Success
با همین سادگی و به همین سرعت، بیست روز گذشت :) #day_by_day #day20
امروز اولین روز ثبت نام ورودی های جدید دانشگاهمون بود و هر قدم توی دانشکده و دانشگاه، دانشجوهایی رو میدیدی که با خانواده هاشون برای ثبت نام اومده بودن؛ با پدرها، مادرها، حتی خواهر و برادرهای کوچکترشون که صدای پر ذوقشون، دویدن پر از شیطنت و خنده هاشون وسط کلاسهای درس هم شنیده میشد :)
پلاک شهر های مختلف که برخلاف همیشه تو دانشگاه دیده میشد و ماشین ها اجازه ی تردد داشتن، لهجه ها، گویش ها و زبان های مختلف هر خانواده که حین راه رفتن میشنیدی و پوشه های رنگی رنگی دست بچه ها، یعنی امروز فصل جدید زندگی خیلی ها شروع شد...
امروز وقتی داشتم میرفتم سر یکی از کلاسهام، یک نفر ازم آدرس سلف مرکزی رو پرسید که بتونه کارت تغذیش رو فعال کنه. و بعدش توی مسیر، داشتم به این فکر میکردم که پارسال همین موقع، من هم دنبال سلف مرکزی بودم که کارتم رو فعال کنم، مسیر بین دوتا دانشکده برای ثبت نامم رو گم میکردم و حتی تا مدتها، نمیدونستم دانشکده ی خودمون هم تریا داره و لازم نیست برای خرید یک لیوان چای تا بوفه ی اصلی دانشگاه کوهنوردی کرد :)
و مهمتر از همه، نمیدونستم دقیقا یک سال بعد، در حال تیک زدن برنامم برای روز بیست و یکم هستم :)
✒️Zahra
#day_by_day
#day21
پلاک شهر های مختلف که برخلاف همیشه تو دانشگاه دیده میشد و ماشین ها اجازه ی تردد داشتن، لهجه ها، گویش ها و زبان های مختلف هر خانواده که حین راه رفتن میشنیدی و پوشه های رنگی رنگی دست بچه ها، یعنی امروز فصل جدید زندگی خیلی ها شروع شد...
امروز وقتی داشتم میرفتم سر یکی از کلاسهام، یک نفر ازم آدرس سلف مرکزی رو پرسید که بتونه کارت تغذیش رو فعال کنه. و بعدش توی مسیر، داشتم به این فکر میکردم که پارسال همین موقع، من هم دنبال سلف مرکزی بودم که کارتم رو فعال کنم، مسیر بین دوتا دانشکده برای ثبت نامم رو گم میکردم و حتی تا مدتها، نمیدونستم دانشکده ی خودمون هم تریا داره و لازم نیست برای خرید یک لیوان چای تا بوفه ی اصلی دانشگاه کوهنوردی کرد :)
و مهمتر از همه، نمیدونستم دقیقا یک سال بعد، در حال تیک زدن برنامم برای روز بیست و یکم هستم :)
✒️Zahra
#day_by_day
#day21
❤5😍1😭1
اون لحظه ای که فکر میکنی همه چیز رو از دست دادی یا هیچوقت هیچی نداشتی، زل بزن به همه ی چیزایی که تا الان داشتی! حتی اگه تموم داراییت یه کاغذ و دفتره که داره خاک میخوره! بهش زل بزن، تو اون لحظه چیزی رو میبینی که یه زمانی توی لیست بی انتهای نداشته هات بود و وقتی از لیستت تیک خورد، تبدیل شد به یکی از هزاران چیز بی اهمیتی که اطرافت داری.
می دونی اینم یکی از دردای اکثر آدماست!
بدو بدو میکنیم تا برسیم و بدست بیاریم اما وقتی به دست میاریم میذاریمش یه گوشه که خاک بخوره و برمیگردیم به لیست بی انتهای نداشته هامون و دوباره بدو بدو برای رسیدن!
ما کل دارایی هستی رو هم داشته باشیم بازم یه چیزی هست که نداشته باشیم و بخوایم بخاطرش بدوایم!
یه لحظه دست نگه دار و به تموم چیزایی که به دستشون آوردی ولی حتی یادت رفته بود واسه چی اونارو میخواستی داشته باشی؛ خیره شو
از خودت بپرس اونقدری که برای بدست آوردنش وقت گذاشتم، برای لذت بردن ازش هم وقت گذاشتم؟!
زندگی مثل بازیه بچه ها!
اگه میخوای از بازی لذت ببری باید دل بدی.
خودت رو توی مسیر زندگی غرق کن
ولی هیچوقت یادت نره
اصلا چرا داریم بازی میکنیم!؟
میخوایم به کجا برسیم؟
خلاصه ی حرفم اینه:
جنگیدن و تلاش برای بدست آوردن همیشه خوبه، ولی کاش اگه چیزی رو به دست میاریم، واسه قشنگ تر شدن زندگیمون ازش استفاده کنیم. برای اینکه دلخوشی درونمون بیشتر و بیشتر بشه، نه اینکه حریص و حریص تر بشیم؛
چون اینجوری که ته همه تلاشامون پوچه و ما هیچوقت به اون رضایت قلبی نمیرسیم!
وسط این بدو بدو ها یه لحظه صبر کن
یه نفسی تازه کن و از طعم هربار به دست آوردنت لذت ببر.
خب؟
-نجمه خواجوی-
می دونی اینم یکی از دردای اکثر آدماست!
بدو بدو میکنیم تا برسیم و بدست بیاریم اما وقتی به دست میاریم میذاریمش یه گوشه که خاک بخوره و برمیگردیم به لیست بی انتهای نداشته هامون و دوباره بدو بدو برای رسیدن!
ما کل دارایی هستی رو هم داشته باشیم بازم یه چیزی هست که نداشته باشیم و بخوایم بخاطرش بدوایم!
یه لحظه دست نگه دار و به تموم چیزایی که به دستشون آوردی ولی حتی یادت رفته بود واسه چی اونارو میخواستی داشته باشی؛ خیره شو
از خودت بپرس اونقدری که برای بدست آوردنش وقت گذاشتم، برای لذت بردن ازش هم وقت گذاشتم؟!
زندگی مثل بازیه بچه ها!
اگه میخوای از بازی لذت ببری باید دل بدی.
خودت رو توی مسیر زندگی غرق کن
ولی هیچوقت یادت نره
اصلا چرا داریم بازی میکنیم!؟
میخوایم به کجا برسیم؟
خلاصه ی حرفم اینه:
جنگیدن و تلاش برای بدست آوردن همیشه خوبه، ولی کاش اگه چیزی رو به دست میاریم، واسه قشنگ تر شدن زندگیمون ازش استفاده کنیم. برای اینکه دلخوشی درونمون بیشتر و بیشتر بشه، نه اینکه حریص و حریص تر بشیم؛
چون اینجوری که ته همه تلاشامون پوچه و ما هیچوقت به اون رضایت قلبی نمیرسیم!
وسط این بدو بدو ها یه لحظه صبر کن
یه نفسی تازه کن و از طعم هربار به دست آوردنت لذت ببر.
خب؟
-نجمه خواجوی-
❤12😍3
Success
روز بیست و دوم رو هم نجات دادیم! #day_by_day #day22
روز بیست و سوم دیروز بود که به باز شدن یک پروژه ی جدید و آماده کردن زیرساخت هاش گذشت. دیروز هم نجات پیدا کرد :)
#day_by_day
#day23
#day_by_day
#day23
❤3
Success
روز بیست و سوم دیروز بود که به باز شدن یک پروژه ی جدید و آماده کردن زیرساخت هاش گذشت. دیروز هم نجات پیدا کرد :) #day_by_day #day23
امروز از اون روزهایی بود که از شدت شلوغ بودن نمیدونی چطور میگذرن و کی شب شد. ولی سهم امروز هم، تو یکساعتی که بین کارهای دیگم فرصت داشتم انجام و چراغ بیست و چهارمین روز هم روشن شد.
#day_by_day
#day24
#day_by_day
#day24
❤3
Success
امروز از اون روزهایی بود که از شدت شلوغ بودن نمیدونی چطور میگذرن و کی شب شد. ولی سهم امروز هم، تو یکساعتی که بین کارهای دیگم فرصت داشتم انجام و چراغ بیست و چهارمین روز هم روشن شد. #day_by_day #day24
روز گذشته هم در امتداد روز قبل ترش، روز شلوغی بود. اونقدر شلوغ که شب بدون ست کردن آلارم خوابم برد و صبح هم خواب موندم و یکم دیرتر به محل کارم رسیدم.
اما هم دیروز هم امروز و هم روزهای آینده، مشغول کاری هستم که خروجی خیلی خوبی داره که به همه ی تلاشهای قبلش معنا میده.
میدونی که قراره دستاورد بزرگتری رو بدست بیاری که لازمه اش، وقت و انرژی و تلاش الانته...
حالا سوال مهم اینجاست که
وقت و انرژی و توان الانت رو، صرف چی میکنی؟
✒️Zahra
#day_by_day
#day25
#day26
اما هم دیروز هم امروز و هم روزهای آینده، مشغول کاری هستم که خروجی خیلی خوبی داره که به همه ی تلاشهای قبلش معنا میده.
میدونی که قراره دستاورد بزرگتری رو بدست بیاری که لازمه اش، وقت و انرژی و تلاش الانته...
حالا سوال مهم اینجاست که
وقت و انرژی و توان الانت رو، صرف چی میکنی؟
✒️Zahra
#day_by_day
#day25
#day26
❤6
Success
روز گذشته هم در امتداد روز قبل ترش، روز شلوغی بود. اونقدر شلوغ که شب بدون ست کردن آلارم خوابم برد و صبح هم خواب موندم و یکم دیرتر به محل کارم رسیدم. اما هم دیروز هم امروز و هم روزهای آینده، مشغول کاری هستم که خروجی خیلی خوبی داره که به همه ی تلاشهای قبلش معنا…
شنبه ها همیشه انرژی عجیبی دارن. انگار بار تمام هفته رو به دوش میکشن و معمولا هم یا دوستشون داریم یا ازشون فراری هستیم، چون رسیدنشون توی تقویم روزها یعنی امروز همون روزیه که یک هفته پشت گوش انداختیم.
بار امروز من، درخور یک شنبه ی قوی هیکل و پر قدرت نبود! اون جوری که اول هفته ها، خیلی آرمانی و فضایی برنامه مینویسیم و همون روز اول، آخر شب شنبه، لیست بلند تیک نخورده ی کارهامون رو میذاریم رو به رومون و میگیم: انشالله از شنبه ی بعدی :)
واقعیت اینه که شنبه، قوی ترین و پرزور ترین روز هفته نیست.
و دومینوی آغاز یک برنامه ی خوب، از همون خشت اولیه که واقع بینانه چیده شده و تحت تاثیر شنبه ها و اول هفته ها و اول ماه ها قرار نگرفته.
یک چیدمان منطقی از کارهایی که باید انجام بدیم، با این دیدگاه که من توان و پتانسیل حال حاضرم رو در نظر دارم و این چیدمان رو فضایی و خیلی فراتر از حد توانم تنظیم نمیکنم.
داستان شنبه ها، همون زنجیره ایه که حلقه های هرهفته به هم گره میخورن و اگه حواسمون بهش نباشه، یک روزی میبینیم یک ریسمان از شنبه های به هم بافته ای داریم که هرگز نرسیدن، و یک زنجیره از شنبه هایی که پازلشون رو آرمانی چیدیم و هرگز با اون نقشی که ما میخواستیم، تصویر نشدن.
بار امروز من هم، در خور یک شنبه ی قوی هیکل پرزور نبود اما، پازلی بود که چند قطعه ی کوچیک داشت و یکی از اون قطعه ها، بیست و هفتمین روز داستان اصلیمون بود...
✒️Zahra
#day_by_day
#day27
بار امروز من، درخور یک شنبه ی قوی هیکل و پر قدرت نبود! اون جوری که اول هفته ها، خیلی آرمانی و فضایی برنامه مینویسیم و همون روز اول، آخر شب شنبه، لیست بلند تیک نخورده ی کارهامون رو میذاریم رو به رومون و میگیم: انشالله از شنبه ی بعدی :)
واقعیت اینه که شنبه، قوی ترین و پرزور ترین روز هفته نیست.
و دومینوی آغاز یک برنامه ی خوب، از همون خشت اولیه که واقع بینانه چیده شده و تحت تاثیر شنبه ها و اول هفته ها و اول ماه ها قرار نگرفته.
یک چیدمان منطقی از کارهایی که باید انجام بدیم، با این دیدگاه که من توان و پتانسیل حال حاضرم رو در نظر دارم و این چیدمان رو فضایی و خیلی فراتر از حد توانم تنظیم نمیکنم.
داستان شنبه ها، همون زنجیره ایه که حلقه های هرهفته به هم گره میخورن و اگه حواسمون بهش نباشه، یک روزی میبینیم یک ریسمان از شنبه های به هم بافته ای داریم که هرگز نرسیدن، و یک زنجیره از شنبه هایی که پازلشون رو آرمانی چیدیم و هرگز با اون نقشی که ما میخواستیم، تصویر نشدن.
بار امروز من هم، در خور یک شنبه ی قوی هیکل پرزور نبود اما، پازلی بود که چند قطعه ی کوچیک داشت و یکی از اون قطعه ها، بیست و هفتمین روز داستان اصلیمون بود...
✒️Zahra
#day_by_day
#day27
❤5
Success
شنبه ها همیشه انرژی عجیبی دارن. انگار بار تمام هفته رو به دوش میکشن و معمولا هم یا دوستشون داریم یا ازشون فراری هستیم، چون رسیدنشون توی تقویم روزها یعنی امروز همون روزیه که یک هفته پشت گوش انداختیم. بار امروز من، درخور یک شنبه ی قوی هیکل و پر قدرت نبود!…
بعضی شبها فراموشم میشه یا شرایط ارسال پیام نیست و جا میمونه و امشب درواقع، بیست و نهمین گامی بود که برداشتیم.
بیست و نه شب که اصلا کم نیست و همین، یعنی تا اینجا ما برنده ایم!☘
#day_by_day
#day28
#day29
بیست و نه شب که اصلا کم نیست و همین، یعنی تا اینجا ما برنده ایم!☘
#day_by_day
#day28
#day29
❤8
Audio
بچهها من واقعا لذت بردم از کامنتای فیلم قبلی
دونه دونه راجع به کامنتا تو این ویس باهم گپ میزنیم، فقط دوتا سوال میپرسم اول ویس ازتون که دوست دارم تو کامنتای این ویس نظراتتونو بدونم❤️ مصداق دو تا نماد رو در فیلم ازتون پرسیدم، یکی "رد شدن از کنار بقیه" و دوم " چنگالی" که اون فرد رو بر میداشت و نجات میداد.
وسطای ویس هم راجع به نحوه ی آزمون دادن یه بحث جالب پیش میاد که میتونه به دردتون بخوره❤️
#دکتر_سارا_صندوقداران
#دندانپزشکی_شهیدبهشتی
@success_program
دونه دونه راجع به کامنتا تو این ویس باهم گپ میزنیم، فقط دوتا سوال میپرسم اول ویس ازتون که دوست دارم تو کامنتای این ویس نظراتتونو بدونم❤️ مصداق دو تا نماد رو در فیلم ازتون پرسیدم، یکی "رد شدن از کنار بقیه" و دوم " چنگالی" که اون فرد رو بر میداشت و نجات میداد.
وسطای ویس هم راجع به نحوه ی آزمون دادن یه بحث جالب پیش میاد که میتونه به دردتون بخوره❤️
#دکتر_سارا_صندوقداران
#دندانپزشکی_شهیدبهشتی
@success_program
❤5
Success
بعضی شبها فراموشم میشه یا شرایط ارسال پیام نیست و جا میمونه و امشب درواقع، بیست و نهمین گامی بود که برداشتیم. بیست و نه شب که اصلا کم نیست و همین، یعنی تا اینجا ما برنده ایم!☘ #day_by_day #day28 #day29
امروز روز خیلی ایده آلی نبود. روزی که همه چیز خوب پیش بره و آخر شب با خوشحالی روزت رو جمعبندی کنی!
امروز از اون روزهایی بود که مدام به باگ میخوردم. از اون باگ هایی که اصلا نمیفهمی کجا رو داری اشتباه میکنی که برطرفش کنی.
تصمیم گرفتم یک ساعت تمرکزم رو بذارم روی یک پروژه ی دیگه ولی باگ اون هم برطرف نمیشد و شده بود باگ اندر باگ :)
ساعت حدود دوازده بود که بعد تقریبا چهار ساعت تلاش، یک (و فقط یک) باگ رفع شد و من شبیه تماشاچی های فوتبال وقتی تیم مورد علاقشون در آستانه ی گل زدنه، نیم خیز و هیجان زده میشن، تقریبا از خوشحالی از جام پریدم ولی بعدش کلافه تر سر جام نشستم چون قدم بعدی، باگ بزرگتری بود :)
ساعت کاریم که تموم شد، در حین منتظر ایستادن برای رسیدن آسانسور داشتم فکر میکردم یک روز کاری تلف شد و هیچی درست پیش نرفت. هیچ کاری انجام نشد. یک روز کاری به "فکر کردن" گذشت. فکر کردن برای حل مشکلاتی که بخشیشون ملموسن و باید اونقدر راه حل های مختلفی رو امتحان کرد که به جواب رسید، و بخشیشون اصلا پیدا هم نیستن! فقط میدونی وجود دارن و قبل از امتحان کردن جواب های مختلف، اول باید بفهمی اصلا مشکل، دقیقا از کجاست؟
مثل وقتی که همه چیز به نظر ایده آله ولی ترازت توی آزمون استاپ کرده، مثل وقتی که درصدت تو اون درس به خصوص پیشرفت نمیکنه و مثل همه ی وقتایی که نمودارت گیر میکنه و صعودی نمیشه...
چندبار دیگه دکمه ی آسانسور رو زدم و از کلافگی این پا و اون پا کردم.
بعد یک لحظه، انگار که ناگهان یک چیزی بگه دینگ و یک چراغی روشن بشه، یاد حرف همکارم افتادم که یکبار گفته بود فکر نکن دیباگ(برطرف کردن مشکل) کردن، چیزی جدای از مسیر و کارته.
آسانسور بالا نمیاومد؛ چندبار دیگه دکمه رو زدم و سعی کردم با خودم مرور کنم که روزم تلف نشده و اونقدر ها هم روز بدی نداشتم. بعد از انتظار خسته شدم و با یک کوله ی سنگین و تنگی نفس حاصل از سرماخوردگی، سه طبقه رو از پله ها پایین رفتم و دیدم، امروز آسانسور هم خراب شده بود :)))
✒️Zahra
#day_by_day
#day30
امروز از اون روزهایی بود که مدام به باگ میخوردم. از اون باگ هایی که اصلا نمیفهمی کجا رو داری اشتباه میکنی که برطرفش کنی.
تصمیم گرفتم یک ساعت تمرکزم رو بذارم روی یک پروژه ی دیگه ولی باگ اون هم برطرف نمیشد و شده بود باگ اندر باگ :)
ساعت حدود دوازده بود که بعد تقریبا چهار ساعت تلاش، یک (و فقط یک) باگ رفع شد و من شبیه تماشاچی های فوتبال وقتی تیم مورد علاقشون در آستانه ی گل زدنه، نیم خیز و هیجان زده میشن، تقریبا از خوشحالی از جام پریدم ولی بعدش کلافه تر سر جام نشستم چون قدم بعدی، باگ بزرگتری بود :)
ساعت کاریم که تموم شد، در حین منتظر ایستادن برای رسیدن آسانسور داشتم فکر میکردم یک روز کاری تلف شد و هیچی درست پیش نرفت. هیچ کاری انجام نشد. یک روز کاری به "فکر کردن" گذشت. فکر کردن برای حل مشکلاتی که بخشیشون ملموسن و باید اونقدر راه حل های مختلفی رو امتحان کرد که به جواب رسید، و بخشیشون اصلا پیدا هم نیستن! فقط میدونی وجود دارن و قبل از امتحان کردن جواب های مختلف، اول باید بفهمی اصلا مشکل، دقیقا از کجاست؟
مثل وقتی که همه چیز به نظر ایده آله ولی ترازت توی آزمون استاپ کرده، مثل وقتی که درصدت تو اون درس به خصوص پیشرفت نمیکنه و مثل همه ی وقتایی که نمودارت گیر میکنه و صعودی نمیشه...
چندبار دیگه دکمه ی آسانسور رو زدم و از کلافگی این پا و اون پا کردم.
بعد یک لحظه، انگار که ناگهان یک چیزی بگه دینگ و یک چراغی روشن بشه، یاد حرف همکارم افتادم که یکبار گفته بود فکر نکن دیباگ(برطرف کردن مشکل) کردن، چیزی جدای از مسیر و کارته.
آسانسور بالا نمیاومد؛ چندبار دیگه دکمه رو زدم و سعی کردم با خودم مرور کنم که روزم تلف نشده و اونقدر ها هم روز بدی نداشتم. بعد از انتظار خسته شدم و با یک کوله ی سنگین و تنگی نفس حاصل از سرماخوردگی، سه طبقه رو از پله ها پایین رفتم و دیدم، امروز آسانسور هم خراب شده بود :)))
✒️Zahra
#day_by_day
#day30
❤6👍2
Success
امروز روز خیلی ایده آلی نبود. روزی که همه چیز خوب پیش بره و آخر شب با خوشحالی روزت رو جمعبندی کنی! امروز از اون روزهایی بود که مدام به باگ میخوردم. از اون باگ هایی که اصلا نمیفهمی کجا رو داری اشتباه میکنی که برطرفش کنی. تصمیم گرفتم یک ساعت تمرکزم رو بذارم…
روز سی و یکم نسبتا بهتر گذشت؛ با مدیرم جلسه داشتیم و درباره ی موضوعات و مشکلات پروژه صحبت کردیم و چیزی که برام خیلی پررنگ و قابل لمس بود، این صحبتشون بود که میگفت دنیای رشته ی ما مثل جنگل میمونه. هرچقدر پیش بری، هیچ دو تا درخت شبیه به همی پیدا نمیکنی، همه چیز جدید و تازه است!
و انگار اطمینان خاطری بهم تزریق شد که ببین! کسی که قدر سالها از تو با تجربه تر، با سواد تر و پخته تره داره این حرف رو میزنه.
تمام امروز رو هم مشغول دیباگ بودم و فردا و روزهای آینده رو هم.
چون بلاخره، این هم جزو مسیره و نمیشه که باگ ها تا ابد دست نخورده بمونن، نمیشه که تا به امید درست شدن خود به خودی پروژه نشست و نمیشه هیچ کاری نکرد و توقع داشت آسانسورهامون درست کار کنن :")
✒️Zahra
#day_by_day
#day31
و انگار اطمینان خاطری بهم تزریق شد که ببین! کسی که قدر سالها از تو با تجربه تر، با سواد تر و پخته تره داره این حرف رو میزنه.
تمام امروز رو هم مشغول دیباگ بودم و فردا و روزهای آینده رو هم.
چون بلاخره، این هم جزو مسیره و نمیشه که باگ ها تا ابد دست نخورده بمونن، نمیشه که تا به امید درست شدن خود به خودی پروژه نشست و نمیشه هیچ کاری نکرد و توقع داشت آسانسورهامون درست کار کنن :")
✒️Zahra
#day_by_day
#day31
❤3👍2
Success
روز سی و یکم نسبتا بهتر گذشت؛ با مدیرم جلسه داشتیم و درباره ی موضوعات و مشکلات پروژه صحبت کردیم و چیزی که برام خیلی پررنگ و قابل لمس بود، این صحبتشون بود که میگفت دنیای رشته ی ما مثل جنگل میمونه. هرچقدر پیش بری، هیچ دو تا درخت شبیه به همی پیدا نمیکنی،…
امروز طلسم یادگیری موضوعی رو شکستم که شاید بالای دوهفته بود از شروع کردنش میترسیدم و تو یک ساعت اول هم، چندبار خواستم بلند شم و برم. ولی قسمت اولش رو که تموم کردم و دیدم خب! اونقدرا هم که بزرگش کرده بودم بزرگ نبود. و مبحث بعدیش شروع شد و بعد موضوع به چند تا زیرشاخه ی کوچیکتر شکست که هم از نظر روانی بار کمتری داشت، هم حالا شفاف تر میدونم قدم بعدی چیه. و تلاش کردن برای انجام دادن یه تسک مشخص و شفاف، خوندن یک مبحث مشخص، حل کردن یک تعداد سوال معین، خیلی ساده تر از فکر کردن به یک کُلِّ بزرگه که حتی هفته ها جرئت نزدیک شدن بهش رو هم نداریم.
✒️Zahra
#day_by_day
#day32
✒️Zahra
#day_by_day
#day32
❤4
Success
امروز طلسم یادگیری موضوعی رو شکستم که شاید بالای دوهفته بود از شروع کردنش میترسیدم و تو یک ساعت اول هم، چندبار خواستم بلند شم و برم. ولی قسمت اولش رو که تموم کردم و دیدم خب! اونقدرا هم که بزرگش کرده بودم بزرگ نبود. و مبحث بعدیش شروع شد و بعد موضوع به چند…
فکر میکنم حدود دو هفته قبل بود که من سر یک مسئله ی درسی به مشکل خوردم. چند صفحه محاسبات طولانی برای اثبات یک موضوع که بعد از درک تئوری، باید به صورت عملی اجرایی میشد.
یک بخش از محاسبات رو مسلط نمیشدم و عدم تسلط روی اون بخش مسئله، یعنی پاره شدن نخ تسبیحی که با زحمت، چند تا دونه اش رو کنار هم چیدی و تلاش میکنی باقی مهره ها رو هم نخ کنی.
اوایل هر چندروز یک بار برگه هام رو پهن میکردم کف زمین و روی میز کتابخونه و هرجایی که فرصتش پیش میاومد، و با این اعداد و ارقام و اشکال و کدها دست و پنجه نرم میکردم.
و توی اتوبوس، وقت استراحت محل کار یا حتی گاها قبل از خواب بهشون فکر میکردم.
به دلایلی دیگه فرصت نشد برگردم و زمان متمرکزی صرف مطالعه ی اون موضوع کنم ولی، همچنان مسئله توی ذهنم پررنگ بود و بهش فکر میکردم.
تا امروز که برگشتم به موضوع و دیدم مسئله چقدر برام قابل فهم و اجراست و چقدر ساده شده!
بعد یاد این تصویر افتادم که ترم قبل، یکی از اساتیدم در چنلش منتشر کرده بود و خیلی وقت ها هم، ما برای یادآوری و تسلط بیشتر روی یک مطلب، ناخوداگاه از روش هایی استفاده میکنیم که بر همین اساس بنا شدن.
#day_by_day
#day33
یک بخش از محاسبات رو مسلط نمیشدم و عدم تسلط روی اون بخش مسئله، یعنی پاره شدن نخ تسبیحی که با زحمت، چند تا دونه اش رو کنار هم چیدی و تلاش میکنی باقی مهره ها رو هم نخ کنی.
اوایل هر چندروز یک بار برگه هام رو پهن میکردم کف زمین و روی میز کتابخونه و هرجایی که فرصتش پیش میاومد، و با این اعداد و ارقام و اشکال و کدها دست و پنجه نرم میکردم.
و توی اتوبوس، وقت استراحت محل کار یا حتی گاها قبل از خواب بهشون فکر میکردم.
به دلایلی دیگه فرصت نشد برگردم و زمان متمرکزی صرف مطالعه ی اون موضوع کنم ولی، همچنان مسئله توی ذهنم پررنگ بود و بهش فکر میکردم.
تا امروز که برگشتم به موضوع و دیدم مسئله چقدر برام قابل فهم و اجراست و چقدر ساده شده!
بعد یاد این تصویر افتادم که ترم قبل، یکی از اساتیدم در چنلش منتشر کرده بود و خیلی وقت ها هم، ما برای یادآوری و تسلط بیشتر روی یک مطلب، ناخوداگاه از روش هایی استفاده میکنیم که بر همین اساس بنا شدن.
#day_by_day
#day33
👍5😍1
Success
فکر میکنم حدود دو هفته قبل بود که من سر یک مسئله ی درسی به مشکل خوردم. چند صفحه محاسبات طولانی برای اثبات یک موضوع که بعد از درک تئوری، باید به صورت عملی اجرایی میشد. یک بخش از محاسبات رو مسلط نمیشدم و عدم تسلط روی اون بخش مسئله، یعنی پاره شدن نخ تسبیحی…
بعضی وقت ها محدودیت ساعت ها شکسته میشه، قدم هات از اندازه ی همیشگی بلند تر میشن و انگار قدت به چیزی میرسه که تا اون موقع، نمیرسید.
احساس اینکه یک لحظه میایستی و میگی چند ساعته که دارم متمرکز کار میکنم؟ چندروزه که دارم اینجوری درس میخونم؟ و لذت لحظه ای که متوجه میشی مرزبندی های ذهن خودت رو شکستی و یک سطح پیشرفت کردی.
شاید بعضی وقت ها، راه نجات شکستن هر مرز و محدودیت و قالبیه که توی ذهن میچرخه و تکرار میشه؛ حتی اگه قدر یک ساعت تلاش بیشتر باشه...
✒️Zahra
#day_by_day
#day33
#day34
احساس اینکه یک لحظه میایستی و میگی چند ساعته که دارم متمرکز کار میکنم؟ چندروزه که دارم اینجوری درس میخونم؟ و لذت لحظه ای که متوجه میشی مرزبندی های ذهن خودت رو شکستی و یک سطح پیشرفت کردی.
شاید بعضی وقت ها، راه نجات شکستن هر مرز و محدودیت و قالبیه که توی ذهن میچرخه و تکرار میشه؛ حتی اگه قدر یک ساعت تلاش بیشتر باشه...
✒️Zahra
#day_by_day
#day33
#day34
👍5❤2😍1
Success
بعضی وقت ها محدودیت ساعت ها شکسته میشه، قدم هات از اندازه ی همیشگی بلند تر میشن و انگار قدت به چیزی میرسه که تا اون موقع، نمیرسید. احساس اینکه یک لحظه میایستی و میگی چند ساعته که دارم متمرکز کار میکنم؟ چندروزه که دارم اینجوری درس میخونم؟ و لذت لحظه…
یه سری روزها هم سخت تر میگذرن. اما به هرحال میگذرن و به قول حافظ
دائما یکسان نباشد حال دوران، غم مخور☘
#day_by_day
#day35
#day36
پ.ن: پنجشنبه به جز ساعت کاریم توی محل کار، کار مرتبطی انجام ندادم و به فعالیت دیگه ای مشغول بودم. ولی دیروز و امروز، تقریبا تمام روز زمان گذاشتم. از همون اول صبح که حتی کلاسهام رو غیبت کردم تا بتونم توی کتابخونه بمونم، تا چند ساعت آینده که دقیقا نمیدونم چه ساعتی برنامه هام تیک میخورن. اما باید تموم بشن چون فردا خودش به اندازه ی کافی کار داره و کار امروز، نباید به فردا بمونه☘
پ.ن۲: آسمون دانشگاه در یکی از روز های پاییز ۴۰۳
دائما یکسان نباشد حال دوران، غم مخور☘
#day_by_day
#day35
#day36
پ.ن: پنجشنبه به جز ساعت کاریم توی محل کار، کار مرتبطی انجام ندادم و به فعالیت دیگه ای مشغول بودم. ولی دیروز و امروز، تقریبا تمام روز زمان گذاشتم. از همون اول صبح که حتی کلاسهام رو غیبت کردم تا بتونم توی کتابخونه بمونم، تا چند ساعت آینده که دقیقا نمیدونم چه ساعتی برنامه هام تیک میخورن. اما باید تموم بشن چون فردا خودش به اندازه ی کافی کار داره و کار امروز، نباید به فردا بمونه☘
پ.ن۲: آسمون دانشگاه در یکی از روز های پاییز ۴۰۳
❤5👍1
Audio
گپ بزنیم☘️
درمورد وقتایی که خیلی چیزا میدونیم اما موقعش که پیش میاد میبینیم عمل بهش خیلی هم راحت نیست؛ همینطور درمورد مصداقهایی که در ویس قبلی گفتیم.
اسم این سری گپ طوره، چون هیچ وقت یه ویس gap_tor درمورد یه موضوع واحد نیست و لابه لاش کلی گپ و گفت پیش میاد☘️❤️
#دکتر_سارا_صندوقداران
#دندانپزشکی_شهیدبهشتی
@success_program
درمورد وقتایی که خیلی چیزا میدونیم اما موقعش که پیش میاد میبینیم عمل بهش خیلی هم راحت نیست؛ همینطور درمورد مصداقهایی که در ویس قبلی گفتیم.
اسم این سری گپ طوره، چون هیچ وقت یه ویس gap_tor درمورد یه موضوع واحد نیست و لابه لاش کلی گپ و گفت پیش میاد☘️❤️
#دکتر_سارا_صندوقداران
#دندانپزشکی_شهیدبهشتی
@success_program
❤4💯1
Success
یه سری روزها هم سخت تر میگذرن. اما به هرحال میگذرن و به قول حافظ دائما یکسان نباشد حال دوران، غم مخور☘ #day_by_day #day35 #day36 پ.ن: پنجشنبه به جز ساعت کاریم توی محل کار، کار مرتبطی انجام ندادم و به فعالیت دیگه ای مشغول بودم. ولی دیروز و امروز، تقریبا…
بعضی برهه های زندگی، از نظر ساعتهایی که باید وقف تلاش کردن کرد، هزینه های مادی و معنوی ای که باید پرداخت و حتی میزان استرس و نگرانی، برهه های پر فشار تری هستن.
من فکر میکنم وجود این برهه ها برای پیشرفت و تغییر فاز مثبت در زندگی ضروریه، اما چیزی که بعضی وقتا بهش کمتر توجه میکنیم اینه که درسته که تلاش مستمر همراه با کمیت و کیفیت بالا خیلی ارزشمنده، اما این به معنی حذف استراحت های روحی یا جسمی نیست. و بازه های کوتاه استراحت، نه تنها به روند ضربه نمیزنن، که به افزایش کیفیتش کمک هم خواهند کرد.
البته گفتنش خیلی راحته :)
امروز درحالیکه برای ساعت به ساعت روز برنامه ریخته بودم و حتی روی ساعت های رفت و برگشت و انتراک های کلاسی هم حساب باز کرده بودم، برای یک لحظه احساس کردم نمیتونم!
و ناخوداگاه اولین واکنشم به این "نتونستن"، این احساس خستگی که ناگهان تمام سلول هام رو پر کرد، این فکر بود که زهرا نه! الان کلی کار داریم وقت استراحت نیست!
و نه که در لحظه بتونم واکنشی نشون بدم، با این فکر موافقت خودم رو اعلام کردم و خواستم ادامه بدم.
ولی واقعا نمیشد! نوشتن یک خط کد بیشتر، خوندن یک صفحه درس بیشتر، حتی برداشتن فیزیکی یک قدم بیشتر تا دانشکده و کلاس بعدی، عملا ناممکن بود.
من سی و شش روز اخیر رو از تلاش کردن و ساعتهایی که صرف کار و درس و حوزه ی کامپیوتر کردم گفتم، اما امشب میخوام چراغ روز سی و هفتم رو، نه با ساعتهایی که امروز درس خوندم و کار کردم، که با اون یک ساعتی که هیچ کدوم از اون کارها رو انجام ندادم، روشن کنم!
به افتخار اون یکساعتی که برای چیزی که دوستش داشتم وقت گذاشتم، و این بار نه تنها موافق فکر "وقت تلف کردن" نبودم، که سرسختانه تلاش میکردم فکرم رو از چیزهایی شبیه به تو این یکساعت چه کارها که نمیشد کرد، پاک کنم و برای یک ساعت، اجازه بدم ذهنم استراحت کنه.
چراغ روز سی و هفتم رو با اون یکساعت استراحت روشن میکنم که یادمون نره پرداختن به نیازهای روح و جسم، گاهی حتی از خود مسیری که تعریف میکنیم هم، مهمتره.
✒️Zahra
#day_by_day
#day37
من فکر میکنم وجود این برهه ها برای پیشرفت و تغییر فاز مثبت در زندگی ضروریه، اما چیزی که بعضی وقتا بهش کمتر توجه میکنیم اینه که درسته که تلاش مستمر همراه با کمیت و کیفیت بالا خیلی ارزشمنده، اما این به معنی حذف استراحت های روحی یا جسمی نیست. و بازه های کوتاه استراحت، نه تنها به روند ضربه نمیزنن، که به افزایش کیفیتش کمک هم خواهند کرد.
البته گفتنش خیلی راحته :)
امروز درحالیکه برای ساعت به ساعت روز برنامه ریخته بودم و حتی روی ساعت های رفت و برگشت و انتراک های کلاسی هم حساب باز کرده بودم، برای یک لحظه احساس کردم نمیتونم!
و ناخوداگاه اولین واکنشم به این "نتونستن"، این احساس خستگی که ناگهان تمام سلول هام رو پر کرد، این فکر بود که زهرا نه! الان کلی کار داریم وقت استراحت نیست!
و نه که در لحظه بتونم واکنشی نشون بدم، با این فکر موافقت خودم رو اعلام کردم و خواستم ادامه بدم.
ولی واقعا نمیشد! نوشتن یک خط کد بیشتر، خوندن یک صفحه درس بیشتر، حتی برداشتن فیزیکی یک قدم بیشتر تا دانشکده و کلاس بعدی، عملا ناممکن بود.
من سی و شش روز اخیر رو از تلاش کردن و ساعتهایی که صرف کار و درس و حوزه ی کامپیوتر کردم گفتم، اما امشب میخوام چراغ روز سی و هفتم رو، نه با ساعتهایی که امروز درس خوندم و کار کردم، که با اون یک ساعتی که هیچ کدوم از اون کارها رو انجام ندادم، روشن کنم!
به افتخار اون یکساعتی که برای چیزی که دوستش داشتم وقت گذاشتم، و این بار نه تنها موافق فکر "وقت تلف کردن" نبودم، که سرسختانه تلاش میکردم فکرم رو از چیزهایی شبیه به تو این یکساعت چه کارها که نمیشد کرد، پاک کنم و برای یک ساعت، اجازه بدم ذهنم استراحت کنه.
چراغ روز سی و هفتم رو با اون یکساعت استراحت روشن میکنم که یادمون نره پرداختن به نیازهای روح و جسم، گاهی حتی از خود مسیری که تعریف میکنیم هم، مهمتره.
✒️Zahra
#day_by_day
#day37
❤8
چند وقت پیش
یکی از دوستام در مورد همکلاسی ۳۶ ساله اش صحبت میکرد و میگفت دیگه تو این سن درس و دانشگاه به چه کاری میاد!؟
کم پیش نیومده که شنیدین
اگه تا ۲۰ سالگی دانشگاه نرفتی باختی!
اگه تا ۲۵ سالگی ازدواج نکردی سوختی!
اگه تا ۳۰ سالگی خونه و ماشین شخصی نداشته باشی زندگی درستی نداری!
و
اگه اگه اگه...
کی تعیین میکنه این اگه هارو؟
بچه ها این ما هستیم که به اعداد و ارقام معنا و اعتبار میدیم؛ وگرنه اونقدر مهم نیستن که بخوایم بااین باید و نبایدای رقمی، از آرزوهامون دست بکشیم.
باید بگذره تا تا بالاخره بفهمی برای رهایی به هیچ کس جز خودت چشم امید نداشته باشی.
باید بگذره تا بفهمی تموم این آدما درگیر جنگ درون خودشون هستن و نباید از هیچ کس توقع داشته باشی.
باید بگذره تا بفهمی کسی با موفقیتش مانع رسیدن تو به سعادت نمیشه چون هر کسی تو این دنیا یه سهمی داره و باید برای سهم خودش بجنگه.
اگه یه دقت کنی به خودت میبینی همیشه در گریزی و حرص اینو میزنی که همیشه باید همه چیز زودتر از موعد واست رقم بخوره!
کافیه یه شد ذهنیت بشه نشد!
دیگه زمین و زمان رو به هم می ریزی.
زمان بندیِ حاکم مطلق هستی مثل خودش اونقدر بی نقصه که تو هیچوقت نمیتونی بابتش طلبکار باشی.
اون میدونه کِی چی واست اتفاق بیوفته تا برسی به نهایت خوشبختی.
زنجیر این حد و حدود و زمانبندی ایده آل بقیه آدمها رو از دست و پات باز کن و از این چرخه ی معیوب خارج شو.
کوتاه نیا از خواسته های تو سرت و رویایی که بخاطرش زنده ای.
سهمتو از دنیا بگیر.
ارزششو داره
می دونی چرا؟
چون همین یه باره!
قصه ی زندگیت فقط یه باره!
این یه بار رو اونطوری که میخوای بساز.
-نجمه خواجوی-
یکی از دوستام در مورد همکلاسی ۳۶ ساله اش صحبت میکرد و میگفت دیگه تو این سن درس و دانشگاه به چه کاری میاد!؟
کم پیش نیومده که شنیدین
اگه تا ۲۰ سالگی دانشگاه نرفتی باختی!
اگه تا ۲۵ سالگی ازدواج نکردی سوختی!
اگه تا ۳۰ سالگی خونه و ماشین شخصی نداشته باشی زندگی درستی نداری!
و
اگه اگه اگه...
کی تعیین میکنه این اگه هارو؟
بچه ها این ما هستیم که به اعداد و ارقام معنا و اعتبار میدیم؛ وگرنه اونقدر مهم نیستن که بخوایم بااین باید و نبایدای رقمی، از آرزوهامون دست بکشیم.
باید بگذره تا تا بالاخره بفهمی برای رهایی به هیچ کس جز خودت چشم امید نداشته باشی.
باید بگذره تا بفهمی تموم این آدما درگیر جنگ درون خودشون هستن و نباید از هیچ کس توقع داشته باشی.
باید بگذره تا بفهمی کسی با موفقیتش مانع رسیدن تو به سعادت نمیشه چون هر کسی تو این دنیا یه سهمی داره و باید برای سهم خودش بجنگه.
اگه یه دقت کنی به خودت میبینی همیشه در گریزی و حرص اینو میزنی که همیشه باید همه چیز زودتر از موعد واست رقم بخوره!
کافیه یه شد ذهنیت بشه نشد!
دیگه زمین و زمان رو به هم می ریزی.
زمان بندیِ حاکم مطلق هستی مثل خودش اونقدر بی نقصه که تو هیچوقت نمیتونی بابتش طلبکار باشی.
اون میدونه کِی چی واست اتفاق بیوفته تا برسی به نهایت خوشبختی.
زنجیر این حد و حدود و زمانبندی ایده آل بقیه آدمها رو از دست و پات باز کن و از این چرخه ی معیوب خارج شو.
کوتاه نیا از خواسته های تو سرت و رویایی که بخاطرش زنده ای.
سهمتو از دنیا بگیر.
ارزششو داره
می دونی چرا؟
چون همین یه باره!
قصه ی زندگیت فقط یه باره!
این یه بار رو اونطوری که میخوای بساز.
-نجمه خواجوی-
❤17😍2👍1
Success
و مثل اینکه روز سی و هشتم هم به پایان رسید☘ #day_by_day #day38
چهار روز از آخرین پیامی که اینجا منتشر کردم گذشته :")
و انقدر اتفاقات مختلف افتاد و روزهای عجیب ولی با کیفیتی گذشتن که خودم کمی متعجب شدم فقط چهار روز بوده!
فردای همون روز، من در جشن معارفه ی ورودی های جدید کامپیوتر، اجرا داشتم که متاسفانه دست راستم دقیقا قبل از مراسم آسیب دید و از عوامل پشت صحنه هرکس وضعیت رو میدید میپرسید مطمئنی نمیخوای اجرات رو کنسل کنی؟ :)
اجرام رو کنسل نکردم و با کیفیت هم پیش رفت و خود اون مراسم باب آشنایی های خوب و مفیدی رو باز کرد که بابتش شکرگزارم☘
پنجشنبه، روز کاری فوقالعاده ای داشتم و جمعه، سعی کردم تمرکزم رو روی یکی از پروژه هام بذارم و این بین، میانترم یکی از اصلی ترین دروس رشته ام رو هم، خوب گذروندم و اتفاقات خوب و بد دیگه ای که هر کدومشون داستان خاص خودشون رو دارن.
و به امید خدا مجدد از امشب روندی که داشتیم رو از سر میگیریم❤️
من هشتگ روز ۳۹ و ۴۰ رو هم میزنم و خیلی برای فردا ذوق دارم. برای فردا که قطعا، روز بهتره☘
✒️Zahra
#day_by_day
#day39
#day40
و انقدر اتفاقات مختلف افتاد و روزهای عجیب ولی با کیفیتی گذشتن که خودم کمی متعجب شدم فقط چهار روز بوده!
فردای همون روز، من در جشن معارفه ی ورودی های جدید کامپیوتر، اجرا داشتم که متاسفانه دست راستم دقیقا قبل از مراسم آسیب دید و از عوامل پشت صحنه هرکس وضعیت رو میدید میپرسید مطمئنی نمیخوای اجرات رو کنسل کنی؟ :)
اجرام رو کنسل نکردم و با کیفیت هم پیش رفت و خود اون مراسم باب آشنایی های خوب و مفیدی رو باز کرد که بابتش شکرگزارم☘
پنجشنبه، روز کاری فوقالعاده ای داشتم و جمعه، سعی کردم تمرکزم رو روی یکی از پروژه هام بذارم و این بین، میانترم یکی از اصلی ترین دروس رشته ام رو هم، خوب گذروندم و اتفاقات خوب و بد دیگه ای که هر کدومشون داستان خاص خودشون رو دارن.
و به امید خدا مجدد از امشب روندی که داشتیم رو از سر میگیریم❤️
من هشتگ روز ۳۹ و ۴۰ رو هم میزنم و خیلی برای فردا ذوق دارم. برای فردا که قطعا، روز بهتره☘
✒️Zahra
#day_by_day
#day39
#day40
😍5❤2