دنیای مفهومی ذهن ما و احساسات (مرور پادکست Invisibilia، قسمت Emotions)
یه نظرِ خیلی رایجی که در مورد احساسات هست این که احساساتی که به ما دست میده، خارج از کنترل ما است. پادکست با یه داستانی که همچین نظری رو نشون میده شروع میشه که توش یه راننده کامیون که با خاطر یه تصادف منجر به مرگ، دچار PTSD یا (اختلال اضطراب پس از سانحه) میشه، بعد از حادثه، اون راننده کامیون حدود یک سال نمیتونه رانندگی کنه. وکلای اون راننده، با ثابت کردن این که اختلالی که برای راننده پیش اومده، مثل بیماریهایی مثل سرطان غیر قابل پیشگیریاند، از بیمهی طرف مقابل، غرامت میگیرند
اما آیا دست ما این قدر از کنترل کردن احساساتمون کوتاهه؟ به طور کوتاه نه. چیزی که به نظر میرسه، ماها نقش پر رنگی توی احساساتی که بهمون دست میده داریم. این احساساتی که ما تجربهشون میکنیم، بر پایهی دنیای مفهومی که توی ذهن ما شکل گرفتند، ایجاد میشند و این دنیای مفهومی، بر اساس یادگیری که بعد از تولد ما شکل میگیره، شکل میگیره. وقتی برای اولین بار، یه هورمونی توی بدن ما منتشر میشه، ما نظر خاصی در مورد علت انتشار اون هورمون نداریم؛ ولی بعد از یه مدت، بر اثر تجربه و یادگیری، این انتشارات هورمون رو به مفاهیم مختلفی منتصب میکنیم. مثلا احتمالا بچهها احساس خاصی نسبت به توهین شنیدن ندارند؛ ولی وقتی کم کم بزرگ میشند، یه سری فعل و انفعالات فیزیکی درونیشون رو ناخودآگاه به همچین اتفاق بیرونی (توهین شنیدن) نسبت میدند. در نظر بگیرید که بخش بزرگی از این دنیای ذهنی بر اساس فرهنگی که توش زندگی میکنیم، شکل میگیره (مثلا این که مرد فلان جور باید باشه و زن بهمان جور)
برای کنترل کردن احساسات، لازمه که در قدم اول ما دنیای مفهومی ذهنیمون رو بشناسیم و در قدم دوم هم بریم سمت این که این دنیای ذهنی رو اصلاح کنیم. چیزی که من به ذهن من میرسه برای این که در مورد ارزشهایی که زندگیمون است سوال کنیم (این بخش توی پادکست نبود و خودم دارم اضافه میکنم). سوالهای مثل این این که: چی شد که فلان موضوع من رو ناراحت کرد؟ چی شد که فلان موضوع من رو خوشحال کرد؟ چرا من فلان چیز رو دوست دارم؟ و ...
آخرین موضوعی هم که توی پادکست مطرح میشه، مسئولیته، اون دنیای مفهومی که هر کدوم از ماها برای خودمون ساختیم، یه جور بار مسئولیت هم برامون درست میکنه. مثلا علت PTSD فردی که در ابتدا ازش صحبت شد، این بوده که طرف احساس میکرده که بابت مرگ یه بچه مسئولیت داشته و کوتاهی اون فرد توی وظایفش بوده که اون اتفاق رو رقم زده
پ.ن: این پادکست رو از این جا میتونید گوش کنید
پ.ن ۲: مهمون این برنامه هم این کتاب رو در مورد احساسات داره، کتاب رو دوست دارم بخونم ولی خب تا حدود ۲ ماه دیگه احتمالا وقت نکنم، اگر کسی دوست داشت اون موقع با هم بخونیمش، بهم بگه. در نظر هم بگیرید که احتمالا کتاب رو نشه تا آخر خوند و صرفا بخشهایی از کتاب برای خوندن مفید باشه (در نتیجه اگر من هم بخونم، تعهدی برای کامل خوندنش ندارم) و این که متنش هم به نظر روون نبود (احتمالا اذیت میشید بابت خوندنش). اگر فایل کتاب خواستید، بگید براتون بفرستم
پ.ن ۳: من حدس میزدم که شخصیت آدمها به احساساتی که دارند خیلی مرتبطه. به خاطر همین دنبال مطلبی میگشتم که ببینم همچین چیزی هست یا نه. این پادکست رو از نتایج chatGPT پیدا کردم (دنبال مطلبی بودم که حدسم رو نشون بده)
@table_number3
#مرور_پادکست
یه نظرِ خیلی رایجی که در مورد احساسات هست این که احساساتی که به ما دست میده، خارج از کنترل ما است. پادکست با یه داستانی که همچین نظری رو نشون میده شروع میشه که توش یه راننده کامیون که با خاطر یه تصادف منجر به مرگ، دچار PTSD یا (اختلال اضطراب پس از سانحه) میشه، بعد از حادثه، اون راننده کامیون حدود یک سال نمیتونه رانندگی کنه. وکلای اون راننده، با ثابت کردن این که اختلالی که برای راننده پیش اومده، مثل بیماریهایی مثل سرطان غیر قابل پیشگیریاند، از بیمهی طرف مقابل، غرامت میگیرند
اما آیا دست ما این قدر از کنترل کردن احساساتمون کوتاهه؟ به طور کوتاه نه. چیزی که به نظر میرسه، ماها نقش پر رنگی توی احساساتی که بهمون دست میده داریم. این احساساتی که ما تجربهشون میکنیم، بر پایهی دنیای مفهومی که توی ذهن ما شکل گرفتند، ایجاد میشند و این دنیای مفهومی، بر اساس یادگیری که بعد از تولد ما شکل میگیره، شکل میگیره. وقتی برای اولین بار، یه هورمونی توی بدن ما منتشر میشه، ما نظر خاصی در مورد علت انتشار اون هورمون نداریم؛ ولی بعد از یه مدت، بر اثر تجربه و یادگیری، این انتشارات هورمون رو به مفاهیم مختلفی منتصب میکنیم. مثلا احتمالا بچهها احساس خاصی نسبت به توهین شنیدن ندارند؛ ولی وقتی کم کم بزرگ میشند، یه سری فعل و انفعالات فیزیکی درونیشون رو ناخودآگاه به همچین اتفاق بیرونی (توهین شنیدن) نسبت میدند. در نظر بگیرید که بخش بزرگی از این دنیای ذهنی بر اساس فرهنگی که توش زندگی میکنیم، شکل میگیره (مثلا این که مرد فلان جور باید باشه و زن بهمان جور)
برای کنترل کردن احساسات، لازمه که در قدم اول ما دنیای مفهومی ذهنیمون رو بشناسیم و در قدم دوم هم بریم سمت این که این دنیای ذهنی رو اصلاح کنیم. چیزی که من به ذهن من میرسه برای این که در مورد ارزشهایی که زندگیمون است سوال کنیم (این بخش توی پادکست نبود و خودم دارم اضافه میکنم). سوالهای مثل این این که: چی شد که فلان موضوع من رو ناراحت کرد؟ چی شد که فلان موضوع من رو خوشحال کرد؟ چرا من فلان چیز رو دوست دارم؟ و ...
آخرین موضوعی هم که توی پادکست مطرح میشه، مسئولیته، اون دنیای مفهومی که هر کدوم از ماها برای خودمون ساختیم، یه جور بار مسئولیت هم برامون درست میکنه. مثلا علت PTSD فردی که در ابتدا ازش صحبت شد، این بوده که طرف احساس میکرده که بابت مرگ یه بچه مسئولیت داشته و کوتاهی اون فرد توی وظایفش بوده که اون اتفاق رو رقم زده
پ.ن: این پادکست رو از این جا میتونید گوش کنید
پ.ن ۲: مهمون این برنامه هم این کتاب رو در مورد احساسات داره، کتاب رو دوست دارم بخونم ولی خب تا حدود ۲ ماه دیگه احتمالا وقت نکنم، اگر کسی دوست داشت اون موقع با هم بخونیمش، بهم بگه. در نظر هم بگیرید که احتمالا کتاب رو نشه تا آخر خوند و صرفا بخشهایی از کتاب برای خوندن مفید باشه (در نتیجه اگر من هم بخونم، تعهدی برای کامل خوندنش ندارم) و این که متنش هم به نظر روون نبود (احتمالا اذیت میشید بابت خوندنش). اگر فایل کتاب خواستید، بگید براتون بفرستم
پ.ن ۳: من حدس میزدم که شخصیت آدمها به احساساتی که دارند خیلی مرتبطه. به خاطر همین دنبال مطلبی میگشتم که ببینم همچین چیزی هست یا نه. این پادکست رو از نتایج chatGPT پیدا کردم (دنبال مطلبی بودم که حدسم رو نشون بده)
@table_number3
#مرور_پادکست
NPR
Emotions
It feels like emotions just come at us, and there is nothing we can do. But we might have it backwards. We look at an unusual legal case and examine a provocative new theory about emotions.
👍2🗿1
بدقولِ خالیبند (از دوست داشتن)
وقتی دانشگاه فردوسی کلاس داشتم، یک هفته درمیون، دوشنبهها میومدم تهران و به جای این که برم خونه، میرفتم یه جایی که کارهام رو انجام بدم. اون موقعها هم معمولا به خاطر یه کلاسی، آبجیم با مهدی (خواهرزادهام) شنبه تا دوشنبه خونهی ما میموند. یه دوشنبهای که من از مشهد اومده بودم، وقتی که دیر رسیدم خونه، دیدم آبجیم با مهدی برگشتند خونهشون و منی که دو هفته بود ندیده بودمشون به شدت ناراحت شدم. وقتی که زنگ زدم که چرا صبر نکردید، گفت که آخر هفته میان و میتونم مهدی رو ببینم
آخر هفته شد و شانس من اون هفته آبجیم اینا تصمیم گرفتند برند مسافرت و در نتیجه نتونستم مهدی رو ببینم (در نظر بگیرید که من مجبور بودم برگردم مشهد) و این دلتنگی این قدر من رو ناراحت (و البته عصبانی) کرد که همون موقع اسم آبجیم رو توی گوشیم ذخیره کردم (بدقولِ خالیبند)
این موقعیتها که آبجی به حرفش عمل نکنه خیلی خیلی کم توی زندگیمون پیش میاد (در این حد که صرفا همین یه مورد یادم مونده)؛ در نتیجه، منطقی است که همچین اسمی برای آبجی توی گوشیم نمونه، ولی چون این اسم برای من یادآور یه موقعیت جذابی از دلتنگی هست (از نظر من دلتنگی یکی از اون احساسهای اصیل انسانیه)، همچنان اسم آبجی توی گوشی من ذخیره شده: بدقولِ خالیبند ؛)
#از_دوست_داشتن
وقتی دانشگاه فردوسی کلاس داشتم، یک هفته درمیون، دوشنبهها میومدم تهران و به جای این که برم خونه، میرفتم یه جایی که کارهام رو انجام بدم. اون موقعها هم معمولا به خاطر یه کلاسی، آبجیم با مهدی (خواهرزادهام) شنبه تا دوشنبه خونهی ما میموند. یه دوشنبهای که من از مشهد اومده بودم، وقتی که دیر رسیدم خونه، دیدم آبجیم با مهدی برگشتند خونهشون و منی که دو هفته بود ندیده بودمشون به شدت ناراحت شدم. وقتی که زنگ زدم که چرا صبر نکردید، گفت که آخر هفته میان و میتونم مهدی رو ببینم
آخر هفته شد و شانس من اون هفته آبجیم اینا تصمیم گرفتند برند مسافرت و در نتیجه نتونستم مهدی رو ببینم (در نظر بگیرید که من مجبور بودم برگردم مشهد) و این دلتنگی این قدر من رو ناراحت (و البته عصبانی) کرد که همون موقع اسم آبجیم رو توی گوشیم ذخیره کردم (بدقولِ خالیبند)
این موقعیتها که آبجی به حرفش عمل نکنه خیلی خیلی کم توی زندگیمون پیش میاد (در این حد که صرفا همین یه مورد یادم مونده)؛ در نتیجه، منطقی است که همچین اسمی برای آبجی توی گوشیم نمونه، ولی چون این اسم برای من یادآور یه موقعیت جذابی از دلتنگی هست (از نظر من دلتنگی یکی از اون احساسهای اصیل انسانیه)، همچنان اسم آبجی توی گوشی من ذخیره شده: بدقولِ خالیبند ؛)
#از_دوست_داشتن
❤2👍1🍓1
میز شماره سه
Photo
ابله باشیم، نباشیم؟ (مرور رمان ابله)
ابله رو بیش از حدود ۲ سال پیش خوندم، ولی به خاطر درونمایهاش (و ربطش به پازل بزرگتری که دارم جدا جدا ازش مینویسم) به نظرم اومد که ازش صحبت کنم. توی Goodreads که نگاه کردم، این مرور کوتاه رو برای ابله نوشته بودم:
سوال بالا به دو دلیل سخته (حداقل برای من). از طرفی، پرینس میشکین (ابله) کسی است که به شدت آدمها رو دوست داره و این با ارزشترین چیزی که یه آدم توی زندگیش میتونه داشته باشه،یه جایی پرینس میشکین برای این که به یک خانم بدنام کمک کنه، از ازدواج به یه دختر جوان و با خانواده دست میکشه ؛ از طرفی دیگه، پرینس مشکین، تبعیدشده از زندگی روزمرهی آدمها است، آخرش پرینس میشکین، توی تیمارستان بستری میشه
من هم مثلِ پرنس میشکین، دوست داشتنِ رو دوست دارم، اما خب طبیعیه که توی زندگی روزمره، نتونم اون حد از دوست داشتن رو برای همهی آدمها داشته باشم. از اون طرف هم، من از محاسباتی بودن دنیای آدمها همچین دلِ خوشی ندارم ولی خب اگر قرار باشه توی زندگی اصلا حسابوکتابی نداشته باشم، به احتمال، به حاشیه تبعید خواهم شد
برای من، ابله رمان جذابی بود، برای این که از ارزشمندترین چیزی که توی دنیا هست صحبت کرده و البته به خاطر این که یکی از بنیادینترین سوالهای زندگی رو برای آدم یادآوری میکنه:
تا چه درجهای باید ابله و تا چه درجهای باید محسابهگر موند تا هم معنی زندگی از بین نره و هم بشه توی جامعه زندگی کرد؟
پ.ن: من ترجمهی مهری آهی رو خوندم که برای حدود ۵۰ سال پیش بود و اذیتکننده بود، به نظرم ترجمهی سروش حبیبی بهتر باشه
@table_number3
#مرور_کتاب
ابله رو بیش از حدود ۲ سال پیش خوندم، ولی به خاطر درونمایهاش (و ربطش به پازل بزرگتری که دارم جدا جدا ازش مینویسم) به نظرم اومد که ازش صحبت کنم. توی Goodreads که نگاه کردم، این مرور کوتاه رو برای ابله نوشته بودم:
دوست داشتم که آخرش کمی کمتر غمناک باشه (در حد جنایات و مکافات بود هم راضی بودم) ولی خب در کل کتاب خوبی بود
این سوال بنیادین الان برام هست که آیا آدم دوست داره که ابله باشه؟
سوال بالا به دو دلیل سخته (حداقل برای من). از طرفی، پرینس میشکین (ابله) کسی است که به شدت آدمها رو دوست داره و این با ارزشترین چیزی که یه آدم توی زندگیش میتونه داشته باشه،
من هم مثلِ پرنس میشکین، دوست داشتنِ رو دوست دارم، اما خب طبیعیه که توی زندگی روزمره، نتونم اون حد از دوست داشتن رو برای همهی آدمها داشته باشم. از اون طرف هم، من از محاسباتی بودن دنیای آدمها همچین دلِ خوشی ندارم ولی خب اگر قرار باشه توی زندگی اصلا حسابوکتابی نداشته باشم، به احتمال، به حاشیه تبعید خواهم شد
برای من، ابله رمان جذابی بود، برای این که از ارزشمندترین چیزی که توی دنیا هست صحبت کرده و البته به خاطر این که یکی از بنیادینترین سوالهای زندگی رو برای آدم یادآوری میکنه:
تا چه درجهای باید ابله و تا چه درجهای باید محسابهگر موند تا هم معنی زندگی از بین نره و هم بشه توی جامعه زندگی کرد؟
پ.ن: من ترجمهی مهری آهی رو خوندم که برای حدود ۵۰ سال پیش بود و اذیتکننده بود، به نظرم ترجمهی سروش حبیبی بهتر باشه
@table_number3
#مرور_کتاب
❤1
میز شماره سه
عشق و عاشقی و هویتِ ایرانی (مرور رمانِ تنِ تنهایی) با یک جملهی غیر دقیق شروع میکنم: مگر میشود یک نفر ایرانی باشد و دغدغهی عشق نداشته باشد. این محوریت عشق انگار از شعر فارسی شروع میشود و هزار جای دیگه، مثل موسیقی ایرانی خودش را نشان میدهد. از اولین بیت…
برای تنِ تنهایی اگر خواستید میتونید نقد امیرحسین هم بخونید (البته از جزئیات داستان توش صحبت میشه)
و این که همین جوری، اگر کسی خواست کتاب رو بخونه، این هدیه رو برداره:
https://fidibo.com/gift/invite/5121890ef33c6e4071258e81daca4e5b
و این که همین جوری، اگر کسی خواست کتاب رو بخونه، این هدیه رو برداره:
https://fidibo.com/gift/invite/5121890ef33c6e4071258e81daca4e5b
Telegraph
وضعیتِ اثباتِ متنِ ادبی؛ آیا هرکتابی ارزش خواندن دارد؟
مرور برای کتابِ «تن تنهایی»از سحر سخایینشر چشمه 0- یکی از رمانهایی که بسیار دوست دارم بخوانم، «استونر» از جان ویلیامز است؛ اثری که تا زمانی که نویسندۀ آن زنده بود، اثری شکستخورده بود. «استونر» در 1965 منتشر شد و حتی تا سال 1994 که نویسندۀ آن جان ویلیامز…
❤3
خیلی ساده میگم که دلم گرفت، امروز توی یه صحبتی که با دوستم داشتم، گفت که فلانی خودش رو بزرگ میبینه (امیدوارم که اشتباه گفته باشه و فلانی همچین رفتار احمقانهای نداشته باشه) چند روز پیش هم وقتی که تنِ تنهایی رو میخوندم، وقتی با اون شخصیتِ بد کتاب برخوردم، باز دلم گرفت
چند روز قبل داشتم با شایان که چند سال از من جوونتره (شایان حدودا ۲۰ ساله است احتمالا) صحبت میکردم، بهش گفتم: فلانی، زندگیایت رو به گند نکش و نرو دنبال این که فلان جور موفق بشی، پولدار بشی، رئیس بشی، فلان مدیر مالی موفق دنیا بشی و ...
شاید آدم لوس و جهاننادیدهای باشم ولی دلم میخواد بلند داد بزنم، آقایون، خانمها ول کنید این مسخرهبازیهای دنیا رو، این مسخرهبازیها از اول همه زندگی خودتون رو نابود میکنه، اول فکر میکنید به فلان چیز و بهمان چیز رسیدید، بعد ۱۰ سال ۲۰ سال احتمالا میفهمید که فلان چیز ارزشی نداشته، و بعدش احتمالا برای جامعه اثرات بدی داره
شاید هم من اشتباه میکنم و شاید معنی دنیا همین چیزهایی که من بهشون میگم مسخرهبازی 🤷♂️. اگر این رویکرد به جایی خاصی میرسه، به من هم خبر بدید (جدی میگم، واقعا خبر بدید، واقعا من دارم این این قدر پرت میزنم و برام سواله که این چیزها برای آدمها آرامش میاره )
#همینجورینوشتهها
چند روز قبل داشتم با شایان که چند سال از من جوونتره (شایان حدودا ۲۰ ساله است احتمالا) صحبت میکردم، بهش گفتم: فلانی، زندگیایت رو به گند نکش و نرو دنبال این که فلان جور موفق بشی، پولدار بشی، رئیس بشی، فلان مدیر مالی موفق دنیا بشی و ...
شاید آدم لوس و جهاننادیدهای باشم ولی دلم میخواد بلند داد بزنم، آقایون، خانمها ول کنید این مسخرهبازیهای دنیا رو، این مسخرهبازیها از اول همه زندگی خودتون رو نابود میکنه، اول فکر میکنید به فلان چیز و بهمان چیز رسیدید، بعد ۱۰ سال ۲۰ سال احتمالا میفهمید که فلان چیز ارزشی نداشته، و بعدش احتمالا برای جامعه اثرات بدی داره
شاید هم من اشتباه میکنم و شاید معنی دنیا همین چیزهایی که من بهشون میگم مسخرهبازی 🤷♂️. اگر این رویکرد به جایی خاصی میرسه، به من هم خبر بدید (جدی میگم، واقعا خبر بدید، واقعا من دارم این این قدر پرت میزنم و برام سواله که این چیزها برای آدمها آرامش میاره )
#همینجورینوشتهها
❤3
میز شماره سه
خیلی ساده میگم که دلم گرفت، امروز توی یه صحبتی که با دوستم داشتم، گفت که فلانی خودش رو بزرگ میبینه (امیدوارم که اشتباه گفته باشه و فلانی همچین رفتار احمقانهای نداشته باشه) چند روز پیش هم وقتی که تنِ تنهایی رو میخوندم، وقتی با اون شخصیتِ بد کتاب برخوردم،…
یه نکته رو اضافه کنم، من نمیگم که دنیا و محاسبات رو ول باید کرد
محوریت زندگی این نباید باشه وگرنه عاقبت اون کنارهگیری، بستری شدن توی تیمارستانه
#همینجورینوشتهها
محوریت زندگی این نباید باشه وگرنه عاقبت اون کنارهگیری، بستری شدن توی تیمارستانه
#همینجورینوشتهها
میز شماره سه
خیلی ساده میگم که دلم گرفت، امروز توی یه صحبتی که با دوستم داشتم، گفت که فلانی خودش رو بزرگ میبینه (امیدوارم که اشتباه گفته باشه و فلانی همچین رفتار احمقانهای نداشته باشه) چند روز پیش هم وقتی که تنِ تنهایی رو میخوندم، وقتی با اون شخصیتِ بد کتاب برخوردم،…
این تحت احساسات بالایی نوشته شده، در موردش با اعصاب (دقت) و دقیقتر مینویسم
👍1
دنبالِ چی هستی؟ (مرور پادکست Hidden Brain، You 2.0: What Is Your Life For)
پادکست با داستان دانشگاهی که مهمون برنامه است شروع میشه. بندهخدا وقتی که درگیر بازیهای دانشگاه بوده (مقاله بده، مقام بگیر و ...) متوجه میشه قلب دخترش مشکل داره. دخترش یک بار توی ۹ سالگی تا مرز مرگ میره و به طور عجیبی میتونه از مرگ نجات پیدا کنه ولی آخرش توی ۱۹ سالگی فوت میشه (از نظر احساسی پادکست سنگین بود)
من بچهای نداشتم ولی به نظر میرسه که بچهی آدم یکی از پررنگترین نقاطی زندگی یه آدمه و وقتی یه نفر بچهاش رو از دست میده، به احتمال درگیر این سوال میشه که این زندگی به چه درد میخوره و ... . مهمون برنامه بعد از فوت دخترش، یه زمان طولانی رو با سر و کله زدن با همچین سوالی میگذرونه. چیزی که باعث میشه محور اصلی تحقیقات دانشگاهیش حول موضوع هدف زندگی، شکل بگیره
توی زندگی دنبال چی هستید؟ شاید توی برخورد اول یه سریها فکر کنن که یه سوال لوکس هست و وقتی کسی به حد زیادی از امکانات توی زندگی دست پیدا میکنه، میره سراغ همیچن سوالی، ولی همچین موضوعی درست نیست و این سوال توی زندگی همهی آدمها وجود داره و جواب اون، توی نحوهی زندگی کردنشون تاثیر زیاده داره.
ارزشهای آدمها توی زندگی (چیزی که دنبالش هستند) مستقیما به سلامت روانی که تجربه میکنند مرتبطه. وقتی یه نفر ارزشهای فراشخصی داره (ترجمهی transcending values، به معنی این که ارزشهای حول چیزی که خودش به دست میاره مثل پول نباشه)، فعالیت توی قسمتهایی از مغزش که مربوط به ترس و پرخاشگری است کمتر میشه. در عوض، اون بخشهایی که مربوط به جهتگیریهای بلند مدت و آیندهنگارنهی فرد هست، بیشتر درگیر میشند.
یه اثر دیگهی ارزشهای آدم این که قابلیتهای آدمها رو برای تقابل با استرس بالا میبره . اتفاقاتی که موجب استرس ما میشه، غیر قابل پیشگیریاند، در نتیجه استراتژیهایی که دنبال این هستند که این اتفاقات رو از بین ببرند، معمولا جواب نمیدند. به جای از بین بردن اون اتفاقات، آدم باید بره سمت این که توانایی مواجه با اونها رو بالا ببره و توی این کار اهدافی که از روی ارزشهای آدم شکل گرفتند کمککننده است، چون باعث میشند که آدم روی چیزی که براش مهمه تمرکز کنه و اون اتفاق طرف رو از مسیرش خارج نکنه (یه مفهومی گفته میشه به نام sense of purpose، به نظر معنیش میشه این که حسی که هدف داشتن توی زندگی برای آدم داره)، در نتیجه اثرات اون اتفاقات استرسزا توی زندگی کاهش پیدا میکنه
به طور کلی ارزشهایی که ماها داریم رو میشه به دو دسته تقسیم کرد. دستهی اول ارزشهای دنیایی (hedonic) هستند. ارزشهایی مثل پولدار بودن یا چجوری در نظر دیگران بودن توی این دسته هستند. در نظر بگیریم که همهی آدمها با درجهای توی زندگیشون از این ارزشها دارند. دستهی دیگه ارزشهای فراشخصی است. توی این دسته، ارزشهایی مثل مهربونی، عشق، صلحطلبی قرار میگیره. نکتهی مهمی که وجود داره (بالاتر گفته شد) وقتی آدم بیشتر ارزشهاش از دستهی دومه، اون قسمت از مغزش که ترس و پرخاشگری است کمتر فعال میشه و در عوض اون بخشی که بهش میتونه کمک کنه روی اهداف بلندمدتش تمرکز کنه بیشتر. این باعث میشه که در برابر اتفاقات استرسزا، تابآوری بیشتری داشته و احتمالا کمتر از چیزهایی مثل افسردگی اذیت بشه
آخرین نکتهای که توی پادکست گفته میشه، شناختن نظام ارزشیمونه. شناخت و البته یادآوری این که چی توی زندگیمون مهمه، به ما کمک میکنه که رفتارهایی که روزمره داریم رو شکل بدیم. برای این کار میتونیم به این فکر کنیم که قراره ما به چی شناخته بشیم، مثلا روی سنگ قبرمون چی نوشته بشه. یکی از اثرات این توجه کردن، میتونه این باشه که از یه سری رفتارهایی که توی نظام ارزشیمون نیست، پرهیز کنیم. مثلا مهمون برنامه داشت میگفت که من تو زندگی دنبال این بودم که رکورد پرواز کردنم رو بشکونم ولی تهش دیدم که همچین چیزی در راستای ارزشهایی که داره نیست
پ.ن: این پادکست رو از این جا میتونید گوش کنید (البته اگر احساسی هستید، احتمالا گریه کنید)
پ.ن ۲: احساس میکنم که انسجام متنم پایین و در نتیجه کمی حوصلهسربر بوده باشه، ولی دوست داشتم که تا جایی که میشه مطالبی که توی پادکست هست رو بنویسم
پ.ن ۳: به این واقعا فکر کنید که ارزشهای زندگیتون چیه و کدوم رفتارهایی که دارید در راستای اونها هست و کدومها نیست
@table_number3
#مرور_پادکست
پادکست با داستان دانشگاهی که مهمون برنامه است شروع میشه. بندهخدا وقتی که درگیر بازیهای دانشگاه بوده (مقاله بده، مقام بگیر و ...) متوجه میشه قلب دخترش مشکل داره. دخترش یک بار توی ۹ سالگی تا مرز مرگ میره و به طور عجیبی میتونه از مرگ نجات پیدا کنه ولی آخرش توی ۱۹ سالگی فوت میشه (از نظر احساسی پادکست سنگین بود)
من بچهای نداشتم ولی به نظر میرسه که بچهی آدم یکی از پررنگترین نقاطی زندگی یه آدمه و وقتی یه نفر بچهاش رو از دست میده، به احتمال درگیر این سوال میشه که این زندگی به چه درد میخوره و ... . مهمون برنامه بعد از فوت دخترش، یه زمان طولانی رو با سر و کله زدن با همچین سوالی میگذرونه. چیزی که باعث میشه محور اصلی تحقیقات دانشگاهیش حول موضوع هدف زندگی، شکل بگیره
توی زندگی دنبال چی هستید؟ شاید توی برخورد اول یه سریها فکر کنن که یه سوال لوکس هست و وقتی کسی به حد زیادی از امکانات توی زندگی دست پیدا میکنه، میره سراغ همیچن سوالی، ولی همچین موضوعی درست نیست و این سوال توی زندگی همهی آدمها وجود داره و جواب اون، توی نحوهی زندگی کردنشون تاثیر زیاده داره.
ارزشهای آدمها توی زندگی (چیزی که دنبالش هستند) مستقیما به سلامت روانی که تجربه میکنند مرتبطه. وقتی یه نفر ارزشهای فراشخصی داره (ترجمهی transcending values، به معنی این که ارزشهای حول چیزی که خودش به دست میاره مثل پول نباشه)، فعالیت توی قسمتهایی از مغزش که مربوط به ترس و پرخاشگری است کمتر میشه. در عوض، اون بخشهایی که مربوط به جهتگیریهای بلند مدت و آیندهنگارنهی فرد هست، بیشتر درگیر میشند.
یه اثر دیگهی ارزشهای آدم این که قابلیتهای آدمها رو برای تقابل با استرس بالا میبره . اتفاقاتی که موجب استرس ما میشه، غیر قابل پیشگیریاند، در نتیجه استراتژیهایی که دنبال این هستند که این اتفاقات رو از بین ببرند، معمولا جواب نمیدند. به جای از بین بردن اون اتفاقات، آدم باید بره سمت این که توانایی مواجه با اونها رو بالا ببره و توی این کار اهدافی که از روی ارزشهای آدم شکل گرفتند کمککننده است، چون باعث میشند که آدم روی چیزی که براش مهمه تمرکز کنه و اون اتفاق طرف رو از مسیرش خارج نکنه (یه مفهومی گفته میشه به نام sense of purpose، به نظر معنیش میشه این که حسی که هدف داشتن توی زندگی برای آدم داره)، در نتیجه اثرات اون اتفاقات استرسزا توی زندگی کاهش پیدا میکنه
به طور کلی ارزشهایی که ماها داریم رو میشه به دو دسته تقسیم کرد. دستهی اول ارزشهای دنیایی (hedonic) هستند. ارزشهایی مثل پولدار بودن یا چجوری در نظر دیگران بودن توی این دسته هستند. در نظر بگیریم که همهی آدمها با درجهای توی زندگیشون از این ارزشها دارند. دستهی دیگه ارزشهای فراشخصی است. توی این دسته، ارزشهایی مثل مهربونی، عشق، صلحطلبی قرار میگیره. نکتهی مهمی که وجود داره (بالاتر گفته شد) وقتی آدم بیشتر ارزشهاش از دستهی دومه، اون قسمت از مغزش که ترس و پرخاشگری است کمتر فعال میشه و در عوض اون بخشی که بهش میتونه کمک کنه روی اهداف بلندمدتش تمرکز کنه بیشتر. این باعث میشه که در برابر اتفاقات استرسزا، تابآوری بیشتری داشته و احتمالا کمتر از چیزهایی مثل افسردگی اذیت بشه
آخرین نکتهای که توی پادکست گفته میشه، شناختن نظام ارزشیمونه. شناخت و البته یادآوری این که چی توی زندگیمون مهمه، به ما کمک میکنه که رفتارهایی که روزمره داریم رو شکل بدیم. برای این کار میتونیم به این فکر کنیم که قراره ما به چی شناخته بشیم، مثلا روی سنگ قبرمون چی نوشته بشه. یکی از اثرات این توجه کردن، میتونه این باشه که از یه سری رفتارهایی که توی نظام ارزشیمون نیست، پرهیز کنیم. مثلا مهمون برنامه داشت میگفت که من تو زندگی دنبال این بودم که رکورد پرواز کردنم رو بشکونم ولی تهش دیدم که همچین چیزی در راستای ارزشهایی که داره نیست
پ.ن: این پادکست رو از این جا میتونید گوش کنید (البته اگر احساسی هستید، احتمالا گریه کنید)
پ.ن ۲: احساس میکنم که انسجام متنم پایین و در نتیجه کمی حوصلهسربر بوده باشه، ولی دوست داشتم که تا جایی که میشه مطالبی که توی پادکست هست رو بنویسم
پ.ن ۳: به این واقعا فکر کنید که ارزشهای زندگیتون چیه و کدوم رفتارهایی که دارید در راستای اونها هست و کدومها نیست
@table_number3
#مرور_پادکست
Hidden Brain Media
You 2.0: What Is Your Life For? - Hidden Brain Media
What should you do with your life? This week, researcher Victor Strecher explores the science of creating a life full of meaning.
❤2
میز شماره سه
دنبالِ چی هستی؟ (مرور پادکست Hidden Brain، You 2.0: What Is Your Life For) پادکست با داستان دانشگاهی که مهمون برنامه است شروع میشه. بندهخدا وقتی که درگیر بازیهای دانشگاه بوده (مقاله بده، مقام بگیر و ...) متوجه میشه قلب دخترش مشکل داره. دخترش یک بار توی…
یه سوالی که توی این پادکست توصیه میشه از خودمون پرسیم این:
دوست دارید روی سنگ قبرتون چی درموردتون بنویسند؟
یا این که قراره صد سال دیگه، ازتون چی بگن؟
این سوال کمکمون میکنه که نظام ارزشیمون رو کشف کنیم
این که خودمون رو توی ادامهی زندگی کجا میبینیم (تهش کجا میخواهیم برسیم)
یه جور مروری بر کتابی است که قراره آینده پرش کنیم
دوست دارید روی سنگ قبرتون چی درموردتون بنویسند؟
یا این که قراره صد سال دیگه، ازتون چی بگن؟
این سوال کمکمون میکنه که نظام ارزشیمون رو کشف کنیم
این که خودمون رو توی ادامهی زندگی کجا میبینیم (تهش کجا میخواهیم برسیم)
یه جور مروری بر کتابی است که قراره آینده پرش کنیم
میز شماره سه
این تحت احساسات بالایی نوشته شده، در موردش با اعصاب (دقت) و دقیقتر مینویسم
محاسبهگری در کنار دوست داشتن (جستار)
متن رو با یکی از الگوهای مهم زندگیم، بابام شروع میکنم. یکی از تیکههایی که در مورد خانوادهام شنیدم، پولدار بودن بوده (یه سریها به شوخی این حرف رو میزنن و متاسفانه یه سریها هم به نظر برای فحش دادن :). جنبهی کنایهآمیز این موضوع رو بذاریم کنار، این حرف تا حدودی درسته و بابا توی زندگیش همچین کم پول درنیاورده (البته با معیارهایی میشه گفت که زیاد هم پول درنیاورده ؛). با این شرایط میشه گفت که بابا توی زندگی از محاسبه و این جور مسخرهبازیهای دنیا کاملا فاصله داشته؟ به نظر نه، به نظر حاجعلی همچین هم غریبه از قواعد پول درآوردن نبوده. البته باید گفت که برای این کار از یه سری اصولی که داره دست نکشیده، چون فرصتهایی داشته که از این پروژههای رانتی که میلیون دلار برای آدمها سود میارن، بگیره که بر خلاف اصولش بوده و در نتیجه دنبال همچین پروژههایی نرفته
از اون طرف هم، مگه میشه گفت که بابای من، آدمها رو دوست نداره؟ توی زندگیمون بارها و بارها دیدم که بابام تا جایی که توانش بوده به آدمهای دیگه کمک کرده. چند سال پیش بود که یکی از همکلاسیهای کارشناسی ارشد من میخواست از دانشگاه انصراف بده، بابای من بدون این که اون آدم رو دیده باشه، چون فکر میکرد این کار براش ضرر داره، تلفنی کلی باهاش صحبت کرد که انصراف نده، تقریبا میتونم بگم اگر بهش همین جوری زنگ بزنید و بگید فلان مسئله رو دارید، در حد توانش پیگیری میکنه که اون مسئله رو براتون حل بشه
در مورد خودم، واقعا فکر میکنید که منی که این قدر از دوست داشتن تعریف میکنم، توی زندگیم اهل محاسبه نیستم؟ (دیروز نزدیک بود که یکی از دوستام بهم فحش بده که این قدر شعاری حرف نزن :) برای این که این شبهه مسخره برطرف بشه بذارید حداقل به یه مورد که من محاسباتی رفتار کردنم اعتراف کنم. من توی چند سال گذشته، خیلی زیاد فرصت این رو داشتم که توی فضای اندیشکدهای فعالیت کنم ولی همیشه سعی کردم که از این فضا فاصلهام رو حفظ کنم، دلیل؟ چون حس میکنم توی حوزهی صنعت مشاوره، خیلی سادهتر از فضای اندیشکدهای پول میشه درآورد
این تاکیدی که توی حرفهای من بر دوست داشتن هست، به این معنی نیست که بیخیال ارزشهای دنیایی بشیم. بلکه بیشتر منظور اولویتبندی ارزشهای فراشخصی بر ارزشهای دنیایی است. چیزی هم که این جا گفته میشه، همهی آدمها تا درجهای توی زندگیشون، ارزشهای دنیایی دارند ولی یه سریها براشون این ارزشها خیلی پر رنگه ولی برای یه سریهای دیگه ارزشهای دنیایی، در کنار ارزشهای فراشخصیشون تعریف میشه. تاکیدی که هم من بر دوست داشتن دارم بابت این که همچین ارزشی (توی اون پادکست گفته میشد که بالاترین ارزش فراشخصی که یه نفر میتونه داشته باشه این که غریبهها رو دوست داشته باشه) باعث میشه آرامش بیشتری رو تجربه کنیم (چیزی که توی پادکست گفته میشه این که ارزشهای فراشخصی، تابآوری آدمها رو در برابر شرایطی که باعث افسردگی و ... میشه بالا میبره، در نتیجه این جور ارزشها احتمال رخ دادن اختلالاتی مثل افسردگی رو توی آدم کاهش میده)
به طور خلاصه، خواستم بگم که حرف این نیست که بیخیال این دنیا باشیم، حرف این که توی سلسله مراتب ارزشی که داریم، برای خودمون و دیگران بهتره، به ارزشهایی مثل دوست داشتن، اولویت بالاتری بدیم
پ.ن: این صحبتی که این جا شد بابت گفتگویی بود که پنجشنبه و جمعه با یکی از دوستام داشتم، یه بخش دیگه هم مربوط به این گفتگو باقی مانده که خواهم نوشت
پ.ن ۲: یه چیزی گفته میشد تحت عنوان stressor situation (یا عنوانی شبیه به این)، به نظرم منظور از شرایطی بود که باعث افسردگی و اینها میشد (درسته که میشه شرایطی که باعث استرس میشه ولی وقتی صحبت از استرس میشه، چیزی فراتر از یه استرس معمولی است و این موضوع انگار به افسردگی و موارد مشابه مرتبطه)
@table_number3
#جستار
متن رو با یکی از الگوهای مهم زندگیم، بابام شروع میکنم. یکی از تیکههایی که در مورد خانوادهام شنیدم، پولدار بودن بوده (یه سریها به شوخی این حرف رو میزنن و متاسفانه یه سریها هم به نظر برای فحش دادن :). جنبهی کنایهآمیز این موضوع رو بذاریم کنار، این حرف تا حدودی درسته و بابا توی زندگیش همچین کم پول درنیاورده (البته با معیارهایی میشه گفت که زیاد هم پول درنیاورده ؛). با این شرایط میشه گفت که بابا توی زندگی از محاسبه و این جور مسخرهبازیهای دنیا کاملا فاصله داشته؟ به نظر نه، به نظر حاجعلی همچین هم غریبه از قواعد پول درآوردن نبوده. البته باید گفت که برای این کار از یه سری اصولی که داره دست نکشیده، چون فرصتهایی داشته که از این پروژههای رانتی که میلیون دلار برای آدمها سود میارن، بگیره که بر خلاف اصولش بوده و در نتیجه دنبال همچین پروژههایی نرفته
از اون طرف هم، مگه میشه گفت که بابای من، آدمها رو دوست نداره؟ توی زندگیمون بارها و بارها دیدم که بابام تا جایی که توانش بوده به آدمهای دیگه کمک کرده. چند سال پیش بود که یکی از همکلاسیهای کارشناسی ارشد من میخواست از دانشگاه انصراف بده، بابای من بدون این که اون آدم رو دیده باشه، چون فکر میکرد این کار براش ضرر داره، تلفنی کلی باهاش صحبت کرد که انصراف نده، تقریبا میتونم بگم اگر بهش همین جوری زنگ بزنید و بگید فلان مسئله رو دارید، در حد توانش پیگیری میکنه که اون مسئله رو براتون حل بشه
در مورد خودم، واقعا فکر میکنید که منی که این قدر از دوست داشتن تعریف میکنم، توی زندگیم اهل محاسبه نیستم؟ (دیروز نزدیک بود که یکی از دوستام بهم فحش بده که این قدر شعاری حرف نزن :) برای این که این شبهه مسخره برطرف بشه بذارید حداقل به یه مورد که من محاسباتی رفتار کردنم اعتراف کنم. من توی چند سال گذشته، خیلی زیاد فرصت این رو داشتم که توی فضای اندیشکدهای فعالیت کنم ولی همیشه سعی کردم که از این فضا فاصلهام رو حفظ کنم، دلیل؟ چون حس میکنم توی حوزهی صنعت مشاوره، خیلی سادهتر از فضای اندیشکدهای پول میشه درآورد
این تاکیدی که توی حرفهای من بر دوست داشتن هست، به این معنی نیست که بیخیال ارزشهای دنیایی بشیم. بلکه بیشتر منظور اولویتبندی ارزشهای فراشخصی بر ارزشهای دنیایی است. چیزی هم که این جا گفته میشه، همهی آدمها تا درجهای توی زندگیشون، ارزشهای دنیایی دارند ولی یه سریها براشون این ارزشها خیلی پر رنگه ولی برای یه سریهای دیگه ارزشهای دنیایی، در کنار ارزشهای فراشخصیشون تعریف میشه. تاکیدی که هم من بر دوست داشتن دارم بابت این که همچین ارزشی (توی اون پادکست گفته میشد که بالاترین ارزش فراشخصی که یه نفر میتونه داشته باشه این که غریبهها رو دوست داشته باشه) باعث میشه آرامش بیشتری رو تجربه کنیم (چیزی که توی پادکست گفته میشه این که ارزشهای فراشخصی، تابآوری آدمها رو در برابر شرایطی که باعث افسردگی و ... میشه بالا میبره، در نتیجه این جور ارزشها احتمال رخ دادن اختلالاتی مثل افسردگی رو توی آدم کاهش میده)
به طور خلاصه، خواستم بگم که حرف این نیست که بیخیال این دنیا باشیم، حرف این که توی سلسله مراتب ارزشی که داریم، برای خودمون و دیگران بهتره، به ارزشهایی مثل دوست داشتن، اولویت بالاتری بدیم
پ.ن: این صحبتی که این جا شد بابت گفتگویی بود که پنجشنبه و جمعه با یکی از دوستام داشتم، یه بخش دیگه هم مربوط به این گفتگو باقی مانده که خواهم نوشت
پ.ن ۲: یه چیزی گفته میشد تحت عنوان stressor situation (یا عنوانی شبیه به این)، به نظرم منظور از شرایطی بود که باعث افسردگی و اینها میشد (درسته که میشه شرایطی که باعث استرس میشه ولی وقتی صحبت از استرس میشه، چیزی فراتر از یه استرس معمولی است و این موضوع انگار به افسردگی و موارد مشابه مرتبطه)
@table_number3
#جستار
❤3
میز شماره سه
یه سری پیام کوچولو میخوام از این به بعد بدم، با عنوان از دوست داشتن، توی این فرستهها میخوام از موقعیتهایی که به خاطر دوست داشتن رخ دادن صحبت کنم
دخترِ همسایه (از دوست داشتن)
چند ماه پیش بود که بعد از مدتها در واحد روبروی ما یه همسایهی جدید اومد. یک زوج با یه دختر حدود ۲۰ ساله. همسایهی روبرویی، بر خلاف خانوادهی ما، به نظر چندان مقید به اصول اسلامی (مثل حجاب) نیستند و این جا بود که من با لبخندی زیرپوستی و کنجکاوی فراوان دنبال این بودم که مامان و بابام قراره با این پدیدهی جدید چجوری برخورد کنن. البته که با توجه به صلحطلبی طرفین، اتفاق خاصی نیافتاد
از اینها گذشته، دخترِ همسایه، به خاطر این که مامانشون فعلا ایران نیست، با باباش تنها زندگی میکنه. یه روزی که داشت با مامانم بابت این موضوع درد و دل میکرد و من یادم نمیره که برای چند روز که به نظر دخترِ همسایه ناراحت بود (بعد از این مامانش تازه برگشته بود به کشوری که زندگی میکرد و با توجه به رفتار و صحبتهایی که داشت حدس میزنم که اون موقع خیلی ناراحت بود)، مامانم تند، تند و توی زمانهای مختلف براشون غذا و چیزهای مختلف میفرستاد (البته اونها هم در عوض موارد دیگه میفرستادند). یادمه که مامانم یه بار توی اون زمانها جملهای با این مضمون گفت که:
پ.ن: دخترِ همسایه در راحت بودن با دیگران، رکوردهای شخصی من رو هم جابجا کرده. لامصب وقتی همسایهتون بهت میگه بیا تو چایی بخور، لزوما نباید قبول کنی (و منی که مجبور شدم به خاطر این که ایشون اومده با مامانم و آبجیم چایی بخوره، در اتاق خود به افق خیره بشم :)
#از_دوست_داشتن
چند ماه پیش بود که بعد از مدتها در واحد روبروی ما یه همسایهی جدید اومد. یک زوج با یه دختر حدود ۲۰ ساله. همسایهی روبرویی، بر خلاف خانوادهی ما، به نظر چندان مقید به اصول اسلامی (مثل حجاب) نیستند و این جا بود که من با لبخندی زیرپوستی و کنجکاوی فراوان دنبال این بودم که مامان و بابام قراره با این پدیدهی جدید چجوری برخورد کنن. البته که با توجه به صلحطلبی طرفین، اتفاق خاصی نیافتاد
از اینها گذشته، دخترِ همسایه، به خاطر این که مامانشون فعلا ایران نیست، با باباش تنها زندگی میکنه. یه روزی که داشت با مامانم بابت این موضوع درد و دل میکرد و من یادم نمیره که برای چند روز که به نظر دخترِ همسایه ناراحت بود (بعد از این مامانش تازه برگشته بود به کشوری که زندگی میکرد و با توجه به رفتار و صحبتهایی که داشت حدس میزنم که اون موقع خیلی ناراحت بود)، مامانم تند، تند و توی زمانهای مختلف براشون غذا و چیزهای مختلف میفرستاد (البته اونها هم در عوض موارد دیگه میفرستادند). یادمه که مامانم یه بار توی اون زمانها جملهای با این مضمون گفت که:
من هم جای مامانش که نیست
پ.ن: دخترِ همسایه در راحت بودن با دیگران، رکوردهای شخصی من رو هم جابجا کرده. لامصب وقتی همسایهتون بهت میگه بیا تو چایی بخور، لزوما نباید قبول کنی (و منی که مجبور شدم به خاطر این که ایشون اومده با مامانم و آبجیم چایی بخوره، در اتاق خود به افق خیره بشم :)
#از_دوست_داشتن
🤣9❤5🍓1
محبوبم! موضوع اصلی بهرامنامه ماجرای زنی نحیف است که هر روز هر روز گوسالهای را در آغوش میگیرد و از پلههای زیادی بالا میبرد. ماجرای هیجانانگیزِ آن صبر زیبای زنان سرزمین ماست.
فقط تو میدانی که آن پیرزنی را که ستمی در گرفت، دست زد و دامن سنجر گرفت، مادربزرگ من بوده است. همان خانمی که ما ایشان را (خانمجان) صدا میزدیم.
خسرو و شیرین، لیلی و مجنون، زبیده بنتاسد، قیس بن عاملی و داستانهای دیگر همه خویشاوندان نزدیک مناند.
محبوبم! روزهایی هم است که لالم. از تو نمیگویم. دهانم قلوهسنگی نرم شده است. عشق تو نباشد من هم یکی دیگر از اشیاء عالمم.
محبوبم! من با قاتلهای بزرگ، دزدهای محترم، دروغگوها، مردمان اهل تبصبص قهرم. خسرو (دال) میگوید: چاپلوسی در تئوری زشت و ناپسند است، اما در عمل چیز بسیار شیرین و مطبوی است. ای آینههای زنگ زده ...
دست بردن زیر لباس سیب، محمد صالحعلاء، صفحهی ۳۱
*معنی تبصبص: ۱. چاپلوسی و تملق کردن.
@table_number3
#گرتهبرداری
❤2
سوتفاهمات سمی (جستار)
[بی ربط به بحثه ولی چون مهم بود همین اول اضافهاش کردم، درسته که این نوشته جنبهی انتقادی از زندگیهای تقریبا همهمون داره، ولی اولین نفری که باید مخاطب این صحبتها باشه، خودِ خود من هستم. فکر کردنهای این چند روزم نتیجهاش این شد که خیلی از جاهای زندگیم، من هم دچار این پدیدهای که بهش میگم سوتفاهمات سمی شدم و خب لازمه که روی خودم کار کنم که از همچین پدیدهای فاصله بگیرم]
این که هدف اصلی زندگی چیه، برای همه با توجه به ارزشهایی که دارند متفاوت میشه ولی یه چیزی به نظرم مشخصه: ما دنبال اینیم که به فلان یا بهمان چیز برسیم که توی زندگیمون آرامش داشته باشیم. احتمالا از نظر آدمهایی که مسلمون هستند، با دنبال کردن فرامین دین (چه فرامین شخصی و چه فرامین اجتماعی) این آرامش به دست میاد یا از نظر افرادی که توی اعتراضات محیط زیستی یا شبیه به اون شرکت میکنند، شاید یه فرد مهم بودن توی جهان علت اصلی آرامش باشه و ... (بیشتر فکر میکنم معادل درست آرامش، well-being باشه)
اما خیلی جاها توی زندگی دیدم که دنبال چیزهایی بودیم که به نظر نمیرسه که قراره ما رو به آرامش برسونه. توی گفتگویی هفتهی پیش با دوستم داشتم، صحبت از قدرت شد، صحبت از این که توی بعضی از موقعیتها به ما احساس بدی میده که از کسی که سنش از ما کمتره حرف بشنویم یا این که زیر دست کسی باشیم. غیر از اون هم، در مورد خودم داشتم فکر میکردم، به نظرم رسید که دوست دارم معاشرتم رو با آدمهایی زیاد کنم که از نظر حرفهای خفناند (از این ضعف شخصیتی رو دقیقتر و بعد از تعریف کردن یه داستان خواهم نوشت). جفت مواردی که مثال زدم (و البته موارد دیگه)، حاصلشون لزوما آرامش نبوده. توی این جنگهای قدرت، تا جایی که من دیدم، برای طرفین ناراحتی شدید پدید اومده. برای خود من هم خیلی از زمانهایی بهم خوش گذشته، اون وقتهایی نبود که با آدمهایی حرفهای گذشته
و خب چی میشه ماها گرفتار همچین موقعیتهایی میشیم؟ به نظرم میشه گفت که ماها دچار سوتفاهمهای سمی میشیم. سوتفاهم از این نظر که بعید میدونم خیلی از ماها توی زندگی دنبال همچین چیزهایی بودیم و هستیم. من با اکثر آدمهایی که بودم، میتونم از ته قلب تائید کنم که آدمهای مهربونی بودند و این جور مسخرهبازیها هدفهای اصلی زندگیشون نبوده، اما با توجه به نرمهایی که از بالا داره به ما تحمیل میشه، متاسفانه توی موقعیتهایی گیر میکنند که دنبال این جور چیزها میروند (شامل خودم البته). از طرف دیگه هم به این سوتفاهمات، سمی میگم، چون آهسته و پیوسته، ما رو کم کم به سمت این میکشه که دیگه اون آدم قدیم نباشیم و دیگه جدی جدی، ارزش واقعی زندگی ما بشه همین مواردی که گند میزنند به آرامش زندگیمون. شاید بشه گفت یه جوری بهشون اعتیاد پیدا میکنیم و مثل هر اعتیادی، دیگه نمیتونیم ازشون دل بکنیم
حرفی که میخواستم بزنم این بود که به نظرم باید آروم آروم به این سوتفاهمات سمی فکر کنیم و سعی کنیم با قدمهای خیلی کوچیک، از این موارد فاصله بگیریم (البته اگر قرار باشه با شیب تند این کار رو انجام بدیم، احتمالا از جامعه طرد خواهیم شد، در نتیجه آروم بودن این موضوع اهمیت بالایی داره) و اگر این کار رو نکنیم، شاید یه روزی به جایی برسیم که این شعر بشه سرنوشتمون:
پ.ن: این صحبت معنیش این نیست که از دنیا کناره بگیریم و درویشطور زندگی کنیم، قطعا مهمه که بتونیم توی زندگیمون تعادل درست برقرار کنیم. این جا در موردش نوشتم
پ.ن ۲: این نوشته و نوشتهی قبلی، حاصل یه گفتگو با یکی از دوستان بود
پ.ن ۳: وقتی که نوشتم، حس کردم دارم بدیهیات رو میگم. ولی تکرار این جور حرفها شاید بد نباشه، بابت این که به این موارد باید به صورت فعالانه توی زندگی فکر کرد
@table_number3
#جستار
[بی ربط به بحثه ولی چون مهم بود همین اول اضافهاش کردم، درسته که این نوشته جنبهی انتقادی از زندگیهای تقریبا همهمون داره، ولی اولین نفری که باید مخاطب این صحبتها باشه، خودِ خود من هستم. فکر کردنهای این چند روزم نتیجهاش این شد که خیلی از جاهای زندگیم، من هم دچار این پدیدهای که بهش میگم سوتفاهمات سمی شدم و خب لازمه که روی خودم کار کنم که از همچین پدیدهای فاصله بگیرم]
این که هدف اصلی زندگی چیه، برای همه با توجه به ارزشهایی که دارند متفاوت میشه ولی یه چیزی به نظرم مشخصه: ما دنبال اینیم که به فلان یا بهمان چیز برسیم که توی زندگیمون آرامش داشته باشیم. احتمالا از نظر آدمهایی که مسلمون هستند، با دنبال کردن فرامین دین (چه فرامین شخصی و چه فرامین اجتماعی) این آرامش به دست میاد یا از نظر افرادی که توی اعتراضات محیط زیستی یا شبیه به اون شرکت میکنند، شاید یه فرد مهم بودن توی جهان علت اصلی آرامش باشه و ... (بیشتر فکر میکنم معادل درست آرامش، well-being باشه)
اما خیلی جاها توی زندگی دیدم که دنبال چیزهایی بودیم که به نظر نمیرسه که قراره ما رو به آرامش برسونه. توی گفتگویی هفتهی پیش با دوستم داشتم، صحبت از قدرت شد، صحبت از این که توی بعضی از موقعیتها به ما احساس بدی میده که از کسی که سنش از ما کمتره حرف بشنویم یا این که زیر دست کسی باشیم. غیر از اون هم، در مورد خودم داشتم فکر میکردم، به نظرم رسید که دوست دارم معاشرتم رو با آدمهایی زیاد کنم که از نظر حرفهای خفناند (از این ضعف شخصیتی رو دقیقتر و بعد از تعریف کردن یه داستان خواهم نوشت). جفت مواردی که مثال زدم (و البته موارد دیگه)، حاصلشون لزوما آرامش نبوده. توی این جنگهای قدرت، تا جایی که من دیدم، برای طرفین ناراحتی شدید پدید اومده. برای خود من هم خیلی از زمانهایی بهم خوش گذشته، اون وقتهایی نبود که با آدمهایی حرفهای گذشته
و خب چی میشه ماها گرفتار همچین موقعیتهایی میشیم؟ به نظرم میشه گفت که ماها دچار سوتفاهمهای سمی میشیم. سوتفاهم از این نظر که بعید میدونم خیلی از ماها توی زندگی دنبال همچین چیزهایی بودیم و هستیم. من با اکثر آدمهایی که بودم، میتونم از ته قلب تائید کنم که آدمهای مهربونی بودند و این جور مسخرهبازیها هدفهای اصلی زندگیشون نبوده، اما با توجه به نرمهایی که از بالا داره به ما تحمیل میشه، متاسفانه توی موقعیتهایی گیر میکنند که دنبال این جور چیزها میروند (شامل خودم البته). از طرف دیگه هم به این سوتفاهمات، سمی میگم، چون آهسته و پیوسته، ما رو کم کم به سمت این میکشه که دیگه اون آدم قدیم نباشیم و دیگه جدی جدی، ارزش واقعی زندگی ما بشه همین مواردی که گند میزنند به آرامش زندگیمون. شاید بشه گفت یه جوری بهشون اعتیاد پیدا میکنیم و مثل هر اعتیادی، دیگه نمیتونیم ازشون دل بکنیم
حرفی که میخواستم بزنم این بود که به نظرم باید آروم آروم به این سوتفاهمات سمی فکر کنیم و سعی کنیم با قدمهای خیلی کوچیک، از این موارد فاصله بگیریم (البته اگر قرار باشه با شیب تند این کار رو انجام بدیم، احتمالا از جامعه طرد خواهیم شد، در نتیجه آروم بودن این موضوع اهمیت بالایی داره) و اگر این کار رو نکنیم، شاید یه روزی به جایی برسیم که این شعر بشه سرنوشتمون:
من تمام هستیم را در نبرد با سرنوشتاز آهنگ غریبه، آلبوم حادثه، سیاوش قمیشی و مسعود فردمنش
در تهاجم با زمان آتش زدم کشتم
من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم
یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم
من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم
تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم
من به عشق منتظر بودن، همه صبر و قرارم رفت
بهارم رفت، عشقم مُرد، یارم رفت
پ.ن: این صحبت معنیش این نیست که از دنیا کناره بگیریم و درویشطور زندگی کنیم، قطعا مهمه که بتونیم توی زندگیمون تعادل درست برقرار کنیم. این جا در موردش نوشتم
پ.ن ۲: این نوشته و نوشتهی قبلی، حاصل یه گفتگو با یکی از دوستان بود
پ.ن ۳: وقتی که نوشتم، حس کردم دارم بدیهیات رو میگم. ولی تکرار این جور حرفها شاید بد نباشه، بابت این که به این موارد باید به صورت فعالانه توی زندگی فکر کرد
@table_number3
#جستار
👍1
میز شماره سه
سوتفاهمات سمی (جستار) [بی ربط به بحثه ولی چون مهم بود همین اول اضافهاش کردم، درسته که این نوشته جنبهی انتقادی از زندگیهای تقریبا همهمون داره، ولی اولین نفری که باید مخاطب این صحبتها باشه، خودِ خود من هستم. فکر کردنهای این چند روزم نتیجهاش این شد که…
Audio
Siavash Ghomayshi GahMusic.com
کامل آهنگی که توی فرستهی بالا، یه بخشیش رو گذاشتم
Forwarded from واژْبـاره | بـهـنـام پـازانـی
چـیزهـای ریـز، امـا عـزیز
#پـشت_نـویس
نوشتن، راهِ تماس ماست با آنچه از دست میرود.
با خردهرویدادهایی که بیواژه، محو میشوند.
با خودمان؛ که بینوشتن، از نگاه خودمان هم میافتیم.
وقتی نمینویسم، حس میکنم آن روز حیفومیل شده.
انگار خودم را در دل روز جا گذاشتهام.
نه جزئینگاری کردهام، نه مکثی، نه تماشایی.
و مگر همینها ستون فقرات نوشتن نیستند؟
از نظر من، در جزئیات همهچیز هست.
در همان چیزهای کوچک و بهظاهر بیاهمیت؛
در همان خردهکارهایی که حل میشوند در بافت روزمرگیها، و نبودشان، طعم روز را میگیرد.
من اما، گاه بودنشان را نمیفهمم.
چون آنقدر کلینگر و شتابزدهام که چیزهای ریز، از لابهلای نگاهم سُر میخورند و گم میشوند.
و اگر ننویسم، چطور میتوانم اینها را ببینم؟
نوشتن، چیزی نیست جز پاسداشت جزئیات.
پاسداشت نجواهای آرام زندگی در حاشیهی شلوغیها.
ما تنهاییم.
و بیواژه، تنهاتر.
حتا تنهاییِ وجودیمان هم بدون واژه، بیرحمتر است.
نویسنده یعنی کسی که واژه به خودش قرض میدهد، تا خلوتش را زیستپذیرتر کند.
تا دلش برای چیزهای کوچک، بتپد.
تا از جزئیاتی که دیگران نمیبینند، یک جهان خیالی بسازد.
ما که در روابطمان فقط نویز تحویل هم میدهیم، دستکم در خلوتمان واژه تعارف کنیم به خودمان.
واژههایی که بشود با آنها کمی بیشتر زیست،
با آنها اندیشید،
با آنها عشق ورزید.
یا لااقل، با آنها کمتر تنها ماند.
⌨️ @Paazaaniibs | واژبـاره
#پـشت_نـویس
نوشتن، راهِ تماس ماست با آنچه از دست میرود.
با خردهرویدادهایی که بیواژه، محو میشوند.
با خودمان؛ که بینوشتن، از نگاه خودمان هم میافتیم.
وقتی نمینویسم، حس میکنم آن روز حیفومیل شده.
انگار خودم را در دل روز جا گذاشتهام.
نه جزئینگاری کردهام، نه مکثی، نه تماشایی.
و مگر همینها ستون فقرات نوشتن نیستند؟
از نظر من، در جزئیات همهچیز هست.
در همان چیزهای کوچک و بهظاهر بیاهمیت؛
در همان خردهکارهایی که حل میشوند در بافت روزمرگیها، و نبودشان، طعم روز را میگیرد.
من اما، گاه بودنشان را نمیفهمم.
چون آنقدر کلینگر و شتابزدهام که چیزهای ریز، از لابهلای نگاهم سُر میخورند و گم میشوند.
و اگر ننویسم، چطور میتوانم اینها را ببینم؟
نوشتن، چیزی نیست جز پاسداشت جزئیات.
پاسداشت نجواهای آرام زندگی در حاشیهی شلوغیها.
ما تنهاییم.
و بیواژه، تنهاتر.
حتا تنهاییِ وجودیمان هم بدون واژه، بیرحمتر است.
نویسنده یعنی کسی که واژه به خودش قرض میدهد، تا خلوتش را زیستپذیرتر کند.
تا دلش برای چیزهای کوچک، بتپد.
تا از جزئیاتی که دیگران نمیبینند، یک جهان خیالی بسازد.
ما که در روابطمان فقط نویز تحویل هم میدهیم، دستکم در خلوتمان واژه تعارف کنیم به خودمان.
واژههایی که بشود با آنها کمی بیشتر زیست،
با آنها اندیشید،
با آنها عشق ورزید.
یا لااقل، با آنها کمتر تنها ماند.
⌨️ @Paazaaniibs | واژبـاره
❤3
میگم که من دارم با یکی از دوستان، روزی روزگاری رو نگاه میکنم (همون سریالی که در مورد صحرا است و توش خسرو شکیبایی بازی میکنه)
هفتهای سه قسمت احتمالا ببینیم
دوست داشتید ببنید بهم بگید
#همینجورینوشتهها
هفتهای سه قسمت احتمالا ببینیم
دوست داشتید ببنید بهم بگید
#همینجورینوشتهها
👍5
ارتباطات عمیق، مهمترین پاسخ مسئلهی خوشحالی (مرور پادکست Speaking of Psychology، قسمت How to be happier)
بعید میدونم که کسی باشه که خوشحالی از اهداف اصلی زندگیش نباشه، خانم Sonja Lyubomirsky پژوهشگریه که حدود ۳۰ سال در مورد این موضوع تحقیق میکنه. توی این فرسته، نکات جالبی که ایشون توی این قسمت از پادکست speaking of psychology میزنه رو خواهم گفت
یه مسئلهی خیلی مهمی که در مورد خوشحالی مطرح میشه این که آیا پول خوشحالی میاره یا نه. مثل خیلی از سوالهای دیگه، جواب این سوال هم اینه: بستگی داره. به طول کلی میشه گفت که پول آدمهای خوشحال رو، خوشحالتر میکنه؛ در نتیجه اگر آدم ناراحتی هستید و فکر میکنید پول بیشتری داشته باشید، خوشحالتر میشید، احتمالا بهتره که یه تجدید نظری بابت چیزی که دنبالش هستید، بکنید. به طور خلاصه، برای تغییر وضعیت از ناراحتی به خوشحالی، بعیده که پول علاج درد باشه
همچنین، جور خرج کردن پول هم بر رابطهی بین پول و خوشحالی تاثیر داره. بر اساس صحبتی که توی پادکست میشه، سه جور پول خرج کردن توی بالا بردن خوشحالی ما تاثیر داره: اولیش بالا بردن ارتباطاتمونه، مثلا این که با پولی که درمیاریم، با دوستی بریم شام بخوریم. دومین راه هم خرج کردن برای رشد شخصیه، بالا بردن مهارتهای شخصی مثل یاد گرفتن زبان جدید. آخرین مورد هم، خرج کردن توی مسیری است که اثرگذاری ما رو توی دنیا بالا ببره، مثلِ انجام دادن کارهای خیری مثل بردن یه بچهی یتیم به سینما. بر عکس این جور موارد هم، خرج کردن پول برای خریدن تجهیزات خفنتر یا درست کردن زندگی لوکستر، احتمالا توی بالا بردن سطح خوشحالی ما تاثیر خاصی نخواهد داشت
اما مهمترین سوالی که پادکست بهش میپردازه این بود: چه کاری از دست ما برای بالا بردن میزان خوشحالیمون برمیاد؟ مهمترین جوابی که به این سوال داده میشه اینه: داشتن ارتباطات عمیق انسانی. به نظر میاد که مهمترین چیزی که توی زندگی ما توی خوشحالی تاثیر داره، این که اتصال (connected) بالایی با یه چیزی غیر از خودمون داشته باشیم. این غیر از خود میتونه خدا یا حتی حیوان خانگی باشه. مهمترین چیز اما به نظر، اتصال بالای ما با آدمهای اطراف ما است. به طول خلاصه، به نظر مهمترین کاری که از دست ما برای بالا بردن خوشحالیمون برمیاد این که بتونیم با داشتن گفتگوهایی عمیق و مناسب (و دیگر ابزارها) ارتباطات انسانیمون رو ارتقاء بدیم
پ.ن: این قسمت از پادکست رو میتونید از این جا گوش کنید (یا با جستجوی اسمِ قسمت در هر نرمافزاری که پادکست گوش میکنید)
پ.ن ۲: توی سایت دانشگاهی که توی این قسمت صحبت میکرد، یه خبرنامهی ایمیلی بود که به نظرم جذاب بود (خودم تازه ثبتنام کردم). اگر میخواهید یه سری راهنمایی از طریق ایمیل برای بالا بردن ارتباطات انسانیتون (و در نتیجه بالا بردن سطح خوشحالیتون) دریافت کنید، میتونید این جا ثبتنام کنید
پ.ن ۳: چیزی که این جا از خوشحالی گفته میشه، به نظر شبیه همون بحثهای آرامش یا well-being هست که جاهای دیگه مطرح میشه (منظور خوشحالی لحظهای نیست)
@table_number3
#مرور_پادکست
بعید میدونم که کسی باشه که خوشحالی از اهداف اصلی زندگیش نباشه، خانم Sonja Lyubomirsky پژوهشگریه که حدود ۳۰ سال در مورد این موضوع تحقیق میکنه. توی این فرسته، نکات جالبی که ایشون توی این قسمت از پادکست speaking of psychology میزنه رو خواهم گفت
یه مسئلهی خیلی مهمی که در مورد خوشحالی مطرح میشه این که آیا پول خوشحالی میاره یا نه. مثل خیلی از سوالهای دیگه، جواب این سوال هم اینه: بستگی داره. به طول کلی میشه گفت که پول آدمهای خوشحال رو، خوشحالتر میکنه؛ در نتیجه اگر آدم ناراحتی هستید و فکر میکنید پول بیشتری داشته باشید، خوشحالتر میشید، احتمالا بهتره که یه تجدید نظری بابت چیزی که دنبالش هستید، بکنید. به طور خلاصه، برای تغییر وضعیت از ناراحتی به خوشحالی، بعیده که پول علاج درد باشه
همچنین، جور خرج کردن پول هم بر رابطهی بین پول و خوشحالی تاثیر داره. بر اساس صحبتی که توی پادکست میشه، سه جور پول خرج کردن توی بالا بردن خوشحالی ما تاثیر داره: اولیش بالا بردن ارتباطاتمونه، مثلا این که با پولی که درمیاریم، با دوستی بریم شام بخوریم. دومین راه هم خرج کردن برای رشد شخصیه، بالا بردن مهارتهای شخصی مثل یاد گرفتن زبان جدید. آخرین مورد هم، خرج کردن توی مسیری است که اثرگذاری ما رو توی دنیا بالا ببره، مثلِ انجام دادن کارهای خیری مثل بردن یه بچهی یتیم به سینما. بر عکس این جور موارد هم، خرج کردن پول برای خریدن تجهیزات خفنتر یا درست کردن زندگی لوکستر، احتمالا توی بالا بردن سطح خوشحالی ما تاثیر خاصی نخواهد داشت
اما مهمترین سوالی که پادکست بهش میپردازه این بود: چه کاری از دست ما برای بالا بردن میزان خوشحالیمون برمیاد؟ مهمترین جوابی که به این سوال داده میشه اینه: داشتن ارتباطات عمیق انسانی. به نظر میاد که مهمترین چیزی که توی زندگی ما توی خوشحالی تاثیر داره، این که اتصال (connected) بالایی با یه چیزی غیر از خودمون داشته باشیم. این غیر از خود میتونه خدا یا حتی حیوان خانگی باشه. مهمترین چیز اما به نظر، اتصال بالای ما با آدمهای اطراف ما است. به طول خلاصه، به نظر مهمترین کاری که از دست ما برای بالا بردن خوشحالیمون برمیاد این که بتونیم با داشتن گفتگوهایی عمیق و مناسب (و دیگر ابزارها) ارتباطات انسانیمون رو ارتقاء بدیم
پ.ن: این قسمت از پادکست رو میتونید از این جا گوش کنید (یا با جستجوی اسمِ قسمت در هر نرمافزاری که پادکست گوش میکنید)
پ.ن ۲: توی سایت دانشگاهی که توی این قسمت صحبت میکرد، یه خبرنامهی ایمیلی بود که به نظرم جذاب بود (خودم تازه ثبتنام کردم). اگر میخواهید یه سری راهنمایی از طریق ایمیل برای بالا بردن ارتباطات انسانیتون (و در نتیجه بالا بردن سطح خوشحالیتون) دریافت کنید، میتونید این جا ثبتنام کنید
پ.ن ۳: چیزی که این جا از خوشحالی گفته میشه، به نظر شبیه همون بحثهای آرامش یا well-being هست که جاهای دیگه مطرح میشه (منظور خوشحالی لحظهای نیست)
@table_number3
#مرور_پادکست
❤2👍1🍓1
دعوا (از دوست داشتن)
دیروز یه دعوایی که توش من، آبجیم و مامان و بابا (البته در حاشیه) رخ داد، داستان این جوری بود که مامان بابت یه برنامهای که من داشتم ابراز ناراحتی کرد و من هم اظهار ناراحتی متقابل و این جا بود که آبجی در دفاع از مامان با من دعوا کرد
این دعوا کردن دو تا نکته برام داشت، یکیش واکنش بیشعورانهی خودم بود. وقتی دیدم دنیا به کامم جلو نمیره، ناراحت شدم (طبیعی است که وقتی اوضاع طبق برنامهی آدم جلو نمیره، آدم ناراحت میشه). موقع ناراحتی، یه جور که انگار دلم نمیخواد که من فقط توی این شرایط ناراحت باشم، شروع کردم به اوقات تلخی، چیزی که باعث شد که دوباره آبجیم هم ناراحت بشه (من ناراحت شدم پس یه کاری کنم که یکی دیگه هم که به نظرم در این ناراحتی دخیل بوده، ناراحت بشه). به نظر که این جور واکنشها یکی از اون بتهای خودپرستی هست که باید تلاش کنم بشکونمشون
نکتهی دوم هم این که وقتی به این ماجرا نگاه میکنم، یه سری نشونهها از دوست داشتن میبینم که برام خیلی ارزشمنده. این که آبجی برای مامان این قدر نگرانه. این که وقتی که ناراحت شد و خواست بره خونهشون، ناراحت شدیم (هم من، هم بابا و مامان) و تلاش کردم از راهها و با بهانههای مختلف که نره، نشونههای خیلی قشنگی از دوست داشتنه
پ.ن: رابطهی خواهر برادری، از روابطی است که اگر تجربهاش نمیکردم به شدت حسرت میخوردم
#از_دوست_داشتن
دیروز یه دعوایی که توش من، آبجیم و مامان و بابا (البته در حاشیه) رخ داد، داستان این جوری بود که مامان بابت یه برنامهای که من داشتم ابراز ناراحتی کرد و من هم اظهار ناراحتی متقابل و این جا بود که آبجی در دفاع از مامان با من دعوا کرد
این دعوا کردن دو تا نکته برام داشت، یکیش واکنش بیشعورانهی خودم بود. وقتی دیدم دنیا به کامم جلو نمیره، ناراحت شدم (طبیعی است که وقتی اوضاع طبق برنامهی آدم جلو نمیره، آدم ناراحت میشه). موقع ناراحتی، یه جور که انگار دلم نمیخواد که من فقط توی این شرایط ناراحت باشم، شروع کردم به اوقات تلخی، چیزی که باعث شد که دوباره آبجیم هم ناراحت بشه (من ناراحت شدم پس یه کاری کنم که یکی دیگه هم که به نظرم در این ناراحتی دخیل بوده، ناراحت بشه). به نظر که این جور واکنشها یکی از اون بتهای خودپرستی هست که باید تلاش کنم بشکونمشون
نکتهی دوم هم این که وقتی به این ماجرا نگاه میکنم، یه سری نشونهها از دوست داشتن میبینم که برام خیلی ارزشمنده. این که آبجی برای مامان این قدر نگرانه. این که وقتی که ناراحت شد و خواست بره خونهشون، ناراحت شدیم (هم من، هم بابا و مامان) و تلاش کردم از راهها و با بهانههای مختلف که نره، نشونههای خیلی قشنگی از دوست داشتنه
پ.ن: رابطهی خواهر برادری، از روابطی است که اگر تجربهاش نمیکردم به شدت حسرت میخوردم
#از_دوست_داشتن
❤9
برخی عقلیمسلکاند، برخی قلبیمسلک. من آن برخی قلبیمسلکم که همیشه رمانی زیر جانم بوده است. زندگی کردن با دو جان، برایم شادیهای بدون شرحی دارد. اوایل رمان برایم همان خودِ زندگی بود که با رفتن به خانهی شوهر نامش عوض شد: دیدن جنینی در شکم کائنات؛ جنینی فشرده که بطالت و پیشپاافتادگیهای زندگی از آن حذف شده است. من همهچیز را از رمان آموختم. به نظرم رمان، و به طور کلی ادبیات، بیشتر از خانواده، آموزگار و جامعه مرا آموزانده است. خود رمان، ادبیات، تاریخ، فلسفه، عدالت اججتماعی، جامعهشناسی، هنر و تکامل انسان از افتتاح هستی تا حوضچهی گرم داروین، همه را از رمان آموختم. در رمان است که بارها زندگی کرده و بارها مُردهام. و چه فوتکردنهای شورانگیزی! که در رمان پدیدهها را جاودانه میکند.
از نوشتهی (خیال میکردم (راسکولنیکف)ام)، کتاب پارچهفروش عاشق، محمد صالح علاء
@table_number3
#گرتهبرداری
🍓3