در باب مهمترین عنصر زندگی، قسمت اول (دلنوشته)
قبل از شروع نوشتهی اصلیم، باید به دو تا نکته اشاره کنم. اول این که بر خلاف اکثر نوشتههای این کانال، جنس این نوشته، بیشتر بیان تفکرات شخصیم هست و دوم هم این که چیزی که باعث شد این نوشته باشد، تا حدودی ادامه دادن یک گفتگو با یک دوست بود
اما منظورم از مهمترین عنصر زندگی چی است؟ خوندن صحبتهای اون دوستم، باعث شد به طور موقت به این فکر کنم که مهمترین انتخاب زندگی که داشتم و به طور کلی مهمترین انتخاب زندگی که یه آدم توی زندگیش باهاش روبرو است، چیه؟ توی کلام دیگه این که چه چیزی رو انتخاب کردم (یا باید انتخاب کنم) که به بیشترین حد احساس خوشبختی برسم؟ برای این کار احتمالا لازم باشه توی مرحلهی اول یه دستهبندی ایجاد کنیم (تا جایی که دانش من بهم یاری میکنه، تقریبا این کار هم توی تمام پژوهشهای اجتماعی صورت میگیره (تقسیمبندی پدیدهها) و هم در تصمیمگیریهای روزمره، این رو بر اساس مواردی که از کتاب Ziva Kunda یادم هست میگم)
اولین دستهبندی که به خاطر نوشتهی اون دوست به ذهنم خطور کرد، اصیل بودن و غیر اصیل بودن بود، چیزی که من از تعریف اون دوستم متوجه شدم، تصمیمگیری اصیل، به معنای داشتن دغدغهی بیشتر برای اهداف و ارزشهای شخصی، به جای موارد تحمیلی جامعه است، البته نه به حدی که زندگی اجتماعی فرد به طور خیلی زیادی دچار خلل بشه. چیزی که هم به ذهنم من رسید بابت اصیل بودن، این بود که یه سری برای ترسیم اهداف شخصیشون از نرمهای جامعه پیروی نکنن و نظم مخصوص به خودشون رو پیاده کنن، حتی اگه به قیمت این باشه که تا حدودی از جامعه طرد بشوند
اما بیشتر که فکر کردم، به نظرم که این دستهبندی، شاید چندان مناسب نباشه، چرا؟ چون که به هر حال، ما برای تعریف اهداف و ارزشهامون مجبوریم از یه سری از الگو استفاده کنیم. در نتیجه شاید چندان نشود گفت که ارزشهای ما اصیل یا غیر اصیل هستند (مال خودمون هست یا نه).
در عوض اصیل بودن، دستهبندی که به ذهنم اومد: محتسب بودن / نبودنِ (چیزی که باعث شد همچین چیزی توی ذهنم بیاد، شعر پروین اعتصامی بود، جایی که پروین گیر دادن یه محتسب به یه آدم مست رو روایت میکنه و غیر مستقیم اون آدم محتسب رو سرزنش میکنه). بیشتر که فکر کردم، دیدم که جنگیدن با محاسبهگری، فقط توسط پروین اعتصامی بیان نشده و مثلا من با چندین نمونهی دیگر هم برخورد داشتم،مثل آهنگ بوی گندم داریوش و رمان ابله داستایفسکی (و من چقدر عاشق پرنس میشکین بودم و هستم)
به طور خلاصه چیزی که از نظر من محتسب بودن/نبودن تعریف میشه: این که اهداف تعریفی یه آدم، به چه میزان بر اساس به دست آوردن مواردی مثل: پول زیاد، خفن بودن توی یه رشته، موفق بودن و ... تعریف میشه. بر خلاف آدمهایی که مواردی که ازشون نام بردم براشون مهمه، آدمهای غیر محتسب یا مست بیشتر دنبال درد انسانی اند. یعنی دغدغهی دوستان، آدمها، و جامعه.
اما علت این که این که فکر میکنم مهمترین عنصر تصمیمگیری توی زندگیمون محتسب بودن/نبودن است، خانواده است (به طور کلی البته ارتباط انسانی که مهمترینش میشه خانواده). ادعای بزرگی است اما حس میکنم این که علت این که خانوادهی من به شدت پشتیبانیکننده است و علت این که پیوند انسانی توی خانوادهی ما این قدر با ریشه است، غیر محاسباتی بودن بخش عمدهای از رفتارهای اعضاشه. در واقع آن چه که من از خانوادهام یادمه، محاسبه چندان عنصر پررنگی توی روابط اجتماعی نبوده. خاطرات چندانی ندارم که مامان یا بابای خیلی عزیز من بابت لطفهایی که توی زندگی به ماها داشتند، دنبال بازپسگیری حقشون باشند و ... (قبلا از رفتار قابل تحسین مامان در قبال مادربزرگ نوشته بودم، البته که بقیه اعضای خانواده هم رفتار تقریبا مشابهی توی خانواده داشتند و دارند)
@table_number3
#دل_نوشته
قبل از شروع نوشتهی اصلیم، باید به دو تا نکته اشاره کنم. اول این که بر خلاف اکثر نوشتههای این کانال، جنس این نوشته، بیشتر بیان تفکرات شخصیم هست و دوم هم این که چیزی که باعث شد این نوشته باشد، تا حدودی ادامه دادن یک گفتگو با یک دوست بود
اما منظورم از مهمترین عنصر زندگی چی است؟ خوندن صحبتهای اون دوستم، باعث شد به طور موقت به این فکر کنم که مهمترین انتخاب زندگی که داشتم و به طور کلی مهمترین انتخاب زندگی که یه آدم توی زندگیش باهاش روبرو است، چیه؟ توی کلام دیگه این که چه چیزی رو انتخاب کردم (یا باید انتخاب کنم) که به بیشترین حد احساس خوشبختی برسم؟ برای این کار احتمالا لازم باشه توی مرحلهی اول یه دستهبندی ایجاد کنیم (تا جایی که دانش من بهم یاری میکنه، تقریبا این کار هم توی تمام پژوهشهای اجتماعی صورت میگیره (تقسیمبندی پدیدهها) و هم در تصمیمگیریهای روزمره، این رو بر اساس مواردی که از کتاب Ziva Kunda یادم هست میگم)
اولین دستهبندی که به خاطر نوشتهی اون دوست به ذهنم خطور کرد، اصیل بودن و غیر اصیل بودن بود، چیزی که من از تعریف اون دوستم متوجه شدم، تصمیمگیری اصیل، به معنای داشتن دغدغهی بیشتر برای اهداف و ارزشهای شخصی، به جای موارد تحمیلی جامعه است، البته نه به حدی که زندگی اجتماعی فرد به طور خیلی زیادی دچار خلل بشه. چیزی که هم به ذهنم من رسید بابت اصیل بودن، این بود که یه سری برای ترسیم اهداف شخصیشون از نرمهای جامعه پیروی نکنن و نظم مخصوص به خودشون رو پیاده کنن، حتی اگه به قیمت این باشه که تا حدودی از جامعه طرد بشوند
اما بیشتر که فکر کردم، به نظرم که این دستهبندی، شاید چندان مناسب نباشه، چرا؟ چون که به هر حال، ما برای تعریف اهداف و ارزشهامون مجبوریم از یه سری از الگو استفاده کنیم. در نتیجه شاید چندان نشود گفت که ارزشهای ما اصیل یا غیر اصیل هستند (مال خودمون هست یا نه).
در عوض اصیل بودن، دستهبندی که به ذهنم اومد: محتسب بودن / نبودنِ (چیزی که باعث شد همچین چیزی توی ذهنم بیاد، شعر پروین اعتصامی بود، جایی که پروین گیر دادن یه محتسب به یه آدم مست رو روایت میکنه و غیر مستقیم اون آدم محتسب رو سرزنش میکنه). بیشتر که فکر کردم، دیدم که جنگیدن با محاسبهگری، فقط توسط پروین اعتصامی بیان نشده و مثلا من با چندین نمونهی دیگر هم برخورد داشتم،مثل آهنگ بوی گندم داریوش و رمان ابله داستایفسکی (و من چقدر عاشق پرنس میشکین بودم و هستم)
به طور خلاصه چیزی که از نظر من محتسب بودن/نبودن تعریف میشه: این که اهداف تعریفی یه آدم، به چه میزان بر اساس به دست آوردن مواردی مثل: پول زیاد، خفن بودن توی یه رشته، موفق بودن و ... تعریف میشه. بر خلاف آدمهایی که مواردی که ازشون نام بردم براشون مهمه، آدمهای غیر محتسب یا مست بیشتر دنبال درد انسانی اند. یعنی دغدغهی دوستان، آدمها، و جامعه.
اما علت این که این که فکر میکنم مهمترین عنصر تصمیمگیری توی زندگیمون محتسب بودن/نبودن است، خانواده است (به طور کلی البته ارتباط انسانی که مهمترینش میشه خانواده). ادعای بزرگی است اما حس میکنم این که علت این که خانوادهی من به شدت پشتیبانیکننده است و علت این که پیوند انسانی توی خانوادهی ما این قدر با ریشه است، غیر محاسباتی بودن بخش عمدهای از رفتارهای اعضاشه. در واقع آن چه که من از خانوادهام یادمه، محاسبه چندان عنصر پررنگی توی روابط اجتماعی نبوده. خاطرات چندانی ندارم که مامان یا بابای خیلی عزیز من بابت لطفهایی که توی زندگی به ماها داشتند، دنبال بازپسگیری حقشون باشند و ... (قبلا از رفتار قابل تحسین مامان در قبال مادربزرگ نوشته بودم، البته که بقیه اعضای خانواده هم رفتار تقریبا مشابهی توی خانواده داشتند و دارند)
@table_number3
#دل_نوشته
❤1🍓1
در باب مهمترین عنصر زندگی، قسمت دوم (دلنوشته)
برای جمعبندی، خیلی خیلی زیاد با محتسب بودن، مخصوصا در مورد روابطی که آدم بیشترین درگیری در اونها داره، مخالفم. چرا؟ چون حس میکنم، زیاد محتسب بودن باعث به گند کشیدن، مهمترین عامل خوشبختی ما، یعنی رابطه انسانی میشه. هر چند تا حدودی صحبتهای دوستهای مختلفم رو بابت غیر قابل اطمینان بودن روابط شنیدم، مثلا یادمه که حدود چند ماه پیش توی جمعی بودیم و بچهها داشتند از خطر داشتن مهریه بالا و بدبخت شدن در انتهای زندگی صحبت میکردند (دغدغهی اون بچهها رو میشه توی این ویدیوی رضا شفیعجم دید).
البته منظورم این نیست که محاسبه رو کامل بذاریم کنار (قطعا صحبتهایی که دارم، تا حدود بسیار زیادی حالت حدی داره و قرار نیست که صفر یا صدی یه موردی رو انتخاب کنیم) ولی حس میکنم موردی که گفتم نقش مهمی برای احساس خوشبختی ما بازی میکنه و اگر قرار باشه به قطب محاسبهگری بیشتر نزدیک بشیم، شانس داشتن رابطهی آرامشبخش برامون میاد پایین. به بیان دیگه، اگر بخواهیم احتمال خطرات روابط رو کاهش بدیم (مثلا تضمین کنیم اگر با طلاق مواجه شدیم، از یک حد زندگی مرفه برخوردار باشیم و ...) به همون میزان شانس داشتن رابطهی خانوادگی (رابطهی پشتیبانیکننده و ...) هم پایین میاد
پ.ن ۱: احتمالا برای کنکاش بیشتر از مسئله، کتاب زندگی خوب (این ترجمهها هم ازش هست) مفید باشه. احتمالا یه برنامهریزی کنم که بخونمش (کسی دوست داره که مثلا چند ماه بعد همخونیش کنیم؟ :)
پ.ن ۲: حیف است که به این آهنگ سیاوش قمیشی، اشاره نکنم (شعر برای مسعود فردمنش است)
پ.ن ۲: از حسرتهای زندگیم در ایران: چیزی که شنیدم توی کشورهای غربی، از قدیم، گفتگوهای این چنینی، به خصوص گفتگوی رفت و برگشتی در مجلات، مرسوم بوده (یه نفر یه نظری میگفته، دیگری میاومده جواب میداده و این گفتگو ادامه پیدا میکرد)، خیلی باحال میشه که بتونیم همچین مدلی رو هم در این مملکت برای بررسی مسائل زندگیمون، اجرا کنیم (در مورد دغدغههای زندگیمون گفتگو کنیم، مخصوصا به این شکل)
پ.ن ۳: مجبور بودم توی این مدت روی یه کاری تمرکز کنم، در نتیجه نرسیدم که نوشتهای توی کانال بذارم، تا حدودی از این هفته به روال عادی برمیگردم
@table_number3
#دل_نوشته
برای جمعبندی، خیلی خیلی زیاد با محتسب بودن، مخصوصا در مورد روابطی که آدم بیشترین درگیری در اونها داره، مخالفم. چرا؟ چون حس میکنم، زیاد محتسب بودن باعث به گند کشیدن، مهمترین عامل خوشبختی ما، یعنی رابطه انسانی میشه. هر چند تا حدودی صحبتهای دوستهای مختلفم رو بابت غیر قابل اطمینان بودن روابط شنیدم، مثلا یادمه که حدود چند ماه پیش توی جمعی بودیم و بچهها داشتند از خطر داشتن مهریه بالا و بدبخت شدن در انتهای زندگی صحبت میکردند (دغدغهی اون بچهها رو میشه توی این ویدیوی رضا شفیعجم دید).
البته منظورم این نیست که محاسبه رو کامل بذاریم کنار (قطعا صحبتهایی که دارم، تا حدود بسیار زیادی حالت حدی داره و قرار نیست که صفر یا صدی یه موردی رو انتخاب کنیم) ولی حس میکنم موردی که گفتم نقش مهمی برای احساس خوشبختی ما بازی میکنه و اگر قرار باشه به قطب محاسبهگری بیشتر نزدیک بشیم، شانس داشتن رابطهی آرامشبخش برامون میاد پایین. به بیان دیگه، اگر بخواهیم احتمال خطرات روابط رو کاهش بدیم (مثلا تضمین کنیم اگر با طلاق مواجه شدیم، از یک حد زندگی مرفه برخوردار باشیم و ...) به همون میزان شانس داشتن رابطهی خانوادگی (رابطهی پشتیبانیکننده و ...) هم پایین میاد
پ.ن ۱: احتمالا برای کنکاش بیشتر از مسئله، کتاب زندگی خوب (این ترجمهها هم ازش هست) مفید باشه. احتمالا یه برنامهریزی کنم که بخونمش (کسی دوست داره که مثلا چند ماه بعد همخونیش کنیم؟ :)
پ.ن ۲: حیف است که به این آهنگ سیاوش قمیشی، اشاره نکنم (شعر برای مسعود فردمنش است)
پ.ن ۲: از حسرتهای زندگیم در ایران: چیزی که شنیدم توی کشورهای غربی، از قدیم، گفتگوهای این چنینی، به خصوص گفتگوی رفت و برگشتی در مجلات، مرسوم بوده (یه نفر یه نظری میگفته، دیگری میاومده جواب میداده و این گفتگو ادامه پیدا میکرد)، خیلی باحال میشه که بتونیم همچین مدلی رو هم در این مملکت برای بررسی مسائل زندگیمون، اجرا کنیم (در مورد دغدغههای زندگیمون گفتگو کنیم، مخصوصا به این شکل)
پ.ن ۳: مجبور بودم توی این مدت روی یه کاری تمرکز کنم، در نتیجه نرسیدم که نوشتهای توی کانال بذارم، تا حدودی از این هفته به روال عادی برمیگردم
@table_number3
#دل_نوشته
❤5👍3🍓3
امتحان IELTS (تجربهنوشت)
من هفتهی پیش بالاخره امتحان آیلس رو دادم، میخوام تجربیات از این که چجوری کار کردم رو این جا بنویسیم
اول بابت Speaking، نمرهای که گرفتم یه خورده بیشتر از چیزی بود که به طور عمومی نیاز هست. من قبل از آزمون، یعنی دو ماه پیش، بیشترین ضعف رو توی این بخش حس میکردم. مواردی که بابت speaking به نظرم میرسه بگم: ۱. مسئلهی اول تمرینه، به نظر امکان نداره که صحبت کردنتون خوب بشه مگر این که زیاد حرف بزنید. ۲. حواستون به تلفظها باشه، خیلیها (از جمله خود من) کلمات رو همون جوری تلفظ میکنن که میخونن (مثلا usually رو ممکنه اشتباه تلفظ کنید)، اگر دوستی دارید که تلفظها رو بلده تمرین باهاش خیلی کمککننده خواهد بود. بعد از یه مدتی هم تقریبا میتونید حدس بزنید که چه کلماتی رو با تلفظ اشتباه حفظ کردید (البته اگر شبیه به من باشید :). ۳. ChatGPT به شدت به من کمک کرد، البته حواستون باشه که خیلی از موارد اشتباهات گرامری و تلفظی رو بهتون نمیگه، این جور موارد رو خودتون باید حواستون باشه. بخوام دقیقتر بگم، اگر در سطحی هستید که روی صحبت کردنتون خودآگاهی دارید (به این معنی که وقتی اشتباه میکنید، متوجه میشید که اشتباه کردید)، ChatGPT میتونه بهتون کمک کنه ۴. من سوالهایی که توی این کانال رو بود رو تمرین کردم و سوالهای امتحانم هم شبیه بودند ۵. حواستون به تلفظ th هم باشه
بابت Writing (این که احتمالا این بخش از بقیه بخشها چالشیتره): ۱. موضوعاتی که توی امتحان میاد تقریبا محدوده، میتونید با توجه به موضوعات اصلی، دایره لغاتتون با توجه به اون موضوع تقویت کنید (مثلا یه بخش عمدهای از سوالات در مورد دولت است) ۲. برای نوشتن خوب باید یه سری اصول اولیه essay انگلیسی رو بلد باشید، برای نمره آوردن توی CC این بخش اهمیت پیدا میکنه
بابت Listening: بر خلاف چیزی که انتظار داشتم، listening راحتتر از Reading بود. برای بخش اول و دوم Listening تقریبا تسلط بر اعداد و حرف شنیدن مهم هست و همچنین املای کلمات. برای بخش دوم و سوم هم باید درک مطلبتون بالا باشه که فکر میکنم با podcast گوشدادن یا به هر صورتی به صوت انگلیسی گوش کردن، بهبودش میده، من خودم برای این که listening ام خوب بشه، سعی کردم زیاد سریال انگلیسی ببینم (با زیرنویس انگلیسی) البته به همراه پادکست گوش دادن (بدون دیدن متن پادکست و در مترو )
بابت Reading: با توجه به این که متن انگلیسی به طور متناوب میخوندم، کمترین تمرین رو برای این بخش کردم که البته تا حدودی هم باعث شد نمرهی خیلی بالا نگیرم (البته نمرهام هم پایین نبود). متاسفانه هم توی این ۲ ماه اخیر، انگلیسی خوندنم کم شد و هم این که تست هم کم زدم. پیشنهاد میکنم حتی اگر خوندنتون هم خوبه، باز تست بزنید چون نیاز هست که بتونید قلق سوالها رو داشته باشید، مهارتی که با یه خورده تمرین به دست میاد
و این که برای تستهای Listening و Reading من از این سایت استفاده میکردم (توش تستهای Cambridge رو داره)
پ.ن: این لیست یادداشتهایی است که داشتم :
لیست اشتباهاتی که برای Writingداشتم (تقسیمبندیش به نظرم مفیده)
یه سری لغات که برای writing نوشته بودم (اگر میخواهیت استفاده کنید، قبلش توی dictionary معنی دقیق کلمات رو چک کنید)
یه سری لغت که بیشتر به درد بخش اول Speaking میخوره
لغاتی که ممکنه توی Listening غلط املایی داشته باشید
@table_number3
#تجربه_نوشت
من هفتهی پیش بالاخره امتحان آیلس رو دادم، میخوام تجربیات از این که چجوری کار کردم رو این جا بنویسیم
اول بابت Speaking، نمرهای که گرفتم یه خورده بیشتر از چیزی بود که به طور عمومی نیاز هست. من قبل از آزمون، یعنی دو ماه پیش، بیشترین ضعف رو توی این بخش حس میکردم. مواردی که بابت speaking به نظرم میرسه بگم: ۱. مسئلهی اول تمرینه، به نظر امکان نداره که صحبت کردنتون خوب بشه مگر این که زیاد حرف بزنید. ۲. حواستون به تلفظها باشه، خیلیها (از جمله خود من) کلمات رو همون جوری تلفظ میکنن که میخونن (مثلا usually رو ممکنه اشتباه تلفظ کنید)، اگر دوستی دارید که تلفظها رو بلده تمرین باهاش خیلی کمککننده خواهد بود. بعد از یه مدتی هم تقریبا میتونید حدس بزنید که چه کلماتی رو با تلفظ اشتباه حفظ کردید (البته اگر شبیه به من باشید :). ۳. ChatGPT به شدت به من کمک کرد، البته حواستون باشه که خیلی از موارد اشتباهات گرامری و تلفظی رو بهتون نمیگه، این جور موارد رو خودتون باید حواستون باشه. بخوام دقیقتر بگم، اگر در سطحی هستید که روی صحبت کردنتون خودآگاهی دارید (به این معنی که وقتی اشتباه میکنید، متوجه میشید که اشتباه کردید)، ChatGPT میتونه بهتون کمک کنه ۴. من سوالهایی که توی این کانال رو بود رو تمرین کردم و سوالهای امتحانم هم شبیه بودند ۵. حواستون به تلفظ th هم باشه
بابت Writing (این که احتمالا این بخش از بقیه بخشها چالشیتره): ۱. موضوعاتی که توی امتحان میاد تقریبا محدوده، میتونید با توجه به موضوعات اصلی، دایره لغاتتون با توجه به اون موضوع تقویت کنید (مثلا یه بخش عمدهای از سوالات در مورد دولت است) ۲. برای نوشتن خوب باید یه سری اصول اولیه essay انگلیسی رو بلد باشید، برای نمره آوردن توی CC این بخش اهمیت پیدا میکنه
بابت Listening: بر خلاف چیزی که انتظار داشتم، listening راحتتر از Reading بود. برای بخش اول و دوم Listening تقریبا تسلط بر اعداد و حرف شنیدن مهم هست و همچنین املای کلمات. برای بخش دوم و سوم هم باید درک مطلبتون بالا باشه که فکر میکنم با podcast گوشدادن یا به هر صورتی به صوت انگلیسی گوش کردن، بهبودش میده، من خودم برای این که listening ام خوب بشه، سعی کردم زیاد سریال انگلیسی ببینم (با زیرنویس انگلیسی) البته به همراه پادکست گوش دادن (بدون دیدن متن پادکست و در مترو )
بابت Reading: با توجه به این که متن انگلیسی به طور متناوب میخوندم، کمترین تمرین رو برای این بخش کردم که البته تا حدودی هم باعث شد نمرهی خیلی بالا نگیرم (البته نمرهام هم پایین نبود). متاسفانه هم توی این ۲ ماه اخیر، انگلیسی خوندنم کم شد و هم این که تست هم کم زدم. پیشنهاد میکنم حتی اگر خوندنتون هم خوبه، باز تست بزنید چون نیاز هست که بتونید قلق سوالها رو داشته باشید، مهارتی که با یه خورده تمرین به دست میاد
و این که برای تستهای Listening و Reading من از این سایت استفاده میکردم (توش تستهای Cambridge رو داره)
پ.ن: این لیست یادداشتهایی است که داشتم :
لیست اشتباهاتی که برای Writingداشتم (تقسیمبندیش به نظرم مفیده)
یه سری لغات که برای writing نوشته بودم (اگر میخواهیت استفاده کنید، قبلش توی dictionary معنی دقیق کلمات رو چک کنید)
یه سری لغت که بیشتر به درد بخش اول Speaking میخوره
لغاتی که ممکنه توی Listening غلط املایی داشته باشید
@table_number3
#تجربه_نوشت
❤6🙏1
کتاب
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Chapter 3: Learning
توی این فصل، در مورد ابعاد مختلفی که یک عملیات جدید توی یک انجمن پذیرفته میشه، صحبت میشه
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Chapter 3: Learning
توی این فصل، در مورد ابعاد مختلفی که یک عملیات جدید توی یک انجمن پذیرفته میشه، صحبت میشه
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
❤1🙏1
میز شماره سه
Photo
انتخاب بین دو نوع زندگی مختلف (مرور سریال the marvelous Mrs. Maisel، قسمت اول)
قبل از بحث اصلی، به نظرم اولین واکنشی که باید در مقابل روبرو شدن با یه دوگانه داشت، این که به بنیادش کلا شک کنی. مثلا همین دوگانهای که من این جا گفتم. آیا لزوما اگر آدم دنبال آرزوهاش بره و نخواد نرمهای جامعهاش رو بپذیره، زندگی معمولی خودش رو از دست میده؟ (به یاد این آهنگ شروین بیافتید: ... برای شرمندگی برای بی پولی برای حسرت یک زندگی معمولی…)
بریم سراغ سریال. به سه دلیل میتونم پیشنهاد کنم که سریال رو ببینید. اول این که اگر طرفدار جنبشهای فمینیستی هستید و دیدن جنگیدن یک زن با دنیای عموما مردانه براتون جذاب هست، شنیدن داستان خانم میزل براتون جذاب خواهد بود. روایت داستان، بسیار موقعیتی رو بهتون نشون میده که خانم میزل توسط مردهای اطرافش نادیده گرفته میشه ولی باز به راه خودش ادامه میده (البته دلیل من برای دیدن سریال این نبود).
دوم، دنیای به شدت جذاب سریال است. به نظر میرسه که سریال با دقت بالایی، نیویورک دههی ۶۰ تا ۷۰ میلادی رو به تصویر کشیده. اگر شما هم مثل من دیدن دنیاهای جدید جذاب باشه. این بخش از سریال به شدت جذبتون میکنه. توی سریال، حتی یه شخصیت واقعی که استندآپ کمدی اجرا میکرده هم حضور داره. توی اون سالها، یه کمدینی به نام لنی بروز (lenny bruce) به خاطر نمایشهای ساختارشکنسش معروف بوده که توی سریال این شخصیت حضور داره. حتی توی یکی از قسمتها، کارگردان یه بخشی از یکی از نمایشهای واقعی لنی رو بازسازی میکنه (دیالوگها رو دقیقا از واقعیت برداشتند)
اما مهمترین جذابیت سریال از من، نشون دادن یکی از سختترین انتخابهایی هست که ممکنه توی زندگی باهاش روبرو بشیم. انتخاب بین زندگی عادی و مرفه (هدف خاصی به جز شاد بودن لحظهای توش نباشه) یا زندگی سخت و با دردسر اما با یه هدف رویایی. شاید بشه معادلش رو توی انتخاب کار اشاره کرد. یه مثال دمدستی که معمولا بسیار در این مورد زده میشه مقایسهی زندگی با یه حقوق ثابت ولی تضمینشده (معمولا بهش میگن زندگی کارمندی) با زندگی که طرف برای ساختن یه محصول یا شرکت بزرگ، تمام زورش رومیذاره (حتی به قیمت این که چندین بار ورشکسته بشه و کلی هم استرس توی زندگی طرف تجربه کنه
داستان خانم میزل از اون جایی شروع میشه که بابت یه اتفاق، فرصت این رو پیدا میکنه که زندگی متاهلی و عادی خودش رو برای مدت کوتاهی ترک کنه؛ هر چند که در ادامه، امکان بازگشت به زندگی عادی خودش براش به وجود میاد اما دیگه تصمیم میگیره توی این مسیر بمونه و تا آخرش، تا زمانی که به آرزوش برسه، توی اون راه باقی بمونه. دیدن مبارزهی یه آدم سمج که تحت هیچ شرایطی، از هدف خودش دست نمیکشه، برای من به شخصه جذابیت بالایی داشت
سریال ولی دو جاش هم میلنگید. بخش اولش کش دادنهای بیخودی یه سری از جاهاش بود. یه سری جاها واقعا داستان جلو نمیرفت که میتونه روی اعصابتون بره. غیر از اون از یه جایی به نظرم سریال غیرواقعی بود. نوع سرنوشت نهایی آدما و تغییر نظرشون خیلی برای من منطقی نبود و به نظرم نمیشه آدمها این جوری رادیکالی نظراتشون عوض بشه یا خیلی از وقتا که یه سری آدمها سعی میکنن بر یه هدف بزرگ باقی بمونن ولی لزوما این رفتار ختم به یه موفقیت چشمگیر نخواهد شد؛ البته شاید نشه به فیلمها برای این قدر واقعی نبودنشون ایراد گرفت
برگردم به مهمترین مسئلهای که توی سریال برام جذاب بود و فکر میکنم میشه روش صحبت کرد: انتخاب بین عادی زندگی کردن و دنبال هدف بزرگ رفتن. به خاطر این که تا حدودی توی زندگی شخصیم درگیر این انتخاب بودم، این جنبه از سریال، برای من خیلی برام پر رنگ بود. گاهی که احساس خوبی از زندگیایم داشتم (بابت این که حس میکردم، ارزشش رو داشت که مثل آدم زندگی نکنم :) به خانم میزل افتخار میکردم و تحسینکننان به گوش دادن داستانش ادامه میدادم. یه سری زمانهای دیگه هم (وقتی که احساس بلاتکلیفی بالایی داشتم) به نویسنده بابت غیرواقعی بودن سریال فحش میدادم (بابت این که الکی این جوری سبک زندگی رو تبلیغ نکن :). هر چند به نظرم روحیهی آدما باعث انتخاب بین یکی از موارد بالا میشه و اگر کسی به یکی از این دو انتخاب گرایش بیشتری داشته باشه، هر کاری هم بکنه نمیتونه ذاتش رو عوض کنه، همچین همچین انتخابی، همچین انتخابی هم نیست
@table_number3
#مرور_فیلم
قبل از بحث اصلی، به نظرم اولین واکنشی که باید در مقابل روبرو شدن با یه دوگانه داشت، این که به بنیادش کلا شک کنی. مثلا همین دوگانهای که من این جا گفتم. آیا لزوما اگر آدم دنبال آرزوهاش بره و نخواد نرمهای جامعهاش رو بپذیره، زندگی معمولی خودش رو از دست میده؟ (به یاد این آهنگ شروین بیافتید: ... برای شرمندگی برای بی پولی برای حسرت یک زندگی معمولی…)
بریم سراغ سریال. به سه دلیل میتونم پیشنهاد کنم که سریال رو ببینید. اول این که اگر طرفدار جنبشهای فمینیستی هستید و دیدن جنگیدن یک زن با دنیای عموما مردانه براتون جذاب هست، شنیدن داستان خانم میزل براتون جذاب خواهد بود. روایت داستان، بسیار موقعیتی رو بهتون نشون میده که خانم میزل توسط مردهای اطرافش نادیده گرفته میشه ولی باز به راه خودش ادامه میده (البته دلیل من برای دیدن سریال این نبود).
دوم، دنیای به شدت جذاب سریال است. به نظر میرسه که سریال با دقت بالایی، نیویورک دههی ۶۰ تا ۷۰ میلادی رو به تصویر کشیده. اگر شما هم مثل من دیدن دنیاهای جدید جذاب باشه. این بخش از سریال به شدت جذبتون میکنه. توی سریال، حتی یه شخصیت واقعی که استندآپ کمدی اجرا میکرده هم حضور داره. توی اون سالها، یه کمدینی به نام لنی بروز (lenny bruce) به خاطر نمایشهای ساختارشکنسش معروف بوده که توی سریال این شخصیت حضور داره. حتی توی یکی از قسمتها، کارگردان یه بخشی از یکی از نمایشهای واقعی لنی رو بازسازی میکنه (دیالوگها رو دقیقا از واقعیت برداشتند)
اما مهمترین جذابیت سریال از من، نشون دادن یکی از سختترین انتخابهایی هست که ممکنه توی زندگی باهاش روبرو بشیم. انتخاب بین زندگی عادی و مرفه (هدف خاصی به جز شاد بودن لحظهای توش نباشه) یا زندگی سخت و با دردسر اما با یه هدف رویایی. شاید بشه معادلش رو توی انتخاب کار اشاره کرد. یه مثال دمدستی که معمولا بسیار در این مورد زده میشه مقایسهی زندگی با یه حقوق ثابت ولی تضمینشده (معمولا بهش میگن زندگی کارمندی) با زندگی که طرف برای ساختن یه محصول یا شرکت بزرگ، تمام زورش رومیذاره (حتی به قیمت این که چندین بار ورشکسته بشه و کلی هم استرس توی زندگی طرف تجربه کنه
داستان خانم میزل از اون جایی شروع میشه که بابت یه اتفاق، فرصت این رو پیدا میکنه که زندگی متاهلی و عادی خودش رو برای مدت کوتاهی ترک کنه؛ هر چند که در ادامه، امکان بازگشت به زندگی عادی خودش براش به وجود میاد اما دیگه تصمیم میگیره توی این مسیر بمونه و تا آخرش، تا زمانی که به آرزوش برسه، توی اون راه باقی بمونه. دیدن مبارزهی یه آدم سمج که تحت هیچ شرایطی، از هدف خودش دست نمیکشه، برای من به شخصه جذابیت بالایی داشت
سریال ولی دو جاش هم میلنگید. بخش اولش کش دادنهای بیخودی یه سری از جاهاش بود. یه سری جاها واقعا داستان جلو نمیرفت که میتونه روی اعصابتون بره. غیر از اون از یه جایی به نظرم سریال غیرواقعی بود. نوع سرنوشت نهایی آدما و تغییر نظرشون خیلی برای من منطقی نبود و به نظرم نمیشه آدمها این جوری رادیکالی نظراتشون عوض بشه یا خیلی از وقتا که یه سری آدمها سعی میکنن بر یه هدف بزرگ باقی بمونن ولی لزوما این رفتار ختم به یه موفقیت چشمگیر نخواهد شد؛ البته شاید نشه به فیلمها برای این قدر واقعی نبودنشون ایراد گرفت
برگردم به مهمترین مسئلهای که توی سریال برام جذاب بود و فکر میکنم میشه روش صحبت کرد: انتخاب بین عادی زندگی کردن و دنبال هدف بزرگ رفتن. به خاطر این که تا حدودی توی زندگی شخصیم درگیر این انتخاب بودم، این جنبه از سریال، برای من خیلی برام پر رنگ بود. گاهی که احساس خوبی از زندگیایم داشتم (بابت این که حس میکردم، ارزشش رو داشت که مثل آدم زندگی نکنم :) به خانم میزل افتخار میکردم و تحسینکننان به گوش دادن داستانش ادامه میدادم. یه سری زمانهای دیگه هم (وقتی که احساس بلاتکلیفی بالایی داشتم) به نویسنده بابت غیرواقعی بودن سریال فحش میدادم (بابت این که الکی این جوری سبک زندگی رو تبلیغ نکن :). هر چند به نظرم روحیهی آدما باعث انتخاب بین یکی از موارد بالا میشه و اگر کسی به یکی از این دو انتخاب گرایش بیشتری داشته باشه، هر کاری هم بکنه نمیتونه ذاتش رو عوض کنه، همچین همچین انتخابی، همچین انتخابی هم نیست
@table_number3
#مرور_فیلم
میز شماره سه
انتخاب بین دو نوع زندگی مختلف (مرور سریال the marvelous Mrs. Maisel، قسمت اول) قبل از بحث اصلی، به نظرم اولین واکنشی که باید در مقابل روبرو شدن با یه دوگانه داشت، این که به بنیادش کلا شک کنی. مثلا همین دوگانهای که من این جا گفتم. آیا لزوما اگر آدم دنبال…
انتخاب بین دو نوع زندگی مختلف (مرور سریال the marvelous Mrs. Maisel، قسمت دوم)
توی آخرین پاراگراف، در مورد اولین پاراگراف مینویسم. نمیدونم درست یا غلط ولی حس این رو دارم که مسیر دومی رو انتخاب کردم (و خب این یه جوری غرور و خوشحالی شخصی برام داشته). اما میشه به این شک کرد که از پایه این فرض غلط بوده، یعنی این که لزوما زندگی معمولی باعث از دست رفتن اهداف خیلی خفن نمیشه (در نتیجه،اون احساس غروری که توی پسزمینهی ذهنم دارمش، فقط یه توهم خالی است) .از کجا معلوم این که من الان توی موقعیت تشکیل یه خانوادهی با آرامش نیستم، به خاطر این بوده که رفتم دنبال اهداف با ارزش زندگیم؟ و از کجا معلوم که این که این دو تا با هم ایجاد نشدند، به خاطر این نبوده که من توی زندگیم کمکاری کردم؟ البته لزوما منظورم کم تلاش کردن نیستا، این که شاید اصلا زمین بازی و آدمهای اطرافم رو درست نشناختم و راهحل درستی رو پیاده نکردم (مثلا یکی از فرضهای زندگی من این که تا وقتی در حال ماجراجویی توی زندگی هستم و حالا حالاها با زندگی با ثبات فاصله دارم، نباید کسی دیگه رو درگیر این ماجراجویی کنم، چیزی که لزوما میتونه درست نباشه).
معمولا نوشتهها رو با این که نظر شما چیه تموم نمیکنم اما این موضوع به نظرم موضوع جالبی برای بحث میتونه باشه. نظر شما چیه؟
@table_number3
#مرور_فیلم
توی آخرین پاراگراف، در مورد اولین پاراگراف مینویسم. نمیدونم درست یا غلط ولی حس این رو دارم که مسیر دومی رو انتخاب کردم (و خب این یه جوری غرور و خوشحالی شخصی برام داشته). اما میشه به این شک کرد که از پایه این فرض غلط بوده، یعنی این که لزوما زندگی معمولی باعث از دست رفتن اهداف خیلی خفن نمیشه (در نتیجه،اون احساس غروری که توی پسزمینهی ذهنم دارمش، فقط یه توهم خالی است) .از کجا معلوم این که من الان توی موقعیت تشکیل یه خانوادهی با آرامش نیستم، به خاطر این بوده که رفتم دنبال اهداف با ارزش زندگیم؟ و از کجا معلوم که این که این دو تا با هم ایجاد نشدند، به خاطر این نبوده که من توی زندگیم کمکاری کردم؟ البته لزوما منظورم کم تلاش کردن نیستا، این که شاید اصلا زمین بازی و آدمهای اطرافم رو درست نشناختم و راهحل درستی رو پیاده نکردم (مثلا یکی از فرضهای زندگی من این که تا وقتی در حال ماجراجویی توی زندگی هستم و حالا حالاها با زندگی با ثبات فاصله دارم، نباید کسی دیگه رو درگیر این ماجراجویی کنم، چیزی که لزوما میتونه درست نباشه).
معمولا نوشتهها رو با این که نظر شما چیه تموم نمیکنم اما این موضوع به نظرم موضوع جالبی برای بحث میتونه باشه. نظر شما چیه؟
@table_number3
#مرور_فیلم
❤1
میز شماره سه
Photo
دلبستگی (مرور کتاب خاک کارخانه)
امتیاز: ۴ از ۵
هر چند وقت یه بار، به این فکر میکنم که چی باعث میشه که یه آدم به خوشزیستی برسه (معادل کلمهی well-being) و موارد مختلفی به ذهنم میاد. چیزی که این دفعه به ذهنم بابت خوندن این کتاب به ذهنم رسید، دلبستگی بود و سوالی که برام پیش اومد این بود که آیا دلبستگی باعث بالا رفتن خوشزیستی آدما میشه یا نه
توی کتاب، مردم بهشهر از خاطرات کارخونهی چیتسازی شهرشون صحبت میکنند، کارخونهای که یه زمانی (و حتی الان) هویت آدمهای اون شهر رو شکل داده بود ولی دیگه امروز وجود نداره (خاک تو سر اون آدمهایی باعث از بین رفتن همچین جایی شدن). توی کتاب روایتهایی از دوستیها، ازدواجها، و زندگی مردم بهشهر توی کارخونه نقل میشه. از وقتی که کارخونه زمان رضاشاه تاسیس شده بوده تا چند سالی بعد از انقلاب
وقتی که کتاب رو میخوندم، خیلی از مواقع، در چند قدمی گریه میرفتم. هم بابت این که چجوری هویت یه سری آدم دوست داشتنی نابود شده و هم بابت لذت بردن از دلبستگی آدما به هم. از این که آدمها چجوری زندگی دوستانه و اجتماعی خودشون رو توی یه مکانی شکل دادند. و چقدر این جور دلبستگیها برای من شیریناند. کلا حس میکنم که بهترین چیزی که بشه که توی این دنیا تجربه کرد، همین دلبستگیهای این چنینی است (دلبستگیهایی که بر بسترش، روابط انسانی عمیق شکل میگیره)
یه نکتهای هم بابت کتاب است و اون هم این که ریتم کتاب تا حدودی کنده. اگر با انتظار ریتم یه رمان بخواهید کتاب رو بخونید، احتمالا ضدحال خواهید خورد. البته شاید این قضیه با توجه به موضوع کتاب قابل انتظار باشه (من خودم خیلی جستار نخواندم، ممکنه که این قضیه برای جستارها طبیعی باشه)
برگردم به بند آغازین، چیزی که این جا میگم صرفا یه حدسه (بر اساس پژوهشی ساینسی نیست، البته شاید این کتاب بیشتر در مورد این موضوع توضیح داده باشه). حس میکنم تا زمانی که توی زندگی ما همچین دلبستگیهایی وجود نداشته باشه، احتمالا شانس کمتری داشته باشیم که به خوشزیستی برسیم. هر چند که توی خیلی از موارد دلمون میخواد به خاطر تجربه نکردن درد، به هیچ چیزی دلبسته نشیم و خیلی سریع از آدمها (و حتی اشیاء و مکانها) بگذریم
آخرش هم باید از اون دوستی که این کتاب رو از راه دور برام هدیه گرفته بود تشکر کنم، بابت این که کتاب چندین دفعه احساس شیرین چندین بار این کتاب من رو یاد احساس شیرین دلبستگی انداخت دمت گرم 🙏🌹
@table_number3
#مرور_کتاب
امتیاز: ۴ از ۵
هر چند وقت یه بار، به این فکر میکنم که چی باعث میشه که یه آدم به خوشزیستی برسه (معادل کلمهی well-being) و موارد مختلفی به ذهنم میاد. چیزی که این دفعه به ذهنم بابت خوندن این کتاب به ذهنم رسید، دلبستگی بود و سوالی که برام پیش اومد این بود که آیا دلبستگی باعث بالا رفتن خوشزیستی آدما میشه یا نه
توی کتاب، مردم بهشهر از خاطرات کارخونهی چیتسازی شهرشون صحبت میکنند، کارخونهای که یه زمانی (و حتی الان) هویت آدمهای اون شهر رو شکل داده بود ولی دیگه امروز وجود نداره (خاک تو سر اون آدمهایی باعث از بین رفتن همچین جایی شدن). توی کتاب روایتهایی از دوستیها، ازدواجها، و زندگی مردم بهشهر توی کارخونه نقل میشه. از وقتی که کارخونه زمان رضاشاه تاسیس شده بوده تا چند سالی بعد از انقلاب
وقتی که کتاب رو میخوندم، خیلی از مواقع، در چند قدمی گریه میرفتم. هم بابت این که چجوری هویت یه سری آدم دوست داشتنی نابود شده و هم بابت لذت بردن از دلبستگی آدما به هم. از این که آدمها چجوری زندگی دوستانه و اجتماعی خودشون رو توی یه مکانی شکل دادند. و چقدر این جور دلبستگیها برای من شیریناند. کلا حس میکنم که بهترین چیزی که بشه که توی این دنیا تجربه کرد، همین دلبستگیهای این چنینی است (دلبستگیهایی که بر بسترش، روابط انسانی عمیق شکل میگیره)
یه نکتهای هم بابت کتاب است و اون هم این که ریتم کتاب تا حدودی کنده. اگر با انتظار ریتم یه رمان بخواهید کتاب رو بخونید، احتمالا ضدحال خواهید خورد. البته شاید این قضیه با توجه به موضوع کتاب قابل انتظار باشه (من خودم خیلی جستار نخواندم، ممکنه که این قضیه برای جستارها طبیعی باشه)
برگردم به بند آغازین، چیزی که این جا میگم صرفا یه حدسه (بر اساس پژوهشی ساینسی نیست، البته شاید این کتاب بیشتر در مورد این موضوع توضیح داده باشه). حس میکنم تا زمانی که توی زندگی ما همچین دلبستگیهایی وجود نداشته باشه، احتمالا شانس کمتری داشته باشیم که به خوشزیستی برسیم. هر چند که توی خیلی از موارد دلمون میخواد به خاطر تجربه نکردن درد، به هیچ چیزی دلبسته نشیم و خیلی سریع از آدمها (و حتی اشیاء و مکانها) بگذریم
آخرش هم باید از اون دوستی که این کتاب رو از راه دور برام هدیه گرفته بود تشکر کنم، بابت این که کتاب چندین دفعه احساس شیرین چندین بار این کتاب من رو یاد احساس شیرین دلبستگی انداخت دمت گرم 🙏🌹
@table_number3
#مرور_کتاب
🍓3❤1👍1👌1
میز شماره سه
Voice message
کتاب
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Chapter 4: Boundary
توی این فصل، تعاملات انجمنهای عملیاتی با همدیگه، مورد بررسی قرار میگیره
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Chapter 4: Boundary
توی این فصل، تعاملات انجمنهای عملیاتی با همدیگه، مورد بررسی قرار میگیره
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
میز شماره سه
Voice message
کتاب
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Chapter 5: Locality
توی این فصل، از چجوری تشخیص دادن یک انجمن عملیات، مفهوم Constellations of practices و این که چجوری یه انجمن عملیاتی با جهان خودش در ارتباط قرار میگیره صحبت میشه
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Chapter 5: Locality
توی این فصل، از چجوری تشخیص دادن یک انجمن عملیات، مفهوم Constellations of practices و این که چجوری یه انجمن عملیاتی با جهان خودش در ارتباط قرار میگیره صحبت میشه
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
میز شماره سه
Voice message
لیستی از ویژگیهای یه انجمن عملیاتی (توی صوت در موردش صحبت کردم):
1) sustained mutual relationships - harmonious or conflictual
2) shared ways of engaging in doing things together
3) the rapid flow of information and propagation of innovation
4) absence of introductory preambles, as if conversations and interactions were merely the continuation of an ongoing process
5) very quick setup of a problem to be discussed
6) substantial overlap in participants' descriptions of who belongs
7) knowing what others know, what they can do, and how they
can contribute to an enterprise
8) mutually defining identities
9) the ability to assess the appropriateness of actions and products
10) specific tools, representations, and other artifacts
11) local lore, shared stories, inside jokes, knowing laughter
12) jargon and shortcuts to communication as well as the ease of producing new ones
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
1) sustained mutual relationships - harmonious or conflictual
2) shared ways of engaging in doing things together
3) the rapid flow of information and propagation of innovation
4) absence of introductory preambles, as if conversations and interactions were merely the continuation of an ongoing process
5) very quick setup of a problem to be discussed
6) substantial overlap in participants' descriptions of who belongs
7) knowing what others know, what they can do, and how they
can contribute to an enterprise
8) mutually defining identities
9) the ability to assess the appropriateness of actions and products
10) specific tools, representations, and other artifacts
11) local lore, shared stories, inside jokes, knowing laughter
12) jargon and shortcuts to communication as well as the ease of producing new ones
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
میز شماره سه
Voice message
کتاب
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Chapter 6: Identity in practice
این فصل، در مورد ابعاد مختلف هویت ما که در قالب انجمنهای عملیاتی شکل میگیره، صحبت میکنه
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Chapter 6: Identity in practice
این فصل، در مورد ابعاد مختلف هویت ما که در قالب انجمنهای عملیاتی شکل میگیره، صحبت میکنه
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
باخت (جستار)
حدود دو سال و نیم پیش بود که بین انتخاب ببین دو راه مختلف توی زندگیم، برای تصمیمگیری با مسئله روبرو شده بودم و این شک، فشار روانی بهم وارد کرد که برای یه دوره حدودا ۶ ماهه (اولین بار و تنها باری که دچار همچین تجربهای شدم) دچار شوک عصبی میشدم. این جوری بود که وسط خواب، یهو یه تپش قلبی میگرفتم که با ترس از خواب میپردیم (یه جوری میترسیدم که تند تند نفس نفس میزدم). یادمه اولین باری که این اتفاق افتاد، از ترس دیگه جرئت نکردم برگردم روی تخت خودم برگردم و ترجیح دادم روی مبل پذیرایی بخوابم. یه بار دیگهاش هم یادمه که فکر کردم اتاقم توی خوابگاه آتیش گرفته و وقتی بیدار شدم متوجه شدم که صرفا دچار یه ترس عصبی شدم.
از یه جایی به بعد دیگه، افتادن این اتفاق برام حالت یه بازی پیدا کرده بود و وقتی میخوابیدم، منتظر این بودم که این اتفاق هیجانانگیز رو دوباره تجربه کنم. وقتی هم این اتفاق میافتاد، بعدش میشستم به ابعاد مختلفش فکر میکردم و خب به طرز بامزهای به این وضعیت رسیده بودم که آخجون، باز دوباره رویداد جذاب شوک عصبی در خواب😊، ولی متاسفانه حملههای عصبی عزیزم متوجه شدند که دارم به بازی میگیرمشون و دیگه سراغم نیومدن (و البته میشه گفت که متوجه شدند که با چه دیوانهای روبرو اند)
امروز که این مطلب رو دارم مینویسم، از رفتن مسیری که حدود دو سال و نیم پیش انتخاب کردم میگذره و تقریبا به این نتیجه رسیدم که دیگه بعیده که حداقل تو کوتاه مدت، این مسیر به جای خاصی برسه. اگر تجربهها و مهارتهایی که توی این زمان بهدست آوردم رو نادیده بگیرم (که کاری بس ناخردمندانه است ولی برای این که بخواهیم به اتفاقات این دنیا فکر کنیم، چارهای جز سادهسازیش نداریم) میشه گفت که با یه باخت بزرگ توی زندگیم روبرو شدم. سرمایهگذاری کردم که به نظر قرار نیست در کوتاه مدت، چیزی عایدم کنه
حدود دو سال پیش تصمیم گرفتم به جای فرار از حملههای عصبی عزیزم، باهاشون روبرو بشم و رودر رو بهشون با دقت نگاه کنم. امروز هم تصمیم دارم که برای شکستی که خوردم، همین رویه رو اتخاذ کنم. اولین قدمش هم عزیز در نظر گرفتنشه. باخت من هر چند که به شدت برام دردناک بود، در حدی که تمرکز کردن توی زندگیم رو با چالش روبرو کرده (همین جوری با چالش تمرکز به شدت روبررو هستم) اما میشه گفت دیگه بخشی از هویت من هستن، پس میشه گفت بهتره همون رویکرد قبلی رو (که برای حملههای عصبی داشتم) رو نیز برای باخت عزیزم نیز در نظر بگیرم و بدون پرهیز از چشم تو چشم شدن باهاش، در مورد ابعاد مختلفش فکر کنم
خیلی وقت بود که به فکر نوشتن جستار بودم (هر چند که هنوز شاید ندونم تعریفش چیه :) و قصد دارم این کار رو با نوشتن از چشماندازهای مختلف از باخت عزیزم شروع کنم و این مقدمه میشه اولین جستارم (هنوز مطمئن نیستم که درست دارم میگم که این نوشته جستار است یا نه)، میخوام در آینده از جنبههای مختلف این باخت بنویسم
@table_number3
#جستار
حدود دو سال و نیم پیش بود که بین انتخاب ببین دو راه مختلف توی زندگیم، برای تصمیمگیری با مسئله روبرو شده بودم و این شک، فشار روانی بهم وارد کرد که برای یه دوره حدودا ۶ ماهه (اولین بار و تنها باری که دچار همچین تجربهای شدم) دچار شوک عصبی میشدم. این جوری بود که وسط خواب، یهو یه تپش قلبی میگرفتم که با ترس از خواب میپردیم (یه جوری میترسیدم که تند تند نفس نفس میزدم). یادمه اولین باری که این اتفاق افتاد، از ترس دیگه جرئت نکردم برگردم روی تخت خودم برگردم و ترجیح دادم روی مبل پذیرایی بخوابم. یه بار دیگهاش هم یادمه که فکر کردم اتاقم توی خوابگاه آتیش گرفته و وقتی بیدار شدم متوجه شدم که صرفا دچار یه ترس عصبی شدم.
از یه جایی به بعد دیگه، افتادن این اتفاق برام حالت یه بازی پیدا کرده بود و وقتی میخوابیدم، منتظر این بودم که این اتفاق هیجانانگیز رو دوباره تجربه کنم. وقتی هم این اتفاق میافتاد، بعدش میشستم به ابعاد مختلفش فکر میکردم و خب به طرز بامزهای به این وضعیت رسیده بودم که آخجون، باز دوباره رویداد جذاب شوک عصبی در خواب😊، ولی متاسفانه حملههای عصبی عزیزم متوجه شدند که دارم به بازی میگیرمشون و دیگه سراغم نیومدن (و البته میشه گفت که متوجه شدند که با چه دیوانهای روبرو اند)
امروز که این مطلب رو دارم مینویسم، از رفتن مسیری که حدود دو سال و نیم پیش انتخاب کردم میگذره و تقریبا به این نتیجه رسیدم که دیگه بعیده که حداقل تو کوتاه مدت، این مسیر به جای خاصی برسه. اگر تجربهها و مهارتهایی که توی این زمان بهدست آوردم رو نادیده بگیرم (که کاری بس ناخردمندانه است ولی برای این که بخواهیم به اتفاقات این دنیا فکر کنیم، چارهای جز سادهسازیش نداریم) میشه گفت که با یه باخت بزرگ توی زندگیم روبرو شدم. سرمایهگذاری کردم که به نظر قرار نیست در کوتاه مدت، چیزی عایدم کنه
حدود دو سال پیش تصمیم گرفتم به جای فرار از حملههای عصبی عزیزم، باهاشون روبرو بشم و رودر رو بهشون با دقت نگاه کنم. امروز هم تصمیم دارم که برای شکستی که خوردم، همین رویه رو اتخاذ کنم. اولین قدمش هم عزیز در نظر گرفتنشه. باخت من هر چند که به شدت برام دردناک بود، در حدی که تمرکز کردن توی زندگیم رو با چالش روبرو کرده (همین جوری با چالش تمرکز به شدت روبررو هستم) اما میشه گفت دیگه بخشی از هویت من هستن، پس میشه گفت بهتره همون رویکرد قبلی رو (که برای حملههای عصبی داشتم) رو نیز برای باخت عزیزم نیز در نظر بگیرم و بدون پرهیز از چشم تو چشم شدن باهاش، در مورد ابعاد مختلفش فکر کنم
خیلی وقت بود که به فکر نوشتن جستار بودم (هر چند که هنوز شاید ندونم تعریفش چیه :) و قصد دارم این کار رو با نوشتن از چشماندازهای مختلف از باخت عزیزم شروع کنم و این مقدمه میشه اولین جستارم (هنوز مطمئن نیستم که درست دارم میگم که این نوشته جستار است یا نه)، میخوام در آینده از جنبههای مختلف این باخت بنویسم
@table_number3
#جستار
👏5
میز شماره سه
Voice message
کتاب
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Chapter 7: Participation and non-participation
موضوع این فصل در مورد این که چجوری مشارکتها و عدم مشارکتهای ما در انجمنهای عملیاتی، در هویت ما تاثیر میذاره
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Chapter 7: Participation and non-participation
موضوع این فصل در مورد این که چجوری مشارکتها و عدم مشارکتهای ما در انجمنهای عملیاتی، در هویت ما تاثیر میذاره
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
❤1
میز شماره سه
Voice message
کتاب
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Chapter 8: Modes of belonging
توی این فصل، سه مفهوم engagement, imagination, alignment برای توصیف حالتهای مختلفی که تعلق ما هستند توضیح داده میشه
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Chapter 8: Modes of belonging
توی این فصل، سه مفهوم engagement, imagination, alignment برای توصیف حالتهای مختلفی که تعلق ما هستند توضیح داده میشه
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
میز شماره سه
باخت (جستار) حدود دو سال و نیم پیش بود که بین انتخاب ببین دو راه مختلف توی زندگیم، برای تصمیمگیری با مسئله روبرو شده بودم و این شک، فشار روانی بهم وارد کرد که برای یه دوره حدودا ۶ ماهه (اولین بار و تنها باری که دچار همچین تجربهای شدم) دچار شوک عصبی میشدم.…
ترسان و چسبان (جستار)
[این مقدمهی بحث نیست ولی چون مهم بود اول متن گذاشتمش: این فرسته به یک دلیل نباید و یک دلیل باید ارسال میشد. اول این که احساس میکنم یه جور خودستایی مستتری توی این نوشته است، انگار غیر مستقیم دارم دادم میزنم که خیلی خفنم که به راهی که دارم همیشه پایبندم و ... . از اون طرف هم به نظرم مهمه که داستانهای همدیگر رو بشنویم، از روی نوشتههای بلاگی بقیه دوستانم، فکر میکنم دیگران هم کم و زیاد، مواردی که من تجربه میکنم رو تجربه میکنن، حسم این که شنیدن داستان همدیگه احتمالا بهمون یادآوری میکنه که تنها نیستیم]
حدود یک سال پیش بود که توی پارک آبی مشهد، به خاطر ترسی که داشتم، نمیخواستم سوار سرسرهایی که مثل آسانسور بودند بشم. توی همین حین، به خودم حرفهایی توی این مایهها میگفتم که (خاک تو سرت کنم که این قدر ترسویی) یا این که (بخوای این جوی توی زندگیت بترسی، دقیقا به چه دردی توی جامعه خواهی خورد؟). توی اون جا داشتم از خودم میپرسیدم که اگر قرار باشه که این قدر ترسو باشم، دقیقا کدوم یک از کارهایی که توی زندگیم دوست دارم انجام بدم رو میتونم انجام بدم و ... (البته طنز ماجرا این جا است که وقتی با فامیلهایی، شبیه فامیلهای من، همچین جایی میری، دیگه با خودت نیست که بخوای یا نخوای فلان کار رو انجام بدی :)
ترس احتمالا برای ما (حداقل برای من) یکی از منفورترین پدیدههای دنیا است. اما اگر با خودمون رو راست باشیم، آیا ما این قدر انسانهای خفنی هستیم که توی زندگیمون ترسی وجود نداره؟ مثلا من از این که چقدر در آینده زندگی پایداری دارم نمیترسم؟ درسته که ما معمولا از صفت ترسو برای توصیف منفی آدمها استفاده میکنیم اما سوالی که به نظرم باید از خودمون بپرسیم و من این جا از خودم میپرسم: من، انسان ترسویی نیستم؟
خیلی صادقانه دوست دارم بگم که از خیلی چیزها میترسم (در نتیجه میشه انسان ترسویی خطاب بشم). از این که مسیری که اومدم تهش به هیچ جا ختم نشه و بنبست بوده باشه. از این که در آینده، توی جامعه حساب نباشم. از آیندهی غیر قطعی که دارم میترسم یا از این که از همسن و سالهای خودم عقب مونده باشم و ...
مهمترین چیزی که باعث شد از ترس بنویسم، فکر کردن به گذشته و راهی که اومدم بود؛ اما یه چیزی دیگه هم توی گذشتهام به نظر پررنگه: چسبندگی (برخی نابخردان بنده رو سیریش خطاب میکنن :). توی مسیری که اومدم، چندین و چند بار (مثل سه هفته پیش) بابت ترسهایی که داشتم (یا به عبارت دیگه به خاطر ترسو بودنم) تصمیم نسبتا قطعی گرفتم که دیگه قرار نیست این راه رو ادامه بدم و ... اما هر دفعه یه عاملی که برای من چیستی اون چندان برای من معلوم نیست، باز من رو میاره توی همون مسیری که بودم (شاید هم معلومه ولی ناخودآگاهم ترجیح میده نادیدهاش بگیره). یه جورایی انگار دارم یه بازی کامپیوتری میکنم و هر وقت یه باختی رو تجربه میکنم، دوباره دکمهی شروع مجدد رو میزنم و از اول باز دوباره بازی رو شروع میکنم
به نظرم، چیزی که باعث میشه که آدمها توی یه مسیر بمونن، امید به دیدن نتیجهی خاصی نیست، بلکه یه جور فرضیات و دلبستگیهایی است که باعث میشه اونها به یه مسیر توی زندگی بچسبند. بر اساس یه برداشت از نظریهی نهادی، علت اصلی کارهایی که آدمها توی زندگیشون انجام میدن، محاسبات، اندازهگیری، یا دلیل منطقی نیست؛ بلکه آدمها یه سری نرمها رو به خاطر تقلید، فشار هنجاری، یا اجبار دنبال میکنن. به نظرم حتی اونهایی که نرمها رو دنبال نمیکنن با کارهایی مثل اندازهگیری به راهشون نچسبیدن و علت اصلی موندن اونها توی راهشون به دلبستگیهای اونها ربط داره
توی سریال Mandalorian، طایفهی شخصیت اصلی یه شعار جالب داشتند : "this is the way" به معنی این که (راه این است). وقتی که عقب رو برمیگردم، احساس میکنم که با وجود بیشمار ترسها و تصمیمهای تقریبا قطعی برای رها کردن و بدون داشتن امید به دیدن نتایج راهم، ناخودآگاه و بدون این که تصمیم محاسباتی یه جای زندگیم گرفته باشم، ترسان و چسبان، باز هم دارم، به این شعار عمل میکنم:
پ.ن: البته فرضیهی نهادی خیلی پیچیده است و آدمهای مختلف توی حوزههای مختلف به طور مختلف اون رو تعریف کردند، من این جا صرفا یه برداشت ساده ازش رو دارم استفاده میکنم
پ.ن ۲: احساس میکنم متن هم یه خورده شعاری شده و هم این که انسجامش یه ذره میلنگه، اگر کسی دیگهای هم همین نظر رو داره، عذرخواهی میکنم ازش :)
پ.ن ۳: تعداد بارهایی که شعار this is the way توی سریال Mandalorian تکرار میشه رو این جا میتونید ببینید
@table_number3
#جستار
[این مقدمهی بحث نیست ولی چون مهم بود اول متن گذاشتمش: این فرسته به یک دلیل نباید و یک دلیل باید ارسال میشد. اول این که احساس میکنم یه جور خودستایی مستتری توی این نوشته است، انگار غیر مستقیم دارم دادم میزنم که خیلی خفنم که به راهی که دارم همیشه پایبندم و ... . از اون طرف هم به نظرم مهمه که داستانهای همدیگر رو بشنویم، از روی نوشتههای بلاگی بقیه دوستانم، فکر میکنم دیگران هم کم و زیاد، مواردی که من تجربه میکنم رو تجربه میکنن، حسم این که شنیدن داستان همدیگه احتمالا بهمون یادآوری میکنه که تنها نیستیم]
حدود یک سال پیش بود که توی پارک آبی مشهد، به خاطر ترسی که داشتم، نمیخواستم سوار سرسرهایی که مثل آسانسور بودند بشم. توی همین حین، به خودم حرفهایی توی این مایهها میگفتم که (خاک تو سرت کنم که این قدر ترسویی) یا این که (بخوای این جوی توی زندگیت بترسی، دقیقا به چه دردی توی جامعه خواهی خورد؟). توی اون جا داشتم از خودم میپرسیدم که اگر قرار باشه که این قدر ترسو باشم، دقیقا کدوم یک از کارهایی که توی زندگیم دوست دارم انجام بدم رو میتونم انجام بدم و ... (البته طنز ماجرا این جا است که وقتی با فامیلهایی، شبیه فامیلهای من، همچین جایی میری، دیگه با خودت نیست که بخوای یا نخوای فلان کار رو انجام بدی :)
ترس احتمالا برای ما (حداقل برای من) یکی از منفورترین پدیدههای دنیا است. اما اگر با خودمون رو راست باشیم، آیا ما این قدر انسانهای خفنی هستیم که توی زندگیمون ترسی وجود نداره؟ مثلا من از این که چقدر در آینده زندگی پایداری دارم نمیترسم؟ درسته که ما معمولا از صفت ترسو برای توصیف منفی آدمها استفاده میکنیم اما سوالی که به نظرم باید از خودمون بپرسیم و من این جا از خودم میپرسم: من، انسان ترسویی نیستم؟
خیلی صادقانه دوست دارم بگم که از خیلی چیزها میترسم (در نتیجه میشه انسان ترسویی خطاب بشم). از این که مسیری که اومدم تهش به هیچ جا ختم نشه و بنبست بوده باشه. از این که در آینده، توی جامعه حساب نباشم. از آیندهی غیر قطعی که دارم میترسم یا از این که از همسن و سالهای خودم عقب مونده باشم و ...
مهمترین چیزی که باعث شد از ترس بنویسم، فکر کردن به گذشته و راهی که اومدم بود؛ اما یه چیزی دیگه هم توی گذشتهام به نظر پررنگه: چسبندگی (برخی نابخردان بنده رو سیریش خطاب میکنن :). توی مسیری که اومدم، چندین و چند بار (مثل سه هفته پیش) بابت ترسهایی که داشتم (یا به عبارت دیگه به خاطر ترسو بودنم) تصمیم نسبتا قطعی گرفتم که دیگه قرار نیست این راه رو ادامه بدم و ... اما هر دفعه یه عاملی که برای من چیستی اون چندان برای من معلوم نیست، باز من رو میاره توی همون مسیری که بودم (شاید هم معلومه ولی ناخودآگاهم ترجیح میده نادیدهاش بگیره). یه جورایی انگار دارم یه بازی کامپیوتری میکنم و هر وقت یه باختی رو تجربه میکنم، دوباره دکمهی شروع مجدد رو میزنم و از اول باز دوباره بازی رو شروع میکنم
به نظرم، چیزی که باعث میشه که آدمها توی یه مسیر بمونن، امید به دیدن نتیجهی خاصی نیست، بلکه یه جور فرضیات و دلبستگیهایی است که باعث میشه اونها به یه مسیر توی زندگی بچسبند. بر اساس یه برداشت از نظریهی نهادی، علت اصلی کارهایی که آدمها توی زندگیشون انجام میدن، محاسبات، اندازهگیری، یا دلیل منطقی نیست؛ بلکه آدمها یه سری نرمها رو به خاطر تقلید، فشار هنجاری، یا اجبار دنبال میکنن. به نظرم حتی اونهایی که نرمها رو دنبال نمیکنن با کارهایی مثل اندازهگیری به راهشون نچسبیدن و علت اصلی موندن اونها توی راهشون به دلبستگیهای اونها ربط داره
توی سریال Mandalorian، طایفهی شخصیت اصلی یه شعار جالب داشتند : "this is the way" به معنی این که (راه این است). وقتی که عقب رو برمیگردم، احساس میکنم که با وجود بیشمار ترسها و تصمیمهای تقریبا قطعی برای رها کردن و بدون داشتن امید به دیدن نتایج راهم، ناخودآگاه و بدون این که تصمیم محاسباتی یه جای زندگیم گرفته باشم، ترسان و چسبان، باز هم دارم، به این شعار عمل میکنم:
This is the way
پ.ن: البته فرضیهی نهادی خیلی پیچیده است و آدمهای مختلف توی حوزههای مختلف به طور مختلف اون رو تعریف کردند، من این جا صرفا یه برداشت ساده ازش رو دارم استفاده میکنم
پ.ن ۲: احساس میکنم متن هم یه خورده شعاری شده و هم این که انسجامش یه ذره میلنگه، اگر کسی دیگهای هم همین نظر رو داره، عذرخواهی میکنم ازش :)
پ.ن ۳: تعداد بارهایی که شعار this is the way توی سریال Mandalorian تکرار میشه رو این جا میتونید ببینید
@table_number3
#جستار
YouTube
The Mandalorian S1-3: THIS IS THE WAY Count
It’s cute how The Mandalorian found it’s own version of “may the force be with you”, but they might have gotten a little carried away with it. How do we know? “This is the way” is said enough times to make an entire song. Sit back, relax and nod your head…
👍2
این سیستمهای اطلاعاتی (information systems) که میگم تقریبا چیه؟ قسمت اول (تجربهنوشت)
یکی از صحنههایی که توی ذهنم نقش بسته، زمانهایی که ازم میپرسن رشتهام چیه، وقتی که ملت این سوال رو میپرسند، اول متوجه نیستند که خودشون، خودم و دیگرانی که اون اطراف هستند رو وارد چه دردسری کردن :) خیلی از وقتا که این سوال مطرح میشه، بقیهی دوستانی که جواب من رو قبل شنیدن، با احتیاط سعی میکنن فاصلهشون رو از من بیشتر کنن و درگیر شنیدن جواب من نشند. خودم هم حقیقتا خسته شدم که به همچین سوال پیچیدهای جواب بدم . همهی اینها باعث شد که یه بار بنویسم که رشتهام چیه و خودم و همه رو با هم خلاص کنم (البته توی ایران بیشتر این رشته به نام مدیریت فناوری اطلاعات شناخته میشه)
اولین جایی که در موردش باید صحبت کنم این که فرق نرمافزار یا سختافزار با سیستم اطلاعاتی چیه. توی نگاه اول، این دو تا با هم یکی به نظر میرسند یعنی تقریبا هر جا که گفتم رشتهام سیستمهای اطلاعاتی است، ملت فکر کردن که توسعهدهنده نرمافزار یا سختافزار هستم (یکی من با دیتا ساینس شناخته بود ؛)، اما با وجود این که سیستمهای اطلاعاتی هم سختافزار و هم نرمافزار هم دارند اما محدود به دو جزء نمیشن. جزء مهم دیگهای این سیستمها، انسان است. برای توضیح بیشتر، به این فکر کنید که یه نرمافزاری (یا سختافزار) توسعه پیدا کرده که به هیچ انسانی کار نداره و هر کاری که میکنه برای خودشه. مثلا فرض کنید که یه ربات فضانورد ساختیم و فرستادیم ولی دیگه بهش کار نداریم و بهش گفتیم خودتی و خودت (برو توی فضا برای خودت اکتشاف کن و از نتایجش تنهایی لذت ببر :)
ولی خب بر خلاف جزء کامپیوتری سیستمهای اطلاعاتی، جزء انسانیش کمتر شناخته میشه. معمولا ما، آشنایی نسبتا زیادی با رشتهی کامپیوتر و شغل برنامهنویسی داریم اما بعد انسانی سیستمهای اطلاعاتی اون قدر بین ماها شناخته شده نیست. یه حوزهی کاری که با بعد انسانی سیستمهای اطلاعاتی برخورد داره، مدیریت محصول است که به توسعه و طراحی نرمافزارها (شامل وبسایتها میشه). یکی از وظایف این شغل این که نرمافزاری که تولید میشه، درست بتونه نیازهای کاربر (که انسان محسوب میشه :) رو برآورده کنه
البته توی سطح دانشگاهی، مسائلی که در مورد سیستمهای اطلاعاتی بررسی میشه، طبیعتا مسائل عمیقتری نسبت به حوزهی مدیریت محصول است که در ادامه سه پرسش مختلفی که پژوهشهای این حوزه به پاسخ دادن به اونها میپردازند اشاره خواهم کرد(البته یه بخش اصلی از این حوزه، کارهای ترکیبی اجتماعی و مهندسی انجام میدن که این جا من بهشون کاری ندارم).
@table_number3
#تجربهنوشت
یکی از صحنههایی که توی ذهنم نقش بسته، زمانهایی که ازم میپرسن رشتهام چیه، وقتی که ملت این سوال رو میپرسند، اول متوجه نیستند که خودشون، خودم و دیگرانی که اون اطراف هستند رو وارد چه دردسری کردن :) خیلی از وقتا که این سوال مطرح میشه، بقیهی دوستانی که جواب من رو قبل شنیدن، با احتیاط سعی میکنن فاصلهشون رو از من بیشتر کنن و درگیر شنیدن جواب من نشند. خودم هم حقیقتا خسته شدم که به همچین سوال پیچیدهای جواب بدم . همهی اینها باعث شد که یه بار بنویسم که رشتهام چیه و خودم و همه رو با هم خلاص کنم (البته توی ایران بیشتر این رشته به نام مدیریت فناوری اطلاعات شناخته میشه)
اولین جایی که در موردش باید صحبت کنم این که فرق نرمافزار یا سختافزار با سیستم اطلاعاتی چیه. توی نگاه اول، این دو تا با هم یکی به نظر میرسند یعنی تقریبا هر جا که گفتم رشتهام سیستمهای اطلاعاتی است، ملت فکر کردن که توسعهدهنده نرمافزار یا سختافزار هستم (یکی من با دیتا ساینس شناخته بود ؛)، اما با وجود این که سیستمهای اطلاعاتی هم سختافزار و هم نرمافزار هم دارند اما محدود به دو جزء نمیشن. جزء مهم دیگهای این سیستمها، انسان است. برای توضیح بیشتر، به این فکر کنید که یه نرمافزاری (یا سختافزار) توسعه پیدا کرده که به هیچ انسانی کار نداره و هر کاری که میکنه برای خودشه. مثلا فرض کنید که یه ربات فضانورد ساختیم و فرستادیم ولی دیگه بهش کار نداریم و بهش گفتیم خودتی و خودت (برو توی فضا برای خودت اکتشاف کن و از نتایجش تنهایی لذت ببر :)
ولی خب بر خلاف جزء کامپیوتری سیستمهای اطلاعاتی، جزء انسانیش کمتر شناخته میشه. معمولا ما، آشنایی نسبتا زیادی با رشتهی کامپیوتر و شغل برنامهنویسی داریم اما بعد انسانی سیستمهای اطلاعاتی اون قدر بین ماها شناخته شده نیست. یه حوزهی کاری که با بعد انسانی سیستمهای اطلاعاتی برخورد داره، مدیریت محصول است که به توسعه و طراحی نرمافزارها (شامل وبسایتها میشه). یکی از وظایف این شغل این که نرمافزاری که تولید میشه، درست بتونه نیازهای کاربر (که انسان محسوب میشه :) رو برآورده کنه
البته توی سطح دانشگاهی، مسائلی که در مورد سیستمهای اطلاعاتی بررسی میشه، طبیعتا مسائل عمیقتری نسبت به حوزهی مدیریت محصول است که در ادامه سه پرسش مختلفی که پژوهشهای این حوزه به پاسخ دادن به اونها میپردازند اشاره خواهم کرد(البته یه بخش اصلی از این حوزه، کارهای ترکیبی اجتماعی و مهندسی انجام میدن که این جا من بهشون کاری ندارم).
@table_number3
#تجربهنوشت
👏2🍓1
این سیستمهای اطلاعاتی (information systems) که میگم تقریبا چیه؟ قسمت دوم (تجربهنوشت)
اولین سوال پژوهشی که میخوام بهش بپردازم این که این که چرا شغلهایی مثل برنامهنویسی خیلی ثبات بالایی ندارند، برای این که بخوام این بی ثباتی رو بهتون نشون میدم میتونم به موج اخراجهایی که توی سیلکون ولی چند وقت پیش رخ داد اشاره کنم. برای مقایسه شاید اخبار اعتصاب نویسندگان هالیوود رو شنیده باشید، توی اون ماجرا وقتی که شرکتهای فیلمسازی میخواستند که هوش مصنوعی رو جایگزین نویسندگان خودشون رو کنن، با اعتصابهای خیلی زیاد روبرو شدند و به هدف خودشون نرسیدن (حداقل در کوتاه مدت). به طور خلاصه میشه گفت که در مقایسه با بقیهی رشتهها، شغلهای مرتبط با برنامهنویسی ثبات کمتری دارند. حالا علت این عدم ثبات چیه؟ این که شغل برنامهنویسی اون جوری که بقیهی شغلها مثل نویسندگی، خودش رو با کارهای مثل تشکیل دادن انجمنهای شغلی، نهادینه نکرده. جزء انسانی که توی این سوال مورد سوال قرار گرفته، وضعیت شغلی برنامهنویسها و جزء غیر انسانی هم فناوری اطلاعاتی جدیدی است که در حدود ۵۰ سال پیش برای اولین ظهور کردند، است (البته این موضوع و تاریخچهی توسعهی نرمافزار بررسی شده که چون نمیخوام متن رو از اینی که هست طولانیتر کنم، در موردش نمینویسم)
سوال پژوهش بعدی که میخوام در موردش صحبت کنم، تاثیر منفی اطلاعات غلطی (misinformation) که شبکههای اجتماعی پخش میشه بر رضایت شغلی افراد است. صورت دقیقتر این سوال این جوری که اگر کارکنان یه شرکت بیشتر در معرض اطلاعات غلط قرار بگیرند، آیا باعث میشه که شغلشون رو کمتر دوست داشته باشند؟ اهمیت این سوال توی این که شبکههای اجتماعی باعث شده که جریان پخش اطلاعات غلط بیشتر از گذشته بشه و یکی از حوزههایی که احتمالا تحت تاثیر این موضوع قرار خواهد گرفت، سلامت روحی کارکنان است. رضایت شغلی، به عنوان یکی از مهمترین موارد سلامت کارکنان میتونه تحت تاثیر اطلاعات غلط قرار بگیره (طبیعتا تاثیر باقی موارد سلامت روحی هم میتونه مورد سوال قرار بگیره). جز انسانی این سوال، وضعیت روانی کارکنان و جزء غیر انسانی اون هم شبکههای اجتماعی است.
سوال پژوهش آخری که بهش اشاره میکنم، چرایی عدم استفادهی گسترده از سکوهای (platforms) دیجیتال در صنایع تولیدی است، به عبارت دیگه، چه چیزی باعث میشه که نرخ پذیرش (adoption) این سکوها توی صنایع تولیدی (بیشتر هم نگاه این جا بر صنایع تولیدی ایرانی است) نسبت به جاهای دیگه کمتر باشه. حدس اولیهای که بابت این سوال داشتیم این که مکانیزمهای نهادی است که صنعتگران این حوزه برای اعتمادسازی استفاده میکنند، باعث شده که فعالین این حوزه، مزیت زیادی رو برای انجام تراکنش بر بستر این سکوها احساس نکنند، در نتیجه تمایل کمتری به استفاده از این سکوها داشته باشند. جزء انسانی این سوال صنعتگران و جزء غیر انسانی اون سکوهای دیجیتال است.
یه نکتهی مهمی که در مورد رشتهی سیستمهای اطلاعاتی است، بین رشتهای بودنش است. سه تا سوال تحقیقی که این جا گفتم، سوال تحقیقهای بین رشتهای بودند که یه جورایی به یک سیستم اطلاعاتی مرتبط بودند. اولین مثال، یه موضوع پژوهش بین رشتهای سیستمهای اطلاعاتی و جامعهشناسی شغل بود (تا جایی که متوجه شدم: جامعهشناسی شغل، زیرشاخهای از جامعهشناسی است که به بررسی تحولات شغلها و تاثیر شغلها بر انسانها میپردازه). دومین مثال هم مشترک بین سیستمهای اطلاعاتی و روانشناسی صنعتی / سازمانی بود (روانشناسی صنعتی / سازمانی هم به بررسی موضوعات روانی کارمندان میپردازه) و آخرین مثال هم یه موضوع میان رشتهای بین سیستمهای اطلاعاتی و رشتهی روابط بین سازمانی است (inter-organizational relationships). به طور خلاصه بخوام بگم، با توجه به این که تاثیر زیاد سیستمهای اطلاعاتی، میشه گفت که توی تمامی رشتههای ساینس اجتماعی سوالهایی هست که مربوط به این حوزه باشه (مثالهایی که گفتم به ترتیب به جامعهشناسی، روانشناسی و مدیریت ربط داشت)
پ.ن: در نظر بگیرید که لزوما شناخت من از رشتهام کامل نیست، در نتیجه در عنوان (تقریبا) رو نوشتم
پ.ن ۲: تقریبا میشه گفت همهی سوالهای که داریم به همهی حوزههای ساینس اجتماعی ربط داره، یعنی مثلا موضوعات روانشناسی به موضوعات جامعهشناسی مرتبط است ولی خب برای این که بتونیم برای این سوالات پاسخ پیدا کنیم، مجبوریم اونها رو محدود کنیم، در نتیجه انجمنهای مختلف ساینسی، به حیطهی سوالهای محدودی میپردازند. برای سیستمهای اطلاعاتی هم در نظر بگیرید که انجمنهای این حوزه، هر کدوم به طیف مشخصی از سوالات میپردازند
پ.ن ۳: مثالهایی که گفتم اولیش یه تز انجام شده بود و دو تای دیگه ایدههای پژوهشی بودند که خودم روشون دارم کار میکنم
@table_number3
#تجربهنوشت
اولین سوال پژوهشی که میخوام بهش بپردازم این که این که چرا شغلهایی مثل برنامهنویسی خیلی ثبات بالایی ندارند، برای این که بخوام این بی ثباتی رو بهتون نشون میدم میتونم به موج اخراجهایی که توی سیلکون ولی چند وقت پیش رخ داد اشاره کنم. برای مقایسه شاید اخبار اعتصاب نویسندگان هالیوود رو شنیده باشید، توی اون ماجرا وقتی که شرکتهای فیلمسازی میخواستند که هوش مصنوعی رو جایگزین نویسندگان خودشون رو کنن، با اعتصابهای خیلی زیاد روبرو شدند و به هدف خودشون نرسیدن (حداقل در کوتاه مدت). به طور خلاصه میشه گفت که در مقایسه با بقیهی رشتهها، شغلهای مرتبط با برنامهنویسی ثبات کمتری دارند. حالا علت این عدم ثبات چیه؟ این که شغل برنامهنویسی اون جوری که بقیهی شغلها مثل نویسندگی، خودش رو با کارهای مثل تشکیل دادن انجمنهای شغلی، نهادینه نکرده. جزء انسانی که توی این سوال مورد سوال قرار گرفته، وضعیت شغلی برنامهنویسها و جزء غیر انسانی هم فناوری اطلاعاتی جدیدی است که در حدود ۵۰ سال پیش برای اولین ظهور کردند، است (البته این موضوع و تاریخچهی توسعهی نرمافزار بررسی شده که چون نمیخوام متن رو از اینی که هست طولانیتر کنم، در موردش نمینویسم)
سوال پژوهش بعدی که میخوام در موردش صحبت کنم، تاثیر منفی اطلاعات غلطی (misinformation) که شبکههای اجتماعی پخش میشه بر رضایت شغلی افراد است. صورت دقیقتر این سوال این جوری که اگر کارکنان یه شرکت بیشتر در معرض اطلاعات غلط قرار بگیرند، آیا باعث میشه که شغلشون رو کمتر دوست داشته باشند؟ اهمیت این سوال توی این که شبکههای اجتماعی باعث شده که جریان پخش اطلاعات غلط بیشتر از گذشته بشه و یکی از حوزههایی که احتمالا تحت تاثیر این موضوع قرار خواهد گرفت، سلامت روحی کارکنان است. رضایت شغلی، به عنوان یکی از مهمترین موارد سلامت کارکنان میتونه تحت تاثیر اطلاعات غلط قرار بگیره (طبیعتا تاثیر باقی موارد سلامت روحی هم میتونه مورد سوال قرار بگیره). جز انسانی این سوال، وضعیت روانی کارکنان و جزء غیر انسانی اون هم شبکههای اجتماعی است.
سوال پژوهش آخری که بهش اشاره میکنم، چرایی عدم استفادهی گسترده از سکوهای (platforms) دیجیتال در صنایع تولیدی است، به عبارت دیگه، چه چیزی باعث میشه که نرخ پذیرش (adoption) این سکوها توی صنایع تولیدی (بیشتر هم نگاه این جا بر صنایع تولیدی ایرانی است) نسبت به جاهای دیگه کمتر باشه. حدس اولیهای که بابت این سوال داشتیم این که مکانیزمهای نهادی است که صنعتگران این حوزه برای اعتمادسازی استفاده میکنند، باعث شده که فعالین این حوزه، مزیت زیادی رو برای انجام تراکنش بر بستر این سکوها احساس نکنند، در نتیجه تمایل کمتری به استفاده از این سکوها داشته باشند. جزء انسانی این سوال صنعتگران و جزء غیر انسانی اون سکوهای دیجیتال است.
یه نکتهی مهمی که در مورد رشتهی سیستمهای اطلاعاتی است، بین رشتهای بودنش است. سه تا سوال تحقیقی که این جا گفتم، سوال تحقیقهای بین رشتهای بودند که یه جورایی به یک سیستم اطلاعاتی مرتبط بودند. اولین مثال، یه موضوع پژوهش بین رشتهای سیستمهای اطلاعاتی و جامعهشناسی شغل بود (تا جایی که متوجه شدم: جامعهشناسی شغل، زیرشاخهای از جامعهشناسی است که به بررسی تحولات شغلها و تاثیر شغلها بر انسانها میپردازه). دومین مثال هم مشترک بین سیستمهای اطلاعاتی و روانشناسی صنعتی / سازمانی بود (روانشناسی صنعتی / سازمانی هم به بررسی موضوعات روانی کارمندان میپردازه) و آخرین مثال هم یه موضوع میان رشتهای بین سیستمهای اطلاعاتی و رشتهی روابط بین سازمانی است (inter-organizational relationships). به طور خلاصه بخوام بگم، با توجه به این که تاثیر زیاد سیستمهای اطلاعاتی، میشه گفت که توی تمامی رشتههای ساینس اجتماعی سوالهایی هست که مربوط به این حوزه باشه (مثالهایی که گفتم به ترتیب به جامعهشناسی، روانشناسی و مدیریت ربط داشت)
پ.ن: در نظر بگیرید که لزوما شناخت من از رشتهام کامل نیست، در نتیجه در عنوان (تقریبا) رو نوشتم
پ.ن ۲: تقریبا میشه گفت همهی سوالهای که داریم به همهی حوزههای ساینس اجتماعی ربط داره، یعنی مثلا موضوعات روانشناسی به موضوعات جامعهشناسی مرتبط است ولی خب برای این که بتونیم برای این سوالات پاسخ پیدا کنیم، مجبوریم اونها رو محدود کنیم، در نتیجه انجمنهای مختلف ساینسی، به حیطهی سوالهای محدودی میپردازند. برای سیستمهای اطلاعاتی هم در نظر بگیرید که انجمنهای این حوزه، هر کدوم به طیف مشخصی از سوالات میپردازند
پ.ن ۳: مثالهایی که گفتم اولیش یه تز انجام شده بود و دو تای دیگه ایدههای پژوهشی بودند که خودم روشون دارم کار میکنم
@table_number3
#تجربهنوشت
👏2👍1
میز شماره سه
Voice message
کتاب
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Chapter 9: Identification and negotiability
توی این فصل در مورد این صحبت میشه که هویت ما چجوری از طریق identification (تعلقات ما به یک انجمن عملیاتی) و negotiability (فعل و انفعالاتی که در معنای یک انجمن عملیاتی موثر است) شکل میگیره
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
Community of Practice: Learning, Meaning, and Identity
مرور
Chapter 9: Identification and negotiability
توی این فصل در مورد این صحبت میشه که هویت ما چجوری از طریق identification (تعلقات ما به یک انجمن عملیاتی) و negotiability (فعل و انفعالاتی که در معنای یک انجمن عملیاتی موثر است) شکل میگیره
@table_number3
#خلاصه_کتاب
#CoP
👍2