میز شماره سه
189 subscribers
50 photos
2 videos
58 links
درهم و برهم احوالات فکری و تجربه‌های یه آدمی که به ساینس اجتماعی و ادبیات خیلی علاقه داره
@AMiRKHAN_97
Download Telegram
شـرح یـک ابـتلای زیـرپوستی
#گـنده‌گـویه


گیرم به هیچ‌کجا نرسد؛
ناکام بماند؛
درست مثل خارش خفیفی که درمانی ندارد؛
یا تبی که نه بالا می‌رود، نه می‌افتد.

اما مگر نه این، خودْ خاصیتِ آن است؟
که بی‌هیاهو سر برآورد؛
پنهانی، آهسته، بی‌علامت.

نه قرار است از آن نانی درآید، نه نامی.
نه مقصدی دارد، نه سود و زیانی.
هرچه هست، در خودش هست؛
زیرپوستی، کار خودش را می‌کند.

هم‌زمان هم درد است، هم درمان؛
هم زخم، هم نشانه‌ی حیات.
فصلی‌ست که بی‌اذن می‌آید،
و وصلی‌ست که در خیال ادامه می‌یابد.

گاه در هیئت چهره‌ای آشناست،
گاه تنها طنین صدایی یا عطری فراموش‌شده.
و راستش، مهم هم نیست.
مبتلاشده دیگر نمی‌پرسد «چرا» و «تا کِی».
چون اصل ماجرا، نه رسیدن است و نه داشتن؛
همین جنب‌وجوشِ زیرپوستیِ بی‌پایان.

من‌یکی، برایش شکستی متصور نیستم.
شکست، بیرون آن است:
در پیغام‌ها و پسغام‌ها،
در اوقاتی که احساسْ کلام نمی‌شود.
اما این ابتلا؟
درونی‌ست، خودجوش، بی‌نیاز از طبیب.
کاری با نتیجه ندارد؛
همین که هست، کافی‌ست.

آن‌که تجربه‌اش کرد، بُرد کرده؛
حتا اگر هیچ‌وقت به‌دست نیاورده،
حتا اگر هیچ‌گاه روی خوش ندیده.
چون در لحظه‌ای تاریک،
با این جوشش پرخروش روبه‌رو شده‌.
و این خودْ یعنی هنوز چیزی در او هست که می‌لرزد، می‌طلبد، می‌زیَد.

و مگر از زندگی، می‌شود بیش از این‌ها خواست؟


✍🏿 @Paazaaniibs | واژبـاره
1
وضعِ ما (دل‌نوشته)

از یکی از دوستام شروع می‌کنم که چند سال از من کوچیک‌تره. چند روز پیش بهم پیام داد که دیگه خیلی خیلی خسته‌است و حالش از تعامل با آدم‌هایی که به فکر منفعت خودشون هستند، بهم می‌خوره. غیر از اون دوستم، یه دوست دیگه هم دارم که الان توی اروپا است و دیروز ازم در مورد افسردگی سوال کرده بود. و به جز دوستان نزدیکم، پیام‌ها و رفتارهای دوستانی که یه خورده ازم دور هستند می‌فهمم حالشون چندان خوب نیست و توی خودشون انگار دارند به شدت دعوا می‌کنند

از دوستام بگذرم. خودم چطورم؟ در یک کلمه داغون. وضعیت کاریم که با عدم قطعیت خیلی زیادی روبرو هست. از اون طرف این قدر کار دانشگاه و پروژه‌های باز دارم که استعاره‌ی (مثل خری در گل مانده) مناسب حال و هوای الانم هست‌ (البته که به طرز عجیبی این خیلی اذیتم نمی‌کنه که شاید علتش این که دیگه با این وضعیت عدم قطعیت کنار میام). از همه‌ی این‌ها بگذرم، این دو هفته یه سری احساسات جدید داشتم که جوری پدرم رو درآورد که برای اولین بار (حداقل چیزی که یادم میاد) با پدیده‌ی دردِ معده در اثر استرس آشنا شدم

من وقتی یه سری از دوستام میان که باهام صحبت کنند، معمولا حس بابابزرگ‌ها رو می‌گیرم و با این جملات شروع می‌کنم که ببین چیکار از دستت برمیاد و اون رو انجام بده؛ اما همیشه به خودم میگم که الان که دوستم توی دلش داره بهم فحش میده و میگه خودم هم می‌دونستم که فلان کار درستش چیه ولی خب الان حالم خوب نیست و بخوام خیلی عقلایی تصمیم بگیرم

چند روز پیش که اوج حال خوب نبودنم، داشتم با یکی از دوستام صحبت می‌کردم که بهم رفتار عاقلانه‌ی بابابزرگ‌ها رو یادآوری کرد و خب جواب من واضح بود: میدونم که رفتار درست فلان است و ... اما این که حال من چجوریه‌، دست خودم نیست

امروز که این حال خوب نبودن به طرز خیلی عجیبی با یه مریضی حوصله‌سربر همراه شد، تصمیم گرفتم که بنویسم (تاریخ اصلی این نوشته بین جمعه شب ساعت ۹ و صبح شنبه‌ی روز بعد حدود ۴ صبح است، فاصله‌ای که بین نوشتن این فرسته افتاد، به خاطر شدید شدن سردردم بابت مریضی که داشتم بود). از چه چیزی؟ از این که تهش مجبوریم با همه‌ی این دردها، عدم قطعیت‌ها و تعلیق‌ها کنار بیایم.

وضعِ ما چندان وضع خوبی نیست و دردهای مختلف، به طرق مختلف، پدر ما رو درخواهند آورد. اما خب به جز ادامه دادن چه چاره‌ای است؟ مثل بابابزرگ‌ها خودم و دیگران رو نصیحت کردن، چندان شکل جالبی نداره، اما تهش که مجبوریم با این دردها کنار بیایم و برای زندگیمون بجنگیم. پس شاید سرخوشانه، باید مسیر رو ادامه داد

پ.ن: متنم کلیشه‌ای نشد؟ احتمالا چرا، ولی خب این گفتگوی کوچیکی بود که در حال حاضر توی مغزم در جریان است. خیلی سفت دارم به خودم میگم که باید ادامه داد

پ.ن ۲: خواستم بگم که (وسط این درد کشیدن‌هامون، اگر جایی فکر کردید من می‌تونم کمک کنم، بهم بگید :) بعدش به نظرم رسید که شاید یه جورایی خودنمایانه باشه این جور صحبت (در هر صورت اگر جایی دیدید که کمکی از دست من بر میاد برای آروم شدن و ... بهم بگید، در حد توانم کمک خواهم کرد، حتی در حد داشتن یه صحبت کوچیک)

#دل‌نوشته
2👍1
میز شماره سه
Pallet Band – Az Shomal Ta Jonoob ( shenoland.com )
این آهنگ هم مناسب فرسته‌ی بالا بود (اگر از کانال یوتیوب خودشون ببینید بهتره)، متن آهنگ:

از گذشته بگذریم، گرچه تلخ، گرچه خوب
این ترانه می‌رود از شمال تا جنوب

این ترانه مال من، مال تو، مال ماست
این ترانه شهرزادِ قصه‌گوی حال ماست

کوچه‌‌ها، خانه‌‌ها، قصه‌‌ها، افسانه‌ها
در میان قلب ما جانان شرقی می‌تپد

دردها، رازها، شورها، آوازها
از شمال تا جنوب، آوازه‌ی ما می‌رود

جان شرقی، حسرت آمیخته با یادها
ای گلویت کرده از نامردمی فریادها

گر تو خواهی عاشقان فردا ز ما یادی کنند
یاد کن گاهی تو از شیرین و از فرهادها

جان شرقی، سرد شد آتشکده، کو آتشت؟
کو درفش کاویانی؟ کو کمان آرشت؟

جان شرقی، شهر را از بوی گل آکنده کن
کوچه‌‌ها، خانه‌‌ها را غرق نور و خنده کن


دردها، رازها، شورها، آوازها
در میان قلب ما، جانان شرقی می‌تپد

کوچه‌‌ها، خانه‌‌ها، قصه‌‌ها، افسانه‌ها
از شمال تا جنوب آوازه‌ی ما می‌رود

از گذشته بگذریم، گرچه تلخ، گرچه خوب
این ترانه می‌رود، از شمال تا جنوب
میز شماره سه
این برنامه رو یکی از دوستان عزیز، برای پذیرش احساسات پیشنهاد کرد: https://play.google.com/store/apps/details?id=org.howwefeel.moodmeter&pcampaignid=web_share
مثل این که این برنامه برای این که کمک به پذیرش احساسات هست و نه کنترل (انتقاد دوستم این بود که من سعی در کنترل احساسات دارم که اثرات منفی خواهد داشت)
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
عبث بودن مثلِ کنترل‌گری (مرور پادکست Hidden Brain، قسمت Wellness 2.0: The Art of the Unknown)

این قسمت از Hidden Brain‌ با دو تا داستان شروع میشه. داستان اول در مورد نجات پیدا کردن یه مرد توی اقیانوس به خاطر یه توپ که یه پسربچه‌ ۶۰ روز قبلش به طور اتفاقی توی دریا شوت کرده، بود. بعد از ۶۰ روز، موج و جریان هوا این توپ رو بردند دقیقا جایی که اون مرد بتونه برای نجاتش ازش کمک بگیره. داستان دوم هم داستان دومین شهری که بمب اتم خورده. ناگاساکی، جایی که هدفِ چهارم برای انداختن بمبِ اتم بوده، ولی سفر گردشگری ۱۰ سال پیش یه مقام تصمیم‌گیرنده‌ی آمریکایی به هدف دوم و مه‌آلود بودن هدف سوم در روز حمله، باعث شده که ناگاساکی توش بمبِ اتم بخوره

خلاصه‌ی حرف مهمون این برنامه این بود که ما بیشتر از اون حرف‌ها که فکر می‌کنیم، کنترل دنیا از دستمون خارجه و هر چقدر هم آدم خفنی باشیم و ... یه سری اتفاقات کوچک توی دنیا رخ میده که نتایج بزرگ اون‌ها، کنترل رو از دست ما خارج می‌کنه. توی این دنیایی که ما داریم زندگی می‌کنیم، حتی کنش‌های کوچک آدم‌ها، یه سری نتیجه در بردارند که از توان محاسباتی آدم‌ها به شدت فراتره و در نتیجه کنترل کردنشون عملا غیر ممکنه (سفر گردشگری یه مقام سیاسی، باعث مرگ هزار تا آدمی میشه که قرار بوده زنده بمونن)

حالا دونستن این واقعیت چه فایده‌ای داره؟ اولیش این که ما متوجه میشیم که اتفاقاتی که ماها باهاش روبرو میشیم، صرفا خروجی تلاش ما نیست. خیلی از وقت‌ها ما کلی تلاش می‌کنیم ولی تهش نتیجه‌ی خوب نمی‌گیریم، یادآوری روند تصادفی دنیا توی این زمان‌ها باعث میشه که یادمون بیاد مشکلات زندگی ما در خیلی از موارد، به خاطر کم‌کاری ما نبوده (یه چیزی هم توی پادکست گفته نمیشه ولی به نظرم مهم میشه این که که موفقیت‌های خودمون رو هم خیلی خفن نباید در نظر بگیریم، با توجه به این که اون‌ها هم حاصل یه سری روند تصادفی هستند)

دومین فایده‌ی توجه به همچین موضوعی، کم شدن تمرکز ما بر کنترل‌گری است. آدمی که همچین روندی توی ذهنش باشه، به جای کنترل کردن دنیا، میره دنبال این که تاب‌آوری (resilience) خودش رو افزایش بده؛ به عبارت دیگه، به جای این که بخواد تمام اتفاقات دنیا رو یه جور دقیقی رقم بزنه، به این فکر می‌کنه که چجوری در برابر اتفاقات دنیا واکنش داشته باشه که همیشه وضعیتش روال باشه. همچنین، وقتی تمرکز ما از کنترل‌گری کمتر بشه، توجه‌مون به کشف کردن هم بیشتر میشه و بیشتر سعی خواهیم کرد که دنیای اطرافمون و اتفاقات آینده رو کشف کنیم، چیزی که حالت یه بازی داره و احتمالا باعث بشه زندگی شادتری داشته باشیم

نکته‌ی آخر برای جمع‌بندی، درسته که در بسیاری از موارد ما بر روندهای دنیا رخ میده هیچ کنترلی نداریم اما ما بر واکنش‌های ذهنی‌مون در برابر این اتفاقات می‌تونیم تاثیر داشته باشیم، در نتیجه به جای این که بخواهیم اتفاق‌های دنیای اطراف‌مون رو کنترل کنیم، بهتره که بر قدرت تاب‌آوری ذهن خودمون در برابر مواجه با این اتفاقات کار کنیم

پ.ن: این قسمت رو می‌تونید از این جا گوش کنید

پ.ن ۲:‌ تا جایی که میدونم از نظر چشم‌انداز توحیدی (چشم‌اندازی که بهش پایبندم)، به اتفاقات تصادفی،‌ قضا و قدر الهی گفته میشه، موردی که توی اصل حرفی که این جا زده میشه تفاوتی ایجاد نمی‌کنه (با توجه به این که بر اساس این چشم‌انداز، آدم باید این قضا و قدر الهی رو بپذیره)

@table_number3
#مرور_پادکست
👍43
این ویدیو از رشید کاکاوند توضیحات جالبی در مورد عقل و خرد توی ادبیات فارسی داشت. بامزه است که توی ادبیات فارسی، عقل و خرد دو پدیده‌ی متفاوت در نظر گرفته میشه. هر چقدر که عقل مذمومه، خردورزی توصیه شده است. با توجه به صحبت‌هایی که این جا میشه، به نظر می‌رسه که عقل بیشتر درگیر محاسبات روزمره‌ی زندگی است و خرد بیشتر درگیر این که نگاه کلی به مقصد زندگی و موضوعاتی که بیشتر با جهان‌بینی آدم درگیره

احتمالا با این موضوع هم برخورد داشتید که خیلی از قهرمانان ادبیات فارسی، مثل مجنون، آدم‌هایی بودند که عقل‌گریز بودند. مست بودن هم از این نظر که عقل آدم رو ضایع می‌کنه، خیلی بهش از بعد مثبت پرداخته شده. این دو بیت که توی ویدیو گفته میشه برای نمونه:
از خانه برون رفتم، مَستیم به پیش آمد
در هر نظرش مُضمَر، صد گلشن و کاشانه

چون کشتیِ بی‌لنگر، کَژ می‌شد و مَژ می‌شد
وز حَسرتِ او مُرده، صد عاقل و فرزانه

مولانا

#همین‌جوری‌نوشته‌ها
کنترلِ مالی (جستار)

[این ربطی به نوشته‌ی اصلی نداره ولی مهمه: تو رو به خدا بیاید در مورد مشکلاتمون صحبت کنیم (البته که اگر اندیشه توحیدی ندارید، مجبورم صرفا خیلی خیلی ازتون خواهش کنم :) این نوشته احتمالا برای من یه سری پیامد‌های منفی داشته باشه، ممکنه یه سری‌ها ناراحت بشند و ... ولی نوشتم و منتشر کردم چون حس می‌کنم از دغدغه‌هامون صحبت کردن واجبه، واجبه که از دغدغه‌هامون صحبت کنیم و هم‌فکری کنیم چون احتمالا مهم‌ترین راهی که برای حل مشکلاتمون داریم همینه]

یه چند روز پیش به آبجیم گفتم که توی یه بحثی که داشتم، یکی ازم سوال پرسیده که آیا مسئله‌ای ندارم که همسرم درآمدش بیشتر از من باشه و خواهرم یه همچین جوابی داد: می‌خواستی بهش بگی که تو شوت‌تر از این‌ حرف‌هایی که به همچین سوال‌هایی فکر کنی (کلمه‌ی شوت رو دقیقا ذکر کرد 😂). از سطح احترامی که خواهر بنده برای ما قائل بود بگذریم، حرف آبجی‌ایم همچین غیر دقیق نبود، من از این جور بحث‌های (مسخره به نظر من) این قدر پرت هستم که اصلا توی زندگیم به همچین چیزهایی فکر نکردم

بعدا ازش پرسیدم که خب چرا باید یه آقا توی ذهنش این بگذره که مثلا همسرش درآمد بیشتری نداشته باشه ازش. جوابی که داد این بود که از نظر چشم‌انداز خیلی از مردها، اگر درآمد بیشتری از خانم‌شون داشته باشند، می‌تونن جریان زندگی‌خودشون رو با توجه به این که کنترل جریان مالی زندگی رو دارند، کنترل کنند و چیزی که اومد توی ذهن من این بود که واقعا آدم‌ها فکر می‌کنن که می‌تونن با مشوق‌های مالی، توی تصمیم‌گیری اعضای خانواده‌شون همچین تاثیرگذاری داشته باشند؟‌ اصلا یه آدم خودش رو توی چه جایگاهی در نظر می‌گیره که فکر کنه این قدر عقلِ کله که دیگران رو باید کنترل کنه؟

از مردها که بگذرم، به این هم فکر کردم که چرا خانم‌‌ها باید سراغ همچین ایده‌ای بروند که به اصطلاح نباید تحت کنترل مالی همسر خود قرار بگیرند. آیا همچین ایده‌ای هست که استقلال مالی باعث میشه که یه خانم زیر یوغ شوهر خودش نره و به اصطلاح کنترل زندگی رو به دست بگیره؟ توی یه ارتباط (حتی بحث فراتر از این جور بحث‌ها هست و توی بحث‌های کاری هم به نظرم این مهمه)، خیلی خیلی مهمه که آدم مرئوس کس دیگه‌ای نشه، از کس دیگه دستور نگیره و ...؟ واقعا رئیس بودن این قدر مهمه؟

به این سوال‌ها که فکر می‌کردم به فکر خانواده‌ی خودم افتادم. من یادم نمیاد که بابا و مامانم با مشوق‌های مالی خواسته باشند که زندگی بچه‌هاشون رو کنترل کنند و البته که در بخش خیلی خیلی اصلی از زندگی‌ ماها به شدت اثرگذار بودند (یک بار یکی از خواستگارهای خواهرم که با من و داداشم صحبت کرده بود، با تعجب گفته بود که چقدر افکار ماها شبیه هم هست). همیشه‌ هم بابام این جوری که خودت می‌دونی (خودت تصمیم بگیر) که چی‌ کار می‌خوای بکنی و در آخر هم توی اکثر موارد، ما بچه‌ها معمولا همون جوری تصمیم گرفتیم که بابام درست می‌دونسته (البته که من از موضوع ناراضی نیستم و افتخار هم می‌کنم که در اکثر موارد شبیه بابا و مامانم فکر می‌کنم)

خلاصه که واقعا ملت فکر می‌کنند که می‌تونن با این همه عدم قطعیت توی دنیا، تو زندگی‌شون با پول با مقیاس سانتی‌متری، همه چیز رو کنترل کنن؟‌ (این قسمت از پادکست Hidden Brain رو گوش کنید) شبیه برنامه‌های تلوزیونی، جواب این سوال رو به خود خوانندگان واگذار می‌کنم و خودم میرم سراغ زیست بچگانه‌ام

پ.ن: من عاشق روابط صمیمی خودم و آبجیم هستم و این جور شوخی کردن‌های ریز ما، توی گرم بودن به شدت نقش مهمی داره

پ.ن ۲: یه استدلال دیگ هم که آبجیم مطرح کرد این بود که مردها شاید بخوان با داشتن دستِ برتر مالی، مواردی که همسرشون میخوان رو فراهم کنن و این جوری یه کاری کنن که توی خوشحالی اون‌ها تاثیر مثبت داشته باشند. هر چند که اگر این باشه، به نظرم مثل قبلی خیلی زشت نیست، ولی باز طرز تفکر قوی نیست، واقعا آدم باید به پول برای خوشحال کردن یه نفر دل ببنده؟

پ.ن ۳: شاید لحن زیرپوستی این متن، این جوری پیام بده که چیزی که من تجربه کردم، بهترین مدل زندگیه، ولی خب من خیلی با این جور عقل کل بودنه موافق نیستم، در نتیجه شدیدا ازتون میخوام که اگر مخالفید، بگید. صادقانه، این جور سوال‌ها توی دنیای من وجود نداشتند، ممکنه که عدم درک من از همچین دنیاهایی باعث شده باشه که لحن صحبتم، مثل لحن آدم‌های دانای کل در اومده باشه (راهنماییم کنید که دنیای دیگران رو درک کنم، ممنون میشم)

@table_number3
#جستار
👍7
امیرخان یا آقای دکتر؟ (جستار)

به طرز بامزه‌ای، آدم‌هایی که از طریق خانواده‌ام من رو شناختند، امیرخان صدام میزنن. داستان این امیرخان شدن (تا جایی که من یادمه حداقل) از این جا شروع شد که بین محمد (عموم) و مامان‌بزرگم خدا بیامرز، یه بازی کلامی شروع میشد، مامان‌بزرگ سرسختانه اعتقاد داشت که آقای آقاها، محمد ماست(داداشم) و عموم در جواب می‌گفت که خودش محمد آقای گله (محمد اصلی). من هم بابت این که بتونم وارد این بازی بشم اسم امیرخان رو برای خودم برگزیدم 😁 (البته که اولش داداشم این اسم رو برای اذیت کردن من استفاده می‌کرد ولی بعدش به خاطر بازی ازش استفاده کردم)

اما داستان دکتری از اون جا شروع شد که راهنمایی‌های بابام و استادم من رو به این نتیجه رسوند که اگر قرار باشه به عنوان یک آدم حرفه‌ای حرفم شنیده بشه، باید توی این مملکت دکتر بشم، یعنی دکترا بخونم و از اون جایی که ملت همیشه به اشتباه دانشجویان دکترا رو دکتر خطاب می‌کنند، گاهی ملت من رو دکتر صدا میزنن (البته که بخشیش برای شوخی است)

وقتی یکی بهم میگه دکتر، چون هنوز این دکترای کوفتی تموم نشده، با تمام جدیت سعی می‌کنم که این اشتباه صدا زدن رو اصلاح کنم‌. حتی اگر هم یه روزی دکترام رو هم گرفتم، اصلا دکتر بودن رو دوست ندارم. دکتر بودن برای من یه نقاب مصنوعی که احتمالا توی آینده مجبورم بذارم روی صورتم که باهاش یکی از اهداف زندگیم رو دنبال کنم

از اون طرف، من عاشق امیرخان بودنم. نه به خاطر این که امیرخان یه جلال و جبروتی داره یا .... . بیشتر به خاطر این که امیرخان من رو به یاد یه زندگی دوست‌داشتنی میندازه که توش خودِ خود من، بدون هیچ نقابی زندگی کرده

چند روز پیش وقتی خواستم به یکی از دوستان عزیزم ایمیلم رو بدم، با تعجب گفت که امکانش است که یه ایمیل دیگه درست کنم؟ (ایمیل من با amirkhan شروع میشه).‌ حرفی که اون دوست عزیز زد، به این فکرم انداخت بابت این موضوع بنویسم. درسته که من اگر بخوام به یک جای ناشناخته و رسمی ایمیل بزنم، از ایمیل درست و حسابی‌تری استفاده خواهم کرد ولی آیا من از ایمل amirkhan دست خواهم کشید؟ (بگذریم از این موضوع که تمام حساب‌هایی که تا الان ساختم تقریبا روی همون ایمیلم است)

خیلی کوتاه، بعید می‌دونم. راستش دنیای آدم‌بزرگ‌ها که توش کلی قاعده و قانون قلابی است به نظرم اون قدر ارزشش رو نداره‌ که بخوام از ایمیلی که برام یادآوری از مهم‌ترین بخش زندگیم هست دست بکشم (مگر این که دیگه بفهمم که این دست کشیدن بابت رسیدن به یکی از اهدافم خیلی خیلی اهمیت داشته باشه)

@table_number3
#جستار
8👍1
از جنگ،‌ از بی‌خیالی، از دوست داشتن، از بابا (دلنوشته)

از اون‌ جایی که آدم مریضی هستم، هر وقتی که می‌بینم بابام یه خورده رفته توی فکر، شروع می‌کنم به پرسیدن یه سری سوال‌ها برای شوخی، مثلا یادمه بابت این که یکی از کارهایی که داشت می‌کرد خیلی خوب جلو نمی‌رفت، بهش گفتم: (هههههه، می‌بینم که پدر نگرانی) و با لبخند جواب داد که (سر این چیزها مگه آدم نگران میشه). البته یه ذره فکرش مشغول بود ولی خب واقعا خیلی براش این جور مسائل مهم نبوده و نیست (این که مثلا پول از دست بده و شبیه به این موارد).

چند روز پیش که جنگ شد، به این فکر افتادم که در مورد بابا بنویسم، بابا برای من یه جور قطب‌نما است. من وقتی بابا رو می‌بینم، یادم می‌افته که باید توی زندگی بی‌خیال یه سری ارزش مسخره‌ی دم دستی بشم. من وقتی بابام رو می‌بینم یادم می‌افته که باید یه آرمان خفن داشته باشم و همیشه بابتش بجنگم.

از همه مهم‌تر، بابا کسی که به من نشون میده، بزرگترین نعمت خدا دوست داشتنه. یادم نمیاد چیشد که صحبت از یه معتادی شد که پشت خونه‌مون آتیش روشن کرده بود که بابا در موردش گفت اون هم یه آدمه و درست نیست که بگیم آتیشی که برای گرم‌ کردن خودش روشن کرده داره ما رو اذیت می‌کنه. فکر بابا این جوریه که حتی همچین آدمی که جایگاه اجتماعی حاشیه‌ای داره، دوست داشتنیه و نباید فراموش کنیم که اون هم یه انسانه.

شاید گفتنش لوس باشه ولی به شدت خوشحالم همچین شانسی داشتم که همچین آدمی بابای من بشه. نمیدونم چقدر زور دارم اما امیدوارم که یه روزی خیلی شبیه‌ به بابام بشم. بی‌خیال مسخره‌بازی این دنیا، برای آرمانم بجنگم و مهم‌تر از همه، آدم‌ها رو دوست داشته باشم.

پ.ن ۱: از مامان گلم هم قبلا این جا نوشته بودم :)

پ.ن ۲:‌ من یه استاد دوست‌داشتنی دارم، یه چند وقت پیش این سوال برام پیش اومد که چرا من فلانی رو این قدر دوست دارم. جوابی که بهش رسیدم این بود که احتمالا ناخودآگاه من ایشون رو خیلی شبیه بابام می‌دونه

پ.ن ۳: البته متاسفانه بابت این که توی دنیا زندگی می‌کنیم و با محدودیت روبرو هستیم، نمیشه بی‌نهایت این دوست داشتن رو همیشه عملیاتی کرد


#دل‌نوشته
7
یه سری پیام کوچولو میخوام از این به بعد بدم، با عنوان از دوست داشتن، توی این فرسته‌ها می‌خوام از موقعیت‌هایی که به خاطر دوست داشتن رخ دادن صحبت کنم
1👍1
چه کاری از دستم برمیاد؟ (از دوست‌ داشتن)

از همه‌ی سختی‌ها و اضطراب‌های جنگ که بگذریم (چقدر حرص خوردیم)، پیام‌هایی که بچه‌های مختلف برای کمک کردن ارسال کردن،‌ خیلی برام دلچسب بود. یکی از اصلی‌ترین این کمک‌ها، برای پیدا کردن جا بود. دو تا از دوستام توی کانال‌هاشون (ه. ع. و ز. ن.) نوشته بودن که اگر کسی نیاز به اسکان توی شهرشون داره، بهشون پیام بده. یکی دیگه از دوستام هم (ش. ع.) شخصی بهم گفت که توی دو تا شهر که خودشون و مادربزرگشون زندگی می‌کنند،‌ اگر خواستم می‌تونم برم (اگر نیاز بود). سختی‌هایی مثل جنگ خیلی اذیت‌کننده هستند، اما این قشنگی‌ها، توی همچین بحران‌هایی بیشتر رخ میدن. دم همه کسایی که توی این مواقع به فکر کمک کردن بودن گرم ❤️

#از_دوست_داشتن
2👏2👍1
ودکا بخور و بجنگ: تاب‌آوری یا کارایی؟ (جستار)

یه نقلی است که خلبان‌های روسی وقتی که می‌خواند پشت فرمون هواپیما بشینند (خودم می‌دونم که هواپیما، فرمون نداره)، قبلش به قوطی ودکا مصرف می‌کنند. این داستان، اگرچه احتمالا دروغ، گویای یک واقعیت جالب از روس‌ها است، روس‌ها بد می‌جنگند؛ به طور دقیق‌تر می‌شه گفت که روس‌ها غیر بهینه و با تلفات بسیار بالا می‌جنگند.

اما، بر اساس اخباری جنگی که دنبال می‌کنم، روس‌ها یه ویژگی بامزه‌ی دیگه هم دارند: روس‌ها تا زمانی که به چیزی که می‌خوان نرسیدند، به جنگ با هر هزینه‌ای ادامه میدن. به عبارت دیگه، رسیدن به هدف برای روس‌ها، از هزینه‌ی رسیدن به هدف، پر اهمیت‌تره و از اون‌جایی که ظرفیت روس‌ها برای هزینه کردن بالا است (با توجه به جمعیت و منابعی که در اختیار دارند)، معمولا با خرج منابع زیاد،‌ روس‌ها به اهداف خود می‌رسند.

چیزی که به نظرم میاد، برای سیستم‌های شبیه به سیستم جنگی روسی، تاب‌آوری از اهمیت بالاتری از کارایی برخورداره. تاب‌آوری به معنی این که یه سیستم تا چه حد می‌تونه با وجود شوک‌های محیطی و هزینه‌های جانبی، برای رسیدن به هدف خودش، مقاومت کنه؛ از طرف دیگه، کارایی هم به معنی این که یه سیستم با هزینه‌های کمتر،‌ به هدف خودش برسه. تا جایی که جنگیدن اروپایی‌ها و آمریکایی‌ها رو دیدم، از نظر توسعه فناوری و شیوه‌ی جنگیدن از روس‌ها خیلی قوی‌تر اند. مثلا وقتی ارتش آمریکا از یک موضوع آسیب می‌بینه،‌ به سرعت به دنبال توسعه‌ی ابزارهایی برای پوشش اون آسیب می‌ره (مثلا توسعه خودروهایی مخصوصی برای مواجه با مین‌های کنار جاده‌ای). از اون طرف هم روس‌ها، از یه سری اصول جنگی سال‌ها قبل غربی‌ها ازش استفاده میکردند، توی اوایل جنگ اوکراین، استفاده نکردن (مثلا استفاده از بمب‌های دورایستا). ولی به نظر می‌رسه تهش روس‌ها، کسایی هستند که به هدف خودشون می‌رسند (مقایسه جنگ گرجستان با جنگ افغانستان).

انتخاب بین تاب‌آوری و کارایی، انتخابی صفر و یکی نیست، اما اگر توی زندگی یه هدف بلند مدت و مشکلی داریم، به نظرم باید توجه بیشتری به تاب‌آوری داشته باشیم. همون طور که توی این فرسته هم گفته شد، پیچیدگی‌های دنیا، بیشتر از اون چیزی که بتونیم روش برنامه‌ریزی‌های دقیقی برای کارایی داشته باشیم؛ اما میشه جوری آمادگی ذهنی برای خودمون درست کنیم که با وجود هزار مسئله‌ای که برامون پیش میاد، به هدفی که برای خودمون تعیین کردیم،‌ متعهد بمونیم.

پ.ن: هنوز زوده که در مورد نتیجه‌ی جنگ ایران و اسرائیل قضاوت کرد، اما به نظر می‌رسه که ایران توی این جنگ، شبیه روسیه داره رفتار میکنه، شاید می‌شد توی تیتر این فرسته نوشت: چایی بخور و بجنگ

پ.ن ۲: البته که به عنوان یک مسلمان، از این جور چیزها مصرف نمی‌کنم :)

پ.ن ۳: در نظر بگیرید که این متن،‌ نظر همین جوری من هست و خیلی‌ جاهاش خیلی دقیق نیست (به عنوان یه غیر متخصص این متن رو نوشتم)

@table_number3
#جستار
7👏1
👍3👌1
مباحثه (مرور پادکست Rory Stewart، قسمت 1. Thesis)

خیلی از آدم‌ها از مباحثه (argument) فراری هستند؛ اما مباحثه، نقش مهمی توی جامعه برای ارتقاء شناخت ما داره. توی سه قسمت از پادکست Rory Stewart، در مورد ابعاد مختلف مباحثه، به عنوان مهمترین رکن دموکراسی، صحبت میشه. از اون جایی هم که از نظر من، مباحثه خیلی مهمه (مخصوصا برای جلو بردن بحث‌های ساینسی)، تصمیم گرفتم، یه مرور خیلی کوتاه از قسمت‌های این پادکست بنویسم.

مهم‌ترین موردی که توی مباحثه باید بهش توجه کنیم، اصول اخلاقی و مسئولیت‌پذیری ما هست. باید یادمون باشه که هدف یه مباحثه، نه بردن، بلکه فهمیدن این که چه چیزی درسته. در نتیجه، صداقت داشتن خیلی خیلی مهم میشه. در نظر بگیرید که این که یه نفر، نظر غلطی داره؛ با این که یه نفر داره دروغ می‌گه، زمین تا آسمون فرق می‌کنه. همچین یادمون باشه که وقتی می‌خواهیم بحث می‌کنیم، همون قدر که دنبال اینیم که قانع کنیم، باید دنبال این هم باشیم که قانع بشیم (این از نظر اخلاقی مهمه که وقتی متوجه می‌شیم یه چیزی درست نیست، بتونیم صادقانه با اون موضوع کنار بیایم).

مورد بعدی که توی مباحثه اهمیت بالایی داره، رتوریک (Rhetoric) هست. به طور کلی، رتوریک به معنی هنر متقاعد کردن طرف مقابله. هر چند که این مفهوم، به خاطر گول زدن عموم توسط سیاسیون بد نام شده، اما مباحثه قابل جدا شدن از رتوریک نیست. از نظر ارسطو، رتوریک بر پایه‌ی سه اصل سوار شده، اصل اول اتوس (Ethos) یا اعتبار گوینده است. این که شنونده‌ی بحث به چه میزان فکر می‌کنه که گوینده مقابل، انسان قابل اتکایی است. اصل دوم، پاتوس (pathos) یا احساسات است، موردی که شاید آدم‌ها بهش کمتر توجه کنند. خیلی مهمه که طرف مقابل چه احساسی توی بحث تجربه کنه. اصل آخر هم، لوگوس (Logos) یا استدلال منطقی است. این همون استدلال‌هایی که ما توی یک بحث میاریمه (من به شخصه، خیلی تاکید خاص به اصل آخر دارم ولی خب به نظر همین که دو تا اصل قبلی رو زیاد بهش توجه نمی‌کنم، باعث شده شاید بابت رتوریک ضعف داشته باشم).

در آخر هم یادمون باشه که مباحثه،‌ از آدم‌ها زمان و انرژی زیادی می‌گیره. به خاطر همین اگر می‌خواهیم، مباحثه توی جامعه فراگیر باشه، باید تعهد بالایی برای رواجش داشته باشیم‌.

پ.ن: این پادکست رو می‌تونید از این‌ جا گوش کنید (البته اگر می‌تونید لهجه‌های مختلف بریتانیایی رو هضم کنید 😂)

پ.ن ۲: ایشالله دو قسمت بعد رو هم وقت کنم خواهم گذاشت :)

@table_number3
#مرور_پادکست
👍21
خوش‌خوشان داشتم فکر می‌کردم که چقدر ماهرانه می‌تونم احساساتم رو کنترل کنم که درد تنهایی و بدبختی یکی از خانواده‌های کتابِ تنِِ تنهایی از جا تکونم داد. اون جا بود که به یاد هم‌وطنِ جان، محمد صالح‌علاء افتادم که می‌گفت:‌ یه بار دور هم جمع‌ بشیم و آه بکشیم.

چند روز پیش، با غرور و لحنِ چقدرمن‌خفنم‌گونه، از مکانیزم عجیب و غریب دفاعی ذهنم، از مهارت زائدالوصفی که میتونم باهاش احساساتم رو کنترل کنم، صحبت می‌کردم، اما امروز صدای ستاره‌ پسیانی یادم انداخت که من هم بدجوری اسیر احساساتم و صرفا دارم خودم رو گول می‌زنم که عاقلم. من همیشه دوست داشتم، سمتِ تاریکِ جهان باشم که یه جوری به بخش روشنِ اون کمکی کنم ولی امروز فهمیدم که انگار هر چقدر هم تلاش کنم، درد، واقعی‌ترین چیزی که توی دنیا وجود داره، از دلِ من نخواهد رفت.

آه از نازندگی، آه از عاقلی، آه از نبودن دوستی، آه از دنیای نامرد و کثیف، آه از خودخواهی، آه از تنهایی انسان

#همین‌جوری‌نوشته‌ها
👍52🤔1