‹‹دلشـدگـان››
بیت دومش مناسب احوالات عاشقاست، بهکار آدم مریض نمیاد
چون مرهم دردها همه در لب تست
آن لب باید به زیر دندان بگرفت...
پ.ن: شاید هم به کار بیاد.
آن لب باید به زیر دندان بگرفت...
پ.ن: شاید هم به کار بیاد.
❤5
با ناصح بیدرد نگویم غم هجران
بیهودهسخن محرم این راز نباشد...
- کمال خجندی
بیهودهسخن محرم این راز نباشد...
- کمال خجندی
❤3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کار مرا حواله به دیگر کسی مکن
کاندر جهان به جز تو ندارم دگر کسی :))
کاندر جهان به جز تو ندارم دگر کسی :))
❤3
دیروز رفته بودیم یادوارهی شهید یوسف فدایینژاد که سخنرانش سردار اهوازیان بود. وسط تمام حرفهای بینظیرش، این بخش رو خیلی دوست داشتم:
یهسری از مسئولین ما، همین که چشمشونو باز کردن، مادرشونو آمریکا دیدن؛ برای همین، همش دنبال سرش راه میافتن و صداش میزنن!
یهسری از مسئولین ما، همین که چشمشونو باز کردن، مادرشونو آمریکا دیدن؛ برای همین، همش دنبال سرش راه میافتن و صداش میزنن!
❤3
#یادداشت
در همسایگی خانهی پدربزرگ، خیلی سال است که تابلوی نام شهیدی را نصب کردهاند؛ شهید یوسف فدایینژاد.
بهجز مراسم تشییع، هیچوقت فرصتی برای حضور در یادوارههایش پیش نیامده بود و در تمام این سالها، تنها اطلاعاتم از او، آشنایی دورش با زنداییام بود و تابلوی همسایه. حتی یک بار هم نامش را به زبان نیاورده بودم تا دو روز پیش، هنگامی که از دندانپزشکی بازمیگشتم، تابلوی یادوارهای برای پانزدهمین سالگرد شهادتش را دیدم و نمیدانم چرا ناگهان قلبم به تپش افتاد که کاش هرجوری که شده بتوانم خود را به این مراسم برسانم.
از مادرم پرسیدم و گفت: یوسف همیشه همراه دیگر کودکان به خانهی ما میآمد و در حیاط با هم بازی میکردیم. اما فکر نکنم بتوانیم به مراسمش برویم. دیگر حرفی نزدم، اما تمام ذهنم درگیر شهیدی بود که بهطرز عجیبی دلم را بیتاب کرده بود.
شبهنگام، وقتی به تجمع رفته بودیم، مجری برنامه اعلام کرد: فردا ساعت ۵ در مسجد سراوان، یادوارهی شهید یوسف فدایینژاد برگزار میشود. بار دیگر موضوع را با مادر مطرح کردم، اما پاسخ مشخصی به دست نیاوردم و بهقدری اندوه وجودم را فرا گرفت که برای خودم هم عجیب بود. آخر منی که حتی یک بار هم به این شهید فکر نکرده بودم و حتی ندیده بودمش، چرا اینگونه بیتابی میکردم؟
فردای آن روز به روستا رفتیم و من، با این خیال که قرار نیست جایی برویم، چادرم را با خود همراه نکردم. تا اینکه بعدازظهر، مادر یکباره گفت: میخواهم مراسم را هم بروم. ناگهان با استیصال گفتم: چرا زودتر نگفتی؟ الان که چادر و لباس مناسب به همراه ندارم، چطور بیایم؟ پاسخ داد: اگر نیایی هم چیزی نمیشود. حق با او بود، اما تمام وجودم به تلاطم درآمده بود که حالا موقعیت پیش آمده اما مدام مشکلات سر راهم سبز میشوند. کم مانده بود همانجا وسط خانه، اشکهایم سرازیر شود.
تا اینکه در لحظهی آخر، در ته کمد یک چادر مشکی طرحدار پیدا شد که همه فراموشش کرده بودیم. من گویی معجزهای رخ داده باشد، فوری روسری رنگ و رو رفتهی مشکی را که به سختی پیدا کرده بودم به سر کردم و با چادر قدیمی راه افتادم.
وقتی وارد مزارش شدیم، نمیخواستم قدمی به جلو یا عقب بردارم. تمام وجودم طالب متوقف شدن زمان در همان لحظه بود، بدون اینکه دلیلش را بدانم. بالاخره وارد مسجد شدیم و ناخودآگاه تسبیح دور دستم را درآوردم و شروع کردم به زیر و رو کردن دانههایش با انگشتان.
ساعت ۵ بود که مجری کلام را آغاز کرد:
من به مراسمهای زیادی دعوت میشوم که گاهی اوقات فرصت رسیدن به برخی را ندارم. اما یک بار یکی از دوستانم گفت: هر مراسمی را نتوانستی حضور پیدا کنی، اشکالی ندارد؛ اما خودت را از حضور در یادوارهی شهیدان محروم نساز. چرا که این تو نیستی که برای شرکت تصمیم میگیری، بلکه آن شهید است که برایت دعوتنامه میفرستد و قدمهایت را به سوی خودش میکشد.
گویی تمام این حرفها خطاب به من بود که زده میشد.
بعد از پانزده سال، بدون اینکه حتی ثانیهای به او فکر کرده باشم، یکباره به دلم افتاد که حتماً باید اینجا حاضر باشم و با تمام مشکلات کوچک و بزرگ، بالاخره اینجا نشسته بودم. درحالیکه بهسختی کنترل اشکهایم را به دست گرفته بودم، زیر لب زمزمه کردم:
حالا که تا اینجا دعوتم کردهای، بقیهاش را هم به خودت میسپارم تا وساطتم را پیش اربابت بکنی، یوسف. من تو را خوب نمیشناسم، اما میدانم که بیدلیل به اینجا نیامدهام و احساس میکنم در این لحظه بسیار نزدیکی. التماست میکنم، همان لحظه که کنارش نشستهای و پای روضهاش اشک میریزی، مرا هم به یاد داشته باش...
و بعد با دلی آرام اما اندوهگین گوش سپردم به روضهی شهیدی که مانند مادرش زهرا، با پهلوی شکسته و چنان علیاصغرِ اربابش، با گلوی پارهپاره به شهادت رسید. نمیدانم چند ساعت گذشته بود که مادر عزم رفتن کرد و من نیز با بیمیلی از جا بلند شدم. هنگام خداحافظی، مادر شهید به مادرم گفت: محمدت را در خواب دیدم که کنار یوسف من نشسته بود و خوشحال بودند...
در همسایگی خانهی پدربزرگ، خیلی سال است که تابلوی نام شهیدی را نصب کردهاند؛ شهید یوسف فدایینژاد.
بهجز مراسم تشییع، هیچوقت فرصتی برای حضور در یادوارههایش پیش نیامده بود و در تمام این سالها، تنها اطلاعاتم از او، آشنایی دورش با زنداییام بود و تابلوی همسایه. حتی یک بار هم نامش را به زبان نیاورده بودم تا دو روز پیش، هنگامی که از دندانپزشکی بازمیگشتم، تابلوی یادوارهای برای پانزدهمین سالگرد شهادتش را دیدم و نمیدانم چرا ناگهان قلبم به تپش افتاد که کاش هرجوری که شده بتوانم خود را به این مراسم برسانم.
از مادرم پرسیدم و گفت: یوسف همیشه همراه دیگر کودکان به خانهی ما میآمد و در حیاط با هم بازی میکردیم. اما فکر نکنم بتوانیم به مراسمش برویم. دیگر حرفی نزدم، اما تمام ذهنم درگیر شهیدی بود که بهطرز عجیبی دلم را بیتاب کرده بود.
شبهنگام، وقتی به تجمع رفته بودیم، مجری برنامه اعلام کرد: فردا ساعت ۵ در مسجد سراوان، یادوارهی شهید یوسف فدایینژاد برگزار میشود. بار دیگر موضوع را با مادر مطرح کردم، اما پاسخ مشخصی به دست نیاوردم و بهقدری اندوه وجودم را فرا گرفت که برای خودم هم عجیب بود. آخر منی که حتی یک بار هم به این شهید فکر نکرده بودم و حتی ندیده بودمش، چرا اینگونه بیتابی میکردم؟
فردای آن روز به روستا رفتیم و من، با این خیال که قرار نیست جایی برویم، چادرم را با خود همراه نکردم. تا اینکه بعدازظهر، مادر یکباره گفت: میخواهم مراسم را هم بروم. ناگهان با استیصال گفتم: چرا زودتر نگفتی؟ الان که چادر و لباس مناسب به همراه ندارم، چطور بیایم؟ پاسخ داد: اگر نیایی هم چیزی نمیشود. حق با او بود، اما تمام وجودم به تلاطم درآمده بود که حالا موقعیت پیش آمده اما مدام مشکلات سر راهم سبز میشوند. کم مانده بود همانجا وسط خانه، اشکهایم سرازیر شود.
تا اینکه در لحظهی آخر، در ته کمد یک چادر مشکی طرحدار پیدا شد که همه فراموشش کرده بودیم. من گویی معجزهای رخ داده باشد، فوری روسری رنگ و رو رفتهی مشکی را که به سختی پیدا کرده بودم به سر کردم و با چادر قدیمی راه افتادم.
وقتی وارد مزارش شدیم، نمیخواستم قدمی به جلو یا عقب بردارم. تمام وجودم طالب متوقف شدن زمان در همان لحظه بود، بدون اینکه دلیلش را بدانم. بالاخره وارد مسجد شدیم و ناخودآگاه تسبیح دور دستم را درآوردم و شروع کردم به زیر و رو کردن دانههایش با انگشتان.
ساعت ۵ بود که مجری کلام را آغاز کرد:
من به مراسمهای زیادی دعوت میشوم که گاهی اوقات فرصت رسیدن به برخی را ندارم. اما یک بار یکی از دوستانم گفت: هر مراسمی را نتوانستی حضور پیدا کنی، اشکالی ندارد؛ اما خودت را از حضور در یادوارهی شهیدان محروم نساز. چرا که این تو نیستی که برای شرکت تصمیم میگیری، بلکه آن شهید است که برایت دعوتنامه میفرستد و قدمهایت را به سوی خودش میکشد.
گویی تمام این حرفها خطاب به من بود که زده میشد.
بعد از پانزده سال، بدون اینکه حتی ثانیهای به او فکر کرده باشم، یکباره به دلم افتاد که حتماً باید اینجا حاضر باشم و با تمام مشکلات کوچک و بزرگ، بالاخره اینجا نشسته بودم. درحالیکه بهسختی کنترل اشکهایم را به دست گرفته بودم، زیر لب زمزمه کردم:
حالا که تا اینجا دعوتم کردهای، بقیهاش را هم به خودت میسپارم تا وساطتم را پیش اربابت بکنی، یوسف. من تو را خوب نمیشناسم، اما میدانم که بیدلیل به اینجا نیامدهام و احساس میکنم در این لحظه بسیار نزدیکی. التماست میکنم، همان لحظه که کنارش نشستهای و پای روضهاش اشک میریزی، مرا هم به یاد داشته باش...
و بعد با دلی آرام اما اندوهگین گوش سپردم به روضهی شهیدی که مانند مادرش زهرا، با پهلوی شکسته و چنان علیاصغرِ اربابش، با گلوی پارهپاره به شهادت رسید. نمیدانم چند ساعت گذشته بود که مادر عزم رفتن کرد و من نیز با بیمیلی از جا بلند شدم. هنگام خداحافظی، مادر شهید به مادرم گفت: محمدت را در خواب دیدم که کنار یوسف من نشسته بود و خوشحال بودند...
❤7
جهان، فریب دهد آدمی به نقش و نگار
مرا چه نقش فریبنده؟ چون نگارم نیست!
این نگاری که شهریار میگه برای من شیرینی تره. مثلا درحالیکه از دندون درد دارم میمیرم دیروز نون خامهای و نصف یه کیک تولد رو نوش جان کردم و الان دیگه نوافن و ژلوفن فایده نداره باید برم سراغ:
تریاکی و شرنگ و شرابی و حنظلی...
مرا چه نقش فریبنده؟ چون نگارم نیست!
این نگاری که شهریار میگه برای من شیرینی تره. مثلا درحالیکه از دندون درد دارم میمیرم دیروز نون خامهای و نصف یه کیک تولد رو نوش جان کردم و الان دیگه نوافن و ژلوفن فایده نداره باید برم سراغ:
تریاکی و شرنگ و شرابی و حنظلی...
❤3
چه بودی گر نشان دل بگیرم از تو و گویم:
دل من در پناه کیست؟ گویی در پناه من...
- مهرداد اوستا
دل من در پناه کیست؟ گویی در پناه من...
- مهرداد اوستا
❤3
محمدمهدی هرمزی
دیده باعث شد اگر ویرانهام را آب برد
از تف دل بود آن آتش که ما را خانه سوخت
از تف دل بود آن آتش که ما را خانه سوخت
دل را شود از دیده فرو پای به گل
وز دست دل و دیده شود خون حاصل
حالی است بدیع و کار و باری مشکل
دل آفت دیده است و دیده غم دل...
- اوحدی
وز دست دل و دیده شود خون حاصل
حالی است بدیع و کار و باری مشکل
دل آفت دیده است و دیده غم دل...
- اوحدی
❤2
یادش بخیر، یهبار توی یکی از کلاسام بحث سر همین دیده و دل بود که استاد گفت:
ز دست دیده و دل هر دو فریاد
که هرچه دیده بیند دل کند یاد
منم کاملا یهویی به ذهنم رسید گفتم:
اول همه عاشقی ز دیدار افتد
چون دیده بدید آنگهی کار افتد
یهو برگشت به شوخی گفت خوب بلدیا نکنه زخم خوردهای توام گفتم نه بابا استاد بهقول شاعر من از کجا عشق از کجا😭😂
#از_دانشگاه
ز دست دیده و دل هر دو فریاد
که هرچه دیده بیند دل کند یاد
منم کاملا یهویی به ذهنم رسید گفتم:
اول همه عاشقی ز دیدار افتد
چون دیده بدید آنگهی کار افتد
یهو برگشت به شوخی گفت خوب بلدیا نکنه زخم خوردهای توام گفتم نه بابا استاد بهقول شاعر من از کجا عشق از کجا😭😂
#از_دانشگاه
❤3
ای سرو مایل قد دلجوی کیستی؟
خم گشته از تصور ابروی کیستی؟
چون غنچه سر به جیب تفکر نهادهای
چون گل دریده پیرهن از بوی کیستی؟
هر سو چو باد صبحدم آشفته میروی
در جستجوی نکهت گیسوی کیستی؟
نبشته بر رخ تو غباری ز مشک ناب
امروز خاکمال ز هندوی کیستی؟
آرام چون سپند نداری به هیچ جای
ای آفتاب سوختهی روی کیستی؟
سر در پی غزال تو دارند آهوان
تو خود فریب خوردهی آهوی کیستی؟
شبها به دیده خواب نداری چو سیدا
قربان شوم بگوی دعاگوی کیستی؟!
- سیدای نسفی
خم گشته از تصور ابروی کیستی؟
چون غنچه سر به جیب تفکر نهادهای
چون گل دریده پیرهن از بوی کیستی؟
هر سو چو باد صبحدم آشفته میروی
در جستجوی نکهت گیسوی کیستی؟
نبشته بر رخ تو غباری ز مشک ناب
امروز خاکمال ز هندوی کیستی؟
آرام چون سپند نداری به هیچ جای
ای آفتاب سوختهی روی کیستی؟
سر در پی غزال تو دارند آهوان
تو خود فریب خوردهی آهوی کیستی؟
شبها به دیده خواب نداری چو سیدا
قربان شوم بگوی دعاگوی کیستی؟!
- سیدای نسفی
❤2
طی شد ایّام برومندی ما در سختی
همچو آن دانه که در زیر قدم سبز شود...
- صائب
همچو آن دانه که در زیر قدم سبز شود...
- صائب
❤2
گفتم: که بعد از آن همه دلها که سوختی
کس می خورد فریب تو؟ گفتا: هنوز هم...
- رهی معیری
کس می خورد فریب تو؟ گفتا: هنوز هم...
- رهی معیری
❤4
لعنت به چشمها که
نوشداروی اشک را در لحظه از دل دریغ میکنند!
دلبستهی کهای که اینچنین به انتظار،
پاهایت به سنگ تبدیل شده است؟!
نوشداروی اشک را در لحظه از دل دریغ میکنند!
دلبستهی کهای که اینچنین به انتظار،
پاهایت به سنگ تبدیل شده است؟!
❤3
عنان گسستهتر از سیل در بیابانیم
به هر طرف که قضا میکشد شتابانیم...
- صائب
به هر طرف که قضا میکشد شتابانیم...
- صائب
❤3
دوباره سیب بچین حوا
من خستهام
بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند...
من خستهام
بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند...
❤3