Subcurrent
40 subscribers
1.39K photos
81 videos
10 files
65 links
Writing anything and everything for those close to me, and those who are too far away to talk to me but still wanna know how I've been doing.
Download Telegram
I'm thinking of taking a social media break.
I don't know...
2👏1
Subcurrent
I'm thinking of taking a social media break. I don't know...
I'm gonna try it for a bit.
I will check on my messages occasionally, and might pist some things here and there, just not as often as before.
5
Subcurrent
The Rolling Stones – Paint It, Black
No more will my green sea
Go turn a deeper blue
I could not foresee this thing
Happening to you

If I look hard enough
Into the setting sun
My love will laugh with me
Before the morning comes

I see a red door
And I want it painted black
No colors anymore
I want them to turn black

I wanna see it painted
Painted black
Black as night
Black as coal
I wanna see the sun
Blotted out from the sky
I wanna see it painted, painted, painted
Painted black
🫡1
😭2
Subcurrent
https://www.reddit.com/r/PublicFreakout/comments/1lml64c/ice_detaining_iranians/
once again licking Trump's boots comes back to bite people in the ass.
😍1
ببینید دیگه وقتشه که بگم، من واقعاً وضعیت جالبی ندارم :))
یعنی می‌دونم اکثرمون نداریم با توجه به جنگ و بلاتکلیفی و غیره، ولی من منظورم بیشتر از ایناست.
احساس می‌کنم توی یه وضعیت beginning of the end افتاده‌م و بیرون رفتنی ازش در کار نیست.
منتظر یه چیز بدی‌ام، یه اتفاق بد و بزرگ، ولی اصلاً نمی‌دونم چیه.
احساس گیر افتادن دارم و هیچ کاری من رو از این حس دور نمی‌کنه.
فکر می‌کنم این خیلی ربطی به جنگ نداشته و از قبلش هم بوده ولی جنگ مثل یه کاتالیزور عمل کرده توی این موقعیت برای من.
و حتی احساسم ربطی به توی ایران بودن و ایرانی بودن نداره یعنی عمیقاً حس می‌کنم یه حس خیلی خیلی بدوی‌تر از ایناست.

من حتی اگه الان مثلاً فنلاند یا سوییس با یه عالم پول زندگی می‌کردم و باغ مشارکتی‌ای که همیشه می‌خواستم رو داشتم و دور و برم پر آدم و جنگل و حیوون بود هم همین حس رو داشتم. چرا این رو می‌گم؟ چون وقتی خودم رو توی اون موقعیت تصور می‌کنم، هیچ حسرتی سراغم نمیاد. هیچ «ای کاش» و آرزویی تو ذهنم نمیاد. حتی کنتراست اون رؤیا با وضعیت الانم خیلی کم به چشمم میاد.

و این من رو می‌ترسونه. نمی‌دونم چه خبره و نمی‌تونم هم بفهمم. برای همین هم نمی‌دونم چیکار باید بکنم. حالم خیلی بده و با این که رفتارم مثل همیشه‌ست و حتی علائم افسردگیم رو به بهبوده و اضطراب خاصی هم به نظر میاد ندارم، ولی این حس مزخرف تک تک لحظات روز پسِ ذهنمه و داره مغزمو از درون می‌خوره.
2💔2
از قبل جنگ جز برای فرار از تهران، از خونه بیرون نرفتم.
🌚2😢1
Subcurrent
از قبل جنگ جز برای فرار از تهران، از خونه بیرون نرفتم.
یعنی پنجشنبه‌ی قبل جنگ بعدازظهر تا عصر با دوست‌پسرم بیرون بودم، و دیگر هیچ.
💔1🫡1
2👌1💔1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🤝1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
old pic
2🔥1