چه بودی گر نشان دل بگیرم از تو و گویم:
دل من در پناه کیست؟ گویی در پناه من...
- مهرداد اوستا
دل من در پناه کیست؟ گویی در پناه من...
- مهرداد اوستا
❤3
محمدمهدی هرمزی
دیده باعث شد اگر ویرانهام را آب برد
از تف دل بود آن آتش که ما را خانه سوخت
از تف دل بود آن آتش که ما را خانه سوخت
دل را شود از دیده فرو پای به گل
وز دست دل و دیده شود خون حاصل
حالی است بدیع و کار و باری مشکل
دل آفت دیده است و دیده غم دل...
- اوحدی
وز دست دل و دیده شود خون حاصل
حالی است بدیع و کار و باری مشکل
دل آفت دیده است و دیده غم دل...
- اوحدی
❤2
یادش بخیر، یهبار توی یکی از کلاسام بحث سر همین دیده و دل بود که استاد گفت:
ز دست دیده و دل هر دو فریاد
که هرچه دیده بیند دل کند یاد
منم کاملا یهویی به ذهنم رسید گفتم:
اول همه عاشقی ز دیدار افتد
چون دیده بدید آنگهی کار افتد
یهو برگشت به شوخی گفت خوب بلدیا نکنه زخم خوردهای توام گفتم نه بابا استاد بهقول شاعر من از کجا عشق از کجا😭😂
#از_دانشگاه
ز دست دیده و دل هر دو فریاد
که هرچه دیده بیند دل کند یاد
منم کاملا یهویی به ذهنم رسید گفتم:
اول همه عاشقی ز دیدار افتد
چون دیده بدید آنگهی کار افتد
یهو برگشت به شوخی گفت خوب بلدیا نکنه زخم خوردهای توام گفتم نه بابا استاد بهقول شاعر من از کجا عشق از کجا😭😂
#از_دانشگاه
❤3
ای سرو مایل قد دلجوی کیستی؟
خم گشته از تصور ابروی کیستی؟
چون غنچه سر به جیب تفکر نهادهای
چون گل دریده پیرهن از بوی کیستی؟
هر سو چو باد صبحدم آشفته میروی
در جستجوی نکهت گیسوی کیستی؟
نبشته بر رخ تو غباری ز مشک ناب
امروز خاکمال ز هندوی کیستی؟
آرام چون سپند نداری به هیچ جای
ای آفتاب سوختهی روی کیستی؟
سر در پی غزال تو دارند آهوان
تو خود فریب خوردهی آهوی کیستی؟
شبها به دیده خواب نداری چو سیدا
قربان شوم بگوی دعاگوی کیستی؟!
- سیدای نسفی
خم گشته از تصور ابروی کیستی؟
چون غنچه سر به جیب تفکر نهادهای
چون گل دریده پیرهن از بوی کیستی؟
هر سو چو باد صبحدم آشفته میروی
در جستجوی نکهت گیسوی کیستی؟
نبشته بر رخ تو غباری ز مشک ناب
امروز خاکمال ز هندوی کیستی؟
آرام چون سپند نداری به هیچ جای
ای آفتاب سوختهی روی کیستی؟
سر در پی غزال تو دارند آهوان
تو خود فریب خوردهی آهوی کیستی؟
شبها به دیده خواب نداری چو سیدا
قربان شوم بگوی دعاگوی کیستی؟!
- سیدای نسفی
❤2
طی شد ایّام برومندی ما در سختی
همچو آن دانه که در زیر قدم سبز شود...
- صائب
همچو آن دانه که در زیر قدم سبز شود...
- صائب
❤2
گفتم: که بعد از آن همه دلها که سوختی
کس می خورد فریب تو؟ گفتا: هنوز هم...
- رهی معیری
کس می خورد فریب تو؟ گفتا: هنوز هم...
- رهی معیری
❤4
لعنت به چشمها که
نوشداروی اشک را در لحظه از دل دریغ میکنند!
دلبستهی کهای که اینچنین به انتظار،
پاهایت به سنگ تبدیل شده است؟!
نوشداروی اشک را در لحظه از دل دریغ میکنند!
دلبستهی کهای که اینچنین به انتظار،
پاهایت به سنگ تبدیل شده است؟!
❤3
عنان گسستهتر از سیل در بیابانیم
به هر طرف که قضا میکشد شتابانیم...
- صائب
به هر طرف که قضا میکشد شتابانیم...
- صائب
❤3
دوباره سیب بچین حوا
من خستهام
بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند...
من خستهام
بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند...
❤3
خواهی حنای پا کن و خواهی نگار دست
من مشت خون خویش نمودم حلال تو...
- صائب
من مشت خون خویش نمودم حلال تو...
- صائب
❤1