Subcurrent
https://www.reddit.com/r/PublicFreakout/comments/1lml64c/ice_detaining_iranians/
once again licking Trump's boots comes back to bite people in the ass.
ببینید دیگه وقتشه که بگم، من واقعاً وضعیت جالبی ندارم :))
یعنی میدونم اکثرمون نداریم با توجه به جنگ و بلاتکلیفی و غیره، ولی من منظورم بیشتر از ایناست.
احساس میکنم توی یه وضعیت beginning of the end افتادهم و بیرون رفتنی ازش در کار نیست.
منتظر یه چیز بدیام، یه اتفاق بد و بزرگ، ولی اصلاً نمیدونم چیه.
احساس گیر افتادن دارم و هیچ کاری من رو از این حس دور نمیکنه.
فکر میکنم این خیلی ربطی به جنگ نداشته و از قبلش هم بوده ولی جنگ مثل یه کاتالیزور عمل کرده توی این موقعیت برای من.
و حتی احساسم ربطی به توی ایران بودن و ایرانی بودن نداره یعنی عمیقاً حس میکنم یه حس خیلی خیلی بدویتر از ایناست.
من حتی اگه الان مثلاً فنلاند یا سوییس با یه عالم پول زندگی میکردم و باغ مشارکتیای که همیشه میخواستم رو داشتم و دور و برم پر آدم و جنگل و حیوون بود هم همین حس رو داشتم. چرا این رو میگم؟ چون وقتی خودم رو توی اون موقعیت تصور میکنم، هیچ حسرتی سراغم نمیاد. هیچ «ای کاش» و آرزویی تو ذهنم نمیاد. حتی کنتراست اون رؤیا با وضعیت الانم خیلی کم به چشمم میاد.
و این من رو میترسونه. نمیدونم چه خبره و نمیتونم هم بفهمم. برای همین هم نمیدونم چیکار باید بکنم. حالم خیلی بده و با این که رفتارم مثل همیشهست و حتی علائم افسردگیم رو به بهبوده و اضطراب خاصی هم به نظر میاد ندارم، ولی این حس مزخرف تک تک لحظات روز پسِ ذهنمه و داره مغزمو از درون میخوره.
یعنی میدونم اکثرمون نداریم با توجه به جنگ و بلاتکلیفی و غیره، ولی من منظورم بیشتر از ایناست.
احساس میکنم توی یه وضعیت beginning of the end افتادهم و بیرون رفتنی ازش در کار نیست.
منتظر یه چیز بدیام، یه اتفاق بد و بزرگ، ولی اصلاً نمیدونم چیه.
احساس گیر افتادن دارم و هیچ کاری من رو از این حس دور نمیکنه.
فکر میکنم این خیلی ربطی به جنگ نداشته و از قبلش هم بوده ولی جنگ مثل یه کاتالیزور عمل کرده توی این موقعیت برای من.
و حتی احساسم ربطی به توی ایران بودن و ایرانی بودن نداره یعنی عمیقاً حس میکنم یه حس خیلی خیلی بدویتر از ایناست.
من حتی اگه الان مثلاً فنلاند یا سوییس با یه عالم پول زندگی میکردم و باغ مشارکتیای که همیشه میخواستم رو داشتم و دور و برم پر آدم و جنگل و حیوون بود هم همین حس رو داشتم. چرا این رو میگم؟ چون وقتی خودم رو توی اون موقعیت تصور میکنم، هیچ حسرتی سراغم نمیاد. هیچ «ای کاش» و آرزویی تو ذهنم نمیاد. حتی کنتراست اون رؤیا با وضعیت الانم خیلی کم به چشمم میاد.
و این من رو میترسونه. نمیدونم چه خبره و نمیتونم هم بفهمم. برای همین هم نمیدونم چیکار باید بکنم. حالم خیلی بده و با این که رفتارم مثل همیشهست و حتی علائم افسردگیم رو به بهبوده و اضطراب خاصی هم به نظر میاد ندارم، ولی این حس مزخرف تک تک لحظات روز پسِ ذهنمه و داره مغزمو از درون میخوره.
❤2💔2
Subcurrent
ببینید دیگه وقتشه که بگم، من واقعاً وضعیت جالبی ندارم :)) یعنی میدونم اکثرمون نداریم با توجه به جنگ و بلاتکلیفی و غیره، ولی من منظورم بیشتر از ایناست. احساس میکنم توی یه وضعیت beginning of the end افتادهم و بیرون رفتنی ازش در کار نیست. منتظر یه چیز بدیام،…
و من همهی اینا رو نوشتم و حتی ذرهای نتونستم این حس رو توصیف کنم...
❤1
Subcurrent
از قبل جنگ جز برای فرار از تهران، از خونه بیرون نرفتم.
یعنی پنجشنبهی قبل جنگ بعدازظهر تا عصر با دوستپسرم بیرون بودم، و دیگر هیچ.
💔1🫡1
Once in a Lifetime (2005 Remaster)
Talking Heads
Letting the days go by
Let the water hold me down
Letting the days go by
Water flowing underground
Into the blue again
After the money's gone
"Once in a lifetime"
Water flowing underground
Same as it ever was,
Same as it ever was,
Same as it ever was
Time isn't holding up
Time isn't after us
Same as it ever was,
Same as it ever was
Let the water hold me down
Letting the days go by
Water flowing underground
Into the blue again
After the money's gone
"Once in a lifetime"
Water flowing underground
Same as it ever was,
Same as it ever was,
Same as it ever was
Time isn't holding up
Time isn't after us
Same as it ever was,
Same as it ever was
Subcurrent
Talking Heads – Once in a Lifetime (2005 Remaster)
Into the blue again
Into the silent water...
Into the silent water...