•گزارش مختصری از این روزها:
چون تا میخوام از این روزهام بنویسم، به خودم میام میبینم از خستگی بیهوش شدم.
چون تا میخوام از این روزهام بنویسم، به خودم میام میبینم از خستگی بیهوش شدم.
❤🔥5🥰1
این روزها، کار میکنم، کارِ زیاد!
این وسط میرم کلاس و میام و بازم کار میکنم، خسته میشم؟ بله.
اما میزانِ خستگیش کمتر از لحظههاییه که راکد بودم، خستگیش میچسبه به جونِ آدم.
مخصوصاً وقتی هانیه میاد و با ذوق بهم میگه چقدر کارفرما از کارمون راضی بوده، کل خستگی جاشو میده به شادیِ بعد از گل!✨
این وسط میرم کلاس و میام و بازم کار میکنم، خسته میشم؟ بله.
اما میزانِ خستگیش کمتر از لحظههاییه که راکد بودم، خستگیش میچسبه به جونِ آدم.
مخصوصاً وقتی هانیه میاد و با ذوق بهم میگه چقدر کارفرما از کارمون راضی بوده، کل خستگی جاشو میده به شادیِ بعد از گل!✨
❤🔥9
این وسط خیلی بیشتر از قبل سعی میکنم از منطقه امنم بیرون بیام، بیشتر سعی میکنم ببینم، حس کنم، زندگی کنم!🪴
❤🔥7🥰3
برق رفته بود و من بعد از شونصد و بیست و پنج ساعت تونستم به طور مداوم پیامهای تلگرامم رو چک کنم، جمله اول هیچ ربطی به ادامهی روند نداشت ولی خب بازم تاکید میکنم روی این جمله که این روزا داره به سرعت برق و باد و در عین حال بسیار شلوغ میگذره!
از یک مهر هم که دانشگاههام و کار جدیدم قراره به کارهای این روزام اضافه بشه، اما خوبیش میدونین به چیه؟! به اینکه از یک مهر پاییزه.🎀✨
از یک مهر هم که دانشگاههام و کار جدیدم قراره به کارهای این روزام اضافه بشه، اما خوبیش میدونین به چیه؟! به اینکه از یک مهر پاییزه.🎀✨
🍓7
بین شلوغیهام هر چند ساعت یه بار یادم میفته که آدم عزیز زندگیم بعد از مدتها برگشته ایران، درسته هنوز ازم دوره، ولی بازم ایرانه، یه بار از اول ذوق میکنم و دوباره به زندگیِ جالبم ادامه میدم.🥹🫂💕
🍓10
برام پروانه میاری، میگی اینو ببین چه قشنگه، دیدمش یاد تو افتادم…
غصه خوردن منو میبینی، میری برام یه برگ پاییزی میاری، میگی صدف ببین چقدر قشنگه، داره پاییز میشهها، بیا اینو بدمش به تو.
بابا تو چقدر مراقبت کردن از روح منو بلدی، تو چقدر مردی بابا؛ بابا من خیلی دوست دارم، به اندازه تمام لحظههایی که خیره میشی تو چشام تا ببینی غمی تو دلم نیست، به اندازه تک تک لحظههایی که نازمو میکشی، به اندازه لحظههایی که بهم میگی نمیدونی چقدر تو این دنیای بیاعتبار، وجود تو باعث افتخار منه.
بابا من دقیقاً به اندازه اون لحظهای دوست دارم که به خاطر کار نیم ساعتهی من، منو بردی تا تهران، و این من بودم که داشتم از گرما غر میزدم ولی تو با شوخی نازمو میکشیدی و منو میبردی جلوی کولر و میرفتی برام اب یخ دار پیدا کنی که من تحمل کنم اون لحظه رو.
بابا تو اتفاقاً منو پرتوقع کردی، پرتوقع تو مراقبت از روحی مثل روح من، پرتوقع تو توجه، پرتوقع تو دوست داشتنها، چون بهم یاد دادی یه مرد واقعی چجوری باید با آدم رفتار کنه، تو خیلی مردی بابا، سایت مستدام.🫂✨
غصه خوردن منو میبینی، میری برام یه برگ پاییزی میاری، میگی صدف ببین چقدر قشنگه، داره پاییز میشهها، بیا اینو بدمش به تو.
بابا تو چقدر مراقبت کردن از روح منو بلدی، تو چقدر مردی بابا؛ بابا من خیلی دوست دارم، به اندازه تمام لحظههایی که خیره میشی تو چشام تا ببینی غمی تو دلم نیست، به اندازه تک تک لحظههایی که نازمو میکشی، به اندازه لحظههایی که بهم میگی نمیدونی چقدر تو این دنیای بیاعتبار، وجود تو باعث افتخار منه.
بابا من دقیقاً به اندازه اون لحظهای دوست دارم که به خاطر کار نیم ساعتهی من، منو بردی تا تهران، و این من بودم که داشتم از گرما غر میزدم ولی تو با شوخی نازمو میکشیدی و منو میبردی جلوی کولر و میرفتی برام اب یخ دار پیدا کنی که من تحمل کنم اون لحظه رو.
بابا تو اتفاقاً منو پرتوقع کردی، پرتوقع تو مراقبت از روحی مثل روح من، پرتوقع تو توجه، پرتوقع تو دوست داشتنها، چون بهم یاد دادی یه مرد واقعی چجوری باید با آدم رفتار کنه، تو خیلی مردی بابا، سایت مستدام.🫂✨
❤🔥21🍓5🥰2
من از حضور آدم حسابیهای دورم واقعاً شانس آوردم، دو تا قهوه گرفتم، رفتم دانشگاهِ پسرعمم، انقدی باهم حرفای خواهر بردارانه زدیم، انقدی منو از مسیری که دارم میرم و هدفام مطمئنتر کرد و انقدی حس خفن بودن بهم داد که بغضی که موقع رفتن داشتم تبدیل شد به رقص موقع برگشت، انقدی حرف زدیم و حرف زدیم که آخرش در دانشگاهم بستیم و زدیم بیرون.
🍓9🥰1
اتفاقاً بذار بشکننت عزیزم، فداسرمون اگه تیکه پاره شدیم، هی بکوب و از نو بساز ویرونههای وجودت رو، تهش با همیناست که من بودنمون معنی پیدا میکنه دیگه مگه نه؟!
ما که نمیخواییم یه نسخه تکراری از حضور بقیه آدما باشیم.
❤🔥7👍1
از دفتر نشریه، یه تعداد از کتابم رو برام ارسال کردن، همینجوری که داشتم به این فکر میکردم که الان میخوام با این همه جلد از کتابم چیکار کنم، یه جرقه تو ذهنم زد و رفتم سراغ ویژن بردم، دو سال پیش که داشتم میساختمش درباره تک تک جزئیاتش به ثمین توضیح داده بودم، تو ویسم بهش گفته بودم ثمین این منم که تکیه دادم به کتابایی که بعد از دوسال تلاش بلاخره چاپ شده، در ادامه گفتم اینکه اصلاً این همه جلد از کتاب پیش من چیکار میکنه رو نمیدونم، فقط میخوام یه نشونه از این باشه که زحمتم نتیجه داده و من چند جلد از کتابم رو دارم! =))
عه، زندگی چقدر جالبناکه، من الان چند جلد از کتابم رو دارم که هنوز تصمیم نگرفتم باهاشون چیکار کنم، فقط گذاشتم تو قفسهای که جلوی تختمه، که هی نگاش کنم و یادم بیاد زحمتها بلاخره نتیجه میدن.
عه، زندگی چقدر جالبناکه، من الان چند جلد از کتابم رو دارم که هنوز تصمیم نگرفتم باهاشون چیکار کنم، فقط گذاشتم تو قفسهای که جلوی تختمه، که هی نگاش کنم و یادم بیاد زحمتها بلاخره نتیجه میدن.
❤🔥15🥰1
نشونهی اصلی اومدن پاییز نه سرد شدن هواست، نه زرد شدن برگا، نشونهی اصلیش مریض شدن منههه!
(تقریباً هیچ آخر شهریوری رو سالم نیستم)
(تقریباً هیچ آخر شهریوری رو سالم نیستم)
🕊5