میز شماره سه
Photo
چگونه یاد میگیریم؟ (مرور کتاب communities of practice: Learning, Meaning, and Identity)
این کتاب برای چه کسی میتونه جذاب باشه؟ کسی که در مورد این کنجکاو است که بدونه جوری یه عملیات (رفتار اجتماعی مشخص) ساخته میشه و آدمها چجوری رفتار کاریشون عوض میکنن (عملیاتهای که انجام میدن). همچنین کسایی دغدغهی طراحی یه سیستم آموزشی رو دارند (کسایی که توی منابع انسانی یه شرکت مسئول آموزش هستند یا توی آموزشگاه خاصی فعالیت میکنند)
وقتی از یادگیری صحبت میشه، احتمالا اولین موردی که به ذهنمون خطور میکنه، کلاس درس است، مثلا واحدهای منابع انسانی یه سازمان وقتی میخوان بابت آموزش سازمانیشون برنامهریزی کنن، اولین گزینهای که به ذهنشون میرسه پیدا کردن بهترین کلاسهای آموزشی توی اون زمینهی خاص است (چه به صورت حضوری و چه به صورت برخط)؛ اما آیا یادگیری، فرایندی است که فقط در کلاس درس اتفاق میافته ؟ پاسخ آقای ونگر توی کتاب communities of practice میگه این که ابعاد یادگیری فراتر از صرفا کلاسهای درس است. توی این کتاب، اول یه چهارچوب نظری کلی از ابعاد یادگیری (از جنبهی اجتماعی اون) ارائه میشه و در ادامه در مورد این صحبت میشه که چجوری میشه از این چهارچوب نظری برای طراحی یک معماری یادگیری استفاده کرد (دقیقتر البته معماری زیرساخت تسهیلگری یادگیری)
ایدهی اصلی کتاب این که فعالیتهایی که ما آدمها انجام میدیم (اکثرشون)، در قالب یه سری انجمن صورت میگیره، مثلا این که اتفاقات و رفتار توی خونه رو، اعضای خانوادهی ساکن اون خونه جلو میبرند، اگر این رفتارهای مشخص رو یه سری عملیات بدونیم، اعضای اون خانواده یه انجمن عملیاتی هستند؛ یا وقتی که کارمندهای یه بخش از سازمان، کارهایی که بهشون سپرده شده رو انجام میدن، دارند در بستر یه انجمن، یه سری عملیات رو انجام میدند (وظایفشون رو).
و ادعای بزرگتری که توی این کتاب میشه این که این انجمنهای عملیاتی، مثل ریسههای هستند که معنا، هویت و یادگیری ما رو شکل میدهند. کارهایی که ما یاد گرفتیم، با عضویت توی انجمنهای عملیاتی بوده، معناهای زندگی ما مثل این رفتار خوب و بد چیه و ... در بستر فعالیتها و اشیائی است که توی انجمنهای عملیاتی مورد استفاده قرار میگیره (منظور از اشیاء هر چیزی مثل زبان، رویه و ... است، مثلا این که ما میگیم دروغ بده، یه شیئی است که حاوی معنای مشخصی است) و هویت ما هم با عضویتهای ما توی انجمنهای عملیاتی تعریف میشه (مثلا هویت من، از مشارکت و یادگیری توی این انجمنها شکل گرفته: خانودهام، ورودیهای ۹۸ رشتهی مدیریت فناوری اطلاعات دانشگاه تهران، مدرسهی روش و ...)
حالا کتاب، ایدهای که داره رو در بستر دو بخش مختلف توضیح میده: بخش اول در مورد عملیات صحبت میکنه و اجزای اصلی عملیات رو تشریح میکنه. این بخش از جا شروع میشه که معانی که ماها توی زندگیمون داریم چجوری ذخیره میشه (در بستر اشیاء و مشارکتهای ما) و در ادامه به توضیح این که ویژگیهای یه انجمن چیه، یادگیری چجوری رخ میده و مرزهای یه انجمن چجوری تعریف میشه و چرا مرزها مهم هستند میپردازه. آخرش هم این فصل با تشریح این که چجوری انجمنهای عملیاتی با هم دیگه توی محیط بزرگتر با هم به فعالیت میپردازند به پایان میرسه
بخش بعدی هم که عنوانش هویت است، با توضیح این که هویت ما در بستر اجتماعی به چه صورتی شکل میگیره شروع میشه. در ادامهی فصل، بقیهی ابعاد مربوط به هویت و انجمنهای عملیاتی که شامل: مشارکتها و عدم مشارکتهای ما و تاثیر اون در هویت (نه تنها مشارکتهای ما، بلکه عدم مشارکتهای ما هم توی هویت ما تاثیر گذارند، مثلا اگر به من بگن، برنامهنویس، احتمالا در جواب بگم که من برنامهنویس نیستم) و حالتهای تعلق (حالتهایی که ما خودمون رو عضوی از یه انجمن مشخص بدونیم) هستند، مورد بحث قرار میگیره. آخرش در مورد این که هویتهای ما چجوری در ساختار اجتماعی تحول و تغیر پیدا میکنه صحبت میشه (هویتهای ما با عضویتهای ما در انجمنها که هویتپذیری یا identification است و معنا پذیری خود انجمنها در بستر وسیعتر اجتماعی که مذاکره پذیری یا negotioniabilty است شکل میگیره)
در آخر هم، در پسگفتار کتاب (نمیدونم ترجمهی دقیق Epilogue چیه) کتاب یه راهنمای ارائه میده که هم چجوری بخواهیم توی سازمانهامون به مسئلهی آموزش بپردازیم و هم این که چجوری یه سیستم آموزشی خوب، با توجه به یادگیری اجتماعی طراحی کنیم.
پ.ن: لیست مرور فصل به فصل کتاب رو این جا است
پ.ن ۲: چند تا سند هم لازمه که درست کنم برای این که بعدا بتونید برای سنجش یه سیستم آموزشی (چه توی سازمان و چه خارج از سازمان) از اونها استفاده کنید که وقتی آماده شد، توی همین پیام میگذارم
@table_number3
#مرور_کتاب
#CoP
این کتاب برای چه کسی میتونه جذاب باشه؟ کسی که در مورد این کنجکاو است که بدونه جوری یه عملیات (رفتار اجتماعی مشخص) ساخته میشه و آدمها چجوری رفتار کاریشون عوض میکنن (عملیاتهای که انجام میدن). همچنین کسایی دغدغهی طراحی یه سیستم آموزشی رو دارند (کسایی که توی منابع انسانی یه شرکت مسئول آموزش هستند یا توی آموزشگاه خاصی فعالیت میکنند)
وقتی از یادگیری صحبت میشه، احتمالا اولین موردی که به ذهنمون خطور میکنه، کلاس درس است، مثلا واحدهای منابع انسانی یه سازمان وقتی میخوان بابت آموزش سازمانیشون برنامهریزی کنن، اولین گزینهای که به ذهنشون میرسه پیدا کردن بهترین کلاسهای آموزشی توی اون زمینهی خاص است (چه به صورت حضوری و چه به صورت برخط)؛ اما آیا یادگیری، فرایندی است که فقط در کلاس درس اتفاق میافته ؟ پاسخ آقای ونگر توی کتاب communities of practice میگه این که ابعاد یادگیری فراتر از صرفا کلاسهای درس است. توی این کتاب، اول یه چهارچوب نظری کلی از ابعاد یادگیری (از جنبهی اجتماعی اون) ارائه میشه و در ادامه در مورد این صحبت میشه که چجوری میشه از این چهارچوب نظری برای طراحی یک معماری یادگیری استفاده کرد (دقیقتر البته معماری زیرساخت تسهیلگری یادگیری)
ایدهی اصلی کتاب این که فعالیتهایی که ما آدمها انجام میدیم (اکثرشون)، در قالب یه سری انجمن صورت میگیره، مثلا این که اتفاقات و رفتار توی خونه رو، اعضای خانوادهی ساکن اون خونه جلو میبرند، اگر این رفتارهای مشخص رو یه سری عملیات بدونیم، اعضای اون خانواده یه انجمن عملیاتی هستند؛ یا وقتی که کارمندهای یه بخش از سازمان، کارهایی که بهشون سپرده شده رو انجام میدن، دارند در بستر یه انجمن، یه سری عملیات رو انجام میدند (وظایفشون رو).
و ادعای بزرگتری که توی این کتاب میشه این که این انجمنهای عملیاتی، مثل ریسههای هستند که معنا، هویت و یادگیری ما رو شکل میدهند. کارهایی که ما یاد گرفتیم، با عضویت توی انجمنهای عملیاتی بوده، معناهای زندگی ما مثل این رفتار خوب و بد چیه و ... در بستر فعالیتها و اشیائی است که توی انجمنهای عملیاتی مورد استفاده قرار میگیره (منظور از اشیاء هر چیزی مثل زبان، رویه و ... است، مثلا این که ما میگیم دروغ بده، یه شیئی است که حاوی معنای مشخصی است) و هویت ما هم با عضویتهای ما توی انجمنهای عملیاتی تعریف میشه (مثلا هویت من، از مشارکت و یادگیری توی این انجمنها شکل گرفته: خانودهام، ورودیهای ۹۸ رشتهی مدیریت فناوری اطلاعات دانشگاه تهران، مدرسهی روش و ...)
حالا کتاب، ایدهای که داره رو در بستر دو بخش مختلف توضیح میده: بخش اول در مورد عملیات صحبت میکنه و اجزای اصلی عملیات رو تشریح میکنه. این بخش از جا شروع میشه که معانی که ماها توی زندگیمون داریم چجوری ذخیره میشه (در بستر اشیاء و مشارکتهای ما) و در ادامه به توضیح این که ویژگیهای یه انجمن چیه، یادگیری چجوری رخ میده و مرزهای یه انجمن چجوری تعریف میشه و چرا مرزها مهم هستند میپردازه. آخرش هم این فصل با تشریح این که چجوری انجمنهای عملیاتی با هم دیگه توی محیط بزرگتر با هم به فعالیت میپردازند به پایان میرسه
بخش بعدی هم که عنوانش هویت است، با توضیح این که هویت ما در بستر اجتماعی به چه صورتی شکل میگیره شروع میشه. در ادامهی فصل، بقیهی ابعاد مربوط به هویت و انجمنهای عملیاتی که شامل: مشارکتها و عدم مشارکتهای ما و تاثیر اون در هویت (نه تنها مشارکتهای ما، بلکه عدم مشارکتهای ما هم توی هویت ما تاثیر گذارند، مثلا اگر به من بگن، برنامهنویس، احتمالا در جواب بگم که من برنامهنویس نیستم) و حالتهای تعلق (حالتهایی که ما خودمون رو عضوی از یه انجمن مشخص بدونیم) هستند، مورد بحث قرار میگیره. آخرش در مورد این که هویتهای ما چجوری در ساختار اجتماعی تحول و تغیر پیدا میکنه صحبت میشه (هویتهای ما با عضویتهای ما در انجمنها که هویتپذیری یا identification است و معنا پذیری خود انجمنها در بستر وسیعتر اجتماعی که مذاکره پذیری یا negotioniabilty است شکل میگیره)
در آخر هم، در پسگفتار کتاب (نمیدونم ترجمهی دقیق Epilogue چیه) کتاب یه راهنمای ارائه میده که هم چجوری بخواهیم توی سازمانهامون به مسئلهی آموزش بپردازیم و هم این که چجوری یه سیستم آموزشی خوب، با توجه به یادگیری اجتماعی طراحی کنیم.
پ.ن: لیست مرور فصل به فصل کتاب رو این جا است
پ.ن ۲: چند تا سند هم لازمه که درست کنم برای این که بعدا بتونید برای سنجش یه سیستم آموزشی (چه توی سازمان و چه خارج از سازمان) از اونها استفاده کنید که وقتی آماده شد، توی همین پیام میگذارم
@table_number3
#مرور_کتاب
#CoP
یه سری اعتقادات نزدیکترین آدم به من، خیلی عجیب و غریبه. مثلا این که فکر میکنه ستاره، ماه و خورشید بر رفتار و کردار آدمها تاثیرگذارند. با این که اون شخص از نظر من دوست داشتنی است، اما خب به نظرتون همچین اعتقاداتی، ابلهانه نیست؟ به نظر من که است و این نزدیکترین آدم به من، بدون تعارف، انسانی ابله تشریف دارد.
غیر از ابله بودن، این نزدیکترین آدم به من، بسیار خود محور نیز است. چون جناب، مهربانی را مهمترین دستاورد بشر میداند و فکر میکند که خودش از خفنترین انسانهای روی زمین است، به گزارهای باور دارد که غلط بودنش، در حد غلط بودن چرخیدن خورشید به دور زمین واضح است. وی فکر میکند که متولد اردیبهشت بودن، بر مهربان بودن انسانها تاثیری مستقیمی دارد. واضحتر بخوام بگم، چون ایشان متولد اردیبهشت هستند، فکر میکند که کائنات شرایطی را رقم زدند که متولدین اردیبهشت، ماه تولد ایشان، از دیگران بیشتر مهربانانه رفتار میکنند.
از ابله بودن و خود محور بودن این نزدیکترین آدم به من که بگذریم، فکر میکنم که میشه به یه تیکه از اعتقادات این آدم توجه ویژه کرد و اون هم این که مهمترین دستاورد بشر مهربانی است و چون توی این موضوع با ایشان من نیز همنظر هستم. دوست دارم که همین جوری، و صرفا بر اساس یه دلیل احمقانه، اردیبهشت را ماه مهربانی در نظر بگیرم و همین جوری این ماه رو بهتون تبریک بگم
اردیبهشتتان مبارک 🌹
غیر از ابله بودن، این نزدیکترین آدم به من، بسیار خود محور نیز است. چون جناب، مهربانی را مهمترین دستاورد بشر میداند و فکر میکند که خودش از خفنترین انسانهای روی زمین است، به گزارهای باور دارد که غلط بودنش، در حد غلط بودن چرخیدن خورشید به دور زمین واضح است. وی فکر میکند که متولد اردیبهشت بودن، بر مهربان بودن انسانها تاثیری مستقیمی دارد. واضحتر بخوام بگم، چون ایشان متولد اردیبهشت هستند، فکر میکند که کائنات شرایطی را رقم زدند که متولدین اردیبهشت، ماه تولد ایشان، از دیگران بیشتر مهربانانه رفتار میکنند.
از ابله بودن و خود محور بودن این نزدیکترین آدم به من که بگذریم، فکر میکنم که میشه به یه تیکه از اعتقادات این آدم توجه ویژه کرد و اون هم این که مهمترین دستاورد بشر مهربانی است و چون توی این موضوع با ایشان من نیز همنظر هستم. دوست دارم که همین جوری، و صرفا بر اساس یه دلیل احمقانه، اردیبهشت را ماه مهربانی در نظر بگیرم و همین جوری این ماه رو بهتون تبریک بگم
اردیبهشتتان مبارک 🌹
❤4
امروز اول اردیبهشته و غیر از روز بزرگداشت سعدی، روز تولد من هم هست. با توجه به این که یک سال دیگه از مسیری که شروع کردم گذشته، دوست دارم یه خورده درهم برهم صحبت کنم:
۱. چند سال پیش بود که به کسی فوت کسی رو تسلیت نمیگفتم، ولی وقتی پدربزرگم فوت شد و یه سری از دوستام تسلیت گفتند، فهمیدم که این جور رسوم، صرفا عملکرد ظاهری ندارند و خیلی جاها دلچسب اند. بعد از اون وقتی میبینم که کسی فوت میشه، حتما بهش تسلیت میگم که طرف احساس آرامش بکنه. این رو گفتم که بگم، دم کسایی که تولد آدمهای دیگه رو تبریک میگن که به طرف احساس خوبی از به فکر بودن دست پیدا کنه گرم. به شخصه هم از کسایی برای من پیام تبریک فرستادن همین جا باز هم تشکر میکنم ❤️
۲. به خاطر احتمالا سختیهایی که بوده، توی یک سال گذشته، احتمالا توی صحبتهایی که داشتم، خیلی به خودم اشاره میکردم. من از این که جوگیر باشم که خودم آدم خاصی هستم و ... اینا حالم بهم میخوره، اساسا از این که یه آدم خودش رو برتر از دیگری بدونه حالم بهم میخوره ولی به نظر وقتی آدمها توی شرایط سختی یا افسردگی قرار میگیرن، بیشتر در مورد خودشون صحبت میکنن (این پادکست رو گوش کنید). من هم اگر یه سری جاها زیاد از خودم صحبت کردم، احتمالا بابت یه سری سختیهای کوچولویی که این چند وقته تجربه کردم بوده باشه. به طور خلاصه که بر من ببخشایید 🙏😊
۳. بیش از سه سال پیش به استادم ایمیل دادم که:
خیلی از آدمها که من رو میشناسند، صفتهای مثل سمج و ... برای توصیف روی اعصاب رفتنهام استفاده میکنن (خدا کنه که به موضوعی توی بحث گیر ندم که به همین راحتی بیخیالش نمیشم :) بابت دغدغهای که داشتم به نظر میرسه که همین جوری دارم سمجبازی درمیارم که خوشحالم و خدا رو شکر. این مسیر، احتمالا مثل هر مسیر دیگهای به طور پیوسته درد و لذت رو تا ابد خواهد داشت (مثل چیزی که تا الان بوده). امیدوارم که در آینده همچنان به چیزی که بهش باور دارم پایبند بمونم
۴. یکی از پیامهای تبریکی که گرفتم این بود:
این دوست گلم به نظرم به یکی از مهمترین جنبههای زندگیم اشاره کرد، تناقض بین تحلیل کردن و عاشق احساسات بودن (از یه طرفی وقتی یه چیزی رو میخوام بررسی کنم، دوست دارم تا تهش دقیق باشم، از طرف دیگه، چه احمقی فکری میکنه که چیزی باحالتر از احساسات انسانی توی این دنیا است؟)
۵. توی کانال هم تا الان خیلی ساختارمند صحبت کردم، یعنی سعی کردم، صحبتهام قالب خاصی داشته باشه و ... . حس میکنم بابت این موضوع خیلی دارم زیادهروی میکنم، توی آینده احتمالا در کنار این جنس از مطالبی که تا الان میذاشتم، یه سری مطالب بیقالب و همین جوری هم خواهم گذاشت (البته خداییش خیلی چرت و پرت نخواهم گفت که اذیت بشوید)
۶. همچنان به نظرم مهربونی، خفنترین دستاورد بشره، امیدوارم خیلی زود، این حس توی جامعهمون خیلی خیلی زیاد پخش بشه (حتی اگر باهام جنگ هم داریم، حتی اگر هم با هم اختلاف داریم، جوری باشه که آرزوی این رو داشته باشیم که شرایط همهمون خوب بشه)
۱. چند سال پیش بود که به کسی فوت کسی رو تسلیت نمیگفتم، ولی وقتی پدربزرگم فوت شد و یه سری از دوستام تسلیت گفتند، فهمیدم که این جور رسوم، صرفا عملکرد ظاهری ندارند و خیلی جاها دلچسب اند. بعد از اون وقتی میبینم که کسی فوت میشه، حتما بهش تسلیت میگم که طرف احساس آرامش بکنه. این رو گفتم که بگم، دم کسایی که تولد آدمهای دیگه رو تبریک میگن که به طرف احساس خوبی از به فکر بودن دست پیدا کنه گرم. به شخصه هم از کسایی برای من پیام تبریک فرستادن همین جا باز هم تشکر میکنم ❤️
۲. به خاطر احتمالا سختیهایی که بوده، توی یک سال گذشته، احتمالا توی صحبتهایی که داشتم، خیلی به خودم اشاره میکردم. من از این که جوگیر باشم که خودم آدم خاصی هستم و ... اینا حالم بهم میخوره، اساسا از این که یه آدم خودش رو برتر از دیگری بدونه حالم بهم میخوره ولی به نظر وقتی آدمها توی شرایط سختی یا افسردگی قرار میگیرن، بیشتر در مورد خودشون صحبت میکنن (این پادکست رو گوش کنید). من هم اگر یه سری جاها زیاد از خودم صحبت کردم، احتمالا بابت یه سری سختیهای کوچولویی که این چند وقته تجربه کردم بوده باشه. به طور خلاصه که بر من ببخشایید 🙏😊
۳. بیش از سه سال پیش به استادم ایمیل دادم که:
یکی از مشکلاتی که توی کشور هست فکر میکنم ضعیف بودن تحقیقات و به ویژه ضعیف بودن تحققیقات کیفی هست، به خاطر همین من چند وقت اخیر تصمیم گرفتم که توی این حوزه کار کنم که بتونم به جامعه ام کمک کنم اما مشکلی که هست آنچه که مشاهده کردم این جور تحقیقات در ایران آن چنان محبوب نیست، و من دسترسی زیادی به استادی ندارم که بتونم ازش در مورد این نوع تحقیقات رو یاد بگیرم (منظورم تحقیقات کیفی است به خصوص، و این که شروع کردم به خواندن کتابی به نام qualitative research and evaluation method نوشته ی Michel Quinn Patton اما فکر میکنم تحقیقات کیفی یه بخش عمده اش باید با راهنمایی یک mentor صورت بگیره)
اگر امکانش هست راهنمایی کنید که چجوری میتونم چگونه انجام دادن تحقیقات کیفی رو بهتر یاد بگیرم ممنون میشم
خیلی از آدمها که من رو میشناسند، صفتهای مثل سمج و ... برای توصیف روی اعصاب رفتنهام استفاده میکنن (خدا کنه که به موضوعی توی بحث گیر ندم که به همین راحتی بیخیالش نمیشم :) بابت دغدغهای که داشتم به نظر میرسه که همین جوری دارم سمجبازی درمیارم که خوشحالم و خدا رو شکر. این مسیر، احتمالا مثل هر مسیر دیگهای به طور پیوسته درد و لذت رو تا ابد خواهد داشت (مثل چیزی که تا الان بوده). امیدوارم که در آینده همچنان به چیزی که بهش باور دارم پایبند بمونم
۴. یکی از پیامهای تبریکی که گرفتم این بود:
امیدوارم زندگیت شبیه قلب نرم و مهربونت باشه نه مغز سخت و عددیت
این دوست گلم به نظرم به یکی از مهمترین جنبههای زندگیم اشاره کرد، تناقض بین تحلیل کردن و عاشق احساسات بودن (از یه طرفی وقتی یه چیزی رو میخوام بررسی کنم، دوست دارم تا تهش دقیق باشم، از طرف دیگه، چه احمقی فکری میکنه که چیزی باحالتر از احساسات انسانی توی این دنیا است؟)
۵. توی کانال هم تا الان خیلی ساختارمند صحبت کردم، یعنی سعی کردم، صحبتهام قالب خاصی داشته باشه و ... . حس میکنم بابت این موضوع خیلی دارم زیادهروی میکنم، توی آینده احتمالا در کنار این جنس از مطالبی که تا الان میذاشتم، یه سری مطالب بیقالب و همین جوری هم خواهم گذاشت (البته خداییش خیلی چرت و پرت نخواهم گفت که اذیت بشوید)
۶. همچنان به نظرم مهربونی، خفنترین دستاورد بشره، امیدوارم خیلی زود، این حس توی جامعهمون خیلی خیلی زیاد پخش بشه (حتی اگر باهام جنگ هم داریم، حتی اگر هم با هم اختلاف داریم، جوری باشه که آرزوی این رو داشته باشیم که شرایط همهمون خوب بشه)
❤11🎉3
چند وقت پیش بود که با دوستی بابت اولویتبندی بین دوست داشتن یا دوستداشته شدن بحث داشتم. دوستم میگفت که خیلی دوست داره که دوست داشته بشه و من هم میگفتم دوست داشتن خیلی مهمتر از دوست داشته شدنه
چند ماه پیش توی یه موقعیتی افتادم که حس کردم اطرافیانم از نظر توانمندی من چندان حسابم نمیکنن (بابت تواناییهای کاری). یه جورایی حس کردم که خیلی آدم حساب نمیشوم. این حساب نشدنه خیلی برام دردناک بود
همچین حسی که بهم دست داد، به این فکر کردم که شاید این اولویتبندی، نتیجهی یک غرور نهفته توی وجودم باشه. یک غروری که توی ناخودگاهم میگه: خودت رو بابت چیزی (دوست داشته نشدن) که روش کنترل نداری، کوچک نکن. این غرور توی زندگیم جای دیگه هم خودش رو نشون داد: من خیلی وقت بود که سعی میکردم برای خودم هیچ دعایی نکنم (با این بهانه که خیرخواه عمومی باش و ...)
چند روز پیش، تقریبا برای اولین بار، برای خودم یک دعا کردم (دعا کردم که به یک چیز مشخص برسم). به نظرم اومد شاید این یک قدمی باشه برای این که خود مغرورم رو بشکونم
#همینجورینوشتهها
چند ماه پیش توی یه موقعیتی افتادم که حس کردم اطرافیانم از نظر توانمندی من چندان حسابم نمیکنن (بابت تواناییهای کاری). یه جورایی حس کردم که خیلی آدم حساب نمیشوم. این حساب نشدنه خیلی برام دردناک بود
همچین حسی که بهم دست داد، به این فکر کردم که شاید این اولویتبندی، نتیجهی یک غرور نهفته توی وجودم باشه. یک غروری که توی ناخودگاهم میگه: خودت رو بابت چیزی (دوست داشته نشدن) که روش کنترل نداری، کوچک نکن. این غرور توی زندگیم جای دیگه هم خودش رو نشون داد: من خیلی وقت بود که سعی میکردم برای خودم هیچ دعایی نکنم (با این بهانه که خیرخواه عمومی باش و ...)
چند روز پیش، تقریبا برای اولین بار، برای خودم یک دعا کردم (دعا کردم که به یک چیز مشخص برسم). به نظرم اومد شاید این یک قدمی باشه برای این که خود مغرورم رو بشکونم
#همینجورینوشتهها
👍17👏3🆒1
میز شماره سه
چند ماه پیش توی یه موقعیتی افتادم که حس کردم اطرافیانم از نظر توانمندی من چندان حسابم نمیکنن (بابت تواناییهای کاری). یه جورایی حس کردم که خیلی آدم حساب نمیشوم. این حساب نشدنه خیلی برام دردناک بود
من حسابم؟ (مرور پادکست Hidden Brain، قسمت Relationships 2.0: The Price of Disconnection)
تا حالا شده برید دکتر صرفا معالجهتون کنه و یه نسخهای تجویز کنه و تمام؟ حستون چی بوده؟ در مقایسه با دکتری که به صحبتهاتون گوش کنه و هر چی سوال دارید رو جواب بدید و به دغدغههایی که داری توجه کنه، توی اون موقعیت چه حسی داشتید؟
این قسمت از پادکست Hidden Brain در مورد این صحبت میکنه که شنیده شدن و دیده شدن چه حسی به آدمها میده و خب توی یک جمله میشه گفت که ماها به شنیده شدن و دیده شدن به شدت احتاج داریم. نمیدونم براتون پیش اومده یا نه ولی من یکی خیلی احساس بدی داشتم وقتی کسی نبوده که به من بگه که من حسابم (نه حالا خیلی مستقیم، بلکه رفتارها و ...)
پیشنهادم این که غیر از این که به این نیازمون توجه داشته باشیم و دنبال یه نفر توی اطرافمون باشیم که بتونیم باهاش حرف بزنیم (مثلا خودم استادم اون کسی که به حرفهام گوش میکنه)، خودمون هم حواسمون باشه که باید برای اطرافیانمون این نقش رو ایفا کنیم. به نظرم خیلی پیچیده نباشه که به داستانهای دوستانمون و ... گوش کنیم و بهشون فکر کنیم. همین که آدمها بدونن که یکی است که به فکرشونه، کلی از بار روانی زندگیشون احتمالا کاهش پیدا میکنه
پ.ن: همین جوری داشتم قسمتهای مختلف Hidden Brain رو میدیدم که به این قسمت برخوردم و حس کردم که در مورد همون حسی صحبت میکنه که من چند وقت پیش تجربهاش کردم
پ.ن ۲: یه چیز دیگه هم که توی پادکست گفت، این بود که معمولا کسایی که نقش حرف گوشکن رو خوب اجرا میکنن، خیلی دقیق سر قرارهاشون نمیرسند، احتمالا این موضوع به خاطر این که معمولا این آدمها با دیگران گفتگوهای زیادی دارند (خیلی به همچین آدمهایی بابت سر وقت بودن گیر ندید ؛)
پ.ن ۳: از این جا به این قسمت میتونید گوش کنید، یا اسم این قسمت رو جایی که پادکست گوش میکنید، میتونید جستجو کنید (توی سایت اصلی رونوشت قسمت هم است)
پ.ن۴: این هم کتابی است که مهمان برنامه نوشته
@table_number3
#مرور_پادکست
تا حالا شده برید دکتر صرفا معالجهتون کنه و یه نسخهای تجویز کنه و تمام؟ حستون چی بوده؟ در مقایسه با دکتری که به صحبتهاتون گوش کنه و هر چی سوال دارید رو جواب بدید و به دغدغههایی که داری توجه کنه، توی اون موقعیت چه حسی داشتید؟
این قسمت از پادکست Hidden Brain در مورد این صحبت میکنه که شنیده شدن و دیده شدن چه حسی به آدمها میده و خب توی یک جمله میشه گفت که ماها به شنیده شدن و دیده شدن به شدت احتاج داریم. نمیدونم براتون پیش اومده یا نه ولی من یکی خیلی احساس بدی داشتم وقتی کسی نبوده که به من بگه که من حسابم (نه حالا خیلی مستقیم، بلکه رفتارها و ...)
پیشنهادم این که غیر از این که به این نیازمون توجه داشته باشیم و دنبال یه نفر توی اطرافمون باشیم که بتونیم باهاش حرف بزنیم (مثلا خودم استادم اون کسی که به حرفهام گوش میکنه)، خودمون هم حواسمون باشه که باید برای اطرافیانمون این نقش رو ایفا کنیم. به نظرم خیلی پیچیده نباشه که به داستانهای دوستانمون و ... گوش کنیم و بهشون فکر کنیم. همین که آدمها بدونن که یکی است که به فکرشونه، کلی از بار روانی زندگیشون احتمالا کاهش پیدا میکنه
پ.ن: همین جوری داشتم قسمتهای مختلف Hidden Brain رو میدیدم که به این قسمت برخوردم و حس کردم که در مورد همون حسی صحبت میکنه که من چند وقت پیش تجربهاش کردم
پ.ن ۲: یه چیز دیگه هم که توی پادکست گفت، این بود که معمولا کسایی که نقش حرف گوشکن رو خوب اجرا میکنن، خیلی دقیق سر قرارهاشون نمیرسند، احتمالا این موضوع به خاطر این که معمولا این آدمها با دیگران گفتگوهای زیادی دارند (خیلی به همچین آدمهایی بابت سر وقت بودن گیر ندید ؛)
پ.ن ۳: از این جا به این قسمت میتونید گوش کنید، یا اسم این قسمت رو جایی که پادکست گوش میکنید، میتونید جستجو کنید (توی سایت اصلی رونوشت قسمت هم است)
پ.ن۴: این هم کتابی است که مهمان برنامه نوشته
@table_number3
#مرور_پادکست
Hidden Brain Media
Relationships 2.0: The Price of Disconnection - Hidden Brain Media
All of us want to "seen" by the people around us. This week, we kick off our "Relationships 2.0" series with a look at the concept of "connective labor" and how it can transform our interactions with other people.
میز شماره سه
Amir – AmirVaziatSefid.128
من ، امیر محمد گلکار، یه بی تفاوت واقعیام.
چندین دفعه خواستم که این دکلمه رو بفرستم و در مورد امیر صحبت کنم، اما دیدم تهش، کمتر حرف بزنم بهتره. در نتیجه خیلی کوتاه خواهم نوشت
رابطهی من و امیر، یه جور دوست داشتن همراه با نفرت بود. دوست داشتنش به خاطر بیخیال و دیوانه بودنش؛ و البته همزاد پنداری که باهاش داشتم (یه ملت میگفتن من هم شبیهش هستم، اسممون هم یکی بود از قضا). از شما چه پنهون، من هم همین جوری دیوانهوار با خودم صحبت میکنم؛ از طرفی دیگه، بدم میومد که یه نفر، که که ملت هم میگفتند شبیه منه، این جوری خودش رو در نظر دیگران خار و خفیف میکنه
اما بیشتر که فکر میکنم، شاید امیر بودن رو باید به طور کامل پذیرفت و به همش احترام گذاشت؛ شاید باید پذیرفت که حاشیهای بودن، پستی نیست. حاشیهای بودن، صرفا همگام نشدن با یه سری اصولی که معلوم نیست از کجا اومدن
به یاد امیر محمد گلکار (یک بیتفاوت واقعی)، به یاد دیوانگی و به یاد زندگی
#همینجورینوشتهها
❤7
دوست داشتن خانواده به چه دلیل؟ (جستار)
یه روزی توی یه جمع دوستانه، از علاقهی زیاد خودم به خانوادهام و جمعهای خانوادگیمون که گفتم، دوستام به طور جمعی بیان داشتن که چه دلیلی داره که آدم با جمعی که به صورت تصادفی باهاشون آشنا شده (به این معنی که انتخاب خود آدم نبودند و آدم وقتی چشمانشون رو باز کرده با اونها ) وقت بگذاره؟ دوستان من فکر میکردند که بهتره آدم با توجه علایقی که داره بره و با آدمهایی که همسو با سلیقهاش هستند، معاشرت کنه.
امروز که اومدم دهات، پیشِ عزیز (عزیز، مامانِبزرگ پدری منه) باز این سوال برام پر رنگ شد که واقعا چرا خانوادهی ما چرا این قدر همدیگر رو دوست داره؟ (البته که احتمالا خیلی از خانوادههای دیگه) دلیل این که عزیز بچههای خودش رو این قدر تحویل میگیره و از طرفی هم بچههاش این قدر دنبال این هستند یه جوری به عزیز کمک کنن چیه؟ همهی اینها به کنار، من چه انگیزهای برای رفتن به مهمونیهای خانوادگی دارم که توش پسرعموهای قزمیت من هستند؟ (البته دوستشون دارم) منطقیه که آدم به همچین آدمهایی که این قدر تصادفی انتخاب شدند، دلبسته بشه؟
جواب کوتاه، خیر است. این کار منطقی نیست. از نظر منطق شاید یه آدم علایقش رو بنویسه و بعدش بره سراغ این که آدمهای مورد علاقهاش رو پیدا کنه و بیشتر وقتش رو با اونها بگذرونه، بهتر باشه. این جوری شاید موضوعات جذابتری برای یه آدم هست که در موردش با اطرافیان انتخابش صحبت کنه
ولی به نظرم سوال مهمتر این وسط است: پذیرش این روند تصادفی در خوشحالی ما تاثیر بیشتری داره یا منطقی رفتار کردن و صرفا دنبال وقت گذرندون با آدمهایی که شبیه ما هستند؟ به هیچ وجه مطمئن نیستم اما حس میکنم که اگر آدمها بتونن با این آدمهایی که به صورت تصادفی انتخاب شدند، تعامل بالایی داشته باشند و اگر بتونن این آدمها بدون دلیل خیلی قاطعی دوست داشته باشند، احتمالا خوشحالی بیشتری خواهند داشت. بخوام یه جور دیگه بگم، این که یه آدم توانایی این رو داره که خانوادهاش رو دوست داشته باشه، باعث میشه که کلا خیلی از روندهای تصادفی دیگر رو هم راحت بپذیره و این باعث میشه که کلا آدم خوشحالتری توی زندگی باشه
به طور کلی این سوال برای من سوال مهمی است، تعلق به خانواده چرا بلی و چرا نه؟ اگر وقت گذروندن با خانواده براتون جذابه، علتش رو چی میدونید و اگر هم نه، چرا؟ (دوستان من استدلالشون این بود که آدم بهتره وقت با کسایی که به صورت تصادفی انتخاب شدند نذاره)
پ.ن: یه قسمت از پادکست Hidden Brain، در مورد روندهای تصادفی زندگی ما بود و یه تیکه از کتاب Communities در مورد تاثیرات مدرنیته بر انجمنهای (communities) سنتی، اگر در آینده تونستم تمومش کنم، در موردشون خواهم نوشت (به این مسئله احتمالا ربط داره)
پ.ن ۲: چیزی که این جا قبلا نوشته بودم هم شاید به صحبت این جا ربط داشته باشه
پ.ن۳: البته وقتی از وقت گذاشتن با خانواده میگم، منظورم این نیست که کلا دوستی نه
@table_number3
#جستار
یه روزی توی یه جمع دوستانه، از علاقهی زیاد خودم به خانوادهام و جمعهای خانوادگیمون که گفتم، دوستام به طور جمعی بیان داشتن که چه دلیلی داره که آدم با جمعی که به صورت تصادفی باهاشون آشنا شده (به این معنی که انتخاب خود آدم نبودند و آدم وقتی چشمانشون رو باز کرده با اونها ) وقت بگذاره؟ دوستان من فکر میکردند که بهتره آدم با توجه علایقی که داره بره و با آدمهایی که همسو با سلیقهاش هستند، معاشرت کنه.
امروز که اومدم دهات، پیشِ عزیز (عزیز، مامانِبزرگ پدری منه) باز این سوال برام پر رنگ شد که واقعا چرا خانوادهی ما چرا این قدر همدیگر رو دوست داره؟ (البته که احتمالا خیلی از خانوادههای دیگه) دلیل این که عزیز بچههای خودش رو این قدر تحویل میگیره و از طرفی هم بچههاش این قدر دنبال این هستند یه جوری به عزیز کمک کنن چیه؟ همهی اینها به کنار، من چه انگیزهای برای رفتن به مهمونیهای خانوادگی دارم که توش پسرعموهای قزمیت من هستند؟ (البته دوستشون دارم) منطقیه که آدم به همچین آدمهایی که این قدر تصادفی انتخاب شدند، دلبسته بشه؟
جواب کوتاه، خیر است. این کار منطقی نیست. از نظر منطق شاید یه آدم علایقش رو بنویسه و بعدش بره سراغ این که آدمهای مورد علاقهاش رو پیدا کنه و بیشتر وقتش رو با اونها بگذرونه، بهتر باشه. این جوری شاید موضوعات جذابتری برای یه آدم هست که در موردش با اطرافیان انتخابش صحبت کنه
ولی به نظرم سوال مهمتر این وسط است: پذیرش این روند تصادفی در خوشحالی ما تاثیر بیشتری داره یا منطقی رفتار کردن و صرفا دنبال وقت گذرندون با آدمهایی که شبیه ما هستند؟ به هیچ وجه مطمئن نیستم اما حس میکنم که اگر آدمها بتونن با این آدمهایی که به صورت تصادفی انتخاب شدند، تعامل بالایی داشته باشند و اگر بتونن این آدمها بدون دلیل خیلی قاطعی دوست داشته باشند، احتمالا خوشحالی بیشتری خواهند داشت. بخوام یه جور دیگه بگم، این که یه آدم توانایی این رو داره که خانوادهاش رو دوست داشته باشه، باعث میشه که کلا خیلی از روندهای تصادفی دیگر رو هم راحت بپذیره و این باعث میشه که کلا آدم خوشحالتری توی زندگی باشه
به طور کلی این سوال برای من سوال مهمی است، تعلق به خانواده چرا بلی و چرا نه؟ اگر وقت گذروندن با خانواده براتون جذابه، علتش رو چی میدونید و اگر هم نه، چرا؟ (دوستان من استدلالشون این بود که آدم بهتره وقت با کسایی که به صورت تصادفی انتخاب شدند نذاره)
پ.ن: یه قسمت از پادکست Hidden Brain، در مورد روندهای تصادفی زندگی ما بود و یه تیکه از کتاب Communities در مورد تاثیرات مدرنیته بر انجمنهای (communities) سنتی، اگر در آینده تونستم تمومش کنم، در موردشون خواهم نوشت (به این مسئله احتمالا ربط داره)
پ.ن ۲: چیزی که این جا قبلا نوشته بودم هم شاید به صحبت این جا ربط داشته باشه
پ.ن۳: البته وقتی از وقت گذاشتن با خانواده میگم، منظورم این نیست که کلا دوستی نه
@table_number3
#جستار
👍4❤1🍓1💘1
اوایل که داشتم در مورد ساینس اجتماعی یاد میگرفتم، فکر میکردم که کسی که با همچین راستهی دانشی آشنا بشه، کم کم متوجه میشه که چقدر قدرت شناخت انسان از دنیای اطرافش کمه اما الان که گذشته، حس میکنم پدیدهی مهمتری هم هست که انسان رو با محدودیتهای خیلی زیادی که باهاش روبرو است بیشتر آشنا میکنه و اون هم احساسات انسانیه. نمیدونم تجربه داشتید یا نه، ولی خیلی از موقعیتها برای من بوده که میدونستم منطقی نیست که فلان احساس رو دارم ولی اون احساس توی مغزم بود و داشت کار خودش رو میکرد، بدون این که من که رئیس اون مغز هستم اختیاری داشته باشم که بخوام اون احساس رو بپذیرم یا نه
#همینجورینوشتهها
#همینجورینوشتهها
👍5
Forwarded from واژْبـاره | بـهـنـام پـازانـی
شـرح یـک ابـتلای زیـرپوستی
#گـندهگـویه
گیرم به هیچکجا نرسد؛
ناکام بماند؛
درست مثل خارش خفیفی که درمانی ندارد؛
یا تبی که نه بالا میرود، نه میافتد.
اما مگر نه این، خودْ خاصیتِ آن است؟
که بیهیاهو سر برآورد؛
پنهانی، آهسته، بیعلامت.
نه قرار است از آن نانی درآید، نه نامی.
نه مقصدی دارد، نه سود و زیانی.
هرچه هست، در خودش هست؛
زیرپوستی، کار خودش را میکند.
همزمان هم درد است، هم درمان؛
هم زخم، هم نشانهی حیات.
فصلیست که بیاذن میآید،
و وصلیست که در خیال ادامه مییابد.
گاه در هیئت چهرهای آشناست،
گاه تنها طنین صدایی یا عطری فراموششده.
و راستش، مهم هم نیست.
مبتلاشده دیگر نمیپرسد «چرا» و «تا کِی».
چون اصل ماجرا، نه رسیدن است و نه داشتن؛
همین جنبوجوشِ زیرپوستیِ بیپایان.
منیکی، برایش شکستی متصور نیستم.
شکست، بیرون آن است:
در پیغامها و پسغامها،
در اوقاتی که احساسْ کلام نمیشود.
اما این ابتلا؟
درونیست، خودجوش، بینیاز از طبیب.
کاری با نتیجه ندارد؛
همین که هست، کافیست.
آنکه تجربهاش کرد، بُرد کرده؛
حتا اگر هیچوقت بهدست نیاورده،
حتا اگر هیچگاه روی خوش ندیده.
چون در لحظهای تاریک،
با این جوشش پرخروش روبهرو شده.
و این خودْ یعنی هنوز چیزی در او هست که میلرزد، میطلبد، میزیَد.
و مگر از زندگی، میشود بیش از اینها خواست؟
✍🏿 @Paazaaniibs | واژبـاره
#گـندهگـویه
گیرم به هیچکجا نرسد؛
ناکام بماند؛
درست مثل خارش خفیفی که درمانی ندارد؛
یا تبی که نه بالا میرود، نه میافتد.
اما مگر نه این، خودْ خاصیتِ آن است؟
که بیهیاهو سر برآورد؛
پنهانی، آهسته، بیعلامت.
نه قرار است از آن نانی درآید، نه نامی.
نه مقصدی دارد، نه سود و زیانی.
هرچه هست، در خودش هست؛
زیرپوستی، کار خودش را میکند.
همزمان هم درد است، هم درمان؛
هم زخم، هم نشانهی حیات.
فصلیست که بیاذن میآید،
و وصلیست که در خیال ادامه مییابد.
گاه در هیئت چهرهای آشناست،
گاه تنها طنین صدایی یا عطری فراموششده.
و راستش، مهم هم نیست.
مبتلاشده دیگر نمیپرسد «چرا» و «تا کِی».
چون اصل ماجرا، نه رسیدن است و نه داشتن؛
همین جنبوجوشِ زیرپوستیِ بیپایان.
منیکی، برایش شکستی متصور نیستم.
شکست، بیرون آن است:
در پیغامها و پسغامها،
در اوقاتی که احساسْ کلام نمیشود.
اما این ابتلا؟
درونیست، خودجوش، بینیاز از طبیب.
کاری با نتیجه ندارد؛
همین که هست، کافیست.
آنکه تجربهاش کرد، بُرد کرده؛
حتا اگر هیچوقت بهدست نیاورده،
حتا اگر هیچگاه روی خوش ندیده.
چون در لحظهای تاریک،
با این جوشش پرخروش روبهرو شده.
و این خودْ یعنی هنوز چیزی در او هست که میلرزد، میطلبد، میزیَد.
و مگر از زندگی، میشود بیش از اینها خواست؟
✍🏿 @Paazaaniibs | واژبـاره
❤1
وضعِ ما (دلنوشته)
از یکی از دوستام شروع میکنم که چند سال از من کوچیکتره. چند روز پیش بهم پیام داد که دیگه خیلی خیلی خستهاست و حالش از تعامل با آدمهایی که به فکر منفعت خودشون هستند، بهم میخوره. غیر از اون دوستم، یه دوست دیگه هم دارم که الان توی اروپا است و دیروز ازم در مورد افسردگی سوال کرده بود. و به جز دوستان نزدیکم، پیامها و رفتارهای دوستانی که یه خورده ازم دور هستند میفهمم حالشون چندان خوب نیست و توی خودشون انگار دارند به شدت دعوا میکنند
از دوستام بگذرم. خودم چطورم؟ در یک کلمه داغون. وضعیت کاریم که با عدم قطعیت خیلی زیادی روبرو هست. از اون طرف این قدر کار دانشگاه و پروژههای باز دارم که استعارهی (مثل خری در گل مانده) مناسب حال و هوای الانم هست (البته که به طرز عجیبی این خیلی اذیتم نمیکنه که شاید علتش این که دیگه با این وضعیت عدم قطعیت کنار میام). از همهی اینها بگذرم، این دو هفته یه سری احساسات جدید داشتم که جوری پدرم رو درآورد که برای اولین بار (حداقل چیزی که یادم میاد) با پدیدهی دردِ معده در اثر استرس آشنا شدم
من وقتی یه سری از دوستام میان که باهام صحبت کنند، معمولا حس بابابزرگها رو میگیرم و با این جملات شروع میکنم که ببین چیکار از دستت برمیاد و اون رو انجام بده؛ اما همیشه به خودم میگم که الان که دوستم توی دلش داره بهم فحش میده و میگه خودم هم میدونستم که فلان کار درستش چیه ولی خب الان حالم خوب نیست و بخوام خیلی عقلایی تصمیم بگیرم
چند روز پیش که اوج حال خوب نبودنم، داشتم با یکی از دوستام صحبت میکردم که بهم رفتار عاقلانهی بابابزرگها رو یادآوری کرد و خب جواب من واضح بود: میدونم که رفتار درست فلان است و ... اما این که حال من چجوریه، دست خودم نیست
امروز که این حال خوب نبودن به طرز خیلی عجیبی با یه مریضی حوصلهسربر همراه شد، تصمیم گرفتم که بنویسم (تاریخ اصلی این نوشته بین جمعه شب ساعت ۹ و صبح شنبهی روز بعد حدود ۴ صبح است، فاصلهای که بین نوشتن این فرسته افتاد، به خاطر شدید شدن سردردم بابت مریضی که داشتم بود). از چه چیزی؟ از این که تهش مجبوریم با همهی این دردها، عدم قطعیتها و تعلیقها کنار بیایم.
وضعِ ما چندان وضع خوبی نیست و دردهای مختلف، به طرق مختلف، پدر ما رو درخواهند آورد. اما خب به جز ادامه دادن چه چارهای است؟ مثل بابابزرگها خودم و دیگران رو نصیحت کردن، چندان شکل جالبی نداره، اما تهش که مجبوریم با این دردها کنار بیایم و برای زندگیمون بجنگیم. پس شاید سرخوشانه، باید مسیر رو ادامه داد
پ.ن: متنم کلیشهای نشد؟ احتمالا چرا، ولی خب این گفتگوی کوچیکی بود که در حال حاضر توی مغزم در جریان است. خیلی سفت دارم به خودم میگم که باید ادامه داد
پ.ن ۲: خواستم بگم که (وسط این درد کشیدنهامون، اگر جایی فکر کردید من میتونم کمک کنم، بهم بگید :) بعدش به نظرم رسید که شاید یه جورایی خودنمایانه باشه این جور صحبت (در هر صورت اگر جایی دیدید که کمکی از دست من بر میاد برای آروم شدن و ... بهم بگید، در حد توانم کمک خواهم کرد، حتی در حد داشتن یه صحبت کوچیک)
#دلنوشته
از یکی از دوستام شروع میکنم که چند سال از من کوچیکتره. چند روز پیش بهم پیام داد که دیگه خیلی خیلی خستهاست و حالش از تعامل با آدمهایی که به فکر منفعت خودشون هستند، بهم میخوره. غیر از اون دوستم، یه دوست دیگه هم دارم که الان توی اروپا است و دیروز ازم در مورد افسردگی سوال کرده بود. و به جز دوستان نزدیکم، پیامها و رفتارهای دوستانی که یه خورده ازم دور هستند میفهمم حالشون چندان خوب نیست و توی خودشون انگار دارند به شدت دعوا میکنند
از دوستام بگذرم. خودم چطورم؟ در یک کلمه داغون. وضعیت کاریم که با عدم قطعیت خیلی زیادی روبرو هست. از اون طرف این قدر کار دانشگاه و پروژههای باز دارم که استعارهی (مثل خری در گل مانده) مناسب حال و هوای الانم هست (البته که به طرز عجیبی این خیلی اذیتم نمیکنه که شاید علتش این که دیگه با این وضعیت عدم قطعیت کنار میام). از همهی اینها بگذرم، این دو هفته یه سری احساسات جدید داشتم که جوری پدرم رو درآورد که برای اولین بار (حداقل چیزی که یادم میاد) با پدیدهی دردِ معده در اثر استرس آشنا شدم
من وقتی یه سری از دوستام میان که باهام صحبت کنند، معمولا حس بابابزرگها رو میگیرم و با این جملات شروع میکنم که ببین چیکار از دستت برمیاد و اون رو انجام بده؛ اما همیشه به خودم میگم که الان که دوستم توی دلش داره بهم فحش میده و میگه خودم هم میدونستم که فلان کار درستش چیه ولی خب الان حالم خوب نیست و بخوام خیلی عقلایی تصمیم بگیرم
چند روز پیش که اوج حال خوب نبودنم، داشتم با یکی از دوستام صحبت میکردم که بهم رفتار عاقلانهی بابابزرگها رو یادآوری کرد و خب جواب من واضح بود: میدونم که رفتار درست فلان است و ... اما این که حال من چجوریه، دست خودم نیست
امروز که این حال خوب نبودن به طرز خیلی عجیبی با یه مریضی حوصلهسربر همراه شد، تصمیم گرفتم که بنویسم (تاریخ اصلی این نوشته بین جمعه شب ساعت ۹ و صبح شنبهی روز بعد حدود ۴ صبح است، فاصلهای که بین نوشتن این فرسته افتاد، به خاطر شدید شدن سردردم بابت مریضی که داشتم بود). از چه چیزی؟ از این که تهش مجبوریم با همهی این دردها، عدم قطعیتها و تعلیقها کنار بیایم.
وضعِ ما چندان وضع خوبی نیست و دردهای مختلف، به طرق مختلف، پدر ما رو درخواهند آورد. اما خب به جز ادامه دادن چه چارهای است؟ مثل بابابزرگها خودم و دیگران رو نصیحت کردن، چندان شکل جالبی نداره، اما تهش که مجبوریم با این دردها کنار بیایم و برای زندگیمون بجنگیم. پس شاید سرخوشانه، باید مسیر رو ادامه داد
پ.ن: متنم کلیشهای نشد؟ احتمالا چرا، ولی خب این گفتگوی کوچیکی بود که در حال حاضر توی مغزم در جریان است. خیلی سفت دارم به خودم میگم که باید ادامه داد
پ.ن ۲: خواستم بگم که (وسط این درد کشیدنهامون، اگر جایی فکر کردید من میتونم کمک کنم، بهم بگید :) بعدش به نظرم رسید که شاید یه جورایی خودنمایانه باشه این جور صحبت (در هر صورت اگر جایی دیدید که کمکی از دست من بر میاد برای آروم شدن و ... بهم بگید، در حد توانم کمک خواهم کرد، حتی در حد داشتن یه صحبت کوچیک)
#دلنوشته
❤2👍1
میز شماره سه
Pallet Band – Az Shomal Ta Jonoob ( shenoland.com )
این آهنگ هم مناسب فرستهی بالا بود (اگر از کانال یوتیوب خودشون ببینید بهتره)، متن آهنگ:
از گذشته بگذریم، گرچه تلخ، گرچه خوب
این ترانه میرود از شمال تا جنوب
این ترانه مال من، مال تو، مال ماست
این ترانه شهرزادِ قصهگوی حال ماست
کوچهها، خانهها، قصهها، افسانهها
در میان قلب ما جانان شرقی میتپد
دردها، رازها، شورها، آوازها
از شمال تا جنوب، آوازهی ما میرود
جان شرقی، حسرت آمیخته با یادها
ای گلویت کرده از نامردمی فریادها
گر تو خواهی عاشقان فردا ز ما یادی کنند
یاد کن گاهی تو از شیرین و از فرهادها
جان شرقی، سرد شد آتشکده، کو آتشت؟
کو درفش کاویانی؟ کو کمان آرشت؟
جان شرقی، شهر را از بوی گل آکنده کن
کوچهها، خانهها را غرق نور و خنده کن
دردها، رازها، شورها، آوازها
در میان قلب ما، جانان شرقی میتپد
کوچهها، خانهها، قصهها، افسانهها
از شمال تا جنوب آوازهی ما میرود
از گذشته بگذریم، گرچه تلخ، گرچه خوب
این ترانه میرود، از شمال تا جنوب
از گذشته بگذریم، گرچه تلخ، گرچه خوب
این ترانه میرود از شمال تا جنوب
این ترانه مال من، مال تو، مال ماست
این ترانه شهرزادِ قصهگوی حال ماست
کوچهها، خانهها، قصهها، افسانهها
در میان قلب ما جانان شرقی میتپد
دردها، رازها، شورها، آوازها
از شمال تا جنوب، آوازهی ما میرود
جان شرقی، حسرت آمیخته با یادها
ای گلویت کرده از نامردمی فریادها
گر تو خواهی عاشقان فردا ز ما یادی کنند
یاد کن گاهی تو از شیرین و از فرهادها
جان شرقی، سرد شد آتشکده، کو آتشت؟
کو درفش کاویانی؟ کو کمان آرشت؟
جان شرقی، شهر را از بوی گل آکنده کن
کوچهها، خانهها را غرق نور و خنده کن
دردها، رازها، شورها، آوازها
در میان قلب ما، جانان شرقی میتپد
کوچهها، خانهها، قصهها، افسانهها
از شمال تا جنوب آوازهی ما میرود
از گذشته بگذریم، گرچه تلخ، گرچه خوب
این ترانه میرود، از شمال تا جنوب
YouTube
Pallett - North to South | پالت - از شمال تا جنوب از آلبوم نصف النهار مبدأ
Pallett - North to South | Prime Meridian
پالت - از شمال تا جنوب | نصف النهار مبدأ
از گذشته بگذریم گرچه تلخ گرچه خوب
این ترانه میرود از شمال تا جنوب
این ترانه مال من مال تو، مال ماست
این ترانه شهرزاد قصه گوی حال ماست
کوچه ها خانه ها، قصه ها افسانه ها
در…
پالت - از شمال تا جنوب | نصف النهار مبدأ
از گذشته بگذریم گرچه تلخ گرچه خوب
این ترانه میرود از شمال تا جنوب
این ترانه مال من مال تو، مال ماست
این ترانه شهرزاد قصه گوی حال ماست
کوچه ها خانه ها، قصه ها افسانه ها
در…
میز شماره سه
وضعِ ما (دلنوشته) از یکی از دوستام شروع میکنم که چند سال از من کوچیکتره. چند روز پیش بهم پیام داد که دیگه خیلی خیلی خستهاست و حالش از تعامل با آدمهایی که به فکر منفعت خودشون هستند، بهم میخوره. غیر از اون دوستم، یه دوست دیگه هم دارم که الان توی اروپا…
این برنامه رو یکی از دوستان عزیز، برای پذیرش احساسات پیشنهاد کرد:
https://play.google.com/store/apps/details?id=org.howwefeel.moodmeter&pcampaignid=web_share
https://play.google.com/store/apps/details?id=org.howwefeel.moodmeter&pcampaignid=web_share
Google Play
How We Feel - Apps on Google Play
An emotional wellbeing journal
میز شماره سه
این برنامه رو یکی از دوستان عزیز، برای پذیرش احساسات پیشنهاد کرد: https://play.google.com/store/apps/details?id=org.howwefeel.moodmeter&pcampaignid=web_share
مثل این که این برنامه برای این که کمک به پذیرش احساسات هست و نه کنترل (انتقاد دوستم این بود که من سعی در کنترل احساسات دارم که اثرات منفی خواهد داشت)
عبث بودن مثلِ کنترلگری (مرور پادکست Hidden Brain، قسمت Wellness 2.0: The Art of the Unknown)
این قسمت از Hidden Brain با دو تا داستان شروع میشه. داستان اول در مورد نجات پیدا کردن یه مرد توی اقیانوس به خاطر یه توپ که یه پسربچه ۶۰ روز قبلش به طور اتفاقی توی دریا شوت کرده، بود. بعد از ۶۰ روز، موج و جریان هوا این توپ رو بردند دقیقا جایی که اون مرد بتونه برای نجاتش ازش کمک بگیره. داستان دوم هم داستان دومین شهری که بمب اتم خورده. ناگاساکی، جایی که هدفِ چهارم برای انداختن بمبِ اتم بوده، ولی سفر گردشگری ۱۰ سال پیش یه مقام تصمیمگیرندهی آمریکایی به هدف دوم و مهآلود بودن هدف سوم در روز حمله، باعث شده که ناگاساکی توش بمبِ اتم بخوره
خلاصهی حرف مهمون این برنامه این بود که ما بیشتر از اون حرفها که فکر میکنیم، کنترل دنیا از دستمون خارجه و هر چقدر هم آدم خفنی باشیم و ... یه سری اتفاقات کوچک توی دنیا رخ میده که نتایج بزرگ اونها، کنترل رو از دست ما خارج میکنه. توی این دنیایی که ما داریم زندگی میکنیم، حتی کنشهای کوچک آدمها، یه سری نتیجه در بردارند که از توان محاسباتی آدمها به شدت فراتره و در نتیجه کنترل کردنشون عملا غیر ممکنه (سفر گردشگری یه مقام سیاسی، باعث مرگ هزار تا آدمی میشه که قرار بوده زنده بمونن)
حالا دونستن این واقعیت چه فایدهای داره؟ اولیش این که ما متوجه میشیم که اتفاقاتی که ماها باهاش روبرو میشیم، صرفا خروجی تلاش ما نیست. خیلی از وقتها ما کلی تلاش میکنیم ولی تهش نتیجهی خوب نمیگیریم، یادآوری روند تصادفی دنیا توی این زمانها باعث میشه که یادمون بیاد مشکلات زندگی ما در خیلی از موارد، به خاطر کمکاری ما نبوده (یه چیزی هم توی پادکست گفته نمیشه ولی به نظرم مهم میشه این که که موفقیتهای خودمون رو هم خیلی خفن نباید در نظر بگیریم، با توجه به این که اونها هم حاصل یه سری روند تصادفی هستند)
دومین فایدهی توجه به همچین موضوعی، کم شدن تمرکز ما بر کنترلگری است. آدمی که همچین روندی توی ذهنش باشه، به جای کنترل کردن دنیا، میره دنبال این که تابآوری (resilience) خودش رو افزایش بده؛ به عبارت دیگه، به جای این که بخواد تمام اتفاقات دنیا رو یه جور دقیقی رقم بزنه، به این فکر میکنه که چجوری در برابر اتفاقات دنیا واکنش داشته باشه که همیشه وضعیتش روال باشه. همچنین، وقتی تمرکز ما از کنترلگری کمتر بشه، توجهمون به کشف کردن هم بیشتر میشه و بیشتر سعی خواهیم کرد که دنیای اطرافمون و اتفاقات آینده رو کشف کنیم، چیزی که حالت یه بازی داره و احتمالا باعث بشه زندگی شادتری داشته باشیم
نکتهی آخر برای جمعبندی، درسته که در بسیاری از موارد ما بر روندهای دنیا رخ میده هیچ کنترلی نداریم اما ما بر واکنشهای ذهنیمون در برابر این اتفاقات میتونیم تاثیر داشته باشیم، در نتیجه به جای این که بخواهیم اتفاقهای دنیای اطرافمون رو کنترل کنیم، بهتره که بر قدرت تابآوری ذهن خودمون در برابر مواجه با این اتفاقات کار کنیم
پ.ن: این قسمت رو میتونید از این جا گوش کنید
پ.ن ۲: تا جایی که میدونم از نظر چشمانداز توحیدی (چشماندازی که بهش پایبندم)، به اتفاقات تصادفی، قضا و قدر الهی گفته میشه، موردی که توی اصل حرفی که این جا زده میشه تفاوتی ایجاد نمیکنه (با توجه به این که بر اساس این چشمانداز، آدم باید این قضا و قدر الهی رو بپذیره)
@table_number3
#مرور_پادکست
این قسمت از Hidden Brain با دو تا داستان شروع میشه. داستان اول در مورد نجات پیدا کردن یه مرد توی اقیانوس به خاطر یه توپ که یه پسربچه ۶۰ روز قبلش به طور اتفاقی توی دریا شوت کرده، بود. بعد از ۶۰ روز، موج و جریان هوا این توپ رو بردند دقیقا جایی که اون مرد بتونه برای نجاتش ازش کمک بگیره. داستان دوم هم داستان دومین شهری که بمب اتم خورده. ناگاساکی، جایی که هدفِ چهارم برای انداختن بمبِ اتم بوده، ولی سفر گردشگری ۱۰ سال پیش یه مقام تصمیمگیرندهی آمریکایی به هدف دوم و مهآلود بودن هدف سوم در روز حمله، باعث شده که ناگاساکی توش بمبِ اتم بخوره
خلاصهی حرف مهمون این برنامه این بود که ما بیشتر از اون حرفها که فکر میکنیم، کنترل دنیا از دستمون خارجه و هر چقدر هم آدم خفنی باشیم و ... یه سری اتفاقات کوچک توی دنیا رخ میده که نتایج بزرگ اونها، کنترل رو از دست ما خارج میکنه. توی این دنیایی که ما داریم زندگی میکنیم، حتی کنشهای کوچک آدمها، یه سری نتیجه در بردارند که از توان محاسباتی آدمها به شدت فراتره و در نتیجه کنترل کردنشون عملا غیر ممکنه (سفر گردشگری یه مقام سیاسی، باعث مرگ هزار تا آدمی میشه که قرار بوده زنده بمونن)
حالا دونستن این واقعیت چه فایدهای داره؟ اولیش این که ما متوجه میشیم که اتفاقاتی که ماها باهاش روبرو میشیم، صرفا خروجی تلاش ما نیست. خیلی از وقتها ما کلی تلاش میکنیم ولی تهش نتیجهی خوب نمیگیریم، یادآوری روند تصادفی دنیا توی این زمانها باعث میشه که یادمون بیاد مشکلات زندگی ما در خیلی از موارد، به خاطر کمکاری ما نبوده (یه چیزی هم توی پادکست گفته نمیشه ولی به نظرم مهم میشه این که که موفقیتهای خودمون رو هم خیلی خفن نباید در نظر بگیریم، با توجه به این که اونها هم حاصل یه سری روند تصادفی هستند)
دومین فایدهی توجه به همچین موضوعی، کم شدن تمرکز ما بر کنترلگری است. آدمی که همچین روندی توی ذهنش باشه، به جای کنترل کردن دنیا، میره دنبال این که تابآوری (resilience) خودش رو افزایش بده؛ به عبارت دیگه، به جای این که بخواد تمام اتفاقات دنیا رو یه جور دقیقی رقم بزنه، به این فکر میکنه که چجوری در برابر اتفاقات دنیا واکنش داشته باشه که همیشه وضعیتش روال باشه. همچنین، وقتی تمرکز ما از کنترلگری کمتر بشه، توجهمون به کشف کردن هم بیشتر میشه و بیشتر سعی خواهیم کرد که دنیای اطرافمون و اتفاقات آینده رو کشف کنیم، چیزی که حالت یه بازی داره و احتمالا باعث بشه زندگی شادتری داشته باشیم
نکتهی آخر برای جمعبندی، درسته که در بسیاری از موارد ما بر روندهای دنیا رخ میده هیچ کنترلی نداریم اما ما بر واکنشهای ذهنیمون در برابر این اتفاقات میتونیم تاثیر داشته باشیم، در نتیجه به جای این که بخواهیم اتفاقهای دنیای اطرافمون رو کنترل کنیم، بهتره که بر قدرت تابآوری ذهن خودمون در برابر مواجه با این اتفاقات کار کنیم
پ.ن: این قسمت رو میتونید از این جا گوش کنید
پ.ن ۲: تا جایی که میدونم از نظر چشمانداز توحیدی (چشماندازی که بهش پایبندم)، به اتفاقات تصادفی، قضا و قدر الهی گفته میشه، موردی که توی اصل حرفی که این جا زده میشه تفاوتی ایجاد نمیکنه (با توجه به این که بر اساس این چشمانداز، آدم باید این قضا و قدر الهی رو بپذیره)
@table_number3
#مرور_پادکست
Hidden Brain Media
Wellness 2.0: The Art of the Unknown - Hidden Brain Media
While we all like to think we have some measure of control over how our lives will unfold, our plans are often upended by unknown events and curveballs we couldn't have predicted. This week, we conclude our Wellness 2.0 series by looking at how we respond…
👍4❤3
این ویدیو از رشید کاکاوند توضیحات جالبی در مورد عقل و خرد توی ادبیات فارسی داشت. بامزه است که توی ادبیات فارسی، عقل و خرد دو پدیدهی متفاوت در نظر گرفته میشه. هر چقدر که عقل مذمومه، خردورزی توصیه شده است. با توجه به صحبتهایی که این جا میشه، به نظر میرسه که عقل بیشتر درگیر محاسبات روزمرهی زندگی است و خرد بیشتر درگیر این که نگاه کلی به مقصد زندگی و موضوعاتی که بیشتر با جهانبینی آدم درگیره
احتمالا با این موضوع هم برخورد داشتید که خیلی از قهرمانان ادبیات فارسی، مثل مجنون، آدمهایی بودند که عقلگریز بودند. مست بودن هم از این نظر که عقل آدم رو ضایع میکنه، خیلی بهش از بعد مثبت پرداخته شده. این دو بیت که توی ویدیو گفته میشه برای نمونه:
مولانا
#همینجورینوشتهها
احتمالا با این موضوع هم برخورد داشتید که خیلی از قهرمانان ادبیات فارسی، مثل مجنون، آدمهایی بودند که عقلگریز بودند. مست بودن هم از این نظر که عقل آدم رو ضایع میکنه، خیلی بهش از بعد مثبت پرداخته شده. این دو بیت که توی ویدیو گفته میشه برای نمونه:
از خانه برون رفتم، مَستیم به پیش آمد
در هر نظرش مُضمَر، صد گلشن و کاشانه
چون کشتیِ بیلنگر، کَژ میشد و مَژ میشد
وز حَسرتِ او مُرده، صد عاقل و فرزانه
مولانا
#همینجورینوشتهها
YouTube
شرح غزلیات حافظ | قسمت هشتم | ادامه غزل شماره ۱
شرح کامل غزلیات حافظ توسط رشید کاکاوند
اَلا یا اَیُّهَا السّاقی اَدِرْ کَأسَاً و ناوِلْها
که عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکلها
===================================
اَلا یا اَیُّهَا السّاقی اَدِرْ کَأسَاً و ناوِلْها
که عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکلها
===================================
کنترلِ مالی (جستار)
[این ربطی به نوشتهی اصلی نداره ولی مهمه: تو رو به خدا بیاید در مورد مشکلاتمون صحبت کنیم (البته که اگر اندیشه توحیدی ندارید، مجبورم صرفا خیلی خیلی ازتون خواهش کنم :) این نوشته احتمالا برای من یه سری پیامدهای منفی داشته باشه، ممکنه یه سریها ناراحت بشند و ... ولی نوشتم و منتشر کردم چون حس میکنم از دغدغههامون صحبت کردن واجبه، واجبه که از دغدغههامون صحبت کنیم و همفکری کنیم چون احتمالا مهمترین راهی که برای حل مشکلاتمون داریم همینه]
یه چند روز پیش به آبجیم گفتم که توی یه بحثی که داشتم، یکی ازم سوال پرسیده که آیا مسئلهای ندارم که همسرم درآمدش بیشتر از من باشه و خواهرم یه همچین جوابی داد: میخواستی بهش بگی که تو شوتتر از این حرفهایی که به همچین سوالهایی فکر کنی (کلمهی شوت رو دقیقا ذکر کرد 😂). از سطح احترامی که خواهر بنده برای ما قائل بود بگذریم، حرف آبجیایم همچین غیر دقیق نبود، من از این جور بحثهای (مسخره به نظر من) این قدر پرت هستم که اصلا توی زندگیم به همچین چیزهایی فکر نکردم
بعدا ازش پرسیدم که خب چرا باید یه آقا توی ذهنش این بگذره که مثلا همسرش درآمد بیشتری نداشته باشه ازش. جوابی که داد این بود که از نظر چشمانداز خیلی از مردها، اگر درآمد بیشتری از خانمشون داشته باشند، میتونن جریان زندگیخودشون رو با توجه به این که کنترل جریان مالی زندگی رو دارند، کنترل کنند و چیزی که اومد توی ذهن من این بود که واقعا آدمها فکر میکنن که میتونن با مشوقهای مالی، توی تصمیمگیری اعضای خانوادهشون همچین تاثیرگذاری داشته باشند؟ اصلا یه آدم خودش رو توی چه جایگاهی در نظر میگیره که فکر کنه این قدر عقلِ کله که دیگران رو باید کنترل کنه؟
از مردها که بگذرم، به این هم فکر کردم که چرا خانمها باید سراغ همچین ایدهای بروند که به اصطلاح نباید تحت کنترل مالی همسر خود قرار بگیرند. آیا همچین ایدهای هست که استقلال مالی باعث میشه که یه خانم زیر یوغ شوهر خودش نره و به اصطلاح کنترل زندگی رو به دست بگیره؟ توی یه ارتباط (حتی بحث فراتر از این جور بحثها هست و توی بحثهای کاری هم به نظرم این مهمه)، خیلی خیلی مهمه که آدم مرئوس کس دیگهای نشه، از کس دیگه دستور نگیره و ...؟ واقعا رئیس بودن این قدر مهمه؟
به این سوالها که فکر میکردم به فکر خانوادهی خودم افتادم. من یادم نمیاد که بابا و مامانم با مشوقهای مالی خواسته باشند که زندگی بچههاشون رو کنترل کنند و البته که در بخش خیلی خیلی اصلی از زندگی ماها به شدت اثرگذار بودند (یک بار یکی از خواستگارهای خواهرم که با من و داداشم صحبت کرده بود، با تعجب گفته بود که چقدر افکار ماها شبیه هم هست). همیشه هم بابام این جوری که خودت میدونی (خودت تصمیم بگیر) که چی کار میخوای بکنی و در آخر هم توی اکثر موارد، ما بچهها معمولا همون جوری تصمیم گرفتیم که بابام درست میدونسته (البته که من از موضوع ناراضی نیستم و افتخار هم میکنم که در اکثر موارد شبیه بابا و مامانم فکر میکنم)
خلاصه که واقعا ملت فکر میکنند که میتونن با این همه عدم قطعیت توی دنیا، تو زندگیشون با پول با مقیاس سانتیمتری، همه چیز رو کنترل کنن؟ (این قسمت از پادکست Hidden Brain رو گوش کنید) شبیه برنامههای تلوزیونی، جواب این سوال رو به خود خوانندگان واگذار میکنم و خودم میرم سراغ زیست بچگانهام
پ.ن: من عاشق روابط صمیمی خودم و آبجیم هستم و این جور شوخی کردنهای ریز ما، توی گرم بودن به شدت نقش مهمی داره
پ.ن ۲: یه استدلال دیگ هم که آبجیم مطرح کرد این بود که مردها شاید بخوان با داشتن دستِ برتر مالی، مواردی که همسرشون میخوان رو فراهم کنن و این جوری یه کاری کنن که توی خوشحالی اونها تاثیر مثبت داشته باشند. هر چند که اگر این باشه، به نظرم مثل قبلی خیلی زشت نیست، ولی باز طرز تفکر قوی نیست، واقعا آدم باید به پول برای خوشحال کردن یه نفر دل ببنده؟
پ.ن ۳: شاید لحن زیرپوستی این متن، این جوری پیام بده که چیزی که من تجربه کردم، بهترین مدل زندگیه، ولی خب من خیلی با این جور عقل کل بودنه موافق نیستم، در نتیجه شدیدا ازتون میخوام که اگر مخالفید، بگید. صادقانه، این جور سوالها توی دنیای من وجود نداشتند، ممکنه که عدم درک من از همچین دنیاهایی باعث شده باشه که لحن صحبتم، مثل لحن آدمهای دانای کل در اومده باشه (راهنماییم کنید که دنیای دیگران رو درک کنم، ممنون میشم)
@table_number3
#جستار
[این ربطی به نوشتهی اصلی نداره ولی مهمه: تو رو به خدا بیاید در مورد مشکلاتمون صحبت کنیم (البته که اگر اندیشه توحیدی ندارید، مجبورم صرفا خیلی خیلی ازتون خواهش کنم :) این نوشته احتمالا برای من یه سری پیامدهای منفی داشته باشه، ممکنه یه سریها ناراحت بشند و ... ولی نوشتم و منتشر کردم چون حس میکنم از دغدغههامون صحبت کردن واجبه، واجبه که از دغدغههامون صحبت کنیم و همفکری کنیم چون احتمالا مهمترین راهی که برای حل مشکلاتمون داریم همینه]
یه چند روز پیش به آبجیم گفتم که توی یه بحثی که داشتم، یکی ازم سوال پرسیده که آیا مسئلهای ندارم که همسرم درآمدش بیشتر از من باشه و خواهرم یه همچین جوابی داد: میخواستی بهش بگی که تو شوتتر از این حرفهایی که به همچین سوالهایی فکر کنی (کلمهی شوت رو دقیقا ذکر کرد 😂). از سطح احترامی که خواهر بنده برای ما قائل بود بگذریم، حرف آبجیایم همچین غیر دقیق نبود، من از این جور بحثهای (مسخره به نظر من) این قدر پرت هستم که اصلا توی زندگیم به همچین چیزهایی فکر نکردم
بعدا ازش پرسیدم که خب چرا باید یه آقا توی ذهنش این بگذره که مثلا همسرش درآمد بیشتری نداشته باشه ازش. جوابی که داد این بود که از نظر چشمانداز خیلی از مردها، اگر درآمد بیشتری از خانمشون داشته باشند، میتونن جریان زندگیخودشون رو با توجه به این که کنترل جریان مالی زندگی رو دارند، کنترل کنند و چیزی که اومد توی ذهن من این بود که واقعا آدمها فکر میکنن که میتونن با مشوقهای مالی، توی تصمیمگیری اعضای خانوادهشون همچین تاثیرگذاری داشته باشند؟ اصلا یه آدم خودش رو توی چه جایگاهی در نظر میگیره که فکر کنه این قدر عقلِ کله که دیگران رو باید کنترل کنه؟
از مردها که بگذرم، به این هم فکر کردم که چرا خانمها باید سراغ همچین ایدهای بروند که به اصطلاح نباید تحت کنترل مالی همسر خود قرار بگیرند. آیا همچین ایدهای هست که استقلال مالی باعث میشه که یه خانم زیر یوغ شوهر خودش نره و به اصطلاح کنترل زندگی رو به دست بگیره؟ توی یه ارتباط (حتی بحث فراتر از این جور بحثها هست و توی بحثهای کاری هم به نظرم این مهمه)، خیلی خیلی مهمه که آدم مرئوس کس دیگهای نشه، از کس دیگه دستور نگیره و ...؟ واقعا رئیس بودن این قدر مهمه؟
به این سوالها که فکر میکردم به فکر خانوادهی خودم افتادم. من یادم نمیاد که بابا و مامانم با مشوقهای مالی خواسته باشند که زندگی بچههاشون رو کنترل کنند و البته که در بخش خیلی خیلی اصلی از زندگی ماها به شدت اثرگذار بودند (یک بار یکی از خواستگارهای خواهرم که با من و داداشم صحبت کرده بود، با تعجب گفته بود که چقدر افکار ماها شبیه هم هست). همیشه هم بابام این جوری که خودت میدونی (خودت تصمیم بگیر) که چی کار میخوای بکنی و در آخر هم توی اکثر موارد، ما بچهها معمولا همون جوری تصمیم گرفتیم که بابام درست میدونسته (البته که من از موضوع ناراضی نیستم و افتخار هم میکنم که در اکثر موارد شبیه بابا و مامانم فکر میکنم)
خلاصه که واقعا ملت فکر میکنند که میتونن با این همه عدم قطعیت توی دنیا، تو زندگیشون با پول با مقیاس سانتیمتری، همه چیز رو کنترل کنن؟ (این قسمت از پادکست Hidden Brain رو گوش کنید) شبیه برنامههای تلوزیونی، جواب این سوال رو به خود خوانندگان واگذار میکنم و خودم میرم سراغ زیست بچگانهام
پ.ن: من عاشق روابط صمیمی خودم و آبجیم هستم و این جور شوخی کردنهای ریز ما، توی گرم بودن به شدت نقش مهمی داره
پ.ن ۲: یه استدلال دیگ هم که آبجیم مطرح کرد این بود که مردها شاید بخوان با داشتن دستِ برتر مالی، مواردی که همسرشون میخوان رو فراهم کنن و این جوری یه کاری کنن که توی خوشحالی اونها تاثیر مثبت داشته باشند. هر چند که اگر این باشه، به نظرم مثل قبلی خیلی زشت نیست، ولی باز طرز تفکر قوی نیست، واقعا آدم باید به پول برای خوشحال کردن یه نفر دل ببنده؟
پ.ن ۳: شاید لحن زیرپوستی این متن، این جوری پیام بده که چیزی که من تجربه کردم، بهترین مدل زندگیه، ولی خب من خیلی با این جور عقل کل بودنه موافق نیستم، در نتیجه شدیدا ازتون میخوام که اگر مخالفید، بگید. صادقانه، این جور سوالها توی دنیای من وجود نداشتند، ممکنه که عدم درک من از همچین دنیاهایی باعث شده باشه که لحن صحبتم، مثل لحن آدمهای دانای کل در اومده باشه (راهنماییم کنید که دنیای دیگران رو درک کنم، ممنون میشم)
@table_number3
#جستار
👍7
امیرخان یا آقای دکتر؟ (جستار)
به طرز بامزهای، آدمهایی که از طریق خانوادهام من رو شناختند، امیرخان صدام میزنن. داستان این امیرخان شدن (تا جایی که من یادمه حداقل) از این جا شروع شد که بین محمد (عموم) و مامانبزرگم خدا بیامرز، یه بازی کلامی شروع میشد، مامانبزرگ سرسختانه اعتقاد داشت که آقای آقاها، محمد ماست(داداشم) و عموم در جواب میگفت که خودش محمد آقای گله (محمد اصلی). من هم بابت این که بتونم وارد این بازی بشم اسم امیرخان رو برای خودم برگزیدم 😁 (البته که اولش داداشم این اسم رو برای اذیت کردن من استفاده میکرد ولی بعدش به خاطر بازی ازش استفاده کردم)
اما داستان دکتری از اون جا شروع شد که راهنماییهای بابام و استادم من رو به این نتیجه رسوند که اگر قرار باشه به عنوان یک آدم حرفهای حرفم شنیده بشه، باید توی این مملکت دکتر بشم، یعنی دکترا بخونم و از اون جایی که ملت همیشه به اشتباه دانشجویان دکترا رو دکتر خطاب میکنند، گاهی ملت من رو دکتر صدا میزنن (البته که بخشیش برای شوخی است)
وقتی یکی بهم میگه دکتر، چون هنوز این دکترای کوفتی تموم نشده، با تمام جدیت سعی میکنم که این اشتباه صدا زدن رو اصلاح کنم. حتی اگر هم یه روزی دکترام رو هم گرفتم، اصلا دکتر بودن رو دوست ندارم. دکتر بودن برای من یه نقاب مصنوعی که احتمالا توی آینده مجبورم بذارم روی صورتم که باهاش یکی از اهداف زندگیم رو دنبال کنم
از اون طرف، من عاشق امیرخان بودنم. نه به خاطر این که امیرخان یه جلال و جبروتی داره یا .... . بیشتر به خاطر این که امیرخان من رو به یاد یه زندگی دوستداشتنی میندازه که توش خودِ خود من، بدون هیچ نقابی زندگی کرده
چند روز پیش وقتی خواستم به یکی از دوستان عزیزم ایمیلم رو بدم، با تعجب گفت که امکانش است که یه ایمیل دیگه درست کنم؟ (ایمیل من با amirkhan شروع میشه). حرفی که اون دوست عزیز زد، به این فکرم انداخت بابت این موضوع بنویسم. درسته که من اگر بخوام به یک جای ناشناخته و رسمی ایمیل بزنم، از ایمیل درست و حسابیتری استفاده خواهم کرد ولی آیا من از ایمل amirkhan دست خواهم کشید؟ (بگذریم از این موضوع که تمام حسابهایی که تا الان ساختم تقریبا روی همون ایمیلم است)
خیلی کوتاه، بعید میدونم. راستش دنیای آدمبزرگها که توش کلی قاعده و قانون قلابی است به نظرم اون قدر ارزشش رو نداره که بخوام از ایمیلی که برام یادآوری از مهمترین بخش زندگیم هست دست بکشم (مگر این که دیگه بفهمم که این دست کشیدن بابت رسیدن به یکی از اهدافم خیلی خیلی اهمیت داشته باشه)
@table_number3
#جستار
به طرز بامزهای، آدمهایی که از طریق خانوادهام من رو شناختند، امیرخان صدام میزنن. داستان این امیرخان شدن (تا جایی که من یادمه حداقل) از این جا شروع شد که بین محمد (عموم) و مامانبزرگم خدا بیامرز، یه بازی کلامی شروع میشد، مامانبزرگ سرسختانه اعتقاد داشت که آقای آقاها، محمد ماست(داداشم) و عموم در جواب میگفت که خودش محمد آقای گله (محمد اصلی). من هم بابت این که بتونم وارد این بازی بشم اسم امیرخان رو برای خودم برگزیدم 😁 (البته که اولش داداشم این اسم رو برای اذیت کردن من استفاده میکرد ولی بعدش به خاطر بازی ازش استفاده کردم)
اما داستان دکتری از اون جا شروع شد که راهنماییهای بابام و استادم من رو به این نتیجه رسوند که اگر قرار باشه به عنوان یک آدم حرفهای حرفم شنیده بشه، باید توی این مملکت دکتر بشم، یعنی دکترا بخونم و از اون جایی که ملت همیشه به اشتباه دانشجویان دکترا رو دکتر خطاب میکنند، گاهی ملت من رو دکتر صدا میزنن (البته که بخشیش برای شوخی است)
وقتی یکی بهم میگه دکتر، چون هنوز این دکترای کوفتی تموم نشده، با تمام جدیت سعی میکنم که این اشتباه صدا زدن رو اصلاح کنم. حتی اگر هم یه روزی دکترام رو هم گرفتم، اصلا دکتر بودن رو دوست ندارم. دکتر بودن برای من یه نقاب مصنوعی که احتمالا توی آینده مجبورم بذارم روی صورتم که باهاش یکی از اهداف زندگیم رو دنبال کنم
از اون طرف، من عاشق امیرخان بودنم. نه به خاطر این که امیرخان یه جلال و جبروتی داره یا .... . بیشتر به خاطر این که امیرخان من رو به یاد یه زندگی دوستداشتنی میندازه که توش خودِ خود من، بدون هیچ نقابی زندگی کرده
چند روز پیش وقتی خواستم به یکی از دوستان عزیزم ایمیلم رو بدم، با تعجب گفت که امکانش است که یه ایمیل دیگه درست کنم؟ (ایمیل من با amirkhan شروع میشه). حرفی که اون دوست عزیز زد، به این فکرم انداخت بابت این موضوع بنویسم. درسته که من اگر بخوام به یک جای ناشناخته و رسمی ایمیل بزنم، از ایمیل درست و حسابیتری استفاده خواهم کرد ولی آیا من از ایمل amirkhan دست خواهم کشید؟ (بگذریم از این موضوع که تمام حسابهایی که تا الان ساختم تقریبا روی همون ایمیلم است)
خیلی کوتاه، بعید میدونم. راستش دنیای آدمبزرگها که توش کلی قاعده و قانون قلابی است به نظرم اون قدر ارزشش رو نداره که بخوام از ایمیلی که برام یادآوری از مهمترین بخش زندگیم هست دست بکشم (مگر این که دیگه بفهمم که این دست کشیدن بابت رسیدن به یکی از اهدافم خیلی خیلی اهمیت داشته باشه)
@table_number3
#جستار
❤8👍1