من عزادار غروریام که سالهاست تکه تکه زیر اصطکاک ترسها و تحقیرهای بیقاعده و ناروا، جا مانده. عزادار جسارتیام که لگدمال محدودیتها و احساسات شده. عزادار ارومیهام، زایندهرودم، بلوچستانم، شمالم، جنوبم، شرق، غرب... من عزادار درختها و آب و حیوانات، من عزادار زمینم، آن تکهای که زادگاه ما بود و طبیعتش ویران شد.
من عزادار کتابهاییام که باید میخواندم و فرصتش نبود، عزادار سفرهاییام که باید میرفتم و نشد. عزادار آسایش و آزادی و امنیتیام که لیاقتش را داشتم و نبود. عزادار جوانیام که همهاش به کار و دویدن و اضطراب گذشت، عزادار اینهمه دویدن و نرسیدن و تقلاى بیحاصل و نتایجی که درخور این حجم از خواستن و ایستادن و تلاش کردن نبود.
من عزادارم! عزادار شرم پدران و اندوه مادران و بلاتکلیفی جوانان و بغض مستاجران و استیصال سربازان و ظلمهای بیامان...
من عزادارم، عزادار گیسوان زیبا و غمگین دختران و زنان و مادران.
من عزادار تمام شادیهای به تعویق افتاده. عزادار تمام نشاط و رفاهیام که میشد داشتهباشیم و نداشتیم...
ما عزاداریم اما همیشه اینطور نخواهدماند. ما از این سوگ به سلامت عبور خواهیمکرد و به روزهای خوب و اتفاقات خوب و لبخندهای عمیق و کِشدار خواهیم رسید...
که ما عادت کردهایم از دردهامان پله بسازیم و از رنجهامان فرصت...
👤 نرگس صرافیانطوفان
💫 @supernovaas
من عزادار کتابهاییام که باید میخواندم و فرصتش نبود، عزادار سفرهاییام که باید میرفتم و نشد. عزادار آسایش و آزادی و امنیتیام که لیاقتش را داشتم و نبود. عزادار جوانیام که همهاش به کار و دویدن و اضطراب گذشت، عزادار اینهمه دویدن و نرسیدن و تقلاى بیحاصل و نتایجی که درخور این حجم از خواستن و ایستادن و تلاش کردن نبود.
من عزادارم! عزادار شرم پدران و اندوه مادران و بلاتکلیفی جوانان و بغض مستاجران و استیصال سربازان و ظلمهای بیامان...
من عزادارم، عزادار گیسوان زیبا و غمگین دختران و زنان و مادران.
من عزادار تمام شادیهای به تعویق افتاده. عزادار تمام نشاط و رفاهیام که میشد داشتهباشیم و نداشتیم...
ما عزاداریم اما همیشه اینطور نخواهدماند. ما از این سوگ به سلامت عبور خواهیمکرد و به روزهای خوب و اتفاقات خوب و لبخندهای عمیق و کِشدار خواهیم رسید...
که ما عادت کردهایم از دردهامان پله بسازیم و از رنجهامان فرصت...
👤 نرگس صرافیانطوفان
💫 @supernovaas
💔9❤7
بهشت میتواند
کسی باشد که دوستش داری
کسی که دوستش داری میتواند بهشت باشد
و مهم نیست اگر غروب ها
به جای نهرهای شیر و عسل
با قرصی نان تازه به خانه بیاید..!
🍎رویا شاهحسینزاده
💫 @supernovaas
کسی باشد که دوستش داری
کسی که دوستش داری میتواند بهشت باشد
و مهم نیست اگر غروب ها
به جای نهرهای شیر و عسل
با قرصی نان تازه به خانه بیاید..!
🍎رویا شاهحسینزاده
💫 @supernovaas
❤12💔1
❤15💔2
أليس جنونا أن نحب مكانا محددا تاريخا، يوما، أو حتى ثوبا، فقط لأنه كان جزءا من ذكرى جميلة عبرت أرواحنا؟
آیا این دیوانگی نیست که عاشق جای بخصوصی، تاریخی، روزی، و یا حتی پیراهنی بشویم،
فقط به اين خاطر كه جزئی از خاطرهی زیبايی بوده که از روانمان گذر کرده؟
👤 نزار قبانی
💫 @supernovaas
آیا این دیوانگی نیست که عاشق جای بخصوصی، تاریخی، روزی، و یا حتی پیراهنی بشویم،
فقط به اين خاطر كه جزئی از خاطرهی زیبايی بوده که از روانمان گذر کرده؟
👤 نزار قبانی
💫 @supernovaas
❤7💔3
همراهت میآيم تا آخرِ راه
و هيچ نمی پرسم هرگز
با تو اول کجاست
با تو آخر کجاست...♥️
✍ عباس معروفی
💫 @supernovaas
و هيچ نمی پرسم هرگز
با تو اول کجاست
با تو آخر کجاست...♥️
✍ عباس معروفی
💫 @supernovaas
❤7
عاشق شدن در شهریور،
حماقت محض است،
وقتی جهنمی به نام پاییز،
پیش رویت قرار دارد !
✍ رادوین دهتلی
💫 @supernovaas
حماقت محض است،
وقتی جهنمی به نام پاییز،
پیش رویت قرار دارد !
✍ رادوین دهتلی
💫 @supernovaas
❤10
کاش عاشق شدن همینقدر که نیما میگه ساده و رویایی و قشنگ بود:
به تو که میرسم، مکث میکنم،
انگار در زیباییات چیزی جا گذاشتهام،
مثلا در صدایت آرامش،
یا در چشمهایت زندگی...
💫 @supernovaas
به تو که میرسم، مکث میکنم،
انگار در زیباییات چیزی جا گذاشتهام،
مثلا در صدایت آرامش،
یا در چشمهایت زندگی...
💫 @supernovaas
❤10
پس از عمری به باطل سرنهادن درپیات، ای عشق!
کجا پیدات خواهم کرد؟ پیشِ که؟ کِیات؟ ای عشق!
در این «گلْپوچِ» طولانی، گلی رو کن، فقط یک بار
پس از صد مشتِ پوچِ خالیِ پیدرپیات، ای عشق!
گماندرگم، چه راهی تو که پایانت رسیدن نیست؟
به منزل، گرچه بیش از هر رهی، کردم طیات، ای عشق!
دل من برّهی گمگشتهات بود و دمی نشنید
نشانیهای چوپانی ز بانگ هیهیات، ای عشق؟
بهجز افسانهی «نه» از گلوی تو نزد بیرون
دمیدم هرچه افسونهای «آری» در نیات، ای عشق!
اگر موعود من با توست، هر بار از چه میبینم
تو را، اما نمیبینم به همراه ویات، ای عشق!
👤 حسین منزوی
💫 @supernovaas
کجا پیدات خواهم کرد؟ پیشِ که؟ کِیات؟ ای عشق!
در این «گلْپوچِ» طولانی، گلی رو کن، فقط یک بار
پس از صد مشتِ پوچِ خالیِ پیدرپیات، ای عشق!
گماندرگم، چه راهی تو که پایانت رسیدن نیست؟
به منزل، گرچه بیش از هر رهی، کردم طیات، ای عشق!
دل من برّهی گمگشتهات بود و دمی نشنید
نشانیهای چوپانی ز بانگ هیهیات، ای عشق؟
بهجز افسانهی «نه» از گلوی تو نزد بیرون
دمیدم هرچه افسونهای «آری» در نیات، ای عشق!
اگر موعود من با توست، هر بار از چه میبینم
تو را، اما نمیبینم به همراه ویات، ای عشق!
👤 حسین منزوی
💫 @supernovaas
💔3❤2
اگه زخمهات رو درمان نکنی؛
به کسانی زخم خواهیزد
که هیچ نقشی در زخمی کردنت
نداشتند...
پ.ن: چقد شبیه قصهی ما و پدر و مادرامونه....
💫 @supernovaas
به کسانی زخم خواهیزد
که هیچ نقشی در زخمی کردنت
نداشتند...
پ.ن: چقد شبیه قصهی ما و پدر و مادرامونه....
💫 @supernovaas
💔13
روزگار عجیبی شده است؛
حتی وقتی میخندیم
منظورمان چیز دیگریست،
وقتی همه چیز خوب است
میترسیم،
ما به لنگیدن یک جای کار
عادت کردهایم!
👤 هوشنگ ابتهاج
💫 @supernovaas
حتی وقتی میخندیم
منظورمان چیز دیگریست،
وقتی همه چیز خوب است
میترسیم،
ما به لنگیدن یک جای کار
عادت کردهایم!
👤 هوشنگ ابتهاج
💫 @supernovaas
💔9
محبوب من
جایِ شما کجای نسیم هاست؟
شما میروید و من سراسیمه
عازم گرمابهی آه میشوم
هر شب از فرطِ اشتیاق
خداوند را بغل میکنم
و در آغوش هم
از شما میگوییم.
✍ محمد صالحعلا
💫 @supernovaas
جایِ شما کجای نسیم هاست؟
شما میروید و من سراسیمه
عازم گرمابهی آه میشوم
هر شب از فرطِ اشتیاق
خداوند را بغل میکنم
و در آغوش هم
از شما میگوییم.
✍ محمد صالحعلا
💫 @supernovaas
❤5
كلَّ هذا الليل لَمْ يَعد كافياً لأحلامي!
تمام این شبْ دیگر کفافِ رویاهایم را نمیدهد!
✍ قاسم حداد
ترجمهی محمد حمادی
💫 @supernovaas
تمام این شبْ دیگر کفافِ رویاهایم را نمیدهد!
✍ قاسم حداد
ترجمهی محمد حمادی
💫 @supernovaas
❤8
صبحها مسیر ثابتی دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ایستگاه منتظر میمانم تا تاکسی مورد علاقهام برسد. در واقع رانندهی این تاکسی را دوست دارم.
راننده پیر و درشت هیکلی با دستهای قوی و آفتاب سوخته و چشمهای مشکی رنگ است که تابستان و زمستان سر شیشه ماشین را باز میگذارد و با آنکه چهار سال است بیشتر صبحها سوار ماشینش میشوم فقط سه چهار بار صدای بم و خش دارش را شنیدهام. ماشینش نه ضبط دارد، نه رادیو و شاید همین سکوت، حضورش را این چنین لذتبخش میکند. ما هر روز از مسیر ثابتی میرویم، فقط چهارشنبهی آخر هر ماه راننده مسیر همیشگیمان را عوض میکند. یکی از چهارشنبههای آخر ماه به او گفتم «از این طرف راهمون دور می شهها.»
«میدونم.»
دیگر هیچکدام حرفی نزدیم و او باز هر روز از مسیر همیشگی میرفت و چهارشنبههای آخر ماه مسیر دورتر را انتخاب میکرد. چهارشنبه آخر ماهِ پیش وقتی از مسیر دورتر میرفت، سر یک کوچه ترمز کرد نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت، بعد گفت؛ «ببخشید الان برمیگردم» و از ماشین پیاده شد. دوباره کمی این طرف و آن طرف را نگاه کرد، یک کوچه را تا نیمه رفت و برگشت بعد سوار شد و رفتیم. به دستهایش نگاه کردم، فرمان را آنقدر محکم گرفته بود که ترسیدم از جا کنده شود، اما لرزش دستهایش پیدا بود، پرسیدم «حالتون خوبه؟» گفت «نه.» نگاهش کردم و بعد برایم تعریف کرد. چهل و شش سال پیش عاشق دختر جوانی میشود. چهارشنبه آخر یک ماه دختر جوان به او میگوید خانوادهاش اجازه نمیدهند با او ازدواج کند. راننده از دختر جوان میخواهد لااقل ماهی یک بار او را از دور ببیند. دختر جوان قول میدهد تا آخر عمر چهارشنبه آخر هر ماه سر این کوچه بیاید. چهل و شش سال دختر جوان چهارشنبه آخر هر ماه سر کوچه آمده، راننده او را از دور دیده و رفته است. از راننده پرسیدم «دختر جوان ازدواج کرد؟» نمی دانست. پرسیدم «آدرسشو دارین؟» نداشت. در این چهل و شش سال با او حتی یک کلمه هم حرف نزده بود فقط چهارشنبههای آخر هر ماه دختر جوان را دیده بود و رفته بود. راننده گفت «چهل و شش سال چهارشنبه آخر هر ماه اومد ولی دو ماهه نمیاد.» به راننده گفتم «شاید یه مشکلی پیش اومده.» راننده گفت:
«خدا نکنه» بعد گفت «اگر ماه دیگر نیاد میمیرم.»
"یک داستان واقعی / سروش صحت"
💫 @supernovaas
راننده پیر و درشت هیکلی با دستهای قوی و آفتاب سوخته و چشمهای مشکی رنگ است که تابستان و زمستان سر شیشه ماشین را باز میگذارد و با آنکه چهار سال است بیشتر صبحها سوار ماشینش میشوم فقط سه چهار بار صدای بم و خش دارش را شنیدهام. ماشینش نه ضبط دارد، نه رادیو و شاید همین سکوت، حضورش را این چنین لذتبخش میکند. ما هر روز از مسیر ثابتی میرویم، فقط چهارشنبهی آخر هر ماه راننده مسیر همیشگیمان را عوض میکند. یکی از چهارشنبههای آخر ماه به او گفتم «از این طرف راهمون دور می شهها.»
«میدونم.»
دیگر هیچکدام حرفی نزدیم و او باز هر روز از مسیر همیشگی میرفت و چهارشنبههای آخر ماه مسیر دورتر را انتخاب میکرد. چهارشنبه آخر ماهِ پیش وقتی از مسیر دورتر میرفت، سر یک کوچه ترمز کرد نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت، بعد گفت؛ «ببخشید الان برمیگردم» و از ماشین پیاده شد. دوباره کمی این طرف و آن طرف را نگاه کرد، یک کوچه را تا نیمه رفت و برگشت بعد سوار شد و رفتیم. به دستهایش نگاه کردم، فرمان را آنقدر محکم گرفته بود که ترسیدم از جا کنده شود، اما لرزش دستهایش پیدا بود، پرسیدم «حالتون خوبه؟» گفت «نه.» نگاهش کردم و بعد برایم تعریف کرد. چهل و شش سال پیش عاشق دختر جوانی میشود. چهارشنبه آخر یک ماه دختر جوان به او میگوید خانوادهاش اجازه نمیدهند با او ازدواج کند. راننده از دختر جوان میخواهد لااقل ماهی یک بار او را از دور ببیند. دختر جوان قول میدهد تا آخر عمر چهارشنبه آخر هر ماه سر این کوچه بیاید. چهل و شش سال دختر جوان چهارشنبه آخر هر ماه سر کوچه آمده، راننده او را از دور دیده و رفته است. از راننده پرسیدم «دختر جوان ازدواج کرد؟» نمی دانست. پرسیدم «آدرسشو دارین؟» نداشت. در این چهل و شش سال با او حتی یک کلمه هم حرف نزده بود فقط چهارشنبههای آخر هر ماه دختر جوان را دیده بود و رفته بود. راننده گفت «چهل و شش سال چهارشنبه آخر هر ماه اومد ولی دو ماهه نمیاد.» به راننده گفتم «شاید یه مشکلی پیش اومده.» راننده گفت:
«خدا نکنه» بعد گفت «اگر ماه دیگر نیاد میمیرم.»
"یک داستان واقعی / سروش صحت"
💫 @supernovaas
❤9💔3
💔14❤2
💔11❤1
لقد طرقتُ على بابك مُنذ أن كان شجرة
من بر درت از روزی که درخت بود، کوبیدهام.
✍ ضيف فهد
ترجمه محمد حمادی
💫 @supernovaas
من بر درت از روزی که درخت بود، کوبیدهام.
✍ ضيف فهد
ترجمه محمد حمادی
💫 @supernovaas
💔7