطی که باعث افسردگی و ... میشه بالا می‌بره، در نتیجه این جور ارزش‌ها احتمال رخ دادن اختلالاتی مثل افسردگی رو توی آدم کاهش میده)

به طور خلاصه، خواستم بگم که حرف این نیست که بی‌خیال این دنیا باشیم، حرف این که توی سلسله مراتب ارزشی که داریم، برای خودمون و دیگران بهتره، به ارزش‌هایی مثل دوست داشتن، اولویت بالاتری بدیم

پ.ن: این صحبتی که این جا شد بابت گفتگویی بود که پنجشنبه و جمعه با یکی از دوستام داشتم، یه بخش دیگه هم مربوط به این گفتگو باقی مانده که خواهم نوشت

پ.ن ۲: یه چیزی گفته میشد تحت عنوان stressor situation (یا عنوانی شبیه به این)، به نظرم منظور از شرایطی بود که باعث افسردگی و این‌ها میشد (درسته که میشه شرایطی که باعث استرس میشه ولی وقتی صحبت از استرس میشه، چیزی فراتر از یه استرس معمولی است و این موضوع انگار به افسردگی و موارد مشابه مرتبطه)

@table_number3
#جستار
3
میز شماره سه
یه سری پیام کوچولو میخوام از این به بعد بدم، با عنوان از دوست داشتن، توی این فرسته‌ها می‌خوام از موقعیت‌هایی که به خاطر دوست داشتن رخ دادن صحبت کنم
دخترِ همسایه (از دوست داشتن)

چند ماه پیش بود که بعد از مدت‌ها در واحد روبروی ما یه همسایه‌ی جدید اومد. یک زوج با یه دختر حدود ۲۰ ساله. همسایه‌ی روبرویی، بر خلاف خانواده‌ی ما، به نظر چندان مقید به اصول اسلامی (مثل حجاب) نیستند و این جا بود که من با لبخندی زیرپوستی و کنجکاوی فراوان دنبال این بودم که مامان و بابام قراره با این پدیده‌ی جدید چجوری برخورد کنن. البته که با توجه به صلح‌طلبی طرفین، اتفاق خاصی نیافتاد

از این‌ها گذشته، دخترِ همسایه، به خاطر این که مامانشون فعلا ایران نیست، با باباش تنها زندگی می‌کنه. یه روزی که داشت با مامانم بابت این موضوع درد و دل می‌کرد و من یادم نمی‌ره که برای چند روز که به نظر دخترِ همسایه ناراحت بود (بعد از این مامانش تازه برگشته بود به کشوری که زندگی می‌کرد و با توجه به رفتار و صحبت‌هایی که داشت حدس می‌زنم که اون موقع خیلی ناراحت بود)، مامانم تند، تند و توی زمان‌های مختلف براشون غذا و چیزهای مختلف می‌فرستاد (البته اون‌ها هم در عوض موارد دیگه می‌فرستادند). یادمه که مامانم یه بار توی اون زمان‌ها جمله‌ای با این مضمون گفت که:
من هم جای مامانش که نیست


پ.ن: دخترِ همسایه در راحت بودن با دیگران، رکوردهای شخصی من رو هم جابجا کرده. لامصب وقتی همسایه‌تون بهت میگه بیا تو چایی بخور، لزوما نباید قبول کنی (و منی که مجبور شدم به خاطر این که ایشون اومده با مامانم و آبجیم چایی بخوره، در اتاق خود به افق خیره بشم :)

#از_دوست_داشتن
🤣95🍓1
محبوبم! موضوع اصلی بهرام‌نامه ماجرای زنی نحیف است که هر روز هر روز گوساله‌ای را در آغوش می‌گیرد و از پله‌های زیادی بالا می‌برد. ماجرای هیجان‌انگیزِ آن صبر زیبای زنان سرزمین ماست.

فقط تو می‌دانی که آن پیرزنی را که ستمی در گرفت، دست زد و دامن سنجر گرفت، مادربزرگ من بوده است. همان خانمی که ما ایشان را (خانم‌جان) صدا می‌زدیم.

خسرو و شیرین، لیلی و مجنون، زبیده بنت‌اسد، قیس بن عاملی و داستان‌های دیگر همه خویشاوندان نزدیک من‌اند.

محبوبم! روزهایی هم است که لالم. از تو نمی‌گویم. دهانم قلوه‌سنگی نرم شده است. عشق تو نباشد من هم یکی دیگر از اشیاء عالمم.

محبوبم! من با قاتل‌های بزرگ، دزد‌های محترم، دروغ‌گوها، مردمان اهل تبصبص قهرم. خسرو (دال) می‌گوید: چاپلوسی در تئوری زشت و ناپسند است، اما در عمل چیز بسیار شیرین و مطبوی است. ای آینه‌های زنگ زده ...

دست بردن زیر لباس سیب، محمد صالح‌علاء، صفحه‌ی ۳۱

*معنی تبصبص: ۱. چاپلوسی و تملق کردن.

@table_number3
#گرته‌برداری
2
سوتفاهمات سمی (جستار)

[بی ربط به بحثه ولی چون مهم بود همین اول اضافه‌اش کردم،‌ درسته که این نوشته جنبه‌ی انتقادی از زندگی‌های تقریبا همه‌مون داره، ولی اولین نفری که باید مخاطب این صحبت‌ها باشه، خودِ خود من هستم. فکر کردن‌های این چند روزم نتیجه‌اش این شد که خیلی از جاهای زندگیم، من هم دچار این پدیده‌ای که بهش می‌گم سوتفاهمات سمی شدم و خب لازمه که روی خودم کار کنم که از همچین پدیده‌ای فاصله بگیرم]

این که هدف اصلی زندگی چیه، برای همه با توجه به ارزش‌هایی که دارند متفاوت میشه ولی یه چیزی به نظرم مشخصه: ما دنبال اینیم که به فلان یا بهمان چیز برسیم که توی زندگی‌مون آرامش داشته باشیم. احتمالا از نظر آدم‌هایی که مسلمون هستند، با دنبال کردن فرامین دین (چه فرامین شخصی و چه فرامین اجتماعی) این آرامش به دست میاد یا از نظر افرادی که توی اعتراضات محیط زیستی یا شبیه به اون شرکت می‌کنند، شاید یه فرد مهم بودن توی جهان علت اصلی آرامش باشه و ... (بیشتر فکر می‌کنم معادل درست آرامش، well-being باشه)

اما خیلی جاها توی زندگی دیدم که دنبال چیزهایی بودیم که به نظر نمی‌رسه که قراره ما رو به آرامش برسونه. توی گفتگویی هفته‌ی پیش با دوستم داشتم، صحبت از قدرت شد، صحبت از این که توی بعضی از موقعیت‌ها به ما احساس بدی میده که از کسی که سنش از ما کمتره حرف بشنویم یا این که زیر دست کسی باشیم. غیر از اون هم، در مورد خودم داشتم فکر می‌کردم،‌ به نظرم رسید که دوست دارم معاشرتم رو با آدم‌هایی زیاد کنم که از نظر حرفه‌ای خفن‌اند (از این ضعف شخصیتی رو دقیق‌تر و بعد از تعریف کردن یه داستان خواهم نوشت). جفت مواردی که مثال زدم (و البته موارد دیگه)، حاصلشون لزوما آرامش نبوده. توی این جنگ‌های قدرت،‌ تا جایی که من دیدم، برای طرفین ناراحتی شدید پدید اومده. برای خود من هم خیلی از زمان‌هایی بهم خوش گذشته، اون وقت‌هایی نبود که با آدم‌هایی حرفه‌ای گذشته

و خب چی میشه ماها گرفتار همچین موقعیت‌هایی میشیم؟ به نظرم می‌شه گفت که ماها دچار سوتفاهم‌های سمی می‌شیم. سوتفاهم از این نظر که بعید می‌دونم خیلی از ماها توی زندگی دنبال همچین چیزهایی بودیم و هستیم. من با اکثر آدم‌هایی که بودم، می‌تونم از ته قلب تائید کنم که آدم‌های مهربونی بودند و این جور مسخره‌بازی‌ها هدف‌های اصلی زندگی‌شون نبوده، اما با توجه به نرم‌هایی که از بالا داره به ما تحمیل میشه، متاسفانه توی موقعیت‌هایی گیر می‌کنند که دنبال این جور چیزها می‌روند (شامل خودم البته). از طرف دیگه هم به این سوتفاهمات، سمی می‌گم، چون آهسته و پیوسته، ما رو کم کم به سمت این می‌کشه که دیگه اون آدم قدیم نباشیم و دیگه جدی جدی، ارزش واقعی زندگی ما بشه همین مواردی که گند می‌زنند به آرامش زندگی‌مون. شاید بشه گفت یه جوری بهشون اعتیاد پیدا می‌کنیم و مثل هر اعتیادی، دیگه نمی‌تونیم ازشون دل بکنیم

حرفی که می‌خواستم بزنم این بود که به نظرم باید آروم آروم به این سوتفاهمات سمی فکر کنیم و سعی کنیم با قدم‌های خیلی کوچیک، از این موارد فاصله بگیریم (البته اگر قرار باشه با شیب تند این کار رو انجام بدیم، احتمالا از جامعه طرد خواهیم شد، در نتیجه آروم بودن این موضوع اهمیت بالایی داره) و اگر این کار رو نکنیم، شاید یه روزی به جایی برسیم که این شعر بشه سرنوشت‌مون:
من تمام هستیم را در نبرد با سرنوشت
در تهاجم با زمان آتش زدم کشتم
من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم
یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم
من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم
تا تمام خوب‌ها رفتند و خوبی ماند در یادم
من به عشق منتظر بودن، همه صبر و قرارم رفت
بهارم رفت، عشقم مُرد، یارم رفت
از آهنگ غریبه، آلبوم حادثه، سیاوش قمیشی و مسعود فردمنش

پ.ن: این صحبت معنیش این نیست که از دنیا کناره‌ بگیریم و درویش‌طور زندگی کنیم، قطعا مهمه که بتونیم توی زندگی‌مون تعادل درست برقرار کنیم. این جا در موردش نوشتم

پ.ن ۲: این نوشته و نوشته‌ی قبلی، حاصل یه گفتگو با یکی از دوستان بود

پ.ن ۳:‌ وقتی که نوشتم، حس کردم دارم بدیهیات رو می‌گم. ولی تکرار این جور حرف‌ها شاید بد نباشه، بابت این که به این موارد باید به صورت فعالانه توی زندگی فکر کرد

@table_number3
#جستار
👍1
چـیزهـای ریـز، امـا عـزیز
#پـشت_نـویس


نوشتن، راهِ تماس ماست با آن‌چه از دست می‌رود.
با خرده‌رویدادهایی که بی‌واژه، محو می‌شوند.
با خودمان؛ که بی‌نوشتن، از نگاه خودمان هم می‌افتیم.

وقتی نمی‌نویسم، حس می‌کنم آن روز حیف‌ومیل شده.
انگار خودم را در دل روز جا گذاشته‌ام.
نه جزئی‌نگاری کرده‌ام، نه مکثی، نه تماشایی.
و مگر همین‌ها ستون فقرات نوشتن نیستند؟

از نظر من، در جزئیات همه‌چیز هست.
در همان چیزهای کوچک و به‌ظاهر بی‌اهمیت؛
در همان خرده‌کارهایی که حل می‌شوند در بافت روزمرگی‌ها، و نبودشان، طعم روز را می‌گیرد.
من اما، گاه بودنشان را نمی‌فهمم.
چون آن‌قدر کلی‌نگر و شتاب‌زده‌ام که چیزهای ریز، از لابه‌لای نگاهم سُر می‌خورند و گم می‌شوند.

و اگر ننویسم، چطور می‌توانم این‌ها را ببینم؟
نوشتن، چیزی نیست جز پاس‌داشت جزئیات.
پاس‌داشت نجواهای آرام زندگی در حاشیه‌ی شلوغی‌ها.

ما تنهاییم.
و بی‌واژه، تنهاتر.
حتا تنهاییِ وجودی‌مان هم بدون واژه، بی‌رحم‌تر است.
نویسنده یعنی کسی که واژه به خودش قرض می‌دهد، تا خلوتش را زیست‌پذیرتر کند.
تا دلش برای چیزهای کوچک، بتپد.
تا از جزئیاتی که دیگران نمی‌بینند، یک جهان خیالی بسازد.

ما که در روابط‌مان فقط نویز تحویل هم می‌دهیم، دست‌کم در خلوت‌مان واژه‌ تعارف کنیم به خودمان.
واژه‌هایی که بشود با آن‌ها کمی بیش‌تر زیست،
با آن‌ها اندیشید،
با آن‌ها عشق ورزید.
یا لااقل، با آن‌ها کم‌تر تنها ماند.


⌨️ @Paazaaniibs | واژبـاره
3
میگم که من دارم با یکی از دوستان، روزی روزگاری رو نگاه می‌کنم (همون سریالی که در مورد صحرا است و توش خسرو شکیبایی بازی می‌کنه)

هفته‌ای سه قسمت احتمالا ببینیم
دوست داشتید ببنید بهم بگید

#همین‌جوری‌نوشته‌ها
👍5
ارتباطات عمیق، مهم‌ترین پاسخ مسئله‌ی خوشحالی (مرور پادکست Speaking of Psychology، قسمت How to be happier)

بعید می‌دونم که کسی باشه که خوشحالی از اهداف اصلی زندگیش نباشه، خانم Sonja Lyubomirsky پژوهشگریه که حدود ۳۰ سال در مورد این موضوع تحقیق می‌کنه. توی این فرسته، نکات جالبی که ایشون توی این قسمت از پادکست speaking of psychology می‌زنه رو خواهم گفت

یه مسئله‌ی خیلی مهمی که در مورد خوشحالی مطرح میشه این که آیا پول خوشحالی میاره یا نه. مثل خیلی از سوال‌های دیگه، جواب این سوال هم اینه: بستگی داره. به طول کلی میشه گفت که پول آدم‌های خوشحال رو، خوشحال‌تر می‌کنه؛ در نتیجه اگر آدم ناراحتی هستید و فکر می‌کنید پول بیشتری داشته باشید، خوشحال‌تر می‌شید، احتمالا بهتره که یه تجدید نظری بابت چیزی که دنبالش هستید، بکنید. به طور خلاصه، برای تغییر وضعیت از ناراحتی به خوشحالی، بعیده که پول علاج درد باشه

همچنین، جور خرج کردن پول هم بر رابطه‌ی بین پول و خوشحالی تاثیر داره. بر اساس صحبتی که توی پادکست میشه، سه جور پول خرج کردن توی بالا بردن خوشحالی ما تاثیر داره:‌ اولیش بالا بردن ارتباطاتمونه، مثلا این که با پولی که درمیاریم، با دوستی بریم شام بخوریم. دومین راه هم خرج کردن برای رشد شخصیه، بالا بردن مهارت‌های شخصی مثل یاد گرفتن زبان جدید. آخرین مورد هم، خرج کردن توی مسیری است که اثرگذاری ما رو توی دنیا بالا ببره، مثلِ انجام دادن کارهای خیری مثل بردن یه بچه‌ی یتیم به سینما. بر عکس این جور موارد هم، خرج کردن پول برای خریدن تجهیزات خفن‌تر یا درست کردن زندگی لوکس‌تر، احتمالا توی بالا بردن سطح خوشحالی ما تاثیر خاصی نخواهد داشت

اما مهم‌ترین سوالی که پادکست بهش می‌پردازه این بود: چه کاری از دست ما برای بالا بردن میزان خوشحالی‌مون برمیاد؟ مهمترین جوابی که به این سوال داده میشه اینه: داشتن ارتباطات عمیق انسانی. به نظر میاد که مهم‌ترین چیزی که توی زندگی ما توی خوشحالی تاثیر داره، این که اتصال (connected) بالایی با یه چیزی غیر از خودمون داشته باشیم. این غیر از خود می‌تونه خدا یا حتی حیوان خانگی باشه. مهم‌ترین چیز اما به نظر، اتصال بالای ما با آدم‌های اطراف ما است. به طول خلاصه،‌ به نظر مهم‌ترین کاری که از دست ما برای بالا بردن خوشحالی‌مون برمیاد این که بتونیم با داشتن گفتگو‌هایی عمیق و مناسب (و دیگر ابزارها) ارتباطات انسانی‌مون رو ارتقاء بدیم

پ.ن: این قسمت از پادکست رو می‌تونید از این جا گوش کنید (یا با جستجوی اسمِ قسمت در هر نرم‌افزاری که پادکست گوش می‌کنید)

پ.ن ۲: توی سایت دانشگاهی که توی این قسمت صحبت می‌کرد، یه خبرنامه‌ی ایمیلی بود که به نظرم جذاب بود (خودم تازه ثبت‌نام کردم). اگر می‌خواهید یه سری راهنمایی از طریق ایمیل برای بالا بردن ارتباطات انسانی‌تون (و در نتیجه بالا بردن سطح خوشحالی‌تون) دریافت کنید، می‌تونید این جا ثبت‌نام کنید

پ.ن ۳: چیزی که این جا از خوشحالی گفته میشه، به نظر شبیه همون بحث‌های آرامش یا well-being‌ هست که جاهای دیگه مطرح میشه (منظور خوشحالی لحظه‌ای نیست)

@table_number3
#مرور_پادکست
2👍1🍓1
دعوا (از دوست داشتن)

دیروز یه دعوایی که توش من، آبجیم و مامان و بابا (البته در حاشیه‌) رخ داد، داستان این جوری بود که مامان بابت یه برنامه‌ای که من داشتم ابراز ناراحتی کرد و من هم اظهار ناراحتی متقابل و این جا بود که آبجی در دفاع از مامان با من دعوا کرد

این دعوا کردن دو تا نکته برام داشت، یکیش واکنش بی‌شعورانه‌ی خودم بود. وقتی دیدم دنیا به کامم جلو نمی‌ره، ناراحت شدم (طبیعی است که وقتی اوضاع طبق برنامه‌ی آدم جلو نمی‌ره، آدم ناراحت می‌شه). موقع ناراحتی، یه جور که انگار دلم نمی‌خواد که من فقط توی این شرایط ناراحت باشم، شروع کردم به اوقات تلخی، چیزی که باعث شد که دوباره آبجیم هم ناراحت بشه (من ناراحت شدم پس یه کاری کنم که یکی دیگه هم که به نظرم در این ناراحتی دخیل بوده، ناراحت بشه). به نظر که این جور واکنش‌ها یکی از اون بت‌های خودپرستی هست که باید تلاش کنم بشکونمشون

نکته‌ی دوم هم این که وقتی به این ماجرا نگاه می‌کنم، یه سری نشونه‌ها از دوست داشتن می‌بینم که برام خیلی ارزشمنده. این که آبجی برای مامان این قدر نگرانه. این که وقتی که ناراحت شد و خواست بره خونه‌شون،‌ ناراحت شدیم (هم من، هم بابا و مامان) و تلاش کردم از راه‌ها و با بهانه‌های مختلف که نره، نشونه‌های خیلی قشنگی از دوست داشتنه

پ.ن: رابطه‌ی خواهر برادری، از روابطی است که اگر تجربه‌اش نمی‌کردم به شدت حسرت می‌خوردم

#از_دوست_داشتن
9
برخی عقلی‌مسلک‌اند، برخی قلبی‌مسلک. من آن برخی قلبی‌مسلکم که همیشه رمانی زیر جانم بوده است. زندگی کردن با دو جان، برایم شادی‌های بدون شرحی دارد. اوایل رمان برایم همان خودِ زندگی بود که با رفتن به خانه‌ی شوهر نامش عوض شد: دیدن جنینی در شکم کائنات؛ جنینی فشرده که بطالت و پیش‌پاافتادگی‌های زندگی از آن حذف شده است. من همه‌چیز را از رمان آموختم. به نظرم رمان،‌ و به طور کلی ادبیات، بیشتر از خانواده،‌ آموزگار و جامعه مرا آموزانده است. خود رمان، ادبیات، تاریخ، فلسفه، عدالت اججتماعی، جامعه‌شناسی، هنر و تکامل انسان از افتتاح هستی تا حوضچه‌ی گرم داروین، همه را از رمان آموختم. در رمان است که بارها زندگی کرده و بارها مُرده‌ام. و چه فوت‌کردن‌های شورانگیزی! که در رمان‌ پدیده‌ها را جاودانه می‌کند.

از نوشته‌ی (خیال می‌کردم (راسکولنیکف)ام)، کتاب پارچه‌فروش عاشق، محمد صالح علاء

@table_number3
#گرته‌برداری
🍓3
فهرستِ دعا (از دوست داشتن)

با توجه به این که دانشجوی فردوسی مشهد بودم، وقتی می‌اومدم تهران، سوالی که پرسیده می‌شد ازم این بود که برای ما دعا کردی و از اون جایی هم که بنده در رسم و رسومات روزمره، انسانی خنگ هستم و حدالامکان ترجیح می‌دم دروغ نگم، در جواب این سوال‌ها نه می‌تونستم با ظرافت تعارفی زبان روزمره ملت رو بپیچونم و نه می‌شد که گفت که: نه دعا نکردم.

همچین ناتوانی باعث شد اسم اون‌هایی که ازم سوال می‌پرسیدن رو، توی Google Keep بنویسم، بعد از این که اون‌ها نوشتم، به نظرم اومد که اسم بقیه‌ی کسایی رو هم که می‌شناسم اضافه کنم.(الان نگاه کردم یه نفر هم که باهم دعوا کردیم و احتمالا هیچ وقت هم با هم، هم صحبت نشیم هم بود). وقتی که این فهرست رو داشتم می‌نوشتم، دقیقا نمی‌دونم چی ذهنم بوده ولی این جوری دعا کردن شاید یه یادآوری خوبی از دوست داشتن باشه

بعد جوری هم که آدم‌ها رو نوشتم، بامزه است:‌ فلانی (مرد بزرگ) {به خاطر تکیه‌کلامی که اون روز‌ها استفاده می‌کرد}، فلانی که فلان جا کار می‌کرد. فلانی اسکل اردبیلی، دکتر فلانی اینا طبقه پایین و بالاشون، زوج جوان، همان فلانی که بهمان خونده بود و دوستش، فلانی (ترک شیرازی)، سعید که بی اعتقاده و ...

پ.ن: اون بخش شکاک و ساینس‌محور شخصیتم هنوز قانع نشده که دعا اثر خاصی داشته باشه (به درک که قانع نشده 😂) ولی خب اون بخش معنادارم، این آئین و سنت رو خیلی دوست داره

پ.ن ۲:‌ دوشنبه که داشتم این متن رو می‌نوشتم، می‌خواستم برم مشهد و نشد، الان نسبتا اتفاقی دارم میرم کربلا (گردش از هزار کیلومتر شرق به هزار کیلومتر غرب) دوباره به منوال قبل، به یاد هر کسی باشم براش دعا می‌کنم (از جمله اعضای کل این کانال)

#از_دوست_داشتن
10👀4😁2❤‍🔥1🍓1
پشت‌روی آزادی (مرور پادکست در راه جان، قسمت هشتم: وقتی هیچ‌کس نمی‌داند، چه باید کرد؟)

بیش از یک سال پیش، توی صحبتی، از استادم شنیدم که معنی آزادی در گذشته‌ی زبان فارسی، متفاوت از چیزی که امروز به اون اشاره میشه بوده. به عبارت دیگه، ترجمه‌ی کلمه‌ی freedom در زبان فارسی، کلمه‌ی آزادی نیست (البته فارسی قدیم). اون روزی که حرف استادم رو شنیدم متوجه حرفش نشدم تا وقتی که صحبت‌های محمد مهدی اردبیلی توی این پادکست شنیدم و به نظرم اومد که شاید آزادی -به معنی قدیم کلمه- یکی از حلقه‌های گمشده‌ی آرامشی باشه که دنبالش هستیم

وقتی ما از آزادی صحبت می‌کنیم، معمولا شرایطی توی ذهنمون هست که توش افراد بتونند بر اساس خواسته و تقاضایی که دارند رفتار کنند ، اما در زبان قدیم فارسی، آزادی به معنای رهایی از قید و قیود دنیوی مطرح شده، مثلا این بیت از حافظ رو ببینید:‌
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

به عبارت دیگه، وقتی در ادبیات قدیم فارسی از آزادی صحبت می‌شده، بیشتر اشاره به این بوده که چه کسی چقدر می‌تونه در برابر خواسته‌های دنیایی که داره مقاومت کنه و اون‌ها رو نادیده بگیره (البته وقتی در مورد حکمرانی و بحث‌های مشابه صحبت می‌کنیم، این معنی از آزادی اهمیت داره ولی خب صحبت من این جا این که شاید لازم باشه که به معنی قدیمی‌تر آزادی توجه بیشتری داشته باشیم)

حالا توصیه‌ای که آقای اردبیلی توی این پادکست داره، این که آزادی رو به عنوان یه هدفی قرار بدیم که قراره توی زندگی به سمتش حرکت کنیم. از نظر ایشون، حرکت به سمت آزادی به ما کمک می‌کنه که آرامش بیشتری رو توی زندگی تجربه کنیم. وقتی که یه نفر تصمیم می‌گیره اهمیت کمتری برای قید و شرط دنیا قائل باشه، از دست دادن‌ها و ... دیگه براش اهمیت کمتری پیدا می‌کنه و در نتیجه توی زندگی هم به چیزهای کمتری وابسته میشه و کمتر درد می‌کشه

پدیده‌ی دیگه‌ای که بهش توی پادکست پرداخته میشه، حیرته. حیرت اون تلنگریه که وقتی یکی باهاش روبرو میشه، به فکر این می‌افته که دنبال آزادی بره، حیرت برای آدم‌ها زمانی رخ میده که با یک بحران بیرونی روبرو میشه. شاید مثال معروفش (و البته جلفش) که توی پادکست هم بهش اشاره میشه، زمانی که یه آدم از جفتش‌ (partner) جدا میشه. این لحظات، لحظاتی هستند که آدم‌ها به فکر فرو می‌روند و سوال‌هایی مثل این که (ایا این ارزش‌هایی که فرهنگ، جامعه و ... به من وارد کردند، واقعا ارزشمند هستند؟) این لحظات، می‌تونند لحظاتی حیرت‌انگیز، لحظاتی هستند که می‌تونند باعث بشند یه نفر جهت مسیر زندگیش رو به سمت آزادی تغییر بده

برای جمع‌بندی، میرم سراغ به یه گفتگوی دیگه‌ای که با استادم داشتم. توی بحثی، استادم می‌گفت یکی از قشنگی‌های عشق توی ادبیات فارسی، این که باعث میشه یه آدم توی مسیری قرار بگیره که خودش رو خیلی کوچیک ببینه و معشوق رو خیلی بزرگ (چیزی که من یادمه البته). این عشق احتمالا خیلی جاها یه معشوق زمینی نقل شده و احتمالا یه سری جاها خدا و ارزش‌های خیلی بزرگ‌تر. صرف نظر از معشوق، شاید بشه گفت که خود این از خود گذشتی و خودکوچک‌بینی شاید یه شکلی از همین آزادی باشه که این جا ازش صحبت میشه. در نتیجه، شاید عشق، یکی از مهم‌ترین المان‌های ادبیات فارسی، همون آزادی باشه که برای آرامش ما لازمه

پ.ن: این پادکست رو می‌تونید از این جا گوش کنید (البته ببنید :)

پ.ن ۲: موضوعات مختلفی توی پادکست مطرح میشه ولی خب ترجیح دادم صرفا به مطلب اصلی اشاره کنم

پ.ن ۳:‌ متن اگر خیلی جدی شد، بر من ببخشاید، هر چند که وقتی صحبت‌های یه فیلسوف رو مرور می‌کنی شاید این اتفاق ناگزیر رخ بده

پ.ن ۴: در نظر داشته باشید که جاهایی که نوشتم استادم این جوری گفته بود، چیزی بوده من یادم مونده و ممکنه من درست حرف استادم رو یادم نمونده باشه

@table_number3
#مرور_پادکست
👍5
Let us take one further example. In Western countries, and especially in America, it is assumed that men and women marry because they are in love. There is a broadly based popular mythology about the character of love as a violent, irresistible emotion that strikes where it will, a mystery that is the goal of most young people and often of the not-so-young as well. If one then investigates a little further into the behavior that is engaged in prior to marriage under the rather misleading euphemism of “courtship,” one finds channels of interaction that are often rigid to the point of ritual. The suspicion begins to dawn on one that, most of the time, it is not so much the emotion of love that creates a certain kind of relationship, but that carefully predefined and often planned relationships eventually generate the desired emotion.

invitation to sociology: a humanistic perspective, chapter 2: Sociology as a form consciousness, Peter L. Berger

این رو اتفاقی بهش برخوردم (کتابی که دارم می‌خونم بابت این موضوع نبود) ولی بعدا باهاش کار دارم

#گرته‌برداری
👍3🍓1
تراوش‌های ناخودآگاه ذهنم وسط نوشتن متن مقاله (از تکیه‌کلام‌های صالح‌علا)😁

#همین‌جوری‌نوشته‌ها
1👍1
به یاد خانم دکتر تهرانی و در مورد تنهایی (جستار)

هفته‌ی پیش یکی از دوستان خانوادگی ما، خانم دکتر تهرانی، فوت شد. گفتم بنویسم که هم یه دلیلی باشه که از ایشون و وقاری که داشت یاد کنم و هم از تنهایی که صدهزار سال نوری ازش متنفرم و انتخاب‌های مزخرفی که ما به خاطر فشار نرم‌های اجتماعی می‌گیریم، حرف بزنم

اول از همه از خود خانم دکتر و نحوه‌ی آشنایی‌مون باهاش صحبت کنم. خانم دکتر، از این خانم‌های سفت و دوست‌داشتنی و با وقار بود. بنده‌خدا حدود ۲۰ یا ۳۰ سال پیش همسرش فوت شده بود و تنها زندگی می‌کرد (پسر ایشون به آمریکا و دخترش به شیراز مهاجرت کردند) و این که واقعا خیلی محکم یه زندگی رو می‌چرخوند. توی مطبی که توی یکی از شهرهای اطراف تهران داشت، خیلی با آدم‌های اون محله برو و بیا داشت و توی کارهای خیر اون جا کمک می‌کرد. به طور کلی توی بافت اون محله خودش رو جا انداخته بود (در جریان زیست مردم اون جا قرار گرفته بود). آشنایی بابا با ایشون و در نتیجه بقیه‌ی ماها هم از یه سفر مکه شروع شد و بعد از اون بابا، به ایشون بابت کارهایی که داشتند کمک می‌کردند، کارهایی مثل اجاره دادن خونه‌ی خانم دکتر و ...، کمک کردن‌هایی از جنس کمک‌ کردن‌های یه پسر به مادرش (یاد اون مواقعی افتادم که خانم دکتر تو صحبت‌ها می‌گفت امیرجان تو هم مثل پسرمی و ...)

برم سراغ پسر خانم دکتر تهرانی. تا جایی که اطلاع دارم ایشون کامپیوتر شریف خونده بوده و چند سال پیش (قبل از آشنایی ما با خانم دکتر) اول به کانادا و بعدش هم به آمریکا مهاجرت می‌کنه. بر اساس شنیده‌ها فکر کنم ایشون توی آمازون مشغول به کار هست و رسما میشه ایشون رو در درسته‌ی آدم‌های موفق در نظر گرفت

اما وقتی من به پسر خانم دکتر فکر می‌کنم، همیشه به این سوال می‌رسم که واقعا تنهایی این جوری (البته ایشون با خانواده‌اش آمریکا بودش) واقعا به این موفقیت می‌ارزیده؟‌ اگر پسر خانم دکتر برگرده عقب، باز هم مهاجرت رو انتخاب خواهد کرد؟ آیا انتخاب خواهد کرد که یه آدم خیلی موفق بشه ولی از مادرش، خانم دکتر نازنین، این همه سال دور بمونه؟

ما شنبه بهشت‌زهرا بودیم و من گریه‌های یه پسر رو برای مادرش که چندین سال کیلو‌مترها دورتر ازش زندگی کرده بود رو و دیدم و باز از خودم از این جنس سوال‌ها پرسیدم که واقعا این‌ کارها که تو زندگی برای ما خیلی ارزشمنده، ارزش داره؟ موفقیت و کار کردن توی یه شرکت خیلی خفن آیا ارزشش رو داره آدم از کسی که خیلی زیاد دوستش داره سال‌ها جدا زندگی کنه؟ احتمالا آدم‌های مختلف جواب‌های مختلف به این سوال بدن ولی به نظر من واقعا نه، اصلا و ابدا دلم نمی‌خواهد با این‌ هزینه‌ها آدم موفقی بشم و زندگی ساده با نزدیکانم رو بیشتر ترجیح میدم

پ.ن: یادش به‌‌خیر، خانم دکتر داشت یه‌ بار تعریف می‌کرد که بعد از این که پسرش مهاجرت کرده بوده آمریکا، دخترش هم داشته می‌رفته آلمان و خانم دکتر بابت این موضوع خیلی ناراحت بوده و وقتی با خدا بابت این موضوع صحبت کرده، مقصد دخترش از آلمان تبدیل شده بود به شیراز

@table_number3
#جستار
7😢4👍1
محمد صالح‌علا یه حرفی میزنه که میگه n سال و m روزه دروغ نگفتم، بعد به چی میگه دروغ؟ به این که مثلا باباش بهش گفته که کتاب‌هایی که اولش بسم‌الله ندارند رو نخون و این چون میخواسته اون کتاب‌ها رو بخونه، اولش خودش بسم‌الله می‌نوشته

حالا این جور دقیق به دروغ نگاه کنیم، احتمالا خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر می‌کنیم دروغ میگیم، مثلا امروز من میخواستم فیلم ورکشاپ یکی از دوستانم که استاد زبان بود رو برای یه دوست دیگه‌ام بفرستم، به جای این که بگم بهش: (آیا اجازه هست که فیلم ورکشاپ‌تون رو برای یکی از دوستام بفرستم)، گفتم: (فلانی اگر بخواد فیلم ورکشاپتون رو ببینه، از کجا می‌تونه تهیه کنه) و تا جایی هم که میدونستم، اون بنده‌خدا، جایی اون فیلم ورکشاپ رو نمی‌فروخت، در نتیجه سوالم غیر مستقیم این بود که (فیلم ورکشاپ‌تون رو به دوستم بدم یا نه)

حالا همین رو بریم جلوتر، کلی از جاهای زندگیمون، داریم به خودمون دروغ میگیم، ساده‌ترینش که واقعا دوستش ندارم و سعی کردم زیربارش نرم، همین صحبت‌های احوال پرسی است

حتی توی لایه‌های عمیق‌تر هم ممکنه همین دروغ گفتن‌ها باشه، مثلا این که من به خودم میگم که می‌خوام جامعه‌ام رو بهبود بدم، بعد تهش شاید این ته ذهنم باشه که پرستیده بشم


#همین‌جوری‌نوشته‌ها
1👍1🤔1🍌1
باباجون (از دوست داشتن)

امروز صبح، بابا توی گپ یه داستان کوچیک همین جوری از باباجون تعریف کرد. قصه این جوری بوده که یه نفر که پول باباجون رو خورده بوده، خانومش مریض میشه. بعد باباجون برای این که پول درمون اون خانم رو بده میره یه فرش خونه رو می‌فروشه. زندگی از این زنده‌تر و واقعی‌‌تر میشه؟

#از_دوست_داشتن
3
There are some cases, however, where the reinterpretation of the past is part of a deliberate, fully conscious and intellectually integrated activity. This happens when the reinterpretation of one’s biography is one aspect of conversion to a new religious or ideological Weltanschauung, that is, a universal meaning system within which one’s biography can be located.
...
Satori, the experience of illumination sought in Zen Buddhism, is described as “seeing things with new eyes.” While this is manifestly apt with regard to religious conversions and mystic metamorphoses, the modern secular faiths provide very similar experiences for their adherents. The process of becoming a Communist, for instance, involves a drastic reassessment of one’s past life. Just as the new Christian now understands his previous life as a long night of sin and alienation from the saving truth, so the young Communist understands his past as a captivity in the “false consciousness” of a bourgeois mentality. Past events must be reinterpreted radically. What used to be carefree joy is now classified under the sin of pride, or what used to be personal integrity is now seen as bourgeois sentimentality. Consequently, past relationships must be reappraised too. Even the love of one’s parents may have to be discarded as a temptation to apostasy or as treason to the party.
...
Psychoanalysis provides for many people in our society a similar method of ordering the discrepant fragments of their biography in a meaningful scheme. This method is particularly functional in a comfortable middle-class society, too “mature” for the courageous commitment demanded by religion or revolution. Containing within its system an elaborate and supposedly scientific means of explaining all human behavior, psychoanalysis gives its adherents the luxury of a convincing picture of themselves without making any moral demands on them and without upsetting their socioeconomic applecarts. This is evidently a technological improvement in conversion management as compared with Christianity or Communism. Apart from that, the reinterpretation of the past proceeds in analogous fashion. Fathers, mothers, brothers, sisters, wives and children are thrown one by one into the conceptual cauldron and emerge as metamorphosed figures of the Freudian pantheon.

Invitation to Sociology: a humanistic perspective, chapter 3: Excursus: Alternation and Biography

صحبت کلی این فصل این که چجوری گذشته رو به اصطلاح بازتفسیر می‌کنیم، بعد میرسه یه جا میگه که نظام‌های فکری مختلف (مطمئن نیستم که اسم درستی دارم استفاده می‌کنم یا نه) یه جورهایی باعث می‌شند که ما نگاهمون به گذشته جور خاصی باشه و جای خاصیش رو داشته باشیم. مثلا این که فلان اتفاق رو خدا برام رقم زد که فلان بشه یا این که اگر این رفتار توی من هست، فلان اتفاق توی بچگی یا فلان رفتار توی بابای من بوده. حرف مهمی که میزنه: گذشته‌ای که ما به یاد داریم، یه چیز ثابت نیست

بعد نظام‌های ارزشی که نام می‌بره از مسیحیت شروع میشه (البته نویسنده مسیحی است) می‌رسه به بودایسم و حتی فردویدیسم و ...

#گرته‌برداری
👍1