این سیستمهای اطلاعاتی (information systems) که میگم تقریبا چیه؟ قسمت دوم (تجربهنوشت)
اولین سوال پژوهشی که میخوام بهش بپردازم این که این که چرا شغلهایی مثل برنامهنویسی خیلی ثبات بالایی ندارند، برای این که بخوام این بی ثباتی رو بهتون نشون میدم میتونم به موج اخراجهایی که توی سیلکون ولی چند وقت پیش رخ داد اشاره کنم. برای مقایسه شاید اخبار اعتصاب نویسندگان هالیوود رو شنیده باشید، توی اون ماجرا وقتی که شرکتهای فیلمسازی میخواستند که هوش مصنوعی رو جایگزین نویسندگان خودشون رو کنن، با اعتصابهای خیلی زیاد روبرو شدند و به هدف خودشون نرسیدن (حداقل در کوتاه مدت). به طور خلاصه میشه گفت که در مقایسه با بقیهی رشتهها، شغلهای مرتبط با برنامهنویسی ثبات کمتری دارند. حالا علت این عدم ثبات چیه؟ این که شغل برنامهنویسی اون جوری که بقیهی شغلها مثل نویسندگی، خودش رو با کارهای مثل تشکیل دادن انجمنهای شغلی، نهادینه نکرده. جزء انسانی که توی این سوال مورد سوال قرار گرفته، وضعیت شغلی برنامهنویسها و جزء غیر انسانی هم فناوری اطلاعاتی جدیدی است که در حدود ۵۰ سال پیش برای اولین ظهور کردند، است (البته این موضوع و تاریخچهی توسعهی نرمافزار بررسی شده که چون نمیخوام متن رو از اینی که هست طولانیتر کنم، در موردش نمینویسم)
سوال پژوهش بعدی که میخوام در موردش صحبت کنم، تاثیر منفی اطلاعات غلطی (misinformation) که شبکههای اجتماعی پخش میشه بر رضایت شغلی افراد است. صورت دقیقتر این سوال این جوری که اگر کارکنان یه شرکت بیشتر در معرض اطلاعات غلط قرار بگیرند، آیا باعث میشه که شغلشون رو کمتر دوست داشته باشند؟ اهمیت این سوال توی این که شبکههای اجتماعی باعث شده که جریان پخش اطلاعات غلط بیشتر از گذشته بشه و یکی از حوزههایی که احتمالا تحت تاثیر این موضوع قرار خواهد گرفت، سلامت روحی کارکنان است. رضایت شغلی، به عنوان یکی از مهمترین موارد سلامت کارکنان میتونه تحت تاثیر اطلاعات غلط قرار بگیره (طبیعتا تاثیر باقی موارد سلامت روحی هم میتونه مورد سوال قرار بگیره). جز انسانی این سوال، وضعیت روانی کارکنان و جزء غیر انسانی اون هم شبکههای اجتماعی است.
سوال پژوهش آخری که بهش اشاره میکنم، چرایی عدم استفادهی گسترده از سکوهای (platforms) دیجیتال در صنایع تولیدی است، به عبارت دیگه، چه چیزی باعث میشه که نرخ پذیرش (adoption) این سکوها توی صنایع تولیدی (بیشتر هم نگاه این جا بر صنایع تولیدی ایرانی است) نسبت به جاهای دیگه کمتر باشه. حدس اولیهای که بابت این سوال داشتیم این که مکانیزمهای نهادی است که صنعتگران این حوزه برای اعتمادسازی استفاده میکنند، باعث شده که فعالین این حوزه، مزیت زیادی رو برای انجام تراکنش بر بستر این سکوها احساس نکنند، در نتیجه تمایل کمتری به استفاده از این سکوها داشته باشند. جزء انسانی این سوال صنعتگران و جزء غیر انسانی اون سکوهای دیجیتال است.
یه نکتهی مهمی که در مورد رشتهی سیستمهای اطلاعاتی است، بین رشتهای بودنش است. سه تا سوال تحقیقی که این جا گفتم، سوال تحقیقهای بین رشتهای بودند که یه جورایی به یک سیستم اطلاعاتی مرتبط بودند. اولین مثال، یه موضوع پژوهش بین رشتهای سیستمهای اطلاعاتی و جامعهشناسی شغل بود (تا جایی که متوجه شدم: جامعهشناسی شغل، زیرشاخهای از جامعهشناسی است که به بررسی تحولات شغلها و تاثیر شغلها بر انسانها میپردازه). دومین مثال هم مشترک بین سیستمهای اطلاعاتی و روانشناسی صنعتی / سازمانی بود (روانشناسی صنعتی / سازمانی هم به بررسی موضوعات روانی کارمندان میپردازه) و آخرین مثال هم یه موضوع میان رشتهای بین سیستمهای اطلاعاتی و رشتهی روابط بین سازمانی است (inter-organizational relationships). به طور خلاصه بخوام بگم، با توجه به این که تاثیر زیاد سیستمهای اطلاعاتی، میشه گفت که توی تمامی رشتههای ساینس اجتماعی سوالهایی هست که مربوط به این حوزه باشه (مثالهایی که گفتم به ترتیب به جامعهشناسی، روانشناسی و مدیریت ربط داشت)
پ.ن: در نظر بگیرید که لزوما شناخت من از رشتهام کامل نیست، در نتیجه در عنوان (تقریبا) رو نوشتم
پ.ن ۲: تقریبا میشه گفت همهی سوالهای که داریم به همهی حوزههای ساینس اجتماعی ربط داره، یعنی مثلا موضوعات روانشناسی به موضوعات جامعهشناسی مرتبط است ولی خب برای این که بتونیم برای این سوالات پاسخ پیدا کنیم، مجبوریم اونها رو محدود کنیم، در نتیجه انجمنهای مختلف ساینسی، به حیطهی سوالهای محدودی میپردازند. برای سیستمهای اطلاعاتی هم در نظر بگیرید که انجمنهای این حوزه، هر کدوم به طیف مشخصی از سوالات میپردازند
پ.ن ۳: مثالهایی که گفتم اولیش یه تز انجام شده بود و دو تای دیگه ایدههای پژوهشی بودند که خودم روشون دارم کار میکنم
@table_number3
#تجربهنوشت
اولین سوال پژوهشی که میخوام بهش بپردازم این که این که چرا شغلهایی مثل برنامهنویسی خیلی ثبات بالایی ندارند، برای این که بخوام این بی ثباتی رو بهتون نشون میدم میتونم به موج اخراجهایی که توی سیلکون ولی چند وقت پیش رخ داد اشاره کنم. برای مقایسه شاید اخبار اعتصاب نویسندگان هالیوود رو شنیده باشید، توی اون ماجرا وقتی که شرکتهای فیلمسازی میخواستند که هوش مصنوعی رو جایگزین نویسندگان خودشون رو کنن، با اعتصابهای خیلی زیاد روبرو شدند و به هدف خودشون نرسیدن (حداقل در کوتاه مدت). به طور خلاصه میشه گفت که در مقایسه با بقیهی رشتهها، شغلهای مرتبط با برنامهنویسی ثبات کمتری دارند. حالا علت این عدم ثبات چیه؟ این که شغل برنامهنویسی اون جوری که بقیهی شغلها مثل نویسندگی، خودش رو با کارهای مثل تشکیل دادن انجمنهای شغلی، نهادینه نکرده. جزء انسانی که توی این سوال مورد سوال قرار گرفته، وضعیت شغلی برنامهنویسها و جزء غیر انسانی هم فناوری اطلاعاتی جدیدی است که در حدود ۵۰ سال پیش برای اولین ظهور کردند، است (البته این موضوع و تاریخچهی توسعهی نرمافزار بررسی شده که چون نمیخوام متن رو از اینی که هست طولانیتر کنم، در موردش نمینویسم)
سوال پژوهش بعدی که میخوام در موردش صحبت کنم، تاثیر منفی اطلاعات غلطی (misinformation) که شبکههای اجتماعی پخش میشه بر رضایت شغلی افراد است. صورت دقیقتر این سوال این جوری که اگر کارکنان یه شرکت بیشتر در معرض اطلاعات غلط قرار بگیرند، آیا باعث میشه که شغلشون رو کمتر دوست داشته باشند؟ اهمیت این سوال توی این که شبکههای اجتماعی باعث شده که جریان پخش اطلاعات غلط بیشتر از گذشته بشه و یکی از حوزههایی که احتمالا تحت تاثیر این موضوع قرار خواهد گرفت، سلامت روحی کارکنان است. رضایت شغلی، به عنوان یکی از مهمترین موارد سلامت کارکنان میتونه تحت تاثیر اطلاعات غلط قرار بگیره (طبیعتا تاثیر باقی موارد سلامت روحی هم میتونه مورد سوال قرار بگیره). جز انسانی این سوال، وضعیت روانی کارکنان و جزء غیر انسانی اون هم شبکههای اجتماعی است.
سوال پژوهش آخری که بهش اشاره میکنم، چرایی عدم استفادهی گسترده از سکوهای (platforms) دیجیتال در صنایع تولیدی است، به عبارت دیگه، چه چیزی باعث میشه که نرخ پذیرش (adoption) این سکوها توی صنایع تولیدی (بیشتر هم نگاه این جا بر صنایع تولیدی ایرانی است) نسبت به جاهای دیگه کمتر باشه. حدس اولیهای که بابت این سوال داشتیم این که مکانیزمهای نهادی است که صنعتگران این حوزه برای اعتمادسازی استفاده میکنند، باعث شده که فعالین این حوزه، مزیت زیادی رو برای انجام تراکنش بر بستر این سکوها احساس نکنند، در نتیجه تمایل کمتری به استفاده از این سکوها داشته باشند. جزء انسانی این سوال صنعتگران و جزء غیر انسانی اون سکوهای دیجیتال است.
یه نکتهی مهمی که در مورد رشتهی سیستمهای اطلاعاتی است، بین رشتهای بودنش است. سه تا سوال تحقیقی که این جا گفتم، سوال تحقیقهای بین رشتهای بودند که یه جورایی به یک سیستم اطلاعاتی مرتبط بودند. اولین مثال، یه موضوع پژوهش بین رشتهای سیستمهای اطلاعاتی و جامعهشناسی شغل بود (تا جایی که متوجه شدم: جامعهشناسی شغل، زیرشاخهای از جامعهشناسی است که به بررسی تحولات شغلها و تاثیر شغلها بر انسانها میپردازه). دومین مثال هم مشترک بین سیستمهای اطلاعاتی و روانشناسی صنعتی / سازمانی بود (روانشناسی صنعتی / سازمانی هم به بررسی موضوعات روانی کارمندان میپردازه) و آخرین مثال هم یه موضوع میان رشتهای بین سیستمهای اطلاعاتی و رشتهی روابط بین سازمانی است (inter-organizational relationships). به طور خلاصه بخوام بگم، با توجه به این که تاثیر زیاد سیستمهای اطلاعاتی، میشه گفت که توی تمامی رشتههای ساینس اجتماعی سوالهایی هست که مربوط به این حوزه باشه (مثالهایی که گفتم به ترتیب به جامعهشناسی، روانشناسی و مدیریت ربط داشت)
پ.ن: در نظر بگیرید که لزوما شناخت من از رشتهام کامل نیست، در نتیجه در عنوان (تقریبا) رو نوشتم
پ.ن ۲: تقریبا میشه گفت همهی سوالهای که داریم به همهی حوزههای ساینس اجتماعی ربط داره، یعنی مثلا موضوعات روانشناسی به موضوعات جامعهشناسی مرتبط است ولی خب برای این که بتونیم برای این سوالات پاسخ پیدا کنیم، مجبوریم اونها رو محدود کنیم، در نتیجه انجمنهای مختلف ساینسی، به حیطهی سوالهای محدودی میپردازند. برای سیستمهای اطلاعاتی هم در نظر بگیرید که انجمنهای این حوزه، هر کدوم به طیف مشخصی از سوالات میپردازند
پ.ن ۳: مثالهایی که گفتم اولیش یه تز انجام شده بود و دو تای دیگه ایدههای پژوهشی بودند که خودم روشون دارم کار میکنم
@table_number3
#تجربهنوشت
👏2👍1
میز شماره سه
Voice message
کتاب
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Chapter 9: Identification and negotiability
توی این فصل در مورد این صحبت میشه که هویت ما چجوری از طریق identification (تعلقات ما به یک انجمن عملیاتی) و negotiability (فعل و انفعالاتی که در معنای یک انجمن عملیاتی موثر است) شکل میگیره
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Chapter 9: Identification and negotiability
توی این فصل در مورد این صحبت میشه که هویت ما چجوری از طریق identification (تعلقات ما به یک انجمن عملیاتی) و negotiability (فعل و انفعالاتی که در معنای یک انجمن عملیاتی موثر است) شکل میگیره
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
👍2
میز شماره سه
Voice message
کتاب
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Coda II: Learning communities
توی جمعبندی بخش ۲، از این صحبت میشه که یه انجمن عملیاتی برای این که یادگیرندهباشه چه شرایطی رو باید پیادهسازی کنه
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Coda II: Learning communities
توی جمعبندی بخش ۲، از این صحبت میشه که یه انجمن عملیاتی برای این که یادگیرندهباشه چه شرایطی رو باید پیادهسازی کنه
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
کتاب
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Synopsis: Design for learning
توی این بخش یه جمعبندی کوتاه از تعریف یادگیری از جنبهی اجتماعی، ارائه میشه
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Synopsis: Design for learning
توی این بخش یه جمعبندی کوتاه از تعریف یادگیری از جنبهی اجتماعی، ارائه میشه
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
میز شماره سه
Voice message
خلاصهی یادگیری از جنبهی اجتماعی آن:
- یادگیری ریشه طبیعت انسان دارد: این فرآیند بخش بنیادین زندگی ماست و فعالیتی خاص یا مجزا از سایر جنبههای زندگی محسوب نمیشود (مقدمه).
- یادگیری در درجه اول توانایی مذاکره برای یافتن معانی جدید است: این فرایند کل وجود ما را در تعامل مشارکت و مصنوعسازی درگیر میکند. یادگیری به سادگی قابل کاهش به مکانیسمهای آن (اطلاعات، مهارتها، رفتار) نیست و تمرکز بیش از حد بر این مکانیسمها، با فدا کردن معنا، روند یادگیری را مشکل میکند (فصل ۱).
- یادگیری ساختارهای نوظهور ایجاد میکند: این فرآیند نیازمند ساختار و تداوم کافی برای جمعآوری تجربه، به همراه اختلال و تغییر جهت مناسب برای مذاکره مجدد معانی است. از این رو، انجمنهای عملیاتی ساختارهای اصلی یادگیری اجتماعی را تشکیل میدهند (فصل ۳).
- یادگیری اساساً مبتنی بر تجربه و بهطور بنیادی اجتماعی است: این فرایند شامل تجربه شخصی ما از مشارکت و مصنوعسازی و همچنین اشکال شایستگی تعریفشده در انجمنهای ما میشود (فصل ۲). در واقع، یادگیری را میتوان به عنوان هماهنگسازی مجدد تجربه و شایستگی تعریف کرد که یکی دیگری را به حرکت درمیآورد. بنابراین، زمانی که این دو یا بیش از حد از هم فاصله داشته باشند یا بیش از حد همسو شوند و نتوانند تنش مولدی لازم ایجاد کنند، یادگیری دچار مشکل میشود (پیوست ۱).
- یادگیری هویتهای ما را تغییر میدهد: یادگیری توانایی ما برای مشارکت در جهان را با تغییر همزمان تعریف ما از خود، روشهای عملیاتی ما و انجمنهای اطرافمان دگرگون میکند (فصل ۳).
- یادگیری مسیرهای مشارکت را شکل میدهد: با ایجاد تاریخچههای شخصی که با تاریخچههای انجمنها مرتبط هستند، گذشته و آینده ما را در فرآیندی از تحول فردی و جمعی به هم متصل میکند (فصول ۳ و ۶).
- یادگیری به معنای برخورد با مرزها است:
این فرآیند مرزها را ایجاد کرده و آنها را ارتباط برقرار میکند. همچنین یادگیری شامل عضویت چندگانه و تاثیر آن در هویت ما میشود که از طریق فرآیند ترکیب، اشکال مختلف مشارکت و انجمنهای متنوع ما را به هم مرتبط میکند (فصول ۴ و ۶).
- یادگیری مسئله انرژی و قدرت اجتماعی است: این فرآیند بر پایه هویتیابی رشد میکند و به قابلیت مذاکره وابسته است؛ همچنین یادگیری بر حالتهای عضویت و مالکیت معنا تاثیرگذاری و تاثیرپذیری دارد - روابط ساختاری که مشارکت و عدم مشارکت در انجمنها و اقتصادهای معنا را ترکیب میکنند – مورد تأثیر قرار میگیرد (فصول ۷ و ۹).
- یادگیری مسئله تعامل است: این فرآیند به فرصتهایی نیاز دارد تا بتوانیم بهطور فعال در فعالیتهای انجمنی که برای آنها ارزش قائل هستیم و ما نیز برای آنها ارزشمندیم، مشارکت کنیم، فعالیتهای آنها را درک کنیم و به شکلی خلاقانه از ذخایر آنها بهره ببریم (فصول ۲ و ۸).
- یادگیری مسئله تصور است: این فرآیند به جهتیابی، تأمل و کاوش وابسته است تا بتواند هویتها و فعالیتهای ما را در بستر گستردهتری قرار دهد (فصل ۸).
- یادگیری مسئله هماهنگی است: این فرایند به ارتباط ما با چارچوبهای همگرایی، هماهنگی و حل اختلاف وابسته است که تعیینکننده اثربخشی اجتماعی اقدامات ما است (فصل ۸).
- یادگیری شامل تعامل بین محلی و جهانی است: اگرچه در عمل در سطح محلی رخ میدهد، اما بستر جهانی برای موقعیت خود تعریف میکند. بنابراین، ایجاد انجمنهای یادگیری به ترکیبی پویا از تعامل، تخیل و هماهنگی وابسته است تا این تعامل بین محلی و جهانی به عنوان موتور یادگیری تازه عمل کند (فصل ۵، پیوست ۲).
پ.ن: ترجمه با کمک ChatGPT انجام شد
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
- یادگیری ریشه طبیعت انسان دارد: این فرآیند بخش بنیادین زندگی ماست و فعالیتی خاص یا مجزا از سایر جنبههای زندگی محسوب نمیشود (مقدمه).
- یادگیری در درجه اول توانایی مذاکره برای یافتن معانی جدید است: این فرایند کل وجود ما را در تعامل مشارکت و مصنوعسازی درگیر میکند. یادگیری به سادگی قابل کاهش به مکانیسمهای آن (اطلاعات، مهارتها، رفتار) نیست و تمرکز بیش از حد بر این مکانیسمها، با فدا کردن معنا، روند یادگیری را مشکل میکند (فصل ۱).
- یادگیری ساختارهای نوظهور ایجاد میکند: این فرآیند نیازمند ساختار و تداوم کافی برای جمعآوری تجربه، به همراه اختلال و تغییر جهت مناسب برای مذاکره مجدد معانی است. از این رو، انجمنهای عملیاتی ساختارهای اصلی یادگیری اجتماعی را تشکیل میدهند (فصل ۳).
- یادگیری اساساً مبتنی بر تجربه و بهطور بنیادی اجتماعی است: این فرایند شامل تجربه شخصی ما از مشارکت و مصنوعسازی و همچنین اشکال شایستگی تعریفشده در انجمنهای ما میشود (فصل ۲). در واقع، یادگیری را میتوان به عنوان هماهنگسازی مجدد تجربه و شایستگی تعریف کرد که یکی دیگری را به حرکت درمیآورد. بنابراین، زمانی که این دو یا بیش از حد از هم فاصله داشته باشند یا بیش از حد همسو شوند و نتوانند تنش مولدی لازم ایجاد کنند، یادگیری دچار مشکل میشود (پیوست ۱).
- یادگیری هویتهای ما را تغییر میدهد: یادگیری توانایی ما برای مشارکت در جهان را با تغییر همزمان تعریف ما از خود، روشهای عملیاتی ما و انجمنهای اطرافمان دگرگون میکند (فصل ۳).
- یادگیری مسیرهای مشارکت را شکل میدهد: با ایجاد تاریخچههای شخصی که با تاریخچههای انجمنها مرتبط هستند، گذشته و آینده ما را در فرآیندی از تحول فردی و جمعی به هم متصل میکند (فصول ۳ و ۶).
- یادگیری به معنای برخورد با مرزها است:
این فرآیند مرزها را ایجاد کرده و آنها را ارتباط برقرار میکند. همچنین یادگیری شامل عضویت چندگانه و تاثیر آن در هویت ما میشود که از طریق فرآیند ترکیب، اشکال مختلف مشارکت و انجمنهای متنوع ما را به هم مرتبط میکند (فصول ۴ و ۶).
- یادگیری مسئله انرژی و قدرت اجتماعی است: این فرآیند بر پایه هویتیابی رشد میکند و به قابلیت مذاکره وابسته است؛ همچنین یادگیری بر حالتهای عضویت و مالکیت معنا تاثیرگذاری و تاثیرپذیری دارد - روابط ساختاری که مشارکت و عدم مشارکت در انجمنها و اقتصادهای معنا را ترکیب میکنند – مورد تأثیر قرار میگیرد (فصول ۷ و ۹).
- یادگیری مسئله تعامل است: این فرآیند به فرصتهایی نیاز دارد تا بتوانیم بهطور فعال در فعالیتهای انجمنی که برای آنها ارزش قائل هستیم و ما نیز برای آنها ارزشمندیم، مشارکت کنیم، فعالیتهای آنها را درک کنیم و به شکلی خلاقانه از ذخایر آنها بهره ببریم (فصول ۲ و ۸).
- یادگیری مسئله تصور است: این فرآیند به جهتیابی، تأمل و کاوش وابسته است تا بتواند هویتها و فعالیتهای ما را در بستر گستردهتری قرار دهد (فصل ۸).
- یادگیری مسئله هماهنگی است: این فرایند به ارتباط ما با چارچوبهای همگرایی، هماهنگی و حل اختلاف وابسته است که تعیینکننده اثربخشی اجتماعی اقدامات ما است (فصل ۸).
- یادگیری شامل تعامل بین محلی و جهانی است: اگرچه در عمل در سطح محلی رخ میدهد، اما بستر جهانی برای موقعیت خود تعریف میکند. بنابراین، ایجاد انجمنهای یادگیری به ترکیبی پویا از تعامل، تخیل و هماهنگی وابسته است تا این تعامل بین محلی و جهانی به عنوان موتور یادگیری تازه عمل کند (فصل ۵، پیوست ۲).
پ.ن: ترجمه با کمک ChatGPT انجام شد
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
👍1
میز شماره سه
Voice message
کتاب
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Chapter 10: Learning Architecture
توی این فصل، چهار بعد و سه جزء یه سیستم آموزشی توضیح داده میشه
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Chapter 10: Learning Architecture
توی این فصل، چهار بعد و سه جزء یه سیستم آموزشی توضیح داده میشه
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
میز شماره سه
Voice message
کتاب
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Chapter 11: Organizations
این فصل حاوی توضیحات و سوالاتی بابت بررسی ابعاد و اجزاء یادگیری توی سازمان است، به عبارت دیگه، هدف این فصل این که راهنماییمون کنه که چجوری به یادگیری اجتماعی توی سازمانها توجه کنیم
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Chapter 11: Organizations
این فصل حاوی توضیحات و سوالاتی بابت بررسی ابعاد و اجزاء یادگیری توی سازمان است، به عبارت دیگه، هدف این فصل این که راهنماییمون کنه که چجوری به یادگیری اجتماعی توی سازمانها توجه کنیم
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
میز شماره سه
Voice message
کتاب
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Chapter 12: Educations
این فصل حاوی توضیحاتی است بابت این که چجوری یه سیستم آموزشی مناسب درست کنیم (شبیه فصل قبل اما در مورد طراحی نظام آموزشی)
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Chapter 12: Educations
این فصل حاوی توضیحاتی است بابت این که چجوری یه سیستم آموزشی مناسب درست کنیم (شبیه فصل قبل اما در مورد طراحی نظام آموزشی)
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
میز شماره سه
Voice message
خلاصههای صوتی فصلهای کتاب
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
Prologue, Contexts: Introduction
Prologue, Contexts: Vignette I, Vignette II, Coda 0
Part 1: Practice: lntro 1: The concept of practice
Chapter 1: Meaning
Chapter 2: Community
Chapter 3: Learning
Chapter 4: Boundary
Chapter 5: Locality
Chapter 6: Identity in practice
Chapter 7: Participation and non-participation
Chapter 8: Modes of belonging
Chapter 9: Identification and negotiability
Coda II: Learning communities
Synopsis: Design for learning
Chapter 10: Learning Architecture
Chapter 11: Organizations
Chapter 12: Educations
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
Prologue, Contexts: Introduction
Prologue, Contexts: Vignette I, Vignette II, Coda 0
Part 1: Practice: lntro 1: The concept of practice
Chapter 1: Meaning
Chapter 2: Community
Chapter 3: Learning
Chapter 4: Boundary
Chapter 5: Locality
Chapter 6: Identity in practice
Chapter 7: Participation and non-participation
Chapter 8: Modes of belonging
Chapter 9: Identification and negotiability
Coda II: Learning communities
Synopsis: Design for learning
Chapter 10: Learning Architecture
Chapter 11: Organizations
Chapter 12: Educations
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
🍓3
میز شماره سه
Photo
چگونه یاد میگیریم؟ (مرور کتاب communities of practice: Learning, Meaning, and Identity)
این کتاب برای چه کسی میتونه جذاب باشه؟ کسی که در مورد این کنجکاو است که بدونه جوری یه عملیات (رفتار اجتماعی مشخص) ساخته میشه و آدمها چجوری رفتار کاریشون عوض میکنن (عملیاتهای که انجام میدن). همچنین کسایی دغدغهی طراحی یه سیستم آموزشی رو دارند (کسایی که توی منابع انسانی یه شرکت مسئول آموزش هستند یا توی آموزشگاه خاصی فعالیت میکنند)
وقتی از یادگیری صحبت میشه، احتمالا اولین موردی که به ذهنمون خطور میکنه، کلاس درس است، مثلا واحدهای منابع انسانی یه سازمان وقتی میخوان بابت آموزش سازمانیشون برنامهریزی کنن، اولین گزینهای که به ذهنشون میرسه پیدا کردن بهترین کلاسهای آموزشی توی اون زمینهی خاص است (چه به صورت حضوری و چه به صورت برخط)؛ اما آیا یادگیری، فرایندی است که فقط در کلاس درس اتفاق میافته ؟ پاسخ آقای ونگر توی کتاب communities of practice میگه این که ابعاد یادگیری فراتر از صرفا کلاسهای درس است. توی این کتاب، اول یه چهارچوب نظری کلی از ابعاد یادگیری (از جنبهی اجتماعی اون) ارائه میشه و در ادامه در مورد این صحبت میشه که چجوری میشه از این چهارچوب نظری برای طراحی یک معماری یادگیری استفاده کرد (دقیقتر البته معماری زیرساخت تسهیلگری یادگیری)
ایدهی اصلی کتاب این که فعالیتهایی که ما آدمها انجام میدیم (اکثرشون)، در قالب یه سری انجمن صورت میگیره، مثلا این که اتفاقات و رفتار توی خونه رو، اعضای خانوادهی ساکن اون خونه جلو میبرند، اگر این رفتارهای مشخص رو یه سری عملیات بدونیم، اعضای اون خانواده یه انجمن عملیاتی هستند؛ یا وقتی که کارمندهای یه بخش از سازمان، کارهایی که بهشون سپرده شده رو انجام میدن، دارند در بستر یه انجمن، یه سری عملیات رو انجام میدند (وظایفشون رو).
و ادعای بزرگتری که توی این کتاب میشه این که این انجمنهای عملیاتی، مثل ریسههای هستند که معنا، هویت و یادگیری ما رو شکل میدهند. کارهایی که ما یاد گرفتیم، با عضویت توی انجمنهای عملیاتی بوده، معناهای زندگی ما مثل این رفتار خوب و بد چیه و ... در بستر فعالیتها و اشیائی است که توی انجمنهای عملیاتی مورد استفاده قرار میگیره (منظور از اشیاء هر چیزی مثل زبان، رویه و ... است، مثلا این که ما میگیم دروغ بده، یه شیئی است که حاوی معنای مشخصی است) و هویت ما هم با عضویتهای ما توی انجمنهای عملیاتی تعریف میشه (مثلا هویت من، از مشارکت و یادگیری توی این انجمنها شکل گرفته: خانودهام، ورودیهای ۹۸ رشتهی مدیریت فناوری اطلاعات دانشگاه تهران، مدرسهی روش و ...)
حالا کتاب، ایدهای که داره رو در بستر دو بخش مختلف توضیح میده: بخش اول در مورد عملیات صحبت میکنه و اجزای اصلی عملیات رو تشریح میکنه. این بخش از جا شروع میشه که معانی که ماها توی زندگیمون داریم چجوری ذخیره میشه (در بستر اشیاء و مشارکتهای ما) و در ادامه به توضیح این که ویژگیهای یه انجمن چیه، یادگیری چجوری رخ میده و مرزهای یه انجمن چجوری تعریف میشه و چرا مرزها مهم هستند میپردازه. آخرش هم این فصل با تشریح این که چجوری انجمنهای عملیاتی با هم دیگه توی محیط بزرگتر با هم به فعالیت میپردازند به پایان میرسه
بخش بعدی هم که عنوانش هویت است، با توضیح این که هویت ما در بستر اجتماعی به چه صورتی شکل میگیره شروع میشه. در ادامهی فصل، بقیهی ابعاد مربوط به هویت و انجمنهای عملیاتی که شامل: مشارکتها و عدم مشارکتهای ما و تاثیر اون در هویت (نه تنها مشارکتهای ما، بلکه عدم مشارکتهای ما هم توی هویت ما تاثیر گذارند، مثلا اگر به من بگن، برنامهنویس، احتمالا در جواب بگم که من برنامهنویس نیستم) و حالتهای تعلق (حالتهایی که ما خودمون رو عضوی از یه انجمن مشخص بدونیم) هستند، مورد بحث قرار میگیره. آخرش در مورد این که هویتهای ما چجوری در ساختار اجتماعی تحول و تغیر پیدا میکنه صحبت میشه (هویتهای ما با عضویتهای ما در انجمنها که هویتپذیری یا identification است و معنا پذیری خود انجمنها در بستر وسیعتر اجتماعی که مذاکره پذیری یا negotioniabilty است شکل میگیره)
در آخر هم، در پسگفتار کتاب (نمیدونم ترجمهی دقیق Epilogue چیه) کتاب یه راهنمای ارائه میده که هم چجوری بخواهیم توی سازمانهامون به مسئلهی آموزش بپردازیم و هم این که چجوری یه سیستم آموزشی خوب، با توجه به یادگیری اجتماعی طراحی کنیم.
پ.ن: لیست مرور فصل به فصل کتاب رو این جا است
پ.ن ۲: چند تا سند هم لازمه که درست کنم برای این که بعدا بتونید برای سنجش یه سیستم آموزشی (چه توی سازمان و چه خارج از سازمان) از اونها استفاده کنید که وقتی آماده شد، توی همین پیام میگذارم
@table_number3
#مرور_کتاب
#CoP
این کتاب برای چه کسی میتونه جذاب باشه؟ کسی که در مورد این کنجکاو است که بدونه جوری یه عملیات (رفتار اجتماعی مشخص) ساخته میشه و آدمها چجوری رفتار کاریشون عوض میکنن (عملیاتهای که انجام میدن). همچنین کسایی دغدغهی طراحی یه سیستم آموزشی رو دارند (کسایی که توی منابع انسانی یه شرکت مسئول آموزش هستند یا توی آموزشگاه خاصی فعالیت میکنند)
وقتی از یادگیری صحبت میشه، احتمالا اولین موردی که به ذهنمون خطور میکنه، کلاس درس است، مثلا واحدهای منابع انسانی یه سازمان وقتی میخوان بابت آموزش سازمانیشون برنامهریزی کنن، اولین گزینهای که به ذهنشون میرسه پیدا کردن بهترین کلاسهای آموزشی توی اون زمینهی خاص است (چه به صورت حضوری و چه به صورت برخط)؛ اما آیا یادگیری، فرایندی است که فقط در کلاس درس اتفاق میافته ؟ پاسخ آقای ونگر توی کتاب communities of practice میگه این که ابعاد یادگیری فراتر از صرفا کلاسهای درس است. توی این کتاب، اول یه چهارچوب نظری کلی از ابعاد یادگیری (از جنبهی اجتماعی اون) ارائه میشه و در ادامه در مورد این صحبت میشه که چجوری میشه از این چهارچوب نظری برای طراحی یک معماری یادگیری استفاده کرد (دقیقتر البته معماری زیرساخت تسهیلگری یادگیری)
ایدهی اصلی کتاب این که فعالیتهایی که ما آدمها انجام میدیم (اکثرشون)، در قالب یه سری انجمن صورت میگیره، مثلا این که اتفاقات و رفتار توی خونه رو، اعضای خانوادهی ساکن اون خونه جلو میبرند، اگر این رفتارهای مشخص رو یه سری عملیات بدونیم، اعضای اون خانواده یه انجمن عملیاتی هستند؛ یا وقتی که کارمندهای یه بخش از سازمان، کارهایی که بهشون سپرده شده رو انجام میدن، دارند در بستر یه انجمن، یه سری عملیات رو انجام میدند (وظایفشون رو).
و ادعای بزرگتری که توی این کتاب میشه این که این انجمنهای عملیاتی، مثل ریسههای هستند که معنا، هویت و یادگیری ما رو شکل میدهند. کارهایی که ما یاد گرفتیم، با عضویت توی انجمنهای عملیاتی بوده، معناهای زندگی ما مثل این رفتار خوب و بد چیه و ... در بستر فعالیتها و اشیائی است که توی انجمنهای عملیاتی مورد استفاده قرار میگیره (منظور از اشیاء هر چیزی مثل زبان، رویه و ... است، مثلا این که ما میگیم دروغ بده، یه شیئی است که حاوی معنای مشخصی است) و هویت ما هم با عضویتهای ما توی انجمنهای عملیاتی تعریف میشه (مثلا هویت من، از مشارکت و یادگیری توی این انجمنها شکل گرفته: خانودهام، ورودیهای ۹۸ رشتهی مدیریت فناوری اطلاعات دانشگاه تهران، مدرسهی روش و ...)
حالا کتاب، ایدهای که داره رو در بستر دو بخش مختلف توضیح میده: بخش اول در مورد عملیات صحبت میکنه و اجزای اصلی عملیات رو تشریح میکنه. این بخش از جا شروع میشه که معانی که ماها توی زندگیمون داریم چجوری ذخیره میشه (در بستر اشیاء و مشارکتهای ما) و در ادامه به توضیح این که ویژگیهای یه انجمن چیه، یادگیری چجوری رخ میده و مرزهای یه انجمن چجوری تعریف میشه و چرا مرزها مهم هستند میپردازه. آخرش هم این فصل با تشریح این که چجوری انجمنهای عملیاتی با هم دیگه توی محیط بزرگتر با هم به فعالیت میپردازند به پایان میرسه
بخش بعدی هم که عنوانش هویت است، با توضیح این که هویت ما در بستر اجتماعی به چه صورتی شکل میگیره شروع میشه. در ادامهی فصل، بقیهی ابعاد مربوط به هویت و انجمنهای عملیاتی که شامل: مشارکتها و عدم مشارکتهای ما و تاثیر اون در هویت (نه تنها مشارکتهای ما، بلکه عدم مشارکتهای ما هم توی هویت ما تاثیر گذارند، مثلا اگر به من بگن، برنامهنویس، احتمالا در جواب بگم که من برنامهنویس نیستم) و حالتهای تعلق (حالتهایی که ما خودمون رو عضوی از یه انجمن مشخص بدونیم) هستند، مورد بحث قرار میگیره. آخرش در مورد این که هویتهای ما چجوری در ساختار اجتماعی تحول و تغیر پیدا میکنه صحبت میشه (هویتهای ما با عضویتهای ما در انجمنها که هویتپذیری یا identification است و معنا پذیری خود انجمنها در بستر وسیعتر اجتماعی که مذاکره پذیری یا negotioniabilty است شکل میگیره)
در آخر هم، در پسگفتار کتاب (نمیدونم ترجمهی دقیق Epilogue چیه) کتاب یه راهنمای ارائه میده که هم چجوری بخواهیم توی سازمانهامون به مسئلهی آموزش بپردازیم و هم این که چجوری یه سیستم آموزشی خوب، با توجه به یادگیری اجتماعی طراحی کنیم.
پ.ن: لیست مرور فصل به فصل کتاب رو این جا است
پ.ن ۲: چند تا سند هم لازمه که درست کنم برای این که بعدا بتونید برای سنجش یه سیستم آموزشی (چه توی سازمان و چه خارج از سازمان) از اونها استفاده کنید که وقتی آماده شد، توی همین پیام میگذارم
@table_number3
#مرور_کتاب
#CoP
یه سری اعتقادات نزدیکترین آدم به من، خیلی عجیب و غریبه. مثلا این که فکر میکنه ستاره، ماه و خورشید بر رفتار و کردار آدمها تاثیرگذارند. با این که اون شخص از نظر من دوست داشتنی است، اما خب به نظرتون همچین اعتقاداتی، ابلهانه نیست؟ به نظر من که است و این نزدیکترین آدم به من، بدون تعارف، انسانی ابله تشریف دارد.
غیر از ابله بودن، این نزدیکترین آدم به من، بسیار خود محور نیز است. چون جناب، مهربانی را مهمترین دستاورد بشر میداند و فکر میکند که خودش از خفنترین انسانهای روی زمین است، به گزارهای باور دارد که غلط بودنش، در حد غلط بودن چرخیدن خورشید به دور زمین واضح است. وی فکر میکند که متولد اردیبهشت بودن، بر مهربان بودن انسانها تاثیری مستقیمی دارد. واضحتر بخوام بگم، چون ایشان متولد اردیبهشت هستند، فکر میکند که کائنات شرایطی را رقم زدند که متولدین اردیبهشت، ماه تولد ایشان، از دیگران بیشتر مهربانانه رفتار میکنند.
از ابله بودن و خود محور بودن این نزدیکترین آدم به من که بگذریم، فکر میکنم که میشه به یه تیکه از اعتقادات این آدم توجه ویژه کرد و اون هم این که مهمترین دستاورد بشر مهربانی است و چون توی این موضوع با ایشان من نیز همنظر هستم. دوست دارم که همین جوری، و صرفا بر اساس یه دلیل احمقانه، اردیبهشت را ماه مهربانی در نظر بگیرم و همین جوری این ماه رو بهتون تبریک بگم
اردیبهشتتان مبارک 🌹
غیر از ابله بودن، این نزدیکترین آدم به من، بسیار خود محور نیز است. چون جناب، مهربانی را مهمترین دستاورد بشر میداند و فکر میکند که خودش از خفنترین انسانهای روی زمین است، به گزارهای باور دارد که غلط بودنش، در حد غلط بودن چرخیدن خورشید به دور زمین واضح است. وی فکر میکند که متولد اردیبهشت بودن، بر مهربان بودن انسانها تاثیری مستقیمی دارد. واضحتر بخوام بگم، چون ایشان متولد اردیبهشت هستند، فکر میکند که کائنات شرایطی را رقم زدند که متولدین اردیبهشت، ماه تولد ایشان، از دیگران بیشتر مهربانانه رفتار میکنند.
از ابله بودن و خود محور بودن این نزدیکترین آدم به من که بگذریم، فکر میکنم که میشه به یه تیکه از اعتقادات این آدم توجه ویژه کرد و اون هم این که مهمترین دستاورد بشر مهربانی است و چون توی این موضوع با ایشان من نیز همنظر هستم. دوست دارم که همین جوری، و صرفا بر اساس یه دلیل احمقانه، اردیبهشت را ماه مهربانی در نظر بگیرم و همین جوری این ماه رو بهتون تبریک بگم
اردیبهشتتان مبارک 🌹
❤4
امروز اول اردیبهشته و غیر از روز بزرگداشت سعدی، روز تولد من هم هست. با توجه به این که یک سال دیگه از مسیری که شروع کردم گذشته، دوست دارم یه خورده درهم برهم صحبت کنم:
۱. چند سال پیش بود که به کسی فوت کسی رو تسلیت نمیگفتم، ولی وقتی پدربزرگم فوت شد و یه سری از دوستام تسلیت گفتند، فهمیدم که این جور رسوم، صرفا عملکرد ظاهری ندارند و خیلی جاها دلچسب اند. بعد از اون وقتی میبینم که کسی فوت میشه، حتما بهش تسلیت میگم که طرف احساس آرامش بکنه. این رو گفتم که بگم، دم کسایی که تولد آدمهای دیگه رو تبریک میگن که به طرف احساس خوبی از به فکر بودن دست پیدا کنه گرم. به شخصه هم از کسایی برای من پیام تبریک فرستادن همین جا باز هم تشکر میکنم ❤️
۲. به خاطر احتمالا سختیهایی که بوده، توی یک سال گذشته، احتمالا توی صحبتهایی که داشتم، خیلی به خودم اشاره میکردم. من از این که جوگیر باشم که خودم آدم خاصی هستم و ... اینا حالم بهم میخوره، اساسا از این که یه آدم خودش رو برتر از دیگری بدونه حالم بهم میخوره ولی به نظر وقتی آدمها توی شرایط سختی یا افسردگی قرار میگیرن، بیشتر در مورد خودشون صحبت میکنن (این پادکست رو گوش کنید). من هم اگر یه سری جاها زیاد از خودم صحبت کردم، احتمالا بابت یه سری سختیهای کوچولویی که این چند وقته تجربه کردم بوده باشه. به طور خلاصه که بر من ببخشایید 🙏😊
۳. بیش از سه سال پیش به استادم ایمیل دادم که:
خیلی از آدمها که من رو میشناسند، صفتهای مثل سمج و ... برای توصیف روی اعصاب رفتنهام استفاده میکنن (خدا کنه که به موضوعی توی بحث گیر ندم که به همین راحتی بیخیالش نمیشم :) بابت دغدغهای که داشتم به نظر میرسه که همین جوری دارم سمجبازی درمیارم که خوشحالم و خدا رو شکر. این مسیر، احتمالا مثل هر مسیر دیگهای به طور پیوسته درد و لذت رو تا ابد خواهد داشت (مثل چیزی که تا الان بوده). امیدوارم که در آینده همچنان به چیزی که بهش باور دارم پایبند بمونم
۴. یکی از پیامهای تبریکی که گرفتم این بود:
این دوست گلم به نظرم به یکی از مهمترین جنبههای زندگیم اشاره کرد، تناقض بین تحلیل کردن و عاشق احساسات بودن (از یه طرفی وقتی یه چیزی رو میخوام بررسی کنم، دوست دارم تا تهش دقیق باشم، از طرف دیگه، چه احمقی فکری میکنه که چیزی باحالتر از احساسات انسانی توی این دنیا است؟)
۵. توی کانال هم تا الان خیلی ساختارمند صحبت کردم، یعنی سعی کردم، صحبتهام قالب خاصی داشته باشه و ... . حس میکنم بابت این موضوع خیلی دارم زیادهروی میکنم، توی آینده احتمالا در کنار این جنس از مطالبی که تا الان میذاشتم، یه سری مطالب بیقالب و همین جوری هم خواهم گذاشت (البته خداییش خیلی چرت و پرت نخواهم گفت که اذیت بشوید)
۶. همچنان به نظرم مهربونی، خفنترین دستاورد بشره، امیدوارم خیلی زود، این حس توی جامعهمون خیلی خیلی زیاد پخش بشه (حتی اگر باهام جنگ هم داریم، حتی اگر هم با هم اختلاف داریم، جوری باشه که آرزوی این رو داشته باشیم که شرایط همهمون خوب بشه)
۱. چند سال پیش بود که به کسی فوت کسی رو تسلیت نمیگفتم، ولی وقتی پدربزرگم فوت شد و یه سری از دوستام تسلیت گفتند، فهمیدم که این جور رسوم، صرفا عملکرد ظاهری ندارند و خیلی جاها دلچسب اند. بعد از اون وقتی میبینم که کسی فوت میشه، حتما بهش تسلیت میگم که طرف احساس آرامش بکنه. این رو گفتم که بگم، دم کسایی که تولد آدمهای دیگه رو تبریک میگن که به طرف احساس خوبی از به فکر بودن دست پیدا کنه گرم. به شخصه هم از کسایی برای من پیام تبریک فرستادن همین جا باز هم تشکر میکنم ❤️
۲. به خاطر احتمالا سختیهایی که بوده، توی یک سال گذشته، احتمالا توی صحبتهایی که داشتم، خیلی به خودم اشاره میکردم. من از این که جوگیر باشم که خودم آدم خاصی هستم و ... اینا حالم بهم میخوره، اساسا از این که یه آدم خودش رو برتر از دیگری بدونه حالم بهم میخوره ولی به نظر وقتی آدمها توی شرایط سختی یا افسردگی قرار میگیرن، بیشتر در مورد خودشون صحبت میکنن (این پادکست رو گوش کنید). من هم اگر یه سری جاها زیاد از خودم صحبت کردم، احتمالا بابت یه سری سختیهای کوچولویی که این چند وقته تجربه کردم بوده باشه. به طور خلاصه که بر من ببخشایید 🙏😊
۳. بیش از سه سال پیش به استادم ایمیل دادم که:
یکی از مشکلاتی که توی کشور هست فکر میکنم ضعیف بودن تحقیقات و به ویژه ضعیف بودن تحققیقات کیفی هست، به خاطر همین من چند وقت اخیر تصمیم گرفتم که توی این حوزه کار کنم که بتونم به جامعه ام کمک کنم اما مشکلی که هست آنچه که مشاهده کردم این جور تحقیقات در ایران آن چنان محبوب نیست، و من دسترسی زیادی به استادی ندارم که بتونم ازش در مورد این نوع تحقیقات رو یاد بگیرم (منظورم تحقیقات کیفی است به خصوص، و این که شروع کردم به خواندن کتابی به نام qualitative research and evaluation method نوشته ی Michel Quinn Patton اما فکر میکنم تحقیقات کیفی یه بخش عمده اش باید با راهنمایی یک mentor صورت بگیره)
اگر امکانش هست راهنمایی کنید که چجوری میتونم چگونه انجام دادن تحقیقات کیفی رو بهتر یاد بگیرم ممنون میشم
خیلی از آدمها که من رو میشناسند، صفتهای مثل سمج و ... برای توصیف روی اعصاب رفتنهام استفاده میکنن (خدا کنه که به موضوعی توی بحث گیر ندم که به همین راحتی بیخیالش نمیشم :) بابت دغدغهای که داشتم به نظر میرسه که همین جوری دارم سمجبازی درمیارم که خوشحالم و خدا رو شکر. این مسیر، احتمالا مثل هر مسیر دیگهای به طور پیوسته درد و لذت رو تا ابد خواهد داشت (مثل چیزی که تا الان بوده). امیدوارم که در آینده همچنان به چیزی که بهش باور دارم پایبند بمونم
۴. یکی از پیامهای تبریکی که گرفتم این بود:
امیدوارم زندگیت شبیه قلب نرم و مهربونت باشه نه مغز سخت و عددیت
این دوست گلم به نظرم به یکی از مهمترین جنبههای زندگیم اشاره کرد، تناقض بین تحلیل کردن و عاشق احساسات بودن (از یه طرفی وقتی یه چیزی رو میخوام بررسی کنم، دوست دارم تا تهش دقیق باشم، از طرف دیگه، چه احمقی فکری میکنه که چیزی باحالتر از احساسات انسانی توی این دنیا است؟)
۵. توی کانال هم تا الان خیلی ساختارمند صحبت کردم، یعنی سعی کردم، صحبتهام قالب خاصی داشته باشه و ... . حس میکنم بابت این موضوع خیلی دارم زیادهروی میکنم، توی آینده احتمالا در کنار این جنس از مطالبی که تا الان میذاشتم، یه سری مطالب بیقالب و همین جوری هم خواهم گذاشت (البته خداییش خیلی چرت و پرت نخواهم گفت که اذیت بشوید)
۶. همچنان به نظرم مهربونی، خفنترین دستاورد بشره، امیدوارم خیلی زود، این حس توی جامعهمون خیلی خیلی زیاد پخش بشه (حتی اگر باهام جنگ هم داریم، حتی اگر هم با هم اختلاف داریم، جوری باشه که آرزوی این رو داشته باشیم که شرایط همهمون خوب بشه)
❤11🎉3
چند وقت پیش بود که با دوستی بابت اولویتبندی بین دوست داشتن یا دوستداشته شدن بحث داشتم. دوستم میگفت که خیلی دوست داره که دوست داشته بشه و من هم میگفتم دوست داشتن خیلی مهمتر از دوست داشته شدنه
چند ماه پیش توی یه موقعیتی افتادم که حس کردم اطرافیانم از نظر توانمندی من چندان حسابم نمیکنن (بابت تواناییهای کاری). یه جورایی حس کردم که خیلی آدم حساب نمیشوم. این حساب نشدنه خیلی برام دردناک بود
همچین حسی که بهم دست داد، به این فکر کردم که شاید این اولویتبندی، نتیجهی یک غرور نهفته توی وجودم باشه. یک غروری که توی ناخودگاهم میگه: خودت رو بابت چیزی (دوست داشته نشدن) که روش کنترل نداری، کوچک نکن. این غرور توی زندگیم جای دیگه هم خودش رو نشون داد: من خیلی وقت بود که سعی میکردم برای خودم هیچ دعایی نکنم (با این بهانه که خیرخواه عمومی باش و ...)
چند روز پیش، تقریبا برای اولین بار، برای خودم یک دعا کردم (دعا کردم که به یک چیز مشخص برسم). به نظرم اومد شاید این یک قدمی باشه برای این که خود مغرورم رو بشکونم
#همینجورینوشتهها
چند ماه پیش توی یه موقعیتی افتادم که حس کردم اطرافیانم از نظر توانمندی من چندان حسابم نمیکنن (بابت تواناییهای کاری). یه جورایی حس کردم که خیلی آدم حساب نمیشوم. این حساب نشدنه خیلی برام دردناک بود
همچین حسی که بهم دست داد، به این فکر کردم که شاید این اولویتبندی، نتیجهی یک غرور نهفته توی وجودم باشه. یک غروری که توی ناخودگاهم میگه: خودت رو بابت چیزی (دوست داشته نشدن) که روش کنترل نداری، کوچک نکن. این غرور توی زندگیم جای دیگه هم خودش رو نشون داد: من خیلی وقت بود که سعی میکردم برای خودم هیچ دعایی نکنم (با این بهانه که خیرخواه عمومی باش و ...)
چند روز پیش، تقریبا برای اولین بار، برای خودم یک دعا کردم (دعا کردم که به یک چیز مشخص برسم). به نظرم اومد شاید این یک قدمی باشه برای این که خود مغرورم رو بشکونم
#همینجورینوشتهها
👍17👏3🆒1
میز شماره سه
چند ماه پیش توی یه موقعیتی افتادم که حس کردم اطرافیانم از نظر توانمندی من چندان حسابم نمیکنن (بابت تواناییهای کاری). یه جورایی حس کردم که خیلی آدم حساب نمیشوم. این حساب نشدنه خیلی برام دردناک بود
من حسابم؟ (مرور پادکست Hidden Brain، قسمت Relationships 2.0: The Price of Disconnection)
تا حالا شده برید دکتر صرفا معالجهتون کنه و یه نسخهای تجویز کنه و تمام؟ حستون چی بوده؟ در مقایسه با دکتری که به صحبتهاتون گوش کنه و هر چی سوال دارید رو جواب بدید و به دغدغههایی که داری توجه کنه، توی اون موقعیت چه حسی داشتید؟
این قسمت از پادکست Hidden Brain در مورد این صحبت میکنه که شنیده شدن و دیده شدن چه حسی به آدمها میده و خب توی یک جمله میشه گفت که ماها به شنیده شدن و دیده شدن به شدت احتاج داریم. نمیدونم براتون پیش اومده یا نه ولی من یکی خیلی احساس بدی داشتم وقتی کسی نبوده که به من بگه که من حسابم (نه حالا خیلی مستقیم، بلکه رفتارها و ...)
پیشنهادم این که غیر از این که به این نیازمون توجه داشته باشیم و دنبال یه نفر توی اطرافمون باشیم که بتونیم باهاش حرف بزنیم (مثلا خودم استادم اون کسی که به حرفهام گوش میکنه)، خودمون هم حواسمون باشه که باید برای اطرافیانمون این نقش رو ایفا کنیم. به نظرم خیلی پیچیده نباشه که به داستانهای دوستانمون و ... گوش کنیم و بهشون فکر کنیم. همین که آدمها بدونن که یکی است که به فکرشونه، کلی از بار روانی زندگیشون احتمالا کاهش پیدا میکنه
پ.ن: همین جوری داشتم قسمتهای مختلف Hidden Brain رو میدیدم که به این قسمت برخوردم و حس کردم که در مورد همون حسی صحبت میکنه که من چند وقت پیش تجربهاش کردم
پ.ن ۲: یه چیز دیگه هم که توی پادکست گفت، این بود که معمولا کسایی که نقش حرف گوشکن رو خوب اجرا میکنن، خیلی دقیق سر قرارهاشون نمیرسند، احتمالا این موضوع به خاطر این که معمولا این آدمها با دیگران گفتگوهای زیادی دارند (خیلی به همچین آدمهایی بابت سر وقت بودن گیر ندید ؛)
پ.ن ۳: از این جا به این قسمت میتونید گوش کنید، یا اسم این قسمت رو جایی که پادکست گوش میکنید، میتونید جستجو کنید (توی سایت اصلی رونوشت قسمت هم است)
پ.ن۴: این هم کتابی است که مهمان برنامه نوشته
@table_number3
#مرور_پادکست
تا حالا شده برید دکتر صرفا معالجهتون کنه و یه نسخهای تجویز کنه و تمام؟ حستون چی بوده؟ در مقایسه با دکتری که به صحبتهاتون گوش کنه و هر چی سوال دارید رو جواب بدید و به دغدغههایی که داری توجه کنه، توی اون موقعیت چه حسی داشتید؟
این قسمت از پادکست Hidden Brain در مورد این صحبت میکنه که شنیده شدن و دیده شدن چه حسی به آدمها میده و خب توی یک جمله میشه گفت که ماها به شنیده شدن و دیده شدن به شدت احتاج داریم. نمیدونم براتون پیش اومده یا نه ولی من یکی خیلی احساس بدی داشتم وقتی کسی نبوده که به من بگه که من حسابم (نه حالا خیلی مستقیم، بلکه رفتارها و ...)
پیشنهادم این که غیر از این که به این نیازمون توجه داشته باشیم و دنبال یه نفر توی اطرافمون باشیم که بتونیم باهاش حرف بزنیم (مثلا خودم استادم اون کسی که به حرفهام گوش میکنه)، خودمون هم حواسمون باشه که باید برای اطرافیانمون این نقش رو ایفا کنیم. به نظرم خیلی پیچیده نباشه که به داستانهای دوستانمون و ... گوش کنیم و بهشون فکر کنیم. همین که آدمها بدونن که یکی است که به فکرشونه، کلی از بار روانی زندگیشون احتمالا کاهش پیدا میکنه
پ.ن: همین جوری داشتم قسمتهای مختلف Hidden Brain رو میدیدم که به این قسمت برخوردم و حس کردم که در مورد همون حسی صحبت میکنه که من چند وقت پیش تجربهاش کردم
پ.ن ۲: یه چیز دیگه هم که توی پادکست گفت، این بود که معمولا کسایی که نقش حرف گوشکن رو خوب اجرا میکنن، خیلی دقیق سر قرارهاشون نمیرسند، احتمالا این موضوع به خاطر این که معمولا این آدمها با دیگران گفتگوهای زیادی دارند (خیلی به همچین آدمهایی بابت سر وقت بودن گیر ندید ؛)
پ.ن ۳: از این جا به این قسمت میتونید گوش کنید، یا اسم این قسمت رو جایی که پادکست گوش میکنید، میتونید جستجو کنید (توی سایت اصلی رونوشت قسمت هم است)
پ.ن۴: این هم کتابی است که مهمان برنامه نوشته
@table_number3
#مرور_پادکست
Hidden Brain Media
Relationships 2.0: The Price of Disconnection - Hidden Brain Media
All of us want to "seen" by the people around us. This week, we kick off our "Relationships 2.0" series with a look at the concept of "connective labor" and how it can transform our interactions with other people.
میز شماره سه
Amir – AmirVaziatSefid.128
من ، امیر محمد گلکار، یه بی تفاوت واقعیام.
چندین دفعه خواستم که این دکلمه رو بفرستم و در مورد امیر صحبت کنم، اما دیدم تهش، کمتر حرف بزنم بهتره. در نتیجه خیلی کوتاه خواهم نوشت
رابطهی من و امیر، یه جور دوست داشتن همراه با نفرت بود. دوست داشتنش به خاطر بیخیال و دیوانه بودنش؛ و البته همزاد پنداری که باهاش داشتم (یه ملت میگفتن من هم شبیهش هستم، اسممون هم یکی بود از قضا). از شما چه پنهون، من هم همین جوری دیوانهوار با خودم صحبت میکنم؛ از طرفی دیگه، بدم میومد که یه نفر، که که ملت هم میگفتند شبیه منه، این جوری خودش رو در نظر دیگران خار و خفیف میکنه
اما بیشتر که فکر میکنم، شاید امیر بودن رو باید به طور کامل پذیرفت و به همش احترام گذاشت؛ شاید باید پذیرفت که حاشیهای بودن، پستی نیست. حاشیهای بودن، صرفا همگام نشدن با یه سری اصولی که معلوم نیست از کجا اومدن
به یاد امیر محمد گلکار (یک بیتفاوت واقعی)، به یاد دیوانگی و به یاد زندگی
#همینجورینوشتهها
❤7
دوست داشتن خانواده به چه دلیل؟ (جستار)
یه روزی توی یه جمع دوستانه، از علاقهی زیاد خودم به خانوادهام و جمعهای خانوادگیمون که گفتم، دوستام به طور جمعی بیان داشتن که چه دلیلی داره که آدم با جمعی که به صورت تصادفی باهاشون آشنا شده (به این معنی که انتخاب خود آدم نبودند و آدم وقتی چشمانشون رو باز کرده با اونها ) وقت بگذاره؟ دوستان من فکر میکردند که بهتره آدم با توجه علایقی که داره بره و با آدمهایی که همسو با سلیقهاش هستند، معاشرت کنه.
امروز که اومدم دهات، پیشِ عزیز (عزیز، مامانِبزرگ پدری منه) باز این سوال برام پر رنگ شد که واقعا چرا خانوادهی ما چرا این قدر همدیگر رو دوست داره؟ (البته که احتمالا خیلی از خانوادههای دیگه) دلیل این که عزیز بچههای خودش رو این قدر تحویل میگیره و از طرفی هم بچههاش این قدر دنبال این هستند یه جوری به عزیز کمک کنن چیه؟ همهی اینها به کنار، من چه انگیزهای برای رفتن به مهمونیهای خانوادگی دارم که توش پسرعموهای قزمیت من هستند؟ (البته دوستشون دارم) منطقیه که آدم به همچین آدمهایی که این قدر تصادفی انتخاب شدند، دلبسته بشه؟
جواب کوتاه، خیر است. این کار منطقی نیست. از نظر منطق شاید یه آدم علایقش رو بنویسه و بعدش بره سراغ این که آدمهای مورد علاقهاش رو پیدا کنه و بیشتر وقتش رو با اونها بگذرونه، بهتر باشه. این جوری شاید موضوعات جذابتری برای یه آدم هست که در موردش با اطرافیان انتخابش صحبت کنه
ولی به نظرم سوال مهمتر این وسط است: پذیرش این روند تصادفی در خوشحالی ما تاثیر بیشتری داره یا منطقی رفتار کردن و صرفا دنبال وقت گذرندون با آدمهایی که شبیه ما هستند؟ به هیچ وجه مطمئن نیستم اما حس میکنم که اگر آدمها بتونن با این آدمهایی که به صورت تصادفی انتخاب شدند، تعامل بالایی داشته باشند و اگر بتونن این آدمها بدون دلیل خیلی قاطعی دوست داشته باشند، احتمالا خوشحالی بیشتری خواهند داشت. بخوام یه جور دیگه بگم، این که یه آدم توانایی این رو داره که خانوادهاش رو دوست داشته باشه، باعث میشه که کلا خیلی از روندهای تصادفی دیگر رو هم راحت بپذیره و این باعث میشه که کلا آدم خوشحالتری توی زندگی باشه
به طور کلی این سوال برای من سوال مهمی است، تعلق به خانواده چرا بلی و چرا نه؟ اگر وقت گذروندن با خانواده براتون جذابه، علتش رو چی میدونید و اگر هم نه، چرا؟ (دوستان من استدلالشون این بود که آدم بهتره وقت با کسایی که به صورت تصادفی انتخاب شدند نذاره)
پ.ن: یه قسمت از پادکست Hidden Brain، در مورد روندهای تصادفی زندگی ما بود و یه تیکه از کتاب Communities در مورد تاثیرات مدرنیته بر انجمنهای (communities) سنتی، اگر در آینده تونستم تمومش کنم، در موردشون خواهم نوشت (به این مسئله احتمالا ربط داره)
پ.ن ۲: چیزی که این جا قبلا نوشته بودم هم شاید به صحبت این جا ربط داشته باشه
پ.ن۳: البته وقتی از وقت گذاشتن با خانواده میگم، منظورم این نیست که کلا دوستی نه
@table_number3
#جستار
یه روزی توی یه جمع دوستانه، از علاقهی زیاد خودم به خانوادهام و جمعهای خانوادگیمون که گفتم، دوستام به طور جمعی بیان داشتن که چه دلیلی داره که آدم با جمعی که به صورت تصادفی باهاشون آشنا شده (به این معنی که انتخاب خود آدم نبودند و آدم وقتی چشمانشون رو باز کرده با اونها ) وقت بگذاره؟ دوستان من فکر میکردند که بهتره آدم با توجه علایقی که داره بره و با آدمهایی که همسو با سلیقهاش هستند، معاشرت کنه.
امروز که اومدم دهات، پیشِ عزیز (عزیز، مامانِبزرگ پدری منه) باز این سوال برام پر رنگ شد که واقعا چرا خانوادهی ما چرا این قدر همدیگر رو دوست داره؟ (البته که احتمالا خیلی از خانوادههای دیگه) دلیل این که عزیز بچههای خودش رو این قدر تحویل میگیره و از طرفی هم بچههاش این قدر دنبال این هستند یه جوری به عزیز کمک کنن چیه؟ همهی اینها به کنار، من چه انگیزهای برای رفتن به مهمونیهای خانوادگی دارم که توش پسرعموهای قزمیت من هستند؟ (البته دوستشون دارم) منطقیه که آدم به همچین آدمهایی که این قدر تصادفی انتخاب شدند، دلبسته بشه؟
جواب کوتاه، خیر است. این کار منطقی نیست. از نظر منطق شاید یه آدم علایقش رو بنویسه و بعدش بره سراغ این که آدمهای مورد علاقهاش رو پیدا کنه و بیشتر وقتش رو با اونها بگذرونه، بهتر باشه. این جوری شاید موضوعات جذابتری برای یه آدم هست که در موردش با اطرافیان انتخابش صحبت کنه
ولی به نظرم سوال مهمتر این وسط است: پذیرش این روند تصادفی در خوشحالی ما تاثیر بیشتری داره یا منطقی رفتار کردن و صرفا دنبال وقت گذرندون با آدمهایی که شبیه ما هستند؟ به هیچ وجه مطمئن نیستم اما حس میکنم که اگر آدمها بتونن با این آدمهایی که به صورت تصادفی انتخاب شدند، تعامل بالایی داشته باشند و اگر بتونن این آدمها بدون دلیل خیلی قاطعی دوست داشته باشند، احتمالا خوشحالی بیشتری خواهند داشت. بخوام یه جور دیگه بگم، این که یه آدم توانایی این رو داره که خانوادهاش رو دوست داشته باشه، باعث میشه که کلا خیلی از روندهای تصادفی دیگر رو هم راحت بپذیره و این باعث میشه که کلا آدم خوشحالتری توی زندگی باشه
به طور کلی این سوال برای من سوال مهمی است، تعلق به خانواده چرا بلی و چرا نه؟ اگر وقت گذروندن با خانواده براتون جذابه، علتش رو چی میدونید و اگر هم نه، چرا؟ (دوستان من استدلالشون این بود که آدم بهتره وقت با کسایی که به صورت تصادفی انتخاب شدند نذاره)
پ.ن: یه قسمت از پادکست Hidden Brain، در مورد روندهای تصادفی زندگی ما بود و یه تیکه از کتاب Communities در مورد تاثیرات مدرنیته بر انجمنهای (communities) سنتی، اگر در آینده تونستم تمومش کنم، در موردشون خواهم نوشت (به این مسئله احتمالا ربط داره)
پ.ن ۲: چیزی که این جا قبلا نوشته بودم هم شاید به صحبت این جا ربط داشته باشه
پ.ن۳: البته وقتی از وقت گذاشتن با خانواده میگم، منظورم این نیست که کلا دوستی نه
@table_number3
#جستار
👍4❤1🍓1💘1