شیپپارتی! قصݛ شـیݛین
از آن تالار بیرون آمدم و به راهرویی رسیدم که روی دیوارهایش نقاشیهایی از آسمان تیره، زمینهای یخزده و درختانی بیبرگ دیده میشد. در میانهٔ راه، تصویری از سال ۱۸۱۶ قرار داشت؛ سالی که به سبب اثرات فوران عظیم آتشفشان تامبورا در سال پیش از آن، در بخشهایی از…
اگر اشتباه نکنم استوری "فرانکشتاین" هم تو همین دوره نوشته شده؟ مطمئن نیستم .
این ساید فلسفی من زیاد بیرون نمیاد
به نقاشی خیره شدم. درختانش خمیده بودند، آسمانش سنگین بود و خانههای دوردست در مه گم شده بودند. با خود اندیشیدم که اگر تاریخ تنها از پادشاهان و جنگها ساخته نشده باشد، پس شاید از همین تابستانهای ازدسترفته، از گربههایی که دیگر کسی صدایشان نمیزند، از رقصندگانی که نمیدانستند چرا میرقصند و از آدمهایی ساخته شده باشد که در روزگاری سخت، بیآنکه بدانند روزی موضوع پژوهش و شگفتی آیندگان خواهند شد، تنها تلاش میکردند زنده بمانند.
و این دقیقاً همون چیزي بود که میخواستم بگم؛ تاریخ تماماً به فتوحات و لشکرکشیها و جمال و شکوهمندی نیست. تاریخ دقیقاً میتونه چیزی رو به وجود بیاره، پرورش بده، شکل بده و در نهایت نشر بده که در اون لحظه شاید اصلأ یك بحث تاریخی به نظر نیاد، اما ممکنه یك ملت و یك شهر و یك دوره رو به سختي کشیده باشه؛ همونطور که اخیرأ خوندم، ما هیچوقت اون حقیقت درست و عمیق رو پشت داستان شهر سوخته کشورمون نفهمیدیم. اونقدرها هم بزرگ نیست نه؟ اما بزرگه. دقیقا مثل داستان همین گربهها
شاید این موزه برای مردگان ساخته نشده بود؛ شاید برای آنهایی بود که هنوز زندهاند، اما از ترس آنکه روزی به فراموشی سپرده شوند، به هر نشانهای چنگ میزنند تا اثری از خود بر جای بگذارند.
شاید تاریخ، آنگونه که در کتابها نوشتهاند، تنها مجموعهای از تاریخها، نامها و پیروزیها نباشد. شاید تاریخ، انبوهی از صداهای خاموش باشد؛ صدای پنجهای کوچک بر شیشه، صدای قدمهای سربازی که دیگر به خانه بازنگشت، صدای کفشهایی که در میدان استراسبورگ بر سنگفرش کوبیده میشدند و صدای آدمهایی که در زمستانی بیپایان، به دنبال ذرهای گرما میگشتند.
این پارت رو خیلي دوست داشتم؛ تاریخ هیچوقت فراموش نمیکنه، اما این نشونه رو به وقایعش میده که مردم دارن فراموش میکنن، و این چیزیه که روایتها رو میترسونه.
هر کدوم از اون آدمهایی که تو اون میدون تقریبا نابود شدن، یا هر کدوم از اون گربهها، شاید مرده باشن اما هیچوقت نامشون از صفحات تاریخ این دنیا حذف نشده.
و شاید وظیفهٔ این موزه، نه زندهکردن گذشته، که گوشسپردن به همان صداهایی باشد که جهان از شنیدنشان بازمانده است.
زیرا فراموشی همیشه با فریادی بلند آغاز نمیشود؛ گاهی آهسته، از کنار یک ویترین میگذرد، روی نامی قدیمی مینشیند و آنقدر بیصدا پیش میرود که روزی هیچکس به یاد نمیآورد چه چیزی را از دست داده است.
Exactly.
به فراموشي سپردن اون نامها و اتفاقات، هیچوقت با فریاد اتفاق نمیوفته، همون قدر بی صدا و در سکوت اتفاق میوفته که به وجود اومدن.
اما پیش از بستهشدن در، صدای دیگری از دل موزه برخاست؛ صدایی که نه شبیه میو بود، نه شبیه موسیقی و نه شبیه قدمهای انسانی.
صدای ورقخوردن صفحهای قدیمی بود.
و من آنجا را ترک کردم، با این اندیشه که هیچ خاطرهای بهراستی نمیمیرد، مگر آنکه آخرین کسی که به یادش میآورد نیز از جهان برود؛ و حتی آنگاه، شاید چیزی کوچک، به اندازهٔ رد پنجهای بر غبار، در گوشهای از جهان باقی بماند تا روزی رهگذری بینام از کنارش بگذرد، مکث کند و برای نخستین بار بپرسد
«این، روزگاری متعلق به چه کسی بود؟»
بهترین پایان ممکن.
پایانش جوری بود که تمام اون حس سنگینی و حیرت رو تو خودش نگه داشت، و ناامیدت نکرد.
انسانها تاریخ رو بیاهمیت تلقی میکنن درصورتی که آگاه نیستن روزی خودشون هستن که بین این تاریخ عملاً محو میشن. چندتا چیز هستن که تو این دنیا، و دیگر دنیاها، تاپ هستن و به شخصه بهشون اعتقاد دارم؛ که یکیشون تاریخ هست، اصلا تابحال شده از خودتون بپرسید اگر تاریخ نبود ما اینجا نبودیم؟ چون اگر تاریخ نبود، ما واقعاً اینجا نبودیم. امیدوارم متوجهش بشید -
خسته نباشي ویل، فکر کنم نظراتم به اندازهی کافی ارزش و اهمیت نوشتهت رو بیان کردن، به علاوه واقعاً عاشق قلمت هستم همه چیز رو خیلی خوب توصیف میکنی، حتی پیچیدهترین روایتها رو به روانترین شکل بازگو میکنی که این خیلی ارزش داره؛
واقعاً خسته نباشي، وارد شدن به موزهت پشیمونم نکرد🤍))
یك مقدار زیاد صحبت کردم امیدوارم خسته نشده باشید -
Forwarded from 𝒞han's untold; ᥒovember
بعضی آدمها را نمیشود خواست؛ نه از آن جهت که دستنیافتنیاند، بلکه از آن جهت که دوست داشتنشان، بیش از آنکه به داشتنشان شبیه باشد، به تماشای شکوهشان میماند.
چرا که باید از دور به درخششان زل زد و با لبخند رشدشان را افتخار خود دانست.
من مانند یک شوالیه در میان تعداد زیادی از شاهزادهها بودم که ملکه را به رقص و پایکوبی میخواستند و برای خواستنش رقابت میکردند؛ اما در سیاهی سایه تالار گم میشوند و حتی برق زرهاشان دیدرسی به آنها را نمیدهد.
از دور به زیبایی ملکه زل میزند و به او افتخار میکند، از او محافظت میکند و حواسش به آنها هست ... چه بسا این وظیفه اش است و گاهی از آن چهارچوب خارج میشود.
جای یک وظیفه، یک عشق و فرجام به میان میاید.
همیشه کسی بودم که از دور تورا میدید و درخششت را چون خدایی میپرستید و از حضور یا شکوهت شعر میساخت..
کاش برگه ی تاریخ ما طور دیگری ورق میخورد، اینبار با دیده شدن آن سایه های تیره.
For you my dear
𝒞han's untold; ᥒovember
بعضی آدمها را نمیشود خواست؛ نه از آن جهت که دستنیافتنیاند، بلکه از آن جهت که دوست داشتنشان، بیش از آنکه به داشتنشان شبیه باشد، به تماشای شکوهشان میماند. چرا که باید از دور به درخششان زل زد و با لبخند رشدشان را افتخار خود دانست. من مانند یک شوالیه در میان…
همهی شماها نقطهی ضعف بنده رو میدونید.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from ㅤ ㅤبستنی وانیلیـ ㅤ ㅤ
چان که به این نوع عشق ورزیدن عادت نداشت صورتش کمی سرخ شده بود و لبخند زد.The Party Goer.
"خیلی بامزه ای..."
مینهو چان رو در آغوش کشید و کناز خودش روی تخت خوابوند.
Written by yours truly: Nova.
ㅤ ㅤبستنی وانیلیـ ㅤ ㅤ
چان که به این نوع عشق ورزیدن عادت نداشت صورتش کمی سرخ شده بود و لبخند زد. "خیلی بامزه ای..." مینهو چان رو در آغوش کشید و کناز خودش روی تخت خوابوند. The Party Goer. Written by yours truly: Nova.
چان عزیزم، انتظار داشتم یکم بیشتر مقاومت کنی، مثلاً فاكبوي بودیهااا
بهرحال ليمینهو کم کسی نیست.
خسته نباشید جفتتون، قشنگ و تمیز و بامزه بود - قلمت خیلي روون منظور رو میرسونه، خسته نباشیید💞
بهرحال ليمینهو کم کسی نیست.
خسته نباشید جفتتون، قشنگ و تمیز و بامزه بود - قلمت خیلي روون منظور رو میرسونه، خسته نباشیید💞
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 𝖢𝗁𝖺𝗇𝗀𝖻𝗒
ハッピ : ☹️ -- Chä
# 14 chngby.t.me
# 14 chngby.t.me
Forwarded from 𝖢𝗁𝖺𝗇𝗀𝖻𝗒
𝖢𝗁𝖺𝗇𝗀𝖻𝗒
ハッピ : ☹️ -- Chä # 14 chngby.t.me
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM