Subcurrent
I'm thinking of taking a social media break. I don't know...
I'm gonna try it for a bit.
I will check on my messages occasionally, and might pist some things here and there, just not as often as before.
I will check on my messages occasionally, and might pist some things here and there, just not as often as before.
❤5
Subcurrent
The Rolling Stones – Paint It, Black
No more will my green sea
Go turn a deeper blue
I could not foresee this thing
Happening to you
If I look hard enough
Into the setting sun
My love will laugh with me
Before the morning comes
I see a red door
And I want it painted black
No colors anymore
I want them to turn black
I wanna see it painted
Painted black
Black as night
Black as coal
I wanna see the sun
Blotted out from the sky
I wanna see it painted, painted, painted
Painted black
Go turn a deeper blue
I could not foresee this thing
Happening to you
If I look hard enough
Into the setting sun
My love will laugh with me
Before the morning comes
I see a red door
And I want it painted black
No colors anymore
I want them to turn black
I wanna see it painted
Painted black
Black as night
Black as coal
I wanna see the sun
Blotted out from the sky
I wanna see it painted, painted, painted
Painted black
Subcurrent
https://www.reddit.com/r/PublicFreakout/comments/1lml64c/ice_detaining_iranians/
once again licking Trump's boots comes back to bite people in the ass.
ببینید دیگه وقتشه که بگم، من واقعاً وضعیت جالبی ندارم :))
یعنی میدونم اکثرمون نداریم با توجه به جنگ و بلاتکلیفی و غیره، ولی من منظورم بیشتر از ایناست.
احساس میکنم توی یه وضعیت beginning of the end افتادهم و بیرون رفتنی ازش در کار نیست.
منتظر یه چیز بدیام، یه اتفاق بد و بزرگ، ولی اصلاً نمیدونم چیه.
احساس گیر افتادن دارم و هیچ کاری من رو از این حس دور نمیکنه.
فکر میکنم این خیلی ربطی به جنگ نداشته و از قبلش هم بوده ولی جنگ مثل یه کاتالیزور عمل کرده توی این موقعیت برای من.
و حتی احساسم ربطی به توی ایران بودن و ایرانی بودن نداره یعنی عمیقاً حس میکنم یه حس خیلی خیلی بدویتر از ایناست.
من حتی اگه الان مثلاً فنلاند یا سوییس با یه عالم پول زندگی میکردم و باغ مشارکتیای که همیشه میخواستم رو داشتم و دور و برم پر آدم و جنگل و حیوون بود هم همین حس رو داشتم. چرا این رو میگم؟ چون وقتی خودم رو توی اون موقعیت تصور میکنم، هیچ حسرتی سراغم نمیاد. هیچ «ای کاش» و آرزویی تو ذهنم نمیاد. حتی کنتراست اون رؤیا با وضعیت الانم خیلی کم به چشمم میاد.
و این من رو میترسونه. نمیدونم چه خبره و نمیتونم هم بفهمم. برای همین هم نمیدونم چیکار باید بکنم. حالم خیلی بده و با این که رفتارم مثل همیشهست و حتی علائم افسردگیم رو به بهبوده و اضطراب خاصی هم به نظر میاد ندارم، ولی این حس مزخرف تک تک لحظات روز پسِ ذهنمه و داره مغزمو از درون میخوره.
یعنی میدونم اکثرمون نداریم با توجه به جنگ و بلاتکلیفی و غیره، ولی من منظورم بیشتر از ایناست.
احساس میکنم توی یه وضعیت beginning of the end افتادهم و بیرون رفتنی ازش در کار نیست.
منتظر یه چیز بدیام، یه اتفاق بد و بزرگ، ولی اصلاً نمیدونم چیه.
احساس گیر افتادن دارم و هیچ کاری من رو از این حس دور نمیکنه.
فکر میکنم این خیلی ربطی به جنگ نداشته و از قبلش هم بوده ولی جنگ مثل یه کاتالیزور عمل کرده توی این موقعیت برای من.
و حتی احساسم ربطی به توی ایران بودن و ایرانی بودن نداره یعنی عمیقاً حس میکنم یه حس خیلی خیلی بدویتر از ایناست.
من حتی اگه الان مثلاً فنلاند یا سوییس با یه عالم پول زندگی میکردم و باغ مشارکتیای که همیشه میخواستم رو داشتم و دور و برم پر آدم و جنگل و حیوون بود هم همین حس رو داشتم. چرا این رو میگم؟ چون وقتی خودم رو توی اون موقعیت تصور میکنم، هیچ حسرتی سراغم نمیاد. هیچ «ای کاش» و آرزویی تو ذهنم نمیاد. حتی کنتراست اون رؤیا با وضعیت الانم خیلی کم به چشمم میاد.
و این من رو میترسونه. نمیدونم چه خبره و نمیتونم هم بفهمم. برای همین هم نمیدونم چیکار باید بکنم. حالم خیلی بده و با این که رفتارم مثل همیشهست و حتی علائم افسردگیم رو به بهبوده و اضطراب خاصی هم به نظر میاد ندارم، ولی این حس مزخرف تک تک لحظات روز پسِ ذهنمه و داره مغزمو از درون میخوره.
❤2💔2
Subcurrent
ببینید دیگه وقتشه که بگم، من واقعاً وضعیت جالبی ندارم :)) یعنی میدونم اکثرمون نداریم با توجه به جنگ و بلاتکلیفی و غیره، ولی من منظورم بیشتر از ایناست. احساس میکنم توی یه وضعیت beginning of the end افتادهم و بیرون رفتنی ازش در کار نیست. منتظر یه چیز بدیام،…
و من همهی اینا رو نوشتم و حتی ذرهای نتونستم این حس رو توصیف کنم...
❤1
Subcurrent
از قبل جنگ جز برای فرار از تهران، از خونه بیرون نرفتم.
یعنی پنجشنبهی قبل جنگ بعدازظهر تا عصر با دوستپسرم بیرون بودم، و دیگر هیچ.
💔1🫡1