❤10
موبایل که اومد، دیدن رو به صدا باختیم.
فضای مجازی که اومد، صدا رو به کلمه باختیم.
الان هم داریم واژه رو میبازیم به استیکرها و ریَکشِنها....
من از آینده میترسم....
💫 @supernovaas
فضای مجازی که اومد، صدا رو به کلمه باختیم.
الان هم داریم واژه رو میبازیم به استیکرها و ریَکشِنها....
من از آینده میترسم....
💫 @supernovaas
💔25
إنَّ الله
لاينسي
قلباً ♥️
لَجأ إليهِ
فى وقتِ الشدَّة
قطعاً خدا
فراموش نميكند،
قلبى را كه
به وقت سختى
به او پناه برد...
💫 @supernovaas
لاينسي
قلباً ♥️
لَجأ إليهِ
فى وقتِ الشدَّة
قطعاً خدا
فراموش نميكند،
قلبى را كه
به وقت سختى
به او پناه برد...
💫 @supernovaas
❤24
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پُر کن قدحِ باده که معلومم نیست
کاین دم که فرو برم برآرم یا نه
🧿 خیامِ نیشابوری
💫 @supernovaas
❤8
🫀🧠
این بیتِ سعدی میتونه نمونهی یکی از بهترین مکالمهها بین مغز و قلب باشه:
"سعدی چو جورش میبری، نزدیک او دیگر مرو"
" ای بی بَصَر، من میروم؟ او میکشد قلاب را"
💫 @supernovaas
این بیتِ سعدی میتونه نمونهی یکی از بهترین مکالمهها بین مغز و قلب باشه:
"سعدی چو جورش میبری، نزدیک او دیگر مرو"
" ای بی بَصَر، من میروم؟ او میکشد قلاب را"
💫 @supernovaas
❤13
| ستـــ️ـاره بــــارون |
Moein – Bahaneh
قصه از عشق تو ساختم
تو رو از خودت گرفتم
با تو یک خاطره ساختم 💜
❤8
سلام بر آنان که از شدت خوب بودنشان احساس کردیمخدادوستمان دارد
🩵😇🤍
❤10
یه روز گوشیت رو میندازی یه کنار، استوریها رو نمیبینی، دیر جواب میدی، نوتیفها رو بیصدا میکنی، چتها رو باز نمیکنی، توی هر گروهی که عضو هستی دیگه چیزی نمینویسی، و میفهمی همه این چیزا الکی بودن؛ زورِ اضافه میزدی تا با آدمهای بیشتری در ارتباط باشی و میخواستی همه رو راضی نگه داری و بعدش یادت میاُفته توی همهی اون مدت داشتی خودتو به خاطر بقیه از دست میدادی....💔
💫 @supernovaas
💫 @supernovaas
💔17❤3
❤7
در گوشه ای از ذهنم پاییز شده، ساعت هفت صبح است، صدای هوهوی باد از پشت پنجرهی چوبی خانه به گوش میرسد و برگهای زرد و نارنجیِ درخت زردآلوی پیر، خودشان را به خوابِ شیشه میکشند، من زیر لحاف چهل تکهای مچاله شدهام و پاهایم را از سرمای دلپذیرِ اتاق، به زیر امنیتِ لحاف، دزدیدهام، مدام چشمانم را میبندم و آرزو میکنم که هنوز شب باشد و هیچ بچهای مجبور نباشد لحاف گرم و نرمش را به ضرب شمشیری رها کرده و با تهدیدِ اسلحهای خیالی، با چشمان پف کرده و حالتی گرفته، راهی نشود به سمت مدرسهای که در مسیرش باد میوزد، پاییز میرقصد، خیابان خِشخش میکند و بچه آنقدر در خیالات رختخواب و لحاف گرم و نرمش جا مانده و حواسش پرتِ نگاههای زمختِ ناظم و تکالیف انجام نشده و ناخنهای نگرفتهاش باشد که چیز دیگری نفهمد....
گوشهای از ذهنم لابلای تاریک و روشنِ عصرگاهِ خانهای، روی کاناپهای لم دادهام، به ساعت خیره مانده، سیگار میکشم و به کسی که نیست تا سکوتِ غمبارِ خانه را بشکند و با من فیلم های ترسناک ببیند، فکر میکنم...
گوشهای از ذهنم، رودخانهای طغیان کرده و ماهیان خستهای از آب بیرون پریدهاند،
گوشهای از ذهنم دایناسوری تازه از تخم بیرون آمده، از هوای حادثه خیزِ جهان و از آدمها میترسد....
و من دارم فکر میکنم از کدام فنجانِ افسون شدهای چای نوشیدم که آسمانی بارید و من از ابر بارورِ غمگینی رها شده و در این سرزمینِ عجایب افتادم...!
#نرگس_صرافیان_طوفان
💫 @supernovaas
گوشهای از ذهنم لابلای تاریک و روشنِ عصرگاهِ خانهای، روی کاناپهای لم دادهام، به ساعت خیره مانده، سیگار میکشم و به کسی که نیست تا سکوتِ غمبارِ خانه را بشکند و با من فیلم های ترسناک ببیند، فکر میکنم...
گوشهای از ذهنم، رودخانهای طغیان کرده و ماهیان خستهای از آب بیرون پریدهاند،
گوشهای از ذهنم دایناسوری تازه از تخم بیرون آمده، از هوای حادثه خیزِ جهان و از آدمها میترسد....
و من دارم فکر میکنم از کدام فنجانِ افسون شدهای چای نوشیدم که آسمانی بارید و من از ابر بارورِ غمگینی رها شده و در این سرزمینِ عجایب افتادم...!
#نرگس_صرافیان_طوفان
💫 @supernovaas
❤9