میز شماره سه
Voice message
کتاب
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Chapter 4: Boundary
توی این فصل، تعاملات انجمنهای عملیاتی با همدیگه، مورد بررسی قرار میگیره
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Chapter 4: Boundary
توی این فصل، تعاملات انجمنهای عملیاتی با همدیگه، مورد بررسی قرار میگیره
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
میز شماره سه
Voice message
کتاب
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Chapter 5: Locality
توی این فصل، از چجوری تشخیص دادن یک انجمن عملیات، مفهوم Constellations of practices و این که چجوری یه انجمن عملیاتی با جهان خودش در ارتباط قرار میگیره صحبت میشه
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Chapter 5: Locality
توی این فصل، از چجوری تشخیص دادن یک انجمن عملیات، مفهوم Constellations of practices و این که چجوری یه انجمن عملیاتی با جهان خودش در ارتباط قرار میگیره صحبت میشه
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
میز شماره سه
Voice message
لیستی از ویژگیهای یه انجمن عملیاتی (توی صوت در موردش صحبت کردم):
1) sustained mutual relationships - harmonious or conflictual
2) shared ways of engaging in doing things together
3) the rapid flow of information and propagation of innovation
4) absence of introductory preambles, as if conversations and interactions were merely the continuation of an ongoing process
5) very quick setup of a problem to be discussed
6) substantial overlap in participants' descriptions of who belongs
7) knowing what others know, what they can do, and how they
can contribute to an enterprise
8) mutually defining identities
9) the ability to assess the appropriateness of actions and products
10) specific tools, representations, and other artifacts
11) local lore, shared stories, inside jokes, knowing laughter
12) jargon and shortcuts to communication as well as the ease of producing new ones
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
1) sustained mutual relationships - harmonious or conflictual
2) shared ways of engaging in doing things together
3) the rapid flow of information and propagation of innovation
4) absence of introductory preambles, as if conversations and interactions were merely the continuation of an ongoing process
5) very quick setup of a problem to be discussed
6) substantial overlap in participants' descriptions of who belongs
7) knowing what others know, what they can do, and how they
can contribute to an enterprise
8) mutually defining identities
9) the ability to assess the appropriateness of actions and products
10) specific tools, representations, and other artifacts
11) local lore, shared stories, inside jokes, knowing laughter
12) jargon and shortcuts to communication as well as the ease of producing new ones
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
میز شماره سه
Voice message
کتاب
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Chapter 6: Identity in practice
این فصل، در مورد ابعاد مختلف هویت ما که در قالب انجمنهای عملیاتی شکل میگیره، صحبت میکنه
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Chapter 6: Identity in practice
این فصل، در مورد ابعاد مختلف هویت ما که در قالب انجمنهای عملیاتی شکل میگیره، صحبت میکنه
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
باخت (جستار)
حدود دو سال و نیم پیش بود که بین انتخاب ببین دو راه مختلف توی زندگیم، برای تصمیمگیری با مسئله روبرو شده بودم و این شک، فشار روانی بهم وارد کرد که برای یه دوره حدودا ۶ ماهه (اولین بار و تنها باری که دچار همچین تجربهای شدم) دچار شوک عصبی میشدم. این جوری بود که وسط خواب، یهو یه تپش قلبی میگرفتم که با ترس از خواب میپردیم (یه جوری میترسیدم که تند تند نفس نفس میزدم). یادمه اولین باری که این اتفاق افتاد، از ترس دیگه جرئت نکردم برگردم روی تخت خودم برگردم و ترجیح دادم روی مبل پذیرایی بخوابم. یه بار دیگهاش هم یادمه که فکر کردم اتاقم توی خوابگاه آتیش گرفته و وقتی بیدار شدم متوجه شدم که صرفا دچار یه ترس عصبی شدم.
از یه جایی به بعد دیگه، افتادن این اتفاق برام حالت یه بازی پیدا کرده بود و وقتی میخوابیدم، منتظر این بودم که این اتفاق هیجانانگیز رو دوباره تجربه کنم. وقتی هم این اتفاق میافتاد، بعدش میشستم به ابعاد مختلفش فکر میکردم و خب به طرز بامزهای به این وضعیت رسیده بودم که آخجون، باز دوباره رویداد جذاب شوک عصبی در خواب😊، ولی متاسفانه حملههای عصبی عزیزم متوجه شدند که دارم به بازی میگیرمشون و دیگه سراغم نیومدن (و البته میشه گفت که متوجه شدند که با چه دیوانهای روبرو اند)
امروز که این مطلب رو دارم مینویسم، از رفتن مسیری که حدود دو سال و نیم پیش انتخاب کردم میگذره و تقریبا به این نتیجه رسیدم که دیگه بعیده که حداقل تو کوتاه مدت، این مسیر به جای خاصی برسه. اگر تجربهها و مهارتهایی که توی این زمان بهدست آوردم رو نادیده بگیرم (که کاری بس ناخردمندانه است ولی برای این که بخواهیم به اتفاقات این دنیا فکر کنیم، چارهای جز سادهسازیش نداریم) میشه گفت که با یه باخت بزرگ توی زندگیم روبرو شدم. سرمایهگذاری کردم که به نظر قرار نیست در کوتاه مدت، چیزی عایدم کنه
حدود دو سال پیش تصمیم گرفتم به جای فرار از حملههای عصبی عزیزم، باهاشون روبرو بشم و رودر رو بهشون با دقت نگاه کنم. امروز هم تصمیم دارم که برای شکستی که خوردم، همین رویه رو اتخاذ کنم. اولین قدمش هم عزیز در نظر گرفتنشه. باخت من هر چند که به شدت برام دردناک بود، در حدی که تمرکز کردن توی زندگیم رو با چالش روبرو کرده (همین جوری با چالش تمرکز به شدت روبررو هستم) اما میشه گفت دیگه بخشی از هویت من هستن، پس میشه گفت بهتره همون رویکرد قبلی رو (که برای حملههای عصبی داشتم) رو نیز برای باخت عزیزم نیز در نظر بگیرم و بدون پرهیز از چشم تو چشم شدن باهاش، در مورد ابعاد مختلفش فکر کنم
خیلی وقت بود که به فکر نوشتن جستار بودم (هر چند که هنوز شاید ندونم تعریفش چیه :) و قصد دارم این کار رو با نوشتن از چشماندازهای مختلف از باخت عزیزم شروع کنم و این مقدمه میشه اولین جستارم (هنوز مطمئن نیستم که درست دارم میگم که این نوشته جستار است یا نه)، میخوام در آینده از جنبههای مختلف این باخت بنویسم
@table_number3
#جستار
حدود دو سال و نیم پیش بود که بین انتخاب ببین دو راه مختلف توی زندگیم، برای تصمیمگیری با مسئله روبرو شده بودم و این شک، فشار روانی بهم وارد کرد که برای یه دوره حدودا ۶ ماهه (اولین بار و تنها باری که دچار همچین تجربهای شدم) دچار شوک عصبی میشدم. این جوری بود که وسط خواب، یهو یه تپش قلبی میگرفتم که با ترس از خواب میپردیم (یه جوری میترسیدم که تند تند نفس نفس میزدم). یادمه اولین باری که این اتفاق افتاد، از ترس دیگه جرئت نکردم برگردم روی تخت خودم برگردم و ترجیح دادم روی مبل پذیرایی بخوابم. یه بار دیگهاش هم یادمه که فکر کردم اتاقم توی خوابگاه آتیش گرفته و وقتی بیدار شدم متوجه شدم که صرفا دچار یه ترس عصبی شدم.
از یه جایی به بعد دیگه، افتادن این اتفاق برام حالت یه بازی پیدا کرده بود و وقتی میخوابیدم، منتظر این بودم که این اتفاق هیجانانگیز رو دوباره تجربه کنم. وقتی هم این اتفاق میافتاد، بعدش میشستم به ابعاد مختلفش فکر میکردم و خب به طرز بامزهای به این وضعیت رسیده بودم که آخجون، باز دوباره رویداد جذاب شوک عصبی در خواب😊، ولی متاسفانه حملههای عصبی عزیزم متوجه شدند که دارم به بازی میگیرمشون و دیگه سراغم نیومدن (و البته میشه گفت که متوجه شدند که با چه دیوانهای روبرو اند)
امروز که این مطلب رو دارم مینویسم، از رفتن مسیری که حدود دو سال و نیم پیش انتخاب کردم میگذره و تقریبا به این نتیجه رسیدم که دیگه بعیده که حداقل تو کوتاه مدت، این مسیر به جای خاصی برسه. اگر تجربهها و مهارتهایی که توی این زمان بهدست آوردم رو نادیده بگیرم (که کاری بس ناخردمندانه است ولی برای این که بخواهیم به اتفاقات این دنیا فکر کنیم، چارهای جز سادهسازیش نداریم) میشه گفت که با یه باخت بزرگ توی زندگیم روبرو شدم. سرمایهگذاری کردم که به نظر قرار نیست در کوتاه مدت، چیزی عایدم کنه
حدود دو سال پیش تصمیم گرفتم به جای فرار از حملههای عصبی عزیزم، باهاشون روبرو بشم و رودر رو بهشون با دقت نگاه کنم. امروز هم تصمیم دارم که برای شکستی که خوردم، همین رویه رو اتخاذ کنم. اولین قدمش هم عزیز در نظر گرفتنشه. باخت من هر چند که به شدت برام دردناک بود، در حدی که تمرکز کردن توی زندگیم رو با چالش روبرو کرده (همین جوری با چالش تمرکز به شدت روبررو هستم) اما میشه گفت دیگه بخشی از هویت من هستن، پس میشه گفت بهتره همون رویکرد قبلی رو (که برای حملههای عصبی داشتم) رو نیز برای باخت عزیزم نیز در نظر بگیرم و بدون پرهیز از چشم تو چشم شدن باهاش، در مورد ابعاد مختلفش فکر کنم
خیلی وقت بود که به فکر نوشتن جستار بودم (هر چند که هنوز شاید ندونم تعریفش چیه :) و قصد دارم این کار رو با نوشتن از چشماندازهای مختلف از باخت عزیزم شروع کنم و این مقدمه میشه اولین جستارم (هنوز مطمئن نیستم که درست دارم میگم که این نوشته جستار است یا نه)، میخوام در آینده از جنبههای مختلف این باخت بنویسم
@table_number3
#جستار
👏5
میز شماره سه
Voice message
کتاب
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Chapter 7: Participation and non-participation
موضوع این فصل در مورد این که چجوری مشارکتها و عدم مشارکتهای ما در انجمنهای عملیاتی، در هویت ما تاثیر میذاره
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Chapter 7: Participation and non-participation
موضوع این فصل در مورد این که چجوری مشارکتها و عدم مشارکتهای ما در انجمنهای عملیاتی، در هویت ما تاثیر میذاره
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
❤1
میز شماره سه
Voice message
کتاب
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Chapter 8: Modes of belonging
توی این فصل، سه مفهوم engagement, imagination, alignment برای توصیف حالتهای مختلفی که تعلق ما هستند توضیح داده میشه
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Chapter 8: Modes of belonging
توی این فصل، سه مفهوم engagement, imagination, alignment برای توصیف حالتهای مختلفی که تعلق ما هستند توضیح داده میشه
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
میز شماره سه
باخت (جستار) حدود دو سال و نیم پیش بود که بین انتخاب ببین دو راه مختلف توی زندگیم، برای تصمیمگیری با مسئله روبرو شده بودم و این شک، فشار روانی بهم وارد کرد که برای یه دوره حدودا ۶ ماهه (اولین بار و تنها باری که دچار همچین تجربهای شدم) دچار شوک عصبی میشدم.…
ترسان و چسبان (جستار)
[این مقدمهی بحث نیست ولی چون مهم بود اول متن گذاشتمش: این فرسته به یک دلیل نباید و یک دلیل باید ارسال میشد. اول این که احساس میکنم یه جور خودستایی مستتری توی این نوشته است، انگار غیر مستقیم دارم دادم میزنم که خیلی خفنم که به راهی که دارم همیشه پایبندم و ... . از اون طرف هم به نظرم مهمه که داستانهای همدیگر رو بشنویم، از روی نوشتههای بلاگی بقیه دوستانم، فکر میکنم دیگران هم کم و زیاد، مواردی که من تجربه میکنم رو تجربه میکنن، حسم این که شنیدن داستان همدیگه احتمالا بهمون یادآوری میکنه که تنها نیستیم]
حدود یک سال پیش بود که توی پارک آبی مشهد، به خاطر ترسی که داشتم، نمیخواستم سوار سرسرهایی که مثل آسانسور بودند بشم. توی همین حین، به خودم حرفهایی توی این مایهها میگفتم که (خاک تو سرت کنم که این قدر ترسویی) یا این که (بخوای این جوی توی زندگیت بترسی، دقیقا به چه دردی توی جامعه خواهی خورد؟). توی اون جا داشتم از خودم میپرسیدم که اگر قرار باشه که این قدر ترسو باشم، دقیقا کدوم یک از کارهایی که توی زندگیم دوست دارم انجام بدم رو میتونم انجام بدم و ... (البته طنز ماجرا این جا است که وقتی با فامیلهایی، شبیه فامیلهای من، همچین جایی میری، دیگه با خودت نیست که بخوای یا نخوای فلان کار رو انجام بدی :)
ترس احتمالا برای ما (حداقل برای من) یکی از منفورترین پدیدههای دنیا است. اما اگر با خودمون رو راست باشیم، آیا ما این قدر انسانهای خفنی هستیم که توی زندگیمون ترسی وجود نداره؟ مثلا من از این که چقدر در آینده زندگی پایداری دارم نمیترسم؟ درسته که ما معمولا از صفت ترسو برای توصیف منفی آدمها استفاده میکنیم اما سوالی که به نظرم باید از خودمون بپرسیم و من این جا از خودم میپرسم: من، انسان ترسویی نیستم؟
خیلی صادقانه دوست دارم بگم که از خیلی چیزها میترسم (در نتیجه میشه انسان ترسویی خطاب بشم). از این که مسیری که اومدم تهش به هیچ جا ختم نشه و بنبست بوده باشه. از این که در آینده، توی جامعه حساب نباشم. از آیندهی غیر قطعی که دارم میترسم یا از این که از همسن و سالهای خودم عقب مونده باشم و ...
مهمترین چیزی که باعث شد از ترس بنویسم، فکر کردن به گذشته و راهی که اومدم بود؛ اما یه چیزی دیگه هم توی گذشتهام به نظر پررنگه: چسبندگی (برخی نابخردان بنده رو سیریش خطاب میکنن :). توی مسیری که اومدم، چندین و چند بار (مثل سه هفته پیش) بابت ترسهایی که داشتم (یا به عبارت دیگه به خاطر ترسو بودنم) تصمیم نسبتا قطعی گرفتم که دیگه قرار نیست این راه رو ادامه بدم و ... اما هر دفعه یه عاملی که برای من چیستی اون چندان برای من معلوم نیست، باز من رو میاره توی همون مسیری که بودم (شاید هم معلومه ولی ناخودآگاهم ترجیح میده نادیدهاش بگیره). یه جورایی انگار دارم یه بازی کامپیوتری میکنم و هر وقت یه باختی رو تجربه میکنم، دوباره دکمهی شروع مجدد رو میزنم و از اول باز دوباره بازی رو شروع میکنم
به نظرم، چیزی که باعث میشه که آدمها توی یه مسیر بمونن، امید به دیدن نتیجهی خاصی نیست، بلکه یه جور فرضیات و دلبستگیهایی است که باعث میشه اونها به یه مسیر توی زندگی بچسبند. بر اساس یه برداشت از نظریهی نهادی، علت اصلی کارهایی که آدمها توی زندگیشون انجام میدن، محاسبات، اندازهگیری، یا دلیل منطقی نیست؛ بلکه آدمها یه سری نرمها رو به خاطر تقلید، فشار هنجاری، یا اجبار دنبال میکنن. به نظرم حتی اونهایی که نرمها رو دنبال نمیکنن با کارهایی مثل اندازهگیری به راهشون نچسبیدن و علت اصلی موندن اونها توی راهشون به دلبستگیهای اونها ربط داره
توی سریال Mandalorian، طایفهی شخصیت اصلی یه شعار جالب داشتند : "this is the way" به معنی این که (راه این است). وقتی که عقب رو برمیگردم، احساس میکنم که با وجود بیشمار ترسها و تصمیمهای تقریبا قطعی برای رها کردن و بدون داشتن امید به دیدن نتایج راهم، ناخودآگاه و بدون این که تصمیم محاسباتی یه جای زندگیم گرفته باشم، ترسان و چسبان، باز هم دارم، به این شعار عمل میکنم:
پ.ن: البته فرضیهی نهادی خیلی پیچیده است و آدمهای مختلف توی حوزههای مختلف به طور مختلف اون رو تعریف کردند، من این جا صرفا یه برداشت ساده ازش رو دارم استفاده میکنم
پ.ن ۲: احساس میکنم متن هم یه خورده شعاری شده و هم این که انسجامش یه ذره میلنگه، اگر کسی دیگهای هم همین نظر رو داره، عذرخواهی میکنم ازش :)
پ.ن ۳: تعداد بارهایی که شعار this is the way توی سریال Mandalorian تکرار میشه رو این جا میتونید ببینید
@table_number3
#جستار
[این مقدمهی بحث نیست ولی چون مهم بود اول متن گذاشتمش: این فرسته به یک دلیل نباید و یک دلیل باید ارسال میشد. اول این که احساس میکنم یه جور خودستایی مستتری توی این نوشته است، انگار غیر مستقیم دارم دادم میزنم که خیلی خفنم که به راهی که دارم همیشه پایبندم و ... . از اون طرف هم به نظرم مهمه که داستانهای همدیگر رو بشنویم، از روی نوشتههای بلاگی بقیه دوستانم، فکر میکنم دیگران هم کم و زیاد، مواردی که من تجربه میکنم رو تجربه میکنن، حسم این که شنیدن داستان همدیگه احتمالا بهمون یادآوری میکنه که تنها نیستیم]
حدود یک سال پیش بود که توی پارک آبی مشهد، به خاطر ترسی که داشتم، نمیخواستم سوار سرسرهایی که مثل آسانسور بودند بشم. توی همین حین، به خودم حرفهایی توی این مایهها میگفتم که (خاک تو سرت کنم که این قدر ترسویی) یا این که (بخوای این جوی توی زندگیت بترسی، دقیقا به چه دردی توی جامعه خواهی خورد؟). توی اون جا داشتم از خودم میپرسیدم که اگر قرار باشه که این قدر ترسو باشم، دقیقا کدوم یک از کارهایی که توی زندگیم دوست دارم انجام بدم رو میتونم انجام بدم و ... (البته طنز ماجرا این جا است که وقتی با فامیلهایی، شبیه فامیلهای من، همچین جایی میری، دیگه با خودت نیست که بخوای یا نخوای فلان کار رو انجام بدی :)
ترس احتمالا برای ما (حداقل برای من) یکی از منفورترین پدیدههای دنیا است. اما اگر با خودمون رو راست باشیم، آیا ما این قدر انسانهای خفنی هستیم که توی زندگیمون ترسی وجود نداره؟ مثلا من از این که چقدر در آینده زندگی پایداری دارم نمیترسم؟ درسته که ما معمولا از صفت ترسو برای توصیف منفی آدمها استفاده میکنیم اما سوالی که به نظرم باید از خودمون بپرسیم و من این جا از خودم میپرسم: من، انسان ترسویی نیستم؟
خیلی صادقانه دوست دارم بگم که از خیلی چیزها میترسم (در نتیجه میشه انسان ترسویی خطاب بشم). از این که مسیری که اومدم تهش به هیچ جا ختم نشه و بنبست بوده باشه. از این که در آینده، توی جامعه حساب نباشم. از آیندهی غیر قطعی که دارم میترسم یا از این که از همسن و سالهای خودم عقب مونده باشم و ...
مهمترین چیزی که باعث شد از ترس بنویسم، فکر کردن به گذشته و راهی که اومدم بود؛ اما یه چیزی دیگه هم توی گذشتهام به نظر پررنگه: چسبندگی (برخی نابخردان بنده رو سیریش خطاب میکنن :). توی مسیری که اومدم، چندین و چند بار (مثل سه هفته پیش) بابت ترسهایی که داشتم (یا به عبارت دیگه به خاطر ترسو بودنم) تصمیم نسبتا قطعی گرفتم که دیگه قرار نیست این راه رو ادامه بدم و ... اما هر دفعه یه عاملی که برای من چیستی اون چندان برای من معلوم نیست، باز من رو میاره توی همون مسیری که بودم (شاید هم معلومه ولی ناخودآگاهم ترجیح میده نادیدهاش بگیره). یه جورایی انگار دارم یه بازی کامپیوتری میکنم و هر وقت یه باختی رو تجربه میکنم، دوباره دکمهی شروع مجدد رو میزنم و از اول باز دوباره بازی رو شروع میکنم
به نظرم، چیزی که باعث میشه که آدمها توی یه مسیر بمونن، امید به دیدن نتیجهی خاصی نیست، بلکه یه جور فرضیات و دلبستگیهایی است که باعث میشه اونها به یه مسیر توی زندگی بچسبند. بر اساس یه برداشت از نظریهی نهادی، علت اصلی کارهایی که آدمها توی زندگیشون انجام میدن، محاسبات، اندازهگیری، یا دلیل منطقی نیست؛ بلکه آدمها یه سری نرمها رو به خاطر تقلید، فشار هنجاری، یا اجبار دنبال میکنن. به نظرم حتی اونهایی که نرمها رو دنبال نمیکنن با کارهایی مثل اندازهگیری به راهشون نچسبیدن و علت اصلی موندن اونها توی راهشون به دلبستگیهای اونها ربط داره
توی سریال Mandalorian، طایفهی شخصیت اصلی یه شعار جالب داشتند : "this is the way" به معنی این که (راه این است). وقتی که عقب رو برمیگردم، احساس میکنم که با وجود بیشمار ترسها و تصمیمهای تقریبا قطعی برای رها کردن و بدون داشتن امید به دیدن نتایج راهم، ناخودآگاه و بدون این که تصمیم محاسباتی یه جای زندگیم گرفته باشم، ترسان و چسبان، باز هم دارم، به این شعار عمل میکنم:
This is the way
پ.ن: البته فرضیهی نهادی خیلی پیچیده است و آدمهای مختلف توی حوزههای مختلف به طور مختلف اون رو تعریف کردند، من این جا صرفا یه برداشت ساده ازش رو دارم استفاده میکنم
پ.ن ۲: احساس میکنم متن هم یه خورده شعاری شده و هم این که انسجامش یه ذره میلنگه، اگر کسی دیگهای هم همین نظر رو داره، عذرخواهی میکنم ازش :)
پ.ن ۳: تعداد بارهایی که شعار this is the way توی سریال Mandalorian تکرار میشه رو این جا میتونید ببینید
@table_number3
#جستار
YouTube
The Mandalorian S1-3: THIS IS THE WAY Count
It’s cute how The Mandalorian found it’s own version of “may the force be with you”, but they might have gotten a little carried away with it. How do we know? “This is the way” is said enough times to make an entire song. Sit back, relax and nod your head…
👍2
این سیستمهای اطلاعاتی (information systems) که میگم تقریبا چیه؟ قسمت اول (تجربهنوشت)
یکی از صحنههایی که توی ذهنم نقش بسته، زمانهایی که ازم میپرسن رشتهام چیه، وقتی که ملت این سوال رو میپرسند، اول متوجه نیستند که خودشون، خودم و دیگرانی که اون اطراف هستند رو وارد چه دردسری کردن :) خیلی از وقتا که این سوال مطرح میشه، بقیهی دوستانی که جواب من رو قبل شنیدن، با احتیاط سعی میکنن فاصلهشون رو از من بیشتر کنن و درگیر شنیدن جواب من نشند. خودم هم حقیقتا خسته شدم که به همچین سوال پیچیدهای جواب بدم . همهی اینها باعث شد که یه بار بنویسم که رشتهام چیه و خودم و همه رو با هم خلاص کنم (البته توی ایران بیشتر این رشته به نام مدیریت فناوری اطلاعات شناخته میشه)
اولین جایی که در موردش باید صحبت کنم این که فرق نرمافزار یا سختافزار با سیستم اطلاعاتی چیه. توی نگاه اول، این دو تا با هم یکی به نظر میرسند یعنی تقریبا هر جا که گفتم رشتهام سیستمهای اطلاعاتی است، ملت فکر کردن که توسعهدهنده نرمافزار یا سختافزار هستم (یکی من با دیتا ساینس شناخته بود ؛)، اما با وجود این که سیستمهای اطلاعاتی هم سختافزار و هم نرمافزار هم دارند اما محدود به دو جزء نمیشن. جزء مهم دیگهای این سیستمها، انسان است. برای توضیح بیشتر، به این فکر کنید که یه نرمافزاری (یا سختافزار) توسعه پیدا کرده که به هیچ انسانی کار نداره و هر کاری که میکنه برای خودشه. مثلا فرض کنید که یه ربات فضانورد ساختیم و فرستادیم ولی دیگه بهش کار نداریم و بهش گفتیم خودتی و خودت (برو توی فضا برای خودت اکتشاف کن و از نتایجش تنهایی لذت ببر :)
ولی خب بر خلاف جزء کامپیوتری سیستمهای اطلاعاتی، جزء انسانیش کمتر شناخته میشه. معمولا ما، آشنایی نسبتا زیادی با رشتهی کامپیوتر و شغل برنامهنویسی داریم اما بعد انسانی سیستمهای اطلاعاتی اون قدر بین ماها شناخته شده نیست. یه حوزهی کاری که با بعد انسانی سیستمهای اطلاعاتی برخورد داره، مدیریت محصول است که به توسعه و طراحی نرمافزارها (شامل وبسایتها میشه). یکی از وظایف این شغل این که نرمافزاری که تولید میشه، درست بتونه نیازهای کاربر (که انسان محسوب میشه :) رو برآورده کنه
البته توی سطح دانشگاهی، مسائلی که در مورد سیستمهای اطلاعاتی بررسی میشه، طبیعتا مسائل عمیقتری نسبت به حوزهی مدیریت محصول است که در ادامه سه پرسش مختلفی که پژوهشهای این حوزه به پاسخ دادن به اونها میپردازند اشاره خواهم کرد(البته یه بخش اصلی از این حوزه، کارهای ترکیبی اجتماعی و مهندسی انجام میدن که این جا من بهشون کاری ندارم).
@table_number3
#تجربهنوشت
یکی از صحنههایی که توی ذهنم نقش بسته، زمانهایی که ازم میپرسن رشتهام چیه، وقتی که ملت این سوال رو میپرسند، اول متوجه نیستند که خودشون، خودم و دیگرانی که اون اطراف هستند رو وارد چه دردسری کردن :) خیلی از وقتا که این سوال مطرح میشه، بقیهی دوستانی که جواب من رو قبل شنیدن، با احتیاط سعی میکنن فاصلهشون رو از من بیشتر کنن و درگیر شنیدن جواب من نشند. خودم هم حقیقتا خسته شدم که به همچین سوال پیچیدهای جواب بدم . همهی اینها باعث شد که یه بار بنویسم که رشتهام چیه و خودم و همه رو با هم خلاص کنم (البته توی ایران بیشتر این رشته به نام مدیریت فناوری اطلاعات شناخته میشه)
اولین جایی که در موردش باید صحبت کنم این که فرق نرمافزار یا سختافزار با سیستم اطلاعاتی چیه. توی نگاه اول، این دو تا با هم یکی به نظر میرسند یعنی تقریبا هر جا که گفتم رشتهام سیستمهای اطلاعاتی است، ملت فکر کردن که توسعهدهنده نرمافزار یا سختافزار هستم (یکی من با دیتا ساینس شناخته بود ؛)، اما با وجود این که سیستمهای اطلاعاتی هم سختافزار و هم نرمافزار هم دارند اما محدود به دو جزء نمیشن. جزء مهم دیگهای این سیستمها، انسان است. برای توضیح بیشتر، به این فکر کنید که یه نرمافزاری (یا سختافزار) توسعه پیدا کرده که به هیچ انسانی کار نداره و هر کاری که میکنه برای خودشه. مثلا فرض کنید که یه ربات فضانورد ساختیم و فرستادیم ولی دیگه بهش کار نداریم و بهش گفتیم خودتی و خودت (برو توی فضا برای خودت اکتشاف کن و از نتایجش تنهایی لذت ببر :)
ولی خب بر خلاف جزء کامپیوتری سیستمهای اطلاعاتی، جزء انسانیش کمتر شناخته میشه. معمولا ما، آشنایی نسبتا زیادی با رشتهی کامپیوتر و شغل برنامهنویسی داریم اما بعد انسانی سیستمهای اطلاعاتی اون قدر بین ماها شناخته شده نیست. یه حوزهی کاری که با بعد انسانی سیستمهای اطلاعاتی برخورد داره، مدیریت محصول است که به توسعه و طراحی نرمافزارها (شامل وبسایتها میشه). یکی از وظایف این شغل این که نرمافزاری که تولید میشه، درست بتونه نیازهای کاربر (که انسان محسوب میشه :) رو برآورده کنه
البته توی سطح دانشگاهی، مسائلی که در مورد سیستمهای اطلاعاتی بررسی میشه، طبیعتا مسائل عمیقتری نسبت به حوزهی مدیریت محصول است که در ادامه سه پرسش مختلفی که پژوهشهای این حوزه به پاسخ دادن به اونها میپردازند اشاره خواهم کرد(البته یه بخش اصلی از این حوزه، کارهای ترکیبی اجتماعی و مهندسی انجام میدن که این جا من بهشون کاری ندارم).
@table_number3
#تجربهنوشت
👏2🍓1
این سیستمهای اطلاعاتی (information systems) که میگم تقریبا چیه؟ قسمت دوم (تجربهنوشت)
اولین سوال پژوهشی که میخوام بهش بپردازم این که این که چرا شغلهایی مثل برنامهنویسی خیلی ثبات بالایی ندارند، برای این که بخوام این بی ثباتی رو بهتون نشون میدم میتونم به موج اخراجهایی که توی سیلکون ولی چند وقت پیش رخ داد اشاره کنم. برای مقایسه شاید اخبار اعتصاب نویسندگان هالیوود رو شنیده باشید، توی اون ماجرا وقتی که شرکتهای فیلمسازی میخواستند که هوش مصنوعی رو جایگزین نویسندگان خودشون رو کنن، با اعتصابهای خیلی زیاد روبرو شدند و به هدف خودشون نرسیدن (حداقل در کوتاه مدت). به طور خلاصه میشه گفت که در مقایسه با بقیهی رشتهها، شغلهای مرتبط با برنامهنویسی ثبات کمتری دارند. حالا علت این عدم ثبات چیه؟ این که شغل برنامهنویسی اون جوری که بقیهی شغلها مثل نویسندگی، خودش رو با کارهای مثل تشکیل دادن انجمنهای شغلی، نهادینه نکرده. جزء انسانی که توی این سوال مورد سوال قرار گرفته، وضعیت شغلی برنامهنویسها و جزء غیر انسانی هم فناوری اطلاعاتی جدیدی است که در حدود ۵۰ سال پیش برای اولین ظهور کردند، است (البته این موضوع و تاریخچهی توسعهی نرمافزار بررسی شده که چون نمیخوام متن رو از اینی که هست طولانیتر کنم، در موردش نمینویسم)
سوال پژوهش بعدی که میخوام در موردش صحبت کنم، تاثیر منفی اطلاعات غلطی (misinformation) که شبکههای اجتماعی پخش میشه بر رضایت شغلی افراد است. صورت دقیقتر این سوال این جوری که اگر کارکنان یه شرکت بیشتر در معرض اطلاعات غلط قرار بگیرند، آیا باعث میشه که شغلشون رو کمتر دوست داشته باشند؟ اهمیت این سوال توی این که شبکههای اجتماعی باعث شده که جریان پخش اطلاعات غلط بیشتر از گذشته بشه و یکی از حوزههایی که احتمالا تحت تاثیر این موضوع قرار خواهد گرفت، سلامت روحی کارکنان است. رضایت شغلی، به عنوان یکی از مهمترین موارد سلامت کارکنان میتونه تحت تاثیر اطلاعات غلط قرار بگیره (طبیعتا تاثیر باقی موارد سلامت روحی هم میتونه مورد سوال قرار بگیره). جز انسانی این سوال، وضعیت روانی کارکنان و جزء غیر انسانی اون هم شبکههای اجتماعی است.
سوال پژوهش آخری که بهش اشاره میکنم، چرایی عدم استفادهی گسترده از سکوهای (platforms) دیجیتال در صنایع تولیدی است، به عبارت دیگه، چه چیزی باعث میشه که نرخ پذیرش (adoption) این سکوها توی صنایع تولیدی (بیشتر هم نگاه این جا بر صنایع تولیدی ایرانی است) نسبت به جاهای دیگه کمتر باشه. حدس اولیهای که بابت این سوال داشتیم این که مکانیزمهای نهادی است که صنعتگران این حوزه برای اعتمادسازی استفاده میکنند، باعث شده که فعالین این حوزه، مزیت زیادی رو برای انجام تراکنش بر بستر این سکوها احساس نکنند، در نتیجه تمایل کمتری به استفاده از این سکوها داشته باشند. جزء انسانی این سوال صنعتگران و جزء غیر انسانی اون سکوهای دیجیتال است.
یه نکتهی مهمی که در مورد رشتهی سیستمهای اطلاعاتی است، بین رشتهای بودنش است. سه تا سوال تحقیقی که این جا گفتم، سوال تحقیقهای بین رشتهای بودند که یه جورایی به یک سیستم اطلاعاتی مرتبط بودند. اولین مثال، یه موضوع پژوهش بین رشتهای سیستمهای اطلاعاتی و جامعهشناسی شغل بود (تا جایی که متوجه شدم: جامعهشناسی شغل، زیرشاخهای از جامعهشناسی است که به بررسی تحولات شغلها و تاثیر شغلها بر انسانها میپردازه). دومین مثال هم مشترک بین سیستمهای اطلاعاتی و روانشناسی صنعتی / سازمانی بود (روانشناسی صنعتی / سازمانی هم به بررسی موضوعات روانی کارمندان میپردازه) و آخرین مثال هم یه موضوع میان رشتهای بین سیستمهای اطلاعاتی و رشتهی روابط بین سازمانی است (inter-organizational relationships). به طور خلاصه بخوام بگم، با توجه به این که تاثیر زیاد سیستمهای اطلاعاتی، میشه گفت که توی تمامی رشتههای ساینس اجتماعی سوالهایی هست که مربوط به این حوزه باشه (مثالهایی که گفتم به ترتیب به جامعهشناسی، روانشناسی و مدیریت ربط داشت)
پ.ن: در نظر بگیرید که لزوما شناخت من از رشتهام کامل نیست، در نتیجه در عنوان (تقریبا) رو نوشتم
پ.ن ۲: تقریبا میشه گفت همهی سوالهای که داریم به همهی حوزههای ساینس اجتماعی ربط داره، یعنی مثلا موضوعات روانشناسی به موضوعات جامعهشناسی مرتبط است ولی خب برای این که بتونیم برای این سوالات پاسخ پیدا کنیم، مجبوریم اونها رو محدود کنیم، در نتیجه انجمنهای مختلف ساینسی، به حیطهی سوالهای محدودی میپردازند. برای سیستمهای اطلاعاتی هم در نظر بگیرید که انجمنهای این حوزه، هر کدوم به طیف مشخصی از سوالات میپردازند
پ.ن ۳: مثالهایی که گفتم اولیش یه تز انجام شده بود و دو تای دیگه ایدههای پژوهشی بودند که خودم روشون دارم کار میکنم
@table_number3
#تجربهنوشت
اولین سوال پژوهشی که میخوام بهش بپردازم این که این که چرا شغلهایی مثل برنامهنویسی خیلی ثبات بالایی ندارند، برای این که بخوام این بی ثباتی رو بهتون نشون میدم میتونم به موج اخراجهایی که توی سیلکون ولی چند وقت پیش رخ داد اشاره کنم. برای مقایسه شاید اخبار اعتصاب نویسندگان هالیوود رو شنیده باشید، توی اون ماجرا وقتی که شرکتهای فیلمسازی میخواستند که هوش مصنوعی رو جایگزین نویسندگان خودشون رو کنن، با اعتصابهای خیلی زیاد روبرو شدند و به هدف خودشون نرسیدن (حداقل در کوتاه مدت). به طور خلاصه میشه گفت که در مقایسه با بقیهی رشتهها، شغلهای مرتبط با برنامهنویسی ثبات کمتری دارند. حالا علت این عدم ثبات چیه؟ این که شغل برنامهنویسی اون جوری که بقیهی شغلها مثل نویسندگی، خودش رو با کارهای مثل تشکیل دادن انجمنهای شغلی، نهادینه نکرده. جزء انسانی که توی این سوال مورد سوال قرار گرفته، وضعیت شغلی برنامهنویسها و جزء غیر انسانی هم فناوری اطلاعاتی جدیدی است که در حدود ۵۰ سال پیش برای اولین ظهور کردند، است (البته این موضوع و تاریخچهی توسعهی نرمافزار بررسی شده که چون نمیخوام متن رو از اینی که هست طولانیتر کنم، در موردش نمینویسم)
سوال پژوهش بعدی که میخوام در موردش صحبت کنم، تاثیر منفی اطلاعات غلطی (misinformation) که شبکههای اجتماعی پخش میشه بر رضایت شغلی افراد است. صورت دقیقتر این سوال این جوری که اگر کارکنان یه شرکت بیشتر در معرض اطلاعات غلط قرار بگیرند، آیا باعث میشه که شغلشون رو کمتر دوست داشته باشند؟ اهمیت این سوال توی این که شبکههای اجتماعی باعث شده که جریان پخش اطلاعات غلط بیشتر از گذشته بشه و یکی از حوزههایی که احتمالا تحت تاثیر این موضوع قرار خواهد گرفت، سلامت روحی کارکنان است. رضایت شغلی، به عنوان یکی از مهمترین موارد سلامت کارکنان میتونه تحت تاثیر اطلاعات غلط قرار بگیره (طبیعتا تاثیر باقی موارد سلامت روحی هم میتونه مورد سوال قرار بگیره). جز انسانی این سوال، وضعیت روانی کارکنان و جزء غیر انسانی اون هم شبکههای اجتماعی است.
سوال پژوهش آخری که بهش اشاره میکنم، چرایی عدم استفادهی گسترده از سکوهای (platforms) دیجیتال در صنایع تولیدی است، به عبارت دیگه، چه چیزی باعث میشه که نرخ پذیرش (adoption) این سکوها توی صنایع تولیدی (بیشتر هم نگاه این جا بر صنایع تولیدی ایرانی است) نسبت به جاهای دیگه کمتر باشه. حدس اولیهای که بابت این سوال داشتیم این که مکانیزمهای نهادی است که صنعتگران این حوزه برای اعتمادسازی استفاده میکنند، باعث شده که فعالین این حوزه، مزیت زیادی رو برای انجام تراکنش بر بستر این سکوها احساس نکنند، در نتیجه تمایل کمتری به استفاده از این سکوها داشته باشند. جزء انسانی این سوال صنعتگران و جزء غیر انسانی اون سکوهای دیجیتال است.
یه نکتهی مهمی که در مورد رشتهی سیستمهای اطلاعاتی است، بین رشتهای بودنش است. سه تا سوال تحقیقی که این جا گفتم، سوال تحقیقهای بین رشتهای بودند که یه جورایی به یک سیستم اطلاعاتی مرتبط بودند. اولین مثال، یه موضوع پژوهش بین رشتهای سیستمهای اطلاعاتی و جامعهشناسی شغل بود (تا جایی که متوجه شدم: جامعهشناسی شغل، زیرشاخهای از جامعهشناسی است که به بررسی تحولات شغلها و تاثیر شغلها بر انسانها میپردازه). دومین مثال هم مشترک بین سیستمهای اطلاعاتی و روانشناسی صنعتی / سازمانی بود (روانشناسی صنعتی / سازمانی هم به بررسی موضوعات روانی کارمندان میپردازه) و آخرین مثال هم یه موضوع میان رشتهای بین سیستمهای اطلاعاتی و رشتهی روابط بین سازمانی است (inter-organizational relationships). به طور خلاصه بخوام بگم، با توجه به این که تاثیر زیاد سیستمهای اطلاعاتی، میشه گفت که توی تمامی رشتههای ساینس اجتماعی سوالهایی هست که مربوط به این حوزه باشه (مثالهایی که گفتم به ترتیب به جامعهشناسی، روانشناسی و مدیریت ربط داشت)
پ.ن: در نظر بگیرید که لزوما شناخت من از رشتهام کامل نیست، در نتیجه در عنوان (تقریبا) رو نوشتم
پ.ن ۲: تقریبا میشه گفت همهی سوالهای که داریم به همهی حوزههای ساینس اجتماعی ربط داره، یعنی مثلا موضوعات روانشناسی به موضوعات جامعهشناسی مرتبط است ولی خب برای این که بتونیم برای این سوالات پاسخ پیدا کنیم، مجبوریم اونها رو محدود کنیم، در نتیجه انجمنهای مختلف ساینسی، به حیطهی سوالهای محدودی میپردازند. برای سیستمهای اطلاعاتی هم در نظر بگیرید که انجمنهای این حوزه، هر کدوم به طیف مشخصی از سوالات میپردازند
پ.ن ۳: مثالهایی که گفتم اولیش یه تز انجام شده بود و دو تای دیگه ایدههای پژوهشی بودند که خودم روشون دارم کار میکنم
@table_number3
#تجربهنوشت
👏2👍1
میز شماره سه
Voice message
کتاب
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Chapter 9: Identification and negotiability
توی این فصل در مورد این صحبت میشه که هویت ما چجوری از طریق identification (تعلقات ما به یک انجمن عملیاتی) و negotiability (فعل و انفعالاتی که در معنای یک انجمن عملیاتی موثر است) شکل میگیره
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Chapter 9: Identification and negotiability
توی این فصل در مورد این صحبت میشه که هویت ما چجوری از طریق identification (تعلقات ما به یک انجمن عملیاتی) و negotiability (فعل و انفعالاتی که در معنای یک انجمن عملیاتی موثر است) شکل میگیره
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
👍2
میز شماره سه
Voice message
کتاب
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Coda II: Learning communities
توی جمعبندی بخش ۲، از این صحبت میشه که یه انجمن عملیاتی برای این که یادگیرندهباشه چه شرایطی رو باید پیادهسازی کنه
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Coda II: Learning communities
توی جمعبندی بخش ۲، از این صحبت میشه که یه انجمن عملیاتی برای این که یادگیرندهباشه چه شرایطی رو باید پیادهسازی کنه
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
کتاب
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Synopsis: Design for learning
توی این بخش یه جمعبندی کوتاه از تعریف یادگیری از جنبهی اجتماعی، ارائه میشه
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Synopsis: Design for learning
توی این بخش یه جمعبندی کوتاه از تعریف یادگیری از جنبهی اجتماعی، ارائه میشه
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
میز شماره سه
Voice message
خلاصهی یادگیری از جنبهی اجتماعی آن:
- یادگیری ریشه طبیعت انسان دارد: این فرآیند بخش بنیادین زندگی ماست و فعالیتی خاص یا مجزا از سایر جنبههای زندگی محسوب نمیشود (مقدمه).
- یادگیری در درجه اول توانایی مذاکره برای یافتن معانی جدید است: این فرایند کل وجود ما را در تعامل مشارکت و مصنوعسازی درگیر میکند. یادگیری به سادگی قابل کاهش به مکانیسمهای آن (اطلاعات، مهارتها، رفتار) نیست و تمرکز بیش از حد بر این مکانیسمها، با فدا کردن معنا، روند یادگیری را مشکل میکند (فصل ۱).
- یادگیری ساختارهای نوظهور ایجاد میکند: این فرآیند نیازمند ساختار و تداوم کافی برای جمعآوری تجربه، به همراه اختلال و تغییر جهت مناسب برای مذاکره مجدد معانی است. از این رو، انجمنهای عملیاتی ساختارهای اصلی یادگیری اجتماعی را تشکیل میدهند (فصل ۳).
- یادگیری اساساً مبتنی بر تجربه و بهطور بنیادی اجتماعی است: این فرایند شامل تجربه شخصی ما از مشارکت و مصنوعسازی و همچنین اشکال شایستگی تعریفشده در انجمنهای ما میشود (فصل ۲). در واقع، یادگیری را میتوان به عنوان هماهنگسازی مجدد تجربه و شایستگی تعریف کرد که یکی دیگری را به حرکت درمیآورد. بنابراین، زمانی که این دو یا بیش از حد از هم فاصله داشته باشند یا بیش از حد همسو شوند و نتوانند تنش مولدی لازم ایجاد کنند، یادگیری دچار مشکل میشود (پیوست ۱).
- یادگیری هویتهای ما را تغییر میدهد: یادگیری توانایی ما برای مشارکت در جهان را با تغییر همزمان تعریف ما از خود، روشهای عملیاتی ما و انجمنهای اطرافمان دگرگون میکند (فصل ۳).
- یادگیری مسیرهای مشارکت را شکل میدهد: با ایجاد تاریخچههای شخصی که با تاریخچههای انجمنها مرتبط هستند، گذشته و آینده ما را در فرآیندی از تحول فردی و جمعی به هم متصل میکند (فصول ۳ و ۶).
- یادگیری به معنای برخورد با مرزها است:
این فرآیند مرزها را ایجاد کرده و آنها را ارتباط برقرار میکند. همچنین یادگیری شامل عضویت چندگانه و تاثیر آن در هویت ما میشود که از طریق فرآیند ترکیب، اشکال مختلف مشارکت و انجمنهای متنوع ما را به هم مرتبط میکند (فصول ۴ و ۶).
- یادگیری مسئله انرژی و قدرت اجتماعی است: این فرآیند بر پایه هویتیابی رشد میکند و به قابلیت مذاکره وابسته است؛ همچنین یادگیری بر حالتهای عضویت و مالکیت معنا تاثیرگذاری و تاثیرپذیری دارد - روابط ساختاری که مشارکت و عدم مشارکت در انجمنها و اقتصادهای معنا را ترکیب میکنند – مورد تأثیر قرار میگیرد (فصول ۷ و ۹).
- یادگیری مسئله تعامل است: این فرآیند به فرصتهایی نیاز دارد تا بتوانیم بهطور فعال در فعالیتهای انجمنی که برای آنها ارزش قائل هستیم و ما نیز برای آنها ارزشمندیم، مشارکت کنیم، فعالیتهای آنها را درک کنیم و به شکلی خلاقانه از ذخایر آنها بهره ببریم (فصول ۲ و ۸).
- یادگیری مسئله تصور است: این فرآیند به جهتیابی، تأمل و کاوش وابسته است تا بتواند هویتها و فعالیتهای ما را در بستر گستردهتری قرار دهد (فصل ۸).
- یادگیری مسئله هماهنگی است: این فرایند به ارتباط ما با چارچوبهای همگرایی، هماهنگی و حل اختلاف وابسته است که تعیینکننده اثربخشی اجتماعی اقدامات ما است (فصل ۸).
- یادگیری شامل تعامل بین محلی و جهانی است: اگرچه در عمل در سطح محلی رخ میدهد، اما بستر جهانی برای موقعیت خود تعریف میکند. بنابراین، ایجاد انجمنهای یادگیری به ترکیبی پویا از تعامل، تخیل و هماهنگی وابسته است تا این تعامل بین محلی و جهانی به عنوان موتور یادگیری تازه عمل کند (فصل ۵، پیوست ۲).
پ.ن: ترجمه با کمک ChatGPT انجام شد
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
- یادگیری ریشه طبیعت انسان دارد: این فرآیند بخش بنیادین زندگی ماست و فعالیتی خاص یا مجزا از سایر جنبههای زندگی محسوب نمیشود (مقدمه).
- یادگیری در درجه اول توانایی مذاکره برای یافتن معانی جدید است: این فرایند کل وجود ما را در تعامل مشارکت و مصنوعسازی درگیر میکند. یادگیری به سادگی قابل کاهش به مکانیسمهای آن (اطلاعات، مهارتها، رفتار) نیست و تمرکز بیش از حد بر این مکانیسمها، با فدا کردن معنا، روند یادگیری را مشکل میکند (فصل ۱).
- یادگیری ساختارهای نوظهور ایجاد میکند: این فرآیند نیازمند ساختار و تداوم کافی برای جمعآوری تجربه، به همراه اختلال و تغییر جهت مناسب برای مذاکره مجدد معانی است. از این رو، انجمنهای عملیاتی ساختارهای اصلی یادگیری اجتماعی را تشکیل میدهند (فصل ۳).
- یادگیری اساساً مبتنی بر تجربه و بهطور بنیادی اجتماعی است: این فرایند شامل تجربه شخصی ما از مشارکت و مصنوعسازی و همچنین اشکال شایستگی تعریفشده در انجمنهای ما میشود (فصل ۲). در واقع، یادگیری را میتوان به عنوان هماهنگسازی مجدد تجربه و شایستگی تعریف کرد که یکی دیگری را به حرکت درمیآورد. بنابراین، زمانی که این دو یا بیش از حد از هم فاصله داشته باشند یا بیش از حد همسو شوند و نتوانند تنش مولدی لازم ایجاد کنند، یادگیری دچار مشکل میشود (پیوست ۱).
- یادگیری هویتهای ما را تغییر میدهد: یادگیری توانایی ما برای مشارکت در جهان را با تغییر همزمان تعریف ما از خود، روشهای عملیاتی ما و انجمنهای اطرافمان دگرگون میکند (فصل ۳).
- یادگیری مسیرهای مشارکت را شکل میدهد: با ایجاد تاریخچههای شخصی که با تاریخچههای انجمنها مرتبط هستند، گذشته و آینده ما را در فرآیندی از تحول فردی و جمعی به هم متصل میکند (فصول ۳ و ۶).
- یادگیری به معنای برخورد با مرزها است:
این فرآیند مرزها را ایجاد کرده و آنها را ارتباط برقرار میکند. همچنین یادگیری شامل عضویت چندگانه و تاثیر آن در هویت ما میشود که از طریق فرآیند ترکیب، اشکال مختلف مشارکت و انجمنهای متنوع ما را به هم مرتبط میکند (فصول ۴ و ۶).
- یادگیری مسئله انرژی و قدرت اجتماعی است: این فرآیند بر پایه هویتیابی رشد میکند و به قابلیت مذاکره وابسته است؛ همچنین یادگیری بر حالتهای عضویت و مالکیت معنا تاثیرگذاری و تاثیرپذیری دارد - روابط ساختاری که مشارکت و عدم مشارکت در انجمنها و اقتصادهای معنا را ترکیب میکنند – مورد تأثیر قرار میگیرد (فصول ۷ و ۹).
- یادگیری مسئله تعامل است: این فرآیند به فرصتهایی نیاز دارد تا بتوانیم بهطور فعال در فعالیتهای انجمنی که برای آنها ارزش قائل هستیم و ما نیز برای آنها ارزشمندیم، مشارکت کنیم، فعالیتهای آنها را درک کنیم و به شکلی خلاقانه از ذخایر آنها بهره ببریم (فصول ۲ و ۸).
- یادگیری مسئله تصور است: این فرآیند به جهتیابی، تأمل و کاوش وابسته است تا بتواند هویتها و فعالیتهای ما را در بستر گستردهتری قرار دهد (فصل ۸).
- یادگیری مسئله هماهنگی است: این فرایند به ارتباط ما با چارچوبهای همگرایی، هماهنگی و حل اختلاف وابسته است که تعیینکننده اثربخشی اجتماعی اقدامات ما است (فصل ۸).
- یادگیری شامل تعامل بین محلی و جهانی است: اگرچه در عمل در سطح محلی رخ میدهد، اما بستر جهانی برای موقعیت خود تعریف میکند. بنابراین، ایجاد انجمنهای یادگیری به ترکیبی پویا از تعامل، تخیل و هماهنگی وابسته است تا این تعامل بین محلی و جهانی به عنوان موتور یادگیری تازه عمل کند (فصل ۵، پیوست ۲).
پ.ن: ترجمه با کمک ChatGPT انجام شد
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
👍1
میز شماره سه
Voice message
کتاب
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Chapter 10: Learning Architecture
توی این فصل، چهار بعد و سه جزء یه سیستم آموزشی توضیح داده میشه
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Chapter 10: Learning Architecture
توی این فصل، چهار بعد و سه جزء یه سیستم آموزشی توضیح داده میشه
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
میز شماره سه
Voice message
کتاب
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Chapter 11: Organizations
این فصل حاوی توضیحات و سوالاتی بابت بررسی ابعاد و اجزاء یادگیری توی سازمان است، به عبارت دیگه، هدف این فصل این که راهنماییمون کنه که چجوری به یادگیری اجتماعی توی سازمانها توجه کنیم
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Chapter 11: Organizations
این فصل حاوی توضیحات و سوالاتی بابت بررسی ابعاد و اجزاء یادگیری توی سازمان است، به عبارت دیگه، هدف این فصل این که راهنماییمون کنه که چجوری به یادگیری اجتماعی توی سازمانها توجه کنیم
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
میز شماره سه
Voice message
کتاب
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Chapter 12: Educations
این فصل حاوی توضیحاتی است بابت این که چجوری یه سیستم آموزشی مناسب درست کنیم (شبیه فصل قبل اما در مورد طراحی نظام آموزشی)
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Chapter 12: Educations
این فصل حاوی توضیحاتی است بابت این که چجوری یه سیستم آموزشی مناسب درست کنیم (شبیه فصل قبل اما در مورد طراحی نظام آموزشی)
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
میز شماره سه
Voice message
خلاصههای صوتی فصلهای کتاب
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
Prologue, Contexts: Introduction
Prologue, Contexts: Vignette I, Vignette II, Coda 0
Part 1: Practice: lntro 1: The concept of practice
Chapter 1: Meaning
Chapter 2: Community
Chapter 3: Learning
Chapter 4: Boundary
Chapter 5: Locality
Chapter 6: Identity in practice
Chapter 7: Participation and non-participation
Chapter 8: Modes of belonging
Chapter 9: Identification and negotiability
Coda II: Learning communities
Synopsis: Design for learning
Chapter 10: Learning Architecture
Chapter 11: Organizations
Chapter 12: Educations
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
Prologue, Contexts: Introduction
Prologue, Contexts: Vignette I, Vignette II, Coda 0
Part 1: Practice: lntro 1: The concept of practice
Chapter 1: Meaning
Chapter 2: Community
Chapter 3: Learning
Chapter 4: Boundary
Chapter 5: Locality
Chapter 6: Identity in practice
Chapter 7: Participation and non-participation
Chapter 8: Modes of belonging
Chapter 9: Identification and negotiability
Coda II: Learning communities
Synopsis: Design for learning
Chapter 10: Learning Architecture
Chapter 11: Organizations
Chapter 12: Educations
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
🍓3