مباحثه (مرور پادکست Rory Stewart، قسمت 1. Thesis)
خیلی از آدمها از مباحثه (argument) فراری هستند؛ اما مباحثه، نقش مهمی توی جامعه برای ارتقاء شناخت ما داره. توی سه قسمت از پادکست Rory Stewart، در مورد ابعاد مختلف مباحثه، به عنوان مهمترین رکن دموکراسی، صحبت میشه. از اون جایی هم که از نظر من، مباحثه خیلی مهمه (مخصوصا برای جلو بردن بحثهای ساینسی)، تصمیم گرفتم، یه مرور خیلی کوتاه از قسمتهای این پادکست بنویسم.
مهمترین موردی که توی مباحثه باید بهش توجه کنیم، اصول اخلاقی و مسئولیتپذیری ما هست. باید یادمون باشه که هدف یه مباحثه، نه بردن، بلکه فهمیدن این که چه چیزی درسته. در نتیجه، صداقت داشتن خیلی خیلی مهم میشه. در نظر بگیرید که این که یه نفر، نظر غلطی داره؛ با این که یه نفر داره دروغ میگه، زمین تا آسمون فرق میکنه. همچین یادمون باشه که وقتی میخواهیم بحث میکنیم، همون قدر که دنبال اینیم که قانع کنیم، باید دنبال این هم باشیم که قانع بشیم (این از نظر اخلاقی مهمه که وقتی متوجه میشیم یه چیزی درست نیست، بتونیم صادقانه با اون موضوع کنار بیایم).
مورد بعدی که توی مباحثه اهمیت بالایی داره، رتوریک (Rhetoric) هست. به طور کلی، رتوریک به معنی هنر متقاعد کردن طرف مقابله. هر چند که این مفهوم، به خاطر گول زدن عموم توسط سیاسیون بد نام شده، اما مباحثه قابل جدا شدن از رتوریک نیست. از نظر ارسطو، رتوریک بر پایهی سه اصل سوار شده، اصل اول اتوس (Ethos) یا اعتبار گوینده است. این که شنوندهی بحث به چه میزان فکر میکنه که گوینده مقابل، انسان قابل اتکایی است. اصل دوم، پاتوس (pathos) یا احساسات است، موردی که شاید آدمها بهش کمتر توجه کنند. خیلی مهمه که طرف مقابل چه احساسی توی بحث تجربه کنه. اصل آخر هم، لوگوس (Logos) یا استدلال منطقی است. این همون استدلالهایی که ما توی یک بحث میاریمه (من به شخصه، خیلی تاکید خاص به اصل آخر دارم ولی خب به نظر همین که دو تا اصل قبلی رو زیاد بهش توجه نمیکنم، باعث شده شاید بابت رتوریک ضعف داشته باشم).
در آخر هم یادمون باشه که مباحثه، از آدمها زمان و انرژی زیادی میگیره. به خاطر همین اگر میخواهیم، مباحثه توی جامعه فراگیر باشه، باید تعهد بالایی برای رواجش داشته باشیم.
پ.ن: این پادکست رو میتونید از این جا گوش کنید (البته اگر میتونید لهجههای مختلف بریتانیایی رو هضم کنید 😂)
پ.ن ۲: ایشالله دو قسمت بعد رو هم وقت کنم خواهم گذاشت :)
@table_number3
#مرور_پادکست
خیلی از آدمها از مباحثه (argument) فراری هستند؛ اما مباحثه، نقش مهمی توی جامعه برای ارتقاء شناخت ما داره. توی سه قسمت از پادکست Rory Stewart، در مورد ابعاد مختلف مباحثه، به عنوان مهمترین رکن دموکراسی، صحبت میشه. از اون جایی هم که از نظر من، مباحثه خیلی مهمه (مخصوصا برای جلو بردن بحثهای ساینسی)، تصمیم گرفتم، یه مرور خیلی کوتاه از قسمتهای این پادکست بنویسم.
مهمترین موردی که توی مباحثه باید بهش توجه کنیم، اصول اخلاقی و مسئولیتپذیری ما هست. باید یادمون باشه که هدف یه مباحثه، نه بردن، بلکه فهمیدن این که چه چیزی درسته. در نتیجه، صداقت داشتن خیلی خیلی مهم میشه. در نظر بگیرید که این که یه نفر، نظر غلطی داره؛ با این که یه نفر داره دروغ میگه، زمین تا آسمون فرق میکنه. همچین یادمون باشه که وقتی میخواهیم بحث میکنیم، همون قدر که دنبال اینیم که قانع کنیم، باید دنبال این هم باشیم که قانع بشیم (این از نظر اخلاقی مهمه که وقتی متوجه میشیم یه چیزی درست نیست، بتونیم صادقانه با اون موضوع کنار بیایم).
مورد بعدی که توی مباحثه اهمیت بالایی داره، رتوریک (Rhetoric) هست. به طور کلی، رتوریک به معنی هنر متقاعد کردن طرف مقابله. هر چند که این مفهوم، به خاطر گول زدن عموم توسط سیاسیون بد نام شده، اما مباحثه قابل جدا شدن از رتوریک نیست. از نظر ارسطو، رتوریک بر پایهی سه اصل سوار شده، اصل اول اتوس (Ethos) یا اعتبار گوینده است. این که شنوندهی بحث به چه میزان فکر میکنه که گوینده مقابل، انسان قابل اتکایی است. اصل دوم، پاتوس (pathos) یا احساسات است، موردی که شاید آدمها بهش کمتر توجه کنند. خیلی مهمه که طرف مقابل چه احساسی توی بحث تجربه کنه. اصل آخر هم، لوگوس (Logos) یا استدلال منطقی است. این همون استدلالهایی که ما توی یک بحث میاریمه (من به شخصه، خیلی تاکید خاص به اصل آخر دارم ولی خب به نظر همین که دو تا اصل قبلی رو زیاد بهش توجه نمیکنم، باعث شده شاید بابت رتوریک ضعف داشته باشم).
در آخر هم یادمون باشه که مباحثه، از آدمها زمان و انرژی زیادی میگیره. به خاطر همین اگر میخواهیم، مباحثه توی جامعه فراگیر باشه، باید تعهد بالایی برای رواجش داشته باشیم.
پ.ن: این پادکست رو میتونید از این جا گوش کنید (البته اگر میتونید لهجههای مختلف بریتانیایی رو هضم کنید 😂)
پ.ن ۲: ایشالله دو قسمت بعد رو هم وقت کنم خواهم گذاشت :)
@table_number3
#مرور_پادکست
Bbc
BBC Audio | Rory Stewart: The Long History of... | Argument | 1. Thesis
Rory Stewart explores the strange human phenomenon of arguing.
👍2❤1
خوشخوشان داشتم فکر میکردم که چقدر ماهرانه میتونم احساساتم رو کنترل کنم که درد تنهایی و بدبختی یکی از خانوادههای کتابِ تنِِ تنهایی از جا تکونم داد. اون جا بود که به یاد هموطنِ جان، محمد صالحعلاء افتادم که میگفت: یه بار دور هم جمع بشیم و آه بکشیم.
چند روز پیش، با غرور و لحنِ چقدرمنخفنمگونه، از مکانیزم عجیب و غریب دفاعی ذهنم، از مهارت زائدالوصفی که میتونم باهاش احساساتم رو کنترل کنم، صحبت میکردم، اما امروز صدای ستاره پسیانی یادم انداخت که من هم بدجوری اسیر احساساتم و صرفا دارم خودم رو گول میزنم که عاقلم. من همیشه دوست داشتم، سمتِ تاریکِ جهان باشم که یه جوری به بخش روشنِ اون کمکی کنم ولی امروز فهمیدم که انگار هر چقدر هم تلاش کنم، درد، واقعیترین چیزی که توی دنیا وجود داره، از دلِ من نخواهد رفت.
آه از نازندگی، آه از عاقلی، آه از نبودن دوستی، آه از دنیای نامرد و کثیف، آه از خودخواهی، آه از تنهایی انسان
#همینجورینوشتهها
چند روز پیش، با غرور و لحنِ چقدرمنخفنمگونه، از مکانیزم عجیب و غریب دفاعی ذهنم، از مهارت زائدالوصفی که میتونم باهاش احساساتم رو کنترل کنم، صحبت میکردم، اما امروز صدای ستاره پسیانی یادم انداخت که من هم بدجوری اسیر احساساتم و صرفا دارم خودم رو گول میزنم که عاقلم. من همیشه دوست داشتم، سمتِ تاریکِ جهان باشم که یه جوری به بخش روشنِ اون کمکی کنم ولی امروز فهمیدم که انگار هر چقدر هم تلاش کنم، درد، واقعیترین چیزی که توی دنیا وجود داره، از دلِ من نخواهد رفت.
آه از نازندگی، آه از عاقلی، آه از نبودن دوستی، آه از دنیای نامرد و کثیف، آه از خودخواهی، آه از تنهایی انسان
#همینجورینوشتهها
👍5❤2🤔1
میز شماره سه
Photo
عشق و عاشقی و هویتِ ایرانی (مرور رمانِ تنِ تنهایی)
با یک جملهی غیر دقیق شروع میکنم: مگر میشود یک نفر ایرانی باشد و دغدغهی عشق نداشته باشد. این محوریت عشق انگار از شعر فارسی شروع میشود و هزار جای دیگه، مثل موسیقی ایرانی خودش را نشان میدهد. از اولین بیت دیوان حافظ شروع کنید (اَلا یا اَیُّهَا السّاقی اَدِرْ کَأسَاً و ناوِلْها / که عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکلها) تا شعرهای خوانندگانی مثل سیاوش قمیشی، مثل متن موسیقی جزیره.
از طرف دیگر، ما ایرانیها هم احتمالا مثل هر ملت دیگری، درگیرِ تغیرات عجیب و غریب دنیای اطرافمون هستیم. این جا است که به نظر، مسئلهای برای هویت ایرانی شکل میگیرد، در حال حاضر با این همه تغیرات دنیا، چگونه میشود عاشقی کرد؟
داستانِ کتاب تنِ تنهایی، در مورد عشق و عاشقی سه نوازندهی جوانِ ایرانی عصر امروز است. این سه جوان، با پسزمینههای مختلف خانوادگی، درگیر این هستند که چگونه میتوانند عاشقی کنند، سوالهایی که عشق درست میکند رو جواب بدند و مسئله به این بزرگی را در زندگیشان حل کنند.
هر کدام از این سه نفر توی یک نوع خانوادهی ایرانی بزرگ شدند. شخصیتهای داستان، هر کدوم شبیه یک بخشی از افراد جامعهی ایرانی هستند، مثلا یکی از آنها، شبیه مامانهای ایرانی است که توی هر شرایطی، عاشقانه، پای بقیهی اعضای خونوادهشون ایستادگی میکنند.
به کنار از متن روان و داستان خوبی که کتاب داشت، از دو جهت کتاب برای من جذاب بود، اول اشارهی غیر مستقیمش به هویت ایرانی بود. داستان کتاب به موسیقی ایرانی گره خورده، در این حد که هر فصل کتاب، با توجه به موارد مختلف موسیقی ایرانی نامگذاری شدند. مورد دوم هم پرداختن به یکی از مهمترین مسائل جوانهای ایرانی، یعنی عاشقی است. ترکیب این دو تا موضوع (هویت ایرانی و مسئلهی عاشقی)، کتاب رو برای من جذاب کرده بود.
پ.ن: با کتاب به طور اتفاقی، در یک گروهِ دوستانهی کتابخوانی آشنا شدم :) دم پیشنهاد کنندهاش گرم.
@table_number3
#مرور_کتاب
با یک جملهی غیر دقیق شروع میکنم: مگر میشود یک نفر ایرانی باشد و دغدغهی عشق نداشته باشد. این محوریت عشق انگار از شعر فارسی شروع میشود و هزار جای دیگه، مثل موسیقی ایرانی خودش را نشان میدهد. از اولین بیت دیوان حافظ شروع کنید (اَلا یا اَیُّهَا السّاقی اَدِرْ کَأسَاً و ناوِلْها / که عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکلها) تا شعرهای خوانندگانی مثل سیاوش قمیشی، مثل متن موسیقی جزیره.
از طرف دیگر، ما ایرانیها هم احتمالا مثل هر ملت دیگری، درگیرِ تغیرات عجیب و غریب دنیای اطرافمون هستیم. این جا است که به نظر، مسئلهای برای هویت ایرانی شکل میگیرد، در حال حاضر با این همه تغیرات دنیا، چگونه میشود عاشقی کرد؟
داستانِ کتاب تنِ تنهایی، در مورد عشق و عاشقی سه نوازندهی جوانِ ایرانی عصر امروز است. این سه جوان، با پسزمینههای مختلف خانوادگی، درگیر این هستند که چگونه میتوانند عاشقی کنند، سوالهایی که عشق درست میکند رو جواب بدند و مسئله به این بزرگی را در زندگیشان حل کنند.
هر کدام از این سه نفر توی یک نوع خانوادهی ایرانی بزرگ شدند. شخصیتهای داستان، هر کدوم شبیه یک بخشی از افراد جامعهی ایرانی هستند، مثلا یکی از آنها، شبیه مامانهای ایرانی است که توی هر شرایطی، عاشقانه، پای بقیهی اعضای خونوادهشون ایستادگی میکنند.
به کنار از متن روان و داستان خوبی که کتاب داشت، از دو جهت کتاب برای من جذاب بود، اول اشارهی غیر مستقیمش به هویت ایرانی بود. داستان کتاب به موسیقی ایرانی گره خورده، در این حد که هر فصل کتاب، با توجه به موارد مختلف موسیقی ایرانی نامگذاری شدند. مورد دوم هم پرداختن به یکی از مهمترین مسائل جوانهای ایرانی، یعنی عاشقی است. ترکیب این دو تا موضوع (هویت ایرانی و مسئلهی عاشقی)، کتاب رو برای من جذاب کرده بود.
پ.ن: با کتاب به طور اتفاقی، در یک گروهِ دوستانهی کتابخوانی آشنا شدم :) دم پیشنهاد کنندهاش گرم.
@table_number3
#مرور_کتاب
👍2🍓1
میز شماره سه
Rouhangiz – Che Shavad Gar Fekani
یکی از آهنگهایی که توی کتاب ازش صحبت شده بود:
چه شود گر فکنی بر من مسکین نگهی
تو مهی بر آسمانی و منم خار رهی
روی خویش از عاشقان جانا مکن هرگز نهان
نور ماه از آسمان تابد بر اطراف جهان
به دست تو تیر جفاست ای صنم
نشانهی تیر تو کیست آن منم
نخواهم از دام تو رَست بی خطر
دمی بر این بستهی دام کن نظر
ای گلعذارم ، بردی قرارم، دست از تو هرگز من برندارم
با همه جور تو من در ره دیگر نروم
بستهام در دام صیاد که دگر من نشوم
چون کنون از جان خود من شسته ام دست ای حبیب
کی مرا بیمی بود از جور و از کید رقیب
گذشته در راه تو موج از سرم
بگو کز این پرده که روی آورم
خوش آن که اندر ره دوست جان دهد
به راه عشق آنچه نکوست آن دهد
آن روی مهوش، آن موی دلکش، یکباره افکند بر جانم آتش
چه شود گر فکنی بر من مسکین نگهی
تو مهی بر آسمانی و منم خار رهی
روی خویش از عاشقان جانا مکن هرگز نهان
نور ماه از آسمان تابد بر اطراف جهان
به دست تو تیر جفاست ای صنم
نشانهی تیر تو کیست آن منم
نخواهم از دام تو رَست بی خطر
دمی بر این بستهی دام کن نظر
ای گلعذارم ، بردی قرارم، دست از تو هرگز من برندارم
با همه جور تو من در ره دیگر نروم
بستهام در دام صیاد که دگر من نشوم
چون کنون از جان خود من شسته ام دست ای حبیب
کی مرا بیمی بود از جور و از کید رقیب
گذشته در راه تو موج از سرم
بگو کز این پرده که روی آورم
خوش آن که اندر ره دوست جان دهد
به راه عشق آنچه نکوست آن دهد
آن روی مهوش، آن موی دلکش، یکباره افکند بر جانم آتش
❤1🍓1
میز شماره سه
یه سری پیام کوچولو میخوام از این به بعد بدم، با عنوان از دوست داشتن، توی این فرستهها میخوام از موقعیتهایی که به خاطر دوست داشتن رخ دادن صحبت کنم
تو از کار مهمتری (از دوست داشتن)
دیروز متوجه شدم که آبجیم یه مریضی کوچیک پیدا کرده (براش دعا کنید) و به خاطر همین دیشب اومدم خونهشون (البته بیشتر نقش هویچ رو داشتم و اکثر زمان داشتم کارهای خودم رو انجام میدادم). وقتی انتهای پذیرایی نشسته بودم، گفتگوی بامزهای بین آبجی و دومادجان رد و بدل شد، از یه طرف آبجیم میگفت که فردا صبح پاشو برو دنبال کارت و فردا با بابا میروند دنبال دکتر و ... (به نظر میرسید که دومادجان هم کار مهمی داشته) از طرف دیگه هم دومادجان میگفت که وقتی همچین موضوعی هست، کار اهمیتی نداره و فردا با خودش میروند.
البته که من هم به عنوان یه مسخرهباز تمامعیار، در کمین یه موقعیت برای طنازی بودم 😂
#از_دوست_داشتن
دیروز متوجه شدم که آبجیم یه مریضی کوچیک پیدا کرده (براش دعا کنید) و به خاطر همین دیشب اومدم خونهشون (البته بیشتر نقش هویچ رو داشتم و اکثر زمان داشتم کارهای خودم رو انجام میدادم). وقتی انتهای پذیرایی نشسته بودم، گفتگوی بامزهای بین آبجی و دومادجان رد و بدل شد، از یه طرف آبجیم میگفت که فردا صبح پاشو برو دنبال کارت و فردا با بابا میروند دنبال دکتر و ... (به نظر میرسید که دومادجان هم کار مهمی داشته) از طرف دیگه هم دومادجان میگفت که وقتی همچین موضوعی هست، کار اهمیتی نداره و فردا با خودش میروند.
البته که من هم به عنوان یه مسخرهباز تمامعیار، در کمین یه موقعیت برای طنازی بودم 😂
#از_دوست_داشتن
🤣7❤4👍1🍓1
میز شماره سه
تو از کار مهمتری (از دوست داشتن) دیروز متوجه شدم که آبجیم یه مریضی کوچیک پیدا کرده (براش دعا کنید) و به خاطر همین دیشب اومدم خونهشون (البته بیشتر نقش هویچ رو داشتم و اکثر زمان داشتم کارهای خودم رو انجام میدادم). وقتی انتهای پذیرایی نشسته بودم، گفتگوی…
خارج از این صحبتها، اگر میشه جدی دعا کنید، یه ذره موضوع حساسه
🕊9🙏3❤2👍1
دنیای مفهومی ذهن ما و احساسات (مرور پادکست Invisibilia، قسمت Emotions)
یه نظرِ خیلی رایجی که در مورد احساسات هست این که احساساتی که به ما دست میده، خارج از کنترل ما است. پادکست با یه داستانی که همچین نظری رو نشون میده شروع میشه که توش یه راننده کامیون که با خاطر یه تصادف منجر به مرگ، دچار PTSD یا (اختلال اضطراب پس از سانحه) میشه، بعد از حادثه، اون راننده کامیون حدود یک سال نمیتونه رانندگی کنه. وکلای اون راننده، با ثابت کردن این که اختلالی که برای راننده پیش اومده، مثل بیماریهایی مثل سرطان غیر قابل پیشگیریاند، از بیمهی طرف مقابل، غرامت میگیرند
اما آیا دست ما این قدر از کنترل کردن احساساتمون کوتاهه؟ به طور کوتاه نه. چیزی که به نظر میرسه، ماها نقش پر رنگی توی احساساتی که بهمون دست میده داریم. این احساساتی که ما تجربهشون میکنیم، بر پایهی دنیای مفهومی که توی ذهن ما شکل گرفتند، ایجاد میشند و این دنیای مفهومی، بر اساس یادگیری که بعد از تولد ما شکل میگیره، شکل میگیره. وقتی برای اولین بار، یه هورمونی توی بدن ما منتشر میشه، ما نظر خاصی در مورد علت انتشار اون هورمون نداریم؛ ولی بعد از یه مدت، بر اثر تجربه و یادگیری، این انتشارات هورمون رو به مفاهیم مختلفی منتصب میکنیم. مثلا احتمالا بچهها احساس خاصی نسبت به توهین شنیدن ندارند؛ ولی وقتی کم کم بزرگ میشند، یه سری فعل و انفعالات فیزیکی درونیشون رو ناخودآگاه به همچین اتفاق بیرونی (توهین شنیدن) نسبت میدند. در نظر بگیرید که بخش بزرگی از این دنیای ذهنی بر اساس فرهنگی که توش زندگی میکنیم، شکل میگیره (مثلا این که مرد فلان جور باید باشه و زن بهمان جور)
برای کنترل کردن احساسات، لازمه که در قدم اول ما دنیای مفهومی ذهنیمون رو بشناسیم و در قدم دوم هم بریم سمت این که این دنیای ذهنی رو اصلاح کنیم. چیزی که من به ذهن من میرسه برای این که در مورد ارزشهایی که زندگیمون است سوال کنیم (این بخش توی پادکست نبود و خودم دارم اضافه میکنم). سوالهای مثل این این که: چی شد که فلان موضوع من رو ناراحت کرد؟ چی شد که فلان موضوع من رو خوشحال کرد؟ چرا من فلان چیز رو دوست دارم؟ و ...
آخرین موضوعی هم که توی پادکست مطرح میشه، مسئولیته، اون دنیای مفهومی که هر کدوم از ماها برای خودمون ساختیم، یه جور بار مسئولیت هم برامون درست میکنه. مثلا علت PTSD فردی که در ابتدا ازش صحبت شد، این بوده که طرف احساس میکرده که بابت مرگ یه بچه مسئولیت داشته و کوتاهی اون فرد توی وظایفش بوده که اون اتفاق رو رقم زده
پ.ن: این پادکست رو از این جا میتونید گوش کنید
پ.ن ۲: مهمون این برنامه هم این کتاب رو در مورد احساسات داره، کتاب رو دوست دارم بخونم ولی خب تا حدود ۲ ماه دیگه احتمالا وقت نکنم، اگر کسی دوست داشت اون موقع با هم بخونیمش، بهم بگه. در نظر هم بگیرید که احتمالا کتاب رو نشه تا آخر خوند و صرفا بخشهایی از کتاب برای خوندن مفید باشه (در نتیجه اگر من هم بخونم، تعهدی برای کامل خوندنش ندارم) و این که متنش هم به نظر روون نبود (احتمالا اذیت میشید بابت خوندنش). اگر فایل کتاب خواستید، بگید براتون بفرستم
پ.ن ۳: من حدس میزدم که شخصیت آدمها به احساساتی که دارند خیلی مرتبطه. به خاطر همین دنبال مطلبی میگشتم که ببینم همچین چیزی هست یا نه. این پادکست رو از نتایج chatGPT پیدا کردم (دنبال مطلبی بودم که حدسم رو نشون بده)
@table_number3
#مرور_پادکست
یه نظرِ خیلی رایجی که در مورد احساسات هست این که احساساتی که به ما دست میده، خارج از کنترل ما است. پادکست با یه داستانی که همچین نظری رو نشون میده شروع میشه که توش یه راننده کامیون که با خاطر یه تصادف منجر به مرگ، دچار PTSD یا (اختلال اضطراب پس از سانحه) میشه، بعد از حادثه، اون راننده کامیون حدود یک سال نمیتونه رانندگی کنه. وکلای اون راننده، با ثابت کردن این که اختلالی که برای راننده پیش اومده، مثل بیماریهایی مثل سرطان غیر قابل پیشگیریاند، از بیمهی طرف مقابل، غرامت میگیرند
اما آیا دست ما این قدر از کنترل کردن احساساتمون کوتاهه؟ به طور کوتاه نه. چیزی که به نظر میرسه، ماها نقش پر رنگی توی احساساتی که بهمون دست میده داریم. این احساساتی که ما تجربهشون میکنیم، بر پایهی دنیای مفهومی که توی ذهن ما شکل گرفتند، ایجاد میشند و این دنیای مفهومی، بر اساس یادگیری که بعد از تولد ما شکل میگیره، شکل میگیره. وقتی برای اولین بار، یه هورمونی توی بدن ما منتشر میشه، ما نظر خاصی در مورد علت انتشار اون هورمون نداریم؛ ولی بعد از یه مدت، بر اثر تجربه و یادگیری، این انتشارات هورمون رو به مفاهیم مختلفی منتصب میکنیم. مثلا احتمالا بچهها احساس خاصی نسبت به توهین شنیدن ندارند؛ ولی وقتی کم کم بزرگ میشند، یه سری فعل و انفعالات فیزیکی درونیشون رو ناخودآگاه به همچین اتفاق بیرونی (توهین شنیدن) نسبت میدند. در نظر بگیرید که بخش بزرگی از این دنیای ذهنی بر اساس فرهنگی که توش زندگی میکنیم، شکل میگیره (مثلا این که مرد فلان جور باید باشه و زن بهمان جور)
برای کنترل کردن احساسات، لازمه که در قدم اول ما دنیای مفهومی ذهنیمون رو بشناسیم و در قدم دوم هم بریم سمت این که این دنیای ذهنی رو اصلاح کنیم. چیزی که من به ذهن من میرسه برای این که در مورد ارزشهایی که زندگیمون است سوال کنیم (این بخش توی پادکست نبود و خودم دارم اضافه میکنم). سوالهای مثل این این که: چی شد که فلان موضوع من رو ناراحت کرد؟ چی شد که فلان موضوع من رو خوشحال کرد؟ چرا من فلان چیز رو دوست دارم؟ و ...
آخرین موضوعی هم که توی پادکست مطرح میشه، مسئولیته، اون دنیای مفهومی که هر کدوم از ماها برای خودمون ساختیم، یه جور بار مسئولیت هم برامون درست میکنه. مثلا علت PTSD فردی که در ابتدا ازش صحبت شد، این بوده که طرف احساس میکرده که بابت مرگ یه بچه مسئولیت داشته و کوتاهی اون فرد توی وظایفش بوده که اون اتفاق رو رقم زده
پ.ن: این پادکست رو از این جا میتونید گوش کنید
پ.ن ۲: مهمون این برنامه هم این کتاب رو در مورد احساسات داره، کتاب رو دوست دارم بخونم ولی خب تا حدود ۲ ماه دیگه احتمالا وقت نکنم، اگر کسی دوست داشت اون موقع با هم بخونیمش، بهم بگه. در نظر هم بگیرید که احتمالا کتاب رو نشه تا آخر خوند و صرفا بخشهایی از کتاب برای خوندن مفید باشه (در نتیجه اگر من هم بخونم، تعهدی برای کامل خوندنش ندارم) و این که متنش هم به نظر روون نبود (احتمالا اذیت میشید بابت خوندنش). اگر فایل کتاب خواستید، بگید براتون بفرستم
پ.ن ۳: من حدس میزدم که شخصیت آدمها به احساساتی که دارند خیلی مرتبطه. به خاطر همین دنبال مطلبی میگشتم که ببینم همچین چیزی هست یا نه. این پادکست رو از نتایج chatGPT پیدا کردم (دنبال مطلبی بودم که حدسم رو نشون بده)
@table_number3
#مرور_پادکست
NPR
Emotions
It feels like emotions just come at us, and there is nothing we can do. But we might have it backwards. We look at an unusual legal case and examine a provocative new theory about emotions.
👍2🗿1
بدقولِ خالیبند (از دوست داشتن)
وقتی دانشگاه فردوسی کلاس داشتم، یک هفته درمیون، دوشنبهها میومدم تهران و به جای این که برم خونه، میرفتم یه جایی که کارهام رو انجام بدم. اون موقعها هم معمولا به خاطر یه کلاسی، آبجیم با مهدی (خواهرزادهام) شنبه تا دوشنبه خونهی ما میموند. یه دوشنبهای که من از مشهد اومده بودم، وقتی که دیر رسیدم خونه، دیدم آبجیم با مهدی برگشتند خونهشون و منی که دو هفته بود ندیده بودمشون به شدت ناراحت شدم. وقتی که زنگ زدم که چرا صبر نکردید، گفت که آخر هفته میان و میتونم مهدی رو ببینم
آخر هفته شد و شانس من اون هفته آبجیم اینا تصمیم گرفتند برند مسافرت و در نتیجه نتونستم مهدی رو ببینم (در نظر بگیرید که من مجبور بودم برگردم مشهد) و این دلتنگی این قدر من رو ناراحت (و البته عصبانی) کرد که همون موقع اسم آبجیم رو توی گوشیم ذخیره کردم (بدقولِ خالیبند)
این موقعیتها که آبجی به حرفش عمل نکنه خیلی خیلی کم توی زندگیمون پیش میاد (در این حد که صرفا همین یه مورد یادم مونده)؛ در نتیجه، منطقی است که همچین اسمی برای آبجی توی گوشیم نمونه، ولی چون این اسم برای من یادآور یه موقعیت جذابی از دلتنگی هست (از نظر من دلتنگی یکی از اون احساسهای اصیل انسانیه)، همچنان اسم آبجی توی گوشی من ذخیره شده: بدقولِ خالیبند ؛)
#از_دوست_داشتن
وقتی دانشگاه فردوسی کلاس داشتم، یک هفته درمیون، دوشنبهها میومدم تهران و به جای این که برم خونه، میرفتم یه جایی که کارهام رو انجام بدم. اون موقعها هم معمولا به خاطر یه کلاسی، آبجیم با مهدی (خواهرزادهام) شنبه تا دوشنبه خونهی ما میموند. یه دوشنبهای که من از مشهد اومده بودم، وقتی که دیر رسیدم خونه، دیدم آبجیم با مهدی برگشتند خونهشون و منی که دو هفته بود ندیده بودمشون به شدت ناراحت شدم. وقتی که زنگ زدم که چرا صبر نکردید، گفت که آخر هفته میان و میتونم مهدی رو ببینم
آخر هفته شد و شانس من اون هفته آبجیم اینا تصمیم گرفتند برند مسافرت و در نتیجه نتونستم مهدی رو ببینم (در نظر بگیرید که من مجبور بودم برگردم مشهد) و این دلتنگی این قدر من رو ناراحت (و البته عصبانی) کرد که همون موقع اسم آبجیم رو توی گوشیم ذخیره کردم (بدقولِ خالیبند)
این موقعیتها که آبجی به حرفش عمل نکنه خیلی خیلی کم توی زندگیمون پیش میاد (در این حد که صرفا همین یه مورد یادم مونده)؛ در نتیجه، منطقی است که همچین اسمی برای آبجی توی گوشیم نمونه، ولی چون این اسم برای من یادآور یه موقعیت جذابی از دلتنگی هست (از نظر من دلتنگی یکی از اون احساسهای اصیل انسانیه)، همچنان اسم آبجی توی گوشی من ذخیره شده: بدقولِ خالیبند ؛)
#از_دوست_داشتن
❤2👍1🍓1
میز شماره سه
Photo
ابله باشیم، نباشیم؟ (مرور رمان ابله)
ابله رو بیش از حدود ۲ سال پیش خوندم، ولی به خاطر درونمایهاش (و ربطش به پازل بزرگتری که دارم جدا جدا ازش مینویسم) به نظرم اومد که ازش صحبت کنم. توی Goodreads که نگاه کردم، این مرور کوتاه رو برای ابله نوشته بودم:
سوال بالا به دو دلیل سخته (حداقل برای من). از طرفی، پرینس میشکین (ابله) کسی است که به شدت آدمها رو دوست داره و این با ارزشترین چیزی که یه آدم توی زندگیش میتونه داشته باشه،یه جایی پرینس میشکین برای این که به یک خانم بدنام کمک کنه، از ازدواج به یه دختر جوان و با خانواده دست میکشه ؛ از طرفی دیگه، پرینس مشکین، تبعیدشده از زندگی روزمرهی آدمها است، آخرش پرینس میشکین، توی تیمارستان بستری میشه
من هم مثلِ پرنس میشکین، دوست داشتنِ رو دوست دارم، اما خب طبیعیه که توی زندگی روزمره، نتونم اون حد از دوست داشتن رو برای همهی آدمها داشته باشم. از اون طرف هم، من از محاسباتی بودن دنیای آدمها همچین دلِ خوشی ندارم ولی خب اگر قرار باشه توی زندگی اصلا حسابوکتابی نداشته باشم، به احتمال، به حاشیه تبعید خواهم شد
برای من، ابله رمان جذابی بود، برای این که از ارزشمندترین چیزی که توی دنیا هست صحبت کرده و البته به خاطر این که یکی از بنیادینترین سوالهای زندگی رو برای آدم یادآوری میکنه:
تا چه درجهای باید ابله و تا چه درجهای باید محسابهگر موند تا هم معنی زندگی از بین نره و هم بشه توی جامعه زندگی کرد؟
پ.ن: من ترجمهی مهری آهی رو خوندم که برای حدود ۵۰ سال پیش بود و اذیتکننده بود، به نظرم ترجمهی سروش حبیبی بهتر باشه
@table_number3
#مرور_کتاب
ابله رو بیش از حدود ۲ سال پیش خوندم، ولی به خاطر درونمایهاش (و ربطش به پازل بزرگتری که دارم جدا جدا ازش مینویسم) به نظرم اومد که ازش صحبت کنم. توی Goodreads که نگاه کردم، این مرور کوتاه رو برای ابله نوشته بودم:
دوست داشتم که آخرش کمی کمتر غمناک باشه (در حد جنایات و مکافات بود هم راضی بودم) ولی خب در کل کتاب خوبی بود
این سوال بنیادین الان برام هست که آیا آدم دوست داره که ابله باشه؟
سوال بالا به دو دلیل سخته (حداقل برای من). از طرفی، پرینس میشکین (ابله) کسی است که به شدت آدمها رو دوست داره و این با ارزشترین چیزی که یه آدم توی زندگیش میتونه داشته باشه،
من هم مثلِ پرنس میشکین، دوست داشتنِ رو دوست دارم، اما خب طبیعیه که توی زندگی روزمره، نتونم اون حد از دوست داشتن رو برای همهی آدمها داشته باشم. از اون طرف هم، من از محاسباتی بودن دنیای آدمها همچین دلِ خوشی ندارم ولی خب اگر قرار باشه توی زندگی اصلا حسابوکتابی نداشته باشم، به احتمال، به حاشیه تبعید خواهم شد
برای من، ابله رمان جذابی بود، برای این که از ارزشمندترین چیزی که توی دنیا هست صحبت کرده و البته به خاطر این که یکی از بنیادینترین سوالهای زندگی رو برای آدم یادآوری میکنه:
تا چه درجهای باید ابله و تا چه درجهای باید محسابهگر موند تا هم معنی زندگی از بین نره و هم بشه توی جامعه زندگی کرد؟
پ.ن: من ترجمهی مهری آهی رو خوندم که برای حدود ۵۰ سال پیش بود و اذیتکننده بود، به نظرم ترجمهی سروش حبیبی بهتر باشه
@table_number3
#مرور_کتاب
❤1
میز شماره سه
عشق و عاشقی و هویتِ ایرانی (مرور رمانِ تنِ تنهایی) با یک جملهی غیر دقیق شروع میکنم: مگر میشود یک نفر ایرانی باشد و دغدغهی عشق نداشته باشد. این محوریت عشق انگار از شعر فارسی شروع میشود و هزار جای دیگه، مثل موسیقی ایرانی خودش را نشان میدهد. از اولین بیت…
برای تنِ تنهایی اگر خواستید میتونید نقد امیرحسین هم بخونید (البته از جزئیات داستان توش صحبت میشه)
و این که همین جوری، اگر کسی خواست کتاب رو بخونه، این هدیه رو برداره:
https://fidibo.com/gift/invite/5121890ef33c6e4071258e81daca4e5b
و این که همین جوری، اگر کسی خواست کتاب رو بخونه، این هدیه رو برداره:
https://fidibo.com/gift/invite/5121890ef33c6e4071258e81daca4e5b
Telegraph
وضعیتِ اثباتِ متنِ ادبی؛ آیا هرکتابی ارزش خواندن دارد؟
مرور برای کتابِ «تن تنهایی»از سحر سخایینشر چشمه 0- یکی از رمانهایی که بسیار دوست دارم بخوانم، «استونر» از جان ویلیامز است؛ اثری که تا زمانی که نویسندۀ آن زنده بود، اثری شکستخورده بود. «استونر» در 1965 منتشر شد و حتی تا سال 1994 که نویسندۀ آن جان ویلیامز…
❤3
خیلی ساده میگم که دلم گرفت، امروز توی یه صحبتی که با دوستم داشتم، گفت که فلانی خودش رو بزرگ میبینه (امیدوارم که اشتباه گفته باشه و فلانی همچین رفتار احمقانهای نداشته باشه) چند روز پیش هم وقتی که تنِ تنهایی رو میخوندم، وقتی با اون شخصیتِ بد کتاب برخوردم، باز دلم گرفت
چند روز قبل داشتم با شایان که چند سال از من جوونتره (شایان حدودا ۲۰ ساله است احتمالا) صحبت میکردم، بهش گفتم: فلانی، زندگیایت رو به گند نکش و نرو دنبال این که فلان جور موفق بشی، پولدار بشی، رئیس بشی، فلان مدیر مالی موفق دنیا بشی و ...
شاید آدم لوس و جهاننادیدهای باشم ولی دلم میخواد بلند داد بزنم، آقایون، خانمها ول کنید این مسخرهبازیهای دنیا رو، این مسخرهبازیها از اول همه زندگی خودتون رو نابود میکنه، اول فکر میکنید به فلان چیز و بهمان چیز رسیدید، بعد ۱۰ سال ۲۰ سال احتمالا میفهمید که فلان چیز ارزشی نداشته، و بعدش احتمالا برای جامعه اثرات بدی داره
شاید هم من اشتباه میکنم و شاید معنی دنیا همین چیزهایی که من بهشون میگم مسخرهبازی 🤷♂️. اگر این رویکرد به جایی خاصی میرسه، به من هم خبر بدید (جدی میگم، واقعا خبر بدید، واقعا من دارم این این قدر پرت میزنم و برام سواله که این چیزها برای آدمها آرامش میاره )
#همینجورینوشتهها
چند روز قبل داشتم با شایان که چند سال از من جوونتره (شایان حدودا ۲۰ ساله است احتمالا) صحبت میکردم، بهش گفتم: فلانی، زندگیایت رو به گند نکش و نرو دنبال این که فلان جور موفق بشی، پولدار بشی، رئیس بشی، فلان مدیر مالی موفق دنیا بشی و ...
شاید آدم لوس و جهاننادیدهای باشم ولی دلم میخواد بلند داد بزنم، آقایون، خانمها ول کنید این مسخرهبازیهای دنیا رو، این مسخرهبازیها از اول همه زندگی خودتون رو نابود میکنه، اول فکر میکنید به فلان چیز و بهمان چیز رسیدید، بعد ۱۰ سال ۲۰ سال احتمالا میفهمید که فلان چیز ارزشی نداشته، و بعدش احتمالا برای جامعه اثرات بدی داره
شاید هم من اشتباه میکنم و شاید معنی دنیا همین چیزهایی که من بهشون میگم مسخرهبازی 🤷♂️. اگر این رویکرد به جایی خاصی میرسه، به من هم خبر بدید (جدی میگم، واقعا خبر بدید، واقعا من دارم این این قدر پرت میزنم و برام سواله که این چیزها برای آدمها آرامش میاره )
#همینجورینوشتهها
❤3
میز شماره سه
خیلی ساده میگم که دلم گرفت، امروز توی یه صحبتی که با دوستم داشتم، گفت که فلانی خودش رو بزرگ میبینه (امیدوارم که اشتباه گفته باشه و فلانی همچین رفتار احمقانهای نداشته باشه) چند روز پیش هم وقتی که تنِ تنهایی رو میخوندم، وقتی با اون شخصیتِ بد کتاب برخوردم،…
یه نکته رو اضافه کنم، من نمیگم که دنیا و محاسبات رو ول باید کرد
محوریت زندگی این نباید باشه وگرنه عاقبت اون کنارهگیری، بستری شدن توی تیمارستانه
#همینجورینوشتهها
محوریت زندگی این نباید باشه وگرنه عاقبت اون کنارهگیری، بستری شدن توی تیمارستانه
#همینجورینوشتهها
میز شماره سه
خیلی ساده میگم که دلم گرفت، امروز توی یه صحبتی که با دوستم داشتم، گفت که فلانی خودش رو بزرگ میبینه (امیدوارم که اشتباه گفته باشه و فلانی همچین رفتار احمقانهای نداشته باشه) چند روز پیش هم وقتی که تنِ تنهایی رو میخوندم، وقتی با اون شخصیتِ بد کتاب برخوردم،…
این تحت احساسات بالایی نوشته شده، در موردش با اعصاب (دقت) و دقیقتر مینویسم
👍1
دنبالِ چی هستی؟ (مرور پادکست Hidden Brain، You 2.0: What Is Your Life For)
پادکست با داستان دانشگاهی که مهمون برنامه است شروع میشه. بندهخدا وقتی که درگیر بازیهای دانشگاه بوده (مقاله بده، مقام بگیر و ...) متوجه میشه قلب دخترش مشکل داره. دخترش یک بار توی ۹ سالگی تا مرز مرگ میره و به طور عجیبی میتونه از مرگ نجات پیدا کنه ولی آخرش توی ۱۹ سالگی فوت میشه (از نظر احساسی پادکست سنگین بود)
من بچهای نداشتم ولی به نظر میرسه که بچهی آدم یکی از پررنگترین نقاطی زندگی یه آدمه و وقتی یه نفر بچهاش رو از دست میده، به احتمال درگیر این سوال میشه که این زندگی به چه درد میخوره و ... . مهمون برنامه بعد از فوت دخترش، یه زمان طولانی رو با سر و کله زدن با همچین سوالی میگذرونه. چیزی که باعث میشه محور اصلی تحقیقات دانشگاهیش حول موضوع هدف زندگی، شکل بگیره
توی زندگی دنبال چی هستید؟ شاید توی برخورد اول یه سریها فکر کنن که یه سوال لوکس هست و وقتی کسی به حد زیادی از امکانات توی زندگی دست پیدا میکنه، میره سراغ همیچن سوالی، ولی همچین موضوعی درست نیست و این سوال توی زندگی همهی آدمها وجود داره و جواب اون، توی نحوهی زندگی کردنشون تاثیر زیاده داره.
ارزشهای آدمها توی زندگی (چیزی که دنبالش هستند) مستقیما به سلامت روانی که تجربه میکنند مرتبطه. وقتی یه نفر ارزشهای فراشخصی داره (ترجمهی transcending values، به معنی این که ارزشهای حول چیزی که خودش به دست میاره مثل پول نباشه)، فعالیت توی قسمتهایی از مغزش که مربوط به ترس و پرخاشگری است کمتر میشه. در عوض، اون بخشهایی که مربوط به جهتگیریهای بلند مدت و آیندهنگارنهی فرد هست، بیشتر درگیر میشند.
یه اثر دیگهی ارزشهای آدم این که قابلیتهای آدمها رو برای تقابل با استرس بالا میبره . اتفاقاتی که موجب استرس ما میشه، غیر قابل پیشگیریاند، در نتیجه استراتژیهایی که دنبال این هستند که این اتفاقات رو از بین ببرند، معمولا جواب نمیدند. به جای از بین بردن اون اتفاقات، آدم باید بره سمت این که توانایی مواجه با اونها رو بالا ببره و توی این کار اهدافی که از روی ارزشهای آدم شکل گرفتند کمککننده است، چون باعث میشند که آدم روی چیزی که براش مهمه تمرکز کنه و اون اتفاق طرف رو از مسیرش خارج نکنه (یه مفهومی گفته میشه به نام sense of purpose، به نظر معنیش میشه این که حسی که هدف داشتن توی زندگی برای آدم داره)، در نتیجه اثرات اون اتفاقات استرسزا توی زندگی کاهش پیدا میکنه
به طور کلی ارزشهایی که ماها داریم رو میشه به دو دسته تقسیم کرد. دستهی اول ارزشهای دنیایی (hedonic) هستند. ارزشهایی مثل پولدار بودن یا چجوری در نظر دیگران بودن توی این دسته هستند. در نظر بگیریم که همهی آدمها با درجهای توی زندگیشون از این ارزشها دارند. دستهی دیگه ارزشهای فراشخصی است. توی این دسته، ارزشهایی مثل مهربونی، عشق، صلحطلبی قرار میگیره. نکتهی مهمی که وجود داره (بالاتر گفته شد) وقتی آدم بیشتر ارزشهاش از دستهی دومه، اون قسمت از مغزش که ترس و پرخاشگری است کمتر فعال میشه و در عوض اون بخشی که بهش میتونه کمک کنه روی اهداف بلندمدتش تمرکز کنه بیشتر. این باعث میشه که در برابر اتفاقات استرسزا، تابآوری بیشتری داشته و احتمالا کمتر از چیزهایی مثل افسردگی اذیت بشه
آخرین نکتهای که توی پادکست گفته میشه، شناختن نظام ارزشیمونه. شناخت و البته یادآوری این که چی توی زندگیمون مهمه، به ما کمک میکنه که رفتارهایی که روزمره داریم رو شکل بدیم. برای این کار میتونیم به این فکر کنیم که قراره ما به چی شناخته بشیم، مثلا روی سنگ قبرمون چی نوشته بشه. یکی از اثرات این توجه کردن، میتونه این باشه که از یه سری رفتارهایی که توی نظام ارزشیمون نیست، پرهیز کنیم. مثلا مهمون برنامه داشت میگفت که من تو زندگی دنبال این بودم که رکورد پرواز کردنم رو بشکونم ولی تهش دیدم که همچین چیزی در راستای ارزشهایی که داره نیست
پ.ن: این پادکست رو از این جا میتونید گوش کنید (البته اگر احساسی هستید، احتمالا گریه کنید)
پ.ن ۲: احساس میکنم که انسجام متنم پایین و در نتیجه کمی حوصلهسربر بوده باشه، ولی دوست داشتم که تا جایی که میشه مطالبی که توی پادکست هست رو بنویسم
پ.ن ۳: به این واقعا فکر کنید که ارزشهای زندگیتون چیه و کدوم رفتارهایی که دارید در راستای اونها هست و کدومها نیست
@table_number3
#مرور_پادکست
پادکست با داستان دانشگاهی که مهمون برنامه است شروع میشه. بندهخدا وقتی که درگیر بازیهای دانشگاه بوده (مقاله بده، مقام بگیر و ...) متوجه میشه قلب دخترش مشکل داره. دخترش یک بار توی ۹ سالگی تا مرز مرگ میره و به طور عجیبی میتونه از مرگ نجات پیدا کنه ولی آخرش توی ۱۹ سالگی فوت میشه (از نظر احساسی پادکست سنگین بود)
من بچهای نداشتم ولی به نظر میرسه که بچهی آدم یکی از پررنگترین نقاطی زندگی یه آدمه و وقتی یه نفر بچهاش رو از دست میده، به احتمال درگیر این سوال میشه که این زندگی به چه درد میخوره و ... . مهمون برنامه بعد از فوت دخترش، یه زمان طولانی رو با سر و کله زدن با همچین سوالی میگذرونه. چیزی که باعث میشه محور اصلی تحقیقات دانشگاهیش حول موضوع هدف زندگی، شکل بگیره
توی زندگی دنبال چی هستید؟ شاید توی برخورد اول یه سریها فکر کنن که یه سوال لوکس هست و وقتی کسی به حد زیادی از امکانات توی زندگی دست پیدا میکنه، میره سراغ همیچن سوالی، ولی همچین موضوعی درست نیست و این سوال توی زندگی همهی آدمها وجود داره و جواب اون، توی نحوهی زندگی کردنشون تاثیر زیاده داره.
ارزشهای آدمها توی زندگی (چیزی که دنبالش هستند) مستقیما به سلامت روانی که تجربه میکنند مرتبطه. وقتی یه نفر ارزشهای فراشخصی داره (ترجمهی transcending values، به معنی این که ارزشهای حول چیزی که خودش به دست میاره مثل پول نباشه)، فعالیت توی قسمتهایی از مغزش که مربوط به ترس و پرخاشگری است کمتر میشه. در عوض، اون بخشهایی که مربوط به جهتگیریهای بلند مدت و آیندهنگارنهی فرد هست، بیشتر درگیر میشند.
یه اثر دیگهی ارزشهای آدم این که قابلیتهای آدمها رو برای تقابل با استرس بالا میبره . اتفاقاتی که موجب استرس ما میشه، غیر قابل پیشگیریاند، در نتیجه استراتژیهایی که دنبال این هستند که این اتفاقات رو از بین ببرند، معمولا جواب نمیدند. به جای از بین بردن اون اتفاقات، آدم باید بره سمت این که توانایی مواجه با اونها رو بالا ببره و توی این کار اهدافی که از روی ارزشهای آدم شکل گرفتند کمککننده است، چون باعث میشند که آدم روی چیزی که براش مهمه تمرکز کنه و اون اتفاق طرف رو از مسیرش خارج نکنه (یه مفهومی گفته میشه به نام sense of purpose، به نظر معنیش میشه این که حسی که هدف داشتن توی زندگی برای آدم داره)، در نتیجه اثرات اون اتفاقات استرسزا توی زندگی کاهش پیدا میکنه
به طور کلی ارزشهایی که ماها داریم رو میشه به دو دسته تقسیم کرد. دستهی اول ارزشهای دنیایی (hedonic) هستند. ارزشهایی مثل پولدار بودن یا چجوری در نظر دیگران بودن توی این دسته هستند. در نظر بگیریم که همهی آدمها با درجهای توی زندگیشون از این ارزشها دارند. دستهی دیگه ارزشهای فراشخصی است. توی این دسته، ارزشهایی مثل مهربونی، عشق، صلحطلبی قرار میگیره. نکتهی مهمی که وجود داره (بالاتر گفته شد) وقتی آدم بیشتر ارزشهاش از دستهی دومه، اون قسمت از مغزش که ترس و پرخاشگری است کمتر فعال میشه و در عوض اون بخشی که بهش میتونه کمک کنه روی اهداف بلندمدتش تمرکز کنه بیشتر. این باعث میشه که در برابر اتفاقات استرسزا، تابآوری بیشتری داشته و احتمالا کمتر از چیزهایی مثل افسردگی اذیت بشه
آخرین نکتهای که توی پادکست گفته میشه، شناختن نظام ارزشیمونه. شناخت و البته یادآوری این که چی توی زندگیمون مهمه، به ما کمک میکنه که رفتارهایی که روزمره داریم رو شکل بدیم. برای این کار میتونیم به این فکر کنیم که قراره ما به چی شناخته بشیم، مثلا روی سنگ قبرمون چی نوشته بشه. یکی از اثرات این توجه کردن، میتونه این باشه که از یه سری رفتارهایی که توی نظام ارزشیمون نیست، پرهیز کنیم. مثلا مهمون برنامه داشت میگفت که من تو زندگی دنبال این بودم که رکورد پرواز کردنم رو بشکونم ولی تهش دیدم که همچین چیزی در راستای ارزشهایی که داره نیست
پ.ن: این پادکست رو از این جا میتونید گوش کنید (البته اگر احساسی هستید، احتمالا گریه کنید)
پ.ن ۲: احساس میکنم که انسجام متنم پایین و در نتیجه کمی حوصلهسربر بوده باشه، ولی دوست داشتم که تا جایی که میشه مطالبی که توی پادکست هست رو بنویسم
پ.ن ۳: به این واقعا فکر کنید که ارزشهای زندگیتون چیه و کدوم رفتارهایی که دارید در راستای اونها هست و کدومها نیست
@table_number3
#مرور_پادکست
Hidden Brain Media
You 2.0: What Is Your Life For? - Hidden Brain Media
What should you do with your life? This week, researcher Victor Strecher explores the science of creating a life full of meaning.
❤2