میز شماره سه
189 subscribers
50 photos
2 videos
58 links
درهم و برهم احوالات فکری و تجربه‌های یه آدمی که به ساینس اجتماعی و ادبیات خیلی علاقه داره
@AMiRKHAN_97
Download Telegram
این ویدیو از رشید کاکاوند توضیحات جالبی در مورد عقل و خرد توی ادبیات فارسی داشت. بامزه است که توی ادبیات فارسی، عقل و خرد دو پدیده‌ی متفاوت در نظر گرفته میشه. هر چقدر که عقل مذمومه، خردورزی توصیه شده است. با توجه به صحبت‌هایی که این جا میشه، به نظر می‌رسه که عقل بیشتر درگیر محاسبات روزمره‌ی زندگی است و خرد بیشتر درگیر این که نگاه کلی به مقصد زندگی و موضوعاتی که بیشتر با جهان‌بینی آدم درگیره

احتمالا با این موضوع هم برخورد داشتید که خیلی از قهرمانان ادبیات فارسی، مثل مجنون، آدم‌هایی بودند که عقل‌گریز بودند. مست بودن هم از این نظر که عقل آدم رو ضایع می‌کنه، خیلی بهش از بعد مثبت پرداخته شده. این دو بیت که توی ویدیو گفته میشه برای نمونه:
از خانه برون رفتم، مَستیم به پیش آمد
در هر نظرش مُضمَر، صد گلشن و کاشانه

چون کشتیِ بی‌لنگر، کَژ می‌شد و مَژ می‌شد
وز حَسرتِ او مُرده، صد عاقل و فرزانه

مولانا

#همین‌جوری‌نوشته‌ها
کنترلِ مالی (جستار)

[این ربطی به نوشته‌ی اصلی نداره ولی مهمه: تو رو به خدا بیاید در مورد مشکلاتمون صحبت کنیم (البته که اگر اندیشه توحیدی ندارید، مجبورم صرفا خیلی خیلی ازتون خواهش کنم :) این نوشته احتمالا برای من یه سری پیامد‌های منفی داشته باشه، ممکنه یه سری‌ها ناراحت بشند و ... ولی نوشتم و منتشر کردم چون حس می‌کنم از دغدغه‌هامون صحبت کردن واجبه، واجبه که از دغدغه‌هامون صحبت کنیم و هم‌فکری کنیم چون احتمالا مهم‌ترین راهی که برای حل مشکلاتمون داریم همینه]

یه چند روز پیش به آبجیم گفتم که توی یه بحثی که داشتم، یکی ازم سوال پرسیده که آیا مسئله‌ای ندارم که همسرم درآمدش بیشتر از من باشه و خواهرم یه همچین جوابی داد: می‌خواستی بهش بگی که تو شوت‌تر از این‌ حرف‌هایی که به همچین سوال‌هایی فکر کنی (کلمه‌ی شوت رو دقیقا ذکر کرد 😂). از سطح احترامی که خواهر بنده برای ما قائل بود بگذریم، حرف آبجی‌ایم همچین غیر دقیق نبود، من از این جور بحث‌های (مسخره به نظر من) این قدر پرت هستم که اصلا توی زندگیم به همچین چیزهایی فکر نکردم

بعدا ازش پرسیدم که خب چرا باید یه آقا توی ذهنش این بگذره که مثلا همسرش درآمد بیشتری نداشته باشه ازش. جوابی که داد این بود که از نظر چشم‌انداز خیلی از مردها، اگر درآمد بیشتری از خانم‌شون داشته باشند، می‌تونن جریان زندگی‌خودشون رو با توجه به این که کنترل جریان مالی زندگی رو دارند، کنترل کنند و چیزی که اومد توی ذهن من این بود که واقعا آدم‌ها فکر می‌کنن که می‌تونن با مشوق‌های مالی، توی تصمیم‌گیری اعضای خانواده‌شون همچین تاثیرگذاری داشته باشند؟‌ اصلا یه آدم خودش رو توی چه جایگاهی در نظر می‌گیره که فکر کنه این قدر عقلِ کله که دیگران رو باید کنترل کنه؟

از مردها که بگذرم، به این هم فکر کردم که چرا خانم‌‌ها باید سراغ همچین ایده‌ای بروند که به اصطلاح نباید تحت کنترل مالی همسر خود قرار بگیرند. آیا همچین ایده‌ای هست که استقلال مالی باعث میشه که یه خانم زیر یوغ شوهر خودش نره و به اصطلاح کنترل زندگی رو به دست بگیره؟ توی یه ارتباط (حتی بحث فراتر از این جور بحث‌ها هست و توی بحث‌های کاری هم به نظرم این مهمه)، خیلی خیلی مهمه که آدم مرئوس کس دیگه‌ای نشه، از کس دیگه دستور نگیره و ...؟ واقعا رئیس بودن این قدر مهمه؟

به این سوال‌ها که فکر می‌کردم به فکر خانواده‌ی خودم افتادم. من یادم نمیاد که بابا و مامانم با مشوق‌های مالی خواسته باشند که زندگی بچه‌هاشون رو کنترل کنند و البته که در بخش خیلی خیلی اصلی از زندگی‌ ماها به شدت اثرگذار بودند (یک بار یکی از خواستگارهای خواهرم که با من و داداشم صحبت کرده بود، با تعجب گفته بود که چقدر افکار ماها شبیه هم هست). همیشه‌ هم بابام این جوری که خودت می‌دونی (خودت تصمیم بگیر) که چی‌ کار می‌خوای بکنی و در آخر هم توی اکثر موارد، ما بچه‌ها معمولا همون جوری تصمیم گرفتیم که بابام درست می‌دونسته (البته که من از موضوع ناراضی نیستم و افتخار هم می‌کنم که در اکثر موارد شبیه بابا و مامانم فکر می‌کنم)

خلاصه که واقعا ملت فکر می‌کنند که می‌تونن با این همه عدم قطعیت توی دنیا، تو زندگی‌شون با پول با مقیاس سانتی‌متری، همه چیز رو کنترل کنن؟‌ (این قسمت از پادکست Hidden Brain رو گوش کنید) شبیه برنامه‌های تلوزیونی، جواب این سوال رو به خود خوانندگان واگذار می‌کنم و خودم میرم سراغ زیست بچگانه‌ام

پ.ن: من عاشق روابط صمیمی خودم و آبجیم هستم و این جور شوخی کردن‌های ریز ما، توی گرم بودن به شدت نقش مهمی داره

پ.ن ۲: یه استدلال دیگ هم که آبجیم مطرح کرد این بود که مردها شاید بخوان با داشتن دستِ برتر مالی، مواردی که همسرشون میخوان رو فراهم کنن و این جوری یه کاری کنن که توی خوشحالی اون‌ها تاثیر مثبت داشته باشند. هر چند که اگر این باشه، به نظرم مثل قبلی خیلی زشت نیست، ولی باز طرز تفکر قوی نیست، واقعا آدم باید به پول برای خوشحال کردن یه نفر دل ببنده؟

پ.ن ۳: شاید لحن زیرپوستی این متن، این جوری پیام بده که چیزی که من تجربه کردم، بهترین مدل زندگیه، ولی خب من خیلی با این جور عقل کل بودنه موافق نیستم، در نتیجه شدیدا ازتون میخوام که اگر مخالفید، بگید. صادقانه، این جور سوال‌ها توی دنیای من وجود نداشتند، ممکنه که عدم درک من از همچین دنیاهایی باعث شده باشه که لحن صحبتم، مثل لحن آدم‌های دانای کل در اومده باشه (راهنماییم کنید که دنیای دیگران رو درک کنم، ممنون میشم)

@table_number3
#جستار
👍7
امیرخان یا آقای دکتر؟ (جستار)

به طرز بامزه‌ای، آدم‌هایی که از طریق خانواده‌ام من رو شناختند، امیرخان صدام میزنن. داستان این امیرخان شدن (تا جایی که من یادمه حداقل) از این جا شروع شد که بین محمد (عموم) و مامان‌بزرگم خدا بیامرز، یه بازی کلامی شروع میشد، مامان‌بزرگ سرسختانه اعتقاد داشت که آقای آقاها، محمد ماست(داداشم) و عموم در جواب می‌گفت که خودش محمد آقای گله (محمد اصلی). من هم بابت این که بتونم وارد این بازی بشم اسم امیرخان رو برای خودم برگزیدم 😁 (البته که اولش داداشم این اسم رو برای اذیت کردن من استفاده می‌کرد ولی بعدش به خاطر بازی ازش استفاده کردم)

اما داستان دکتری از اون جا شروع شد که راهنمایی‌های بابام و استادم من رو به این نتیجه رسوند که اگر قرار باشه به عنوان یک آدم حرفه‌ای حرفم شنیده بشه، باید توی این مملکت دکتر بشم، یعنی دکترا بخونم و از اون جایی که ملت همیشه به اشتباه دانشجویان دکترا رو دکتر خطاب می‌کنند، گاهی ملت من رو دکتر صدا میزنن (البته که بخشیش برای شوخی است)

وقتی یکی بهم میگه دکتر، چون هنوز این دکترای کوفتی تموم نشده، با تمام جدیت سعی می‌کنم که این اشتباه صدا زدن رو اصلاح کنم‌. حتی اگر هم یه روزی دکترام رو هم گرفتم، اصلا دکتر بودن رو دوست ندارم. دکتر بودن برای من یه نقاب مصنوعی که احتمالا توی آینده مجبورم بذارم روی صورتم که باهاش یکی از اهداف زندگیم رو دنبال کنم

از اون طرف، من عاشق امیرخان بودنم. نه به خاطر این که امیرخان یه جلال و جبروتی داره یا .... . بیشتر به خاطر این که امیرخان من رو به یاد یه زندگی دوست‌داشتنی میندازه که توش خودِ خود من، بدون هیچ نقابی زندگی کرده

چند روز پیش وقتی خواستم به یکی از دوستان عزیزم ایمیلم رو بدم، با تعجب گفت که امکانش است که یه ایمیل دیگه درست کنم؟ (ایمیل من با amirkhan شروع میشه).‌ حرفی که اون دوست عزیز زد، به این فکرم انداخت بابت این موضوع بنویسم. درسته که من اگر بخوام به یک جای ناشناخته و رسمی ایمیل بزنم، از ایمیل درست و حسابی‌تری استفاده خواهم کرد ولی آیا من از ایمل amirkhan دست خواهم کشید؟ (بگذریم از این موضوع که تمام حساب‌هایی که تا الان ساختم تقریبا روی همون ایمیلم است)

خیلی کوتاه، بعید می‌دونم. راستش دنیای آدم‌بزرگ‌ها که توش کلی قاعده و قانون قلابی است به نظرم اون قدر ارزشش رو نداره‌ که بخوام از ایمیلی که برام یادآوری از مهم‌ترین بخش زندگیم هست دست بکشم (مگر این که دیگه بفهمم که این دست کشیدن بابت رسیدن به یکی از اهدافم خیلی خیلی اهمیت داشته باشه)

@table_number3
#جستار
8👍1
از جنگ،‌ از بی‌خیالی، از دوست داشتن، از بابا (دلنوشته)

از اون‌ جایی که آدم مریضی هستم، هر وقتی که می‌بینم بابام یه خورده رفته توی فکر، شروع می‌کنم به پرسیدن یه سری سوال‌ها برای شوخی، مثلا یادمه بابت این که یکی از کارهایی که داشت می‌کرد خیلی خوب جلو نمی‌رفت، بهش گفتم: (هههههه، می‌بینم که پدر نگرانی) و با لبخند جواب داد که (سر این چیزها مگه آدم نگران میشه). البته یه ذره فکرش مشغول بود ولی خب واقعا خیلی براش این جور مسائل مهم نبوده و نیست (این که مثلا پول از دست بده و شبیه به این موارد).

چند روز پیش که جنگ شد، به این فکر افتادم که در مورد بابا بنویسم، بابا برای من یه جور قطب‌نما است. من وقتی بابا رو می‌بینم، یادم می‌افته که باید توی زندگی بی‌خیال یه سری ارزش مسخره‌ی دم دستی بشم. من وقتی بابام رو می‌بینم یادم می‌افته که باید یه آرمان خفن داشته باشم و همیشه بابتش بجنگم.

از همه مهم‌تر، بابا کسی که به من نشون میده، بزرگترین نعمت خدا دوست داشتنه. یادم نمیاد چیشد که صحبت از یه معتادی شد که پشت خونه‌مون آتیش روشن کرده بود که بابا در موردش گفت اون هم یه آدمه و درست نیست که بگیم آتیشی که برای گرم‌ کردن خودش روشن کرده داره ما رو اذیت می‌کنه. فکر بابا این جوریه که حتی همچین آدمی که جایگاه اجتماعی حاشیه‌ای داره، دوست داشتنیه و نباید فراموش کنیم که اون هم یه انسانه.

شاید گفتنش لوس باشه ولی به شدت خوشحالم همچین شانسی داشتم که همچین آدمی بابای من بشه. نمیدونم چقدر زور دارم اما امیدوارم که یه روزی خیلی شبیه‌ به بابام بشم. بی‌خیال مسخره‌بازی این دنیا، برای آرمانم بجنگم و مهم‌تر از همه، آدم‌ها رو دوست داشته باشم.

پ.ن ۱: از مامان گلم هم قبلا این جا نوشته بودم :)

پ.ن ۲:‌ من یه استاد دوست‌داشتنی دارم، یه چند وقت پیش این سوال برام پیش اومد که چرا من فلانی رو این قدر دوست دارم. جوابی که بهش رسیدم این بود که احتمالا ناخودآگاه من ایشون رو خیلی شبیه بابام می‌دونه

پ.ن ۳: البته متاسفانه بابت این که توی دنیا زندگی می‌کنیم و با محدودیت روبرو هستیم، نمیشه بی‌نهایت این دوست داشتن رو همیشه عملیاتی کرد


#دل‌نوشته
7
یه سری پیام کوچولو میخوام از این به بعد بدم، با عنوان از دوست داشتن، توی این فرسته‌ها می‌خوام از موقعیت‌هایی که به خاطر دوست داشتن رخ دادن صحبت کنم
1👍1
چه کاری از دستم برمیاد؟ (از دوست‌ داشتن)

از همه‌ی سختی‌ها و اضطراب‌های جنگ که بگذریم (چقدر حرص خوردیم)، پیام‌هایی که بچه‌های مختلف برای کمک کردن ارسال کردن،‌ خیلی برام دلچسب بود. یکی از اصلی‌ترین این کمک‌ها، برای پیدا کردن جا بود. دو تا از دوستام توی کانال‌هاشون (ه. ع. و ز. ن.) نوشته بودن که اگر کسی نیاز به اسکان توی شهرشون داره، بهشون پیام بده. یکی دیگه از دوستام هم (ش. ع.) شخصی بهم گفت که توی دو تا شهر که خودشون و مادربزرگشون زندگی می‌کنند،‌ اگر خواستم می‌تونم برم (اگر نیاز بود). سختی‌هایی مثل جنگ خیلی اذیت‌کننده هستند، اما این قشنگی‌ها، توی همچین بحران‌هایی بیشتر رخ میدن. دم همه کسایی که توی این مواقع به فکر کمک کردن بودن گرم ❤️

#از_دوست_داشتن
2👏2👍1
ودکا بخور و بجنگ: تاب‌آوری یا کارایی؟ (جستار)

یه نقلی است که خلبان‌های روسی وقتی که می‌خواند پشت فرمون هواپیما بشینند (خودم می‌دونم که هواپیما، فرمون نداره)، قبلش به قوطی ودکا مصرف می‌کنند. این داستان، اگرچه احتمالا دروغ، گویای یک واقعیت جالب از روس‌ها است، روس‌ها بد می‌جنگند؛ به طور دقیق‌تر می‌شه گفت که روس‌ها غیر بهینه و با تلفات بسیار بالا می‌جنگند.

اما، بر اساس اخباری جنگی که دنبال می‌کنم، روس‌ها یه ویژگی بامزه‌ی دیگه هم دارند: روس‌ها تا زمانی که به چیزی که می‌خوان نرسیدند، به جنگ با هر هزینه‌ای ادامه میدن. به عبارت دیگه، رسیدن به هدف برای روس‌ها، از هزینه‌ی رسیدن به هدف، پر اهمیت‌تره و از اون‌جایی که ظرفیت روس‌ها برای هزینه کردن بالا است (با توجه به جمعیت و منابعی که در اختیار دارند)، معمولا با خرج منابع زیاد،‌ روس‌ها به اهداف خود می‌رسند.

چیزی که به نظرم میاد، برای سیستم‌های شبیه به سیستم جنگی روسی، تاب‌آوری از اهمیت بالاتری از کارایی برخورداره. تاب‌آوری به معنی این که یه سیستم تا چه حد می‌تونه با وجود شوک‌های محیطی و هزینه‌های جانبی، برای رسیدن به هدف خودش، مقاومت کنه؛ از طرف دیگه، کارایی هم به معنی این که یه سیستم با هزینه‌های کمتر،‌ به هدف خودش برسه. تا جایی که جنگیدن اروپایی‌ها و آمریکایی‌ها رو دیدم، از نظر توسعه فناوری و شیوه‌ی جنگیدن از روس‌ها خیلی قوی‌تر اند. مثلا وقتی ارتش آمریکا از یک موضوع آسیب می‌بینه،‌ به سرعت به دنبال توسعه‌ی ابزارهایی برای پوشش اون آسیب می‌ره (مثلا توسعه خودروهایی مخصوصی برای مواجه با مین‌های کنار جاده‌ای). از اون طرف هم روس‌ها، از یه سری اصول جنگی سال‌ها قبل غربی‌ها ازش استفاده میکردند، توی اوایل جنگ اوکراین، استفاده نکردن (مثلا استفاده از بمب‌های دورایستا). ولی به نظر می‌رسه تهش روس‌ها، کسایی هستند که به هدف خودشون می‌رسند (مقایسه جنگ گرجستان با جنگ افغانستان).

انتخاب بین تاب‌آوری و کارایی، انتخابی صفر و یکی نیست، اما اگر توی زندگی یه هدف بلند مدت و مشکلی داریم، به نظرم باید توجه بیشتری به تاب‌آوری داشته باشیم. همون طور که توی این فرسته هم گفته شد، پیچیدگی‌های دنیا، بیشتر از اون چیزی که بتونیم روش برنامه‌ریزی‌های دقیقی برای کارایی داشته باشیم؛ اما میشه جوری آمادگی ذهنی برای خودمون درست کنیم که با وجود هزار مسئله‌ای که برامون پیش میاد، به هدفی که برای خودمون تعیین کردیم،‌ متعهد بمونیم.

پ.ن: هنوز زوده که در مورد نتیجه‌ی جنگ ایران و اسرائیل قضاوت کرد، اما به نظر می‌رسه که ایران توی این جنگ، شبیه روسیه داره رفتار میکنه، شاید می‌شد توی تیتر این فرسته نوشت: چایی بخور و بجنگ

پ.ن ۲: البته که به عنوان یک مسلمان، از این جور چیزها مصرف نمی‌کنم :)

پ.ن ۳: در نظر بگیرید که این متن،‌ نظر همین جوری من هست و خیلی‌ جاهاش خیلی دقیق نیست (به عنوان یه غیر متخصص این متن رو نوشتم)

@table_number3
#جستار
7👏1
👍3👌1
مباحثه (مرور پادکست Rory Stewart، قسمت 1. Thesis)

خیلی از آدم‌ها از مباحثه (argument) فراری هستند؛ اما مباحثه، نقش مهمی توی جامعه برای ارتقاء شناخت ما داره. توی سه قسمت از پادکست Rory Stewart، در مورد ابعاد مختلف مباحثه، به عنوان مهمترین رکن دموکراسی، صحبت میشه. از اون جایی هم که از نظر من، مباحثه خیلی مهمه (مخصوصا برای جلو بردن بحث‌های ساینسی)، تصمیم گرفتم، یه مرور خیلی کوتاه از قسمت‌های این پادکست بنویسم.

مهم‌ترین موردی که توی مباحثه باید بهش توجه کنیم، اصول اخلاقی و مسئولیت‌پذیری ما هست. باید یادمون باشه که هدف یه مباحثه، نه بردن، بلکه فهمیدن این که چه چیزی درسته. در نتیجه، صداقت داشتن خیلی خیلی مهم میشه. در نظر بگیرید که این که یه نفر، نظر غلطی داره؛ با این که یه نفر داره دروغ می‌گه، زمین تا آسمون فرق می‌کنه. همچین یادمون باشه که وقتی می‌خواهیم بحث می‌کنیم، همون قدر که دنبال اینیم که قانع کنیم، باید دنبال این هم باشیم که قانع بشیم (این از نظر اخلاقی مهمه که وقتی متوجه می‌شیم یه چیزی درست نیست، بتونیم صادقانه با اون موضوع کنار بیایم).

مورد بعدی که توی مباحثه اهمیت بالایی داره، رتوریک (Rhetoric) هست. به طور کلی، رتوریک به معنی هنر متقاعد کردن طرف مقابله. هر چند که این مفهوم، به خاطر گول زدن عموم توسط سیاسیون بد نام شده، اما مباحثه قابل جدا شدن از رتوریک نیست. از نظر ارسطو، رتوریک بر پایه‌ی سه اصل سوار شده، اصل اول اتوس (Ethos) یا اعتبار گوینده است. این که شنونده‌ی بحث به چه میزان فکر می‌کنه که گوینده مقابل، انسان قابل اتکایی است. اصل دوم، پاتوس (pathos) یا احساسات است، موردی که شاید آدم‌ها بهش کمتر توجه کنند. خیلی مهمه که طرف مقابل چه احساسی توی بحث تجربه کنه. اصل آخر هم، لوگوس (Logos) یا استدلال منطقی است. این همون استدلال‌هایی که ما توی یک بحث میاریمه (من به شخصه، خیلی تاکید خاص به اصل آخر دارم ولی خب به نظر همین که دو تا اصل قبلی رو زیاد بهش توجه نمی‌کنم، باعث شده شاید بابت رتوریک ضعف داشته باشم).

در آخر هم یادمون باشه که مباحثه،‌ از آدم‌ها زمان و انرژی زیادی می‌گیره. به خاطر همین اگر می‌خواهیم، مباحثه توی جامعه فراگیر باشه، باید تعهد بالایی برای رواجش داشته باشیم‌.

پ.ن: این پادکست رو می‌تونید از این‌ جا گوش کنید (البته اگر می‌تونید لهجه‌های مختلف بریتانیایی رو هضم کنید 😂)

پ.ن ۲: ایشالله دو قسمت بعد رو هم وقت کنم خواهم گذاشت :)

@table_number3
#مرور_پادکست
👍21
خوش‌خوشان داشتم فکر می‌کردم که چقدر ماهرانه می‌تونم احساساتم رو کنترل کنم که درد تنهایی و بدبختی یکی از خانواده‌های کتابِ تنِِ تنهایی از جا تکونم داد. اون جا بود که به یاد هم‌وطنِ جان، محمد صالح‌علاء افتادم که می‌گفت:‌ یه بار دور هم جمع‌ بشیم و آه بکشیم.

چند روز پیش، با غرور و لحنِ چقدرمن‌خفنم‌گونه، از مکانیزم عجیب و غریب دفاعی ذهنم، از مهارت زائدالوصفی که میتونم باهاش احساساتم رو کنترل کنم، صحبت می‌کردم، اما امروز صدای ستاره‌ پسیانی یادم انداخت که من هم بدجوری اسیر احساساتم و صرفا دارم خودم رو گول می‌زنم که عاقلم. من همیشه دوست داشتم، سمتِ تاریکِ جهان باشم که یه جوری به بخش روشنِ اون کمکی کنم ولی امروز فهمیدم که انگار هر چقدر هم تلاش کنم، درد، واقعی‌ترین چیزی که توی دنیا وجود داره، از دلِ من نخواهد رفت.

آه از نازندگی، آه از عاقلی، آه از نبودن دوستی، آه از دنیای نامرد و کثیف، آه از خودخواهی، آه از تنهایی انسان

#همین‌جوری‌نوشته‌ها
👍52🤔1
میز شماره سه
Photo
عشق و عاشقی و هویتِ ایرانی (مرور رمانِ تنِ تنهایی)

با یک جمله‌ی غیر دقیق شروع می‌کنم: مگر می‌شود یک نفر ایرانی باشد و دغدغه‌ی عشق نداشته باشد. این محوریت عشق انگار از شعر فارسی شروع می‌شود و هزار جای دیگه، مثل موسیقی ایرانی خودش را نشان می‌دهد. از اولین بیت دیوان حافظ شروع کنید (اَلا یا اَیُّهَا السّاقی اَدِرْ کَأسَاً و ناوِلْها / که عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکل‌ها) تا شعرهای خوانندگانی مثل سیاوش قمیشی، مثل متن موسیقی جزیره.

از طرف دیگر، ما ایرانی‌ها هم احتمالا مثل هر ملت دیگری، درگیرِ تغیرات عجیب و غریب دنیای اطرافمون هستیم. این جا است که به نظر، مسئله‌ای برای هویت ایرانی شکل می‌گیرد، در حال حاضر با این همه تغیرات دنیا، چگونه می‌شود عاشقی کرد؟‌

داستانِ کتاب تنِ تنهایی، در مورد عشق و عاشقی سه نوازنده‌ی جوانِ ایرانی عصر امروز است. این سه جوان، با پس‌زمینه‌های مختلف خانوادگی، درگیر این هستند که چگونه می‌توانند عاشقی کنند، سوال‌هایی که عشق درست می‌کند رو جواب بدند و مسئله به این بزرگی را در زندگی‌شان حل کنند.

هر کدام از این سه نفر توی یک نوع خانواده‌ی ایرانی بزرگ شدند. شخصیت‌های داستان، هر کدوم شبیه یک بخشی از افراد جامعه‌ی ایرانی هستند، مثلا یکی از آن‌ها، شبیه مامان‌های ایرانی است که توی هر شرایطی، عاشقانه، پای بقیه‌ی اعضای خونواده‌شون ایستادگی می‌کنند.

به کنار از متن روان و داستان خوبی که کتاب داشت، از دو جهت کتاب برای من جذاب بود، اول اشاره‌ی غیر مستقیمش به هویت ایرانی بود. داستان کتاب به موسیقی ایرانی گره خورده، در این حد که هر فصل کتاب، با توجه به موارد مختلف موسیقی ایرانی نام‌گذاری شدند. مورد دوم هم پرداختن به یکی از مهم‌ترین مسائل جوان‌های ایرانی، یعنی عاشقی است. ترکیب این دو تا موضوع (هویت ایرانی و مسئله‌ی عاشقی)، کتاب رو برای من جذاب کرده بود.

پ.ن: با کتاب به طور اتفاقی، در یک گروهِ دوستانه‌ی کتابخوانی آشنا شدم :) دم پیشنهاد کننده‌اش گرم.

@table_number3
#مرور_کتاب
👍2🍓1
میز شماره سه
Rouhangiz – Che Shavad Gar Fekani
یکی از آهنگ‌هایی که توی کتاب ازش صحبت شده بود:

چه شود گر فکنی بر من مسکین نگهی
تو مهی بر آسمانی و منم خار رهی
روی خویش از عاشقان جانا مکن هرگز نهان
نور ماه از آسمان تابد بر اطراف جهان
به دست تو تیر جفاست ای صنم
نشانه‌ی تیر تو کیست آن منم
نخواهم از دام تو رَست بی خطر
دمی بر این بسته‌ی دام کن نظر
ای گلعذارم ، بردی قرارم، دست از تو هرگز من برندارم
با همه جور تو من در ره دیگر نروم
بسته‌ام در دام صیاد که دگر من نشوم
چون کنون از جان خود من شسته ام دست ای حبیب
کی مرا بیمی بود از جور و از کید رقیب
گذشته در راه تو موج از سرم
بگو کز این پرده که روی آورم
خوش آن که اندر ره دوست جان دهد
به راه عشق آنچه نکوست آن دهد
آن روی مهوش، آن موی دلکش، یکباره افکند بر جانم آتش
1🍓1
میز شماره سه
یه سری پیام کوچولو میخوام از این به بعد بدم، با عنوان از دوست داشتن، توی این فرسته‌ها می‌خوام از موقعیت‌هایی که به خاطر دوست داشتن رخ دادن صحبت کنم
تو از کار مهم‌تری (از دوست داشتن)

دیروز متوجه شدم که آبجیم یه مریضی کوچیک پیدا کرده (براش دعا کنید) و به خاطر همین دیشب اومدم خونه‌شون (البته بیشتر نقش هویچ رو داشتم و اکثر زمان داشتم کارهای خودم رو انجام می‌دادم). وقتی انتهای پذیرایی نشسته بودم، گفتگوی بامزه‌ای بین آبجی و دومادجان رد و بدل شد، از یه طرف آبجیم می‌‌گفت که فردا صبح پاشو برو دنبال کارت و فردا با بابا می‌روند دنبال دکتر و ... (به نظر می‌رسید که دومادجان هم کار مهمی داشته) از طرف دیگه هم دومادجان می‌گفت که وقتی همچین موضوعی هست، کار اهمیتی نداره و فردا با خودش می‌روند.

البته که من هم به عنوان یه مسخره‌باز تمام‌عیار، در کمین یه موقعیت برای طنازی بودم 😂

#از_دوست_داشتن
🤣74👍1🍓1
دنیای مفهومی ذهن ما و احساسات (مرور پادکست Invisibilia، قسمت Emotions)

یه نظرِ خیلی رایجی که در مورد احساسات هست این که احساساتی که به ما دست میده، خارج از کنترل ما است. پادکست با یه داستانی که همچین نظری رو نشون میده شروع میشه که توش یه راننده کامیون که با خاطر یه تصادف منجر به مرگ، دچار PTSD یا (اختلال اضطراب پس از سانحه) میشه، بعد از حادثه، اون راننده کامیون حدود یک سال نمی‌تونه رانندگی کنه. وکلای اون راننده، با ثابت کردن این که اختلالی که برای راننده پیش اومده، مثل بیماری‌هایی مثل سرطان غیر قابل پیش‌گیری‌اند، از بیمه‌ی طرف مقابل، غرامت می‌گیرند

اما آیا دست ما این قدر از کنترل کردن احساساتمون کوتاهه؟ به طور کوتاه نه. چیزی که به نظر می‌رسه، ماها نقش پر رنگی توی احساساتی که بهمون دست می‌ده داریم. این احساساتی که ما تجربه‌شون می‌کنیم، بر پایه‌ی دنیای مفهومی که توی ذهن ما شکل گرفتند، ایجاد می‌شند و این دنیای مفهومی،‌ بر اساس یادگیری که بعد از تولد ما شکل می‌گیره، شکل میگیره. وقتی برای اولین بار، یه هورمونی توی بدن ما منتشر میشه، ما نظر خاصی در مورد علت انتشار اون هورمون نداریم؛ ولی بعد از یه مدت، بر اثر تجربه و یادگیری، این انتشارات هورمون رو به مفاهیم مختلفی منتصب می‌کنیم. مثلا احتمالا بچه‌ها احساس خاصی نسبت به توهین شنیدن ندارند؛ ولی وقتی کم کم بزرگ می‌شند، یه سری فعل و انفعالات فیزیکی درونی‌شون رو ناخودآگاه به همچین اتفاق بیرونی (توهین شنیدن) نسبت می‌دند. در نظر بگیرید که بخش بزرگی از این دنیای ذهنی بر اساس فرهنگی که توش زندگی می‌کنیم، شکل می‌گیره (مثلا این که مرد فلان جور باید باشه و زن بهمان جور)

برای کنترل کردن احساسات، لازمه که در قدم اول ما دنیای مفهومی ذهنی‌مون رو بشناسیم و در قدم دوم هم بریم سمت این که این دنیای ذهنی رو اصلاح کنیم. چیزی که من به ذهن من می‌رسه برای این که در مورد ارزش‌هایی که زندگی‌مون است سوال کنیم (این بخش توی پادکست نبود و خودم دارم اضافه می‌کنم). سوال‌های مثل این این که:‌ چی شد که فلان موضوع من رو ناراحت کرد؟‌ چی شد که فلان موضوع من رو خوشحال کرد؟ چرا من فلان چیز رو دوست دارم؟ و ...

آخرین موضوعی هم که توی پادکست مطرح میشه، مسئولیته، اون دنیای مفهومی که هر کدوم از ماها برای خودمون ساختیم، یه جور بار مسئولیت هم برامون درست می‌کنه. مثلا علت PTSD فردی که در ابتدا ازش صحبت شد، این بوده که طرف احساس می‌کرده که بابت مرگ یه بچه مسئولیت داشته و کوتاهی اون فرد توی وظایفش بوده که اون اتفاق رو رقم زده

پ.ن: این پادکست رو از این جا می‌تونید گوش کنید

پ.ن ۲:‌ مهمون این برنامه هم این کتاب رو در مورد احساسات داره، کتاب رو دوست دارم بخونم ولی خب تا حدود ۲ ماه دیگه احتمالا وقت نکنم، اگر کسی دوست داشت اون موقع با هم بخونیمش، بهم بگه. در نظر هم بگیرید که احتمالا کتاب رو نشه تا آخر خوند و صرفا بخش‌هایی از کتاب برای خوندن مفید باشه (در نتیجه اگر من هم بخونم، تعهدی برای کامل خوندنش ندارم) و این که متنش هم به نظر روون نبود (احتمالا اذیت می‌شید بابت خوندنش)‌. اگر فایل کتاب خواستید، بگید براتون بفرستم

پ.ن ۳: من حدس می‌زدم که شخصیت آدم‌ها به احساساتی که دارند خیلی مرتبطه. به خاطر همین دنبال مطلبی می‌گشتم که ببینم همچین چیزی هست یا نه. این پادکست رو از نتایج chatGPT پیدا کردم (دنبال مطلبی بودم که حدسم رو نشون بده)

@table_number3
#مرور_پادکست
👍2🗿1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#از_دوست_داشتن

(ویدیوی کامل رو از این جا می‌تونید ببینید)
بدقولِ خالی‌‌بند (از دوست داشتن)

وقتی دانشگاه فردوسی کلاس داشتم، یک هفته درمیون،‌ دوشنبه‌ها میومدم تهران و به جای این که برم خونه، میرفتم یه جایی که کارهام رو انجام بدم. اون موقع‌ها هم معمولا به خاطر یه کلاسی، آبجیم با مهدی (خواهرزاده‌ام) شنبه تا دوشنبه خونه‌ی ما می‌موند. یه دوشنبه‌ای که من از مشهد اومده بودم، وقتی که دیر رسیدم خونه، دیدم آبجیم‌ با مهدی برگشتند خونه‌شون و منی که دو هفته بود ندیده بودمشون به شدت ناراحت شدم. وقتی که زنگ زدم که چرا صبر نکردید، گفت که آخر هفته میان و می‌تونم مهدی رو ببینم

آخر هفته شد و شانس من اون هفته آبجیم‌ اینا تصمیم گرفتند برند مسافرت و در نتیجه نتونستم مهدی رو ببینم (در نظر بگیرید که من مجبور بودم برگردم مشهد) و این دلتنگی این قدر من رو ناراحت (و البته عصبانی) کرد که همون موقع اسم آبجیم رو توی گوشیم ذخیره کردم (بدقولِ خالی‌بند)

این موقعیت‌ها که آبجی به حرفش عمل نکنه خیلی خیلی کم توی زندگیمون پیش میاد (در این حد که صرفا همین یه مورد یادم مونده)؛ در نتیجه، منطقی است که همچین اسمی برای آبجی توی گوشیم نمونه، ولی چون این اسم برای من یادآور یه موقعیت جذابی از دلتنگی هست (از نظر من دلتنگی یکی از اون احساس‌های اصیل انسانیه)، همچنان اسم آبجی توی گوشی من ذخیره شده: بدقولِ خالی‌بند ؛)

#از_دوست_داشتن
2👍1🍓1