هم مسجد و هم کعبه و هم قبله بهانه است
دقت بکنی نور خدا داخل خانه است
در مسجد و در کعبه به دنبال چه هستی؟
اول تو ببین قلب کسی را نشکستی؟
اینگونه چرا در پی اثبات خداییم؟
همسایه ی ما گشنه و ما سیر بخوابیم
در خلقت ما راز و معمای خدا چیست؟
انسان خودش آیینه یک کعبه مگر نیست؟
برخیز و کمی کعبهی آمال خودت باش
چنگی به نقابت بزن و مال خودت باش
تصویر خدا پشت همین کهنه نقاب است
تصویر خدا واضح و چشمان تو خواب است
شاید که بتی در وسط ذهن من و توست
باید بت خود ، با نم باران خدا شست
گویی که خدا در بدن و در تنمان هست
نزدیکتر از خون و رگ گردنمان هست...
💫 @supernovaas
دقت بکنی نور خدا داخل خانه است
در مسجد و در کعبه به دنبال چه هستی؟
اول تو ببین قلب کسی را نشکستی؟
اینگونه چرا در پی اثبات خداییم؟
همسایه ی ما گشنه و ما سیر بخوابیم
در خلقت ما راز و معمای خدا چیست؟
انسان خودش آیینه یک کعبه مگر نیست؟
برخیز و کمی کعبهی آمال خودت باش
چنگی به نقابت بزن و مال خودت باش
تصویر خدا پشت همین کهنه نقاب است
تصویر خدا واضح و چشمان تو خواب است
شاید که بتی در وسط ذهن من و توست
باید بت خود ، با نم باران خدا شست
گویی که خدا در بدن و در تنمان هست
نزدیکتر از خون و رگ گردنمان هست...
💫 @supernovaas
❤15
از تو بعید نیست جهان عاشقت شود
شیطانِ رانده، سجده کنان عاشقت شود
از تو بعید نیست میان دو خندهات
تاریخِ گنگی از خفقان، عاشقت شود
توران به خاک خاطرههایت بیافتد و
آرش، بدون تیر و کمان، عاشقت شود
چشمانِ تو، که رنگ پشیمانی خداست
درآینه، بدون گمان، عاشقت شود
از تو بعید نیست، قیامت کنی و بعد
خاکسترِ جهنمیان عاشقت شود
وقتی نوازش تو شبیخون زندگیست
هر قلب مات بی ضربان، عاشقت شود
از من بعید بود ولی عاشقت شدم.....
از تو بعید نیست جهان عاشقت شود
✍افشین یداللهی
💫 @supernovaas
شیطانِ رانده، سجده کنان عاشقت شود
از تو بعید نیست میان دو خندهات
تاریخِ گنگی از خفقان، عاشقت شود
توران به خاک خاطرههایت بیافتد و
آرش، بدون تیر و کمان، عاشقت شود
چشمانِ تو، که رنگ پشیمانی خداست
درآینه، بدون گمان، عاشقت شود
از تو بعید نیست، قیامت کنی و بعد
خاکسترِ جهنمیان عاشقت شود
وقتی نوازش تو شبیخون زندگیست
هر قلب مات بی ضربان، عاشقت شود
از من بعید بود ولی عاشقت شدم.....
از تو بعید نیست جهان عاشقت شود
✍افشین یداللهی
💫 @supernovaas
❤12
| ستـــ️ـاره بــــارون |
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را.....
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را
منم آن شاعرِ دلخون که فقط خرجِ تو کرد
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را
از رقیبانِ کمین کرده، عقب میماند
هر که تبلیغ کند، خوبی دلبندش را
مثلِ آن خواب بعید است ببیند دیگر
هر که تعریف کند، خوابِ خوشایندش را
مادرم بعدِ تو، هِی حال مرا میپرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را
عشق، با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو
به تو اصرار نکرده است، فرایندش را
قلب من، موقعِ اهدا به تو، ایراد نداشت
مشکل از توست، اگر پس زده پیوندش را
حفظ کن این غزلم را، که به زودی شاید
بفِرستند رفیقان به تو این بندش را:
منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را
•|کاظم بهمنی🌿
💫 @supernovaas
او که هرگز نتوان یافت همانندش را
منم آن شاعرِ دلخون که فقط خرجِ تو کرد
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را
از رقیبانِ کمین کرده، عقب میماند
هر که تبلیغ کند، خوبی دلبندش را
مثلِ آن خواب بعید است ببیند دیگر
هر که تعریف کند، خوابِ خوشایندش را
مادرم بعدِ تو، هِی حال مرا میپرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را
عشق، با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو
به تو اصرار نکرده است، فرایندش را
قلب من، موقعِ اهدا به تو، ایراد نداشت
مشکل از توست، اگر پس زده پیوندش را
حفظ کن این غزلم را، که به زودی شاید
بفِرستند رفیقان به تو این بندش را:
منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را
•|کاظم بهمنی🌿
💫 @supernovaas
❤14
💔16
لقد فعلتَ ما بوسعكْ، ولكن أحياناً يكون كُلّما بوسع المرء غير كافٍ
تو همه ی آنچه كه در توانت بود را انجام دادی
اما گاهی تمام آنچه كه در توان آدم هست،
كافی نيست...
💫 @supernovaas
تو همه ی آنچه كه در توانت بود را انجام دادی
اما گاهی تمام آنچه كه در توان آدم هست،
كافی نيست...
💫 @supernovaas
💔12
إحتضن نَفسك بِنَفسك،
لَن يحارب أحد مِن أجلك!
خودت، خودت را در آغوش بگیر،
کسی برای تو نخواهد جنگید!
🌟 @supernovaas
لَن يحارب أحد مِن أجلك!
خودت، خودت را در آغوش بگیر،
کسی برای تو نخواهد جنگید!
🌟 @supernovaas
💔9❤2
این مصراعِ وحشی بافقی تعریفِ کلمهی "کراش" محسوب میشه :)
"به غمِ کسی اسیرم که ز من خبر ندارد...."
💫 @supernovaas
💫 @supernovaas
❤13💔2
❤2
💔11❤1
Forwarded from دیوارنوشت (invincible)
تَمُرُّ علَى الإنسانِ أوقات،
تكونُ فيها أعظم أُمنياتهِ، أن لا يَشعُرُ.
«زمانهایی بر انسان میگذره که در اونها بزرگترین آرزوش اینه که "چیزی رو" احساس نکنه.»
#محمود_درویش
@divar_neveshtha
تكونُ فيها أعظم أُمنياتهِ، أن لا يَشعُرُ.
«زمانهایی بر انسان میگذره که در اونها بزرگترین آرزوش اینه که "چیزی رو" احساس نکنه.»
#محمود_درویش
@divar_neveshtha
❤9💔3
عشق
دروغِ پیچیده
و شیرین
و عجیبی
است
که
در بخشِ خلاقیت های ذهنی
قابلِ ستایش
و
بررسی است.
عشق
اسمِ مستعارِ امیدهای ناگزیری است
که
شنبه ما را به یکشنبه می کشاند....
✍حسین پناهی
💫 @supernovaas
دروغِ پیچیده
و شیرین
و عجیبی
است
که
در بخشِ خلاقیت های ذهنی
قابلِ ستایش
و
بررسی است.
عشق
اسمِ مستعارِ امیدهای ناگزیری است
که
شنبه ما را به یکشنبه می کشاند....
✍حسین پناهی
💫 @supernovaas
❤14
💔12❤1
ما گوسفند را میخوریم اما برهها را دوست داریم، مرغها را میخوریم امّا جوجهها را دوست داریم، ما همدیگر را میکشیم امّا بچهها را دوست داریم.
🌿حسین پناهی
🌿حسین پناهی
💔23❤1
Forwarded from گَزافات (Shahin PourAliAkbar)
داستانک: «يك شنبه»
هرچه فكر مىكرد نمىتوانست به ياد بياورد كه ديروزش را كجا و چه طور سپرى كرده است. از خانه بيرون زد. يک راست به كافه اى رفت كه هر روز مى رفت. وقتى آن جا رسيد از يكى از گارسون ها پرسيد: «ديروز من اين جا نبودم؟!»
گارسون جواب داد: «نه.»
پرسيد: «مطمئنى؟»
«آره، صد در صد.»
حرف آن گارسون را باور نكرد. از يك گارسون ديگر پرسيد، اما او نيز مثل گارسون قبلى جواب داد.
بيشتر كلافه شد. زير لب از خودش پرسيد: «يعنى ديروز كجا ممكنه بوده باشم؟»
دوباره به فكر فرو رفت امّا هيچ جوابى براى سؤال خودش پيدا نكرد. موبايلش را درآورد و به جاهايى كه ممكن بود برود زنگ زد، اما هيچ نتيجه اى نگرفت. در ذهنش تمام مكان هاى عمومى، كوچه ها و خيابان ها، پارك ها، فروشگاه ها و سينماهايى را كه مى شناخت مجسم كرد و با دقت آن ها را زير نظر گذراند امّا خودش را نديد. چيزى كه در باره ى ديروز مى دانست فقط اسمش بود: يك شنبه. ديگر هيچ تصوير روشنى از آن به ياد نداشت.
گريه اش گرفته بود. يكى از دوستانش كه از ماجرا با خبر بود، گفت: «چه بهتر كه ديروز يادت نمى آد. روز خوبى هم نبود.» و اضافه كرد: «آدم اگه گذشته نداشته باشه، راحت تره.»
مرد جواب داد: «بحث بر سر گذشته نيست. بر سر گم كردن روزه.»
دوستش گفت: «فرض كن فهميدى كه چه طور گمش كردى، مگه چيزى هم عوض مى شه؟»
حوصله جر و بحث نداشت. گفت: «حق با شماست.»
آدم گذشته گرايى نبود امّا از اين كه بعد از شنبه، دوشنبه را شروع كرده بود، ناراحت بود. دل شوره و نگرانى وجودش را تسخير كرده بود. از كافه زد بيرون و در خيابان ها به راه افتاد. هى به زمين نگاه كرد، انگار ساعت يا پولى گم كرده باشد. اصلاً متوجه رفتارش نبود. به اولين دكه ى روزنامه فروشى كه رسيد ايستاد و تمام روزنامه ها را ورق زد. از اين كه ديروز قتلى رخ نداده بود نفس راحتى كشيد، وگرنه در صورت وقوع چنين حادثه اى كارش زار مى شد. اگر متهم مى شد، نمى توانست ثابت كند كه ديروزش را چه طور سپرى كرده است.
📚از کتابِ دير كردى ما شام را خورديم
✍ رسول يونان
💫 @supernovaas
هرچه فكر مىكرد نمىتوانست به ياد بياورد كه ديروزش را كجا و چه طور سپرى كرده است. از خانه بيرون زد. يک راست به كافه اى رفت كه هر روز مى رفت. وقتى آن جا رسيد از يكى از گارسون ها پرسيد: «ديروز من اين جا نبودم؟!»
گارسون جواب داد: «نه.»
پرسيد: «مطمئنى؟»
«آره، صد در صد.»
حرف آن گارسون را باور نكرد. از يك گارسون ديگر پرسيد، اما او نيز مثل گارسون قبلى جواب داد.
بيشتر كلافه شد. زير لب از خودش پرسيد: «يعنى ديروز كجا ممكنه بوده باشم؟»
دوباره به فكر فرو رفت امّا هيچ جوابى براى سؤال خودش پيدا نكرد. موبايلش را درآورد و به جاهايى كه ممكن بود برود زنگ زد، اما هيچ نتيجه اى نگرفت. در ذهنش تمام مكان هاى عمومى، كوچه ها و خيابان ها، پارك ها، فروشگاه ها و سينماهايى را كه مى شناخت مجسم كرد و با دقت آن ها را زير نظر گذراند امّا خودش را نديد. چيزى كه در باره ى ديروز مى دانست فقط اسمش بود: يك شنبه. ديگر هيچ تصوير روشنى از آن به ياد نداشت.
گريه اش گرفته بود. يكى از دوستانش كه از ماجرا با خبر بود، گفت: «چه بهتر كه ديروز يادت نمى آد. روز خوبى هم نبود.» و اضافه كرد: «آدم اگه گذشته نداشته باشه، راحت تره.»
مرد جواب داد: «بحث بر سر گذشته نيست. بر سر گم كردن روزه.»
دوستش گفت: «فرض كن فهميدى كه چه طور گمش كردى، مگه چيزى هم عوض مى شه؟»
حوصله جر و بحث نداشت. گفت: «حق با شماست.»
آدم گذشته گرايى نبود امّا از اين كه بعد از شنبه، دوشنبه را شروع كرده بود، ناراحت بود. دل شوره و نگرانى وجودش را تسخير كرده بود. از كافه زد بيرون و در خيابان ها به راه افتاد. هى به زمين نگاه كرد، انگار ساعت يا پولى گم كرده باشد. اصلاً متوجه رفتارش نبود. به اولين دكه ى روزنامه فروشى كه رسيد ايستاد و تمام روزنامه ها را ورق زد. از اين كه ديروز قتلى رخ نداده بود نفس راحتى كشيد، وگرنه در صورت وقوع چنين حادثه اى كارش زار مى شد. اگر متهم مى شد، نمى توانست ثابت كند كه ديروزش را چه طور سپرى كرده است.
📚از کتابِ دير كردى ما شام را خورديم
✍ رسول يونان
💫 @supernovaas
❤6💔4
ز تمام بودنی ها، "تو" همین از آن من باش
که به غیر با "تو" بودن، دلم آرزو ندارد!
-حسین منزوی
که به غیر با "تو" بودن، دلم آرزو ندارد!
-حسین منزوی
❤8💔1
حقیقت داشت
ترسیده بودم !
من از تمام جمعه هایی که
رویای بودنت
شبیهِ بغضی موزون
هوای خانه را تبدار میکرد،
ترسیده بودم !
دچارِ سردی چشمهای تو
از خوابِ آرامِ کلاغی بر درخت
از گفتگوی باران و پاییز و پنجره
از همهمه ی غروب و غربت و خیابان
از خودم ...
ترسیده بودم !
ماه بر بلندی آسمان
یک شبِ خسته در جریان
در تصورِ جاده !
کسی از مجاورتِ آبیِ آرامِ دریا میآید ...
من سخت ترسیدهام !
بیا ....
•|نيكى فيروزكوهی🌟
💫 @supernovaas
ترسیده بودم !
من از تمام جمعه هایی که
رویای بودنت
شبیهِ بغضی موزون
هوای خانه را تبدار میکرد،
ترسیده بودم !
دچارِ سردی چشمهای تو
از خوابِ آرامِ کلاغی بر درخت
از گفتگوی باران و پاییز و پنجره
از همهمه ی غروب و غربت و خیابان
از خودم ...
ترسیده بودم !
ماه بر بلندی آسمان
یک شبِ خسته در جریان
در تصورِ جاده !
کسی از مجاورتِ آبیِ آرامِ دریا میآید ...
من سخت ترسیدهام !
بیا ....
•|نيكى فيروزكوهی🌟
💫 @supernovaas
💔5